من کی ام؟

    وااای، سرم درد میکرد تازه شدید ترم میشد، بیست بار به خودم فحش دادم چرا ریلایف یا حداقل ژلوفن همراهم نمیبرم؟
    لعنت به این میگرنِ مسخره
    کلاس آخرم کنسل شده بود، از سردردِ تخمی ای که گریبانمو گرفته بود فاکتور بگیرم یه اتفاق خوبی که افتاده بود، پدر مادرِ دوست دخترم(شوکا) رفته بودن شمال یه هفته،پس شب و روز پیش من بود و این خیلی خوشحالم میکرد.
    با ذوق حلقه ی طلایِ سفید که مثل تاج بود رو تو دستم فشار دادم،میخواستم امشب بدون جعبه ی کادو یعنی تو کف دستم بدم بهش، زانو هم نمیخواستم بزنم، اینجوری بیشتر به نظرم عجیب و خاص میشد،میخواستم با شخصیتم تطابق داشته باشه!!
    به نظرم دیگ وقتش بود یه رابطه ی جدی داشته باشم مثل بقیه ی پسر دخترا، حالا با گرایشِ متفاوت و لزبین بودن که چیزی عوض نمیشه!!
    انداختمش تو جیب کوچیک کوله ام.
    گازوندم سمت خونه و تند تر از حد معمول رفتم تا یه قرص بندازم بالا،
    در خونه رو باز کردم، نشستم رو مبل نزدیکِ ورودی!
    به شوکا پیام دادم:امشب خوشگل کن که تنهاییم واسه یه هفته,من میرم خرید کلید خونه همرات باشه تا پشت در نمونی...
    صدای پیام از تو اتاق اومد، خونه ساکت بود،سرم با سرعت به سمت در اتاقم چرخید و قولنج گردنم شکست، صبح که رفتم دانشگاه در اتاق باز بود،الان چرا بسته شده؟جلوی در هم که کفش نبود!! قدمام رو آروم به سمت درِ اتاق برداشتم، لعنتی،صدای بوسیدن بود!!
    آره...
    در اتاق رو با صدای آروم باز کردم، درواقع دستام و عضله هام اون لحظه سست بود و قدرتی برای محکم باز کردنش نداشتم.
    چی میدیدم؟ شوکایِ من تو خونه یِ من روی تختمون تو آغوش یکی دیگه؟
    لخت بود، با لذت همدیگه رو میبوسیدن، دخترِ غریبه خیلی کم سن و سال میزد، روی شوکا خیمه زده بود، بالا تنش لخت بود، گردنِ شوکا رو مک زد. کفشاشون گوشه ی اتاق بود...
    کوله ام افتاد زمین، برگشتن سمتم،زانوهام خم شد اما جلوی غریبه زانو نزدم،اشک تو چشمام جمع شد،دخترک لباسش رو پوشید تا فرار کنه مچش رو سفت چسبیدم و زل زدم به صورتش!!چیزی جز وقاحت پیدا نکردم،
    شوکا با صدای لرزون گفت: خر شدم!!
    با تحقیر به دخترک نگاه کردم و
    گفتم: این تورو خر کرد؟!(پوزخند زدم)
    دست دخترک رو ول کردم،فرار کرد و من خم شدم،حالا دیگه غریبه ای نبود
    شوکا لباسش رو پوشید اومد سمتم با گریه گفت: گوه خوردم!
    نگاهش نکردم،باز هم خیانت...
    گفت: داد بزن،دعوا کن،بزن تو صورتم، لج کردم صورتش رو نوازش کردم لباش رو عمیق بوسیدم و بعد با حرص مکیدم، طعمِ تلخِ لباش اذیتم میکرد، دیگ شیرین و خوش طعم نبود،دیگ باعث تحریکم نمیشد!دیگه سکسی نبود!!
    با بغض تنش رو کاویدم،لباساش رو دوباره کندم،زد زیر گریه،اشک از چشمام ریخت پایین،با حرص به دیوار زدمش و از لای دندونام غریدم:خفه!!
    دستم رو دو طرف سرش به دیوار تکیه دادم و باز با لب هام لالش کردم!
    زانو زدم،یه پاش رو با دستم گرفتمو وحشیانه کشاله ی رانش رو کبود کردم "آخ" گفتنش هم به هیچ جام نبود
    کلیتوریسش رو محکم مکیدم که با ناله گفت:نکن اینکارو،محکم سیلی زدم به باسنش و چند بار تکرارش کردم
    اولین بارم بود که انقدر خشن شده بودم...بلند شدم دهنم رو پاک کردم
    نگاهش نکردم،با عجله تو جیبِ کوله
    رو گشتم زمزمه کردم دیگه نمیخوام ببینمت و انگشتر رو پرت کردم جلوی پاش...


    سه ماه بعد...
    ته سیگارمو خاموش کردم و انداختم تو جا سیگاری، ته مونده ی شیشه ی آبجو رو سر کشیدم، پاییز پارسال بود و هوا سرد، یه هودیِ مشکی با سر آستینایِ آبی پوشیدم، یه ذره از موهامو انداختم بیرون و کلاه رو انداختم سرم،پیرسینگ لبم رو انداختم...
    اعصابم تخمی بود مثل سه ماهِ اخیر، به سمت پارک نزدیک خونم روندم...
    بارون نم نم می بارید،چقد پارک خلوت بود
    خالیِ خالی...!
    سیگارمو آتیش زدم و قدم زنان به سمت جایی که وسیله های بازیِ بچه ها بود رفتم، نفسای عمیق میکشیدم و بوی بارون و خاک رو به ریه هام میکشیدم و علاوه بر اون سوزش دودِ سیگار رو هم توی ریه هام به جون میخریدم...
    تو ذهنم اتفاقات اخیر جولان میداد!من درد های زیادی تحمل کرده بودم ولی این خیانت بدجوری کونم رو سوزونده بود!اینکه همه میگفتن شوکا در حد تو نیست و دقیقا همونی که در حد من نبود با یه بچه بهم خیانت کرده بود!!از خودمم نمیپرسیدم چی براش کم گذاشتم که گذاشت و رفت! چون میدونم از بس براش زیاد گذاشتم و خرجش کردم هار شده بود،مدام زنگ میزد و از گریه هاش وویس میداد ولی حتی فحشش هم ندادم،سه ماه خودمو تو خونه حبس کردم و هیچکس رو نخواستم ببینم و تو خونم کسی رو راه ندادم!
    رفتم سمت تاب و سرسره‌ها و روی سکو (میله‌ها) نشستم که صدایی باعث شد سرمو بچرخونم: بچه ها بیاید برعکس بشینید رو تاب خیلی باحاله!!!
    چه صدای خش دار و پسرونه ای داشت بد تر از من!!چقد هم صداش آشنا بود،نگاش کردم،هودیِ سرمه ای تنش بود، شال و اینا هم نداشت فقط کلاهِ هودی سرش بود، چهار شونه بود و چشاش سبز.
    لعنتی چقد جذاب بود، دقیقا تو نگاه اول جذبش شدم!
    تابلو بود ترنسه ولی امید داشتم لزبینِ هارد بوچ باشه(یعنی دخترای همجنسگرایی که شبیهه پسران و با ترنس ها اشتباه گرفته میشن)
    صداش آشنا بود ولی قیافش اصلا!!
    تو هوا از روی تاب پرید روی زمین و خندید!
    شبیهه پسر بچه های تخس بود!!
    سرمو انداختم پایین و سیگار بعدی رو با ته سیگار قبلی روشن کردم.
    کون به کون سیگار کشیدن همین بود دیگه!!دو تا از دوستاش که خیلی با متانت و با وقار میزدن کنارش بودن، چقد تناقض داشتن، یکیشون چادری بود...
    دوستش: معین معین، اون دختره رو، موهاشو آبیه،چه سکسیِ...
    چادری: اااا زهرا زشته میشنوه!!
    لبخندی زدم، احتمالا این دوتا بچه تر بودن
    اسمشم خوب بود...معین...
    اومد رو میله ها با فاصله نشست، به بند دستبندِ رنگین کمونم که از زیر آستین زده بود بیرون نگاه کرد و چیزی نگفت!!
    تو دلم گفتم لعنتی حرف بزن!
    کاملا مشخص بود گوشه گیره و شاید هم منتظر چراغ سبز بود، پک آخر و تو سینه حبس کردم و گفتم: میکشی؟
    لبخند زد: نه
    باید مخش رو میزدم!! بدون هیچ لبخندی گفتم:نیوشام!!
    اما اون لبخند داش همش:فاطمه!
    ضربه ی اول، من از فاطمه ها متنفرم، دستشو اورد جلو و با مکث دست دادم. حتی طرز دست دادنش و تکون دادن سرش یا دست هاش برام جذاب بود، به طور عجیبی جذبش شده بودم و ضربان قلبمم یه ذره تندتر از حد معمول بود!
    گفت: البته معین صدام میکنن!!
    بلاخره لبخند زدم و پرسیدم چرا؟شونه بالا انداخت و جواب داد:نمیدونم!
    گفتم: ترنس بودن ترس نداره که!
    خندید و اشاره کرد به دستبندم و گفت: تو تایپت چیه؟
    واااای، تازه به خودم اومدم، ده سال ادعای لزبین بودن و حالا جذب شدن به سمت یه ترنس!! چه اتفاقی افتاده برام؟تمرکز سخت شد رو حرف زدنم، چون گیج شدم.
    اگه میگفتم لزبین از دست میدادمش
    خندیدم و گفتم تایپم شیش تا رنگِ مقدسِ رنگین کمونه! چند سالته؟
    جواب داد:بیست و چهار...
    ضربه دوم، دو سال ازم کوچیک تر بود،این موضوع برای ترنس ها مهم بود،
    بلند شدم و گفتم دوستاتو بپیچون بریم یه جای امن، بلند شد،آهم درومد، ضربه سوم، چهار سانت ازم کوتاه تر بود، من صدوهفتادو چهار و اون...
    ابرو هاشو داد بالا گفت:مثلا کجا؟
    لعنتی چه دلی ازم میبرد با حرکتاش!!
    _ خب من یه خونه دارم تنها هم زندگی میکنم...
    جدی پرسید: چجوری بهت اعتماد کنم؟
    با پوزخند گفتم: همون جوری که من دارم بهت اعتماد میکنم و میبرمت خونم اما نترس آقا پسر! و با لحن تمسخر آمیز ادامه دادم: قول میدم نخورمت!!
    تحریکش کردم و خیلی ساده بود که
    عکس العملِ دلخواهمو نشون داد
    بااخم گفت:من و ترس؟ساعت 9 شده،فقط مشکل اینکه کی شام بخورم!؟
    رضایت داد که شام رو با من بخوره! و رفتیم فروشگاه واسه خرید...
    پیشنهاد خودش بود گفت نمیخام چتر بشم!
    تجربه ی قشنگی بود خرید و چرخیدن با سبدهای چرخ دار فروشگاه زنجیره ای، با کسی که حس میکنی بهش علاقه داری!همه نگاهمون میکردن و به این نتیجه رسیدم تابلو که بودم الان با وجود این پسر با جسمِ دختر تابلو ترم شدم
    در تمومِ مدت که با هم بودیم مدام شیش گوشه ی ذهنم درگیر این بود که معین یه پسره!!اخلاقش، ظاهرش، لباساش...چرا ازش خوشم اومد؟وقتی به خودم جواب میدادم که الان خب دختره و من میتونم باهاش باشم، رسما زرِ مفت میزدم چون من اونو تو همون مدت زمان کوتاه یه پسر میدیدم نه یه دختر، چیزی که خودش بود...
    دقت زیادی تو اطرافش داشت،فاز شوخی و خنده داشت و خیلی بیخیال بود،گاهی وقت ها سکوت میکرد و باید به حرف میاوردمش و بعد ها فهمیدم وقتی عصبانی میشه خیلی میخنده و تشخیص این سخت بود که چه موقع عصبانیه!!


    ما lgbt ها کلا ناز الکی نداریم، از کسی خوشمون بیاد معطل نمیکنیم چون توی اقلیت ها هستیم و هر روز با هزار کیسِ جدید مواجه نمیشیم!!
    به خاطر همین خیلی سخت نبود راضی کردنش واسه اینکه بیاد خونم!!
    بعد شام زل زدم به صورتش لبای متوسط وگوشتی و برجسته ،دستاش سفید و کم مو بود،آثار زخم رو دستاش بود،موهای فوق العاده کوتاه و پسرونه
    زمزمه کردم: بهم اعتماد داری؟
    گفت: احمقانس ولی آره، من حتی به خودمم اعتماد ندارم اما تو چی داری که قانونم رو شکستی نمیدونم!!
    خبر نداش زندگی و تایپ من رو کلا زیر سوال برده...
    لبخند زدم: منم همیشه همینو میگم که به خودمم اعتماد ندارم!! بریم اتاق خوابمو نشونت بدم؟
    وقتی رفت تو اتاق خوابم با تعجب به دیوارا نگاه کرد و گفت :رو دیوار طراحی کردی؟؟؟
    دستمو انداختم دور گردنش و پشت گوشش نفس کشیدم...
    لرزید و برگشت: چقد عجیبی... مثلِ من!!
    صداش رو نمیشنیدم و تو ذهنم فکر کردم که سکس با یه ترنس خیلی سخته چون لخت نمیشن و من هول کرده بودم!! تو دلم به خودم فحش میدادم که از دوستای ترنسم چرا هیچ وقت نپرسیدم موقع سکس با دوس دختراشون چه غلطی میکنن؟خب معلومه چرا نپرسیدم،چون ازین سوال متنفرن!!مثل خیلی سوالای دیگه!!
    دندونای پایینش ارتودنسیِ مشکی و دندونای بالاش قالب داشت.
    دندونای مرتب و سفید...
    لبامو با زبونم خیس کردم و به چشماش خیره شدم،عجب چشمایی،جنگلی بود برای خودش!!
    لباشو نرم رو لبم گذاشت و لب پایینمو مکید تجربه جالبی بود و من با معین همیشه چیزایی متفاوت و جدید رو تجربه کردم...
    خیلی سکسی بود به نظرم که به دندونای ارتودنسی شده لب بدی، لب بالاییش و مکیدم و روتخت نشست منم لباش و ول نکردم و همراش کشیده شدم و رو پاش نشستم، پیرهنمو با یه حرکت دراورد و گردنمو مکید،یه آه عمیق ولی آروم کشیدم،بند سوتینم رو انداخت رو بازوهام، زل زد با چشمای خمارش به چشمام سوتینمو باز کرد و سینم رو فشار داد، انداخت منو رو تخت!!دکمه ی شلوار و زیپم رو باز کرد و شلوارم رو با لباس زیرم پایین کشید، شروع کرد به مکیدن ،یه پام رو انداخت رو شونش و رون پای دیگمو با دستش گرفت و با زبون شروع کرد به ضربه زدن به کلیتوریسم، ناله هام جون گرف و دستم رفت سمت موهای کوتاهش و نوازشش کردم.
    رون پاهام رو فشار میداد و برای اینکه دیرتر به ارگاسم برسم وسطاش کشاله ی رونم رو میبوسید و یا میومد بالا تر و دستمو میکشید تا خم بشم و بیام جلو و لب بدیم!!
    و دوباره میرفت بین پاهام...
    یه لحظه لرزید اما انقد لذت داشتم میبردم که حواسم بهش نبود،زمزمه کرد پرده داری، با نفس بریده گفتم: اره
    نوک زبونش رو برد داخل واژنم و محافظه کارانه نوک زبونش رو تکون داد، دیگه واقعا نفسم بالا نمیومد، لمبرهام رو مکید و کلیتوریسم رو کامل برد داخل دهنش و...
    اومد بالای تخت لبامو بوسید و زمزمه کرد چطور بود خانومم؟حس شیرینی ته دلم پیچید و گفتم اگه آبمو میخوردی عالی بود!!!
    در حالت عادی چنین حرفی نمیزدم ولی میخواستم بهش نشون بدم که چقد این مسائل برام عادیه،میخواستم بفهمه چقد بی پروا حرف میزنم!!و خود واقعیم رو ببینه!!
    نوک بینیش رو مالید به بینیم و گف:نه دوس ندارم....
    گفتم:در عوض من دارم... خب نوبت منه دستمو بردم سمت شلوارش که دستمو گرفت و گف موقع خوردن ارضا شدم!!!
    یاد لرزیدنش افتادم اما باور نکردم جوابی ندادم و بعد از یه ساعت خندیدن و حرف زدن طرفای دوازده رفت!
    پناه بردم به حموم و زیر دوش تکیه دادم به دیوار، سر خوردم و نشستم...
    فقط یه سوال تو ذهنم بود،من کی ام؟و واقعا گرایشم چیه؟ما 90 نوع گرایش و جنسیت داریم، لعنتی من چرا خودمو نمیشناسم؟...


    نوشته:‌ Niusha_sh

  • 67

  • 6




  • نظرات:
    •   a-boy-from-rain
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • تو عزیزی:)
      و دیگر هیچ


    •   jerard96
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • اولا ک تا تهش نخوندم
      دوما از در ک اومدی اونا متوجت نشدن و با ی افتادن کوله پشتی متوجه اومدنت شدن؟
      دختر ک با شوکا لز میکرد لخت فرار کرد؟؟


      اقا ب ما رحم نمیکنی ب ریه هات رحم ک کون ب کون سیگار میکشی


      راستی عضله کدوم دستت قویتره
      راست یا چپ؟؟


    •   toolejen
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • تو جیندا خانومی خو دیگه،


    •   lovely_grl
    • 2 هفته،6 روز
      • 7

    • جدیدا چرا داستانای لز انقد گنگ و مبهم شدن ؟


    •   Vashkin
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • Who are you


    •   Baby_unicorn
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • قلمتو دوس دارم.
      این گیج شدن وسطش منم گیج کرد که نشون میده خیلی قلمت تواناس!
      شخصا معتقدم گرایش ها پیچیده تر از اینن که تو قالب گی، لز، بای و... طبقه بندیشون کنیم!
      آدما پیچیده تر از این حرفان که با یک کلمه وصف شه حسشون!

      کلمات و توصیفات ساخته ی خودمونن واسه طبقه بندی کردن ولی غافل از اینکه ما پیچیده تر از این حرفاییم!
      حالا خودمونم موندیم تو این طبقه بندی گرایشی-جنسی
      حرف آخر اینکه سخت نگیر. لز، گی، تاپ، بات اینا همش کلمه اس
      مهم عشقه (rose)


    •   وب.گرد
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • با اینکه به صورت پیش فرض با هیچ گرایشی مشکلی ندارم ولی بازم میگم که هر گرایش خاصی تو رو محدود به قوانین همون گرایش میکنه ( ده سال ادعای لزبین بودن و حالا جذب شدن به یه ترنس)
      انگار که اون دستبند کذایی باعث میشه که (شکستن قانون) واست سخت باشه. هر چند که (بی پروایی) میتونه هر دستبند و قانونی رو دور بزنه!
      لایک.


    •   amiralixyz
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • کسی هیئت سراغ نداره نذری بدن ؟!!


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • همچین چیزی میتونه واقعی هم باشه
      در حالی که واقعا تخمی تخیلی هم هست
      ولی از این سبک داستان خوشم نمیاد دیس


    •   aramesh.3
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • یکی از خاصترین داستانای سایت بود .
      خسته نباشی. نکات جالبی داشت که برام لذتبخش بود.


    •   Niusha_sh
    • 2 هفته،6 روز
      • 9

    • a-boy-from-rain مثل تو(لبخند)
      jerard96 "دخترک لباسش رو پوشید تا فرار کنه" ایول تابلو اومدی ایراد بگیری(خنده) فقط فرمونت کجه، دکتر عضله همون ماهیچس و نیازی نیست دمبل بزنی تا بشه عضله در حال اسمش همونه!! و اینکه یه ذره بهتر نقد کن(چشمک)
      lovely_grl لاولی جان کجاش مبهم بود؟بازم مبهم؟متاسفم قلم من دقیقا انقد بده(لبخند)
      Laleh76 مرسی از نگاهت...
      Baby_unicorn ممنون عزیزم، بله جانم گرایش ما خیلی پیچیده ممکنه باشه و ممکنه چندین سال کشف نشه و منتظر جرقه باشه، ولی حیفه آدم خودشو کشف نکنه(گل رز شیش رنگ تقدیمت)
      وب.گرد مرسی از وقتی که گذاشته دوست عزیز، بله منم بدجوری بی پروام که خب نمیدونم خوبه یا بد!!


    •   atabak1396
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • I liked it.


    •   Baby_unicorn
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • اون کشفی که میگی جانم وقتی واقعا کشف حساب میشه که آدمیزاد اساس و بنیان روحشو بفهمه!

      البته این نظر منه.
      واسه این عدم کشفیت واقعی هم یه واژه ساختن-قبلا گفتی خودت- پنسکچوال ! به دنبال عشق حقیقی.
      قلب شیش رنگ تقدیمت (rose)


    •   Niusha_sh
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • aramesh.3 مرسی عزیزم خوشحالم خوشت اومده
      atabak1396 ممنون (گل رز تقدیمتون)
      Baby_unicorn بله عشق حقیقی یه دنیاس...امیدوارم همه پیداش کنن...


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • با اینی که میدی ، کردی ، قبلا دادی ، میکنی و ...‌ مشکلی ندارم ، مال خودته حالش رو ببر


      ولی اینوع من زانو نمی زنم چون شخصیتم فلانه و ضربه اول چون اسمش فاطمه هست؟؟ و این مدل افکار و رفتار کودکانه هست ، بچگانه
      یه بچه لوس و ننر


    •   Harley_snow
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • برا اولین بار داستان لزبین خوندم عالی عالی عالی بی پروا بدون ترس از کلمات چیدیشون منم ترنس ام تپ افم و حال کردم با داستانت


    •   hirssaa1
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • درود. واقعا لذت بردم . مهارتتون تو نوشتن مشهوده و قلمتون رو دوست دارم. (rose)


    •   Bahaal7
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • انسان سالم، گرایششو میفهمه و تعریف نمیکنتش. ی سری چیزا نباس تعریف شه. میفهمتش و بروزش میده. بماند که گرایش تحت تاثیر افعال زندگی ما، نگاه و تحلیلامون، میچرخه. سیاله! لازم نیس آدم بدونه دقیقِ دقیق دقیق تو کدوم یکی از اون ۹۰ تا قرار میگیره و اسمش چیه و چرا با این حال میکنه و پسفردا با همین شخص و تیپ حال نمیکنه، مفهوم، دربرگیرنده ی اسامیه. اگه بخوای اینطوری نگا کنی، میره به سمت وسواس فکری و میشه آسیب. تو، خودتو میشناسی، بقیشو بسپر به وجودت. نگران نباش، تو نامگذاری های بیهوده ی نکات ناکارآمد جزوات کنکوری غرق نشو، مفهومو بگیر و مال خودت کن. سلامت و سلامت و سلامت.
      در آخر بگم که بیان کاریزما رو به خوبی انجام دادی.


    •   Fuuuckkk464
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • داستانتو نخوندم،فقط اومدم راجع ب سوالت تو اسم داستان بگم تو کیر منی


    •   raudanex
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • داستانت ناخوداگاهمو گایید... خیلی خوب نوشتی بیگ لایک (clap)


    •   Ayda_ts
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • گلم وقتشه که خودتو پیدا کنی...درسته تو به پسر علاقمند شدی ولی قرار نیست چون جسمت پسره گی باشی...اینو در جواب اسم داستانت که به حالت سوالی پرسیدی گفتم...به احساساتت رجوع کن.اگه ترنسی و تهران زندگی میکنی مراحل مجوزتو شروع کن و سعی کن با خود واقعیت دیگه زندگی کنی اینجور زندگیه شادتری داری ..اینم در جواب دیالوگ آخرت که گفتی حس میکنی قلبت مریضه...تو باارزشی و باید بخودت اهمیت بدی پس لطفا برو دکتر و پشت گوش ننداز ...چه گی باشی چه ترنس احساساتت قابل درک بود برام...


    •   ehsan9705
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • سلام
      داری برند میشی
      مراقبت کن که به تکرار نیفتی


    •   Niusha_sh
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • مهتی.پاشنه.طلا شما به بزرگواریِ خودت کوچیکیِ مارو ببخش(خنده)
      Harley_snow مرسی عزیزم،خوشبختم از آشناییت جانم،(گل رز شیش رنگ تقدیمت)
      hirssaa1 مرسی از نگاهت و وقتی که گذاشتی
      Bahaal7 ممنون حالا خودم کاریزما دارم یا معین؟!(لبخند) مرسی دوست عزیز از نگاهت
      bn1380 مرسی عزیزم خوشحالم دوست داشتی
      raudanex ممنون دوست عزیز!!


      Ayda_ts مرسی آیداجان ولی من ترنس نیستم پارتنرم ترنسه، و الان فقط عمل فالوپلاستی رو انجام نداده و داره هورمون میزنه
      ehsan9705 چشم!!!و ممنون!!


    •   Mohsen.gorji
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • به عشق خودت فقط میام، حرف نداشت، بهترینی
      لایک 18


    •   Paranam
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • اینجانب از برلین داره برات کامنت میذاره ;) خیلی خوب بود،فکر نمیکردم انقد خوب بشه و خوبه که نذاشتی بخونم تا الان یهویی بخونم و ببینم،قلبمم لرزید دیگه، کیه که بدش بیاد یه دختر همه چی تموم خاطرشو بخواد؟ اصلا نمیگم خیلی عوضی ای که تحریکم کردی تا عکس العمل نشون بدم(hypnotized) خلاصه که لایک نوزده


    •   m...h...a...
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • بازم نیوشا و ی داستان لزبین دیگه..البته اینبار دیگه رسما خودت خودتو بردی زیر سوال...خیلی بده که آدم به گرایشای خودش شک کنه..‌قسمت اول داستانت که خیانت بود واقعا به دلم نشست و اونجا که گفتی ماlgbtها انتخاب های زیادی نداریم واقعا بهت احسنت گفتم...در کل قلمت خیلی خوبه.دوس دارم ادامه بدی..لایک


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • خانم نیوشا ، خنده و کیر خر - البته مال منم با خنده


      دیشب هم که خوندم نه لایک دادم نه دیس
      ولی الان لایک ۲۳ رو من دادم
      امیدوارم داستان بعدی بهتر باشه
      نه اینکه این یکی خوب نبود که اتفاقا بود
      ولی فقط با یکی دو جاش من حال نکردم
      لایک های داستان هم مشخصه که خواننده ها خوششون اومده


      گل و خنده و لایک و بوس و کیر خر و بقیه شون تو یه پکیج تقدیمت (rose) (rose) (biggrin) (inlove) (ok)


    •   Niusha_sh
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • Mohsen.gorji مرسی محسن جان، باعث افتخاره...
      Paranam مرسی که انقد قشنگ خودتو لو میدی(خنده) شهابم که دهن ما را سرویس نمود...
      m...h...a... وقتشه هشتگ جدید پنسکشوال یا عشق حقیقی بزنم پای داستان،اممم دوست عزیزم خوشحالم که لذت بردی ولی در مورد نقدت خواستم که بفهمیم ما انسان ها خیلی پیچیده ایم و گرایش هم ممکنه تو هر سنی و هر بازه ی زمانی کشف بشه،منم ازین قاعده مستثنی نیستم جانم!!و خیلی سخته که بفهمی ده سال تو اشتباه بودی، به هر حال نقد شما روی چشمای ما جا داره
      مهتی.پاشنه.طلا مرسی عزیزم،امیدوارم دفعه ی بعد با همه جاش حال کنی(گل رز شیش رنگ تقدیمت)


    •   Nima.naji40
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • مثل همیشه،نگارش قوی، مکالمه ها به جا و پر کشش
      حس رهایی آخرش، تو هر کی باشی با هر گرایشی بازم عزیزی (clap) ادامه بده همچنان...


    •   mash.mashalla
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • عالی بود نیوشا جان
      با احترام به همه گرایشها
      خوشبختی اونجاست که حالت خوب باشه


    •   royaei
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • نوع نگارشت خوبه ؛
      دوست داشتم و تا آخرش خوندن ؛
      گرایش به هر چیزی بستگی به خود آدم داره ؛
      دست خود آدم نیست ؛
      موفق باشی


    •   nima_rahnama
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • داستان کشش و جذابیت خوبی داشت
      حس خیانت و خشونت بعدش اوج قصه بود ک باهاش ارتباط خوبی میشد برقرار کرد
      حتما نظرات حرفه ایی ها میتونه خیلی کمکت کنه برای داستانهای بعدی
      ممنون ازت منتظر داستان بعدیت هستم


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • تا دیدم زده لزبین و اول داستان رو خوندم گفتم بی شک نویسنده نیوشاست.
      ولی متاسفانه لز و گی نمیخونم و نظر هم نمیدم.
      ولی لایک ۳۵ بخاطر خودت و وقتی که گذاشتی نخونده مطمئنم غلط املایی نداری.


    •   Niusha_sh
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • Nima.naji40 مرسی از نگاهت،خوشحالم که راضی بودی...
      mash.mashalla مرسی دوست عزیز، همینکه شما به گرایش ها و lgbt ها احترام میذارید برام ارزشمنده و من به هدفم رسیدم
      royaei مرسی رویا جان، بله دست خودمون نیست و باهاش متولد میشیم...
      nima_rahnama مرسی نیما جان،امیدوارم از داستان بعدی لذت بیشتری ببرید و ناامیدتون نکنم
      hamid30gari مرسی حمید عزیز، باعث افتخاره که لایک دادید...امیدوارم دفعه ی بعد انقدر اولش جذاب باشه که به خوندنش ادامه بدی
      (گل های رز رنگین کمونی تقدیم همتون)


    •   Forever.Love
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • کلا یه کم لحنت و احساساتت پسرونه هست ولی خب همین چیزای جدید ناشناخته واسه من جالبتره. لایکیدیم.


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • متن قشنگی بود و روان و بدون غلط نوشته شده بود، داستان پتانسیل جذب مخاطب رو داشت، فقط تو فضا سازی ها ضعف های کوچکی به چشم میومد که البته میشه پای این گذاشت که داستان کوتاهه و نمیشه زیاد بازش کرد
      بامید خواندن داستانهای بیشتر از شما


    •   pashmak13
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • بهترین داستان عمرم


    •   marjan_aydin
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • یکم سرم گیج رفت اولش
      ولی قشنگ بود عزیزم : )
      بازم بنویس لطفا


    •   me.she@
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • دوسش داشتم.فقط ت صفحه کلیدتون لقی داره انگار.
      گف به جا گفت
      چقد به جا چقدر
      نداش به جا نداشت
      دوس به جا دوست
      45 برات رنگین کمونی


    •   Niusha_sh
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • Forever.Love دیگه استایل من اینجوریه،ممنون از وقتی که گذاشتی جانم
      R.B.behruz مرسی بهروز جان،گل رز تقدیمت
      pashmak13 لطف داری عزیزم
      marjan_aydin مرسی عزیزم، هم بابت این داستان هم دو تا داستان قبلی که نشد جوابتو بدم
      me.she@ حرف"ت" تو فرهنگ لغت من نمیاد همش تقصیر چت کردن هاس، ولی چک کرده بودم بازم در رفته از زیر قلمم، ببخشید جانم و ممنون(گل رز شیش رنگ تقدیمتون)


    •   Man.to.ok
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • واقعا عالی بود زیبا نوشتی دوستانی که ایراد الکی میگیرن واقعا نمیفهمم دنبال چجور داستانی هستن به نظرم من بی نقص وعالی بود ما انسانها اکثرا تا اخر عمر نمیفهمیم چی هستیم تو هر شرایطی یجور این خوبی انسان بودن بجای کلمه بوقلمو که گذاشته رو موجودی که رنگ عوض میکنه باید همون کلمه انسان وبکار ببره


    •   mina.hisss
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • فکر میکردم خودم فقط با گرایش و احساساتم درگیرم. تو از منم بدتری که دختر.


    •   reza.ghr7513
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • تو کیر منی


    •   فرهاد.60
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • تو کی ای؟ تو فقط خودتی ولی کامل خودتو نمیشناسی! ما یاد گرفتیم یا سیاه فکر کنیم یا سفید.‌ ما آدما مثل کریستال می مونیم، نور سفید رو که از زاویه های متفاوت بهمون بتابونن رنگ های متفاوت از خودمون انعکاس میدیم. آیا فلسفه رنگین کمونی بودن همجنسگراها همینه؟ من چند شب پیش بی مقدمه هوس کردم یه پسر زن نما رو امتحان کنم، واقعا جذبش شدم، هیچوقت فکرشو هم نمیکردم چنین اتفاقی برام بیفته. شانس آوردم که یه دختر واقعی! اومد و نجاتم داد و از صحنه گریختم! حالا من کی ام؟!


    •   سعید تبریزی
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • یکی از بر جسته ترین اروتیک های این سایتو از داستان تو حس کردم
      مرسی نیوشا


    •   سعید تبریزی
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • ایوای یادم رفت
      پارادوکس شخصیتتو خیلی دوس دارم توی تک تک نوشته هات مشهوده
      به کامنتای الکی فکر نکن و با قدرت بنویس
      پکیج مهتی پاشنه طلا بجز کیر خر تقدیمت


    •   darya54
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • بسیار زیبا و با احساس و لطیف.حس تعلیق داستان باعث میشد داستان کشش بیشتری برای خواننده داشته باشه.
      قلمتون مانا و حس و عشقتون پایدار


    •   1122focker
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • اصرار زیاد برای اینکه لحنت مردانه و خشن باشه،یه جاهایی آزار دهنده بود


    •   Niusha_sh
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • Dool_abpach اره دوست عزیز!صد در صد توضیح میدم باعث افتخاره بخوای بدونی من شب میام و به محض اینکه از کار فارغ بشم بهتون توضیح میدم!


    •   _Azi_
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • زیبا بود مرسی


    •   Sexybreasts
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • oh my god
      ehsas mikonm agr 1000000000bar dastanto bkhonm bazm kame
      vayyyy toooo binaziriiii (rose) like


    •   nilajooni
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • این سردرگمیه دیوانه کنندس
      خیلی خوب نوشتی
      حس نوشتتو هرکسی درک نمیکنه
      لایک٦٦


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو