من و زهرا خانوم روی پشت بوم

    سلام.اسم من مصطفی.27ساله.192قد و 93 وزنمه.
    چند سالی هست با زهرا اینا همسایه ایم.این داستان برمیگرده به تابستون امسال یعنی سال 91.
    زهرا خانوم یه زن معمولی با یه اندام زنانه معمولیه.حدودا 40ساله و 65 یا 70کیلو.
    2تا هم بچه داره.یه پسر و یه دختر که دخترشو تو سن پایین شوهر داد والان 3تایی با شوهر و پسرش زندگی میکنن.
    من هیچوقت حس خاصی نسبت بهش نداشتم.چون نه جاییش به چشم میومد که تحریک کننده باشه و نه بد لباس میپوشید.خونه جفت ما 4طبقست .اونا طبقه 4میشینن و چون صاحب خونه ان همیشه پشت بوم دراختیارشونه و تابستونا اکثرا کاراشونو اونجا انجام میدن.ما هم طبقه سومیم و برای تمیز کردن پشت بوم و یا کولر ... زیاد پشت بوم میرفتم و همو زیاد میدیدیم.خرداد بود که شوهرشو به جرم فروش مواد گرفتن و یک ماهی بود ازش خبری نبود.باهام راحت بود و همیشه مصطفی صدام میکرد.یه روز رفتم پشت بوم تا وسایلمو بیارم که دیدم اون هم اونجاست و داره تمیز میکنه.تقریبا اخر کارش بود.من هم وسیالمو برداشتم که بیام دیدم این داره چیزای سنگین بلند میکنه و میبره تو خرپشتک.گفتم کمکت کنم گفت زحمت میشه.منم رفتم کمک.یه تی شرت زنونه گشاد یه دامن تنش بود.نزدیکش که میشدم بوی بدنش میخورد بهم یه جوری میشدم.یه جورایی انگار تحریکم میکرد.تا اینکه روسریشو پشت گردنش بست و به کار ادامه داد.وقتی گردنش و دیدم یا خم شدنی خط سینش معلوم میشد دیگه یواش یواش تحریک میشدم و دوس داشتم نزدیکش باشم و بوشو حس کنم و سینشو ببینم.بالای سینش خیلی سفید بو و گردن نازی داشت.یکی دو بار عمدی خودمش زدم به سینش که دیدم عکس العملی نشون نداد.یکی دو بار هم تو خرپشتک خودم مالیدم به کونش که فهمید تحریک شدم و انگار بدش نمیومد اونم.تا اینکه یه چیز سنگین برداشت و برد که بذاره بالای کمدی که اونجا بود.منم پشت سرش رفتم و به بهونه اینکه کمکش کنم واون نیفته از پشت اون و گرفتم(اون جعبه رو) و از پایین کیرمو چسبوندم بهش.حسابی راست کرده بودم چون شلوار راحتی تنم بود قشنگ افتا رو خط کونش.و 30ثانی ای به بهونه اینکه درست جعبه رو بذارم بالا خودمو بهش میمالیدم.دیگه فهمیده بود چه خبره و منم که حشری شده بودم یکم هل دادم که رو به جلو خم شد.نمیتونستم تکون بخورم یعنی یه جورایی روم نشد کاملش کنم.دستام رو پهلوهاش بود که یهو دستشو گذاشت رو دستم.فهمیدم که راضیه دلش میخواد.اروم گفتم یه وقت کسی نیاد؟گفت نه کسی نیست ولی زود باش.دستمو بردم زیر دامنش و دادم بالا.واااااای عجب کون سفیدی داشت.شورتشو که یکه کشیدم پایین بوی کس وکونش داشت دیوونم میکرد.گفتم میخوای بخورم کوستو؟گفت نه بدم میاد زود باش.گفتم تو نمیخوری؟گفت برو بابا من تا حالا مال شوهرمو نخوردم.کسش یکم خیس بود یکم اب دهن با دست به کیرم و یکم به کسش مالیدم و شروع کردم به جا کردن.وقتی رفت تو تازه فهمیدم چه کسیه این لامصب.خیلی داغ بود کسش.نمی شد سروصدا کرد ولی صدای نفسای جفتمون بلند شده بود.تلمبه میزدمو حال میکردم.اولین باری بود که حس کردم مثل فیلم سپراست کوسی که دارم میکنم. راحت تلمبه میزدمو حال میکردم و چون سرو صدا نمیکردیم صدای تالاپ تولوپ کوسش دیوونم کرده بود.دستمو ارو بردم سینشو گرفتم.سینه هاش بزرگ نبود ولی خیلی داغ بود و چون عرق کرده بود حسابی مالیدنش حال میدید.ابم میخواست بیا گفتم ابم میخواد بیا گفت واسا.کشیدم بیرون و از کنارش یه دستمال پارچه ای پیدا کرد و گفت بریز تو این.میخواست خم شه که گفتم میخوام سینه هاتو بخورم و چسبوندمش به دیوار.بوی عرقش دیوونم کرده بود . مثل دیونه ها میخوردم با اینکه سینه هاش سفید بود ولی نوکشون خیلی تیره بو.گردنشو خوردم که گفت زود باش.منم خمش کردم با خودم گفتم چون زنه باید یه حال اساسی بهش بدم و شروع کردم تلمنه زدن.خیلی محکم میزدم و صدای کسش میپیچید یواش یواش با اینکه جلو خودشو میگرفت ولی ناله میکرد.دیگه داشت ابم میومد که کشیدم بیرون و برش گردوندم زانو زدم وشوع کردم سینه هاشو میک زدن و از اینور ابم میریخت تو دستما.سرمو محکم فشار میداد به سینه هاش.ابم خالی شد و بی حال بلند شدم.بهش گفتم بازم کمک خواستی بگو.که فقط خندید و هیچی نگفت.بعد اون 3بار دیگه تو خونه کردمش که داستانشو بعدا براتون تعریف میکنم.


    نوشته: مصطفی

  • 12

  • 1




  • نظرات:
    •   شیرجوان...
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • این مواد پدر خیلی ها رو در آورده و چه زندگی هایی رو که نابود نکرده ولی واسه تو بد نبوده


    •  
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • آميرزا:


      چند ساعت فکر کردی تا اینو نوشتی؟


      عالی .5 تا قلب بهت دادم. =D>


    •  
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • آميرزا:


      حدس می زدم.خواجه بعد از نوشتن این دستنوشته به عارضه .... دچار شود.


      لطفا بر روی زخم مرهم گذارید که عفونت نکند بیچاره شوید. :D


    •   sorosh araki
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • خوب بود


    •   Pentagon U.S.A
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • آمیرزا خداوکیلی تو یک نابغه ای!
      دمت گرم بسیار بسیار بسیار عالی بود.


    •   impish
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • اميرزا داستاناتو كوتاهترش كن
      IMPISH


    •   shayankamrani
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • آمیرزا فدایی داری ناموساً بهترین کسشر نویس پارسی زبانی،دمت گرم آقا دمت گرم


    •   impish
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • اميرزا جان دستتون درد نكنه كه دستي به قلم داريد_ ميدونم شما موقع نوشتن تمام جوانب رو در نظر ميگيريد ولي اگه داستان هاتون يكم كوتاه باشه ولي با محتوا ،تاثير بيشتري رو مخاطب ميزاره_
      من هم دارم يك مثنوي عالي مينويسم و چندماهه روش كار كردم بزودي ميدمش به سايت_
      IMPISH=شيطان صفت


    •   impish
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • اميرزا جان دستتون درد نكنه كه دستي به قلم داريد_ ميدونم شما موقع نوشتن تمام جوانب رو در نظر ميگيريد ولي اگه داستان هاتون يكم كوتاه باشه ولي با محتوا ،تاثير بيشتري رو مخاطب ميزاره_
      من هم دارم يك مثنوي عالي مينويسم و چندماهه روش كار كردم بزودي ميدمش به سايت_
      IMPISH=شيطان صفت


    •   wolf sexx
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • بد نبود


    •   wolf sexx
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • بد نبود


    •   cindrela
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • بوی عرقش!!!!
      گندت بزنه لاشی


    •   امام زاده بیژن
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • آمیرزا دوست عزیز بعد از خواندن حکایت زیبای شما اضافه کنم تا ابد


      استقلال سرور پرسپولیس


      و جا داره با یاد آوری جمله زیبای


      پرسپولیس قهرمان تو لیگ برتر بمان


      کامنت را به پایان رسانم.:D


    •   Reza bi gham
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • آمیرزا- هم زبان گلم-ممنون و بیژن جون ما نفهمیدیم پرسپولیسی هستی یا استقلالی??


    •   alireza_gol pesar
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • آمیرزای گل و گرامی سلام


      ممنون از حکایت زیبای شما که بسیار لذت بخش بود


      ضمن تشکر و قدردانی از این حکایت


      نظر خود را با یک کامنت به پایان میرسانم


      بدانید که تا ابد پرسپولیس سرور استقلال بوده ،هست،و خواهد بود


      با این شعر ارادت خودم رو به خواجه اعلام میدارم


      فرهاد باید برقصه


    •  
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • teshneh kos :


      سلام منم به عمت برسون.


      :))


      ladyseducer:


      حرص نخور دادا.این ادمه که ناراحت کنی خودتی.تو هم یک سلام به عمش برسون .خلاص. :D


    •   .romina.
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • آمیرزا عالی بود.قلمت همیشه روان ^_^


    •  
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • اميرزا بسيار شيرين و عالي
      teshneh جان عمت دوس دارم حتما سلام برسون بش اگرم اشناي نزديكتر هم داري كه چه بهتر سلام من به اونا هم برسون
      نويسنده جان دوستانه بگم اصلا خوب نبود
      بايد رو خودت كار كني


    •   EIS
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • بد نبود


    •   کفتارجوان
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • بازم برا شروع خوبه


    •   آررش
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • دو تا سؤال دارم


      اینجا برنامه ی نوده ؟


      بعد هم این پسره با 192 سانت قد چه جوری کیرشو میذاشت لا درزه زنه موقع بار جا بجا کردن؟


      کیر تو کون نویسنده


      الان ذوق مرگ شد نویسنده فک کنم


    •   Saina aji
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • بدنبود


    •   Saina aji
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • بدنبود


    •   Saina aji
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • بدنبود


    •   mohsen6705
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • heheheeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
      1


    •   دکتر جون
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • امیرزا گل کاشتی


    •   real madrid c f
    • 6 سال،7 ماه
      • None

    • شش عددی ها را خوب آمدندی

      یک نفر از ۱۹ میلیون ترفدار پرسپولیس
      ©™®


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو