من و مامانم شهناز (۱)

    سلام. اسم من روزبه هستش و الان كه دارم این داستان رو تعریف میكنم ٤٠ سالمه. اینكه شما چه نظری درباره داستانم داشته باشید هم خیلی در اصل قضیه فرقی نمیكنه چون اتفاقیه كه افتاده و تا حدودی ادامه داره.
    خانواده من قبل از اینكه ازدواج كنم شامل بابا، مامان، من بعنوان فرزند بزرگ خونه و داداش و خواهرم كه به ترتیب دو و شش سال از من كوچیكترن. بابا شغلش توی كار آزاد بود و هستش البته هنوز. مامان هم اونموقع معلم ابتدایی بود كه الان بازنشسته شده.
    مامان شهناز همیشه تو خونه خیلی معمولی میگشت و معمولا پیراهن یا تی شرت با شلوار می پوشید. البته الان هم خیلی فرقی نكرده. الان مامان ٦٠ سالشه. قدش ١٦٠ و چون همیشه ورزش میكرده بدن متوسطی داره. نه خیلی لاغر و نه خیلی چاق. از لحاظ ظاهری هم هیچ قسمت بدنش(سینه، باسن یا ...) تو چشم نمیزنه. از بابت سایز سینه هم اون اوایل نمیدونستم ولی دو سه سال پیش كه سایز ٨٥ مهم شد ازش پرسیدم كه گفت اون اوایل رابطه مون ٧٠ بوده ولی الان به خاطر گذر امان و تغییر اهدامش شده ٧٥. پوست گندمی داره. و خلاصه از نظر خیلی ها معمولیه ولی واسه من فرشته ست. شروع داستان من و مامان بر مبگرده به حدود ٢٤ ٢٥ سال پیش. اونموقع من تازهرفتهربودم اول دبیرستان. تایم مدرسه ما بچه ها و مامان یكی بود. تازه به سن بلوغ رسیده بودم و تو خواب و گهگاهی تو بیداری ارضا شده بودم. تو مدرسه هم از همكلاسیا یه چیزایی از سكس و این چیزا شنیده بودم ولی خوب تجربه ای نداشتم. حدودای آبان و آذر بود و نزدیك امتحانای ثلث اول، نظام قدیم میخوندم، كه یه روز ظهر كه از مدرسه برگشتیم خونه و ناهار خوردیم، خواهر برادرم رفتن خوابیدن. بابا هم طبق معمول از صبح كه میرفت تا ساعت هشت و نه شب بر نمیگشت. من و مامان جلو تلویزیون رو مبل كنار هم نشسته بودیم. میخواستم یه چیزایی رو باهاش مطرح كنم و اطلاعات بدست بیارم. اولش هم واقعا قصدم سكس نبود. به مامان گفتم مامان: چند ماهی میشه كه تو خواب یه اتفاقایی برام میوفته. لا سر اشاره كرد چی!؟ گفتم تو خواب بهم خش میگذره ولی یهو خودمو خیس میكنم. اولش فكر میكردم تو خودم شاشیدم ولی شاش نیست. گفت: پس چیه؟ گفتم نمیدونم. هم لزجه و هم غلیظ. یه لبخند زد و گفت واقعا نمی دونی؟ گفتم: راستش بچه ها تو مدرسه یه چیزایی میگن ولی خوب نمیدونم درسته یا نه!!! گفت: مثلا چیا میگن؟ گفتم: میگن به بلوغ جنسی رسیدم و باید با جنس مخالف رابطه بر قرار كنم. گفت: بذار بهت بگم تا حساب كار دستت بیاد. اینو به من گفتی ولی به بابات نگی كه میكشدت. رابطه!؟ الان تو این سن!؟ گفتم ببخشید بخدا منظوری نداشتم فقط می خواستم ازت سوال كنم ببینم راسته یا نه؟ گفت: قرار نیست هركی بلوغ میشه رابطه داشته باشه. تو باید فعلا فكر درسات باشی و بعد از دانشگاه و خدمت و كار زن بگیری. اونموقت هر غلطی خواستی بكن.(آخرش رو با لبخند گفت) گفتم: اوه!!! تا اونموقع باید صبر كنم؟ دهنم آسفالت میشه كه!!! خندید و گفت پاشو برو سر درسات، پررو هم نشو. منم دیدم هوا پسه و رفتم تو اتاق خودم.
    یكی دو روز بعد، باز ظهر كه با مامان تنها بودیم و بچه ها خواب بودن، به مامان گفتم: مامان من تا چند سالگی شیر میخوردم؟ گفت: چطور؟ گفتم: آخه اصلا می می های شما یادم نیست. گفت:خوب معلومه یادت نیست. از دو سالگی به بعد دیگه بهت شیر ندادم. گفتم: دوست دارم ببینم می می هات چه شكلی هستن!!! گفت: روزبه جان! پسرا وقتی بزرگ میشن دیگه نباید می می های مامانشون رو ببینن. زشته!!! گفتم خوب مگه چه اشكالی داره؟ گفت: میگم زشته بگو چشم و تمومش كن. گفتم چشم. رفتم دفتر كتابامو اوردم و رو زمین دراز كشیدم طوری كه روم به طرف مامان بود. مشغول درس خوندن بودم كه یهو سرم رو بالا آوردم و نگاهم افتاد به می می های مامان البته از رو لباس. با توجه به سایزشون اصلا جلب توجه نمیكرد ولی خوب من تو ذهنم داشتم تصورشون میكردم. تو رویاهای خودم بودم كه یه مامان بهم گفت: های پسر! چته!؟ كجا رو نگاه می كنی؟ كه یهو به خودم اومدم و بدون جواب دادن مشغول درس خوندن شدم. چند روزی هیچ حرف جدیدی نزدم ولی همه ش به می می های مامان نگاه میكردم و هر از گاهی اونم فاز منو می پروند. خلاصه بعد از یكی دو هفته كه از امتحانای ثلث اول گذشت، یه روز داشتم به می می هاش زل می زدم كه با صداش پریدم. بهم گفت: پاشو بیا كنارم رو مبل ببینم . رفتم. گفت: بچه! بالات بفهمه رفتارت رو میكشدتا!!! گفتم كدوم رفتار؟ گفت: همین كه همه ش به من خیره میشی. چی میخوای ببینی!؟ گفتم: منظوری ندارم. فقط دوست دارم ببینم چه شكلی هستن. گفت: فقط همین یه بار بهت نشون میدم. فقط به هیچكس نمیگیا!!! بوسیدمش و گفتم چشم. به شوخی هلم داد عقب و گفت: جشمت زر بیاد كه اینقدر هیز شدی. خندیدم. بلند شد رفت تو اتاق به خواهر برادرم سر زد ببینه خوابن یا بیدار و وقتی مطمئن شد خوابن برگشت كنارم رو مبل نشست. یواش یواش دكمه های پیرهنش رو باز كرد. پیرهنش كه ازهم وا شد، قلبم داشت از شدت تپش از سینه م میزد بیرون. سوتین مشكی تنش بود. پوست بدنش صافه صاف بود بدون كوچكترین لك و مو و چروكی. چند ثانیه كه نگاه كردم، گفت دیگه بسه و خواست پیرهنش رو ببنده كه ازش خواهش كردم بدون سوتین می می هاشو ببینم. با اینكه معلوم بود راضیه ولی یه نه گفت كه با اصرار دوباره من باز به شرط فقط یه بار و به كسی نگفتن، دستش رو برد زیر سوتین و دادش بالا كه یهو دو تا می می های نازش نمایان شدن. دهنم خشك شده بود از هیجان. بدون اراده، كیرم شد مثل سنگ و از رو شلوار گرمكن تابلو بود. دو تا می می خوشگل گندمی با نوك قهوه ای روشن. داشتم دیوونه میشدم از دیدن این همه زیبایی. نمی دونم چقدر دیدم ولی یهو به خودم اومد و دیدم كه مامان داره دكمه های پیرهنش رو می بنده. بعدشم با یادآوری تذكرات گذشته، گفت پاشو برو سر درس و مشقت دیگه.
    اون شب خواب مامان و می می هاشو دیدم و تو خواب آبم اومد. فرداش تو توالت مدرسه هم یه دست با یاد می می های مامان زدم. ظهر كه برگشتم خونه، بعد از ناهار، دوباره كنار مامان رو مبل نشسته بودم و بهش خیره شده بودم كه با تشر، بهم گفت: برو تو اتاقت درس بخون. من اما نشنیده گرفتم و تلویزیون نگاه كردم. چند دقیقه بعد بهش گفتم: مامان میشه...؟ كه نذاشت حرفم رو تموم كنم و گفت: نه. قول دادی فقط یه بار ببینی. گفتم: آخه چرا؟ چه عیبی داره؟ گفت: عیبش اینه كه جنبه نداری. دیشب تو رختخواب گند زدی به شلوار و شورت و پتوت. صبح كه اومدم بیدارت كنم از بو گند آبت حالم بد شد. به خاطر كثافت كاریت ساعت اول رو نرفتم مدرسه تا گنده كاری هات رو بشورم تا مبادا بابات نفهمه. گفتم: بخدا تقصیر من نبود. تو خواب اینطور شد. گفت: نمیخواد قسم بخوری. حالا تو خواب یا بیداری!!!
    منم شرمنده رفتم تو اتاقم. یكی دو روز زیاد دور و بر مامان نمی پلكیدم ولی بعد از سه چهار روز باز موقع تنهایی ازش خواستم باز می می هاشو ببینم. گفت: نه. خواهش كردم. گفت: امكان نداره. باز خواهش كردم. گفت: چه فرقی به حال تو می كنه ببینی؟! گفتم دوست دارم هر روز ببینمشون از بس قشنگن. از تعریف من قند تو دلش آب شد ولی باز مخالفت كرد. فردا و پس فردا هم از من خواهش و از ایشون خیر تا اینكه روز چهارم تا ازش خواهش كردم، یه چرخی تو آشپزخونه و اتاقا زد و برگشت جلوی مبلی كه نشسته بودم ایستاد و تی شرتش رو كامل در اورد. بدون اینكه من حرفی بزنم، سوتینش رو هم باز كرد و كامل درآورد. گفت: خوب ببین كه آخرین باره. بعدش یكی دو بار آرون تاب خورد و گفت: همه ش همینه. عقب و جلو و می می. دیدی!!!؟؟؟ بسه دیگه تمومش كن. بعدشم سوتین و پیرهنش رو برداشت و رفت تو اتاقش و تا عصر بیرون نیومد. دو سه روزی دیگه حرفی نزدم كه روز سوم چهارم خودش بهم گفت: خیره!!! دیگه نمیخوای می می ببینی!!!؟؟؟ گفتم: میخوام ولی می ترسم عصبانی بشی. گفت: روزبه جان! اگه بهت نمیخوام هشون بدم واسه خودته. بدن منو می بینی و اذیت میشی. اونوقت باید خودارضایی كنی كه برات ضرر داره. گفتم: قول میدم خودارضایی نكنم. هر وقت تو خواب ابم بیاد كافیه!!! زد پس كله م گفت: بچه پررو. عصر كه بچه ها بیدار شدن، مامان رفت حموم. وقتی از حموم اومد بیرون رفت تو اتاقش و منو صدا زد. رفتم تو، دیدم پشت به در با شلوار واستاده. پیرهن و سوتین هم تنش نیست. بهم گفت بیا سوتینم رو از پشت ببند. منم رفت سمتش. همونطور با بالا تنه لخت برگشت سمتم و رفت سمت كشو و سوتین در اورد. نموم اون مدت من داشتم میدیدمش. باز كیرم مثه سنگ شده بود. سوتین و كرد تنش و پشت به من ایستاد تا براش ببندم. منم بستم و كتفش رو بوسیدم و رفتم بیرون. دو سه دقیقه بعد مامان هم اومد خیلی عادی رفت سراغ كاراش. دو سه ماهی كار مامان همین بود كه یه روز در میون كه می رفت حموم، منو صدا میكرد تا تو اتاقش سوتینش رو ببندم. منم با این قضیه زندگی میكردم. اواسط اسفند و نزدیك امتحانای ثلث دوم بود كه یه روز كه بعد از ناهار با مامان تنها شدم، رفتم كنارش سمت چپش نشستم و كامل بهش چسبیدم. با دستش سرمو نوازش كرد و گفت: خیره!!! چی می خوای!؟ گفتم: مامان! اجازه هست دست بزنم به می می هات؟ گفت: بگم نه قبول می كنی؟ گفتم: التماس! خواهش! گفت: بچه پررو!!! بالات بفهمه سر هردوتامون رو می بره!!! منم دیگه منتظر تاییده رسمیش نشدم و با دست چپم می می سمت چپش رو از رو لباس گرفتم. خیلی نرم بود. ده بیست ثانیه با می می ش ور رفتم كه گفت: دیگه بسه. منم قبول كردم. عصر تو آشپزخونه داشت عصرانه آماده میكرد كه از پشت سر رفتم سمت و باز می می ش رو گرفتم. برگشت و یه سیلی خوابوند تو گوشم. بعدش با عصبانیت گفت: دیدی جنبه و ظرفیت نداری!!!؟؟؟ دیگه سمت من نیا. منم كه شوك شده بودم و غرورم هم له شده بود رفتم تو اتاقم. شام نخورده خوابیدم. فرداش هم بدون صبحانه رفتم مدرسه. ظهر كه برگشتم بدون ناهار رفتم تو اتاقم كه بخوابم. مامان بعد از اینكه ناهار بچه ها رو داد، اومد تو اتاقم و در تو بست. اومد كنارم رو تخت نشست. بهم گفت: با اینهمه ادعا هنوز مثه بچه ها قهر می كنی؟ من غلط زدم و پشت كردم بهش. با زور (نه خیلی زیاد) برم گردوند. بهم گفت: خره: كاری كه تو از من میخوای برات بكنم تو خیلی خطرناكه. اگه كسی بفهمه دخل هردومون در اومده ست. گفتم: میدونم. گفت: پس دیووونه بازی دیروزت چی بود؟ گفتم: حواسم بود كسی نبینه. گفت: اصلا برا من قابل قبول نیست. اگه میخوای ادامه بدیم باید با اجازه من هر كاری رو انجام بدی وگرنه از همین الان همه چی تموم میشه. من كه نمیخواستم موقعیتی كه بدست اورده بودم رو از دست بدم قبول كردم و بلند شدم بغلش كردم و صورتش رو بوسیدم. اونم بغلم كرد و در جواب بوسیدن من، یه بوس كوچولو از لبم گرفت. من خشكم زد. یه خرده صورتم رو كشیدم عقب و بهش زل زدم. با خنده هلم داد عقب و بلند شد كه از اتاق بره بیرون. در حین بیرون رفتن گفت: به حرف من گوش بدی پشیمون نمیشی. دنبالش از اتاق رفتم بیرون. بهم اشاره كرد برگرد. منم برگشتم. عصر كه از حموم اومد بیرون، باز منو صدا زد برم تو اتاقش. مطابق معمول با شلوار و بدون پیرهن ن سوتین داشت دنبال سوتین تو كشو میگشت كه آروم ازش اجازه گرفتم می می ش بگیرم. یواش جواب داد: تا میگردم تو كشو، هر كاری می خوای بكن. منم سریع رفتم سمتش و می می سمت راستش رو گرفتم تو دستم. وای!!!! دنیا تو دستم بود. شلوارم كه خیلی ضایع كیرمو نمایان كرد. یه نگاه به كیرم كرد و یه نگاه به من. گفت: روزبه!!! بازیمون داره خطرناك میشه. بیا تمومش كنیم. گفتم: تو رو خدا نه. هیچكی نمی فهمه. گفت: اینكه هیچكی نمیفهمه اوكی اما هر روز داری جلوتر میری. می ترسم یه روز كاری كه نباید بكنیم بشه. گفتم: چه كاری!!؟؟ همونطور كه صاف شد و سوتینش رو تن كرد، گفت: یعنی تو نمی دونی؟ بعد پشتش رو كرد به من و منم سوتینش رو بستم. همونطور گفتم: رابطه جنسی منظورته؟ گفت: بله. گفتم: اشكالش چیه؟ گفت: دیووونه من مامانتم. كسی با مامان خودش سكس نمیكنه. نذاشت ادامه بدم و منو از اتاق بیرون فرستاد. وقتایی كه با مامان تنها بودم و اجازه میداد، از رو پیرهن یا بدون پیرهن می می هاش رو دست میزدم. دیگه برا هردومون عادی شده بود. سه چهار روز قبل از عید بود كه ظهر كنارش رو مبل نشسته بودم و داشتم با می می هاش ور میرفتم كه كیرم سفت شد. همونطور كه با دست چپ می می ش رو می مالیدم دست راستم رفت سمت كیرمو باهاش شروع كردم ور رفتن. مامان یواش بهم گفت: داری چه غلطی می كنی؟ گفتم: حال میده. گفت: برات ضرر داره خودارضایی. گفتم: اگه برای تو باشه شررش هم شیرینه. آروم دستش رو گذاشت رو دستم و دستم رو از رو كیرم برداشت. یه بوس كوچولو از لبم كرد و دستش رو برد تو شلوارم و شروع كرد كیرم رو مالیدن. با این كارش من گستاخ شدم و بدون اجازه دست بردم زیر پیرهن و سوتینش و شروع كردم می می هاش رو مالیدن. نگاهمون به هم گره خورد و لبمون رفت رو هم. چه قدر طول كشد نمیدونم ولی خیلی طول نكشید كه آبم اومد تو دست مامان. دستش رو از تو شورتم در آورد و رفت دستشویی. وقتی برگشت نشست كنارم و باز لبم رو بوسید و گفت: آقا روزبه! كار خودتو كردی. منم پیروزمندانه با لبخند تاییدش كردم و دوباره لبش رو بوسیدم.
    ادامه دارد...


    نوشته: روزبه س

  • 66

  • 41




  • نظرات:
    •   Nazi.mirzayi3244
    • 3 ماه
      • 3

    • عجب!!


    •   Nazi.mirzayi3244
    • 3 ماه
      • 6

    • فکرنکنم واقعیت داشته باشه!!


    •   varna008
    • 3 ماه
      • 4

    • نوع نوشتنت خوب بود ولی به نظرم‌توی اون دوره این کار نشدنی هستش و باور نمیکنم توی اون سال ها این اتفاق افتاده باشه
      باز شاید اونم‌میگم شاید یک درصد توی این دوره زمونه و توی این سالها اتفاق بیوفته ولی زنان اون موقع امکان نداره این اجازه رو به بچشون بدن


    •   Atish@23-24
    • 3 ماه
      • 7

    • اگه غیرت داشته باشی از کلمه مقدس مادر باید خودکشی کنی.


    •   amir21mash
    • 3 ماه
      • 3

    • داستانش یکم دور از ذهن ولی جالب بود


    •   rezamaldiniii
    • 3 ماه
      • 10

    • چهل سالته میگی می می من از ۱۲ سالگی میگم پستون مامانت دست کرد تو شرتت مامان من تو بلوغ میگفت شورت هات رو خودت بشور ننت خیلی اپن ماینده این بشر مگه معلم نبود چرا همیشه می می هاش دست تو بود اون دو تا خواهر برادر مادر جندت هم کلا بیهوش بودن این وسط


    •   bhzd-fantasies
    • 3 ماه
      • 1

    • مرسی
      بقیه اش رو هم زود بذار


    •   Asadgh23
    • 3 ماه
      • 3

    • همش دروغه من باورنمیکنم (dash)


    •   Silly_boy
    • 3 ماه
      • 9

    • مامانت آبت رو بیاره ضرر نداره خودت بیاری ضرر داره؟؟
      دستت خودت دست خره یا دست مامانت کصه؟؟


    •   Blue_Angel
    • 3 ماه
      • 2

    • حتی داستان رو نخوندم،از الان هم میگم ک.یرم دهن اونایی که میگن این سبک رو دوست نداری نخون
      دیس


    •   Majid966
    • 3 ماه
      • 1

    • ادامه ش رو بزار. من فانتزی برداشت کردم ?


    •   royaei
    • 3 ماه
      • 7

    • واقعی باشه یا نباشه زیاد فرقی نمیکنه مهم اینه که مادر خرمت داره و حتی فکر کردن به این رابطه بی شرمانه و بی غیرتیه ؛
      دوست نداشتم ؛
      علی رغم میل باطنیم ؛
      موفق باشی


    •   hellboy28022
    • 3 ماه
      • 1

    • ادامه داستانت رو هم بنویس


    •   zanbory
    • 3 ماه
      • 9

    • اخه مرتیکه جاکش ..آره باتوام که نشستی و حرمت و احترام مادر را بااین کسشعرات زیر سوال داری میبری و باعث میشی بعضی از نوجونها ذهنشون مغشوش و درگیر محارم بشه..ولدزنا ننویس خودتم میدونی کسشعره ..حیف اون مادر که زحمت کشیده ولی توبجای تشکر و قدردانی از مادر داری این چرندیاتو سرهم میکنی ...کیر اسب رستم تو دهنت چیز دیگه به ذهنم نیومد دوستان همیاری کنند


    •   Ballasa
    • 3 ماه
      • 1

    • عجب !!


      بنظرم تمام این مدت خواهر برادرتم خواب نبودن اونام تو اتاق سکس میکردن ! تو چهل سالته اینجوری تایپ میکنی جقی ؟! غلط املاییات گاییدمون ..‌


    •   Lucky.man
    • 3 ماه
      • 10

    • مقدس ترین موجود روی زمین مادره. امیدوارم آنها که مادر دارند، به سلامت باشند. و مادرهای آسمانی، قرین رحمت.
      چطور دلت میاد راجع به این موجود بی بدیل و بی همتا اینطور بی شرمانه داستان بنویسی؟؟؟


      کثیف ترین موجودات روی زمین، کسانی هستند که تلاش میکنند فرهنگ عفاف و غیرت را از جامعه برچینند.


    •   Hosein_irani
    • 3 ماه
      • 1

    • فقط داستان خوبی بود ?


    •   rezahot1981
    • 3 ماه
      • 1

    • ننه تا گاییدم


    •   33Nafasi
    • 3 ماه
      • 2

    • اگه یک درصد هم راست بوده باشه باید بگم مادرت جنده بوده .


    •   جاوید۱۲۳۴
    • 3 ماه
      • 0

    • قشنگ بود
      سکس خانوادگی یکی از بهترین لذتهای دنیاست


    •   ehsan9705
    • 3 ماه
      • 2

    • یعنی تو هنوز ننه شصت سالتو می‌گایی؟
      ای پلشت ناکس.


    •   جاوید۱۲۳۴
    • 3 ماه
      • 0

    • ادامه‌اش رو هم زودتر بذار
      ممنون


    •   ایکاروس
    • 3 ماه
      • 4

    • مرزهای اباطیل رو هم رد کرده !!!
      برچسب بی غیرتی باید می خورد !
      اینم کار استکبار جهانیه ، معلومه ...


    •   arsh2452
    • 3 ماه
      • 8

    • انقدر می می های مامانتو خوردی تا اخر بابات فهمید مجبور شدی جی جی های اونم بخوری ! حالا زودتر قاقات رو بخور میخوام ببرمت ددر !


    •   4745
    • 3 ماه
      • 3

    • خوب بود بقیه اش رو بنویس


    •   Pirefarzane
    • 3 ماه
      • 3

    • دیگه ننویس. . . . . . . . . . . . تا چهل سالگیت رو خوندم. چهل سالته هنوزم خری..البته حیوون به تو شرف داره..با خودت چی فکر کردی مگه مرض فحش خوردن داری..تو یه پسر بچه جقی هستی که بچه های محل حسابی آبادت کردن..زشترین نوع فانتزی یه جقی همینه..تو رو باید از بیضتینت آویزون کنند تا به سوراخی که ازش اومدی احترام بزاری..


    •   leylakos
    • 3 ماه
      • 2

    • اگه واقعیتش داشته باشه داستان شک نکن یک حرامزاده به تمام معنا هستی آشغال.
      حالمو بد کردی...اه


    •   DujhinxX
    • 3 ماه
      • 0

    • دروغو راستشو کاری ندارم ولی هم داستانو خوب نوشتی هم ب عنوان فانتزی جالب بود، منتظر ادامشیم "اقا روزبه" xD


    •   kirsexy21
    • 3 ماه
      • 3

    • مامانت گفت از بوی گند آبت حالم بد شده نگنه اب تو یکی به شبکه فاضلاب بندرعباس وصله یا فاضلاب از کونت میره از دودولت میاد بیرون یه مشت کس شر نوشتی و گوه اضافه خوردی میشینی از توهم و بی عرضگی خودت و پا ندادن دخترا بهت پرو پاچه مادرتو دید میزنی و میجلقی متجلق تاپاله از کلمه مقدس و معطر مادر برای توهمات ومجلوقیتت استفاده میکنی کیر عالم و ادم به سردر خونه بابات با اون غیرت تخمی تخیلیت


    •   Tomas39
    • 3 ماه
      • 3

    • کل زندگیت رو کیر میچرخه،ی کم غیرت،وجدان،مادرررررررر
      چی بگم. ...رواج ندیدن این کسشرارو،مردم باورشون میشه فکر میکنن طبیعیه.


    •   @لطفی
    • 3 ماه
      • 0

    • نوع متنی که می نویسی عالیه.
      جدا از موضوع که خوب نیست.
      در کل ادامه بده.
      دوست دارم نگارشت رو ببینم.


    •   Saeed4052
    • 3 ماه
      • 1

    • بالات نفهمید سرتونو ببره؟؟ اون بالات تو کونت،
      بعد چجوری معلم بوده همش خونه بوده اونم هرروز ظهر
      یکم فک کن کسشعر تفت بده
      سرسیلندر دوگانه پراید تو ماتحتت


    •   Arsham.59
    • 3 ماه
      • 0

    • نحوه بیان داستانت قشنگ بود


    •   Irnavash
    • 3 ماه
      • 1

    • کثافتی به تمام معنا


    •   Emperatoorxxx
    • 3 ماه
      • 0

    • خا


    •   ph.Dnice
    • 3 ماه
      • 2

    • تصور اینکه یک انسان به مادرش نگاه جنسی داشته باشد هم منزجر کننده است.پس نیاز به ادامه نیست


    •   Vashkin
    • 3 ماه
      • 0

    • سن خر پیغمبر رو داری تازه دو ،سه، ساله فهمیدی سایز سینه چیه
      از ۱۵ سالگی هم با سینه های مامانت بازی میکنی؟؟


    •   mhsalve
    • 3 ماه
      • 0

    • عالیهههههه


    •   Marshaall_Boss
    • 3 ماه
      • 3

    • من نمیدونم اینجا چه اصراری هست سکس با محارم ترویج داده بشه و مدام بعضیا دارن از خطوط قرمز بقیه رد میشن...آقا نکنید اینکارو...پسرجون تو هم بهتره ادامه ندی.


    •   Bugha.khan
    • 3 ماه
      • 0

    • باز فیلم سوپرای خارجی رو نوشته کردید


    •   Abbas97
    • 3 ماه
      • 1

    • فوق العاده شهوتناک
      به کسشرات دیگران هم توجه نکن اگه مثقالی غیرت داشتن این داستان ها رو تا ته نمیخوندن مادر جینده ها


    •   chapavool3
    • 3 ماه
      • 0

    • فانتزی زیبایی بود (clap)


    •   Teenagerfuck
    • 3 ماه
      • 1

    • ننویس جاکش
      ننویس کونی
      کیرم تو اونایی که لایک کردن
      برو خودتو از کون دار بزن


    •   Reza00777
    • 3 ماه
      • 0

    • بسم الله الرحمن الرحیم وبه هین نستعین
      به کیرم


    •   Sexybreasts
    • 3 ماه
      • 1

    • disSsSsSs :)


    •   A.t.i.s.h
    • 3 ماه
      • 0

    • تخمی


    •   موری.جون
    • 3 ماه
      • 0

    • نمیدونم چرا انقدرملت راست و دروغ داستان بی غیرت بودن نبودن نویسنده و قضاوت کردنش اونم با توهین فقط براشون مهمه و اصلا به موضوع و نگارش و ..... توجه نمیکنند.


      آقا روزبه داستانت طوری بود که کسی شروع کنه تا آخر حتما میخونش پس لایک داری نگارشو فن بیانتم شیوا بود و برام مهم هم نیست راست دروغش به من ربطی نداره ولی این مهمه که ادامه داستانتو بنویسی و بخونمش ممنون


    •   Ali_sh1374
    • 3 ماه
      • 0

    • خاک تو سر جقی و کونیت کنن
      این چرندیات چیه
      دوتا خط خوندم
      مشخصه چرته و از خودت در اوردی
      با این کارا بیغیرتی رو رواج بدی ک بتونی راحت با ناموس هرکی میخوای حال کنی
      بی ناموس
      مثل من باش ک تا حالا سکس نکردم?
      ولی تشنه ب سکس?


    •   Adel_foot
    • 3 ماه
      • 0

    • راست و دروغشو نکیدونم ولی قشنگ نوشتی ادامه بده ??????????


    •   mazimaja
    • 3 ماه
      • 0

    • قشنگ بود


    •   Z.R.M
    • 3 ماه
      • 0

    • خیلی خوب بود روزبه جان و اینکه فکر می کنم واقعیت داشت من که خیلی حشری شدم و بایستی بگم بهترین سکس دنیا سکس مادر و پسر است و من به صورت غیرعلنی تجربه ش کردم


    •   Xxx05
    • 3 ماه
      • 1

    • برو جق تو بزن


    •   black.dog
    • 3 ماه
      • 1

    • شاه ایکس جان
      ای پادشاه مردم آزاران تو را به جان هرکی دوست داری ، به جان آرش اسکل تپه ، به جان یاسر اگزوز ، به جان من بدبخت ، یه متلکی ، اصل داستانی چیزی بنویس این پایین که من کم آوردم.


    •   Mosiwam
    • 3 ماه
      • 1

    • کیرم تو می می های ننت با این داستانت :/


    •   Masterm75
    • 3 ماه
      • 1

    • خیلی خوب بود دمت گرم


    •   bizhan1355
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • بقیه داستان چی شد


    •   merlin21
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • کسشعر


    •   S72n
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • ???


    •   jokerplayboy
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • خب بعد نمیدونم چند سال برگشتم به میادین (angry)
      نوشتارت و داستان گوییت خوب بود
      راحت میشد داستانتو تا آخر خوند
      تم اروتیکی ک تو کل داستان نگهداشتی خوب بود
      فقط ازت ی خواهشی دارم
      تو کل طبیعت مولد و والد هیچگاه رابطه ای ندارن
      سوژه ی جدید بیار
      این سایت نویسنده ی خوب کم داره


    •   Majid966
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • کسشر های دوستان رو ولش کن. زود ادامه شو بنویس. داستان خوندن که این همه فتوا نمیخاد. بنویس...


    •   themahdj
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • حقیقتا جذاب نبود :(


    •   nikzad.1156611
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • یه کوس خوب هست بکنیم


    •   xhamid60
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • بقیه ش چیشدپس


    •   amir.bonn
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • کیری اندازه ی کتاب ورداشتی داستان نوشتی همشم میگی می می می می میمی چیه باو اونموقع ۱۶ سالت بود الان ک دیگ ۴۰ سالته چرا میگی می می


    •   Hitman__777
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • خب بقیه اش چی شد


    •   BigDicknigga1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • ادامش رو هم بذاز.


    •   Jafarkooonkon
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اسکول


    •   Yazdan0111
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • کص کش ۴۰ سالشه نوشته می می فقط میگی بچه دوسالع اومده داستان نوشته...
      کص خل جقی


    •   Z.R.M
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • خیلی جالب بود و احساس میکنم واقعیت داشت ، فقط لطفاً زودتر ادامه شو بفرست


    •   Hitman__777
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • سلام
      پس چی شد بقیه اش


    •   hamed_clever
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • چرا بقیه اش منتشر نمیشه
      ؟؟؟؟؟


    •   pkavosi25
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • الحق ازونایی هستی ک پستون مادرشونو گاز گرفتن..جل الخالق


    •   HH139067HH
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • اخه مادر ج نده کی قراره ادامه اش رو بزاری


    •   aref.3200
    • 6 روز،13 ساعت
      • 0

    • خیلی واقعی میزد خوب بود ممنون


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو