من و فاطمه

    چهارم دبیرستان بودم،یه پیکان سفید داشتیم،اون روزا داشتن یه پیکان مدل روز خیلی کلاس داشت،منم تنها تفریحم دور زدنای بی هدف تو خیابونای شهر بود.
    از نظر جنسی واقعا در عذاب بودم.درسها سنگین بود و کنکور هم در راه. بخاطر شهوت زیاد نمیتونستم تو درس تمرکز کافی داشته باشم.
    اصلا خودارضایی بلد نبودم، شایدم کسر شانم بود،یادم نیست،ولی خودارضائی نمیکردم.
    سر میدون یه زن جوون با چادر مشکی منتظر تاکسی بود.بوق زدم ،دست بلند کرد.زدم رو ترمز،اومد جلو نشست.یه نگاه تو صورتش کردم،خوشگل بود و کم سن وسال، شاید از منم کوچکتر بود،ولی از ابروهای اصلاح شده اش معلوم بود،متاهله.آخه اون زمان فقط زنای شوهر دار ابروشونو اصلاح میکردن.
    تپش قلب شدیدی داشتم.با صدای لرزون پرسیدم :کجا میرید؟
    بی مقدمه گفت:تا حالا با هیچ زنی خوابیدی؟
    مونده بودم چی جواب بدم.دستام به شدت میلرزید.با وجود سردی هوا خیس عرق شده بودم.یه دستم روی دسته دنده بود و یکی به فرمون ماشین.
    گفتم:چرا میپرسین؟
    جواب داد:تابلو است که حتی دستت هم به دست یه زن نخورده،پر آتشی،خوابیدن زیر تو خیلی کیف میده.
    کمی ترسم ریخت،اعتماد به نفسم بیشتر شد.
    پرسیدم:مگه شوهر نداری؟
    گفت:شوهرم یه مواد فروش پیره،الانم زندانه،پدرم منو به زور بهش داد.
    من الان باید مدرسه باشم.نه اینکه جلو درب زندان برا ملاقات یه پیرسگ تریاکی و بوگندو.
    دستشو گذاشت رو دستم و ازم خواست ببرمش تو یه جای خلوت،تا حال کنیم.
    یه واحد 60متری بالای مغازه پدرم بود که بخاطر کنکور در اختیار من بود.بدون مزاحم.چون مغازه دونبش بود ورودیش از کوچه کناری بود.


    بردمش بالای مغازه پدرم،کسی ندید.ماشینو دادم بابام و گفتم من با دوستم درس میخونم،ناهار ساندویچ میخوریم،شما منتظر من نمونید.
    کلید انداختم رفتم بالا،کفشا و چادر و مانتو شو ،گذاشتم تو کمد دیواری،و برا لحظات اضطراری یه جا تو کمد براش اماده کردم.
    مانتوشو که بهم داد،یه تاپ آستین حلقه و یه شلوار جین تنگ تنش بود.تنش بوی شامپو میداد.ظاهرا حمام حسابی رفته بود.گونه ها و چونه اش برق میزد.کمی میترسیدم.دستپاچه و مضطرب بودم.
    دستشو انداخت دور گردنم و لبمو با حرارت بوسید.دستمو بردم تو موهای مرطوب و سیاهش و سرشو بیشتر فشار دادم تا از تماس لباش بیشتر لذت ببرم.
    نفس هردومون به شماره افتاده بود،
    دستامو بردم زیر لباسش،کمی تپل بود .
    بوی تنش محشر بود.برجستگیهای تنش را با نرمی لمس میکردم و لذت میبردم.
    درازش کردم روی فرش،به صورتش خیره شدم،تازه فهمیدم چی گیرم اومده،یه دختر شاید شانزده ساله سفید و خوشگل،با لبای نازک و دهن کوچولو و چونه کمی برجسته،و دو تا چال وسط لپای نازش،لبخندش ملیح و معصومانه بود.
    پرسیدم اسمت چیه؟
    با لبخند قشنگش گفت:اسممو میخوای چکار؟نکنه میخوای بیای خواستگاریم.؟
    گردنشو شروع به خوردن کردم و همزمان دستم روی پستونای نرمش بود ،
    کمی خودمو از روی شلوار بهش مالیدم ،آبم اومد.واقعا لذتبخش بود و سبک شدم.
    چون تجربه داشت،فهمید آبم اومد،
    با شوخی گفت:عجب شانسی دارم من.
    تموم کردی.؟
    لبشو بوسیدم و گفتم:از بس نازی،ولی اگه بتونی بمونی راضیت میکنم.
    بهم گفت:تا نگی برو پیشت میمونم.
    رفتم سمت حمام که خودمو تمیز کنم.
    اونم رفت سمت یخچال،برگشت گفت:
    هیچی نداری بخورم؟از دیشب گشنمه!


    خیلی ناراحت شدم.واقعا یه دختر زیبا به این قشنگی،چرا باید .......؟
    شلوارمو گذاشته بودم رو چوب لباسی،ازش خواستم پول برداره،بره هرچی میخواد بخره بیاره تا با هم بخوریم.چون پدرم رفته بود خونه،
    تا من دوش گرفتم و داشتم با آهنگ معین سرمو خشک میکردم،اومد.چندتا ساندویچ و نوشابه و دستمال کاغذی و یه مقدار کیک یزدی و یه پاکت سیگار مور.
    با شورت نشستم رو فرش و ازش خواستم اونم با شرت بشینه پیشم.
    مجبورم کرد این زحمت دوست داشتنی را خودم متحمل بشم.شلوار و تاپ رفتن تو کمد و پستونای سفید و نوک صورتی بدون کرست خودنمایی میکرد.بعدها هر چی دختر گیرم اومد،مثل فاطمه نبودن.
    بجز ماهگیر وسط خط باسن،قسمت پایین کمر هیچ نقصی تو صورت و تنش نبود.
    غذا باطعم لب،پستون،و .....همش یه هدیه آسمونی بود.
    سیگار را روشن کردیمو با هم درد دل کردیم.سرنوشت غم انگیزش خیلی ناراحتم کرد.بهم گفت:میخوام تا اینجام فکر کنم شوهرمی ،مثل زن و شوهر ها حال کنیم.
    خوابوندمش ،از لب و گردن و سینه و نافش خوردم و کوس کوچولو و نازشو که فقط دوتا چوچول نخودی داشت،مالیدم،خیس شده بود ،با آب کوسش کیرمو خیس کردم و خواستم بکنم تو کوسش،گفت:کوسمو نمیخوری؟
    با تعجب پرسیدم:کوستو بخورم.؟تو اوج شهوت،نالید:آره عزیزم،با لبات و زبونت کوسمو بلیس.مردد بودم،یه نگاه به کوس تمیزش انداختم ،تو اوج شهوت،لبامو چشبوندم در کوسش و بوسیدم.خیلی مزه داد.خوشم اومد و دیگه با لذت کوسشو لیسیدم و بوسیدم،وقتی مثل مار روی فرش به تنش تاب میداد و موهاموچنگ میزد و ناله میکرد،من بیستر حشری میشدم.داشتم کوسشو با ولع میخوردم،که داد زد،بیا روم،بیا روم ،کیرتو تا ته پچپون تو کوسم.سریع رفتم بین پاهاش کیر گنده و کلفتم خزوندم تو عمق کوس نازش،آخ که چه لذتی داشت.تو همون لحظه هزار بار خدا را بخاطر این موهبت و لطفش شکر کردم.داشتم کمر میزدم و کوس میکردم و بوسش میکردم و قربون صدقه اش میرفتم،و فاطمه هم ناله میکرد و مرتب قربون صدقه من میرفت و تکرار میکرد.جان عزیزم،بکن،بکن،الهی فدات شم،منو بکن بذار زیرت بمیرم،بکنتم تا بمیرم....
    منم میگفتم:خدا نکنه ،دشمنات بمیرن،عزیز دلم،فاطمه خوشگلم،مگه من میذارم بمیری،تا نفس دارم،میکنمت،میکنمت،میکنمت،میکن.....م...ت،و محکم بغلش کردم و در حالی که لبام روی گردن خوش بو و سفیدش بود.آبمو تو کوسش خالی کردم.
    فاطمه هم ارضاء شد و با دستای سفید و خوشترکیب وقشنگش موها و بدنمو نوازش میداد.
    دقایقی همینطور روش خوابیدم و تو چشمای هم خیره شدیم.
    لباشو بوسیدم و ازش تشکر کردم.
    خیلی کیف کردم.کوسش محشر بود.رونای پاش کیر مرده را راست میکرد.
    الان سی سال از اولین سکس من میگذره،خدا شاهده دختری به خوش اندامی و خوش بویی و زیبایی فاطمه گیرم نیومده،خیلی با معرفت و شریف بود.هرگز تیغم نزد.حتی یه خواهش کوچیک غیر از سکس ازم نکرد.
    یادمه یه روز قبل عروسیم ازم خواست ،برای آخرین بار بکنمش،بردم حسابی کردمش،حسابی ازش لذت بردم.بعد از سکس،تو بغلم خوابیده بود،
    گفت:هومن
    جواب دادم:جان هومن
    _از من بدی دیدی؟
    گفتم:نه،چطور مگه؟
    با گریه گفت:کاش طلاقمو از این کثافت میگرفتی و کنیزت میشدم.بخدا تا آخر عمر کنیز با وفات میشدم.
    جوابی نداشتم بدم.چهارسال و نیم تمام نیازهای عاطفی و جنسیمو رفع کرده بود و من نامرد هرگز فکر نکردم یه قدمی براش بردارم.
    الان که به گذشته نگاه میکنم میفهمم،فاطمه نیمه گمشده وجود من بود.من هرگز از همخوابی با هیچ زنی مثل فاطمه لذت نبردم.
    چی میشد اگه ،نجاتش میدادم و عقدش میکردم و الان مادر بچه هام بود؟
    مگه این زندگی چقدر ارزش داره،که بخاطر حرف دیگران بشاشیم توش؟
    بعد از ازدواج چند باری قرار گذاشتم و کردمش ولی میدیدم تنش بوی بد سیگار و خاک میده،دهنش بد بو شده بود و ازم پول میخواست،معتاد شد و منم ولش کردم.
    اگر من تونستم رشته خوب قبول شم به لطف فاطمه بود،بمن بیشرف بگید،من برای اون چکار کردم؟
    هر زمان که سرخاکش میرم ازش عذرخواهی میکنم،ولی پشیمونم،پشیمون


    نوشته: پشیمون

  • 30

  • 14




  • نظرات:
    •   جندهjon
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • کسخل پلشت خاک بر سرت


    •   mrchicco
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • چقدر غم انگیز ولی نباید خودت و درگیرش کنی و باید به زندگیت برسی اون دیگه تموم شده جناب پشیمون اما تو و زندگیت و خانوادت هستید انشالله همیشه شاد باشید


    •   TheBitchKing
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • 17 تا کلمه از داستانت خوندم، این نظرمه. اون زمانی که پکان مدل روز کلاس داشت، چهارم دبیرستان نداشتیم گلم. کمتر جق بزن


    •   Prometheuss
    • 2 هفته،6 روز
      • 8

    • یه کسخلی داستان آپ کرده بود اینجا، زن شوهردار رو میخواست بکنه صیغه خونده بود، فکر میکردم اون آخرشه تا اینکه تو گفتی وقتی کیرمو کردم تو کس تنگش خدا رو واسه این موهبت شکر کردم... (biggrin)


    •   Cleverman1358
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • خوب نوشتی
      در جواب دوستمون که گفتن چهارم دبیرستان نبود، چرا نبود؟ شما اصلا چند سالته؟
      داستانت حس داشت ، اخرشو خراب کردی ، یعنی چی به من بگید بیشرف؟؟؟!!
      مطمئنم الان داری اینو میگی اونموقع هیچوقت به خودت اجازه نمیدادی بری زنی مثل اونو بگیری ، حتما قبل از ازدواج هم به ذهنت رسیده دو دو تا کردی دیدی نمیشه


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • یحتمل اونموقع با پیکان آخرین مدلت تصادف کرده بودی و مرده بودی اونم حوری بود که افتاده بود تو ماشینت ،چون خود ارضایی نمیکردی مستقیم رفته بودی بهشت متتهی چون هنوز گرم بودی حالیت نبود ،اون خانمم جایزت بود وگرنه اونموقع اینقدری حیا تو جامعه بود که هیچ خانمی اینطور رفتار نمیکرد(biggrin)

      والا تا اونجایی که سنم اجازه میده اونوقتی که پیکان کلاس داشت شلوار جین تنگ و خوردن ک.. وجود نداشت.
      ریتم داستان خوب بود


    •   ARAD_SM
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • عججججججب


    •   زندگی+فانتزی
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • روحش شاد


      امیدوارم جوری زندگی کنیم
      که وقتی به گذشته فکر میکنیم
      از کلمات ای کاش و افسوس استفاده نکنیم


      ضمنا سال چهارم دبیرستان هم داشتیم و دوست عزیزی ک فحش دادی سعی کن اگه نمیدونی مطلبی رو ، با یه سرچ کوچیک تو گوگل یکم اطلاعات کسب کنی ...


    •   anonym.masi
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • داستانت غم انگیز بود به گذشته فکر نکن هر چی بود گذشت متاسفانه خیلی از ماها بنای زندگیمون رو روی حرف مردم گذاشتیم


    •   Caboos1
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • جق کسر شان؟ زن شوهردار
      قرار مدار عروسی؟کردن یکی دیگه روز قبل از عروسی
      خیانت بعد از ازدواج؟
      یا تو مال اون دهه نیستی یا جزو کسکشاش بودی
      چقد تو انگلی
      برادر گرامی که گفتی سال چهارم دبیرستان نداشتیم من کاری به مابقیه کسشرای این دیوث ندارم ولی اینجاشو راست میگه رو هوا حرف نزنید


    •   Siavvvashhhhhhh
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • برای اولین بار تو شهوانی تحت تاثیر قرار گرفتم


      تو این حس منم گیر کردم با داستانی شبیه
      همیشه خودم رو گول میزنم که کار درست رو انجام دادم ، اما عذاب وجدان دارم و به خودم لعنت میفرستم ،
      جز افسوس چاره ای نیست


      ما مردم ایران همه برای حرف مردم زندگی میکنیم نه دل خودمون


    •   Hashariman17
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • من فک میکردم کسخل ترین ادمم ولی وقتی گفتی جق زدن بلد نبودی به خودم امیدوار شدم دمت گرم کسمشنگ


    •   f.f.life
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • داستانت مثل گوهی میمونه که با طلا روکشش کردن
      ۱:اون موقع که پیکان حکم شاسی بلند داشت کنکور همه سوالاش اونچیه که خیاره بود پس لازم به خوندن نداشت
      ۲:قدیم مثل الان مواد فروشا از پول داری لنگه نداشتن پس دختره جنده بوده نه متاهل که اومده بهت گفته من گشنمه و منو بکن ولی یه غذا هم بده بخورم
      ۳:تو براش چکار کردی؟براش ساندویچ و سیگار خریدی دیگه


    •   mt5791
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • خاطره قشنگی بود و میتونست واقعی باشه چون تقریبا فضای همون موقع را داشت
      فقط مشکلش اینه که توی شهوانی همه کلفت و دراز دارن
      ظاهرا اگر بگن معمولی مایه شرمساری هست کاش این قسمت رو نمیگفتی زیباتر بود


    •   پروفسور بالتازار
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • با آهنگ معین چطوری موهاتو خشک کردی؟


    •   خوشگلخانم
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی نامردی خیلی بی معرفتی آه


    •   Vashkin
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • میبردی امامزاده‌ای،جایی،آب توبه میریختی سرش بعد عقدش میکردی دیگه
      ای دل غافل


    •   kiredivoone
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • کیر تو عاقبتت


    •   Bopho
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • آهه
      واقعا قلبم درد گرفت
      ناراحت شدم
      داستانی ناراحت کننده بود


    •   Ahvaz65
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • دروغ میگی
      گربه هم برای رضای خدا موش نمی گیره پس الکی نگو


    •   Smoker70
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • خیلی زیاد دروغ گفتی اصلا هیچیش جور درنمیاد برو گم شو فقط کیرم دهنت ملجوق


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو