من یه مردم و اونم یه زن

    پدرم یه آدم بی لیاقت و بی محبت بود که مادرم تا پونزده سالگیم تحملش کرد و بعد ازش طلاق گرفت، چونکه بود و نبودش هیچ فرقی نداشت. نه کاری می رفت و نه محبتی داشت. بعد از طلاق هم من رو به کلی فراموش کرد و من هم هیچ وقت نمی گم چیزی به نام پدر داشتم. در واقع مادرم کار می کرد و خرج و مخارج من و خودش رو می داد. مهریش رو هم که از ارث و میراثی که از بابا بزرگم به بابام رسیده بود گرفت و وضعمون به کلی تغییر کرد. بعد از طلاقش هم من و مادرم تنها شدیم. قید فامیل رو زدیم و با هم مثل دو تا رفیق زندگی می کردیم چون مامانم از دخالت های فامیل به خصوص برادرهاش بدش می اومد. از خودم بگم که من تقریبا از چهارده سالگی به بعد توی عکاسی محلمون مشغول شدم و اونچه که نیاز جیبم بود رو در می اوردم. عکس ها رو برام می فرستاد و من از استعدای که داشتم، به بهترین نحو با فتوشاپ روشون کار می کردم و براش می فرستادم. کار من بیشتر هنری بود و واسه کارهای سفارشی مثل عکاسی مدلینگ در محیط باز من رو می فرستاد. من همیشه تا می تونستم مشکلاتم رو خودم حل می کردم، مثل حشرم که خیلی زیاد بود ولی به هیچ دختری واسه سکس نزدیک نمی شدم. اونموقع تا حالا یه دوست دختر داشتم و دارم به اسم مینا که اینقدر این دختر ناز و ملوس بود که بیشتر بهش به چشم یه عروسک همدم نگاه می کردم. البته مادرم هم از دوستی من و مینا می دونست.
    مادرم دبیر دبیرستانه و صبح هاش رو توی مدرسه سپری می کنه. یکبار که با ماشین رفتم دنبالش، کلی دختر خوشگل و ناز دیدم. باورم نمی شد دختر های دبیرستانی اینقدر آرایش کنند و به خودشون برسند. چون مدرسه دخترونه بود و من در مدرسه با ماشین منتظر بودم، ناظم مدرسه اومد طرفم و گفت:« شما این جا چه کار دارید؟»
    گفتم:« منتظر مادرم هستم.» گفت:« مادرتون کی هستند؟» گفتم:« خانم صالحی، دبیر زیست» گفت:« بهشون نمی خوره که پسری مثل شما داشته باشند.» گفتم:« چرا پسرشونم، الا میاند می بینید.» به هر حال خانمه باور نکرد که پسر خانوم صالحی باشم. مادرم سی و نه سالشه ولی خیلی جوونتر از سنش می زنه. البته بگم که من طوری می پوشیدم که بزرگ تر از سنم بودم. هم ریش هام رو نمی زدم و هم همیشه لباس رسمی می پوشم. الان که نوزده سالمه، بهم می خوره حدود بیست و پنج باشم. اون خانم نرفت و یکم دورتر منتظر موند ببینه راست میگم یا دروغ. پیاد شدم و از حرص به ماشین تکیه دادم. مادرم هم نمی اومد و معلوم نبود چکار داره. بعد از ده دقیقه با یه گردان دختر دورش که هی بهش میگفتند:« خانوم این چه امتحانی بود؟ چرا اینقدر سخت بود؟» اومد بیرون. اونموقع بود که فهمیدم چرا اینقدر حوصله ی سر و کله زدن با من رو توی خونه داره. نزدیک خیابون بود باز هم دختر ها نمی رفتند. واقعا چه سریش هایی بودند. خانم ناظمه رفت طرفشون و با کلی اخم و عصبانیت دختر ها را دور کرد. و تازه اون گرم صحبت با مامانم شد. بعد از چند دقیقه جفتشون اومدند طرف ماشین و ناظمه گفت:« شرمنده علی آقا، اصلا به مادرتون نمی خوره که پسری مثل شما داشته باشند.» و من هم با خنده جواب دادم. مادرم گفت:« نه، اتفاقا می خوره، فقط چون ریش داره یکم سنش بالاتر رفته.» خانم ناظم گفت:« چون اینجا پسر ها خیلی در مدرسه می ایستند و اذیت می کنند، مجبورم که این کار ها را بکنم.» مادرم گفت:« نه طوری نیست، باید به پسر من هم گیر میدادید، شما که نمی شناختیدش.» وقتی دیدم دختر ها بدجوری دارند به ما نگاه می کنند، خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم. و مادرم هم بعد از کمی صحبت سوار شد و گفت:« خانم کمالی خیلی شرمنده شده بود از اینکه با تو اونطوری رفتار کرده بود. نمیدونی که در این مدرسه از پسر کوچیک تا پیرمردها چقدر بیمزه بازی در میارند.» گفتم:« من که بهش گفتم پسر خانم صالحی ام اما باور نکرد. آخه من خانم صالحی، دبیر زیست رو از کجا بشناسم.؟» مامانم خندش گرفت گفت:« دوست پسر های این دخترا خیلی در مدرسه میاند دنبالشون. اون هم لابد خیال کرده که یکی از دختر ها بهت این ها رو گفته تا بهونه کنی.» خندم گرفت و تا خونه همین حرف ها رو می زدیم و از جریانات در اون مدرسه دخترونه گفتیم و خندیدیم.
    زندگی من همش داخل خونه و پای سیستم کامپیوتر سپری می شد و همش تو خونه تموم کارهام با مامانم بود. یا همش با اون شوخی می کردم. یا می ترسوندمش یا سر به سرش می ذاشتم و واقعا هم صبر زیادی از دست من داره. روابط من و اون با مادر پسر های دیگه خیلی فرق داره. اگر کاری نداشته باشم هر شب دیدن یه فیلم بهمون واجب بود و هنگام فیلم دیدن هم همش خودش رو توی بغل من جا می کنه. تا جایی دیدن فیلم و صحنه هاش برامون عادی شده بود که حتی فیلم های سکسی هالیوود رو هم با هم می دیدیم.
    اوج تحول زندگی من هجده سالگیم بود. یک روز که سیمین مامانم رفته بود واسه تدریس خصوصی و خونه خالی بود، حشرم زد بالا و رفتم سراغ موبایل و سایت های سکسی. کم کم لباس هام رو کم کردم و با یه کیر شاخ داشتم فیلم می دیدم و گاهی یه دست هم به کیرم می کشیدم. اینقدر این کارم رو طول دادم که نفهمیدم یک ساعت و نیم گذشته و سیمین برگشته خونه. در اتاقم باز شد و سیمین من رو در حین حال کردن دید. در رو بست و گفت:« عه ببخشید در نزدم. » خیلی کارش خنده دار بود ولی برای من باید به اون حالم، زار می زدی. ریختم بهم و تا شب از اتاقم بیرون نیومدم. حشرم هم زده بود بالا و نمیدونستم باید چکار کنم. شبش خواب دیدم که سیمین لبش رو گذاشته سر کیرم و همونطور توی خواب آبم اومد. فرداش هم از خجالت زود و یواشکی رفتم دانشگاه و وقتی برگشتم خونه، دیدم سیمین انگار نه انگار که چیزی دیده. من هم شروع کردم اوضاع رو عادی وانمود کنم ولی بازم تا سه چهار روز ازش خودمو دور نگه داشتم. بعد از یه هفته گفتش که بیا یه فیلم با هم ببینیم و فیلم رو پلی کرد. فیلم عاشقانه بود و وسط هاش، رسید به صحنه ی سکس. این یکی فیلم خیلی صحنش سکسی بود و ممه های دختره معلوم بود و آهش هوا بود. اگر تنهایی اون فیلم رو می دیدم، حشری نمی شدم .من اون لحظه شاخ کرده بودم. سیمین دستش رو گذاشت رو پام و در حد میلیمتری تکونش می داد. آروم انگشتش رو گذاشت سر کیرم و نوازشش می کرد. نمی دونستم چی بگم. اونقدر مالیدش که داشت می ترکید. دست کرد توی شلوارم و کیرم رو در آورد. چشم تو چشم شدیم. آروم گفت:« تو یه مردی، من هم یه زن، ولی من دوستت دارم، مهم نیست که پسرم باشی، مگه آدم از پسرش نمی تونه لذت ببره؟»
    گفتم:« نکن مامان، نمی تونم، خجالت می کشم.»
    گفت:« یکم بگذره عادی میشه برات. »
    گفتم:« مامان دست خودم نیست، یه جوری ام.»
    گفت:« چیزیت نیست حرف بیخود نزن.»
    گفتم:« خب نمیشه آدم این کار ها رو با مادرش بکنه.»
    گفت:« تو که به این چیز ها اعتقاد نداری، تو یه مردی و من یه زن، چرا نباید از هم لذت ببریم؟ چیش بده؟» و زبونش رو زد سر کیرم. می دونست که یک ساعت پیش حموم بودم و کیرم تمیزه.
    گفتم:« مامان حالم بده، نکن تو رو خدا.» از ته دل نمی گفتم ولی می ترسیدم، چونکه یه چیزی تو ذهنم می گفتم خوب نیست این کار ها رو با مامانت بکنی ولی می دونستم هیشکی مثل اون پیدا نمی کنم دیگه. بدن کاملا روی فرم، باسن کشیده و بزرگ و سینه های سایز 80 که عالی تر از اون پیدا نمی کردم. یه زن به تمام معنا که می دونستم نصف مردای همسایه دنبالشن.
    از جاش بلند شد و لباسش رو در آورد. سینه هاش می درخشیدند. نشست روی پاهام و کیرم رو دستش گرفت. در گوشم گفت:« من مامانتم قبول، اما این رو می خوام.» و هی دستش رو دور کیرم تکون می داد. لباش رو که گذاشت روی لبام، واقعا لذت بردم اما من بلد نبودم همراهیش کنم. گفت:« تا حالا با مینا لب ندادی؟» گفتم:« نه از این کارها باهاش نکردم.» گفت:« یه کاری می کنم که بکنی.» و لب گرفتن رو یادم داد. دستام رو گرفت و گذاشت روی ممه هاش و گفت بمالشون. اون مالیدن کیرم رو کم کرده بود چون میدونست تو اون شرایط هر لحظه ممکنه آبم بیاد. بعد از دو سه دقیقه گفت :«الان میام.» و بلند شد و رفت توی اتاقش. من موندم و یه کیر بزرگ، رفتم توی فکر که چقدر این کار لذت داره، اون واقعا یک زنه و چون مادرم هست خیلی دوستش دارم، وقتی جفتمون داریم لذت می بریم چی ایراد داره. وقتی برگشت شلوار و شورتش هم پاش نبود و یه کاندوم آورد و کشید روی کیرم و گفت:« تأخیریه، دفعه اول باید حسابی حال کنم.» و شروع کرد به لب گرفتن. خودش رو روی مبل پهن کرد و دستم رو گرفت گذاشت بالای کسش و گفت:« این جا رو بمال. » سه چهار دقیقه که آروم مالیدمش، بی قرار شد و هی به خودش می پیچید و ناله می کرد. بلند شد و کیرم رو گرفت و نشست روش، وقتی که کیرم رفت توی کس سیمین دیگه حالم رو نفهمیدم، نمی دونستم که چیزی توی دنیا انقدر لذت داره. سیمین داشت سوارکاری می کرد و من لذت دنیا رو می بردم، سیمین هم در حین کار می گفت:« از این به بعد باید من رو بکنی، چرا بده که مامان از کیر به این خوبی استفاده نکنه؟» گفتم:« مامان دوست دارم.» سیمین می گفت :« عاشقتم پسرم.» از جاش بلند شد و دستاش رو به دیوار گذاشت و کون قشنگش رو داد طرفم و من تازه فهمیدم که چه قطعه طلایی داره. دستم رو گذاشتم رو کس خیسش و یکم مالیدمش و بعد کیرم رو کردم توی کسش و شروع کردم به تلمبه زدن، کاندومه کار خودش رو کرده بود و آبم نمی اومد. یکم که تندش کردم دیدم بدنش شروع کرد به لرزیدن و خودش رو لبه مبل ول کرد. گفت :« بسه.» و خوابید روی مبل و پاهاش رو باز کرد و من فرو کردم توش. مثل فنر کمرم بالا و پایین می شد. بعد از پنج دقیقه که خیس عرق شدم، بیحال شدم و آبم داخل کسش با کاندوم اومد، دلم نمی اومد لباس هام رو بپوشم چون بهترین اتفاق زندگیم واسم اتفاق افتاده بود.»


    نوشته: Milf lover

  • 16

  • 16




  • نظرات:
    •   Joe_dallton778
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0


    •   koohyar.meshki posh
    • 7 ماه،2 هفته
      • 2

    • نقش اول داستان: کاندوم ناقلا


    •   amir.m.m
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • در شرایط خاص همه چیز امکان داره


    •   shahx-1
    • 7 ماه،2 هفته
      • 5

    • شما چهارده سالت بود بعدبا ماشین میرفتی در مدرسه دنبال مادرت!! صبح تا شب کار میکردی مادرت دبیر بود, بعد اجازه داده بود مدرسه رو ول کنی!! بقیش با بقیه...


    •   hesammosbat27
    • 7 ماه،2 هفته
      • 2

    • چی بگم؟؟؟؟؟ احتمال راست بودنش هس


    •   Sanaz.mistress
    • 7 ماه،2 هفته
      • 1

    • جالب نبود نمی پسندم


    •   ChitiBoy
    • 7 ماه،2 هفته
      • 1

    • کوس گفتی آی کوس گفتی، دیریریرین
      مثل یه کوسخول گفتی، دیریریرین
      جواب کیری دادی، کونده بودی شکفتی کونده بودی شکفتی


    •   دکترروزبه
    • 7 ماه،2 هفته
      • 1

    • چجور مادرت دبیره ولی اجازه داده درسو رها کنی؟؟؟


    •   مسیحـا
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • من که فقط اولشو خوندم و نمیدونم ادامش چطور پیش رفته. فقط خواستم بگم درسته که تعطیلات تابستون نزدیکه اما معنیش این نیست که تا مدرسه تموم شد به سایت هجوم بیارید پسر گل. مخصوصا تابستونا که سایت با مشکل آب رو به روعه و اکثرا قطعه. سعی کن این روزای تعطیلی با یه دختر همسن خودت دوست بشی که دیگه خیالبافی نکنی.
      خلاصه که دیگه ننویس.


    •   Prince_y
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • داداش تو از جنیان فرعونیان مصری؟( علم غیب داری ک قبل ۱۸ سالگی رانندگی میکنی؟)برو با ماشینت تو اعماق رود های نیل ویراژ بده????


    •   ezat33
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • مادرمقدسه بااین کلمه کسشعرتلاوت نفرماییدامت همیشه درصحنه راازراه بدرنکن


    •   Sadat110@chmail.ir
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • جالب بود


    •   zapatan
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • خاک بر سر تو و اون سلایقت کسکش
      حیف که اسلام دستم را بسته
      .........................


    •   گروهبان.دودو
    • 7 ماه،1 هفته
      • 1

    • من از اون جمله افرادی هستم که تو نظر دادن به این داستانها تنفرم رو نشون میدم گاهی با حرفهای رکیک طنز یا حالا هر طور..... ولی حالا اون روی سکه که چی شده که نسل جوون به مادر و خواهر خودشون نظر دارند یا تا جاییی پیش میرن که فاحشگی و بیبندباری اونها براشون لذت بخشه تمام اینها برمیگرده به برنامهای حکومتی که روابط دوجنس مخالف رو در هر سطحی نامشروح دونسته وجرم تلقی میکنه و برای دختر یا پسر اسونترین و بیدردسرترین دسترسی در محیط امن مثل خونه برای دخترها پدر و برادر برای پسرها مادر و خواهر هست و این الان بصورت شهوت ظاهر شده پس ازدواج بصورتهای دیگر و شاید خطرناکتر خودشو نشون میده که شاید باعث وقوع جرایم بشه و باید برای این برنامه در نظر گرفته بشه این دیگه دستهای بیگانه نیست .دشمن نیست امریگا و اسراییل نیستند که این کار رو کردند این عواقب برنامها و گرایشهای بیپایه و اساس مذهبی وسنتهای مندراوردی یک عده دشمن ملت و ایین نشون بوده هست باید خودمون با اموزش فرزندان شروع کنیم .
      رضاشاه کبیر برای اینکه جلوی تجاوز به زنها و دختر بچها رو بگیره لباس سپاه دانش رو خیلی باز طراحی کرد تادکودکان چشمشون عادت کنه و حریص نباشند و ما چه کردیم به اسم کلام خدا و با مهر مذهب حجاب اجباری کردیم و عاقبت توی داستانها بوضوح و روشنی حرف نیزنه.رضاشاه روحت شاد


    •   Neda_hni
    • 7 ماه،1 هفته
      • 2

    • نه به اون همه مقدمه چینی
      نه به اینکه یوهویی سر کیرتو گرفت :)
      فکر کنم از وسط تایپ کردنت یوهویی دست به کیر شدی جقی خان


    •   Fah7_78
    • 7 ماه،1 هفته
      • 0

    • قشنگ بود نوش جونت


    •   ShayanZ
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی جالب بود ممنون


    •   Sepehr_2000
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • اولش قشنگ بود رفته رفته شسته شسته ریده شد بهش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو