من و لیلا در باربادوس

1399/11/22

سلام
من بهروز هستم.۴۵ ساله ، بسیار لاغر با قدی ۱۷۵. تو سن دوازده سالگی همراه با برادر بزرگ‌ترم و به اصرار پدرم که تاجر موفقی بود دو تایی توی یه مدرسه شبانه روزی در شمال انگلستان شروع به درس خوندن کردیم.پدر و مادر هم گاه و بیگاه بهمون سر میزدن. ۲۰ ساله بودم که پدرم در یه سانحه از دنیا رفت ،بعد از یک سال و نیم هم مادرم ازدواج کرد و رابطه من و برادرم باهاش کمتر شد. همیشه خلا خانواده رو حس میکردم ،شاید به خاطر همین بود که تنهایی رو دوست نداشتم .به هر حال تو رشته ای تی فارغ التحصیل شدم و چند سالی هم در شهر پرستون مشغول کار ،تا اینکه ده سال پیش یه موقعیت شغلی خوب در لندن پیدا شد و به خاطر اینکه برادرم هم همراه همسر انگلیسیش به استرالیا مهاجرت کرده بود تصمیم به رفتن گرفتم.بعد از حدود سه ،چهار ماه توی تولد یکی از همکارهام که اتفاقا دختر بود با لیلا آشنا شدم.یه دختر ایرانی که لندن متولد شده بود با پدر و مادری که هردو کسب و کار موفقی اینجا داشتن. اون موقع لیلا ۳۰ ساله بود و یه خواهر بزرگ‌تر هم داشت که شوهرش هلندی بود ،۴تا بچه هم داشتن لیلا یه دختر تیپ شرقی با موهای مشکی و قد ۱۶۵ و سبزه رو و بسیار خوش صورت و البته کمی تپل بود .با برجستگی‌های زیبای سینه و باسن خیلی لوند که جلب توجه میکرد. خیلی شوخ و پر حرف و بانمک و البته با چشمهای درشت و زیبا و بینی استخوانی و تقریبا بزرگ. اون هم مثل من تنهایی رو دوست نداشت و عاشق تشکیل خانواده و بچه دارشدن بود.توی بانک هالیفکس کار خوبی داشت و درآمدش ازمن بهتر بود.به سال نکشید که تاریخ ازدواج هم مشخص کردیم .البته توی این مدت با خانواده اش آشنا شدم.پدری بی نهایت مهربان و آرام و مادری که مشخص بود رییس و همه کاره خونه هست و این حس رهبری و اعتماد به نفس رو مطمعنم لیلا از شهناز جون مادرش به ارث برده بود. من هیچ کس رو نداشتم برای شب عروسی دعوت کنم اما لیلا حدود ۵تا خاله ،سه تا دایی و کلی بچه هاشون رو داشت.همه چیز خوب پیش میرفت دو سال اول به گشت و گذار به بقیه اروپا میگذشت و کار و خرید آپارتمان . یادمه جشن تولد ۳۳سالگی لیلا بود که دیدم گفت بیا تو اتاق خواب میخوام تنبیه ات کنم . این فانتزیش بود که بعضی موقع ها تو اتاق خواب دستور بده و بگه پسر خوبی باش و شلوارت رو دربیار و بیا من رو بخور و از این مسخره بازی‌ها که من هم در میاوردم اما اون شب دیدم گفت ؛کاندوم رو فراموش کن باید فکر نی نی باشی برای من.این رو بگم لیلا هیچ وقت قرص نمیخورد و توقع داشت من کاندوم استفاده کنم. روزها و هفته ها و بعد حدود ۶ماه گذشت اما هر چی تلاش میکردیم خبری نبود تا اینکه لیلا یه روز گفت وقت گرفتم بریم پیش خانم دکتر .اون موقع بود که یکسری آزمایش برای لیلا اعم از خون و هورمون نوشت و معاینه هم انجام داد.بعدا مشخص شد که همه چیز نرمال بوده و گفت میتونه از استرس باشه ،عجله نکنید و زمان بدید.۴ماه دیگه هم گذشت که اینبار مجددا رفتیم و از من خواست که آزمایش بدم.۳۷/۸ سالگی سن زیادی برای مرد نیست اما خوب توی آزمایش مشخص شد که اسپرم من کیفیت لازم رو نداره ،یه دستور غذایی داد و تاکید کرد که سیگار هم نکشیم .راستش رو بخواهید من و لیلا ممکن بود گه گداری سیگار بکشیم اما لیلا میدونستم که خیلی به ندرت و توی مراسمی مثل تولد و یا جشن حشیش هم میکشه. بعد از حدود ۵ماه دیگه نتیجه ندادن گفت متاسفانه شاید اسپرم شما جهش کافی برای رسیدن به محل مناسب در رحم رو نداره و باید. ای وی اف انجام بدیم،که البته. تضمین صد در صدی هم نداره.سرتون رو درد نیارم بار اول از طریق بهداشت و درمان ملی به صورت رایگان انجام شد ولی مرتبه دوم حدود ۱۵ هزار پوند برامون آب خورد و متاسفانه باز هم بی نتیجه.اون لیلای شوخ و سرزنده تبدیل شده بود به یه زن پریشون که همیشه فکرش جای دیگه بود و حواسش توی جمع نبود.من از ناراحتی لیلا غصه میخوردم به حدی که یک بار پیشنهاد دادم اگر دوست داشته باشی برای فرزند خوانده از طریق پرورشگاه اقدام کنیم ،که درجواب گفت بهروز شاید به من نیاد اما به جرم حمل و مصرف حشیش و کتک زدن دختری دیگه به سر حد مرگ به همراه خواهرم سابقه کیفری دارم و صلاحیت نگهداری رو بهم نمیدن چون دنبالش رفتم و میدونم. دنیا دیگه کم کم رو سرم داشت خراب میشد .با این که بچه مهم بود اما در برابر لیلا برام کوچکترین اهمیتی نداشت ولی لیلا رو نمیدونم به خاطر همین بود که گفتم ببین عزیزم. اگه تو بخواهی من بدون کلمه ایی حرف حاضر به جدایی هستم .دیدم زد زیر گریه و گفت خاله ام همچین حرفی رو زد که حسابی خدمتش رسیدم ،مامانم هم همین طور. پس لطفا تکرار نکن که میکشمت.خندیدم و گفتم چشم. ژانویه ۲۰۲۰ مصادف بود با تولد لیلا و میدونستم که هر دوستامون احتیاج به یه مسافرت داریم.کمی قیمت بلیط و هتلهای لوکس گرون بود اما خوب لیلا ارزشش رو داشت .همیشه میدونستم که دوست داره باربادوس رو ببینه.یه جزیره زیبا با ساحل‌های چشم نواز. در کاراییب.یک روز قبل از رفتن خبر دارش کردم کلی ذوق کرد .رویایی بود و برای خود من هم جالب .ککتل های بی نظیر،ساحل که پر از شن سفید رنگ بود با توریست‌هایی که اونجا رو شبیه اروپا کرده بودن از نظر تعداد آدم‌ها . اما از روز دوم و سوم تعداد بیشتری از بومی‌های اونجا رو میدیدیم.اکثرا به دنبال این بودن که به توریست‌ها چیزی بفروشن و سر صحبت رو باهاشون باز میکردن.روز سوم بود از هتل بیرون اومده بودیم و مسافتی رو رفتیم تا لب ساحل. روی ماسه های گرم توی اون هوای ۲۵ درجه به دور از سرمای اروپا، دراز کشیده بودیم که صدایی توجهم رو جلب کرد سلام قربان ،سلام خانم زیبا،سر چرخوندم یه زن حدودا ۵۴/۵ ساله با دندون‌های مرواریدی و لبخندی که چشمهاش هم همراهش میدرخشید . قبل از اینکه فرصت کنیم چیزی بگیم. گفت من ویکی هستم. پیشنهاد میکنم روغن محلی و معروف اینجا رو اجازه بدین به تنتون بمالم و اگر از ماساژ و روغن لذت بردید به من چند دلاری بدید. من اصلا اهل ماساژ گرفتن نبودم اما لیلا امان نداد و گفت ؛چرا که نه .ویکی شروع کرد به تعریف از مواد تشکیل دهنده روغن که حاصل سالها تجربه بومیان اونجا بوده.و تعریف از خودش که چطوری در آمد زندگیش به مسافرها و توریست‌ها وابسته هست و اینکه قبلا تا حالا بامردم ایرانی الاصل برخورد نداشته و ما مهربونیم و از این حرف‌ها لیلا هم مرتب از بوی خوب محلول و دستهای قوی ویکی میگفت و ابراز رضایت میکرد.کارش که تموم شد لیلا یه اسکناس ۵۰ پوندی بهش داد که چشمهاش برق زد من خواستم اعتراض کنم ولی چیزی نگفتم چون احساس کردم اون زن شاید محتاج باشه.لیلا مرتب میگفت بهروز اگر ماساژ نگیری پشیمون میشی و من هم که دیدم اصرارمیکنه به خاطر اینکه از مخمصه خلاص شم گفتم باشه دفعه بعد که دیدم لیلا گفت اره حتما .ببینم ویکی تو میتونی بیای هتل ما؟ اون گفت بله حتما اما من درخواست داشتم اگر دوست داشتید منزل من با این ساحل ده دقیقه کمتر فاصله داره.من فردا شما رو برای غذای بومی اینجا دعوت کنم و اگر خواستید قبل از اون همونجا ماساژ رو بگیرید.خیلی زن خوش مشرب و خوشحالی بود مثل لیلا به قول این وریها بابلی بود.اون شب توی هتل کیکی تهیه کرده بودم و لیلا فوت کرد و گفتم ارزو کن دیدم چشمهاش رو بست ولی بغضش گرفت .متوجه شدم که بعد از یه خرده مشروب و اینکه من از ارزو گفته بودم احساسی شده بود و یاد بچه افتاده بود.داشت سی و نهمین شمع های تولدش رو فوت میکرد و برای یه زن و بچه دار شدن همیشه محدودیت سنی وجود داره.خواهرش که فقط ۲سال بزرگ‌تر بود مادر ۴تا بچه بود. خیلی متاثر ،غمگین و عصبانی شدم چون همیشه ته دلم خودم رو مقصر میدونستم.اما برای اینکه شب رو خراب نکنم شروع کردم به مسخره بازی و شوخی و خنده و لیلا هم خیلی سعی میکرد ناراحتیش رو به روم نیاره.همه چیز زندگی ما خوب بود حتی سکس لایف بدی هم نداشتیم. اما من ذره ذره آب شدن لیلا رو به خاطر نبود بچه میدیدم.بارها سعی کرده بودم بذارم و برم اما میدونستم هم خودم از نبود لیلا دق میکنم و هم اون بد جور به من وابسته هست.عصر فردا قدم زنان رسیدیم به ساحل و از اونجا هم با نشانیهایی که ویکی داده بود رسیدیم به در خونه اش.خوش آمد گفت ،منزل کوچکی بود اما تمیز و مرتب. قبل از خوردن غذا دوتا کوکتل خوردیم که حسابی ما رو شارژ کرد .از توی نشیمنگاه درب اتاقی که به نظر اتاق خواب میومد باز بود یه تخت بزرگ دونفره که از سطح زمین بالا هم بود.در حین مشروب خوردن حواسم بود که از لیلا. راجع به اینکه چه مدت هست ازدواج کردیم و کارمون چیه و بچه داریم یا نه سوال کرد.برعکس خیلی‌ها که لیلا اصلا دوست نداشت بهشون جواب بده،ویکی اونقدر دوست داشتنی بود و چهره آرومی داشت که لیلا بدون عصبانیت و ناراحتی در حین آرامش همه چیز رو براش توضیح داد البته من سعی کردم با مشروب و مجسمه هایی که تو خونه بود خودم رو مشغول کنم ولی صداشون رو میشنیدم.غذای لذیذی درست کرده بود.موقع خداحافظی بود که دیدم در میزنن و کسی وارد شد و سلام کرد.پسر جوونی حدودا ۲۰ ساله قد بلند و ورزیده و به غایت سیاه چهره. ویکی گفت فراموش کردم بگم من با تنها برادر زاده ام تونی زندگی میکنم .از بچگی با من بوده ۵سالش بود که برادرم وزنش توی یه سانحه کشته شدن. خیلی مودب و شمرده حرف میزد .ویکی گفت البته مصرف ماری جوانا رو خیلی از توریست ها دوست دارن من و تام گه گداری خیلی کم میکشیم اگر مایل باشید میتونیم بکشیم .من گفتم اهلش نیستم ولی دو سه پک میکشم اگر باشه،لیلا هم گفت موافقه .اون شب بعد از کشیدن کلی خندیدیم و چرت و پرت گفتیم.موقع خداحافظی باز هم لیلا توی یه پاکت دویست پوند گذاشته بود و دادبه ویکی.گفت این خیلی خوبه ولی به من قول بدید یه بار دیگه بیایید پیش ما قبل از اینکه بخوابید برگردید ،ما که انگار هنوز مست و نشعه بودیم قول دادیم که پس فردا یعنی دو روز قبل از برگشتنمون به ویکی سر بزنیم.اومدیم بیرون لیلا گفت نمیدونم چرا اینقدر این زن رو دوست دارم واقعا هم عالی ماساژ میده .دستش خیلی قوی هست ،اما دلم برای برادرزاده اش سوخت .طفلی تو ۵سالگی پدر ‌مادرش رو از دست داده و ویکی میگفت داره درس میخونه که معلم بشه. روزها پر شتاب میگذرن .و پس فردای اون شب با لیلا رفتیم خونه ویکی.اینبار توی حیاط کوچک روی میز گرد نشستیم.تونی هم بود ،از سیاست و اقتصاد و مهاجرت و هر دری گپ زدیم.تمام مدت ویکی نشسته بود و تام پذیرایی میکرد دست بانداژ شده ویکی جلب توجه میکرد پرسیدم چی شده گفت سعی کردم میز رو تنهایی جابجا کنم فکر کنم بد جور ضرب دیده.مشغول مشروب خوردن بودیم ،از حالت خنده های لیلا معلوم بود که کاملا مست هست .گفت من واقعا حالم خوبه و با خنده ادامه داد من سیگار میخوام.دیدم تام فورا جعبه ای از توی جیب شلوارش دراورد و به من و ویکی هم داد.همه مشغول خنده بودیم که لیلا در حین پک زدن به سیگارش گفت. ویکی من منتظر ماساژ تو هستم ولی مثل اینکه خودت رو مصدوم کردی(با خنده).ویکی جواب داد بهترین ماساژوری که سراغ دارم روبروتون نشسته تونی عزیزم. موافقی تونی اینکار رو بکنه؟ لیلا که مست بود یه سوت گرگی زد و گفت ؛ تونی دیگه چکار میتونه بکنه؟ و هردو خندیدن .لیلا گفت ولی شاید بهروز حسودی بکنه یه جوون خوشتیپ زنش رو ماساژ بده.نه عزیزم؟ رو کرد به من و هم که یه خرده جا خورده بودم گفتم ؛اره خوب شاید ولی نگران من نباش با خنده.ویکی سریع گفت من و بهروز اینجا یه گلاس اضافی میخوریم و کمی گپ میزنیم .شما برید تو. لیلا وقتی بلند شد با پاشنه های بلند و لباس سبز خوش رنگ تا روی رانش کاملآتلو. تلو میخورد و همچنان سیگار رو تو دستش داشت که دیدم تونی با قد حدود ۲ متر دستهای درشت مثل بیل میکانیکی اش رو انداخته بود دور کمر لیلا. و رفتن توی خونه.یه حس نگرانی و حسادت همراه با عصبانیت از لیلا که چرا مست کرده درونم شکل گرفته بود.به خاطر همین ناگهان خنده هام قطع شد و سکوت کردم.ویکی گفت میتونم باهات صریح صحبت کنم؟ گفتم اره حتما.گفت نگران لیلا هستی و یا حسودی میکنی؟ من هم گفتم ؛صراحتا. هر دو. گفت برادر زاده من یه جنتلمن واقعی هست که بلده به نظر خانم ها احترام بذاره.زن تو هم عاشقانه دوستت داره.گفتم بله میدونم اما …گفت چیه ؟فکر میکنی مست شده حالیش نیست؟ خیر ما زن‌ها در همه حال میفهمیم داریم چکار میکنیم.اما شک دارم تو عاشقانه دوستش داشته باشی.بیشتر. خود خواه هستی ببخشید که راحت این حرف رو میزنم.گفتم چرااین رو میگی؟گفت لیلا نمیتونه از تو دل بکنه ،تو هم همینطور .اما تو بزرگترین آرزوی زنت رو نمیتونی برآورده کنی و همزمان بهش شک هم داری.دیگه عصبانی شدم گفتم اصلا به تو چه ربطی داره و از کجا میدونی من به زنم شک دارم .گفت ؛من سالها بچه دار نمیشدم و شوهرم همزمان از چند تا زن دیگه بچه دار شد و من رو هم ول کرد.چون ته دلش عاشق من نبود ،الان به تو میگم لیلا این حق رو داره از مرد دیگه حتی بچه دار هم بشه،اگر این اجازه رو ندی مطمعن باش پیر که شدید هر دو پشیمون میشید .حرفهاش مثل پتک بود تو سرم سیگاری از روی میز برداشتم و رفتم به سمت خونه.اما ویکی هیچ عکس العملی نشون نداد مثل اینکه انتظار این کار رو داشت.داخل خونه از اتاق خواب نور کمی میامد و جایی که من درپذیرایی بودم رو فقط نور سیگارم روشن میکرد.چشمهام که به تاریکی عادت کرد درون آتاق قابل دیدن بود چون در کاملا باز بود . لیلا رو دیدم که بدون لباس و فقط با شورت تانگ روبه شکم خوابیده و اون جوون سیاه خوش هیکل و قد بلند با دستهای قوی و روغن داره کمر کتف و حتی باسن تپل و گوشت آلود زنم رو میماله.لیلا چرخیید وبه کمر خوابید بهش گفت میشه یه سیگار داشته باشم؟ روشن کرد براش و بهش داد .لیلا پک محکمی زد و بهش اشاره کرد که بیا کنارم بخواب .کنار لیلا. دراز کشید و قبل از اینکه بخواد چیزی بگه لیلا گفت ؛هیش یعنی چیزی نگو بعد لبهاش رو محکم چسبوند به لبهای درشت و گوشت آلود تونی و شروع کرد ازش لب گرفتن.اون هم مثل یه بچه کاملا مطیع بود.حدود ۲۰ سال فاصله سنی داشتند مثل اینکه بتونه جای مادرش باشه.تونی چشمهاش تقریبا بسته بود که دیدم دستهای لیلا روی شلوارک تونی داره بالا و پایین میشه. کمرش بلند کرد و شلوارش رو داد پایین که لیلا شروع کرد خندیدن و بهش گفت :چه کار میکنی پسر شیطون؟ بعد هم گفت ؛وای این رو نگاه کن و دستش رو کشید روی کیر تونی و شروع کرد بازی کردن. دقیقا اندازه یه چماق سیاه بود و بی نهایت کلفت .لیلا انگشتش رو گذاشت نوک کیر. تونی وبا خنده گفت وای ته این تا آرنج منه. دیگه طاقت نیاوردم داشتم. میرفتم تو اتاق که بگم چه کار میکنی که یهو دست ویکی رو روی دستم احساس کردم گفت؛خودخواه نباش و شانس مادر شدن رو از زنت نگیر سرم رو که برگردونم دیدم لیلا مشغول خوردن کیر تونی هست به زحمت فقط کلاهک کیرش توی دهن لیلا جا شده بود دیگه جای عصبانیت و حسادت رو تپش قلب و شهوت گرفته بود. حس کردم شرت خودم هم داره منفجر میشه.ویکی فهمیده بود قبل از اینکه چیزی بگم دستش رو گذاشت روی کیرم و گفت تو هم سعی کن از لذت زنت لذت ببری.طاقت نیاوردم شلوارم رو کشیدم پایین و شروع کردم با خودم ور رفتن به ویکی گفتم میتونی کمکم کنی ؟ دیدم زن سیاه چاق زانو زد و شروع کرد به ساک زدن . دیدم بانداژ روی دستش نیست گفتم قضیه دستت الکی بود؟گفت چقدر باهوشی. و ساک زدن رو ادامه داد اونقدر شهوتی شده بودم که به یک دقیقه نرسید ارضا شدم و ویکی هم عین خیالش تمام آبم. رو قورت داد.به اتاق نگاه کردم دیدم لیلا همچنان مشغول خوردن ‌خیس کردن کیر تونی هست اون هم عین خیالش دراز کشیده و موهای لیلا جمع کرده تو دستش .عوض اینکه بی حال شده باشم دیدم کیرم دوباره داره بلند میشه . سرم چرخید که ویکی رو دیدم لخت روی مبل خوابیده وبهم اشاره میکنه بیا نزدیکش که رسیدم. دوباره کیرم رو بردم سمت دهنش شروع کرد خوردن یه خرده بیشتر که بلند شد طاقت نیاوردم به پاهاش اشاره کردم گفتم بازش کن مستقیم رفتم سراغ کسش خیس بود و گشاد.جای تعجبی هم نداشت سایز من در برابر مردهای سیاه پوست مثل فیل و فنجان بود .به زحمت دو دقیقه هم دوام آوردم .لبخندی از روی تمسخر تحویلم داد وگفت تو واقعا توقع داری لیلا با تو خوشحال باشه؟الان هم اگر اون خیانت کرده پس تو هم کردی .این افکار رو بذار کنار و زنت رو ببین که داره لذت میبره.لیلا رو دیدم که به حالت سگی خوابیده بود و تونی با اون آلت وحشتناکش سعی میکرد با روغن ذره ذره فرو کنه و با هر ذره جیغ لیلا بلند بود اون هم سعی میکرد آرومش کنه و مرتب خم میشد و گردن زنم رو میبوسید و میگفت ببخشید اما تو خیلی تنگی.ویکی رو دیدم که لبخند رضایت رو لبش بود. بعد از دو سه دقیقه جیغ ها تبدیل شد به اه اه گفتن و صدای برخوربدن تونی به باسن لیلا و گاه وبیگاه سیلی زدنش به لمبه های لیلا. فضا رو پر کرده بود.الان دیگه اون دوتا میدونستن که ما از توی نشیمن گاه داریم نگاهشون میکنیم.اما عین خیالشون نبود.دو بالشت گذاشت زیر کمر لیلا واز جلو پاهای لیلا رو انداخت رو شونه هاش اونقدر این حالت رو ادامه داد که فکر کنم لیلا دیگه توانایی اه کشیدن هم نداشت و هر چند ثانیه یه جیغ بلند میزد و میگفت لطفا. لطفا اما بقیه اش رو نمیگفت .کم کم تونی هم شروع کرد ناله کردن و معلوم بود داره میاد بعد حدود یه دقیقه خودش رو کامل انداخت رو ی لیلا شروع کرد اه بلند کشیدن و خودش رو خالی کرد داخل لیلا. دیدم ویکی گفت زنت الان بتو احتیاج داره برو وکنارش باش .رفتم توی اتاق لیلا خندید و به فارسی گفت سلام.قبل از اینکه چیزی بگم گفت عزیزم میشه یه سیگار برام روشن کنی؟ تمام آرایشش پاک شده بود و موهاش به هم ریخته بود اما همچنان زیبا بود.پاهاش کاملا باز و کس بدون مو و تپلش متورم شده بود با ذره های اسپرمی که لای کسش برق میزد.کنار ش خوابیدم جوری که لیلا روی تخت وسط من و تونی قرارگرفت یهو تونی گفت ببخشید من میرم یه دوش بگیرم دوش توی همون اتاق خواب بود.دیدم لیلا به حالت قدر دانی نگاهش کرد و گفت مرسی تونی.این من رو شهوتی کرد لیلا هم متوجه شده بود که از کل این ماجرا من ناراحت نیستم پکی به سیگارش زد ولبش رو آورد جلوی لبم و بوسید گفت عزیزم این بهترین تولدی هست که تا حالا داشتم.اونقدر تحریک شده بودم که طاقت نیاوردم و نفهمیدم چطوری شروع کردم لیسیدن کسش.اون هم چیزی نمیگفت و مشغول سیگار کشیدنش بود.تموم که کرد با خنده و شیطنت خاصی توی چشمهاش گفت من باید برم .بلند شد و رفت توی حمام پیش تونی . حدود یک ساعتی دو تایی اونجا بودن و فقط صدای اه وناله لیلا میومد .من رفتم روی مبل کنار ویکی که کاملا خواب بود.خسته بودم که دیدم لیلا اومد و گفت بهروز امشب رو اینجا میمونیم فردا ظهر بریم هتل .لحنش کاملا امرانه بود من هم مقاومتی نکردم چون خسته بودم .تقریبا حدود ساعت ۴صبح و قبل از روشن شدن صبح بود که من و ویکی از صدای اه وناله لیلا و سکسشون از خواب پریدیم.تما م شب رو اون لعنتی روی زن من بود ویکی با خنده گفت زنت سیر مونی نداره ‌داد زد اروم تر لطفا اما اونها عین خیالشون نبود و صدای جیغ لیلا تا نیم ساعت بعدش هم ادامه داشت .چشمهام رو که باز کردم ساعت ۱۰ صبح بود بوی نون گرم رو حس کردم پا شدمیز صبحانه رو دیدم ویکی چیده بود با دست اشاره کرد که اروم باشم چون تونی و لیلا خواب بودن .تقریبا آخرهای صبحانه بود که هردو باز از توی اتاق صدای ماچ و بوسه و بعد هم دوباره اه و ناله لیلا رو شنیدیم ویکی داد زد زن برادر زاده ام رو راحت بذار تو سیر نمیشی؟ وزد زیر خنده .یه نیم ساعت بعد. هردو از اتاق اومدن بیرون.لیلا لباس سبز دیشب تنش بود به راحتی میشد دید که حتی زحمت پوشیدن شرت رو هم به خودش نداده، تونی هم با یه شلوارک که معلوم بود اون هم شرت زیر نداره و کیر بلند و کلفتش توش تلو تلو میخورد اومدن سر میز صبحانه لیلا من رو ماچ کرد و گفت صبح بخیر عزیزم .تونی هم دستش رو دراز کرد و گفت صبح بخیر قربان. لیلا خیلی پر انرژی بود و مدام شوخی میکرد که من و ویکی دیشب بهمون خوش گذشته.سر صبحانه حس میکردم مرتب دستش رو از زیر میز میذاره رو کیر تونی.موقع بلند شدن دقت کردم لیلا گشاد گشاد راه میرفت.ظهر شد و لیلا میدونست فرداش پرواز داریم و باید حسابی استراحت کنیم من رو کشید کنار و گفت میدونم برای ما هم پول کمی نیست اما من تصمیم دارم هزار پوند واریز کنم به حساب ویکی چون برای درس تونی لازم دارن.من مخالفتی نکردم.برگشتیم هتل و فرداش هم پرواز نشست . حدود ۶ هفته بعد لیلا از واتس اپ عکس نتیجه تست بارداری رو که مثبت بود برام فرستاد بعدش هم ز نگ زد با هق هق خوشحالی.دختری دنیا اومد که کلی زندگی رو برای هر دومون به خصوص لیلا شیرین کرد .اسمش رو لیلا گذاشت شیرین.

نوشته: بهروز


👍 21
👎 20
45001 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

791088
2021-02-10 01:42:44 +0330 +0330

شيرين؟
همون شيركاكائو منظورته لابد

عجب داستان فضايي
خدايي يكم نزن ببين چي ميگم بعد ادامه بده

1 ❤️

791111
2021-02-10 02:33:19 +0330 +0330

بنده ساقی ایشون هستم
نمونه کارم رو ملاحظه فرمودین
به پنج مشتری اول 20%تخفیف تعلق میگیره


791114
2021-02-10 02:41:08 +0330 +0330

بهی جون تو که بقول خودت از اول فرنگ بودی خوب فارسی بیان کردی راستی آب فارسیش چی میشه گوزو

0 ❤️

791119
2021-02-10 02:51:48 +0330 +0330

داستانتون به نظر کاملا واقعی بود . و خیلی زیبا بود .
بعضی از دوستان از بس داستانهای خیالی خوندن انتظار دارن جز به جز فقط باید سکسو تشریح کنی در صورتی که اون چیزا تو داستانها بیشتر خیال پردازی راوی داستان هست . خوش باشید زندگی به کام

0 ❤️

791153
2021-02-10 04:28:49 +0330 +0330

قشنگ بود

0 ❤️

791159
2021-02-10 05:33:54 +0330 +0330

داستان قشنگی بود،تمام مردهای متاهلی که نمی تونن زنشون را حامله کنن قطعا تو زندگی به این مورد فکر کردن بارها…

0 ❤️

791166
2021-02-10 06:51:05 +0330 +0330

به این دختر میگن حروم زاده
ای حرومزاده ترویج حرومزادگی نکن

2 ❤️

791180
2021-02-10 11:02:50 +0330 +0330

جنده شدن زنت رو بهت تبریک میگم عزیزم. چون هیچوقت دیگه با تو حال نمیکنه

2 ❤️

791186
2021-02-10 12:11:58 +0330 +0330

انقد خودخواه نباش زنت حق داره از مردی دیگه هم بچه دار بشه؟
اصن لازم نیست کسو شرای مغزتونو به خورد بقیه بدید کیونده ها
ینی به همه چیم قسم من یه نمونه از شماهارو از نزدیک ببینم مرده زندتونو میارم جلو چشتون کس کشا.
تو عمه تونیو کردی تونی زنتو.چون زنت حامله بشه؟
ای کیر خر تو مغزتون مادر حرومیای تخم سگ زنا زاده

4 ❤️

791246
2021-02-11 01:20:38 +0330 +0330

نکنه بعد از تولد انتظار داری بهت بگه بابا؟؟
البته کسکش خان بهت میگه دیوث…

0 ❤️

791346
2021-02-11 09:02:50 +0330 +0330

کسشعرررر. دیدم مردایی که عاشق کیر سیاهن. از کون دادن خودت به تونی بگو

1 ❤️

793475
2021-02-24 08:04:13 +0330 +0330

چه حس خوبی میده داستانت
لایک ۱۹ تقدیمت

0 ❤️

810176
2021-05-17 11:19:09 +0430 +0430

زیبا بود، عاشقانه و شهوانی…

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها