من و زنم جنده شدیم

1399/10/17

با همسرم سارا به عنوان پناهجو به ترکیه رفته بودیم و پولمون تموم شده بود. به شدت نیاز به کار داشتیم ولی هیچ جا بهمون کار نمی دادن. پناهجوها اجازه کار نداشتند و در صورت گیر افتادن هم صاحبکار و هم کارگر خاطی جریمه می شدند. البته توی آشپزخونه و توی کارگاه های خارج شهر کار کردن ممکن بود.
ده ها بار توی شهر گشته بودم ولی هیچ کس بهم کار نمی داد. توی شهری که بودم از بین خارجی ها بیشتر وقتا یا تقریبا فقط دخترا و زنها رو استخدام می کردند اونم بیشتر برای اینکه بتونن باهاشون لاس بزنن و اونا رو دوست دختر خودشون بکنن. از بین مردها اونایی استخدام می شدند که هیکل قوی داشتند و برای کارهای بدنی مناسب بودند. و از بین پسرها هم اونایی که یا قوی بودند یا اینکه خوشگل و سکسی بودند تا وسیله ای برای لاس زدن باشند.
خلاصه یه روز سارا بهم گفت:
ببین صفا جون. اینجوری نمیشه. باید یه کاری پیدا کنیم.
من هم وضعیت رو براش توضیح دادم.
گفت خب بذار من برم کار کنم.
گفتم نمیشه می بینی که دخترای خوشگل و خوش هیکل و سکسی یی مثه تو رو برای لاس زدن می خوان.
گفت خب یه جایی رو پیدا کنیم که هر دومون رو با هم استخدام کنه.
گفتم باشه…
و اینجوری شد که احمد، دلال املاکی که خونه ی اجاره ای کوچیک مون رو جور کرده بود یه شغل گارسونی برای من و سارا جور کرد توی یه رستوران کنار دریاچه که تنها رستوران اون اطراف بود.
دلال املاک بهمون سفارش کرد که سارا حتما آرایش کنه و بیکینی تاپ و دامن کوتاه و شورت لامبادا و کفش پاشنه بلند بپوشه. سارا اخم کرد ولی بعدش خنده ای شهوتی کرد. وقتی من به دلال املاک اعتراض کردم گفت این از قوانین اونجاست و همه ی گارسون ها باید اینجوری لباس بپوشند. همچنین گفت که من هم باید مثه دخترا آرایش کنم، گوشواره بندازم، شلوار تنگ زنونه بپوشم، ناخن هامو لاک بزنم و در حالی برای دیدن صاحب رستوران بریم که تمام موهای بدنم حتی موهای صورت و دست و لای پامو زده باشم. حکمت این رو متوجه نشدم تا زمانی که با همه ی نارضایتی م و از روی اجبار مالی رفتیم رستوران. در ضمن، به ما گفت که هیچ وقت نگیم ما زن و شوهریم چون اگه بفهمه استخداممون نمی کنه. گفت بهش میگه و ما هم بگیم خواهر برادریم و هیچ وقت رفتاری نکنیم که نشون بده از تماس بدنی با سارا، سارا ناراحت میشه یا من غیرتی میشم. گفت به خاطر غیرقانونی بودن کار کردن پناهجوها این تنها کاریه که توی این شهر میتونیم پیدا کنیم، قوانین کاریش همینه و اگه این کار رو از دست بدیم باید خونه رو تخلیه کنیم. آخرش هم من رو فرستاد اون اتاق و سارا رو کشید کنار و یواشکی چیزهایی بهش گفت که سارا هی با اخم و گاهی خنده جوابش رو می داد و در نهایت هم یه بسته بهش داد و ما راهی خونه شدیم. توی راه هر چی گفتم چی گفت و چی بهت داد سارا بهم نگفت و گفت که فقط توصیه های کاری داد و وسایلی مربوط به کار که بعدا خواهی دید و چون ناراحت شدم گفت که یا باید شغلی پیدا کنم که تنهایی بتونم خرج خونه و زندگی رو بدم، یا اینکه تو این کار بهش اعتماد کنم و یا اینکه همه چی کنسله. منم از ناچاری و اعتماد در نهایت پذیرفتم و تسلیم شدم.

فردا صبح قرار بود بریم رستوران برای مصاحبه. سارا وادارم کرد یه قرصی که احمد داده بود رو بخورم. گفت بهم کمک می کنه ریلکس بشم و هر روز باید بخورم تا هم موهای بدنم کمتر و کمتر بشه و هم اینکه راست نکنم و غیرتی نشم. بعدا فهمیدم که هورمون زنانه بود. بعد مجبورم کرد تمام موهای بدنشو واکس کنم و بعدش خودش تمام موهای بدن منو واکس کرد که خیلی درد و سوزش داشت و هلاک شدم. وسایل آرایش و لباس های سکسی خودش و منو آماده کرد و شب که اومدیم بخوابیم خواستم بغلش کنم و ببوسمش که گفت،
نه دیگه صفا جان. دیگه بهتره بوسیدن منو بذاری کنار تا فردا پس فردا سر کار غیرتی نشی و نه خودت اذیت بشی و نه اینکه منو اذیت کنی. بهتره تا مدتی با هم مثه همون خواهر و برادری باشیم که قراره وانمود کنیم هستیم. بذار تا چند وقت فقط به کار و پول درآوردن فکر کنیم و روابط زناشویی مون حواسمون رو پرت نکنه.

اگرچه دلم نمی خواست ولی پذیرفتم و اون شب جدا از هم مثه خواهر و برادر خوابیدیم. البته من تا نزدیکای صبح خواب به چشمام نمیومد و نگران تماس های بدنی مردای غریبه با سارا و خودم بودم و هی تصاویر لاس زدن مشتری ها یا صاحبکار و همکارا با سارا و خودم جلوی چشمم میومد. حتی گاهی ذهنم زیاده روی می کرد و می دید که مردها شورت سارا و من رو پایین کشیدند و دارند در کونمون می زنند و کیرهاشونو درآوردند و دارند توی دهن و کس سارا و توی دهن و کون من میذارند. عجیب اینکه با وجود عصبانیت و ناراحتی م از این تخیلات، کیرم شق شده بود و آبم هم داشت میومد. حس عجیبی بود. حس می کردم مردونگی و غیرتم داره آب میشه و یه جور حس پذيرش تحقیر و سر فرود آوردن جلوی قدرت و مردونگی مردای دیگه داره توم رشد می کنه. خلاصه در حالی که از خودم خجالت می کشیدم و برای بن بست مالی مون به زمین و زمون لعنت می فرستادم، تا صبح نخوابیدم و صبح از خستگی تازه چشمام رو هم رفته بود که سارا منو بیدار کرد که بریم حموم و آماده بشیم. بعد از حموم سارا خودش رو ببخشید مثه جنده ها آرایش کرد طوری که اگه دیشب ش چند بار آبم در آستانهٔ اومدن نبود و بهم دستور نداده بود که باهاش کاری نداشته باشم، همون جا کرده بودمش. هر چند کیرم دیگه شق نمی شد که انگار تاثیر قرصی بود که بهم داده بود. بعدش سارا من رو هم مثل پسرهای کونی آرایش کرد. بعدش خودش یه شورت لامبادای قرمز پوشید و یکی از شورت های گیپور صورتی و چسبون خودش رو پام کرد و از توی جعبه ای که احمد بهش داده بود یه اسپری درآورد و سریع به کیر کوچیکم زد که همیشه از کوچیک بودنش شاکی بود.
گفتم این دیگه چیه؟ گفت اسپری ضد شق شدنه. بهت کمک می کنه که بیخودی راست نکنی، اگه کسی باهام لاس زد غیرتی نشی، و کیرت توی شورتم یعنی شورتت خوب جا بگیره. بعدش یه روغن از توی جعبه درآورد و دور کونم و توی کونم مالید که حس خارش‌ و قلقلک شهوانی و عجیبی به کونم داد. حس زنی رو پیدا کردم که می خواد کس یا کون بده.
بعد دو تا تخمام رو به بالا فشار داد و بعد از دردی که گرفت، تخمام توی بدنم بالای شوشولم رفتند و خایه م خالی و بدون تخم شد. بلافاصله شوشول کوچیک و آویزونم رو به سمت سوراخ کونم عقب کشید و گفت پاهاتو ببند. وقتی پاهامو بستم دیدم که بین تخمای بالا رفته م یه شکاف نامحسوس تشکیل شده انگار که من کس دارم. همچنین نوک شوشولم که به سوراخ کونم چسبیده بود انگار داشت شهوت کونم رو ارضا می کرد. عجیب اینکه انگار داشتم از کون ارضا می شدم نه از شوشولم. بعد یکهو شورتم رو بالا کشید و به خاطر تنگ بودن زیاد شورت، کیرم همون جایی که بود قفل شد. هم زبونم بند اومده بود و هم اینکه نمی دونستم چی بگم. راه چاره یا برگشتی نمی دیدم و عجيب اینکه کمی هم از این تغییر و تحقیر لذت می بردم. انگار یه حس غریب کنجکاوی در من به وجود اومده بود که منو به سمت کشف چیزهای جدید هل می داد.
بالاخره سارا لباس های سکسی نازک و چسبون تنم کرد. وقتی توی آینه به خودم نگاه کردم داشتم از خجالت آب می شدم. سارا لبخند عجیبی زد و زد در کونم و گفت،
نگران نباش. کم کم همه چی درست میشه. و راهی رستوران شدیم در حالی که توی راه چند تا پسر افتادند دنبال ما و تیکه های جنسی بهمون مینداختند و گاه به گاه انگشت مون می کردند. من هم که با کمال تعجب نه تنها حس غیرت بهم دست نداده بود بلکه کم کم داشت خوشم هم میومد. سارا هم هی اخم می کرد و می خندید و گاهی به پسرها شکوه می کرد و متلک می گفت.

سرانجام رسیدیم به رستوران کذایی و رفتیم توی اتاق رئیس. صاحب رستوران، فرات بِی (آقا فرات )، وقتی چشمش به سارا خورد که چنان سکسی لباس پوشیده بود چشماش از شهوت جرقه زد. بلند شد و دست سارا رو چنان آبدار و مکنده ماچ کرد که سارا تا کون و کسش قلقلک اومد و جیغ شهوانی یی کشید. بعدش اومد طرف من و گفت شلوار و شورتت رو بکش پایین و دولا شو. یه حس تسلیم و رضایت سراسر وجودم رو گرفت. شلوار و شورتم رو کشیدم پایین و دولا شدم. هنوز کیرم لای پام و لای کونم بود. آقا فرات چهار انگشتش رو گذاشت در کونم و با یه حرکت کرد تو. چنان جیغی کشیدم که فکر کنم گلوم زخم شد و اومدم برم جلو که دیدم دست قدرتمند آقا فرات نمی ذاره تکون بخورم. یکهو انگشتاش رو درآورد و یه سیلی محکم به کونم زد و گفت،
آفرین، خوشم اومد. تحمل شرایط سخت رو داری. امیدوارم خواهرت هم مثل خودت صبور باشه، و نگاهی به سارا کرد که هم می ترسید و هم از تعجب و شهوتی غریب می خندید.
بعدش انگشتایی که از کونم درآورده بود رو توی دهنم کرد تا بلیسم. مزه ی کون خودم رو حس می کردم و اگرچه حس تحقیر شدیدی جلوی سارا داشتم، ولی یک جور حس غریبی همراه با رضایت و لذت بهم دست داده بود که انگار ناشی از قرص دیشب و اسپری دودولم و روغن توی کونم هم بود.
نمی دونستم چی کار کنم و فقط مطیع و فرمانبرانه از فرات اطاعت می کردم. ناگهان فرات منو به زانو درآورد و روبروی کیرش روی زمین انداخت. کیرش رو درآورد و گفت،
آزمون مهم! اگه یه مشتری کیرش رو جلوت در بیاره چی کار می کنی؟
نگاهی به کیر کلفت و سبزه و کله قارچی فرات کردم که می درخشید و انگار سوراخ لب مانند کیرش داشت باهام صحبت می کرد. خایه ی فرات رو هم از نزدیک می دیدم که در حال جمع شدن و حرکت کردن بود و انگار که داشت در برابر چشمام می رقصید و کیر فرات همچون دستان دراز شده ای من رو به رقص دعوت می کرد. نگاهی به سارا کردم که از خجالت یا شهوت داشت آب می شد و دهنش آب افتاده بود. در برابر نگاه پرسشگرانه و خواهشگرانه ی من، سارا اومد جلو و کنار من زانو زد، کیر و خایه ی فرات را تمناگرانه بویید و پس از رو کردن به من، سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. من در اوج بیخودی، لب‌هایم را دور کیر فرات حلقه کردم و شروع کردم به ساک زدن و لیسیدن کیر و خایه اش. سارا، مویم را گرفته و سرم را به جلو و عقب می برد و گاهی سرم را کنار می زد و خودش کیر و خایه ی فرات را می مکید و می لیسید. فرات هم سر من و سارا را به سمت کیرش فشار می داد و آه و اوه مردانه ای می کشید. در حالی که فرات سر مرا به شدت به سمت کیرش فشار می داد و کیرش را تا ته حلقم فرو می کرد، ناگهان آبش با فشار توی دهنم خالی شد و من نزدیک بود عق بزنم. سارا سریع بین من و فرات روی زمین خوابید و قطره های آبی که از کیر فرات و دهن من می ریخت را خورد. بعد زانو زد و گفت،
یه خدمتکار خوب نمیذاره حتی یک قطره از آب کیر پر برکتِ صاحبش به هدر بره.
فرات سارا رو بلند کرد و گفت،
آفرین دختر خوب. تو استخدامی. این… برادرت هم… استعداد داره. به طور آزمایشی میتونه مشغول به کار بشه تا ببینیم چی کار میتونیم براش بکنیم.
سارا خندید و تشکر کرد و با چشم غره ی سارا، من هم تعظیم و تشکر کردم. سپس، فرات بهم گفت، شلوارت رو بکش بالا و بیایین تا به آشپزخونه معرفی تون کنم.
من هم شلوارم رو کشیدم بالا و دنبال فرات و سارا رفتم به آشپزخونه.

وقتی من و سارا و فرات وارد آشپزخونه شدیم دیدم که یه آشپز هیکلی و سبیل کلفت با عضلات پیچیده و ورزشی داره غذا درست می کنه. وقتی چشمش به من و سارا خورد پوزخندی زد و ناخودآگاه دستش کیرش رو مالید. فرات به آشپز گفت فُرکان بی، اینها گارسونای جدیدمون هستند که احمد بِی معرفی کرده. از امروز به دست خودت می سپرمشون تا برای کار حرفه ای آماده شون کنی. هاکان تایید و تشکر کرد و فرات یه چیزی در گوش هاکان گفت و هر دو خندیدند و فرات رفت. هاکان کف گیر استیل رو برداشت و رفت طرف سارا که از شرم و ترس و شاید هم شهوت می لرزید. به دستور هاکان، سارا دولا شد و دامنش رو بالا زد. هاکان دستی به کونش کشید و با کفگیر زد در کونش. سارا آخ بلندی کشید و به من نگاه کرد. من که انگار هیپنوتیزم شده بودم به جای ناراحتی و غیرتی شدن، شونه هامو بالا انداختم و لبخند زدم.
هاکان: اگه حرفم رو گوش ندین این کمترین تنبیهیه که براتون دارم.
بعد سارا رو بلند کرد و رو به من کرد و گفت،
شما با هم خواهر و برادرید؟
گفتم بله قربان.
رو به سارا کرد و گفت،
همه ی لباساشو در بیار و لخت ش کن.
می خواستم اعتراض کنم ولی یه حسی نذاشت که حرفی بزنم. سارا اومد و همه ی لباسهامو درآورد و لخت مادرزاد شدم. هاکان یه نگاهی به بدن صاف و بدون موی من انداخت و خنده تحقیرآمیزی کرد. بعد، از بین خیارهایی که روی میز آشپزخونه بود بزرگترین خیار رو انتخاب کرد. ترسیدم نکنه بخواد اون خیار رو بکنه تو کس سارا چون کس سارا خیلی خیلی تنگ بود و کیر من که به سختی ۳ سانت کلفتی داشت
به سختی و با روغن و هزار تا عقب جلو رفتن توش می رفت. هاکان خیار رو به سمت صورت سارا برد و دور صورت و دهنش مالید. بعد برد به سمت دهنش و با فشار دهنش رو باز کرد و تلاش کرد خیار رو بکنه توش. ولی خیاری که کلفتیش حدود ۷ سانت بود به سختی سرش توی دهن سارا رفت. هاکان خیار رو دراورد و کرد زیر دامن سارا و دامن کوتاهش رو زد بالا. وقتی چشمش به شورت سارا افتاد عصبانی شد و گفت،
یالا درش بیار. سارا ناچارا شورتش رو دراورد و با دستهای لرزان شورت رو تو دستش گرفت. هاکان گفت،
حالا شورتت رو بکن تو دهن برادرت. اسمش چی بود؟ صفا؟
ب ب بله.
یالا. این تازه کوچیک ترین تحقیریه که باید تحمل کنه. از حس برادری و غیرت کوچک ترین ذره ای نباید درش باقی بمونه. (و رو به من کرد که سارا داشت شورتش رو توی دهنم می کرد و گفت) یالا شورت خواهرتو بخور. با جویدن شورتش تایید می کنی که تو و خواهرت برده های این رستوران هستید و هر دستوری من و فرات بی بهتون می دیم اطاعت می کنین. هر وقت مشتری یی خواست با یکی تون بخوابه اون یکی حق اعتراض نداره. اگه خواست هر دوتون رو با هم بکنه با کمال میل استقبال می کنید. اگه خواست یکی تون یا هر دوتون رو دسته جمعی توسط مردها کرده بشین در کمال رضایت می پذیرین بدون اینکه سن و هیکل و سایز کیر و رنگ پوست اونا براتون ناخوشایند باشه. قبل از کرده شدن هر کدومتون اون یکی رو آماده می کنه و در حین سکس، اسباب شادی و لذت و حشری شدن فرد کننده و کرده شونده رو فراهم می کنه. من و سارا حرفای هاکان رو تایید کردیم. بعد خیار کلفت رو داد به سارا. به من دستور داد دمر روی میز آشپزخونه بخوابم و من اطاعت کردم. به سارا گفت بیاد و در سوراخ کونم تف بندازه. سارا هم بدون هیچ مقاومتی اومد و یه تف بزرگ و آبدار در کونم انداخت. هاکان روغن غذا رو اورد و روی کون و سوراخ کون من ریخت. با انگشت اشاره کلفتش روغن رو توی کونم کرد و آه منو درآورد. کم کم با انگشتان روغنی دوانگشتی، سه انگشتی و در آخر چهارانگشتی کرد تو سوراخ کونم. هی جیغ می زدم و می گفتم آیییی، آخخخخخ، جر خوردم، بسه، ولی با دست دیگه ش که از کل بدن زنونه ی من قوی تر بود پشت گردن منو چنان فشار می داد که نمیتونستم تکون بخورم. بعد از چند دقیقه که با چهار انگشتش توی کون من کرد، انگشتاش رو دراورد و کرد توی دهنم و من هم در عین نارضایتی لیسیدم. بعد هاکان برعکس جهت من نشست روی کمرم و به سارا گفت که خیار رو بکنه توی کونم. سارا اول کمی صبر کرد ولی بعد از فریاد هاکان اومد جلو و سعی کرد خیار رو توی کونم فرو کنه. ولی خیار انقدر کلفت بود که تو نمی رفت. خلاصه انقدر هاکان داد زد و سارا هم انقدر خیار رو عقب جلو برد تا بالاخره در میان جیغ و آخ و اوخ من نوک خیار توی کونم رفت. انگار کونم داشت منفجر می شد. فکر کنم شبیه حسی بود که زنها موقع زایمان دارند و باید کس شون رو انقدر فشار بدن تا بچه در بیاد. فقط فرقش این بود که من باید بچه ای رو، یعنی خیار رو توی کونم جا می دادم. خلاصه هاکان و سارا هی می گفتند نفس عمیق بکش و زور بزن و من هم سعی می کردم انجام بدم تا اینکه کم کم خیار کلفت با قطر تقریبا 7 سانتی توی کونم فرو رفت در حالی که من مثل زنها جیغ می زدم و اشکم سرازیر بود. هاکان به سارا گفت خیار رو همونطور تو کونم فشار بده و نگه داره و به من دستور داد تکون نخورم. بعد از روی کمرم بلند شد و با سلفون ش چند تا عکس از من و سارا و خیار توی کون من گرفت و طبق دستور اون، ما سعی می کردیم توی عکس لبخند هم بزنیم. بعد سارا طبق دستور هاکان خیار رو از تو کونم دراورد و تو حلقم کرد و هی جلو و عقب برد. داشتم خفه می شدم ولی هاکان گفت که حتما باید حلقم باز بشه تا جایی که این خیار کلفت توی حلقم بره و حلقم برای ساک زدن عمیق آماده بشه. خلاصه سارا انقدر خیار رو عقب جلو کرد و انقدر اشک از چشمم سرازیر شد و هاکان هی سر من رو نگاه داشت تا سارا تو حلقم بکنه که حلقم باز شد. باز که چه عرض کنم حلقم پاره شد. بعد هاکان به سارا دستور داد تا وقتی حلقم باز باز بشه و دیگه تنگ نشه هر شب این حرکت ساک عمیق رو باهام تمرین کنه. من و سارا گفتیم چشم.
خواستیم بریم خونه که هاکان گفت:
کجا جنده ها؟ 15 دقیقه استراحت تا دور بعدی آموزش امروز. با چشمانی اشک آلود آهی کشیدم و با سارا در حالی که لبخندی شیطانی روی لبش بود رفتیم توی حیاط رستوران.

در حالی که دست و پام از درد و سوزش کون و دهنم می لرزید و سارا زیر بغلم رو گرفته بود رفتیم توی حیاط رستوران. سارا پرسید،
کونت درد می کنه؟
آره.
سوزش هم داره؟
آره. خیلی.
عیب نداره. عادت می کنی.
یعنی قراره هر روز باهام اینطوری رفتار بشه؟
نمی دونم. شایدم بدتر. بالاخره یا تو باید این درد و سوزش رو تحمل کنی، یا من. مگه خودت نگفتی برای نجات زندگی مون هر کاری حاضری بکنی؟
گفتم آخه کون و دهنم داره پاره میشه.
سارا گفت بالاخره یا کون و دهن تو باید پاره بشه یا کون و کس و دهن من.
داشتیم حرف می زدیم که صدای دو مرد غریبه رو شنیدیم. فهمیدیم که وقت کس دادن و کون دادنه. به دستور هاکان من و سارا لخت شدیم و منتظر کرده شدن شدیم.

پایان

نوشته: صفا


👍 20
👎 43
153601 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

784949
2021-01-06 00:13:43 +0330 +0330

یا صاحب جلق!!! 💀 👽 💀 👽


784954
2021-01-06 00:31:08 +0330 +0330

کلید اسرار ، همیشه چند دلار توو کیفتون قایم کنید ، یا حداقل آدرس سفارت ایران رو یاد بگیرید.


784963
2021-01-06 00:40:37 +0330 +0330

یعنی هر چی فکر کردم یه چیزی بنویسم لایقت باشه،هیچی پیدا نکردم،فقط میتونم بگم‌ برو بمیر لجن

5 ❤️

784983
2021-01-06 00:58:35 +0330 +0330

😕

0 ❤️

784993
2021-01-06 01:18:07 +0330 +0330

داداش کیرم تو چاک کوونت کلید اسرار با برازرس ترکیبی زدی یه کلمه بگو‌کونی این همه داستان نمیخادد

2 ❤️

785002
2021-01-06 01:48:47 +0330 +0330

والا با خوندن این داستان آدم دیگه میترسه از کنار یه رستوران هم رد بشه نه بخاطر پولش برا درد سوراخ کونش

2 ❤️

785004
2021-01-06 01:53:15 +0330 +0330

عالی بود

قسمت بعدیشو بنویس

0 ❤️

785028
2021-01-06 06:14:01 +0330 +0330

دروغ محض و محتویات یک ذهن مالیخولیایی… اگر ترکیه نرفته بودم بارها و از نزدیک با مردم ترکیه و نیز پناهندگان مستقر در اونجا از نزدیک برخورد نداشتم ، شاید ، شاید ، شاید فکر می کردم که واقعا همچین وقایعی برای نویسنده اتفاق افتاده …اما باید عرض کنم که خیر هرگز چنین نیست. البته نمی خوام بگم که اصلا در ترکیه آدم بد و فاسد نداریم ، خیر. منظورم اینه که فضایی که نویسنده ترسیم کرده و سرتاسر تباهی و فسق و فجور و شهوت رو متبلور کرده منطبق بر واقعیت نیست. اینطور فضاسازی های ذهنی و تخیلی وقتی نام یک شهر، استان یا یک کشور رو مطرح می کنن به مسموم ساختن اذهان خوانندگان دامن می زنند و بس. برای همینه که توصیه میشه از آوردن نام شهر، استان یا کشور خاص در داستان نویسی های اروتیک و سکسی خودداری بشه.
از طرف دیگه منطق روایی داستان به شدت دارای اشکاله و به هیچ وجه ذهن خواننده رو اقناع نمی کنه و از طرفی کلمات و جملات استفاده شده برای توصیف صحنه های سکسی و دست درازی های جنسی نامتناسبند و به اصطلاح بد توی ذوق می زنند.
در کل به نظر میرسه نویسنده فقط یک موضوع به ذهنش رسیده یا ماجرایی از کسی شنیده و شاخ وبرگ بهش داده و بدون هیچ پردازش و وسواسی کلمات رو روی صفحه رها کرده .
Big Dislike

3 ❤️

785030
2021-01-06 06:37:26 +0330 +0330

کیر عدنان بیک و علی رضا خان باهم تو کس مادرت

0 ❤️

785039
2021-01-06 07:29:51 +0330 +0330

در این که همش دروغ بود که شکی نیست ، فقط اگه یک درصد هم امکان واقعی بودنش بود اینقدر ذلیل و بدبختی که حتما بخاطر فرار از مملکت خودت واقعا باید حاضر باشید اینقدر تحقیرتون کنند؟ اگر واقعا کسانی هستند که بخاطر رفتن به ترکیه یا هر خراب شده دیگه ای اینقدر خودشون خار و حقیر میکنند که حاضر به چنین کارهایی میشن ، خب باید بگم حقشونه .متاسفم برای این ادمها

3 ❤️

785044
2021-01-06 08:10:30 +0330 +0330

این از کجا اومد؟

0 ❤️

785055
2021-01-06 10:47:58 +0330 +0330

تو که میخواستی بدی همینجا میدادی. خسیس بازیا چیه

3 ❤️

785069
2021-01-06 11:49:49 +0330 +0330

اولشو خوندم خندم گرفت دیگه نخوندم هاهاها

0 ❤️

785070
2021-01-06 12:08:07 +0330 +0330

شوشول کونی ی دولی چیزی میگفت اسم کیرو جریحه دار نکن

1 ❤️

785072
2021-01-06 12:13:28 +0330 +0330

خفههههههه شو بی بته خفففففففففففففففففففففههههه شششو فقط
موندم ای کاش میتونستم به تو احمق بگم و جلو همه داستان خودم در رابطه با رفتن برای ادامه تحصیل و برای اینکه مبادا دستمالی بشم تو اون سن پایین چه سختی هایی که کشیدم رو فقط برای اینکه بفهمی خودت کونی بودی بیغیرت بودی دلت میخواسته را بگم اما حیف …
حالموووو بهم زدی

2 ❤️

785081
2021-01-06 13:58:09 +0330 +0330

ناموسا اون احمقایی که لایک میکنن و مینویسن خوب بود فازشون چیه؟؟؟
دیگه شهوانی داره تبدیل به مریض خونه میشه
ادمین هم یا خودش مریضه مثل لینا یا اصلا نظارت نمیکنه رو داستانها

2 ❤️

785104
2021-01-06 17:33:30 +0330 +0330

کزرم تو تخیلاتت. جقی این کسشعرا چیه

0 ❤️

785105
2021-01-06 17:35:53 +0330 +0330

اگه قسمت کون و کص دادن زنتم میزاشتی خیلی بهتر میشد از سکستونم داستان بزار که چطوری میدادین

0 ❤️

785111
2021-01-06 18:34:27 +0330 +0330

آرزوهای یک شیمیل در حد کس و شعر

0 ❤️

785161
2021-01-07 01:21:23 +0330 +0330

جقی بدبخت همین فقط…برو بمیر

0 ❤️

785170
2021-01-07 01:37:39 +0330 +0330

هیچی از تخیلات و فانتزی وجود نداشت یه نوشته بی محتوا، نه فضا سازی درستی نه جمله بندی خوبی … خالی از همه چیز حیف وقتی که واسه خوندن همچین نوشته ای بذاری

0 ❤️

785269
2021-01-07 11:42:01 +0330 +0330

متوجه نمیشم اصلن برام قابل قبول نیست این جماعت گاری چی چرا نمیفهمن این یه داستان ملت میگردن توش یه چی یدا کنند مچ گیری کنند کیر اسب امیلیانو زاپاتا تو کون هر کی که منبعد ایراد بگیره و منبر بره

0 ❤️

785281
2021-01-07 14:22:27 +0330 +0330

کسشعر ترین داستانی بود تاحالا خوندم

1 ❤️

785285
2021-01-07 14:53:41 +0330 +0330

خاک عالم توی سرت کسکشی به این واضحی خیلی افتخار میکنی ملجوق که اینم با آب و تاب تعرف میکنی اینو بدون افغانی ایرانی جمعاعت هیچ وقت غیرتش اجازه نمیده اوکه ملجوق من جقی من

1 ❤️

785314
2021-01-07 20:42:15 +0330 +0330

ادامش کو پس

0 ❤️

785457
2021-01-08 15:01:35 +0330 +0330

از کجات دراوردی این حجم از کصشعرو؟؟

0 ❤️

785934
2021-01-11 19:48:19 +0330 +0330

مردم چه ذهن مریضی دارن

0 ❤️

787122
2021-01-18 20:17:54 +0330 +0330

کس و شعر بودش

0 ❤️

788754
2021-01-28 04:32:38 +0330 +0330

من خیلی خوشم اومد
خودم رو جای تو گذاشتم بدم نیومد
خوب شیطونی کردید
در کل فانتزی قشنگی بود و خوب نوشته بودی
هر کی که خوشش نمیاد اصن نباید بیاید اینجا بخونه

0 ❤️

788755
2021-01-28 04:35:34 +0330 +0330

دوستان چرا نمیفهمین که این داستان ها فانتزی هست
بعدش هم اگه بدتون میاد گوه میخورید میخونید

0 ❤️

790578
2021-02-06 23:26:24 +0330 +0330

توی ترکیه چنین چیزی نیست که این میگه و این هم نیست که جایی که مردی و ببرن تبدیل کنند. به یک خود فروش ، حتی زن و که این کاره نباشه نمی‌برند برای شغل خود فروشی و روسپی گری

0 ❤️

791126
2021-02-10 03:13:58 +0330 +0330

خدایی توهم و کس شعر تا این اندازه نفهمیدین اونجا رستوران بوده یا جنده خونه تو کاباره های ترکیه هم از این خبرا نیست چیزی لایقت نمیدونم بگم

0 ❤️

802477
2021-04-08 00:46:24 +0430 +0430

منم میخام با خانمم بریم ترکیه و اینجوری بشه واسه ما

0 ❤️

806114
2021-04-26 00:11:33 +0430 +0430

چقدر خوب میشد اگه میتونستم برده یه زن و شوهر بشم

0 ❤️

811917
2021-05-27 10:10:30 +0430 +0430

اخه ارزش داره ؟واقعا متاسفم

0 ❤️

817328
2021-06-27 05:15:48 +0430 +0430

نقش زنه این وسط چی بود!؟
کس بالاخان پ مادر زاد برده بودی!؟

0 ❤️

822608
2021-07-26 13:33:23 +0430 +0430

خداییش کوس مغزیدااااااااااااااااااااا…
یه گوگولی که فانتزی کونی بودن و بیغیرتی داره، کلی زحمت کشیده و عرق جبین ریخته واسه شق شدن کیر مبارکتون داستان نوشته…
کوسخولا دیگه به باقیش چی کار دارین آخه؟!!!
شما که میدونید اینجا فقط همه لب و دهنن و فانتزی میگن و همه چیز تخیلی هست
اومدین تو سایت سکسی توقع متن ادبی دارید که اینجوری نقد میکننین؟؟؟
جلقتونو بزنید دیگه بابا 😂 😂 😂 😂

1 ❤️

827045
2021-08-19 15:21:02 +0430 +0430

گوه خوردین رفتین خارج که این بلا سرتون بیاد

1 ❤️

832890
2021-09-18 01:39:46 +0430 +0430

احسنت

0 ❤️

833423
2021-09-21 12:51:00 +0430 +0430

زحمت کشیدی ولی خب چنگی به دل نزد.

0 ❤️

833424
2021-09-21 12:52:26 +0430 +0430

زحمت کشیدی ولی خب چنگی به دل نزد.

0 ❤️

834067
2021-09-25 02:38:15 +0330 +0330

با اینکه طرفدار داستان های تخیلی هستم و باور دارم باید به بچه ها اجازه رویا پردازی داد ، ولی لطفاً دست بچه هاتون قبل از هجده سالگی موبایل و فیلترشکن ندید … این داستان نوشته علی ۱۳ ساله از قم می‌تونه باشه فقط …

1 ❤️

838593
2021-10-21 13:42:28 +0330 +0330

کسکش

0 ❤️

845099
2021-11-29 03:22:05 +0330 +0330

😂😂😂😂😂😂😂
عجب

0 ❤️

845869
2021-12-03 06:23:00 +0330 +0330

عالیی بود
فانتزی منم هست این داستان
کاش ادامه داشت

0 ❤️