داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

من و مامانم شهناز (٤)

1399/04/19

…قسمت قبل

سلام
اول چند تا توضیح بدم و بعد هم ادامه خاطرات…
اینكه چون بیست و چند سال پیش موبایل نبوده، دلیل نمیشه كه كسی مطالعه نداشته باشه و نتونه اطلاعات مختلف رو بدست بیاره؛ كتابخونه و كتابفروشی قرن هاست كه وجود داره!!!
اینكه دست كرد توی موهای من، معنیش این نیست كه گیسوان پریشان داشتم. صرفا جهت اطلاع عرض میكنم كه سه چهار هفته آخر موهام رو كچل نكردم و در نتیجه موهام كمی (فقط كمی) رشد كرده بودن.
و در نهایت بنده اصلا تصمیم ندارم شما رو به انجام كاری تشویق و ترغیب كنم و یا از كاری بازدارم؛ چون اصلا صلاحیت این كار رو ندارم و اینجا صرفا دارم خاطراتم رو بیان میكنم. برداشت شما از نوشته های من، دقیقا برداشت شماست و شما مختارید كه ادامه خاطره بنده رو بخونید یا نخونید.
و اما ادامه ماجرا…
خلاصه ماجرا تا اینجای كار این بود كه از سن چهارده سالگی تا حدودای دیپلم، بنا بر جریانایی كه قبلا گفتم، مامان خانم عزیز دل من كمك میكرد تا من بتونم ارضا بشم. چند ماه آخر سال آخر دبیرستان، من و مامان با هم قهر كردیم و این باعث شد كه كنكور شركت نكنم و بعد از دیپلم برم خدمت سربازی. بعد از طی دو ماه دوره آموزشی و در مرخصی پایان دوره اولین سكس كامل من و مامان صورت پذیرفت و با درخواست مامان برای تصمیم گیری برای ادامه رابطه، مرخصی من تمام شد و من راهی دوره آموزش تكمیلی (دوره كد) خدمت شدم. دو ماه دوری از خونه و شرایط سخت و طاقت فرسای پادگام آموزشی (دوره كد من تو یه استان نسبتا دور از شهر مون بود و توی دو ماه كلا خانواده رو ندیدم و فقط از طریق تماس تلفنی اونم ده دوازده روزی یه بار از حال خانواده باخبر میشدم) باعث شد كه دلتنگی هام بیش از دوره اول آموزشی خودش رو بروز بده. بالاخره با هر بدبختی و زحمتی بود اون دو ماه هم تموم شد و موقع تقسیم، امریه م رو دادن و افتادم تو پادگان شهر خودمون و اومدم مرخصی پایان دوره. چون بابا مامان زمان و مدت مرخصیم رو میدونستن، برنامه یه مسافرت كوتاه زمستونی به كیش رو ریختن و فردای روزی كه برگشت خونه، به كیش پرواز كردیم. جاتون خالی توی كیش خیلی بهمون خوش گذشت. بعد از چهار پنج روز برگشتیم خونه و دو سه روز بعد رفتم پادگان خودم رو معرفی كردم و تو یكی از واحدهای پادگان مشغول خدمت شدم. خوشبختانه چون گروهبان یك وظیفه بودم و كارم به نوعی اداری بود، می تونستم بعد از تایم اداری برم خونه. تایم حضورم صبح ها قبل از شش و نیم بود و بعد از ظهر حدود یك و نیم دو از پادگان بر میگشتم خونه. جمعه ها هم تعطیل. فقط ماهی یكی دو بار بهم كشیك گروهبان نگهبانی میخورد و مجبور بودم تو پادگان بمونم.
از وقتی از دوره كد برگشته بودم، رفتار مامان باهام خیلی عالی بود ولی از نوع رفتارش میشد فهمید كه ظاهرا از اتفاقی كه بینمون افتاده بود هنوز توی شوك بود و مردد بود كه ادامه بدیم یا نه… سه چهار هفته ای از خدمتم میگذشت كه یه روز كه از پادگان برگشتم خونه، بعد از خوردن ناهار، پای تلویزیون نشسته بودم و خواهر برادرم رفتن تو اتاقاشون استراحت كنن. مامان هم بعد از جمع و جور كردن میز غذا، اومد كنارم نشست. برعكس چند هفته گذشته روی مبل تكی ننشست و اومد كنارم و یه كم هلم داد اونور و خودش رو رو مبل كنارم جا داد. گرمای بدنش رو كه احساس كردم، حس خیلی خوبی بهم دست داد. بدون مقدمه صورتش رو بوسیدم. اونم با عشوه خاصی با دستش صورتم رو هل داد عقب. بعد از مدتها باز مامان داشت پا میداد. ظاهرا از تردید خارج شده بود و تصمیمش ادامه رابطه بود. اومدم لبش رو ببوسم كه گفت: نمیخوای بری بخوابی!؟ منم پاشدم رفتم اتاقم و رو تختم دراز كشیدم. ده پونزده دقیقه منتظر شدم بیاد ولی خبری نشد. كم كم چشمام داشت می رفت روی هم كه صدای باز شدن در اتاق دوباره چشمام باز شد. مامان رو كه دیدم از جام بلند شدم و كنار تخت نشستم. مامان اومد تو اتاق و در رو پشت سرش بست و اومد كنارم نشست. چند ثانیه ای سكوت و بعدش مامان گفت: روزبه! من از اینكه رابطه بیشتر از مادر فرزندی با تو داشته باشم، بدم نمیاد اما نه تا اون حد… به نظرم حد قبل از سربازیت كافی بود. گفتم: مامان جان! اونطوری فقط من لذت میبرم و تو هیچ. گفت: این تصمیم منه و لازم نكرده تو نگران من باشی. گفتم: آخه این رابطه دو طرفه ست. مگه میشه تو یه رابطه فقط یه طرف بهره ببره!؟!؟ گفت: شرایط ما با هم فرقداره. من مامانتم و هنوز نتونستم اون اتفاق رو هضم كنم. گفتم: از اون اتفاق خوشت نیومد؟ گفت: راستش خیلی لذتبخش بود و با توجه به بی تجربگیت خیلی هم خوب بود اما حس اینكه پسرم داره منو میكنه برام خیلی عجیبه. نمیتونم حسم رو بگم. یه چیزی بین لذت و عذاب. (اینكه من و مامان مدتها با هم راحت بودیم باعث نشده بود كه حرفای خاص بینمون رد و بدل بشه و این اولین بار بود كه مامان از كلمه “كردن” جلوی من استفاده می كرد) گفتم: مامان خانم! داری سخت میگیری. گفت: شاید از نظر تو راحت باشه ولی برا من پذیرش این موضوع سخته. گفتم: پس چرا اونروز خیلی راحت تا ته ماجرا اومدی؟ گفت: فكر نمیكردم تا اونجا پیش بریم. ولی تو شروع كردی به شیطنت و زیاده خواهی. وقتی من ارضا شدم، خواستم تمامش كنم ولی یه طورایی خودم رو مدیون تو دیدم و نمیدونم چی شد كه اوطور شد.
دستم رو انداختم دور گردنش و صورتش رو بوسیدم. نگاهم كرد و لبم رو بوسید. منم ادامه دادم و به بوسیدن لب و صورتش ادامه دادم. همزمان با اون دستم شروع كردم مالیدن سینه هاش. اونم یه دستش رو انداخت دور كمرم و با اون دستش پاهام رو می مالید و كم كم رفت سمت كیرم كه الان دیگه كاملا شق شده بود. از رو شلوار كیرم رو گرفت و شروع به مالیدن كرد. همونطور كه هم رو میبوسیدم و می مالیدیم رو تخت دراز كشیدیم. البته پاهامون از كنار تخت آویزون بود. زیر پیرهنی كه پوشیده بود، سوتین نبسته بود و سفت شدن نوك می می هاش رو میشد حس كرد. از رو لباس با نوك می می هاش ور می رفتم و اونم حسابی داشت كیرم رو می مالید. دستم رو یواش یواش بردم سمت شكمش و بعد از كمی مالیدن دستم رو بردم پایین تر و كردم تو شلوارش (یه شلوار راحتی پاش بود). یه مكث كوتاه كرد و گفت: نه روزبه. دوباره لبش رو بوسیدم و دستم رو از رو شورت رسوندم به كسش. گفت: روزبه! الان اصلا وقت این كار نیست. من بدون توجه به حرفش از رو شورت شروع به مالیدن كسش كردم. یه كم كه گذشت، دستم رو بردم تو شورتش و رسوندم به كسش. لبش رو از لبم جدا كرد و نگاه خشمناكی بهم كرد. بدون اینكه از نگاهش بترسم لبم رو رسوندم به لبش و شروع به مالیدم كسش كردم. برای چند ثانیه تو لب گرفتن همكاری نمیكرد اما بعد از اینكه من همچنان می مالیدم، دوباره شروع به بوسیدن و زبون زدن كرد. زبونمون تو دهن همدیگه میچرخید. یه كم كه كسش رو مالیدم، با انگشتم شروع به مالیدن چوچوله ش كردم. یه آه یواش كرد و كیرم رو محكم فشار داد. یه دستم زیر گردنش بود و یه دستم مشغول مالیدن چوچوله. بهش گفتم: میخوام می می بخورم. اونم دستش رو از رو كیرم برداشت و دكمه های پیرهنش رو باز كرد. همین كه چشمم به می می هاش افتاد، با ولع هرچه تمام تر شروع به خوردن و لیسیدن می می ها و نوكشون كردم و همزمان مالیدن چوچوله. هراز گاهی هم لبش رو می بوسیدم. چند دقیقه كه مالیدم نفس هاش تند تر شده بود ولی بخاطر اینكه بچه متوجه نشن، از ناله های دفعه قبل خبری نبود. با تند شدن نفساش منم سرعت مالیدن چوچوله ش رو بیشتر كردم تا اینكه ارضا شد. بعد از ارضا شدنش یه كم كسش رو مالیدم و همچنان می می خوردم و لبش رو بوسیدم. یه كم كه حالش جا اومد، گفت: ایندفعه دیگه مدیونت نمیشم. بلند شد نشست و دكمه های پیرهنش رو بست. بعد گفت: قرار بود زیاده روی نكنی ولی بازم حد رو رعایت نكردی و بلند شد از اتاق رفت بیرون. من كه حسابی شق درد گرفته بودم، ضد حال بدی خوردم. رو تختم دراز كشیده بودم و اعصابم داغون بود كه زیاد طول نكشید كه دوباره مامان برگشت تو اتاق و در رو پشت سرش بست و اومد كنارم رو تخت دراز كشید. بهم گفت: روزبه! هر كاری دلت میخواد بكن. من دیگه مانعت نمیشم. ولی خدا آخر عاقبتمون رو بخیر كنه. برگشتم سمتش و بدون حرف لبش رو بوسیدم و شروع كردم دكمه های پیرهنش رو باز كردن. دوباره كیرم سیخ شد. شروع به مالیدن و خوردن می می هاش كردم. شلوار و شورتش رو از پاش در آوردم و اومدم روش. شلوار و شورتم رو با هم از پام در آوردم و سر كیرم رو گذاشتم جلو كسش و یواش هل دادم داخل و تا ته كردم توش. چند ثانیه مكث كردم و بعد شروع به تلمبه زدن كردم. همزمان لبش رو میبوسیدم و می می هاش رو می مالیدم و میخوردم. چند دقیقه ای تلمبه زدم و تلمبه زدم و احساس كردم دیگه داره آبم میاد. همزمان نفسای مامان هم دوباره به شماره افتاد و با سریعتر شدن تلمبه زدنای من نفسای اونم تندتر میشد و با یه تكون كوچولو و یه آه عمیق اما یواش، فهمیدم باز ارضا شده. بعد از مامان زیاد طول نكشید كه منم با تمام وجود آبم رو تو كس مامان خالی كرد. بعد از رو مامان اومدم كنار و بغلش كردم و صورتش رو بوسه بارون كردم. دو سه دقیقه بعد مامان بلند شد لباساش رو پوشید و از اتاق رفت بیرون. منم شلوار و شورتم رو پوشیدم و خوابیدم. عصر كه از خواب بیدار شدم، میز عصرانه آماده بود به همراه مامان و خواهر برادرم عصرانه مون رو خوردیم. مامان مشغول آماده كردن شام بود كه رفتم كنارش تو آشپزخونه. بهم گفت: تو اصلا متوجه نیستی. هرچی هم بهت میگم فایده ای نداره. پس لااقل بذار زمانش رو من مشخص كنم. امروز خیلی خطرناك بود. اگه خواهر برادرت صدامون رو میشنیدن باید چه خاكی تو سرمون می كردیم؟ گفتم: اصلا اعصاب خودتو خرد نكن مامان جان. هر وقت تو گفتی. یواش زد تو صورتم و بهم گفت: بچه پررو. اومدم از آشپزخونه برم بیرون كه صدام زد: روزبه! برگشتم نگاهش كردم. برام بوس فرستاد. برگشتم سمتش و صورتش رو بوسیدم و در گوشش گفتم: تو بهترین مامان دنیایی.
ادامه دارد…

نوشته: روزبه س


👍 44
👎 23
142222 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

897390
2020-07-09 20:55:41 +0430 +0430

عزیزم این داستانتون خیلی دیگه تخمی تخیلیه یه کم رو کستان نویسی لااقل کار کنید.حالا راست و دروغش مهم نی.بعدشم به اسمت میخوره مفعول باشی.یه چنتا داستان از مفعول بودنت بنویس


897395
2020-07-09 20:58:30 +0430 +0430

تموم کن دیگه حیوووون


897406
2020-07-09 21:05:04 +0430 +0430

اصن کسشرتو نخوندم حتی یه خط ، فقط اومدم بگم ، حیوون نباش ، بعد یادم اومد حیوونم همچین چیزی بهش نمیچسبه ، برو جانمازتو ابکش کونی ،معلوم نی از کدوم پایگاه بسیج لنگان لنگان توو کونت گزاشتن فرار کردی


897408
2020-07-09 21:06:17 +0430 +0430

در وصف تو چی بگم!!!

5 ❤️

897412
2020-07-09 21:10:46 +0430 +0430

داداش اگه میشه اسم کتابایی رو که راجع به این مسایل توضیح دادن و خوندی رو به ماهم بگو استفاده کنیم…

7 ❤️

897414
2020-07-09 21:11:37 +0430 +0430

این کسشر رو هنوز داری ادامه میدی تو دیگه خیلی رو داری تو اگه خر هم بودی سلطان جنگل میشدی
این حرکتای که شما توی آشپزخونه زدین دوست دختر و دوست پسرا با هم نمی کنن چی میزنی قبل داستان نوشتن؟؟؟ چقدر بگیم از این موتوری ها جنس نگیرید…


897481
2020-07-09 22:26:08 +0430 +0430

برای انحطاط و نابودی جامعه ۳ روش اساسی وجود داره:
نابودی خانواده، برای این منظور مادر مورد هدف قرار میگیره
نابودی آموزش، که معلم مورد هدفه
نابودی فرهنگ، که تمدن جامعه مورد هدف و نابودی قرار میگیره.

همان کاری که حکومت ج. ا. ا. انجام داد. و جامعه را به گای عظما کشاند.
نویسنده داستان؛ خوب کسی را مورد هدف قرار دادی، مادر
پس یا احمقی و نمیدونی داری چکار میکنی، یا کرم داری. و یا …

دیسلایک بزرگ


897498
2020-07-09 23:40:32 +0430 +0430

شک ندارم تو اصلا ن مادر داری ن میدونی چی هست .احتمال زیاد تو زاییده گاییده ی حیون بتمام معنایی

7 ❤️

897514
2020-07-10 02:08:32 +0430 +0430

اگه هنوز ازدواج نکردی، زن نگیر و دختر مردم و بدبخت نکن
تو مغزت گندیده، اصلا مغز نداری

5 ❤️

897521
2020-07-10 03:28:38 +0430 +0430
NA

خوب بود اما یکم نگارش و حس و حال داستان رو بهتر کن برا بعدی … جزییات

1 ❤️

897599
2020-07-10 08:42:37 +0430 +0430

میسوزممم میسوزم از این فکرای خراب تو جامعه اینکه نویسنده چقدر اشغال و جندس درش شکی نیست ولی چرا واقعا باید زیر پستش ۱۵ تا لایک بخوره چرا باید ۱۵ نفر تو این شهوانی به این داستان کیری و هرزگیش ۱۵ تا لایک بدند در صورتی که نه از قلمش میشه تعریف کرد نه از روون بودن داستان
این نشون میده ۱۵ نفر ایشون رو قبول دارند کاراشون رو قبول دارند و این سوزش داره ایننننننن (dash)

4 ❤️

897612
2020-07-10 09:56:16 +0430 +0430

کیری که برا مادر راست شه رو باید از ته زد کوسکش با افتخار هم تعریف میکنه بی ناموس

6 ❤️

897650
2020-07-10 14:37:29 +0430 +0430

بهتره که تو وقتی برای اون جماعت که فقط فحاشی و بی احترامی ارضاشون میکنه وقت نزاری که بفهمونیشون همه که نمیفهمند و تو هم وظیفه آیی نداری نسبت به اونا تو داستانتو بگو مخاطبهای خاص داره داستانت هر کسی که فحاشی کرد یعنی داستانت ارضاش کرده بعدش عذاب وجدان گرفته و سر نویسنده خالی میکنه

2 ❤️

897668
2020-07-10 18:01:43 +0430 +0430

تو از از اونایی ک نهایتا با شرت ی زن تو حموم جلقیده نه بیشتر؟ بی شرف مادرا حرمت دارن بخاطر فکر مریضت هیچ وقت اسم مقدس مادرتو ب لجن نکش احمق

2 ❤️

897684
2020-07-10 19:38:08 +0430 +0430

چه اصراری داری ادامه این داستان مسخره تو بدی …بابا نویس هیچ نکته مثبتی دراین نوشتنات وچرندیاتت نیس …پس برای یک بار هم شده یک حرکت مثبت انجام بده واین داستانو ننویس وروی اعصابمون راه نرو خیلی تلاش کردم بهت توهین نکنم

3 ❤️

897823
2020-07-11 04:49:01 +0430 +0430

جقققق عامل گایش بشریته

2 ❤️

897935
2020-07-11 12:33:05 +0430 +0430

نميدونم چی بگم بخدا قسم دارم میخندم با صدای بلنددددددد …‌‌(((اومدم‌ از آشپزخانه بیرون صدام‌ کرد برگشتم بوس بوس هوای فرستاد واسم )))محمدیاش تکبیر
جاکش خان این حرکات والا با دوست دختر حتی ج ن ده هم نمیشه سخته انجام دادن، آخه لعنتی ها بگین خواب بود از خواب بیدار شد چشماشو باز نکرد ، خودش زد به اون راه اصلا قبول حرفات ولی ناموسن کدوم مادر یکساعت با.پسرش لب بازی میکنه اوه مای سکینه ک س دریده ایشون حتی زبان در دهان مادر کرده … ای رهبرم تاجسرش .
زنده بودی و میدی چه ها میگویند هههههههه (rolling)

2 ❤️

898005
2020-07-11 20:09:42 +0430 +0430

خاک بر سرت کنن.از سگ هم کمتری.

3 ❤️

900115
2020-07-19 13:49:50 +0430 +0430

ادامه بده 😐

0 ❤️

900828
2020-07-21 18:29:14 +0430 +0430

اذامه بده خوب مینویسی بعضی جاها به جزئیات بیشتر بپرداز

0 ❤️

902732
2020-07-27 11:00:28 +0430 +0430

فقط قسمت اولش خوب بود

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom