من و نازی کص ناز شیرازی

    قبل اینکه داستان و تعریف کنم میگم ک عین واقعیته بخون اگه خوشت اومد ک لذتشو ببر اگرم نیومد خواهشن کسشعر ننویس زیرش دمتگرم(در ضمن از خانومای اهل حالم دعوت میکنم خصوصی پیام بدن گفتم از فرصت استفاده کنم خخخخ)سعی میکنم خلاصه وار بگم حوصلتون سر نره
    :
    قضیه ازونجایی شروع شد ک من و رفیقم ک چندسال ازمن کوچیکتره تو پارک محل طبق معمول شبای تابستون نشسته بودیم،بعد مدتی ی خانوم دلتون نخاد خوش کون و کپل با یه بچه از جلومون رد شد و از پارک بره بیرون ک رفیقم رضا ک همیشه تو نخ خانوم بازیه گفت این زنه بیوه ست ها اگه بتونی مخشو بزنی حال میکنی،منم گفتم برو کونده اگه پا بده بود خودت تا حالا کرده بودیش ب من آمارشو نمیدادی. اونم گفت باور کن خاستم مخشو بزنم اما فک کنم چون سنم پایین بود پانداد بهم. منم ک دودل بودم اما ازون بدن نمیشد گذشت دل و زدم ب دریا تند راه افتادم تا گمش ئکنم از پشت رسیدم بهش ازش رد شدم ی پله جلوترش بود نشستم ازونجایی ک همیشه شماره آماده تو جیبم داشتم یواش گرفتم جلو ک اومد رد بشه بگیره اما داشتم میلرزیدم ک نکنه ی چیزی بگه ی وقت،منم تعریف نباشه خوشتیپ کرده بودم قدمم بلنده نگو برانداز کرده خوشش اومده گرفت شمارمو،باز رفتم دنبالش گفتم جون مادرت زنگ بزنی هااا نندازی دور شماررو خخخخ اونم خندش گرفت و رفت ی نیم ساعت بعد پیام داد،باورم نمیشد پیام بده خلاصه سرتونو درد نیارم ی کم اس بازی کردیم گفت میتونی بیای دم خونمون کارت دارم؟ منم راستش ترسیدم گفتم هئوز نیم ساعت ئیس شماره دادم دم در واسه چی میگه؟ (وقتی شماره رو داده بودم تا سر کوچشون دنبالش بودم کوئشو دید میزدم خوشئونم یاد گرفتم) دلو زدم ب دریا رفتم اس دادم ک سر کوچتونم اومد دم در با دست صدام کرد دم درشون با لباس خوئه و چادر گلی اومده بود آدم کیرش راست میشد خخخخ کوچه تقریبا تاریک بود نزدیکم شد گفت ما نمیتونیم باهم باشیم! گفتم چرا؟ گفت چون شوهر دارم!!!شانس کیریه من همیشه همینطوره یا طرف پا نمیده یا پا میده اما نمیشه کردش خخخ، منو میگی هم عصبی بودم هم کونم میسوخت ک چه کصی پرید،گفتم خب چرا اس دادی پس؟ شمارمو مینداختی میرفت خب،گفت ازت خوشم اومد اون حرفم ک زدی جون مادرت گفتم پیام بدم ی کم حرف بزنیم،منم سرمو انداختم پایین یهو وسط کوچه چون تاریک و خلوت بود آخر شب بود دیگه دست انداخت دور گردنم ی لب مشت داد و رفت تو حیاط درو بست منم باشق درد و نا امید رفتم خونه، خلاصه سرتونو درد نیارم ازون جداشدن یادمه ک ما نزدیک ی سال باهم همینطور دوست اجتماعی بودیم مثلا نمیشد باهم باشیم سر خودمون و شیره میمالیدیم،بعد مدتی گفتم لاقل ببرمش کوچه خلوت بمالمش لاقل آبمو بیاره خونه ک نمیبردمش چون میدونستم رد خور نداره نکنمش اونم ک از رفتارش معلوم بود تشنه اینه ک بکنمش.


    خلاصه یه بار تو همین از رو مانتو بغل کردنو مالیدن و لب بازیا بود ک طاقت نیاورد گفت خرابم کردی لعنتی،اینطور حال نمیده بیا بریم خونه ی حال اساسی کنیم،!!! منو میگی شهوت زده بود بالا میخاستم ها اما دلم نبود،گفتم کدوم خونه؟ گفت خونه ما،گفتم کسی نیس مگه گفت شوهرم رفته شهرستان چندروزی نمیاد،من میرم بچه رو بخوابونم بیا سر کوچه بشین تا بیام بیرون آمار دادم بیا تو خونه،گفتم باشه،رفت و منم رفتم سر کوچشون اومد بیرون ندا داد بیا،رفتم دم درشون دیدم اونم مث من دو دله ک باهم منصرف شدیم گفتیم ک عذاب وجدان میگیریم بعدا،گذشت و چند وقت بی خبر بودم ازش یهو بعد چند وقت دیدمش با یه شاه کصتر از خودش. خلاصه اینکه کاشف ب عمل اومد شوهرش و گرفتن سر مواد زندانه،گفت شب بیا خونه منم ک اون شاه کصو دیده بودم پیشش گفتم میرم خونش خودشم نکردم لاقل رفیقش و میکنم،رفتن خونه همانا و کردن نازی همانا،دوتا قرص نمیدونم چی بو داد بهم گفت اینو بخور شوهرم هروقت اینارو میخورد تا صبح ترتیبمو میداد،منم خوردم چ اتمی بود قرصش رفتیم اتاق داشتم تلمبه میزدم ک دیدم رفیقش داره از زیر در دید میزنمون،منم از خدا خواسته درو یهو باز کردم دلمم میخواست جفتشونو بکنم گفتم الان موقعشه رفتم بیرون دیدم فرار کرد داره میخنده منم یکی شوخی یکی جدی گفتم خوشت میاد هااا همونطور ک کیرم تو مشتم بود ی اشاره بهش کردم گفتم بیا بریم تو اتاق قشنگ ببین از زیر در ک فایده نداره،راضی شده بود ب نظرم اصلا اعتراض نکرد،گفتم جوون دو کصه میزنم الان خخخخ،نازی ک دید جدی گرفتم قضیه رو رفیقشم بدش نمیاد حس حسادتش گل کرد توپید ب دوستش با خنده،اونم رفت ی گوشه با گوشی مشغول شد منم زدم ب اون راه که داشتم اذیتش میکردم چون داشت نگاه میکرد از زیر در،دلتون نخواد اونشب ی کص سیر از نازی خانوم کردم جوری ک مشتری ثابت شده بود،اما ازونجا ک اطراف اینطور آدما رفیق خوش کص زیاده منم هرکدومو خونشون میدیدم گیر میدادم بکنمش نازی ازم سرد شده بود خخخخ،حسادت میکرد،ی بار ک علنی بهش گفتم تو شوهر داری خطریه دیگه باهم باشیم فلان رفیقت ک بود گفت خب گفتم بیوه ست دیگه؟ گفت اره چطور؟گفتم بیا اینو بنداز تنگ من بزار باهاش رفاقت کنم،(انصافا رفیقای خوبی داشت)اونم ن گذاشت ن برداشت گفت ن اون و باهات آشنا میکنم ن از خودم دیگه خبریه! راستم گفت چندباری باز رفتم خونشون اما کلاس گذاشت منم واس اینکه کم نیارم نازشو نکشیدم اما با شق درد برگشتم خونه خخخخخ،بعد چند وقتم دیگه از هم سرد شدیم و خبر ازهم نگرفتیم و رابطمون همینطور تموم شد،اینم از داستان من و نازی یادش بخیر،دمتونم گرم ک وقت گذاشتین خوندینش. داستانای دیگه هم دارم اگه خوشتون اومد بگید باز واستون میگم
    نوشته: Coldman

  • 5

  • 36




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 3 هفته،6 روز
      • 13

    • از طرق کل سایت میگم: لازم نیست قبلا متشکریم!! (biggrin)


    •   Siavvvashhhhhhh
    • 3 هفته،6 روز
      • 6

    • نقد رو ول کردی امدی تو شهوانی نسیه ،داستان نوشتی که یه نفر بهت پیام بده ،
      مطمئن باش فقط بکن بهت پیام میده


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،6 روز
      • 8

    • دیس.


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،6 روز
      • 10

    • یفنی شما ببین ی همچین ملت فرصت طلبی هستیم ک از هیچ فرصتی برای کصلیسی مضایقه نمیکنیم خو مردک اول زرتو بزن بعد خانومای اهل حال و ب پی ویت دعوت کن همچین میگه پی وی انگار ب هتل هیلتون دعوت کرده


    •   کیاناجوووون
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • Dastana nesbt b ghabl chrt shde


    •   Clay0098
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • ار صمیمیتت خوشم اومد هر چند واقعا داستان چیزی نداشت
      اما لایک میدم چون زحمت کشیدی


    •   Cukur
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • خلاصه سرتو درد نیارم دیس تو کونت


    •   MFM_iran
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • عاقبت طمع
      یه مدت که با گلنار رفاقت کنی
      یاد میگیری که طمع و بزاری کنار


    •   Koshti.pars
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • سلام
      روش خودارضایی رو عوض کن
      کمتر بنویس
      سعی کن اصلا ننویسی چون دفعه بعد خود ادمین میاد سراغت
      با تشکر


    •   mariii_a
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • ننويس ديگه:/


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • من که نفهمیدم چی شد
      اگر کسی فهمید به منم بگه
      حالا محض احتیاط دیس


    •   royaei
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • تو دلت خوشه داستان نوشتی ؟
      کلی غلط املایی و تایپی داشتی ویرایش هم نکردی ؛
      داستانت که چرت بود ولی اصلا معلوم نیست که تخیلی نوشتی ؛
      نه اصلا مشخص نیست تخیلاتت رو نوشتی ؛
      موفق باشی


    •   Nazi.mirzayi3244
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • خخخ


    •   shahvanii139797
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • ای کس مادرت


    •   meydan90
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • خخخخخخخ


    •   Matin569
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • دوستان كسي پرسينگ انجام داده واسه كصش؟ كسي اگه اطلاع كامل داره بگه ممنون


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،5 روز
      • 4

    • بابا ناموسا میخای داستان بنویسی نگو واقعیه...به خدا اگه واقعی باشه ما لایک میکنیم..در ضمن اسم شهر رو توی داستانت نیار...بقیه نکات رو دوستان گوشزد کردن..دیسلایک


    •   mrsmith
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • کسم خیس شد اخخخخ


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،5 روز
      • 6

    • داداشم تا اینجای کار ۲۶ تا دیسلایک گرفتی و فکر کنم باید متوجه شده باشی که دیگه نباید بنویسی.
      و نکته بعد اینکه بی خود کردی به مخاطب توهین میکنی و میگی کوووسعر نگید.عمت میگه
      خداوکیلی خودت این داستان رو که میدونم نخوندی چون پره غلط املایی هست ولی اگه میخوندی بجز فحش چیزه دیگه ای میدادی؟؟؟
      دوتا قرص بهت داد توپ توپ شدی؟آخه احمق جان من خودم عطاری دارم و خدای قرصم،بهترین قرصا هم زیره دو ساعت نمیترکه که بخوای میزون بشی.بجز قرص برنج.ایندفعه خواستی بری سر قرار دوتا قرص برنج بگیر بنداز تو کمتر از ده دیقه توپ توپ شدی.
      دیسلایک


    •   4030sex
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • فکر کنم درحال شق دردی اینو نوشتی
      شماره تم اماده از جیبت نربزه مجلوق بزن داداش تا صبح راه زیاده


    •   Scott12
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • منظور شاه ایکس رو متوجه نشدم. اگه میشه ترجمه کنید


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • اومدم دیس بدم دیدم به اندازه کافی داری (biggrin) منصرف شدم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو