من یک قربانی ام

    چی میتونه جز برجستگی های هوس برانگیز تن یک زن یه مرد رو اِغوا کنه؟؟
    لذت دست کشیدن روی این برجستگی ها و حس کردنشون ، لذت قاطی شدن یه تن زمخت و مردونه با یه بدن ظریفِ زنونه ، لذتی که کل یه اتاق خواب رو پر میکنه و تک تک سلولای عصبی رو به بازی میگیره ، لذت یکی شدن و به اوج رسیدن ، لذتی بی نهایت و سرشار از حس هوس ..
    گاهی وقتا باید حس کنی جز خودت برای یه نفر دیگه هم مهمی. انقدر مهم که کل وجودت رو به آغوش بکشه و عاشقانه نوازش کنه.. نوازشی از جنس هوس ، نوازشی که چشمارو خمار و عضلات رو تحریک کنه.. نوازشی که بیدارت کنه ، بیدار و درنده . درنده مثله یه حیون وحشی و بی رحم ... بی رحمی توی ذاتت هر آدمی هست ، فقط کافیه بگردی و پیداش کنی.. اونوقته که بوی خون مستت میکنه و دریدن زنده نگهت میداره...




    عبور نور مهتاب از پنجره ی کوچیک اتاقک رو روشن کرده بود، کلبه ای با دیوار های گلی و زاور دررفته ، وسط کلبه دخترکی با اندامی نحیف روی تخت آهنی آخرین توانش رو برای بریدن زنجیرهای محکمی که دست و پاش رو به تخت بسته بود به کار گرفته بود .
    در کلبه با صدای شبیه به کشیدن ناخن روی یک ظرف فلزی باز شد و مرد درشت اندامی توی چارچوب اون نمایان شد ، کلید برق رو زد و مهتابی اتاق با چندبار پلک زدن درنهایت روشن شد ، آروم و محکم به سمت تخت آهنی قدم برداشت .
    دستمالی که دهان دخترک بیچاره رو با اون بسته بود فریاد های دخترک رو توی حنجره ش خفه می کرد.
    حالا بالای سر دخترک بود و با نیشخندی که دندون های زردش را نمایان می کرد دست هاش را به هم مالید ، خم شد و لباس دخترک را درید ، چند قدم به سمت گوشه ی اتاق برداشت و پیت نفت رو برداشت ، به سمت دخترک برگشت ، چشم های دخترک بزرگتر شد بزرگ تر از تحمل حدقه اش ، انگار منتظر معجزه و کمک بود .. آرام و بیصدا نفت رو روی دخترک ریخت ، صدای ناله های خفه ی قربانی سکوت اتاق رو برهم میزد ، کبریت رو روشن کرد ...چندثانیه بعد تن دختر میان شعله های سرخ آتیش و ناله های آخر دختر از پایان دردناکش خبر می داد.
    مرد به طرف صندوق رنگ و رو رفته ی آهنی و زنگ‌ زده ی کنار اتاق رفت و دفترش رو بیرون آورد ، در مقابل شانزدهمین عکس سه درچهار که تصویر دختری معصوم رو نشون میداد علامت ضربدر زد و از جیب کتش کیف کوچیکی بیرون‌آورد و از داخل کیف یک قطعه عکس سه در چهار و در مقابل عدد ۱۷ قرارداد و روی عکس تیک زد.
    صدای سقوط چیزی ، حواس مرد رو جمع کرد ، به سمت پنجره قدم برداشت و اطرافش رو با دقت نگاه کرد چیزی ندید و در دل به گربه های مزاحم‌ لعنت فرستاد ، جسد سوخته ی دخترک رو برداشت و توی پارچه ای سفید پیچید ، جسدی که حالا هیچ نشونی از جسم یک انسان نداشت ، جسد رو توی صندوق عقب ماشین گذاشت ... چند دقیقه بعد با سرعت از اونجا دور شد.... فقط بیابان بود و سکوت و وهم...




    "قاتل روانی پانزدهمین قربانی را نیز به کام مرگ کشاند :
    عصر دیروز در نزدیکی شهر جسد سوخته ای توسط کشاورزان یافته شد ، پس از گزارش ماموران در صحنه حاضر شدند و جسد برای احراز هویت به پزشکی قانونی انتقال یافت ، طبق گزارش ها جسد متعلق به یک دختر جوان ۲۰ ساله است در طی دوماه گذشته این پانزدهمین قتل از رشته قتل های این قاتل سریالی است .
    نکته ی جالب در خصوص همه ی این قتل ها ، این است که تمام قربانیان را دختران جوان تشکیل می دهند ، علی رغم تلاش شبانه روزی پلیس هنوز سرنخی از قاتل در دست نیست ، لطفا مراقب دوستی های فرزندانمان باشیم ."
    روزنامه رو بستم و به ساعت نگاه کردم ، طبق معمول دیر کرده بود ، سرمو پایین انداختم و کلافه پوفی کشیدم و با انگشتام روی میز ضرب گرفتم .
    سلام خانوم خوشگله ، ببخشید دیر شد.
    نگاهش کردم سعی کردم‌عصبی نشون بدم خودمو .
    به این بدقولیات عادت کردم.
    لبخندی زد و چشمش به روزنامه ی جلو دستم افتاد ، با کنجکاوی برش داشت و مشغول بررسیش شد.
    هه، علی رغم تلاش شبانه روزی پلیس هنوز سرنخی پیدا نکردن ، فکر کنم تا کل دخترای شهر و قتل عام نکنه سرنخی پیدا نمیکنن. کل شهر در گیر این قضیه شدن دوماهه آخرشم هیچی
    فرهاد ، کم‌کم‌ دارم‌میترسم ، نکنه .. خیلی ... خیلی می ترسم.
    قربون خانومم بشم من ، تا آقاتو داری ترس به دلت راه نده ، هرکی از شعاع صد متریتم رد بشه آقا فرهاد دهنشو سرویس میکنه .
    با خنده نگاهش کردم علی رغم تموم مخالفتای پدرم ، بالاخره سماجتم جواب داد و راضی شد من و فرهاد نامزد کنیم ، خیلی اتفاقی آشنا شدیم ، سه ماه پیش یه تصادف کوچیک و بعدش رضایتی که داد و از منه مقصر خسارت نگرفت ، کم‌کم‌ شروع این رابطه بود . تقریبا این کافی شاپ پاتوقمون بود ، دوتا قهوه سفارش دادیم و فرهاد یه جعبه ی کادو شده ی کوچیک جلوم‌گذاشت .
    وااااااای چه کردی تو پسر؟؟
    تولدت مبارک خانومی .
    ووواااای مرسی عزیزم، مرسی که تولدمو یادت مونده حسابی سورپرایز شدم.
    اصلا کار من سورپرایز کردنه .
    یه حلقه ی طلا با یه نگین درشت که حسابی به دستم‌میومد. دستامو جلو صورتش گرفتم .
    _چطوره؟؟ بهم‌میاد؟!
    عاااالی خانوم عااالی .
    کیف جیبیش رو بیرون آورد و بازش کرد از لای دستش نگاه کردم‌که ببینم‌ چه خبره اون تو ، از کنجکاویم‌ حرصش میگرفت . یه عکس کوچیک از من کنار عکس خودش زده بود و کارت شناسایی اش و گواهی نامش ، خبر دیگه ای نبود . پول قهوه هارو ازش بیرون آورد و دوباره کیفو بست.




    خونه که رسیدم با قیافه ی درهم بابام رو به رو شدم ، آروم به سمتم اومد و مصمم نگاهم کرد ، از خجالت سرمو پایین انداختم ، چونم رو گرفت و سرمو بالا نگه داشت .
    کجا بودی تا حالا؟
    پیش.. پیش فر..فرهاد.
    یه کم حواستو جمع کن دختر ، میدونی که اون بیرون امنیتی وجود نداره ، بحث این قاتل باعث میشه نگرانت بشم.
    قربون بابای خوشگلم برم که نگرانمه بابایی گفتم که پیش فرهاد بودم اون مراقبمه.
    سارا ، تو تازه ۲۱ سالت شده ، تنها یادگار مادرتی، میدونی که همیشه نگرانتم . اون خدابیامرز که نموند بزرگ‌ شدنتو ببینه ، حداقل من باید ازت مراقبت کنم.
    اشک رو میدیدم که گوشه ی چشمش جمع شده بود ، موهای سفیدش و چین و چروکایی که رو پیشونیش افتاده بود چهرشو غمگین تر میکرد هروقت یاد مادرم میفتاد بی اختیار اشک میریخت ، بغض کردم مادری که هیچوقت ندیدمش وقتی من به دنیا اومدم سر زا رفت ، پدرم جای خالیشو به خوبی برام پر میکرد و نمیذاشت نبودش رو حس کنم ، اشک رو گونه ی بابام لغزید و با پشت دست گونه هاشو نوازش کردم و اشکاشو پاک کردم ، لپش رو بوسیدم .
    قربونت برم الهی گریه نکن عشقم.
    یه نفس عمیق کشید و لبخند زد ، رفت و روی کاناپه نشست.
    امروز اخبار همش در مورد این اتفاقات و قتل دخترای جوون میگفت ، اون بی وجود همه ی اون دخترای معصوم رو آتیش میزنه و هربار جنازه ی یکیشون رو از یه گوشه شهر پیدا میکنن امروزم که خبر پونزدهمین نفر اومد.
    آره تو روزنامم در موردش خوندم ، امیدوارم هرچه سریع تر دستگیر شه.
    _ امیدوارم ، ماه هیچوقت پشت اَبر پشت نمیمونه.
    گونش رو بوسیدم و شب بخیر گفتم.




    _ فرهااااااااد ، چه خبرته ؟؟ یواااش تر
    پاش رو پدال گاز فشار داد و با یه خنده ی شیطنت آمیز نگاهم کرد.
    من دیگه تحمل ندارم خانوم خوشگله .
    چندتا خیابون رو دور زد و دم خونشون ترمز رو فشار داد.
    بپر پایین که انتظار ها به سر رسید .
    انقد هول بودیم که چندبار دست پاچه کلید رو تو قفل چرخوند که بالاخره در باز شد ، مسیر حیاط تا در ورودی پذیرایی رو تقریبا میدویدیم البته فرهاد دست من رو گرفته بود و منو دنبال خودش میکشوند ، درو که باز کرد هولم داد تو و با عجله لباشو رو لبام گذاشت.
    فرهاد مطمئنی کسی نمیاد؟؟
    نه کی مثلا؟؟ ننه بابام که ۱۰ ساله هیچ جایی نمیتونن بیان ، از اون دنیا هنوز بهشون مرخصی ندادن خخخخخ ، دوستیم ندارم که خلوتمونو به هم بزنه صاحب خونم که تازه کرایشو دادم و تا سرماه آفتابی نمیشه.
    انگار دیگه تحمل نداشت ، دستمو گرفتو به سمت اتاق خواب برد ، لباشو به لاله ی گوشم نزدیک کرد و بازیش داد ، میدونست چقد حساسم و اگه نفسش به گوشم بخوره شُل میشم ، تو چشمام نگاه کرد و لباشو به لبام گره زد ، باعجله دکمه های مانتوم و باز کرد و شالم رو پرت کرد تاپم رو مثل وحشیا بیرون آورد
    چه خبرته ؟ آروم تررررر
    نمیتونم‌لعنتی ، مگه میشه همچین جیگری و آروم‌باهاش تا کرد.
    به سینه هام‌خیره شد و دستشو برد و از پشت بند سوتینمو باز کرد ، تونستم حس کنم که آب دهنشو قورت داد.
    خجالت میکشیدم ، اولین باری بود که انقد با فرهاد پیش رفته بودیم.
    فرهاد؟ قول دادیا فقط یه دستمالی ساده،، باشه؟؟
    دستاشو به سینه هام رسوند و محکم و خشن فشارشون داد لباشو به‌گردنم چسبوند و شروع به میک زدن کرد.
    آرووم داری بهم صدمه میزنیا !!
    چیزی نمیگفت و مثل مسخ شده ها رفتار میکرد ، دستشو به شلوارم رسوند ، چند بار پسش زدم ولی هر بار با سماجت تکرار میکرد. حس میکردم قدرت مقابله نداشتم ، اون خیلی درشت و چارشونه بود قد بلند و قلدر . مقاومت نتیجه نداشت و وقتی به خودم اومدم داشت از روی شورتم کُسم رو بو میکشید و چشماشو بسته بود ، با دستاش محکم مهارم کرده بود توان حرکت رو ازم گرفته بود ، شورتمو پایین کشید و چهرش پر از شهوت بود ، کسم رو بو میکرد و عمیق نفس میکشید ، با لمس کسم توسط لباش کل بدنم رو حس عجیبی در برگرفت یه کم بیشتر که کوسم رو خورد انگار خودمم اون شرایط رو دوست داشتم حالا خودم‌ نمیخواستم مقاومت کنم ، کسم حسابی خیس شده بود و ترشح زیادی داشت دستاشو رو سینم گذاشتو منو به عقب هُل داد ، نتونستم تعادلم رو حفظ کنم زمین خوردمو روم خیمه زد ، لباشو گذاشت رو لبامو زبونش رو تند و ماهرانه تو دهنم‌میچرخوند ، سر کیرش با زیر کسم برخورد میکرد ، و این بیشتر حشریم میکرد پایینتر رفت و سینه هامو مثله یه بچه ی شیرخواره به دندون گرفت . کاملا میتونستم کف دستشو رو کسم حس کنم که کوسم رو به بازی گرفته بود ، چشمامو بسته بود و خودم رو به فرهاد سپرده بودم ، خیلی حرفه ای کارشو بلد بود یه کم وزنش رو از روم برداشت و بالا اومد و کیرشو رو لبام میکشید.
    فرهاد ، اصلا اینو دوست ندارم.
    هیس ، ساکت! فقط باهام‌همکاری کن.
    جرات مخالفت نداشتم و بهش اجازه دادم ادمه بده ، با کیرش لبامو از هم باز میکرد ، دهنم رو باز کردمو با یه حرکت کیرش رو تو دهنم جا داد ، داشتم
    بالا میاوردم ، چندبار عوق زدم ولی توجهی نکرد ، دهنم بی حس شده بود عقب و جلو شدن کیرش توی دهنم رو ادامه داد ، آه و نالش هرلحظه بیشتر میشد دستام رو با دستاش قفل کرده بود و مجبور به تسلیم بودم ، احساس کردم‌مایع گرم و غلیظی توی دهنم ریخته شد. یه نفس عمیق کشید ولی کیرشو بیرون نیاورد و همین باعث شد مجبور بشم آبش رو قورت بدم .
    با بیحالی از روم بلند شد.
    گندش بزن ، اینهمه قرص خوردم چرا تاثیر نکرد؟!
    خسته بودم و از فرهاد دلخور توان حرف زدن رو نداشتم . نگاهشو به نگاهم گره زد.
    _ تو همینجا بمون کوچولو من برم یه قهوه درست کنم و بیام.
    بی حال رو تخت افتاده بودم . اون همه بهم اصرار کرد که برا یه بارم شده خونش رو ببینم ، دختر ترسویی نبودم ولی محافظه کاریم اجازه نداده بود تو اون ۳ ماه آشنایی به خونش بیام با اینکه خیلی دوستش داشتم .
    دیگه کم کم قهوه درست کردنش داشت طول میکشید.
    چی شد فرهاد بیام کمکت؟
    نه خانوم الان آماده میشه .
    تا اومدنش تصمیم گرفتم یه چرخی تو اتاق خوابش بزنم ، یه دراور چوبی کوچیک گوشه ی اتاق که یه آینه روش گذاشته بود ، مقابل آینه وایسادم ، کاملا آرایشم به هم ریخته بود ، رژ لبم رو صورتم پخش شده بود و هنوز مزه ی اون آب تو دهنم بود و این حالم رو بد میکرد. از رو کنجکاوی کشوی اول دراور رو باز کردم ، چیزی نبود جز چند دست لباس. دومی و سومیم باز کردم چیز خاصی نبود کشوی چهارم رو باز کردم یه مشت کاغذ و خرت و پرت با یه پلاستیک دسته دار مشکی ، حس کنجکاویم باز گل کرد پلاستیک رو بیرون آوردم و توش یه کاغذ کوچیک که شبیه پاکت بود به چشمم خورد بازش کردم چندتا قطعه عکس سه درچهار توش بود ، هرکدوم از یه چهره ی متفاوت ، اصلا نمیشناختمشون راستش شناختی از آشناهای فرهاد نداشتم اصلا ، چون میگفت کل فامیل هاش تو یه شهر دیگه هستن ، عکسارو با دقت نگاه میکردم ، چندتا قطعه عکس دخترای جوونی که برام آشنا نبودن ، بیخیال عکسا شدم و یه کاغذ دیگه که توش بود برداشتم روش یه تاریخ بود و یه آدرس که نمیدونستم کجاست آخر کاغذ یه قطعه عکس سه در چهار چسبونده بود ، دوباره عکسارو نگاه کردم به نظر میرسید عکس یکی از اون دخترا بود ، آره یکی از اونا بود به تاریخ دقت کردم ، عجیبه این که تاریخ فرداشبه گیج بودم و فکرای زیادی از ذهنم گذشت ، یه کم بیشتر گشتم یه دفترچه پیدا کردم ، میخواستم نگاهش کنم که صدای قدمای فرهاد باعث شد خیلی سریع همه چیزو سر جاش برگردونم و سریع خودم رو به تخت رسوندم و سعی کردم خونسرد باشم.
    زکی ، تو که هنوز لختی دختر ، بیا که آقا فرهاد قهوه درست کرده برات محشر.
    زورکی خندیدمو ازش تشکرد کردم...
    ........................................................
    توی خونه مدام فکرم درگیر اتفاقات اونروز بود ، اون عکسا ، اون آدرس اون تاریخ اینا حتما به هم ربط داشتن ، چرا اون چیزای مهم رو انقد دم دست گذاشته بود؟؟ اینو فهمیده بودم فرهاد آدم حواس پرتیه ، مطمئنا یادش نبوده که فضولی ممکنه من رو به اون سمت بکشونه ، با فکری که از سرم گذست بدنم یخ کرد.
    خدایا ... نکنه... نکنه؟؟
    به خودم تشر زدم ، آروم بگیر دختر امکان نداره فرهاد همچین کاری کنه .
    ولی اون آدرس اون تاریخ ، اینا اتفاقی نبود ، باید حتما از کارش سر در میاوردم. خیلی طول کشید که بالاخره خوابم گرفت. اون روز با کلی مقدمه چینی و پاچه خواری بالاخره بابام رضایت داد که شب رو برم پیش ریحانه دوستم .
    الو ریحانه جان
    به به خانوم خوشگله ، آفتاب از کدوم طرف دراومده؟؟
    از شرق نکنه انتظار داری از مغرب طلوع کنه؟
    هه نمکدون
    حالا بیخیال ریحانه جون یه زحمتی داشتم........
    بالاخره سین جیم ریحانه تموم شد و قرار شد به بابام بگه امشب پیش اونم منم با همکاری ریحانه قرار شد یه شب رویایی رو پیش نامزدم فرهاد بگذرونم البته دروغی بود که به ریحانه گفتم ، کی خبر داشت تو ذهن من چی میگذره؟؟
    تو آژانس خدا خدا میکردم دیر نرسیده باشم .. ساعت تقریبا ۹شب بود و ده دقیقه ای بود که منتظر بودم فرهاد بزنه بیرون که بالاخره از دور دیدمش ، از در خونه بیرون زد و سوار ماشینش شد .
    آقا لطفا طوریکه که متوجه نشه اون آقارو تعقیب کنید.
    چشم خانوم فقط دردسر نشه برامون.
    نترس آقا شوهرمه مشکلی پیش نمیاد.
    نیم ساعتی میشد که فرهاد رو تو جاده تعقیب میکردم ، بالاخره تو یه فرعی مسیرش رو از جاده ی اصلی جدا کرد ، باید خیلی احتیاط میکردم . چند کیلومتر تو جاده ی فرعی حرکت کرد .
    خانوم من دیگه بیشتر از این نمیرم.
    یعنی چی آقا؟ پولش رو پرداخت میکنم هرچقدر باشه.
    مسئله ی پولش نیست ، من زن و بچه دارم حوصله دردسرم ندارم ، از من میشنوی توهم بیا برگردیم.
    با عصبانیت یه نگاه خیره نثارش کردم و پیاده شدم ، کرایه رو حساب کردم و حرکت کرد ، تو اون فرعی به مسیرم ادامه دادم ، خدایا چه غلطی کردم کاش بر میگشتم ولی دیگه دیر شده بود و کنجکاویم قلقلکم میداد پلیس بازیمو ادامه بدم ، یه کم که پیاده رفتم تونستم ماشین فرهاد رو از دور ببینم که چراغ هاش رو خاموش کرد ، از مزیت های شبای مهتابی اینه که نیازی به روشنایی های مصنوعی پیدا نمیکنی.
    آروم و پر احتیاط به سمت ماشین رفتم جلوتر که رفتم و با هرقدم که نزدیک تر میشدم تونستم یه کلبه ی کوچیک رو تو تاریکی تشخیص بدم . هرلحظه استرس بیشتری بهم غلبه میکرد و حالا لرزش قدمام بیشتر شده بود به اندازه کافی که نزدیک شدم ، خودم رو پشت یه بوته پنهون کردم . فرهاد پیاده شد و به طرف کلبه رفت ، در کلبه رو باز کرد و رفت تو.
    از پشت بوته بیرون اومدم‌ و سعی کردم نزدیکتر شم ، واقعا که حماقت هیچ حد و مرزی نداره وگرنه این کار من معنای عمیق حماقت رو نشون میداد. آروم به سمت کلبه رفتم ، حالا به دوقدمی کلبه رسیده بودم ، تونستم یه پنجره ی کوچیک رو رو دیوار کلبه ببینم ، ولی بلندتر از قد من بود ، گاهی نسیم خنکی میوزید.
    واقعا شب های بیابون علاوه بر سکوتش ستاره هاشم از زیباترین صحنه ها هستش که آسمون رو آرایش کردن .. ولی انگار خیلی هم سکوتی نبود ، صدای ناله به گوشم میرسید ناله های خفه ی زنونه ، کل بدنم داشت میلرزید ، با چشمام دنبال چیزی گشتم که بتونه قدمو بلند تر کنه ، چندتا لاستیک کهنه با فاصله ی کمی از پنجره روهم چیده شده بودن ، با احتیاط آروم لاستیک هارو پشت پنجره چیدم ، حالا میتونستم از بالای اون ها کاملا داخل کلبه رو ببینم.
    از چیزی که دیدم قلبم تا مرز ایستادن پیش رفت ، به موقع دستمو جلو دهنم گذاشتم و مانع جیغ زدنم شدم ، یه دختر بیچاره که دهنش رو بسته بودن ، با لباسای پاره داشت تقلا میکرد ولی درمقابل اون زنجیرها که به تخت بسته بودنش هیچ شانسی نداشت ، چقد آشنا بود و چقد شبیه یکی از اون عکسا..
    با دستپاچگی موبایلم رو بیرون آوردم و چند قطعه عکس انداختم .
    یه لحظه نگاه دختر بیچاره به پنجره افتاد و با دیدن من میتونستم امید رو تو چهرش ببینم ، با جیغ سعی میکرد ازم کمک بخواد ولی پارچه ای که روی دهنش بودن این اجازه رو بهش نمیداد.
    فرهاد خشک و جدی یه پیت نفت از گوشه ی اتاق برداشت و به سمت دخترک رفت ، اگه به موقع سرم رو پایین نمیاوردم بدون شک متوجه من میشد ، میخواستم برم و به اون دختر کمک کنم ولی برای این کار زیادی بزدل بودم ، با دستم سعی میکردم فریادهامو اجازه ندم که از حنجرم بیرون بزنه و صورتم کاملا خیس اشک بود ، با صدای شعله های آتیش به خودم‌اومدم ، کاملا حرارت و روشنایی آتیش رو میتونستم ببینم دیگه انگار اشکی هم برام نمونده بود با احتیاط سرمو بلند کردم دوباره ، دیدن تن لخت اون دختر معصوم که حالا طعمه شعله های آتیش بود و فریادهای بی رمقش دنیارو رو سرم خراب کرد .‌ فرهاد پشت به من کنار یه صندوق آهنین ، یه دفتر رو از تو صندوق درآورد و با خودکارش یه چیزی تو یکی از صفحات نوشت حالت دستش نشون میداد مقابل چیزی علامت گذاشته چشامو تنگ کردم که بهتر ببینم ، خیلی واضح نبود ، ولی انگار چندین قطعه عکس سه درچهار بود که رو صفحه ی دفتر چسبونده بود ، دستشو تو جیبش برد و کیف جیبیش رو درآورد ، خدای من چیکار میکرد؟ عکس من رو از تو کیفش بیرون آورد و رو دفترچه چسبوند و جلوش یه چیزی نوشت.
    لرزش بدنم باعث شد تعادلم رو از دست بدم و با صدای بدی رو زمین افتادم ، درد تو کل بدنم زبونه کشید ، میدونستم الانه که لو برم و منم مثل اون دختر بیچاره....
    با آخرین توانم خودم رو پشت دیوار کلبه پنهون کردم و صدای در کلبه رعشه ی عجیبی به بدنم انداخت دستمو محکم دور دهنم گرفته بودم که صدای گریم به گوشش نرسه ، یه کم گذشت در دوباره بسته شد و انگار فرهاد فقط برای علت صدا بیرون اومده بود و من به موقع خودم رو مخفی کرده بودم.. جرات هیچ کاریو نداشتم ، چند دقیقه بعد فرهاد با یه پارچه ی سفید بزرگ که انگار چیزی رو توش مخفی کرده بود بیرون اومد ، صندوق عقب ماشین رو باز کرد و پارچه رو اون تو انداخت . خدایاا این جسد اون بینوا بود ، احساس ضعف شدید داشتم فرهاد تو تاریکی ماشینش رو روشن کرد و از اونجا دور شد.. از این تاریکی و این بیابون میترسیدم ، داشتم دیوونه میشدم. سریع خودم رو به در کلبه رسوندم ولی قفل بود ، باید خودم رو به جاده میرسوندم.




    گرمای آفتاب رو رو پوستم حس کردم ، بلند شدم و خمیازه کشیدم ، توی پارک بودم ، ساعت رو نگاه کردم ، خدایا۱۱ صبح بود ، دیشب به هزار بدبختی یه ماشین پیدا کردم و من و رسوند سر و وضع به هم ریختم باعث شد جرات خونه رفتن رو نداشته باشم ، یاد دیشب افتادم ، خدایا اون یه کابوس نبود....
    موبایلم رو چک کردم چندتا تماس بی پاسخ از فرهاد و یه پیامک با متن.
    _ سلام سارای من ، راستی فرداشب پایه ای بریم یه کم گردش کنیم؟؟ حتما بیا بهت خوش میگذره
    پوزخند تلخی زدم ، هه آره حتما سوختن بدنم خیلی برام خوشاینده...
    بی توجه به مردمی که نگاهم میکردن از دکه ی پارک یه روزنانه خریدم صفحه ی حوادث رو باز کردم :
    قاتل روانی بازهم قربانی اش را سوزاند.
    شانزدهمین قربانی او سپیده دم امروز زیر پل خارج شهر پیدا شد........................




    لنگ لنگان خودم رو به کلانتری رسوندم روزنامه رو تو دستام گرفته بودم و توی دست دیگم موبایلم رو نگه داشتم...
    سلام بفرمایید خانوم.
    سلام ، میخوام یه قاتل روانی رو لو بدم........




    خسته بودم و انگار کل کارهای دنیارو انجام داده بودم .. چشمام خیس بود و با همون چشمای خیس اولین نامه ی عاشقانه ای که فرهاد بهم داده بود رو دوباره خوندم.. تک تک واژه ها جلوی چشمام رژه میرفت .. نامه ی مبهمی که حالا معنیش رو فهمیده بودم.
    "چی میتونه جز برجستگی های هوس برانگیز تن یک زن یه مرد رو اِغوا کنه؟؟
    لذت دست کشیدن روی این برجستگی ها و حس کردنشون ، لذت قاطی شدن یه تن زمخت و مردونه با یه بدن ظریفِ زنونه ، لذتی که کل یه اتاق خواب رو پر میکنه و تک تک سلولای عصبی رو به بازی میگیره ، لذت یکی شدن و به اوج رسیدن ، لذتی بی نهایت و سرشار از حس هوس ..
    گاهی وقتا باید حس کنی جز خودت برای یه نفر دیگه هم مهمی. انقدر مهم که کل وجودت رو به آغوش بکشه و عاشقانه نوازش کنه.. نوازشی از جنس هوس ، نوازشی که چشمارو خمار و عضلات رو تحریک کنه.. نوازشی که بیدارت کنه ، بیدار و درنده . درنده مثله یه حیون وحشی و بی رحم ... بی رحمی توی ذاتت هر آدمی هست ، فقط کافیه بگردی و پیداش کنی.. اونوقته که بوی خون مستت میکنه و دریدن زنده نگهت میداره..."


    نوشته: lovely_grl

  • 42

  • 60




  • نظرات:
    •   Ghizghizi
    • 2 هفته،2 روز
      • 3

    • اول


    •   Orginalboy
    • 2 هفته،2 روز
      • 7

    • حس خوندن نیست ولی نخونده لایک چون شما بد نمی نویسی!!


    •   TheBitchKing
    • 2 هفته،2 روز
      • 6

    • این داستانا از سطح سواد من بالاتره.
      والا بوخودا


    •   خوشگلخانم
    • 2 هفته،2 روز
      • 6

    • من ترسیدم اه .مرسی .


    •   Prometheuss
    • 2 هفته،2 روز
      • 9

    • کاش میفهمیدم فرهاد چه مرگشه!


    •   جندهjon
    • 2 هفته،2 روز
      • 7

    • وای قلبم از استرس مردم خیلی هیجان انگیز بود


    •   Ado_Den_Haag
    • 2 هفته،2 روز
      • 7

    • خیلی قشنگ بود خسته نباشی.


    •   Mehranpoiut
    • 2 هفته،2 روز
      • 7

    • مثل همیشه عالی


    •   Lasandra
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • پسری هستم ۲۴ ساله که روی دختران کم سن بین ۱۳تا ۱۶ کراش دارم لطفا منو راهنمایی کنید؟؟؟ که چطور مشکلمو حل کنم


    •   Angel_of_death
    • 2 هفته،2 روز
      • 8

    • عالی بودی (rose)


    •   ssonna
    • 2 هفته،2 روز
      • 10

    • من یکمی توی خوندن داستانای طولانی بی حوصلم ولی داستانای شمارو میخونم،یوقتایی یجاهاییشونو نمیفهمم ولی در نهایت به شما و استعدادتون احترام میذارم.داستانتونو دوست داشتم (ok)


    •   Mr_gh99
    • 2 هفته،2 روز
      • 9

    • قشنگ بود بخوام رک بگم از قشنگ هم اون ور تر بود
      تنها ایرادی که میتونم بگیرم این بود که میتونستی انگیزه فرهاد از این کار هارو بنویسی و خواننده واسش سوالی باقی نمونه


    •   aramesh.3
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • اقا خانوم طومار ننویسین وژدانن اونم ژانر تخمی
      زیاد که مینویسی به زوار میگی زاور
      دیس 10


    •   m.m.u.u
    • 2 هفته،2 روز
      • 13

    • لایک 7
      قلمتون خوبه ولی کاش کمی موضوعات ملموس تری انتخاب کنین.


    •   rezakiriaraki
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • چطوری ننه مارپل زیاد جق نزن عوارض داره که اینم یکیشه


    •   Mandil.hot
    • 2 هفته،2 روز
      • 10

    • Lovely_girl عزیز
      سوژه داستان متفاوت بود و خشن. اگر چه پدیده خشم و شهوت گاها در کنار هم اند، ولی این داستان های جنایی مخاطب خودش را داره که در شهوانی شاید کمتر کسی دنبالش باشه. داستان روان و سلیس بود.
      موفق باشید.


    •   shahx-1
    • 2 هفته،2 روز
      • 17

    • می ترسم نقدت کنم جنازه هیجدهمی بشم!! (biggrin)


    •   shayan054
    • 2 هفته،2 روز
      • 5

    • انتظارم ازت بیشتر بود. لحن لوس و تو مخی داشت یه تیکه هایی. داستان یکم فیلمی طوربود تا واقع گرایانه.


    •   Ashkan.modeling
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • به پروفایلم سر بزنید خانوم ها


    •   anonym.masi
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • کسشر هم که بنویسی اسمت پای نوشته لایک میاره فعلا لایک رو بدم برم بخونم چی نوشتی هههه (biggrin)


    •   MFM_iran
    • 2 هفته،2 روز
      • 7

    • شانس اینکه یه دختر وسط بیابون ماشین پیدا کنه و بسلامت به شهر برسه یک به ده است
      همین چندوقت پیش دختری که سوار یه پراید سفید شده بود در بیابان های اطراف تهران درحالیکه بعد از تجاوز بهش توسط راننده، پولها و گوشی موبایلش به سرقت رفته بود
      ناامیدانه از دوجوان سوار بر یه پژو درخواست کمک کرد و برای دومین بار در همان شب توسط آن دو جوان به یه گاوداري برده شد و یکی از اون دوتا نامرد بهش تجاوز کرد
      هرچند هرسه متجاوزین دستگیر شدند و دختر از راننده پژو شکایت نکرد چون نه تنها تجاوز نکرد بلکه سعی کرد دوستشو منصرف کنه
      این است مملکتی که فاحشه خانه نداره
      و اگر هم داره واسه خارجی ها و اعراب است.
      درضمن دختری که توی پارک بخوابه اگه توسط کلانتری دستگیر نشه صبح که بلند بشه نه گوشی موبایلش هست نه کفش هاش.


    •   Clay0098
    • 2 هفته،1 روز
      • 19

    • حسن قائمیان میگه وقتی هدایت بوف کور رو چاپ کرده بود و منتشر شد؛ انجمن های ادبی پایتخت مسخرش میکردن و تو تهران(۱ سال) کلا ۳۰۰ تا نسخه فروخت که همش خانوادش بودن و مشروب میخورد و میگفت من تو این سبک استعداد ندارم.... ولی اون کتاب الان مرجع ادبیات سورئالیسم ایران شده و تنها کتابی که در کنار کلیدر و شازده احتجاب تو دنیا به عنوان کار ایرانی میشناسنش...
      پس برای اینه میگم لایک و دیس مهم نیست( نه اینکه نباشه؛ هست و وقتی نویسنده کارش نسبتا با کیفیته و با دیس های زیاد مواجه میشه کوره و سرد میشه و خسته ولی لایک و دیس دلیل کیفیت داستان نیست.حالا چه قبول بکنیم چه نه)


      خوشحالم بازم نوشتید و خوشحال تر به خاطر اینکه کوتاه نیومدید و تو ژانر وحشت داستان منتشر کردید و این عالیه...


      اول اینکه قلم شما از نظر شناسنامه کمی نزدیک به قاضی سعید هست(بهترین رمان نویس ژانر وحشت در تاریخ داستان نویسی ایران که حقش به خاطر سیاست خورده شد)
      پس کاری به حاشیه نداشه باشید (تا بلای سه نویسنده واقعا خوب سایت سرتون نیاد که‌خدا رحمتشون کنه!!!) بنویسید و پیشرفت کنید چون اون چیزی که باید باشه رو دارید و بقیش به تلاشتون، شانستون و البته اخلاق حرفه ای شما ربط داره... اخلاقی که باید نقد رو قبول کنید( اگه برای پیشرفت

      و رسیدن به نقطه ای خاص قلم میزنید وگرنه اگه برای سرگرمیه که اصالا به مخاطب اهمیت ندید چون مهم شما هستید و بازخورد کار در سطح حرفه ای مهم نیست)
      داستان شما تو مدیوم شهوانی لایق چندین لایک بود.... ولی
      ایرادات بزرگی هم داشت اما در همین حد هم با کیفیت و بهتر از خیلی از کارهای دیگه بود(پارت دومش ارزش صدتا داستان معمولی رو داشت)
      یکی از ایرادات مشکلات ویرایشی و املایی(تو پارت آخر که شاید عجله باعثش شد اما فکر نمیکردم شما مرتکبشون بشیدو بعیده از یه حرفه ای...)
      مورد بعدی اینکه(از شما انتظارش رو نداشتم) شما تو پارت دوم یه باره از دانای کل رفتید روی اول شخص(بدون زدن پل و راه میانه) و این عجیب بود و عجیب تر اینکه اون زاویه دید رو تو روزنامه هم نگه داشتید و بعد رفتید اول شخص

      باز اگه پارت اول وجود نداشت یه چیزی اما با وجود اون پارت خواننده کمی گیج میشه ‌و...



      درنهایت برای بار سوم تو این سه ماه میگم شما نویسنده خوبی هستید

      و من حس میکنم اگه روی این ژانر کار کنید شما میتونید موفق بشید. (ما رمان نویس اجتماعی و... زیاد داریم اما بعد از قاضی سعید دیگه کسی تو این ژانر نیومده)
      راستی استعاره های شما به نظر دزدی و کپی نیست و روش فکر میکنید و اینجاست که کلاس کاریتون و تلاش برای پیشرفت رو ... رو نشون میدید.(خیلی با ارزشه که متناتون ساده نیست و از وجودتون میزنید تا به داستان اضافه بشه)
      راستی فکر کنم جواب کامنت ها رو ندید بهتر باشه( قبلا از یه نویسنده تازه وارد دلخور شدم چرا جواب نمیده اما دیدم درستش همینه)
      بازم بنویسید که کارتون خوبه و شهوانی ها به خوب ها نیاز دارن.
      موفق باشید


    •   وب.گرد
    • 2 هفته،1 روز
      • 12

    • نمیدونم... شاید اونجایی که شما هستین یه دختر بتونه تا ساعت 11 تو پارک بخوابه.
      چون من حتی تو خونمون هم قوم تاتار همچین اجازه ای بهم نمیدن :)
      من از داستانت خوشم اومد و باز از قبلیا بهتر بود. بدون اشکال و کامل نبود مثل مثلا اصطلاح گره خوردن لبها که شخصا هیچوقت نمیتونم باهاش کنار بیام .ولی...
      مطمئنم اینقدر باهوش هستی که دلیل دیسلایکای بدون حتی کامنت رو متوجه بشی. پس من دیگه چیزی نمیگم و وارد جزئیات نمیشم.
      در کل لایک.


    •   Forever.Love
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • 13


    •   Ramin_sabeti2019
    • 2 هفته،1 روز
      • 6

    • عالی بود. جای این داستاتای قوی تو سایت خیلی خالیه.


    •   iman.shahvanii
    • 2 هفته،1 روز
      • 5

    • نگارشتون عالی بود،،نویسنده زیادی عاطفی ورومانتیکه


    •   ehsan9000
    • 2 هفته،1 روز
      • 14

    • من برعکس بعضی دوستان به نظرم مثل احساسات دلقک یا یکی دوتا داستان دیگتون نبود. یه جورایی فقط میخوندم تا تموم شه و خیلی هیجانی نداشت.
      ولی همچنان کمترین کار برای احترام به قلمتون لایک هست و دیس دادن بی انصافیه به نظرم.
      16 تقدیمتون


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،1 روز
      • 10

    • لایک چهاردهم تقدیم شد، ضمنا بهتون بابت تگ لاولی گرل تبریک میگم، و اما داستان؛ در مجموع داستان خوبی بود و این سوژه میتونست هیجان بیشتری هم در خواننده ایجاد کنه که احساس میکنم بدلیل اینکه خواستین کوتاه بشه بهش نپرداختین، اما یه نکته که یکم فکر رو درگیر میکنه اینه که با یه مقدار نفت و کمی پارچه بدن یه انسان طوری نمیسوزه که بلافاصله بمیره، بهتر بود به مواد پایدار کننده آتش مثل چوب اضافی یا هر چیز اشتعال زای دیگه اشاره میکردین یا از انداختن بدن طرف در کوره یا تنور استفاده میکردین.


      در مورد ویرایش هم یکی دوجا مشکلات ریزی بود که زیاد مهم نیست، اما برای اشاره به تعداد عکس دیجیتال با گوشی از قطعه استفاده نمیشه


      موفق باشید


    •   lovely_grl
    • 2 هفته،1 روز
      • 12

    • از همتون ممنونم که برای این داستان وقت گذاشتید. یه وقتی یه نفر تو همین سایت بهم گفت : تا کی میخوای داستان بذاری؟ چندتا؟ هرچندتا داستان که باشه مهم نیست .. مهم اینه همشون دیسلایکای زیادی میگیرن انقدر که دیگه خودت از نوشتن خسته بشی نمیگم داستانات بده نه .. ولی خودت رو طرف یه نفر یا یه عده کردی که نمیخوان بنویسی.. من هرچقدر که فکر کردم نتونستم بفهمم با کی طرف شدم یا اصلا چیکار کردم که زیر داستانای من بدون نقد منصفانه و کامنت فقط دیسلایک هست.. یه ذره وجود داشته باشید بیاید و بگید چرا دیس زدید؟؟ و گرنه همه دیگه براشون روشن شده این دیسلایکا واقعی نیست .. البته دوستانی که دیس دادن و دلیلشون روهم گفتن کاملا برام محترم و عزیز هستن روی صحبت با اوناییه که این بچه بازیارو انجام میدن.. و اینکه من اصلا تعداد دیسلایکارو نمیبینیم درسته که لایک بهت انگیزه میده ولی این دیسلایکا دلسردم نمیکنه... مخاطب خودش داستان رو میخونه و قضاوت میکنه..
      اما در مورد داستان یه سری از دوستا اشاره کردن که یه جایی حفره داستانی داره مثلا اینکه هیچ راننده ای نصف شب یه دخترو وسط بیابون سوار نمیکنه.. خب راستش چندبار به ذهنم رسید که مثلا سارا بره از ریحانه دوستش ماشینش رو قرض بگیره یا کلا با وسیله ی خودش بره ولی یه سری چیزارو از دست میدادم یه احساساتی مثل قرار گرفتن آدمای خوب در مقابل شخصیتای منفی و خواستم بگم دنیا درسته آدمایی مثل فرهاد زیاد داره ولی آدمای خوبی هم پیدا میشن که کمک کنن به دیگران .. طبیعیه با هرکی که دوست میشید و بهش اعتماد میکنید حداقل یه عکس و بهش میدید چه عکسی بهتر از یک قطعه عکس سه درچهار برای قرار گرفتن توی کیف جیبی؟؟ پس همون قطعه درسته .. بازم ممنون و سپاس از تک تکتون(rose)


    •   lovely_grl
    • 2 هفته،1 روز
      • 12

    • پ.ن: من مینویسم .. اینکه انگشتام‌روی صفحه کلید کار کنه بهم آرامش میده .. نویسنده نیستم فقط یه داستان نویس ساده م ولی مینویسم:)


    •   mt5791
    • 2 هفته،1 روز
      • 4

    • زیبا مینویسید
      لایک 19با افتخار


    •   ElaHe_jw
    • 2 هفته،1 روز
      • 7

    • خوب بود . همه چیز سر جای خودش . داستان ، هیجان ، رابطه جنسی


    •   marjan_aydin
    • 2 هفته،1 روز
      • 12

    • خسته نباشی عزیزم خیلی خوب بود ^_^
      .
      .
      شاه ایکس جنازه ی 17 میشدین نه 18


    •   eyval123412341234
    • 2 هفته،1 روز
      • 10

    • لاولی گرل عزیز صبح اولین کاری که کردم خوندن داستان شما بود و طوری پشمام ریخت اول صبحی که...!
      داستان خیلی دلهره آور بود اما چسبید :-) مرسی که هستی و مینویسی...
      به دیسلایکها توجه نکن گلم. میدونم این نوشتنها مثل یه جور تراپی و دور ریختن آت و آشغال‌های روحه پس بنویس. حتی اگه هزار تا دیسلایک هم بگیری از ارزش کارت کم نمیکنه. بچسب به لایکهایی که خوردی و به خاطر داستانه نه به خاطر دیسلایکهایی که معلوم نیس واسه چی زده شدن (rose) موفق باشی عزیز


    •   _secretam_
    • 2 هفته،1 روز
      • 9

    • خانومِ آوا قطعا نگارش شما قوی و کم نقصه
      منم دوست داشتم داستان شما رو
      ولی شما باید با گذشته ی خودتون رقابت کنین نه با شخص خاصی
      این رقابت شما رو قوی میکنه و متناتون خود به خود به دل میشینه
      لایک


    •   Jeefri
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • متاسفانه اصلا اصلا روون نبود ولي چون ژانر وحشت بود مفهوم داشت لايك تقديم شما باد


    •   sepideh58
    • 2 هفته،1 روز
      • 17

    • لاولی گرل عزیز
      خسته نباشی و ممنون ک مینویسی
      موفق باشی (rose)


    •   f.f.life
    • 2 هفته،1 روز
      • 4

    • عالی بود کدوم کصخلی به این داستان دیس میده اخه
      کاش منم انقدر حوصله داشتم که برای داستان هام انقدر ظرافت به خرج بدم باز هم میگم عالی بود فقط همین رو میتونم بگم


    •   f.f.life
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • lasandra عزیز برو انشرلی با موهای قرمز نگاه کن فقط تا اخرش رو نگاه نکن چون از ۱۶ میزنه بالا
      اخه این دیگه چجور مرضی هس که تو داری بازی اون یارو شده که میگفت من حیوون میبینم حشری میشم بعد که بهش میگفتم با پلنگ صورتی جق بزن ناراحت میشد


    •   زن.اثیری
    • 2 هفته،1 روز
      • 7

    • لاولی گرل عزیز داستان بهتر از قبل بود هر چند بخاطر طولانی بودنش حس کشش و جذابیت داستان افت کرد اما در مقایسه با داستان های اخیر اپ شده در سایت قطعا بهتر بود .امیدوارم بالاخره ژانر تخصصی خودتون رو پیدا کنید و پیشرفت و جهش چشمگیری داشته باشید .


    •   royaei
    • 2 هفته،1 روز
      • 7

    • مثل همیشه عالی بود ؛
      واقعا یکمی ترسیدم
      فقط کاش به انگیزه فرهاد یه اشاره ای میکردی که خواننده اذیت نشه ؛
      ممنون واسه داستانت و ممنون واسه وقتی که گذاشتی ؛
      موفق باشی


    •   حبیب1213
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • داستان زیبایی بود لطفا ادامه بده


    •   Different man
    • 2 هفته،1 روز
      • 4

    • لایک 26


      تبریک بابت تگ


    •   LMNOP7
    • 2 هفته،1 روز
      • 6

    • در اوایل داستان به صدای گربه ها که باعث آزار فرهاد میشد اشاره کرده بودی.اونجایی که تعادلت رو از دست دادی و با صدای بلند زمین خوردی و فرهاد هم بر طبق عادت یه نگاهی به بیرون انداخت خیلی برام جالب بود D:
      در ضمن به قول دوست عزیزمون با دیدن دیسلایک دلسرد نشو ((چونکه معلوم نیست پشت این دیسلایک ها آدم های فهمیده و باشعور باشن یا اون کونی هایی که داستان کون دادنشون رو به صورت حماسی تعریف میکنن!!))


    •   S_503694
    • 2 هفته،1 روز
      • 4

    • خفن بووووود! آفرین با اینکه صحنه های سکسیش کم بود ولی نگارش و نوشتنت عالی بود!
      منتظر داستان بعدیتم


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،1 روز
      • 8

    • آوا خانم عزیز اول اینکه صاحب تگ شدی مبارک باشه،دیشب چون خوابم میومد تگ داستانو که دیدم گفتم میخوابم چون اینو باید با حوصله بخونم،به کوری چشم دیس زنندگان فیک تگتو گرفتی و این خودش نشونه قدرت توئه پس با همین قدرت ادامه بده چون تو میتونی (ok)
      جرات نقد کردن هم ندارم،چون میترسم هفدهمی من باشم (biggrin) ولی بدون شوخی نسبت به داستان ضلع سوم پله ها چندتا یکی طی شده بود نمیگم بدون نقص ولی پیشرفتت تو جنایی نویسی عالی بود موفق باشی (rose) (rose)


    •   MASIӇA
    • 2 هفته،1 روز
      • 7

    • کاشکای بیا بنیاتی کوین کسلیکه دیسلایک الکیان دایه.(biggrin)


      متاسفانه من زیاد اهل خوندن نیستم و فقط اومدم راجع به این دیسلایک حرف بزنم گلاره.
      نمیدونم چقد رو محیط شهوانی شناخت داری اما اینجا یه عده هیچ و پوچ وجود دارند که توی دنیای واقعی هیچ پی پی‌ای نیستن و همه‌ی فکر و ذکرشون دنیای مجازیه و برای این دنیای مجازی هر کاری میکنن. ممکنه(بی دلیل)باهات لج بیوفتن، سعی کنن خرابت کنن، بکشنت پایین و از این موارد که خلاصش میشه هیچ کاری ازشون بعید نیست.
      خود من اینجا فقط به سه چهار نفر گفتم داداش و یه وقتی متوجه شدم یکی از همین داداشا خیلی شیک و خوشکل داره پشتمو خط خطی میکنه و از پشت میزنه بلکه زمین بخورم. که البته یه مدت بعدش گند خورد به خودش و اطرفیانش و میگذریم و زیاد وارد جزئیات نمیشیم.
      یا مثلا اون به اصطلاح دوستی که ازش حمایت میکردم و خبر نداشتم که همون لحظه داره پشت سر خرابم میکنه.
      چیزی که مهمه اینه که تو راهتو با وجود همه‌ی هو شدن‌هایی که پشت سرت سر داده میشه طی کنی و اهمیت ندی. اصلا به لایک و دیسلایک اهمیت نده و کارتو با توجه به اونا ارزیابی نکن. یکی از اعضا ازم پرسید لایکِ زیاد برات مهمه یا دیسلایک کم؟ گفتم کامنتا برام از همه مهمتره.
      همون داستان تجاوز توافقی که پارسال آپلودش کردم رو بهترین داستانی میدونم که تو کل ادوار شهوانی نگارش شده(نه به خاطر اینکه مال خودمه بلکه مال هر کس دیگه‌ای هم که بود باز همینو میگفتم)اما یه مشت دیسلایک فقط هم به خاطر موضوعش به پاش چسبیده. که اصلا برام مهم نبود و دیدی که بازم به کارم ادامه دادم.
      نمیگم بچسب به اینجا و با چنگ و دندون ولش نکن و غرقش شو بلکه میگم در مقابل یه سری چیزا به راحتی کم نیار.


      البته نیازی هم به گفتن نبود چون مزانم که تو شیره دتیکین. ;) (ok)


    •   Vashkin
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • اینکه شما صاحب سبک و نگارش هستی شکی توش نیست
      این داستان هم از نظر محتوا و نگارش عالی
      ولی این نوع سوژه مورد علاقه من نیست
      موفق باشی دختر عاشق


    •   Liiiiiiiza
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • لاولی عزیز، توی چندین و چند داستانی که ازت خوندم، این داستان تونست نظرمو جلب کنه، یه سری ایرادات نگارشی و فنی بود که اقای clay بهشون اشاره کردن و منم موافقم باهاشون، اون کلمه زاور دررفته هم اصلش زهوار دررفته است :) (rose)


    •   asal173
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • جالب بود احسنت


    •   tnhaei
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • منم یه صفری ام


    •   Willydelrey
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • سلام بچه ها رمانم رو با اسم لیلی و دیوانه میتونیدبخونید
      ژانر رمان اروتیک
      هات و سکسی پیام بدین تو تل لطفا فقط برای دریافت رمان پیام بدین
      leyli_va_divane


    •   Nikolfidas
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • مخاطب خاص لاولی :
      اینجا یه مشت کس مغز ریخته که منتظرن همون اول بگی کردم توش و کس مغزها جق بزنن یا یه مشت کس دست که فقط واسه کس مغزها از کردن ننه ها و ابجی و عمه و غیر میگن که کس مغز ها جق بزنن عامووووو این سبک داستانها به مخ این کس مغزها نمیرسه در ثانی من نمیدونم چرا همش سبک داستانهای سنگین فقط شده خیانت جنایت و ...... یه مقدار شادش کنین بعد بنویسین


    •   mina.hisss
    • 2 هفته،1 روز
      • 6

    • 34 گلم. وقتی میخونمت حس نمیکنم با شعورمون بازی میکنی. دوست دارم قلمتو.


    •   Iraniazadpars56789
    • 2 هفته،1 روز
      • 4

    • درود فراوان اول خدمت نویسنده عزیز وبعد دوستان با فهم سایت ...،،،
      باز هم عین همیشه عالی بود..زیباوروان وقابل باور ولی فقط خیلی گنگ فضا رو تو داستان جابجا کردید تا جایی که فکر میکردم سوتی دادی تا میانه داستان تقریباوفکر میکنم داستان دوپله بالاتر از اونی بود که باید در این سایت باشه ولی باز از ارزش داستان چیزی کم نشد چون با اشتیاق خوندم وخوشهالم که داستانی دیگه ارسال کردید که ارزش وقط گذاشتن برای خوندن رو داره و امیدوارم بیشتر داستان های شما در این بخش ببینم .،
      باعث افتخار هست که لایک سیوپنجم رو تقدیم کنم ولی نمیدونم به چه علت داستانی به این زیبایی اینقدر دیس گرفته وامیدوارم دلسرد از نوشتن نشید چون قطعا کسانی هستند که قلم شما رو در این بخش فقط دنبال میکنن وباعث خوشهالی انها خاهد بود ادامه داشتن داستانهایتان ..،،،
      منتظر داستان بعدی شما هستم


    •   Taabad
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • لایک ۳۷.موفق باشی


    •   Nikolfidas
    • 2 هفته
      • 1

    • 38


    •   SexyMind
    • 2 هفته
      • 2

    • متاسفانه نوشته هاتون با سلیقه من جور نیست فقط واسه بهتر شدن کارتون پیشنهاد میکنم رو ویرگول و نقطه بیشتر وقت بذارین چون درست رعایت نمیشن...
      موفق باشین :)


    •   Raha.1612
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • یه جور روایت دارک فتیش نبود؟


    •   Forever.Love
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • دیسلایک کردم به دلایل زیاد که عمده ترینش اینه:
      قهرمان قصت چرا یه راست نرفت کلانتری و رفت راحت خوابید؟
      اصلا برامن قابل قبول نیست که چنین کسی اصلا بتونه بخوابه به این راحتی و با چنین وضعیتی. زیادی ریلکس نبود به نظرت؟
      یه دخترکه شاهد چنین قتلی بوده از اونموقع شب تا یازده فردا تو پارک؟ا به نظرم چنین کسی حداقل تا چند روز خواب نداره.
      به این آسونیام که شما فکر میکنی و نوشتی اصلا نیست
      فکر شده تر بنویس


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو