من و مشتری؛ اولین سکس گروهی (۱)

    کمر سفت تری نسبت به بقیه دوستاش داشت. چند دقیقه ای بود که بدون وقفه تلمبه زدن رو ادامه می داد. دست هامو آروم روی بدنش می کشیدم و پاهامو دور کمرش حلقه کرده بودم ، اینطور تلمبه های محکمش لذت بیشتری به هردومون میداد. گاهی سمت لب هام می اومد و محکم لب هامو میبوسید، انگار که معشوقه اش بودم و چند ماهی از هم دور بودیم، وگرنه این همه شور و هیجان برای من بی سابقه بود! وقتی آبش اومد روم دراز کشید و شروع کرد به نوازش موهام و چندباری گردن و گونه ام رو آروم بوسید.انگار اگه گوشی موبایلش زنگ نمیخورد، برنامه ای برای بلند شدن از روم نداشت.اما خب خیلی وقت بود که از سکس لذت خاصی نبرده بودم، اینکار برام مثل 7صبح بیدار شدن و رفتن به سرکار بود، اونم کاری که رغبتی به ادامش نداری!
    احسان یکی از چهار پسر جوونی بود که برای تفریح به شمال اومده بودن و قرار بود با گرفتن مبلغی بیست و چند ساعتی رو با اونا وقت بگذرونم.
    یک ساعتی بود که دوستاش به سمت دریا حرکت کرده بودن و ما هردو تنها بودیم. نمیدونستم چیکار کنم. معمولا بعد از سکس همیشه از مشتری هام جدا میشدم اما اینبار خبری از جدا شدن و رفتن نبود. توی همین فکرا بودم که صدای بوق بوق و جیغ و داد و موزیک بلند ماشین ها توجهمو جلب کرد، به سمت پتجره رفتم و به ماشین عروس خیره شدم، بغض داشت خفه ام میکرد. یادم اومده بود که فردا عروسیه خواهرمه اما من دعوت نبودم! کم کم داشت گریه ام میگرفت، چشمام پر از اشک بود...
    +خانم؟
    _جانم؟
    +چیزی شده؟حالت خوبه؟ چرا گریه میکنی؟... اشتباهی کردم؟!
    _گریه نکردم که!
    +صدات میلرزه...چشمات خیسه...
    دوست داشتم بغلش کنم و تا صبح گریه کنم و ناله کنم، و هرچی توی دلم تلنبار بود رو بگم. از همه ی بد بیاری هایی که داشتم. حتی همش رو نوشته بودم و توی کیفم داشتم! گاهی نوشتن تنها راه آروم شدنمه.
    +میخوای حرف بزنیم؟
    انگار صدای قلبمو شنیده بود، دوست داشتم بگم آره اما گفتم نه!
    +چرا اینقدر تعارف میکنی؟!هردومون بیکار نشستیم و داره حوصلمون سر میره. بهتره دربارش حرف بزنیم...
    _اوممم نمیدونم از کجا شروع کنم، بحث طولانیه... مهم نیست
    +از هرجا که میخوای. اصلا من حتی اسمتو هم نمیدونم. اهل همین شهری؟
    آروم بهش نزدیک شدم و کنارش نشستم. نیاز داشتم با یکی حرف بزنم ،خیلی کوتاه چشماشو نگاه کردم، توی چشماش کنجکاوی موج میزد. اما گند بزنن به شانسم.هنوز شروع نکرده بودم که صدای دوستاشو شنیدم، سریع بلند شدم و کیفمو برداشتم و سمت دستشویی رفتم تا آرایش کنم و آماده شم واسه شروع کارم!
    اصلا روی فرم نبودم و نمیدونستم چیکار کنم، انگار کار با لوازم آرایش رو هم فراموش کرده بودم!شروع کردم به ریمل زدن، همیشه آرایش چشمام واسم مهم بود و همیشه اولین نقطه از صورتم بود ک آرایش می کردم.هزار و یک فکر توی سرم بود که یکیشون اومد توی دستشویی...
    لخت بود اما با پشم های بدنش نیازی به لباس نداشت! قد و هیکل درشتی داشت با یه شکم که کمی از خودش جلوتر بود و از پشت بغلم کرد، از وقتی ک باهاشون آشنا شدم همش در حال خنده بود. از همون اول بد دهنی و شوخیای مزخرفش باعث شد به دلم نشینه.
    شروع کرد به بوسیدن گونه ام و لب هام...
    _صبر کن آرایشمو تموم کنم
    + با همون خنده های همیشگیش گفت: با صورتت کاری ندارم خل و چل!
    با دستاش محکم به سینه ام چنگ زد، طوری که از درد ناله کردم. شنیدن ناله هام نیششو بیشتر باز کرد. وشروع کرد به مالیدن کیرش به کونم. چسبیده بودم به سینک دستشویی. با دستش محکم منو به پایین هل داد و کامل خم شدم. پیراهنمو بالا داد و شلوارمو تا زانو پایین کشید. کیرشو لای پام گذاشت و آروم چندباری عقب و جلو میکرد. منو برگردوند و سر کیرشو تف زد و روی کصم گذاشت و با یه فشار تا ته فرو کرد و شروع کرد به تلمبه زدن. یه دستشو روی گردنم گذاشت و با دست دیگش پامو بالا نگه داشت و به چشمام زل زده بود محکم تلمبه میزد، هربار که سرمو پایین مینداختم با یه سیلی آروم بهم میفهوند که باید به چشماش نگاه کنم و دوباره محکم گردنم رو فشار می داد طوریکه نفس کشیدن واسم سخت شده بود .صورتشو نزدیک گوشم آورد و درحالی که نفس نفس زدنای بلندش توی دستشویی پیچیده بود،گفت لامصب کصت حرف نداره... قبلا از شنیدن این حرف ها خوشحال میشدم اما الان از این خوشحال بودم که مجبور نشدم اون کیر سیاه و پر پشم رو ساک بزنم.
    دو دستی گردنمو گرفت و شروع کرد محکم تلمبه زدن و بعد وزنشو روم انداخت با شل شدن های لحظه ای بدنش ارضا شدنشو حس کردم. بین اون و دیوار داشتم له میشدم. هرچند ثانیه یه تلمبه محکم میزد که با دیوار یکی میشدم. دستاشو دور کمرم انداخت و محکم به خودش فشار داد که ناله های از سر دردم به جیغ زدن تبدیل شد...


    وقتی کیرشو بیرون کشید بخاطر دردی که داشتم خم شدم و آروم نشستم روی زمین. خواستم خودمو تمیز کنم که گفت بیا بیرون، بچه ها منتظرن و رفت بیرون. چند ثانیه ای به لخت شدن دوتای دیگه خیره شدم و در رو بستم...


    نوشته: sun girl

  • 47

  • 4




  • نظرات:
    •   Holy_man
    • 8 ماه،3 هفته
      • 13

    • از قسمت گریه و آرایش چشم ها مطمئن شدم کی نوشته!!


      این مدل نوشته هاتو دوست دارم و بی صبرانه منتظر ادامش. لایک سوم (rose)


    •   shahx-1
    • 8 ماه،3 هفته
      • 6

    • نگارشت بد نبود اما حجمش کوتاه بود بیشتر بنویس حتما نباید پنج قسمت کشش بدی.


    •   moonlightsn
    • 8 ماه،3 هفته
      • 3

    • داستانتوووو به شدتتت دوس دارم و قلمت واقعا روون و قابل فهمه و حتی احساسات دختره هم خیلی خوب حس میشه و قابل درکه با اینکه چیزی زیادی اتفاق نیفتاده ولی به شدت منتظر بقیشم (rose)


    •   کیر ابن آدم
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • جالبه اینجور داستانا. دوسش داشتم. چند دقیقه جای بقیه زندگی کردن خیلی جالبه.


    •   Joodii_abot
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • لاایک


    •   _tutfrngi_
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • دوست داشتم داستانتو،لایک ۱۰


    •   علی۱۳۶۰۱۷
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • خوب بود


    •   Roya_ye_Behnam
    • 8 ماه،3 هفته
      • 3

    • عالی


    •   لیامین
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • بسیار زیبا و شیوا بود
      وقتی تموم شد گفتم عه چه زود
      لطفا پستهای بعد رو طولانی تر بنویس


    •   mamadkaraji
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • جدی داستان بود!
      خیلی خوب بود!
      خیلی!
      من توش غرق بودم :(


    •   Eyes.blue
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • پنج قسمت رو توی یک قسمت بنویس لطفا.لایک ۲۲ تقدیم شما


    •   Saba_sayna
    • 8 ماه،3 هفته
      • 3

    • واقعا عالی


    •   shahvanii139797
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستان بسیار زیبا احسنت ادامه کار رو زود تر آپ کن ممنون ...


    •   nilajooni
    • 8 ماه،3 هفته
      • 3

    • سانیاااااااااااااا
      دختر از این نوشته ها هم بلد بودی رو نمیکردی؟؟؟‌
      بیژول پروژه خودمونو رو شروع نکرده رفتی سراغ یکی دیگه؟‌
      اصن من دیگه باهات قهرم
      لایک ٢٤ هم ب تو ندادم اصن
      ب قلمتم ندادم
      ب دوستیمونم ندادم
      اصن دستم خورد


    •   nilajooni
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • درضمن
      بازم میگم من داستانای لز رو ازت بیشتر دوست دارم
      تنها نوشته ایه ک با شناخت ازت میتونم لمسش کنم و لذت ببرم


    •   nilajooni
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • سانیا تو دیگه بخدا خونت حلاله
      از کی تا حالا شده ""‌هرکولیت""؟؟؟؟؟؟‌


      هرکولِ کی؟؟؟؟؟‌ بگو ببخشید تا عصبی نشدم (dash)


    •   Neshane21
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • یه سکانس بود فقط


    •   nilajooni
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • حالا تا ببینم چی میشه شاید اگه اومدی پیشم بخشیدم


    •   Amir_78
    • 8 ماه،3 هفته
      • 4

    • قشششنگ بود خیلی قشنگ


      کنجکاوم واسه ادامش
      قشنگ جذبش شدم و دوس دارم ادامشو بخونم که این یعنی اوج موفقیت یه داستان دنباله دار...


      لایک 41 تقدیمت عزیزم


    •   mahan6005
    • 8 ماه،2 هفته
      • 1

    • هنوز که چیزی مشخص نیست چقد کوتاه هر پارت رو حداقل بیشتر بنویس


    •   والدمورت
    • 8 ماه،1 هفته
      • 1

    • فوق العاده معلوم که یک نویسنده خیلی خیلی کاربلد داره مینویسه فوق العاده بود


    •   Jiboti75
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • مصنوعی و تکراری بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو