داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

من و مامانم شهناز (۵)

1399/06/21

...قسمت قبل

سلام و عرض ارادت

قضیه تا اونجا پیش رفت كه بالاخره از اوایل بهمن ٧٦، من و مامان بعد از كش و قوس های فراوون سكس كامل مون رو شروع كردیم اما به شرط تعیین زمان از طرف مامان. تقریبا هفته ای یكبار رو با هر ترتیبی بود، سكس میكردیم، گاهی مامان زیر و گاهی من. اواخر بهمن ماه بود كه یه روز بعد از ظهر طرفای ساعت پنج میخواستم برم مركز شهر. توی ایستگاه تاكسی كه حدود چهار پنج دقیقه پیاده روی از خونه فاصله داشت، منتظر بودم كه یكی از خانمای همسایه كه سالها با هم همسایه بودیم و پسر بزرگش همسن و همكلاس من بود، اومد و با هم سلام و احوالپرسی كردیم. خانمه اسمش صغری خانم بود و خونشون چند پلاك با ما فاصله داشت. شوهرش كارمند یه شركت دولتی بود و سه تا پسر داشت. پسر بزرگش كه همكلاس من بود، برعكس من كه رفتم خدمت، رفته بود دانشگاه آزاد شهر خودمون و كشاورزی می خوند. صغری خانم كه البته من تا اونموقع به فامیل صداش میكردم سه چهار سالی از مامان بزرگتر بود اما قدش كوتاه تر. چون مربی ورزش (آمادگی جسمانی) بود، اندام متناسبی داشت. سبزه بود و ظاهری معمولی. از وقتی یادمه صبح و بعد از ظهر توی باشگاه های مختلف مربی گری میكرد. سوار تاكسی شدیم و عقب كنار هم نشستیم. مسیرمون تا انتهای خط تاكسی با هم یكی بود. موقع پیاده شدن، كرایه هر دومون رو حساب كردم. اولش قبول نمیكرد كه با اصرار من پذیرفت و بعد از تشكر، خداحافظی كردیم و هر كدوم رفتیم دنبال كار خودمون. از وقتی از هم جدا شدیم ناخودآگاه فكرش از سرم بیرون نمیرفت. خلاصه اونروز گذشت و فرداش كه از پادگان برگشتم خونه، موقعیت پیش اومد و باز با مامان سكس كردیم. بعد از سكس رفتم دوش گرفتم و باز آماده بیرون رفتن شدم. مامان پرسید: كجا؟ الكی گفتم: با احسان داریم میریم بچرخیم. احسان میخواد كتاب دانشگاهی بخره و بعدش هم با هم شام میریم بیرون. (احسان رفیق صمیمیم بود كه از دبستان تا دیپلم با هم بودیم و اون دانشگاه دولتی شهر خودمون مهندسی برق قبول شده بود.) حدودای پنج سر ایستگاه تاكسی بودم و منتظر صغری خانم. زیاد طول نكشید كه دیدم اومد.دیگه مطمئن شدم كه تایم هر روزش همینطوره. خلاصه باز سلام و احوالپرسی كردیم و سوار تاكسی شدیم. اول اون سوار شد، بعد من وسط، كنارش نشستم و بعدش یه آقای دیگه. آقاهه خوشبختانه یه خرده چاق بود و من مجبور شدم بیشتر به صغری خانم نزدیك بشم. كنار باسنمون با هم تماس داشت اما نه زیاد. قبل از اینكه به مقصد برسیم، دست بردم توی جیبم كه پول در بیارم كه ناچار یه خرده سمت صغری خانم خم شدم و شانه هامون هم با هم برخورد كرد. عكس العمل خاصی از طرف ایشون ندیدم. باز كرایه هردومون رو حساب كردم و بعد از پیاده شدن از تاكسی، خدا حافظی كردیم و هر كدوم به یه طرف رفتیم. زیاد دور نشده بودم ازش كه برگشتم و طوری كه متوجه نشه تعقیبش كردم تا رفت توی باشگاه. فاصله باشگاهش از محل پیاده شدنمون حدود ده دقیقه پیاده روی بود. بعدش منم رفتم تو شهر یه خرده چرخیدم و بعد از یكی دو ساعت برگشتم خونه. سرتون رو درد نیارم؛ چند روزی كارم این بود كه هر روز باهاش سوار تاكسی میشدم و كرایه ش رو حساب میكردم ولی نمیدونستم چطور سر حرف رو باهاش باز كنم. دقیق یادمه كه شنبه اول اسفند بود، به دلایلی روزش یادم مونده، كه از پادگان برگشتم خونه و بعد از یه سكس عالی با مامان، خوابم برد و سر قرار همیشگی نرفتم. از خواب كه بیدار شدم، دیدم ساعت شش و نیمه و كلی پكر شدم. فرداش (یكشنبه) همون حدود پنج بعد از ظهر كه سر ایستگاه تاكسی هم رو دیدیم، بعد از سلام و احوالپرسی، صغری خانم بهم گفت: دیروز غیبت داشتی. با لبخند و البته كمی خجالت جواب دادم: نمیدونم چطور خوابم برد. سوار تاكسی شدیم و مثل بقیه روزها كنار هم نشستن و حساب كردن كرایه توسط من. وقتی پیاده شدیم و اون رفت، مطابق هر روز یواشكی تعقیبش كردم كه سر یه پیچ گمش كردم. سرعتم رو زیاد كردم كه بهش برسیم كه یهو از یه مغازه اومد بیرون و با تشر بهم گفت: چند روزه داری منو تعقیب میكنی؟ چرا؟؟؟!!! یهو كپ كردم. بعد از چند لحظه مكث گفتم: خانم فلانی! یه چیزی میخوام بهتون بگم اما نمیدونم چطور بگم… گفت: بریم این خیابون كناری كه خلوت تره ببینم چته!!! راه و افتاد و منم رفتم دنبالش. یه جای خلوت ایستاد و رسیدم بهش. از هولم دوباره بهش سلام كردم. در حالی كه نشون میداد خیلی عصبانیه، از سلام بیموقع من خنده ش گرفت ولی خودش رو زودجمع كرد و خیلی جدیبهم گفت: چته؟؟؟!!! من در حالی كه زانوهام توان تحمل وزنم رو نداشتن و بدنم از ترس و هیجان میلرزید، با صدای مضطرب، گفتم: راستش… من ازتون خوشم اومده. گفت: خب!!! گفتم: میشه… نذاشته ادامه بدم و گفت: ما چی مون به هم میخوره؟ سن مون؟ شرایطمون؟ من از مامانت بزرگ ترم. افشینم همسن توئه. شوهر دارم. اینم میذارم پای بچگیت و اینبار به كسی چیزی نمیگم. راهتو بكش برو جوجه. و بعد با حالتی كاملا جدی نه عصبانی راهشو گرفت و رفت. منم كه حسابی رودست خورده بودم با ترس و دلهره اینكه نكنه به كسی حرفی بزنه یه خرده چرخیدم و برا اینكهآروم بشم، تا خونه پیاده برگشتم. تا فردا ظهر كه از پادگان برگشتم همه ش ترس داشتم كه نكنه به مامان چیزی گفته باشه یا موضوع رو به شوهرش گفته باشه و آبرو ریزی بشه. وقتی رسیدم خونه و دیدم شرایط عادیه، خیالم راحت شد و بعد از ناهار یه چرت زدم. حدود چهار و نیم باز دل رو زدم به دریا و پا شدم آماده شدم و حدود پنج مطابق روزای گذشته رفتم سر ایستگاه. زیاد طول نكشید كه صغری هم اومد. بهش سلام كردم ولی خیلی سرد جواب داد. موقع سوار تاكسی شدن، رفت جلو نشست و منم كه ضدحال خورده بودم عقب. قبل از رسیدن به مقصد كرایه ش رو حساب كرد و مهلت نداد من كار هر روزمو انجام بدم. بعدش هم سریع پیاده شد و رفت سمت باشگاه. تا آخر هفته من همچنان ادامه می دادم و اون بی محلی میكرد. شنبه بعدش سر ایستگاه تاكسی ایستاده بودم كه اومد. كس دیگه ای نبود. سلام كردم. بدون جواب سلام گفت: روزبه! اگه ادامه بدی به آقای فلانی (شوهرش) و افشین (پسرش) میگما. گفتم: خانم فلانی! وقتی من از شما خوشم اومده، شما میگی چكار كنم!؟ اونقدر ملتمسانه این جمله رو گفتم كه یه لحظه با لحن ملایم گفت: آخه واقعا برا من ممكن نیست خواسته ت رو انجامش بدم. بعد یهو خودش رو جمع كردو جدی شد. چند تا مسافر دیگه اومدن و وقتی تاكسی اومد، باز نشست جلو و منم مثل چند روز قبل عقب نشستم. به محض نشستن، كرایههر دومون رو حساب كردم. وقتی پیاده شدیم بهم گفت: سعی ت بی فایده ست. اما حالا كه دوست داری، ادامه بده. نظر من كه عوض نمیشه اما خودت خسته میشی… طرز صحبت كردنش این اطمینان رو بهم داد كه قصد مطرح كردن این موضوع با كسی رو نداره و این منو گستاخ تر میكرد. تا آخر اون هفته وضع به همین منوال پیش رفت. هفته بعدش، یكی از روزای وسط هفته كه منتظر تاكسی بودیم، یه تاكسی اومد كه صندلی جلو مسافر نشسته بود و صغری رفت عقب نشست و منم سریع دنبالش رفتم نشست و با لبخندی پیروزمندانه كنارش نشستم. در حالی كه سعی داشت همچنان خودش رو جدی بگیره، نتونست جلوی خنده ش رو بگیر و لبخند زد و یواش، طوری كه فقط من بشنوم بهم گفت: بچه رو دار… نفر سمت راستی م توی تاكسی چاق نبود ولی من به عمد به صغری چسبوندم پام رو. اول خودش رو یه خرده جمع كرد ولی یكی دو دقیقه كه از حركت تاكسی گذشت یه خرده راحت تر نشست و دیگه پاهامون با هم تماس داشت. موقع پیاده شدن، هیچ عجله ای برای حساب كردن كرایه نداشت. منم كرایه دوتامون رو حساب كردم و برعكس همیشه هم مسیرش به سمت باشگاهش راه افتادم. توی همون كوچه خلوت توی مسیر، بهم گفت: روزبه! باید بیشتر باهات حرف بزنم اما الان وقت ندارم. گفتم چكار كنم؟ گفت: من صبح ها از هشت تا نه یه كلاس دارم نزدیك خونه، بعدش تا یازده بیكارم. گفتم: پس اجازه بده فردا ببینم میتونم مرخصی بگیرم برا پس فردا؟ گفت: باشه. و بعد از خدا حافظی (البته ملایم تر از بقیه روزا) رفت و منم كه از خوشحالی تو كونم عروسی بود، باز تا خونه پیاده برگشتم.
فرداش از فرمانده مون مرخصی یه روزه برا روز بعد گرفتم و عصر سر ایستگاه به صغری گفتم كه وقتم آزاده و كجا ببینمش!!!؟؟؟. گفت: حدود نه صبح میاد جلو خونه مون و از اونجا بهم میگه كجا بریم. شب به بابا مامان گفتم كه صبح قراره با احسان برم دانشگاهش و نمیرم پادگان. خلاصه، صبح مامان و بچه ها رفتن مدرسه و بابا هم هشت و نیم، مطابق معمول رفت سر كارش. ساعت پنج دقیقه به نه بود كه من جلو در خونه منتظ صغری شدم. یكی دو دقیقه از نه گذشته بود كه دیدم از سر كوچه داره میاد سمتم. رسید بهم. سلام كردم. جواب سلام داد. گفت: هرچی فكر میكنم، میبینم خطرناكه با هم بریم جایی. ممكنه كسی ببینه ما رو. گفتم: كسی خونه ما نیست و تا ساعت یك تنهام. میخوای بیای خونه ما؟ گفت: دیگه چی؟ گوشت و بدم دست گربه؟؟؟ گفتم: حالا دیگه من گربه شدم!!!؟؟؟ البته خداییش شما خوب گوشتی هستی!!! خیلی آروم وبا حالتی بین شوخی و جدی گفت: خفه شو دیوونه… بهش گفتم: نترس! تا تو نخوای اتفاقی نمیوفته… گفت: معلومه كه نمیخوام. در رو كامل باز كردم و خودم رفتم كنار كه یعنی بره داخل حیاط. یه خرده مكث كرد و اطراف رو نگاه كرد. سریع اومد تو حیاط و منم پشت سرش رفتم داخل و دررو بستم. دعوتش كردم تو خونه كه قبول نكرد. بعد بهش گفتم: ممكنه همسایه ها تو حیاط باشن و صدامون رو بشنون كه قبول كرد بریم تو خونه. از در هال كه وارد شدیم، خواستم در رو ببندم كه گفت بذار در باز باشه. روی مبل تكی توی هال نشست. رفتم براش شربت میوه بیارم كه گفت: بیا زود باید برم. پذیرایی لازم نیست.
رفتم روی نزدیك ترین مبل بهش نشستم و بهش نگاه كردم. بهم گفت: آخه چرا منو ول نمی كنی؟ اعصابم رو ریختی به هم. از یه طرف هر چی بهت میگم بی خیال شو، قبول نمیكنی… از یه طرف هم نمیخوام برات دردسر درستكنم و به كسی چیزی بگم؛ آخه هنوز خیلی بچه ای. از طرف دیگه اگه به كسی بگم، برا خودم آبرو ریزی میشه. گفتم: صغری خانم! (با اینكه اسمش رو میدونستم، اما اولین بار بود كه به اسم صداش میكردم)ازت خوشم میاد. خیلی زیبایی. گفت: برو دنبال همسن خودت. گفتم: یه همسن خودم نشونم بده كه اندازه تو قشنگ باشه، میرم. این حرف رو كه زدم یه برق خاصی تو چشاش درخشید و با اینكه میدونست دارم مخش رو میزنم، كلی كیف كرد. گفت: روزبه! من واقعا نمیخوام تو دردسر بیفتم. برو دنبال زندگیت و دست از سرم بردار و بلند شد كه بره. بلند شدم و یواش دستش رو گرفتم و كشیدم سمت خودم. اونقدر بدون نیرو اینكار رو انجام دادم كه راحت می تونست خودش رو از دستم خارج كنه. اما با همون زور كم اومد سمتم و من بدون معطلی بغلش كردم. قدش از من خیلی كوتاه تر بود. سرم رو خم كردم طرف صورتش و یهو لبش رو بوسیدم. اون بدون واكنش بود. دوباره بوسیدم اما اینقار طولانی تر. بعد از چند ثانیه همراهیم كرد و لب گرفتنمون طولانی شد. بعد از یكی دو دقیقه لب گرفتن، یهو خودش رو ازم جدا كرد و رفت سمت در هال. دنبالش رفتم. داشت كفشای ورزشیش رو می پوشید. یكی ازكفشاش رو پوشید كه خم شدم طرفش و دستش رو گرفتم و آوردمش داخل هال. همونطور كه میاوردم داخل گفت: بذار كفشم رو در بیارم و بعد از در آوردن كفش، آوردمش داخل و در رو پشت سرش بستم. اینبار دیگه مطمئن بودم كه كار رو تموم كردم. سریع بغلش كردم و دوباره لبم رو گذاشتم رو لبش و شروع به نوازش كمرش كردم. همزمان مقنعه ش رو از سرش در آوردم و آوردمش تا وسط هال. ازش فاصله گرفتم تا دكمه های مانتوش رو باز كنم كه هی میگفت: روزبه میترسم آبرو ریزی بشه. منم همزمان كه دلداریش میداد، مانتوش. و از تنش در آوردم.
زیر مانتوش یه تی شرت ورزشی پوشیده بود و شلوار ورزشی هم پاش بود. دوباره رفتیم توی بغل هم و بوسه و مالیدن گردن و كمر. چرخوندمش و از پشت بغلش كردم. با توجه به جثه كوچولوش، مثل یه گنجشك تو چنگال یه عقاب اسیر شده بود. شروع به بوسیدن گردن و مكیدن لاله گوشش كردم و همزمان یع دستم روی شكمش بود و با دست دیگه سینه هاش رو می مالیدم. با دستی كه روی شكمش بود تی شرتش رو كشیدم بالا و با یه حركت از تنش خارج كردم. بدون معطلی، سوتینش رو باز كردم و از تنش در آوردم. تك پوش خودم رو هم سریع در آوردم و دوباره از پشت بغلش كردم و مالیدن و لیسیدن و مكیدن و بوسیدن رو از سر گرفتم. بوی اسپری بدنش با بوی عرقیكه از تایم كلاسش با هم تركیب شده بود، حشری كننده بود. دیگه كاملا رام شده بود و كاملا همراهی میكرد و دستش رو طرفین آورده بود پشت و پاهام رو می مالید. یكی دقیقه كه گذشت، برش گردوندم و باز بغلش كردم و بوسه بر لب. یواش یواش بردمش سمت مبل و نشوندمش روی مبل. روی دو پا نشستم و خم شدم روش. شروع وخوردن سینه هاش كه از می می های مامان (برای مامان ترجیح میدم از می می استفاده كنم) بزرگتر بود كردم. دو تا سینه گرد و قلمبه سبزه با نوك قهوه ای تیره كه الان حسابی بزرگ و سفت شده بودن. بعد از مدتی شلوار و شورتش رو با هم از پاهاش كشید بیرون. یه كس تپل قلمبه شبیه كلوچه كه معلوم بود موهاش رو یه هفته ست اصلاح نكرده. كس مامان سفید و كوچولو بود و لبه هاش رو فرم. ولی كس صغری تپل با لبه های درشت تر و یه خرده افتاده. كسش خیلی تیره تر از رنگ بدنش بود. بدو معطلی با سر رفتم تو مسش و شروع به لیسیدن و بوسیدن كس و چوچوله ش كرده. همزمان با دو تا دستام دو تا سینه هاش رو می مالیدم. دیگه صداش حسابی بلند شده بود و مبل رو چنگ میزپاهاش رو گذاشته بودم سر شونه م و كارم رو ادامه میدادم. بعد یكی از دستام رو آوردم پایین و شروع كردم همزمان با مالیدن سینه و خوردن كس، ور رفتن به سوراخ كونش. همین كه انگشتم با سوراخ كونش تماس پیدا كرد، گفت: وااااااااای!!! با لیسیدن چوچوله ش آب از كسش سرازیر شده بود.
انگشتم رو كردم تو كسش كه تهو خودش رو جمع كرد. حسابی تو كسش چرخوندم تا خیس شد و در آوردم و یواش یواش كردم تو كونش. از اینكه همزمان كسش رو می خوردم و سینه ش رو می مالیدم و با انگشتم كونش رو میگاییدم، تو آسمونا بود و زجه می زد. منم با صداهاش بیشر و بیشر حشری می شدم. زیاد طول نكشید كه از حركات و صدای نفسها و نالها ش فهمیدم كه باید حركاتم رو سریع تر كنم. منم لیسدن و مالیدن و گاییدن رو تند تر تند تر كردم تا اینه با یه جیغ كوچولو و انقباض بدنش، ارضا شد. تو همون حالت با حركت بدنم پاهاش رو از رو شونه م انداختم پایین و همونطور مه هنوز انگشتم تو كونش بود، رفتم سمت سینه هاش و شروع به خوردنشون كردم. یه خرده كه گذشت و نفسش جا اومد، هولم داد عقب و با حركت دستش بهم فهموند رو زمین دراز بكشم. بعد اومد روم دراز كشید شروع به خوردن لبم كرد. لبامون توی هم بودو زبونمون توی هم گره خورده بود. اونقدر با ولع لبم رو می مكید كه احساس كردم لبم داره كنده میشه. بعد یواش رفت پایین تر و شروع به بوسیدن و خوردن سینه م كرد و یواش رفت پایین و بعداز اینكه كیرم كه الان عین سنگ شده بود رو توی مشتش محكم گرفت، سر كیرم رو بوسید. بعد یواش كیرم رو كرد تو دهنش و تا نصفه تو دهنش جا داد. گرما و خیسی دهنش و زبری زبونش قسمت زیر كیرم، منو پرواز داد. بعد همونطور كه به دستش شروع به مالیدن تخم هام كرد، شروع به ساك زدن كرد. اولین تجربه م برا ساك زدن بود. مامان تا قبل از سكس كامل فقط با دست آبم رو میاورد یا میذاشت بهش از رو لباس بمالم و بعد از سكس كامل، چون محدودیت زمان و مكان داشتیم، فقط از كس بهم میداد. اونقدر خوب ساك میزد كه كمتر از پنج دقیقه داشت آبم میومد. من تو فكر فتح كسش بودم. از روی خودم بلندش كردم و دوباره روی مبل نشوندمش. پاهاش رو دادم بالا و كیرم رو جلوی سوراخش تنظیم كردم. چشماش رو نگاه كردم. شهوت ازشون می بارید. با یه حركت سریع، كیرم رو تا گند تو كسش جا دادم نگه داشتم. یه جیغ ریز زد. كسشاز كس مامان گشادتر بود، چون زایمان هاش بر عكس مامان كه سزارین بود، واسه صغری طبیعی بود. بعد از یه مكث كوتاه شروع بع تلمبه زدن و گاییدن كسش كردم و با دستام پاهاش رو بالا نگه میداشتم. بعد از هر پنج شش تلمبه كیرم رو كامل از كسش در می آوردم و دوباره میكردم تا ته داخل. با هر عقب جلو شدن من اون آه و اوه و جیغ میزد.
دوباره از شدت لذت به خودش میپیچید. نفساش به شماره افتاد و كمتر سه چهار دقیقه با سریع تر شدن تلمبه های من، دوباره ارضا شد. با ارضا شدن دوباره ش من حشری تر شدم و سرعتم رو زیاد كردم. متوجه شد كه منم داره آبم میاد. همونطور كه ناله میكرد، گفت: داخل نریزیا!!! منم سرعتم رو سریع و سریع تر كردم و كمتر از یه دقیقه بعد از اون كه دیگه داشت آبم میومد كشیدم بیرون و سریع با دستم كیرم رو مالیدم و تمام آبم رو با فشار رو شكم خالی كردم. فشار آبم اونقدر زیاد بود كه علاوه بر شكم، گردن و صورت و جلوی موهاش هم از آب كیرم خیس شد. بعد از خالی شدن آبم روی زمین دراز كشیدم. كیرم شروع كرد به خوابیدن. یكی دو دقیقه كه صغری روی مبل و من روی زمین استراحت كردیم، صغری گفت: گند زدی به هیكلم. این چه وضعشه؟ گفتم: پمپم نو هستش دیگه!!! چكارش كنم؟ گفت: حمامتون كجاست؟ برم خودم رو بشورم و برم دیگه. بلند شدم كه حمام رو نشونش بدم كه چشمم خورد به ساعت. ساعت هنوز ده دقیقه به ده بود و با توجه به اینكه صغری گفته بود تا یازده كلاس نداره، چشمام برق زد. بهش گفتم با هم بریم حمام. گفت: لازم نكرده. دیرم شده باید برم. بهش گفتم: تا یازده وقت داری كه!!! جواب نداد. رفت توی حمام و خواست در رو ببنده كه در رو گرفتم. بیخیال شد و رفت داخل. منم پشت سرش رفتم تو حمام و در رو پشت سرم بستم. دوش رو باز كرد و رفت زیر دوش. داشت خودش رو خیس میكرد برای شامپو زدن كه منم رفتم زیر دوش و از روبرو بغلش كردم. یه خرده هولم داد ولی با اصرار من بیخیال شد. همونطور كه دوتامون زیر دوش حسابی خیس شده بودیم، بهم گفت: قرار بود بیام منصرفت كنم ولی … گفتم: عوضش به هردومون خوش گذشت. گفت: بعد از بیست و پنج سال زندگی مشترك، اولین خیانتم بود. روزبه چكار كردی با من؟ بدون معطلی لبم رو گذاشتم رو لبش و حرفش رو قطع كردم. بعد از چند ثانیه ازم جدا شد و شروع كرد به شامپو زدم موهاش. منم دوش رو بستم و با كف شامپوی سرش، شرو به كفی كردن بدنش كردم. از این كار لذت میبردم. اونم خوشش اومده بود و شامپو زدنش رو طولانی كرد. برای اینكه كف بیشتری داشته باشیم، شامپوی بیشتری استفاده كرد. كل شكم و سینه ها و كمر و كس و كون و پاهاش رو كفی كردم. بدنش رو كه حسابی كفی كردم، رفتم پشتش و شروع به مالیدن كتف و كمرش كردم. اونم داشت حال میكرد از ماساژ من و دستاش رو با دیوار حمام تكیه داده بود. كمرش رو ماساژ میدادم و آهسته میومدم سمت پایین تا ریدن به باسنش. روی دوپا نشستم و با لمبه هاش حسابی ور رفتم. یكی از انگشتام رو جلوی سوراخ كونش حركت دادم كه صدای آهش بلند شد. انگشتم حسابی كفی و لیز بود و كون اونم حسابی كفی. یواش انگشتم رو كردم تو كونش. یه خرده خودش رو به بالا جمع كرد و خیلی زود به حالت اولیه برگشت. با اون یكی دستم پاهاش رو از هم باز كردم و دستم رو بردم سمت كسش و كس و چوچوله ش رو مالیدم. دوباره صدای ناله هاش بلند شده بود. همزمان دو انگشتی كردم تو كونش. اولش كونش رو سفت گرفت ولی بعد شلش كرد. دو تا انگشتم تا ته رفت كونش و همزمان چوچوله و كس مالی. حالا دیگه انگشتام راحت تو كونش جا باز كرده بودن و دوباره با وول خوردن و نفسای تندش، منم حركتم رو تندتر كردم. نفساش تندتر شد و بهم گفت: تند تند تند!!! منم انگشاتم رو تا ته تو كونش نگه داشتم و چوچوله ش رو تند مالیدم تا باز آبش اومد. معطلش نكردم و كیرم رو كفی كردم و گذاشتم در كونش كه حالا كامل جا باز كرده بود و تا ته هول دادم تو كونش. یه لحظه نفشس بند اومد. بعد برا اینكه راحت تر باشه صورتش رو به دیوار حمام چسبوند و بیشتر خم شد تا سوراخش باز تر بشه. منم شروع به تلمبه زدن كردم البته یواش یواش. كونش از كسش خیلی تنگ تر بود و دیواره های كونش از همه طرف كیرم رو مورد فشار قرار داده بود. تو همون وضعیت دستم رو بردم سینه هاش رو گرفتم و همزمان تلمبه میزدم.
به خاطر تنگی كونش كمتر از دو دقیقه احساس كردم داره آبم میاد. سرعتم رو بیشتر كردم كن چون دردش اومد با دستش سعی كرد حركتم رو كنترل كنه اما من داشت آبم میومد و نمیخواستم لذتم نا تموم بشه. پس دسش رو زدم كنار و سریع و محمم تلمبه زدم و در لحظه آخر تا ته چسبوندم توی كونش و آبم رو تا قطره آخر ریختم تو كونش. دیگه نای بیرون آوردن كیرم رو نداشتم و همونطور چسبیده بودم بهش تا كم كم كیرم خوابید و از كونش اومد بیرون. ازش فاصله گرفتم و دیدم كه آبم داره یواش یواش از كونش می زنه بیرون. باز برگشتم نزدیكش و بغلش و كردم و بوسیدمش. اونم محكم منو بغل كرده بود. بعد از یكی دو دقیقه بهم گفت: اگه دست تو باشه، ول كن نیستی. خودت رو بشور برو بیرون تا منم بشورم بیام. منم یه دوش كوچولو گرفتم رفتم بیرون. یه حولصه مسافرتی داشتم. آوردم براش. دوشش رو گرفت و با حوله خودش رو خشك كرد و اومد بیرون. اومدم بغلش كنم، گفت برا امروز كافیه. دارم غش میكنم. ساعت الان دیگه یازده بود. بعد لباساش رو پوشید و خواست بره. منم لباسام رو پوشیدم كه برم بیرون و بعد از مامان اینا برگردم كه ضایع نشم. از در حیاط كه زدیم بیرون، داشت ازم خداحافظی میكرد كه یهو مامان با ماشینش سر رسید و دید صغری در خونه با من حرف می زنه. در. و واسه ش باز كردم كه بیاد داخل حیاط اما از ماشین پیاده شد و بعد از سلام و احوالپرسی با منو و خانم فلانی (صغری)، اول از من پرسید: مگه قرار نبود با احسان بری دانشگاه!؟ جواب دادم: رفتم سمت احسان ولی حالش خوب نبود و قرار شد یه روز دیگه بریم. داشتم بر میگشتم خونه كه خانم فلانی برا افشین درباره خدمت پرسید و منم داشتم براشون توضیح میدادم. مامان كه معلوم بود قانع نشده، گفت: آهان. بعد یه تعارف الكی به صغری كردی و بعدش صغری رفت و مامان ماشین رو آورد تو حیاط. منم در رو پشت سرش بستم. اصلا دیگه اونموقع نای سكس نداشتم و اومدن مامان اونموقع یعنی سكس!!! مامان زود رفت تو خونه و لباساش رو عوض كرد و منم رفتم لباسام رو عوض كردم. مامان رفت تو آشپزخونه. رفتم دنبالش و خواستم بغلش كنم كه گفت: امروز اصلا حوصله ندارم. منم از خدا خواسته بوسیدمش و رفتم تو هال جلو تلویزیون نشستم. بین من و مامان حرفی رد و بدل نشد تا ساعت یه ربع به یك كه بهم گفت با ماشین برم دنبال خواهر برادرم از مدرسه بیارمشون.
منم بدون هیچ حرفی رفتم. بعد از ناهار، رفتم تو اتاقم. بقیه تو هال داشتن تی وی می دیدن. یكی دو دقیقه بعد مامان اومد تو اتاقم. اونموقع من قوای از دست رفته م رو كمابیش بدست آورده بودم. در رو بست. بلند شدم بغلش كردم و بوسیدمش. همونطور كه تو بغلم بود گفت: بچه ها بیدارن. فقط یه سوال: خانم فلانی چكار داشت؟ گفتم: هیچی، جلو در دیدم درباره خدمت و این حرفا سوال كرد برا افشین. دوباره گفت: پرسیدم چكار داشت؟ اومدم جوابم رو تكرار كنم كه ازم جدا شد و گفت: كردیش؟؟؟ گفتم: چی؟ گفت: یواش بچه ها نفهمن. كردیش؟ گفتم: نه! گفت: روزبه جان! من خیلی سعی كردم رابطه م با تو به اینجا نكشه اما شددیگه!!! حالا حاضر نیستم با كسی شریك بشم. كردیش؟ هیچی نگفتم. گفت: پس كردیش. با سر حرفش رو تایید كردم. گفت: خیلی عوضی هستی و از اتاقم رفت بیرون.
گند زده بودم به همه چیز. صغری برای یه مدت محدود می تونست باهام باشه در حالی كه مامان تا همیشه بود. حالا همه چیز رو خراب كرده بودم. تا بابا اومد، از اتاق نیومدم بیرون. سر میز شام مامان خیلی عادی رفتار كرد. انگار نه انگار اتفاقی افتاده. چند روزی مامان تمام تلاشش رو میكرد به من فرصت تنها شدن باهاش رو نده. دوباره خوردیم به تعطیلات نوروز و مهمان بازی و بعدش خونه تكونی و مسخره بازی. تا اردیبهشت ماه اوضاع بین من و مامان افتضاح بود. البته من صغری رو سه چهار بار برده بودم خونه احسان و كرده بودم. (احسان تك فرزند بود و چون بابا مامانش شاغل بودن اكثر روزا تا عصر خونه خالی داشت) كم كم صغری رو انداختم با احسان و ازش فاصله گرفتم چون میخواستم مامان رو داشته باشم. البته كلا با صغری به هم نزدم و تا سه چهار سال بعد كه مهاجرت كردن یه شهر دیگه، دو سه ماهی یه بار باهم سكس میكردیم.
اواسط اردیبهشت، یه روز از پادگان مرخصی ساعتی گرفتم و حدود ساعت ده رفتم مدرسه مامان. زنگ تفریح كه خورد و ماماناومد تو دفتر منو دید، ترسید و فكر كرد اتفاقی افتاده. بهش گفتم: مامان كارت دارم لطفا بریم. اول گفت نمیشه ولی من اصرار كردم و واسه اینكه جلو همكاراش آبرو ریزی نشه، اجازه گرفت و با هم از مدرسه زدیم بیرون. سوار ماشین شدیم ولی دیدم به سمت خونه نمیره. گفتم: مامان خانم! لطفا بریم خونه. گفت: خونه راحت نیستم. افتادم به گه خوردن و غلط كردن و اینكه اشتباه كردم و فقط همون یه بار بود و از این حرفا ولی گوشش بدهكار این حرفا نبود. با كلی خواهش و تمنا قبول كرد رفتیم تو یه پارك نشستیم و شروع كردم دوباره مخ زدن و معذرت خواهی ولی اینبار مامان از روز اول سفت تر شده بود. خلاصه نزدیكای یك با هم رفتیم دنبال بچه ها و برگشتیم خونه. بعد از ناهار مامان رفت پیش خواهرم كه درسش بده آخه نزدیك امتحانای ثلث سوم بود و من و داداشم هم رفتیم تو اتاقای خودمون. اونروز هم پرید و من نا امید شدم. فردای اونروز طرفای نه، نه ونیم بود كه از بلندگوی یگان صدام كردن دفتر فرمانده یگان. رفتم پیش فرمانده. بهم گفت: از خونه تو زنگ زدن كه مشكلی پیش اومده و باید بری. تا آخر هفته هم بهم مرخصی تشویقی داد و چون توی تمام اون مدت خدمتم فقط یكی دو روز مرخصی روزانه دو سه بار ساعتی گرفته بودم بهم سخت نگرفت. منم دلواپس، به سرعت خودم رو رسوندم خونه و كلید انداختم توی در و رفتم داخل. ساعت حدود ده بود. ماشین مامانتو حیاط بود ولی ماشین بابا نبود. در هال رو باز كردم و مامان رو صدا زدم. مامان جواب دادم تو آشپزخونه م. پوتینام رو در آوردم و رفتم تو آشپزخونه. دیدم مامان با لباس معمولی خونه تو آشپزخونه ایستاده و منو نگاه میكنه. گفتم: چی شده مامان؟ اومد جلو و محكم زد زیر گوشم. برق از چشام پرید. چون میدونستم، دلیلش رو نپرسیدم. فقط بهت زده بودم. بعد بهم گفت: این سیلی رو باید همون روز جلو اون جنده میخوردی!!! بعد رفت تو هال. نمیدونستم باید چكار كنم. بعد از دو سه دقیقه رفتم سمت اتاقم كه مامان صدا زد منو. برگشتم ببینم چكار داره كه دیدم دستاش (آغوشش) روباز كرده ومنو به بغلش دعوت می كنه. بدون درنگ رفتم سمتش و تو بغل هم جا گرفتیم. حركاتمون اونقدر سریع بود كه در كمتر از سی ثانیه لخت و عریان تو اتاق من توی بغل هم بودیم و عشق بازی میكردیم. اونروز دو بار سكس البته به همون روش معمول من و مامان انجام دادیم. بار دوم كه كارمون تموم شد، همونطور كه مامان توی بغلم بود و من سر و صورتش رو می بوسیدم و بدنش و نوازش میكردم، بهم گفت: تا قبل از ازدواجت با كسی غیر از من نباش. بعد از ازدواجت هم فقط با زنت باش. من اصلا برای با تو بودن شریك نمیخوام. منم در حالی كه میبوسیدمش، بهش گفتم: چشم…

ادامه دارد…

نوشته: روزبه س


👍 58
👎 11
103300 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

915766
2020-09-11 00:28:47 +0430 +0430

روزبه جان به مامانت در روابط زناشویی کمک کن تا جینده نشه فهمیدی؟

7 ❤️

915773
2020-09-11 00:31:53 +0430 +0430

چرتتتتتتت

0 ❤️

915781
2020-09-11 00:40:02 +0430 +0430

گتگوری مام، عاشقشم، مخصوصا توش انال و لا ممه باشه

0 ❤️

915785
2020-09-11 00:46:13 +0430 +0430

با اینکه طولانی بود کامللل خوندمش

0 ❤️

915786
2020-09-11 00:49:29 +0430 +0430

یه شب تو بیت رهبری
آقا اومد با دختری
بسیجی ها دست می زدن
با دست چپ جق می زدن
دختر میگفت بسه دیگ حامله شدم
آقا می گفت آخ جون بابا شدم

3 ❤️

915801
2020-09-11 01:15:58 +0430 +0430

جوون
ی همچین مامانی بیاد تلگرام
M03133

0 ❤️

915814
2020-09-11 01:43:28 +0430 +0430

صغری خانم اسم شوهرش اصغر نبود؟ کیر اصغر رو با کص صغری اشتباه گرفتی

2 ❤️

915822
2020-09-11 01:58:47 +0430 +0430

حتی جنده ها با پسرشون سکس نمیکنند. برای مادرت نمیدونم چه واژه ای به کار میره.

3 ❤️

915831
2020-09-11 02:13:30 +0430 +0430

فیلم هندی شد اخرش ک کسکش

1 ❤️

915832
2020-09-11 02:15:30 +0430 +0430

مادرت یه قدیسه بود…‌‌فقط اون نصیحت آخرش…!!

5 ❤️

915845
2020-09-11 03:21:24 +0430 +0430

بی ناموس تا مارو هم بکنی ول کن نیستی از همون قسمت یکش کیری بود اگه به نظرمون احترام میزاری دیگه ننویس

5 ❤️

915851
2020-09-11 04:36:19 +0430 +0430

نمیدونم چی بگم اگه نگم دلم میسوزه اگه بگم پل میمونه اونور آب

0 ❤️

915855
2020-09-11 05:16:08 +0430 +0430

داستانت قشنگ و پر مفهوم بود
لایک

0 ❤️

915870
2020-09-11 06:43:07 +0430 +0430

چقد دیر آپلود کردیش . قسمت بعدی را زودتر آپلود کن

0 ❤️

915871
2020-09-11 06:51:45 +0430 +0430

خوردیم ب تعطیلات نوروز و مهمون بازی و بعدش خونه تکونی!!!

شما بعد عید خونه تکونی میکنید؟

1 ❤️

915896
2020-09-11 11:28:37 +0430 +0430

جق ناشتا مانع سلامته

0 ❤️

915905
2020-09-11 11:50:52 +0430 +0430

حالا به مامانت کاری ندارم، ولی اگر زنه به تو گفته اولین باره که خیانت میکنم به شوهرم و حرفش راست باشه!!!؟؟؟ تو چقدر مریضی که الان میای جز به جز از تعداد روزا و ایستادناتو و کرایه و اینچیزا میگی، معلومه عذاب وجدان نداری و به خودت یه چس افتخاری هم میکنی. معلومه همین الانم شرایطشو داری که بستریت کنن تو تیمارستان

0 ❤️

915910
2020-09-11 11:57:18 +0430 +0430

عالی بود ادامه بده

0 ❤️

915960
2020-09-11 15:44:37 +0430 +0430

هنوزم ادامه داره لامصب!!

0 ❤️

915983
2020-09-11 19:11:31 +0430 +0430

تویه حروم زاده یه حال بهم زنی حرمت مادر خیلی بالاست تودیگا کی هستی اخه اه

2 ❤️

915990
2020-09-11 19:36:28 +0430 +0430

چرا این داستان نجس و نحس اینقدر لایک خورده !!

0 ❤️

916013
2020-09-11 22:05:25 +0430 +0430

آفرین عالی بود

0 ❤️

916195
2020-09-12 10:32:37 +0430 +0430

لذت بی پایان

0 ❤️

916286
2020-09-12 18:55:44 +0430 +0430

واويلا از قسمت لب بازي قبل رسيد الآن به مامان حسودي ميكنه!!! صد بار گفتم مخالف یا غیر مخالف این داستانها نیستم چون الان ی عده مشنگ میان باز میگن تگ رو نخوندی مگ)))
اما آقای بکن شرط میبندم هیچ مادری نه با پسرش عشق و لب بازی میکنه حالا اگر سکس کامل هم باشه، نه مامور میشه و حسادت
بیخیال دیگه ، تا جایی که قهر کرد از اتاق عشقش خخخخخ رفت بیرون بیشتر اینبار نخوندم چون مسخره کردی ملتو بابا

0 ❤️

916674
2020-09-14 02:19:22 +0430 +0430

بهمن 76؟؟؟یه خانم که از مامانت بزرگتره و مربی امادگی جسمانیه؟؟؟دو سه تا تایم در روز باشگاه هس؟؟؟پسر خوب سال 76 هنوز کسی نمیدونسته آمادگی جسمانی چیه!!!باشگاهایی که بودن تازه توی تهران فک نکنم بیشتر 2 3 تا بوده!!! مردم کسایی که میرفتن باشگاه رو نمیتونستن بپذیرن،حالا یه خانم پا به سن گذاشته که اینقد خانواده دوسته و خیانت نکرده میرفته باشگاه و اندامش سکسی بوده؟؟؟داداش سبک نگارشت خوبه اما همون مادرت قابل باورتر بود.

1 ❤️

917325
2020-09-16 09:29:52 +0430 +0430

منتظر قسمت دومشم که بگی تو اون چندماه که باهم قهر بودین ننت به کل محله کص نذری داده

0 ❤️







Top Bottom