من و نره سگ جنگی: گذشته

    ...قسمت قبل


    این داستان مربوط هست به ماجرایی قبل از داستان من و نره سگ جنگی که قبلا توی همین سایت آپلود کرده بودم و پیشنهاد میکنم قبل از خوندن این داستان؛اون رو بخونید.چون به سوالاتی که درمورد این داستان پیش میاد جواب میده


    شب سردی بود.باد سرد به در آلومینیمی انباری کوچک_که از اونجا به عنوان آزمایشگاه استفاده میکردم_تازیانه میزد و سرما به داخل تراوش میکرد.ششهام هوای سرد و سنگین رو طوری داخل می‌مکیدن انگار طرف حسابشون نه هوا بلکه قیر بود.
    با همراهی سرمای پاییز خون روی دستام دلمه می‌بست و حرکات تند و سریع تیغ جراحی شماره شانزده که روی دسته شماره چهار سوار بود؛ هر چی که خون توی دلمه بستن می‌رشت پنبه میکرد.
    تیغ پوست خون‌فشان رو میبرید وارد گوشت میشد و بعد از طی کردن مسیری منحنی؛در حالی که خون روی بدنه نقره‌ایش به پایین سر میخورد؛از جای دیگه بدن بیرون می‌اومد.
    بوی آهن خون هوا رو پر کرده بود.خیسی چسبناک روی دستام حالمو به هم میزد.هرچند عق زدنهام رو چند ساعت قبل انجام‌ داده بودم.ماه توی آسمون به فتح‌الفتوح تقویمیش رسیده بود و نورش؛از پنجره کوچیک داخل می‌اومد و تاریکی دیوار رو پاره پاره می‌کرد.
    هنذفری توی گوشم با صدای ناظری زار میزد:«شب از شبهای پاییزیست/شب از شبهای پاییزیست/از آن همدرد و با من مهربان شبهای شک آور/....»
    از خودم میپرسیدم که شاعر دروغ میگه یا شب فقط با من مثل حیوون رفتار میکنه؟
    حرکات تند و ظریف تیغ،دستامو خسته کرده بودن.یه نگاه به صورتش انداختم.نهایت زیبایی بود.یه زیبای بی روح با لبهای آشنا.دوست داشتم با دست چشمهاشو باز کنم و نگاشون کنم.با این که میدونستم ممکن نیست ولی از خودم میپرسیدم اکه دوتا کرم سرخ از خون از توشون بیرون بلولن چی؟
    نکنه چشمهاش زودتر از بقیه بدن خراب بشن؟
    چشمهاشمو برای پاک کردن این فکر توی اتاقک چرخوندم.یه نگاه به دوتا ساک خالی که باید پر میشدن انداختم.قلبم هم مثل اونا خالی شد.خواستم سر کارم برگردم که دوتا ساک شرخ و خیسی که پر کرده بودم خستگی رو یاد دستام آوردن.دست سرخ خونیم رو روی صورت رنگ پریده سفید سرد و آشناش کشیدم.تهوع دو ساعت پیشم از بین رفته بود.
    ذهن گنگم پر شده بود از خالی.از لای تاریکی سرد اتاق نمور دو در سه خودمو به در اتاقک رسوندم و بیرون زدم.به هر جون کندن؛یه نفس از سرمای هوای حیاط گرفتم و رفتم داخل خونه.رسیدن به اتاق خودم و ولو شدن روی تختم و زل زدن به ترک سقف زمان چندانی نبرد.
    با اینکه هرجای دیگه خونه میتونستم دراز به دراز بیافتم؛ بدون اینکه کسی باشه که به این اشاره کنه که خون رو دستات همه جا رو به گند میکشه؛غریزی اتاقمو انتخاب کردم.
    به چشماش فکر میکردم که هیچ وقت نفهمیدم سبزه یا عسلی یا...قرمز....یاد خون روی دستهام افتادم...اصلا چشم قرمز رنگ هم داشتیم؟
    دوباره کاری که باید میکردم رو مرور کردم.ساکها رو میبری بیرون.همه تیکه ها رو با هیدروکلریک اسید و نیتریک اسید میشوری.مثل کفترایی که روشون تست کردی هیچی ازشون نمیمونه.آخر هم خاکه اسیدی باقی مونده رو بیلی سه متر پخش میکنی.
    یه لحظه خنده‌م گرفت.داشتم به اورث تبدیل میشدم.عین خودش شده بودم.نمیدونستم کجاست ولی اگه بود مثل کتابی که اسمشم یادم نمیومد بهش میگفتم:«احساس میکنم بی‌شرف شده‌ام ساموئل،بیا و کار این حیوان را تمام کن»


    ذهنم بعد از یک دوره چند دقیقه‌ای گنگ بودن دوباره پر شد.این‌بار پر از خاطرات اون.


    داشتم برش میگردونم خونه...تنها بود.پدرش تصادف کرده بود و مادرش بیمارستان پیش پدرش.با اینکه اون شهر زندگی نمیکردم و خونه پدربزرگم حکم مهمون رو داشتم؛ولی با محل تولدم یه جوری حس آشنایی داشتم...یه چیزی مثل غریزه.پدرم سپرده بود نذارم تنها بره خونه؛پدربزرگ ناراحت میشد یه دختر تنها تو خیابون سرگردون بمونه.
    ریز ریز اشک میریخت.اشکهای سیاه شده‌ش روی صورت سفیدش به پایین سر میخوردن.صورت ناراحتش،بدون پرده های مصنوعی زندگی انسانی خوشگل تر بود.اونقدر محوش شده بودم که نفهمیدم کی رسیدیم جلوی خونشون.کلیدشو انداختم و درو براش باز کردم.رفت تو و در رو بی خداحافظی بست.
    بیشعور نبودم.درک میکردم.چرخیدم که راهمو بگیرم و برم که دیدم صدام کرد.
    جواب دادم.گفت:«اگه به بابات زنگ بزنم بذاره امشب اینجا باشی می‌مونی؟»
    اخمهام تو هم رفت و ذهنم توی فکر.پرسیدم:«عمه امشب نمیاد مگه؟»


    شب حالش بهتر بود.خیلی بهتر...فکر میکنم یادش رفته اصلا.مخصوصا وقتی لبهامون توی لبهای هم قفل بود و هر دومون مشغول مکیدن.لبهای نرم و گسشو دندون میزدم و در حالی که دستم روی بدن سفیدش جابجا میشد میمکیدم.دست بردار نبود؛دست بردار نبودم.شاید هم یه چیزی مثل اتساع زمان نسبیت اینشتین پیش اومده بود؛هرچی که بود به نظرم خیلی طول کشید...گونه راستم روی گونه راستش پایین میرفت.صدای نفسهای تندش گرمی نفسهام روی شونه‌ش رو بیشتر میکرد؛هر چند که با تیزی خیس دندونام روی شونه راستش خنثی شد.گردن سفید و گرمش رو دندون میزدم،میبوسیدم و دستم رو زیر لباسهاش بعنوان کاوشگر گنج فرستاده بودم و داشتم زیبایی رو با لامسه کشف میکردم.


    چشمام رو باز کردم و آرزو کردم کاش باز نمیشدن.حسرت اون شب رو خوردم هر چند فراتر از اون نرفته بود؛اما مگه از اون بیشتر هم وجود داشت؟
    صبح شده بود.میدونستم باید قبل اینکه پدرم با برادرم برگرده،باید کار رو تموم کرده باشم و همه چی رو مثل روز اولش کنم.
    به هر سختی بود بلند شدم.از فضای مرده خونه تلو تلو خوران و گیج و منگ رد شدم و از حیاط هم.دستگیره سرد و یخ زده در انباری رو گرفتم و بازش کرده و وه!خالی بود.خالی تر از ذهن من.
    نمیدونستم چی شده.چشم هام رو روی هم فشار میدادم؛طوری مه صورتم هم جمع میشد.سعی میکردم بفهمم چی شده؛اما دریغ از کوچکترین فکر.
    همین موقع صدایی که انتظار نداشتم از پشت سرم گفت:«سانسور خواب فرویدی...هرچند خیلی از حرفهای فروید رو قبول ندارم ولی این یکی با این که اسم فروید روشه؛حاصل کار روانکاو های قبل خودشه.»


    به طرف صاحب صدا برگشتم.کلافه بودم.تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود.نالیدم:«ک...کمکم....کمکم کن.»
    خندید و دندوناشو مثل همیشه بیرون انداخت:«همین الان کردم.گفتم،ولی نفهمیدی.خواب بودی...اما واقعی به نظر میاد چون دوست داری کارایی رو بکنی که ذهنت دیگه نمیتونه با چهارتا نماد توی خواب سانسورشون کنه.اونم به این خاطر که ذهنت از محدوده نرمالی که مثل بقیه داشته؛خارج شده.»
    قیافه عاقل اندر سفیه همیشگیش رو گرفت که فهمیدم میخواد چی بگه.بی حال قبل از اون گفتم:«اکثریت آدما یه محدوده مشخص برای فکر کردن دارن و هر کسی که از این محدوده خارج باشه اقلیت به حساب میارن و میگن طرف دیوونه‌س...قبلا گفتی اینو.الآن تکلیف چیه.»
    جواب داد:«از جایی که بار اولت نیست؛پس راحت از این موضوع نمیگذریم.تجویز من اینه باید بکنی.»
    مغزم خسته بود.سردم شده بود به سمت داخل خونه قدم بر داشتم.پرسیدم:«چی کار؟»
    پشت سرم راه افتاده بود:«خود فعل کردن رو منظورمه.یه نفر غیر اون...قبل اینکه بخوای بری روی اعصابم باید یادآوری کنم که الآن اون رسما و قانونا با یه نفر غیر توعه...چقدر گفتم انتظاری ازش نداشته باش گوش نکردی...عاقبتت شد این.حالا باید به روان بیچاره‌ت ثابت کنیم که مثل اون شب صدبار دیگه هم میتونه ممکن بشه و اون طرف هم خدا نیست.تو که نمیخوای تا آخر اینجوری بمونی؟»


    از وضعیتی که داشتم ترسیدم.داخل پذیرایی شدم و در رو بستم.صداش از توی آشپزخونه اومد:«تا بابات برنگشته بذار من حلش کنم.»
    داشتم بهش فکر میکردم.به این که چیکار میخواد بکنه.دوباره گفت:«بذار قضیه بینمون همینطور مسالمت آمیز بمونه.دارم دختر برات جور میکنم دیگه چی میخوای؟»
    نفسی کشیدم.چشمهام رو دوبار روی هم فشار دادم و گفتم:«آخه باید بدونم میخوای چیکار کنی...»
    از پشت یخچال کله کشید و با اخم نگاه ترسناک و چندش‌آوری بهم انداخت.حرکت لبهاش رو خوندم:«مسالمت آمیز.»
    ناگهانی حالت چهره‌ش عوض شد:«یه دختره رو یادته توی نمایشگاه فیزیکت شمارتو گرفت و تا چند وقت پیامای رو اعصاب میفرستاد و میخواست ببینتت؟»
    تو فکر رفتم؛گفتم:«آره...اسمش...»
    اجازه نداد حرفمو تموم کنم:«اسمش مهم نیست...از الآن اسمش دختره‌س.تو که نمیخوای یه مشکل دیگه تو مغزت درست کنی.میخوای؟تنها کاری که باید بکنی اینه که بذاری من بیام تو و بهش پیام بدم.»
    از تو اومدن اورث حالم به هم میخورد.از کاری که میخواست بکنه بیشتر.گفتم:«چی میخوای بگی بهش؟ببین من آبرو دارم؛الان اون منو به عنوان....»
    جواب داد:«به هر عنوانی میخواد بشناسه در وهله اول تو هم آدمی.بهش میگم چی میخوایم.»
    دوباره گفتم:«ببین اگه بر فرض مثال کارت جواب هم بده من پا نمیشم برم با یه نفر همینجوری توی یه پارک بشینم به خاطر حرف تو»
    خندید:«منم بخاطر تو پا نمیشم برم کافه.جای من اونجا نیست.»
    پرسیدم:«پس منتفیه دیگه؟جایی نیست که هم به من بخوره هم تو.»


    چند دقیقه ای تو سکوت گذشت.داشتم فکر میکردم.یکهو فریاد زد:«مسیل!خلوت برای تو و حافظ کاریزمای من!»
    با تعجب نگاهش کردم:«همونی که موشهاشو شهرداری فلج میکرد و ما برای آزمایش از اونجا میبردیم؟!»


    پرسید:«الکل صنعتی داری؟»


    راست میگفت.روز مسیل مثل همون شب بود.بعد از شنیدن حجم عظیمی از حرفهای مسخره و‌معمولی که نه من دوست داشتم نه اورث؛بالاخره شروع شد.همونطور ناگهانی مثل همون شب.لبهامون قفل هم،دستهام دوباره داشت کشف میکرد.بدنش کمابیش همونطوری بود که دوست داشتم.مثل اون لاغر.همون اتفاق تکرار شد.مزه لبهای خیسش بعد از چندبار گاز گرفته شدن که با صداهای نامفهومی هم مخلوط بود تموم شد.سرش رو به بالا رو به من گرفته بود و نفسهاش گرماشون رو به صورتم می‌ساییدن.دستم رو پایین تر برده بودم.از زانو به بالا همه جا رو لمس میکردم.صورتم به سمت گردنش رفت و گاز گرفتنها بود که با نالیدنهای ریزش شروع شده بود.اینبار هم اتساع زمان جادویی بدون اینکه فیزیکی در کار باشه کار خودش رو کرده بود.وقتی لبهام رو از بدنش جدا کردم زمان زیادی از شروعمون نگذشته بود.


    اون جا بیشتر از این نمیشد پیش رفت.داشتم فکر میکردم که تموم شد؟اورث رو دیدم.از پشت سر دختره کلمه‌ای رو بدون صدا تکرار میکرد.لبخونی کردم:«آزمایشگاه بزرگه!بریم اونجا»


    الکل داخل آزمایشگاه تاثیر خودشو گذاشته بود.البته طبیعیه که فقط رو اونی که ازش خورده بود یعنی من.مراحل دوباره و سه باره تکرار شدن و حالا (دختره) بود که لبهاش کار میکرد....البته نه روی لبهام.دکمه های مانتوش باز بود و زانو زده داشت می‌مکیدش.دستم روی سرش بود و موهای سیاهش رو نوازش میکردم.گاه گاهی خودم هم توی عقب و جلو رفتن کمکش میکردم.اما لذتی که وجود داشت اختیاراتم رو به حداقل رسونده بود.
    البته دندون زدنهاش هر از گاهی از خواب لذت بیرونم می‌آورد هر چند اون رو هم بخشی از لذتش میدونستم.صداهای حرکت کیرم توی دهنش سکوت نانوشته اونجا رو میشکست.
    بار دومی که کیرم ر‌و از دهنش بیرون آورده بود تا نفسی بگیره و با دستاش بالا و پایین میکرد؛اورث داخل شد و جابجا شدیم.سر (دختره) رو گرفت؛و سمت کیرش برد،(دختره)جیغ کوتاه شیطنت آمیزی کشید و تندتر از قبل مشغول شد.سریعتر دهنش رو عقب و جلو میکرد و اورث هم سرعتش رو بیشتر و بیشتر میکرد؛سر و موهای دختر رو گرفته بود و همچنان ته حلقش تلمبه میزد.صورت سفید دختر رو دست میکشید و وسط آه کشیدنهایی که سعی میکرد پنهانشون کنه،میخندید.خنده‌ای که فقط من شبیه پارس کردن سگ میدیدمش...


    هشت ماه بعد


    ....شهرام ناظری داشت میخوند.ریتم سازش تند شده بود:«هم خویش را دیوانه کن هم خانه را ویرانه کن/وانگه بیا با عاشقان/هم خانه هم خانه هم خانه شو»
    لیوان پر شده از نوشابه و اتانول رو سر کشیدم.حس کردم تا توی معده‌م میسوزه.با حسش آشنایی داشتم.معده‌م نبض میزد.همیشه اینطور جابجا میشدیم.هر چند عاقبت خوشی نداشت اما حالا افسار تن دست اورث بود.من خیلی متوجه نمیشدم چیکار میکنه نتیجتا شروع کردم به فکر کردن به همونی که اورث میگفت بهش بیشتر از (دختره) نگم.میگفت بیشتر از اون وابستگی میاره.
    حس سرازیر شدن خاطرات دختره قشنگ بود.حس قفل شدن لبامون توی لبای همدیگه البته نمیدونم لبای من بود یا اورث.اما بهرحال لذتبخش بود.دستم روی سینه های تازه دراومده‌ش بود و داشتم فشارشون میدادم.لب از لبهاش میکندم و به گردنش میرسوندم و از گردنش به لبهاش.
    کم کم دست بردم توی شلوارش و دستم رو بالا و پایین مبکردم.نفسهای گرم دختره روی بالاتنه لختم رو یادم میومد.باز شدن کمربندم و پایین رفتن دختره رو هم.بعد از اون نوبت اورث بود.درمورد یکسری چیزا با هم هم رای نبودیم.افسار تن رو اورث به دست گرفته لود و موهای دختره رو میکشید و با هر کشش ته حلق دختره رو حس میکردم.
    (بخشی از داستان من و نره سگ جنگی)


    نوشته: Y.m

  • 41

  • 6




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • اسم داستان و ادم میخونه کییرش میخوابه چه برسه تخم کنه جق بزنه (rose)


    •   مردزخمی
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • کیرر تو خودتو اسم تخمی داستانت


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • جالب نبود،خیلی گنگ بود،اول داستان کل انرژی خواننده رو می گیره....


    •   amiiir_h
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • کس نگو مردک..اگ حسوحال اینو داشتیم ک داستان قبلیتو بخونیم درسای دانشگاهمونو میخوندیم ک هی زرت زرت نیوفتیم:\
      خارمادر اسم داستان بود این اسم ب شدت تخمی..باعرض پوزش ک ب کیرم اگ ناراحت میشی دیس


    •   zanbory
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • چیزی متوجه نشدم از داستان
      گیج کننده و کسل آور بود
      خودت توضیح بده یبار دیگه ..اصلا چی بود ماجرا
      نه لایک نه دیس ..


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • دوستان پیشنهاد میکنم که قسمت قبلی رو بخونین (dash) اصولا اگه آدم بخواد از وسط یه فیلم ببینه چیزی نمیفهمه..


      در مورد اسم داستان هم با عرض پوزش سگ نکردم که....معنیشو همون ابتدای قسمت قبل توضیح دادم.


      زنبوری عزیز توصیه میکنم قسمت اول رو بخونی
      آوا سوال اینجاست که به داستان به چه چشمی نگاه کنیم...هیچ قانونی وجود نداره که به پویایی یه داستان اشاره کنه؛البته که قدرت جذب سر جای خودش اما اگر من دنبال یه فیلم اکشن برم و یه بجاش یه فیلم درام ببینم همین رو میگم.


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • قسمت قبلی یادم نیست و حوصله خوندنش رو ندارم؛ و این رو هم نخوندم و در مورد داستان نظر نمیدم.
      ولی این روش درستی برای داستان دنباله دار دادن نیست. این همه فاصله بین دو قسمت، و تازه داستان جدید، توضیح بک گراند داستان قبلی باشه، در حالی که داستانی که گذشته رو تعریف میکنه، قراره توسط بعضی نکات داستان قبلی که در آینده میگذره، توضیح داده بشه. حتی فک کردن به این اراجیفی که بنده نوشتم هم باعث گوزپیچ شدن میشه.


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،3 هفته
      • 8

    • مقدمه‌‌اش اندازه دوتا داستان وقت گرفت. خیلی چیزای اضافه داشت که نبودش علاوه بر کم نشدن چیزی، متنو بهترم میکرد...
      نگارشت خیلی خوب بود. تحسینت میکنم. حیف متن یکم سنگین بود وگرنه چیز خوبی در میومد.
      لایک.


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • بیچ کینگ اینهمه فیلم و کتاب بعد از گذشت حتی یک دهه درمورد نسخه اولشون درست میشه...اما خب اینکه نخونده بخوای نقد بکنی کار درستی نیست و میشی فراستی که با اینکه ممکنه درست هم بگه و سوادشو داشته باشه اما ممکنه اشتباه هم بگه!
      داستان پیش زمینه داستان قبلی نیست که اون داستان قبلی نیازمند این باشه.فقط توی دنیای داستانی یک کاراکتر اتفاق می‌افته و بس...اسپین آف خودمون دیگه!


      آیریش گانر ممنونم از نظرت...خودم فکر میکنم تمام احساسات و دلایل کاراکتر داستان توی ابتدای داستان خلاصه میشه نه؟و چطور میتونستم یه کاراکتر بی منطق و بی دلیل از خودم رو تحویل مخاطب بدم؟!بهرحال ممنون از وقتت


    •   zanbory
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • قسمت قبلی رو خوندم جالب بود


    •   zanbory
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • البته داستانتون بدرد اینجا نمیخوره .چون بجز دوستانی که داستان را نقد میکنن بقیه عزیزان واسه خوندن سکس و یه تفریح کوتاه مدت قبل ازخوابیدن میان داخل سایت و داستان شما اون جذابیتی که باید درمورد سکس و کارهایش داشته باشه رو نداره ..نویسنده خوبی هستی .


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • حاجی گفتم که در مورد داستان نظر نمیدم! کامنت بالام فقط برداشتم از چیزی بود که تو مقدمه گفتم. اگه حرف نابجایی زدم در مورد داستانتون، عذر میخوام. امیدوارم کسی بر اساس حرف من بیخیال داستانتون نشه (که نمیشه احتمالا!)


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • ممنونم زنبوری عزیز....من داستانای دیگه هم به سبکای دیگه دارم که توی همه شون سعی کردم سکس در خدمت داستان باشه تا داستان در خدمت سکس...شاید که نگرشی که درمورد سکس وجود داره و انتظاراتی که نسبت به داستان سکسی هست تغییری کنه


    •   loveteen1
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستان قبلیتو خونده بودم همون شبی که به اشتراک گذاشته شد، اون پسری هم که آخر داستان درموردش نوشته بودی اونم میشناختم، داستاناشو خونده بودم حتی یادمه تو خصوصی باهاش چت هم کرده بودم. پسر خوبی بود.
      امشب تا اسم داستانتو دیدم شناختم و امیدوار بودم این داستانت در مورد همون پسر باشه. حیف شد تیرم به سنگ خورد هرچی خوندم چیزی که میخواستم دستگیرم نشد.
      با امیدی ناامید شده بهت لایک میدم


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • Loveteen1
      میپرسم که کیه که از اون پسر خوشش نیاد؟یه حالت شمس من و خدای من مولانا رو داره.
      ناامید نباش این آخرین داستانم نیست...فقط مطرح اینه که درمورد اون بیشتر مینویسم؟خودمم هنوز نمیدونم
      ممنون از نظرت


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • گفتم اسم داستان آشناست، دیدم نویسنده اول داستان گفته واسه فهمیدن این داستان باید قبلی رو هم بخونی فکر کردم این کستان نویسان نوشتن، خواستم بگم ریدم تو اون داستانت و این داستان که اومدم دیدم Y.mعزیز نوشته و اینکه اسمش یادم مونده یعنی داستان قشنگیه.
      نخونده میگم این داستان حیفه الان بخونم با اجازه میذارم فردا میخونم.
      Y.mعزیز واقعا خوشحال شدم که اسمت رو تو قسمت نویسنده دیدم.


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • حمید جان ممنون از لطفی که داری


    •   saeedno15
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • با اینکه داستان قبلی رو خونده بودم ولی بازم واسم یکم گنگ بود.
      ولی نگارشت خیلی خوب بود.لایک


    •   SSAa699
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • عزیزم بااین سن کمت چه معلومات و قلم قشنگی داری آفرین بهت به به ...


      قسمت اولو هم متوجه نشدم متاسفانه این قسمتو هم.ولی بخاطر ادب و نزاکتت
      وزحمتی که کشیدی،..لایک ۲۲


    •   rezamikrob
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • استعدات تو رمان نوشتن داری کیری پیری


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • Y.m عزیز قلمت رو مثه همیشه دوست داشتم ولی بنظرم ابتدای داستان خیلی بیش از حد توضیح دادی و خواستی فضا سازی کنی که باعث میشد خواننده خسته بشه و داستان رو نیمه رها کنه.
      بنظرم بعد تاریکی هوا رو پاره پاره میکرد باید وارد اصل داستان میشدی تا خواننده حوصله اش سر نره و نکته بعدی هم اینه که بنظرم خیلی بیش از حد از تشبیه استفاده کرده بودی.
      لایک۲۳تقدیم شد


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • سعید عزیز متشکرم


      Ssaa69 از شما هم ممنون...لطف داری


      Rezamikrob ممنون (dash)


      حمید ممنون از انتقاد سازنده‌ت


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • لایک ۳۵ تقدیم شد.


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • لايك ٤٠ (rose)
      فقط يكم حس بدى عالى ميشه


    •   kardo64
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • من که خلاصه واری خوندم اولشو که خوندم متوجه شدم چه اراجیفی نوشتی.کیرم تو وجودت بانوشتن این داستان


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو