من و زنم و سمیه (۱)

    قسمت اول: اشتباه در تاریکی


    دوستان مجددا سلام. من امیر هستم. 37 سالمه. کارم مرتبط با دانشگاهه و خارج از ایران زندگی می کنم. داستان اولم اینجاست


    منتشر شد. داستان قبلی نواقصی داشت. مهمترینش این بود که تو نوشتن محاوره ای یه سری کلمات انگلیسی استفاده کرده بودم که ویرایش شون نکردم و یه سری اطلاعات شخصی از خودم دادم که فکر می کردم باعث میشه تصویر دقیق تری از افراد و اتفاقات داشته باشید ولی دوستان تعبیر کردن که خودنمایی می کنم. دوم اینکه اطلاعاتی که داده بودم کمی متناقض بود. مشکل انگلیسی نویسی رو تا جایی که تونستم برطرف کردم و اطلاعات شخصی رو هم حذف کردم. مساله تناقض اطلاعات هم به خاطر این بود سعی میکنم چیزهایی رو عوض کنم یا یه سری جزییات ساختگی تو ماجرا بذارم که آدم های واقعی از جمله خودم شناخته نشن. اگر جایی نوشتم طبقه هفدهم هتل در اصفهان و طبق گفته یکی از کاربرها اصفهان هتل بالای سیزده طبقه نداره، لطفا این رو در نظر داشته باشید که این یه ترکیب واقعیت و داستانه و یه گزارش دقیق نیست.


    در مورد این داستان:


    اولا این داستان ترکیبی از فانتزی و واقعیته. آدمها واقعی هستن و اتفاق ها افتاده ولی نه دقیقا به شکلی که توی این داستان تعریف می کنم.
    دوما این نوشته به نسبت بلنده. باز مثل همیشه من یه سری جزییات ساختگی توی داستان اضافه کردم که آدمها و جاها شناخته نشن ولی فکر نمی کنم به کل داستان آسیبی زده باشه. من خیلی با جزییات و محاوره ای می نویسم. میتونم خلاصه تر بنویسم ولی وقتی میشینم پای نوشتن فکر میکنم دارم برای یکی از رفقای نزدیکم ماجرا رو تعریف می کنم و با همون حس می نویسم. وگرنه خلاصه همه داستان های اینجا می شه "آمدم. کردم. رفتم."، نه؟
    در آخر اینکه فکر میکنم این داستان چهار قسمت داشته باشه. مجبورم بشکنمش که خیلی طولانی نشه. قسمت های بعدی "جمعه شب و شنبه"، "شنبه شب و بازگشت" و "یک سال بعد" هستن. خودم در مورد قسمت آخر خیلی هیجان زده هستم.


    امیدوارم لذت ببرید.


    قسمت اول: بعد از ظهر جمعه


    همه ماجرا از شری بلاگرفته شروع شد. شری که یه شلوار سالم برام باقی نذاشت، مرتب پای منو خیس نگه میداشت و دایم هم باید یه لنگ پا گوش به فرمان دستورات خانم بودم. نخیر دوست من، شری هیچ کدوم از دو خانمی که تو عنوان داستان هستن نبود(دست کم گرفتید منو ها!). شری سگ اداره بود. من زمان دانشجویی برای بعد از فارغ التحصیلی آرزوهای بزرگی داشتم. خودمو تصور میکردم که تو یه شرکت بزرگ استخدام میشم با کافه تریای مجانی و میز بیلیارد و از اینجور چیزها. ولی وقتی درسم تموم شد بهترین پیشنهادی که داشتم از یه استارتاپ تو زمینه پزشکی بود. با اینکه شغل خوبی بود نه از بیلیارد خبری بود نه از باشگاه ورزشی مجانی نه ماشین بستنی. یه فضای بزرگ داشتیم پر از میزهایی که با پارتیشنهای کوتاه از هم جدا شده بودن. و فکر میکنم دقیقا به خاطر همین که محل کارمون بیشتر شبیه یه بانک در آستانه ورشکستگی بود تا یه استارتاپ زمینه تکنولوژی، اربابان مون رفتن یه گلدن ریترایور برای اداره آوردن که روحیه کارمندها رو بهبود بده. و با اینکه اصلا دوست ندارم اقرار کنم، کارشون بسیار موثر بود. در عرض چند ساعت شری خانم تبدیل شد به محبوب ترین موجود شرکت. و از اونجایی که من جدیدترین و کم سابقه ترین کارمند شرکت بودم بیشتر رسیدگی به شری به عهده من بود. یکی از کارهایی که واقعا انجام دادنش سخت بود بردن شری جان برای پیاده روی بود. حیوون انرژی زیادی داشت و باید روزی لااقل دو بار می بردنش پیاده روی. صبح ها یکی از سهامدارها که شری رو توی خونه اش نگهداری می کرد میبردش پیاده روی ولی ورزش عصرونش با یکی از کارمندها(بخونید اغلب امیر بیچاره) بود.


    اون روز کذایی هوا خیلی سرد بود. هنوز یه چهارراه هم از شرکت دور نشده بودم که انگشتامو از شدت سرما دیگه حس نمی کردم. نیم ساعتی افتان و خیزان پیاده روی کردیم(وقتی میگم افتان و خیزان خودمو دارم می گم. خانم خانما که جست و خیز کنان و خوشحال راه می رفت و منو دنبال خودش میکشید). من دیگه واقعا از شدت سرما نای راه رفتن نداشتم. سر نبش چهارراه یه کافه دیدم و خوشحال رفتم تو. یه قهوه و دونات سفارش دادم و نشستم. شری هم خوشحال زیر میز نشسته بود و دم تکون میداد. هنوز دستام کاملا یخشون باز نشده بود که یهو یه صدای زیر بلندی گفت "اوا امیر تویی؟" و متاسفم که به عرض تون برسونم باعث شد در جا تخمهام یخ بزنن! صدای مریم رو می شناختم. مریم همدانشگاهی من بود. زمانی که من سال چهارم بودم و اون دانشجوی فوق بود با هم آشنا شدیم. مریمو یکی از دوستام به من معرفی کرد. میخواست تز فوق لیسانسشو انجام بده و نیاز به کمک داشت. چند جلسه ای با هم حرف زدیم و کارش رو راه انداختم. مریم قد متوسطی داشت و پوست سبزه. اندامش خیلی درشت نبود ولی سینه ها و باسنش خوش فرم بودن. موهای رنگ کرده طلایی کوتاه داشت و چشمهای قهوه ای. ورزشکار بود و بدنش ورزیده. تو دانشگاه جزو یکی از تیم های ورزشی بود و یادمه یه مسابقاتی هم شرکت کردن ولی یادم نیست چی و چطور. من اون زمان وقت خیلی زیادی براش نذاشتم ولی اعتراف می کنم قصدم جدا از کمک کردن به یه دانشجوی ایرانی و مرتبط شدن با استاد راهنماش(که از استادای معروف دانشگاه بود)، قرار گرفتن تو لیست خوبهای مریم هم بود. دختر جذابی بود و من بدم نمیومد اگر بتونم رابطمو باهاش جلو ببرم. مریم سه چهار ماه بعد از این ماجرا وقتی دفاع کرد منو به پارتی فارغ التحصیلیش دعوت کرد. اونجا بیشتر باهاش آشنا شدم و آخرهای شب وقتی همه سرشون گرم شده بود و هر کسی یه گوشه ای مشغول بود، ما هم به لب گرفتن و نوازش مشغول شدیم(قسم میخورم فقط از روی لباس!). ولی من بعدش ادامه ندادم و رفتم دنبال کارهای خودم چون مخصوصا تو اون مهمونی بیشتر شناخته بودمش و متوجه شده بودم نه تنها خیلی با هم اختلاف فکری داریم بلکه مریم خانم یه چشمش دنبال یه پارتنر پولداره و سوالهای هدفدار می پرسید. البته منصفانه بخوام بگم من هم اون موقع دانشجوی یه لا قبایی بیش نبودم و همچین هیکل وقیافه خاصی هم ندارم و احتمال داره این مریم بوده که از من صرف نظر کرده. ولی خوب خواننده عزیز من و شما باید هوای همدیگه رو داشته باشیم. پس بیاید همون فرض کنیم من بودم که یه دستم دور شونه های اسکارلت جوهانسن بود و اون یکی دستم تو زلفون پنلوپه کروز و اصلا ریز میدیدم مریم رو! خلاصه من فارغ التحصیل شدم و سال آخر تحصیل با یه دختر ایرانی به اسم سمیه آشنا شدم و بعد فارغ التحصیلی من ازدواج کردیم. اون روز سرد که مریمو دیدم حدود یک سال از ازدواج مون میگذشت.


    نشستیم با مریم به گپ زدن(اگرچه که بیشتر حواس مریم به شری بلاگرفته بود، ولی حالا شما که اونجا نبودین، لذا مثلا مریم جان شش دنگ حواسش به من بود). مشخص شد بعد فارغ التحصیلی ازدواج کرده و از سر و وضعش هم معلوم بود که با آدم بخت برگشته پولداری ازدواج کرده. داشتم همین فکرها رو میکردم که به کسی پشت سر من اشاره کرد و گفت "اوناهاش، همسرم مهدی". برگشتم و یه پسر تپل با ریش تنک دیدم که مثل رپرهای دهه 90 لباس پوشیده بود و با دو تا لیوان بزرگ داشت میومد سمت میز ما. آها، اون بخت برگشته پولدار ایشون هستن. خلاصه خلوت دو نفره من و شری جان شد مهمونی چهار نفره. خیلی سریع از حرف هایی که مهدی و مریم زدن و غیبت هایی که مریم وقتی مهدی با تلفن حرف می زد کرد(مهدی جان خیلی آدم مهمی بود و سرش شلوغ بود و دایم تلفن داشت) متوجه شدم که حضرت آقا نمونه بارز و شاخص یه آقازاده هستن. پدرش تو ایران مسئولیت مهمی داشته و پسر گلشو فرستاده اینطرف و اینقدر پول تو دست و بالش ریخته که حتی آقازاده نازپرورده هم تونسته یه کسب و کار ساخت و ساز راه بندازه. همچنین فهمیدم آقا مهدی تو رختخواب اوکیه، خواهرش تمام هیکلشو پروتز کرده و بابای مهدی یه ارث بزرگ برای بچه هاش مشخص کرده و مریم هم یه خالکوبی رو کمرش کرده که اونجا نمیتونه به من نشون بده چون مهدی خوشش نمیاد. مریم اینطوری بود. با من زبونش باز بود و همه چیو میگفت. از حق نگذریم مهدی بچه خوبی بود. رفتارش خیلی دوستانه و خاکی بود و خیلی هم با احترام و گرم برخورد کرد. منتها من همیشه یه مقدار نسبت به اینهایی که شغل شون داشتن ددی پولداره(مجبور شدم این خط رو از شاهکار عالم خلقت، شاهکار بینش پژوه قرض بگیرم. میدونم، آدم قحط نبود. میدونم، خود شاهکار از همه بدتره. میدونم بابا میدونم بذارین داستانمو بگم) حس بدی دارم که کاریش نمیتونم بکنم.


    خواننده عزیز دردسرت ندم یه نیم ساعتی دستم رو سر شری جان بود و گوشم به مریم و مهدی و دلم جای دیگه. دیرم شده بود باید تو اون سرما که سگو میزدن از خونه بیرون نمیومد پیاده برمیگشتم خونه. البته دروغ گفتم شری جان نیازی به زدن نداشت و مشتاق بود بره بیرون، ولی من حالم مثل سگی بود که با نانچیکوی بنفش کتکش زده باشن. بلند شدم که خداحافظی کنم. در جا مهدی پیشنهاد داد که بیا برسونمت. من از یه طرف نمی خواستم با دختری که قبلا با هم یه کارهایی کرده بودیم و شوهر سوپرپولدارش تو یه ماشین باشم. ولی به سرمای بیرون که فکر می کردم تخم هام مجددا مثل دو تا تکه یخ میفتاد پایین(بله خواننده گرامی، تخم های من به شرایط محیطی بسیار حساس هستن و اصلا مثل دماسنج عمل می کنن). یه نگاه به برفی که بیرون پنجره مجددا شروع به باریدن کردن بود انداختم و غرورمو قورت دادم و پیشنهادشونو قبول کردم. توی راه چون دیگه اونها خیلی حرف زده بودن من مجبور شدم از زندگی خودم و ازدواجم بهشون بگم. در جا مریم برای آخر هفته ما رو دعوت کرد خونشون. من وحشت زده گفتم ما آخر هفته میخوایم بریم سفر. پرسیدن کجا. اسم شهر مقصدو بهشون گفتم که کاش زبونم لای تله موش گیر کرده بود و نمی گفتم. بلافاصله مهدی گفت اونجا آشنا داره و میتونه یه ویلای خوب به قیمت مفت گیر بیاره و دیگه جای چک و چونه نداره و آخر هفته چهارنفری میریم سفر. خواننده جان من که تو دام افتادم و آب از سرم گذشت. ولی شما اگر میخواید از زیر قرار با کسی در برید، نه بهانه سفر بیارید نه هیچی. بگید قراره برید دندون پزشکی. بگید قراره یه تنه برید با ببر بنگال کشتی بگیرید. بگید قراره به عنوان کارگر ساده از چاه آب بکشید. یه چیزی بگید که طرف مقابل علاقه ای به انجام دادنش نداشته باشه. سفر بدترین بهانه ممکنه. خلاصه مثل من خنگ بازی در نیارید. دردسرتون ندم ده دقیقه بعد من دپرس و نگران و شری خانم خوشحال و سرحال برگشتیم شرکت.


    اون شب خیلی با احتیاط جریانو برای سمیه تعریف کردم. نگران بودم سمیه تعریف شکارچی بودن مریمو تو دانشگاه شنیده باشه ولی خوشبختانه خبر نداشت. یه خرده غرغر شنیدم و یه شام درست و حسابی براش پختم(یه چیز ایتالیایی که اسمشم نمیتونم تلفظ کنم ولی پر از خامه بود. اصلا رمز آشپزی ایتالیایی همینه. تو همه چی خامه می ریزن. خامه رو روی سنگ هم بریزی خوشمزه میشه) تا دلشو به دست آوردم. بعد هم یه سکس طولانی کردیم که من بیشتر سرم لای پاهای سمیه بود تا جاهای دیگم. صبح پرچم صلح بالا بود.


    تا آخر هفته یه عمر طول کشید. هی به خودم میگفتم آدم به این بی ظرفیتی؟ خب یه مهمونی با دختره یه خورده لاس زدی و بوس و کناری هم بوده حالا. ازت دوقلو بچه نداره که اینقدر نگرانی. ولی چه کنم که این دل آروم نمیشد. گذشت تا روز جمعه رسید. قرار بود عصر جمعه راه بیفتیم طرف ویلا. مهدی زنگ زد و اصرار کرد که بیاد دنبال مون و با هم بریم ولی از اونجایی که ماشینش لااقل 5 برابر ماشین من می ارزید واقعا ظرفیتشو نداشتم که با ماشین اونا بریم و تو ویلای اونا باشیم. گفتم ما خودمون میایم و قرار شد دم خونه ما همدیگه رو ببینیم. وقتی رسیدن دم خونه ما من سمیه رو به اون دو تا معرفی کردم. سمیه یه خورده خجالتی و آرومه. مریم برعکس خیلی اجتماعی و برون گراست. 5 دقیقه نگذشته بود که مریم دست در گردن سمیه اومد طرف من و مهدی که داشتیم طبق معمول به هوا غر میزدیم و گفت برنامه عوض شده. مهدی با من میاد و مریم و سمیه با ماشین اونها میرن. قلبم ریخت پایین. مریم چه خوابی برام دیده؟ میدونستم دختره کله خره و ممکنه سر بدجنسی یا برای هیجان ماجرای خودش و منو به سمیه بگه و بعدش تمام آخر هفته زهرمارمون میشد. شانس آوردم اینقدر هوا سرد بود که رنگ صورتم امکان نداشت از اون سفیدتر بشه. با لکنت و بی میلی قبول کردم و راه افتادیم. تمام راه مهدی داشت حرف می زد و من داشتم از توی آینه سرک میکشیدم ببینم تو ماشین اونها چه خبره. البته که ماشین من یه هچ بک کوچیک بود و ماشین اونها شاسی بلند و من هرچقدر هم که گردن میکشیدم فقط میتونستم اگزوز ماشینشون رو ببینم. همونجا به خودم قول دادم ماشین بعدی که میخرم یه جرثقیل زرد کاترپیلار باشه که دیگه مجبور نباشم با اگزوز ماشین کسی چشم تو چشم باشم. همینطور بی حواس که به حرفهای مهدی گوش میدادم متوجه شدم مریم خیلی از من براش تعریف کرده و اختلاف سنی چند ساله مون هم مزید بر علت شده و به اصطلاح ابهت من گرفتش. می بینید کار دنیا رو تو رو خدا؟


    خلاصه همینطور من حواسم به ماشین جلویی و آقا مهدی در حال حرف زدن رفتیم تا رسیدیم به ویلا. ویلاهه جای خوبی بود. یه مجموعه ویلا نزدیک جنگل ساخته بودن که چون برف سنگینیم اومده بود خیلی به هم دید نداشتن. جلوش هم تا چشم کار می کرد جنگل بود. از ماشین که پیاده شدیم سعی کردم ببینم تو رفتار سمیه چیزی میتونم تشخیص بدم یا نه ولی چون هوا خیلی سرد بود دخترها سریع رفتن تو و بارکشهای اختصاصی که من و آقا مهدی باشیم چمدونها و وسایل خورد و خوراکو بردیم تو. ویلا دو تا اتاق داشت، یه اتاق بزرگ رو به جنگل و یکی سمت دیگه ساختمون که حالت زیر شیروونی داشت و رو به یه زمین خشک بود که اونطرفش جاده بود و کوچک هم بود و سقفش هم کوتاه بود. ما که رسیدیم دخترها رفته بودن و اتاقها رو دیده بودن. طبق انتظار قبلی بلندگوی جمع مریم خانم اعلام کرد که با سمیه سنگ کاغذ قیچی بازی کردن و شب اول اتاق خوبه رو مریم اینا میگیرن و شب دوم اتاقها رو عوض می کنیم. من برام زیاد فرقی نداشت چون از اتاق قرار بود فقط برای خوابیدن و سکس استفاده کنم و با من موافقید که هیچ کدومش نیاز به منظره نداشت، نه؟


    چمدون ها رو بردم تو اتاق و صدای پای سمیه رو پشت سرم شنیدم. از شدت نگرانی حتی نمی تونستم برگردم نگاهش کنم که ببینم صورتش ناراحته یا نه. یهو حس کردم خودش رو از پشت به من چسبوند و یه دستشو گذاشت رو کیرم و شروع کرد پشت گردنمو بوسیدن. پیش خودم یه آه عمیقی کشیدم و تمام استرس از وجودم رفت بیرون. براتون یادم رفت از سمیه بگم. سمیه بدن توپر وگوشتی داره و سینه های متناسب. پوستش سفیده و چشمهاش قهوه ای روشن. موهاشو تا وسط پشتش بلند نگه میداره(البته وقتهایی که موخوره بهش حمله نکرده باشه وگرنه چند ماهی دپرسه و هر روز صبح موقع شونه زدن موهاش برای من راجع به خراب شدن نوک مو و کراتین واینجور چیزا سخنرانی میکنه و بعدم موهاشو تا زیر شونه کوتاه می کنه). خیلی میدوه و پاهای قویی داره(که وقت سکس خیلی به کار میاد. من به خاطر همین چیزاست اصلا که ورزشکاران را دوست دارم). صورتش گرد و لبهاش گوشتین و رو لپش هم وقتی میخنده یه چال خیلی بانمک می افته.


    پس ظاهرا در مورد مریم اشتباه میکردم و بی کله بازی در نیاورده بود. برگشتم و یه لب عمیق از سمیه گرفتم و تو گوشش گفتم "چته یهو وحشی شدی؟". جواب داد "تقصیر دوستته. انقدر تو راه از سکس و رابطه هاش صحبت کرد که وقتی پیاده شدیم خیس بودم". یه گاز آروم از گردنش گرفتم و حس کردم شل شد. نه مثل اینکه مهمونی زودتر از اونی که فکرشو میکردم شروع شده بود. بهش گفتم "چی میخوای الان؟". دستمو گرفت و کرد توی شورتش. دکمه شلوارشو قبلا باز کرده بود. کسش خیس خیس بود. وقتی دستم کسشو لمس کرد بدنش تکون کوچیکی خورد و یه ناله خفیف کرد و گفت "خودت نمیدونی یعنی؟". خواننده عزیز شما باید این رو بدونی که من آدم بدجنسی هستم و در شرایط عادی تا وادارش نمی کردم اعتراف کنه چی میخواد، کاری باهاش نداشتم. ولی یه نگاه به در باز اتاق انداختم و صدای حرف زدن مریم و مهدی رو هم که از بیرون می شنیدم و یه نگاه به وضع سمیه انداختم و برام روشن شد که با این اوضاع همینجوریشم به تخت نمی رسیم چه برسه به اینکه من بخوام رو مخ سمیه هم کار کنم. برا همین هلش دادم عقب و چسبوندمش به دیواری که موازی در اتاق بود و دید نداشت. تو اون شرایط فکر سکس کاملو هم نمی کردم ولی میتونستم سمیه رو بسازم و گرم نگهش دارم برای شب. همینطور که چسبونده بودمش به دیوار، دستمو دوباره کردم تو شورتش و اون یکی دستمو گذاشتم کنار صورتشو شقیقه شو نوازش کردم. تو گوشش گفتم "تو چشام نگاه کن. اگه نکنی هیچ کار نمی کنم". چشاش بسته بود و گردنش به یه طرف خم شده بود. به زور سرشو بلند کرد و چشمهای خمارشو باز کرد و منو نگاه کرد. دستمو گذاشتم رو دهنش و همزمان 3 تا انگشتمو عمیق کردم تو کسش. تمام تنش سفت شد و ناله بلندی کرد که خوشبختانه چون دست من رو دهنش بود صداش خفه شده بود و زیاد بلند نبود. میدونستم با وجود مریم بیرون وقت زیادی ندارم و اون اگه بو ببره ما اینجا چیکار داریم میکنیم بیکار نمیشینه. برای همین شروع کردم عمیق و محکم سه انگشتی کس خیس و داغ سمیه رو کردن. دستم روی دهنش بود و نفس داغشو روی انگشتام حس میکردم. بدنش زیر وزن من میپیچید و چشمهاش رفته بود. صورتش با وجود سردی هوای اتاق عرق کرده بود و صدای خفیف ناله اش بیرون میومد. حدود یکی دو دقیقه ای وحشیانه کردمش تا اینکه یهو چشمهاش باز شد و تمام تنش منقبض شد، بعد چنان به خودش پیچید و ناله کرد که من نتونستم دستمو جلو دهنش نگه دارم و نالش تو کل اتاق پیچید و ارگاسم شد. محکم چسبوندمش به خودم و صورتش رو چسبوندم به گردنم که هم نزدیکی تن داغ دوست داشتنیشو حس کنم و هم صدای ناله اش کم بشه. یه 30-20 ثانیه ای طول کشید تا آروم بشه و بعد سست افتاد تو بغلم. حالا یه چیزهایی تو فیلمها نشون میده که قهرمان خوش تیپ و عاشق پیشه معشوقه شو بلند میکنه و می بره روی تخت. خدمت شما خواننده عزیز عرض میکنم اینا همش فیلمه. هالیووده. حقه سینماییه. شما یه زن 65 کیلویی که مثل یه تکه گوشت سست و ضعیف افتاده رو دستت رو بخوای بغل کنی و اونطوری با ژست و شیک ببری روی تخت باید هفته ای هفت روز باشگاه باشی و زیر نظر مربی اختصاصی تمرین کنی. من به سختی تونستم نصف بکشمش نصف بلندش کنم و ببرمش روی تخت. صورتش سرخ شده بود و چشاش باز نمیشد. بهش گفتم "سمیه در اتاق بازه و اینا بیرونن، پاشو یه خورده خودتو مرتب کن عزیزم". جواب داد "من تکون نمیتونم بخورم الان. میخوام چرت بزنم. برو یه جوری سرشونوگرم کن" و یه بوس الکی هم برام فرستاد. من هم همونطور که تا الان متوجه شدید عاشق پیشه و احساساتی هستم و با چشمان پر اشک خر شدم و گفتم چشم و پتویی که با خودمون آورده بودیمو کشیدم روش و رفتم از اتاق بیرون و در رو بستم.


    مهدی و مریم پشت پنجره طبقه پایین ایستاده بودن و داشتن حرف می زدن. من هم خیلی بیخیال و حق به جانب رفتم و شروع کردم از ویلا تعریف کردن. مهدی برگشت و شروع کرد با من حرف زدن، ولی مریم کج ایستاده بود و نیم رخش طرف من بود و زیر چشمی منو نگاه میکرد و چنان پوزخندی رو لبش بود که باعث میشد همزمان هم از دستش عصبانی باشم و هم از خجالت آب بشم. یه چند دقیقه ای صحبت کردیم و بعد مهدی رفت شومینه رو روبراه کنه. وقتی رفت مریم اومد طرفم و با صدای آروم گفت "عجب کسی تور زدی امیر. واقعا ازت انتظار نداشتم. باریکلا!". بهش گفتم "چی میگی مریم؟ کوتاه بیا". جواب داد "نه مگه فک کردی تعارف می کنم. نیم ساعت باهاش حرف زدم از زیر زبونش جیک و بوک سکستونو کشیدم بیرون. بعدشم از سکسای خودم بهش گفتم و کاری کردم که شانس آوردی ویلا نزدیک بود وگرنه نیم ساعت دیگه با هم تو ماشین بودیم طاقت نمیاورد همونجا تو ماشین به من میداد". من واقعا جوابی نداشتم بهش بدم، برای همین برگشتم برم به مهدی کمک کنم شومینه رو آماده کنه. میدونید یهو مساله گرمایش ویلا برام خیلی جذاب شده بود. گفتم "مریم من میرم سراغ مهدی تو هم دست از این حرفا بردار تورو خدا". از پشت بازومو گرفت و گفت "صدای ناله زنت تا هفت تا ویلا اونورتر رفت. چیکارش کردی؟ کردیش؟ چقدر سریع! انتظار نداشتم انقد زود میدون رو خالی کنی". برای اینکه بحثو تموم کنم گفتم "نه نکردمش، فقط ارگاسمش کردم. خوبه؟ راحت شدی؟". چند ثانیه سکوت برقرار شد و من امیدوار شدم روش کم شده باشه. تا اومدم راه بیفتم به طرف در پشت ساختمون که به مهدی تو آوردن هیزم کمک کنم مریم از پشت دستشو دورم حلقه کرد و کیرم رو چند لحظه از روی شلوارم گرفت. می تونید تصور کنید تو اون شرایط بعد از بلایی که سر سمیه آوردم یا بهتر بگم بلایی که سمیه سر من آورد و بعد این حرفها با این دختر سکسی کیر من در چه حالی بود. مریم از پشت سرم گفت "نه هنوز آمادگیتو حفظ کردی. اینو خوب ازش مراقبت کن حیفه کار داریم باهاش" و بعد قبل اینکه بفهمم منظورش چیه و چیکار داره می کنه ولم کرد و رفت. من همینطور مثل برق گرفته ها وسط لابی وایساده بودم که در باز شد و مهدی بیچاره با یه بغل چوب هن و هن کنان اومد تو. من هم مث کاریکاتور مجسمه آدونیس اون وسط با یه برامدگی مث کوهان شتر جلو شلوارم ایستاده بودم. سریع خم شدم به هوای بستن بند کفشم که آبروم جلو مهدی نره. به همه چیز بی ربطی فکر کردم که یه خرده آروم بشم از قصابی و صافکاری ماشین بگیر تا نمونه خون و اخبار انتخابات و پروپوزال گرنتی که قرار بود تا هفته بعدش تحویل بدم. خوشبختانه سر این آخریه انقدر استرس داشتم که سریع به تنظیمات کارخونه برگشتم و خوشحال و خندان رفتم کمک مهدی.


    تازه شومینه رو با کلی مشکل راه انداخته بودیم و منتظر بودیم خونه هوا بگیره و گرم بشه و داشتیم فکر می کردیم اگر اتاقها با این شومینه گرم نشن احتمالا دخترها خود ما رو آتیش میزنن که دیدم سمیه و مریم اومدن پایین. سمیه اومد پیش من و بغلم کرد. بهش گفتم "فکر می کردم طولانی تر بخوابی". جواب داد "مریم اومد تو اتاق میخواست من زودتر بیام پایین با هم بریم بیرون. انقدر موهامو صورتمو نوازش کرد که بیدار شدم. چقدر مهربونه این دوستت". پیش خودم فکر کردم "آره همونقدر که یوزپلنگ با آهو مهربونه!" و بهش گفتم "برو یه لیوان آب بخور یه خورده حالت جا بیاد بعدش بریم بیرون ببینیم چه خبره این دور و برا". سمیه که رفت تو گوش مریم گفتم "موهاشو نوازش کردی که بیدار بشه برین بیرون؟ راهنمای توری مگه تو؟". بدون اینکه به من نگاه کنه گفت "صورتش، موهاش، یه ذره هم اولش وقتی خواب بود سینه ها و کسشو. خوب خوابونده بودیش ها اصلا نفهمید. چه فرقی می کنه حالا برای تو؟ عجب زنی گرفتی آفرین. اینو فقط باید تو اتاق خواب نگه داشت و کرد. اون بدن مال نوازش کردن و کردنه، حالا چی میشه یه ذره هم به من برسه؟ من و تو دیگه این حرفارو نداریم که". خواننده جان اگر همون لحظه کولیس داشتید میتونستید با اختلاف میلیمتر فاصله فک بالا از فک پایینم رو که روی زمین بود حساب کنید. خدایا خودمو تو چه دردسری انداخته بودم؟


    ادامه دارد...


    نوشته: امیر-tempassenger

  • 17

  • 15




  • نظرات:
    •   Masoud1234432
    • 1 ماه
      • 0

    • تا اولا خوندم فهمیدم ابت اومده بقیش فردا


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 9

    • با اون پذیرایی که اون دفعه دوستان ازت کردن من جات بودم با اولین پرواز میرفتم اصفهان دست تنها چهارطبقه روی هتل اسمان میساختم بعد طبقه هفدهم که افتتاح شد بلافاصله خودمو از بالاش پرت میکردم پایین!! چه بنیه ای داری که بازم نوشتی!!


      پی نوشت : قدر سایپا رو بدونید که چقدر ماشینهای توپی میسازه ماشینهای این خارجیا مفت نمی ارزه مثلا چهار نفر تو یکیش جا نمیشن!!! (biggrin)


    •   masih_roma
    • 1 ماه
      • 10

    • هرکی میگه کسشربود لایک کنه


    •   Man.to.ok
    • 1 ماه
      • 3

    • اقا خانم خواهشن ننویس بخدا ما گناه داریم ازهمجا رونده شب میایبم حال کنیم نه کس وشعر بخونیم دیسلاککککک


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه
      • 7

    • من اصننن نخوندم ://


    •   varna008
    • 1 ماه
      • 3

    • داستان طولانی نمیخونیم


    •   masoudlov
    • 1 ماه
      • 0




    •   kokarostam
    • 1 ماه
      • 5

    • تخمی


      اینقدر بد و درهم و برهم و نامفهوم مینویسی که رغبت نکردم بخونم. شاشیدم روی سگ اداره‌تون.


      ها کـُ‌کا


    •   Real.Sina
    • 1 ماه
      • 2

    • بنظرم ننویس دیگه برو تو خط تاکسی کار کن اونجا پولم بهت میدن بدردشم میخوری


    •   amirreza-_-koloft
    • 1 ماه
      • 1

    • ادامه بده


    •   Mahdi2i
    • 1 ماه
      • 3

    • بعضی وقتا با توضیح بیشتر داری به شعور خواننده توهین میکنی


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 6

    • سر صبح وارد سایت میشی هنوز چش باز نکرده یا امیر یکی رو کرده یا یه امیر به یکی داده
      خدااااایاااا


    •   zodiakxxx
    • 1 ماه
      • 4

    • در کل خوب بود
      شخصیت مریم رو دوست داشتم
      ولی به نظرم این پرانتزا روباز نکنی خودمون میفهمیم
      چی ب چیه
      دوستان عزیز و خوانندهای جقی به خدا داستانه داستان نمیدونم این همه گیر دادن برا چیه
      به قول خودش واقعا یه جاهایی رو باید فانتزیشو بالا کشید من از داستانی خوشم نیاد رو میشم میرم بعدی
      وداستانی به دلم بشینه نظر میدم
      منتظر ادامش هستم


    •   Winston991
    • 1 ماه
      • 2

    • نخوندم معلومه کسشعره
      دیسلایک


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 7

    • فقط از رو لباس؟ قسم نخور که حرف راست قسم نداره!
      باز خوب شد مثل قبل این یکیو انگلیسی ننوشتی والا فکر میکردم اون یکی معنیشو منظورته من بی سوات(:


      منم کامل نخوندم چون طولانی بود.
      گفتنیا رو دوستان گفتن و غیر از اونا...
      نمودیم شما را لایک باشد که به راه راست!بازگردید.


    •   ali80xx
    • 1 ماه
      • 2

    • من لذت بردم ادامه بده...


    •   ستار05
    • 1 ماه
      • 2

    • کسشعر بود


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 4

    • در ضمن تو ارتش آمریکا میگن:
      یکی برای همه , همه برای یکی!
      ولی تو نظام اینجا میگن:
      تشویق برای یه نفر,تنبیه برای همه!


      ارتباطشم خودت پیدا کن:)


    •   Bopho
    • 1 ماه
      • 1

    • بی صبرانه منتظره ادامه اش هستم پسر


    •   miago
    • 1 ماه
      • 1

    • ببيين نويسنده عزيز


      من جند تا داستان اينجا نوشتم ، كامنتهاي زيرش ولوله بود ، يعني بعضي از اين كامنت گذارها فرق عن رو با گوشت كوبيده نمي دونند ، بعد ميان اظار نظر مي كنند


      مثلا يكي نوشته بود مگه ما سي سال پيش توالت فرنگي تو خونه ها داشتيم ، يا اون يكي نوشته بود مارك vaselline وازلين هم مگه داريم


      خلاصه خواستم بگم ، از اين جماعت اشكول توقع نداشته باش بهو بفهمند گولدن رتريور نژاد يه سگه ، نود درصدشون حتي نمي فهمند چي مي گي


      يه عده اشونم كه كار به داستان ندارند ، يعني به سختي حتي شواد خوندن فارسي رو دارند ، ولي فحش خوب مي نويسند ، كاريشونم نمي شه كرد ، بدجوري تو بچگي بهشون تجاوز شده


    •   Forever.Love
    • 1 ماه
      • 1

    • میاگو
      تو به کص ننت خندیدی گوه خوری کس دیگه رو میکنی کون بچه مزلف!
      بار اخرت باشه پفیوز عنتر.


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 3

    • جناب اقای وبگرد عزیز و گرامی. همه برای یکی یکی برای همه شعار ماسکتیرز و یا تفنگداران بود که مربوط میشه به فرانسه قرون وسطی (ماسکت به معنای تفنگ سر پر است) . نزدیکترین چیزی به این شعار که متعلق به نظامیان امریکایی است شعار تو ایز وان . وان ایز نان . است که مال فک های نیروی دریایی (navy seals) است که حکم کماندوهای نیروی دریایی رو دارن و به معنای دوتا یکی هستند و یکی هیچ نیست میباشد و ریشه در عملیات غواصی داره که اگر کپسول اکسیژن یکی در اعماق دریا خراب بشه دو غواص میتونن همزمان از کپسول دیگری استفاده کنن.
      منبع این اطلاعات : کناب اینساید دلتا فورس که به صورت پی دی اف روی اینترنت موجوده...


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 3

    • شاه ایکس عزیز.
      ممنون از شما بابت اطلاعات کاملت.
      مطمئن نیستم ولی گمونم من این اصطلاحو تو فیلم آمریکن اسنایپر که مربوط به تفنگدارای دریایی جنگ عراق بود هم شنیدم.
      و در اصل منظورم بیشتر ورژن ایرانیش و خطاب به نویسنده بود که:
      همه که قرار نیست حتما نویسنده خوبی باشن.تو اینهمه که مینویسن چند نفر واقعا نویسنده هستن.
      بازم ممنون.


    •   آرشام.آریایی
    • 1 ماه
      • 1

    • بنویس خوب بود


    •   miago
    • 1 ماه
      • 4

    • شاه ايكس جان ، seal درسته معني فك مي ده ، ولي اصلا منظور فك نيست ،


      Seal مخفف Sea Air and Land هستش به معني كماندوهاي تعليم ديده براي هر شرايط جنگي از اب و خاك گرفته تا هوابرد هستند


    •   omidario
    • 1 ماه
      • 1

    • بد نبود ولی نمی دونم چه اصراری داری طنز بنویسی داداش؟ اصلاً با مزه نیست


    •   حامد تک.پر
    • 1 ماه
      • 1

    • مادر بوق یه جوری توضیحات نوشته انگار میخواد تحقیقات ۳۰ سالمه در مورد فضا پیما ها رو بگه


    •   حاج.دولدار
    • 1 ماه
      • 1

    • زياد و خيلي خيلي زر زدي
      كوتاه كس بگو


    •   Amojohnidovom
    • 1 ماه
      • 0

    • یعنی کیلم دهنت خیلی جلفی
      از همون اول فهمیدم میخایی بخندونی
      خوشم میاد مثل فیلم های پورن کمپانی برادران برازرز ب جز اکبر هستی. همون قد کسشر همون قد کمدی
      من واقعیت اصلا باور نکردم داستانو
      به یک دلیل:
      با عقل جور در میاد زید نصفه نیمه سابقت ببینتت بعد محلت بزاره در عین حال که شوهر داره اونم پولدار که تو تخت هم مشکلی نداره بعد بیاد دستشو بزارع رو کیرت اقا جان این طرز فکر و داستان نویسی مردونس و الکیه خانما برعکس اقایون کمتر ب سکس فک میکنن اول احساسشون اولویت داره پس یا درست ینویس واقعی بنویس یا کلا سر به بیابون بزار چون هر چی جندس تو شهر دورت جمع کردی عزیز دلم
      سایونارا


    •   Amojohnidovom
    • 1 ماه
      • 0

    • من شوهر مریم مهتیم


      ببینمت این ورا کونت میزارم


    •   tempassenger
    • 1 ماه
      • 3

    • ممنون از کامنت های همگی. اون دوستانی که از (رک باشیم) روده درازی من ایران گرفتن حق دارن. من نویسنده حرفه ای نیستم و احتمالا میتونم خیلی از طول و تفصیل نوشته هام کم کنم. من این داستان ها رو محاوره ای می نویسم انگار دارم برای دوستی داستان رو تعریف می کنم.
      بقیه کامنتها رو هم واقعا درک نمیکنم. متوجه هستم اگر از داستان یا لحن نوشته یا نویسنده خوشتون نیاد. من هم از اکثر داستانهایی که میخونم خوشم نمیاد. ولی این واکنشهای پر از نفرت و خشن رو هیچ جوره درک نمی کنم.
      شاید این سایت جای مناسبی برای چرندیات من نباشه.
      به هر حال دست اون دوستانی که فحش ندادن و کامنت گذاشتن درد نکنه


    •   Cukur
    • 1 ماه
      • 0

    • سلام وزارت اطلاعات


    •   Aliniko110
    • 1 ماه
      • 1

    • آفرین خوب بود


    •   sinadick4u
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • کوس ننه ات رمان نوشتی


    •   raminkoloft
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی بود ادامه بده


    •   Kuroshk667
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • امیر خان ادامه آش چی شد
      لطفا بزارید


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو