داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

من یک مادرم

1399/06/21

بد ترین نوع قتل، کشتن انگیزم بود. اون مثل یک قاتل حرفه ای بود… .
از راننده خواهش کردم منو به بندر آستارا برسونه. احساس می کردم هنوز به این شهر تعلق دارم. این شهر و آدماش خیلی وقت بود که از یکنواختی خارج شده بودن. مدت زیادی بود که به شهر خودم نیومده بودم و خانوادمو به خاطر اون سیاه دل نمک نشناس ول کرده بودم.
البته خانواده که چی بگم… مگه میشه اسمشو خانواده گذاشت؟ یه خواهر معتاد که هر شب بغل خیابون وایمیستاد و هر چی پول از تن فروشی می‌گرفت خرج موادش می‌شد؛ یه بابایی که از شش سالگیم ندیده بودمش و مرده و زندش برام فرقی نداشت؛ تنها کار خیری که برامون کرده بود یه خونه‌ی پنجاه متری واسمون به ارث گذاشته بود؛ یه مادر مریض که فقط رو ویلچر می‌نشست و خرج دوا و درمونش کمرمو تا زانو هام خم کرده بود.
تا چشمام به شن ساحل خورد؛ با عجله در ماشین رو باز کردم و خودمو به لب دریا رسوندم؛ مغزم خالی شده بود از درد و فکرایی که تموم شب مثل ارتش هیتلر توی سرم رژه می‌رفت. فقط فکرم این بود که خودمو به آب بزنم و کمی از سنگینیه جسممو به دریا بسپرم تا با خودش به نا کجایِ فراموشی ببره.
آروم آروم ولی بدون ترس تا جایی رفتم که، زانوهام توی آب فرو رفت وبه خطی که دریا به آسمون می رسید خیره شدم. چشمام رو بستم و همه ی بغض و هر دردی که داشتم، روی صورت دریا با فریاد خالی کردم. با صدای راننده برگشتم و نگاش کردم؛ ترسیده بود و فکر می کرد میخوام خودمو بزنم به آب و خلاص! ولی هنوز اونقدری قوی نشده بودم که بتونم خودمو غرق کنم. البته خیلی وقت بود که توی تعفن کثافت غرق شده بودم. با صدای بلند گفتم: “نترس… فقط دارم مشکلمو با این دریای مغرور حل می کنم”.
مبهوتِ طلوع نارنجی آفتاب و رنگ آبیِ دریا شده بودم که بهم گره خورده بودن و همدیگرو تکمیل می‌کردن. خورشید خسته تر از من بود و کامل خودشو بهم نشون نمی‌داد. هیچ دکتر و دوایی نمی‌تونست خستگی روحمو درمون کنه و سنگینی توی گلوم منتظر یه جرقه بود تا مثل انبار باروت منفجر بشه. بغضمو به زور قورت دادم؛ زانو هامو به گِل دریا چسبوندم و مشتامو رو سطح آب کوبیدم و داد زدم: “خسته شدم لعنتی! خسته شدم! می فهمی…”. خیلی حال گریه داشتم ولی چشمام خیال باریدن نداشت.
اونقدر دردمو داد زدم که دیگه نه دردی توی وجودم حس میکردم, نه صدایی مونده بود که بخوام دوباره سر این دریای آرومِ زبون نفهم فریاد بکشم…!
آروم آروم با پا هایی که خیال راه اومدن باهام نداشت از آب خارج شدم و شماره‌ی میترا رو گرفتم.


خیلی خسته بودم و از میترا خواستم حسابمو جمع کنه تا خستگیمو به حموم خونمون ببرم. ولی میترا پافشاری می‌کرد که یه مشتری سمج داره میاد و ازم خواهش کرد کمی صبر کنم. با تعجب از میترا پرسیدم: “ساعت یازده شب، کدوم آدم عاقلی میاد آتلیه؟!” میترا با خنده‌ای دستمو تو دستاش فشرد و با برداشتن کیف و سوییچ ماشینش از در مغازه خارج شد و منو بین سوالای بدون جوابم رها کرد.
خیلی مدیون میترا بودم. اون تنها کسی توی دنیا بود که با این که هم خون نبودیم ولی مثل یه خواهر باهام رفتار می‌کرد و اجازه نمی‌داد کمبودی احساس کنم. از این تازه به دوران رسیده های پول ندیده نبود و از اولش چشم و دلش سیر بود.
وقتی که به خاطر نداری و بدبختی با اون سِنِ کَم تو حَرَمِ خونه‌ی علی موتوری تن فروشی میکردم، از اون چاه کثیف بیرونم کشید و بهم امید زندگی داد. بهم یاد داده بود اجازه ندم هیچ مردی به عنوان یه عروسک جنسی نگام کنه. اون بهم غرور و انگیزه زندگی کردن داد.
تو خیال خودم غوطه ور بودم که با دیدن مرد آشنایی به خودم اومدم. سعی کردم حسمو بین کلماتم قایم کنم. نگاهمو از کت و شلوار مشکیش تا چشمای عسلیش بالا بردم و هول پرسیدم: “آقا ناصری امری داشتین؟” انگار مرد اونور میز خودشو برای همه‌ی حرفام آماده کرده بود و با دست چپش مو های جو گندمیشو بالا داد و گفت: “از جعبه و شیرینیم مشخص نیست؟ فکر کردم میترا خانوم باهاتون صحبت کردن.” خیلی سعی می‌کردم جلوی حسی که بهش داشتم مقاومت کنم. گفتم: “آقای ناصری چند بار بهتون بگم من تو شرایطی نیستم که وارد رابطه‌ای جدی بشم خودتون که خوب میدونین خانوادم چطورن و چه گذشته‌ای داشتم به نظرتون مادرتون قبول میکنه شخصی مثل من تو زندگیتون باشه؟”
بی توجه به معنی حرفام احساس می‌کردم فقط صدامو میشنوه و با نگاه خیره به چشمام جواب داد: “مگه قراره با خانوادتون ازدواج کنم؟ خودم یه خونه رهن می‌کنم و یه جشن کوچیک می‌گیریم و میریم سر زندگیمون! خودتون میدونین نگار خانوم دست از سرتون بر نمیدارم پس بهتره راضی بشین.”
کلمه های آخرشو طوری جدی و دونه به دونه به سمت قلبم شلیک کرد که بندِ دلم پاره شد. احساس ضعف می‌کردم جلوی جذبه‌ی مردونش. خیلی قبل تر از اون روز، خودمو بهش باخته بودم. روشو ازم برگردوند و به سمت در مغازه رفت و گفت: “تا فردا! لطفا تا فردا تصمیمتونو به من بگین.”
خبر نداشت که تصمیم خودمو گرفته بودم و نیازی به فکر کردن نداشتم. وقتش رسیده بود تا یه زندگی جدید برای خودم بسازم. از سعید هیچ انتظاری نداشتم و فقط ازش خواستم از این شهر بریم یه جای دیگه زندگی کنیم. سعید توی آستارا خونه‌ی مجردی داشت و خانوادش تهران زندگی میکردن. فامیل سعید از اون خانواده های سنتی بودن و دستشون به دهنشون می‌رسید. ولی مطمئن بودم مامانش هیچوقت منو به عنوان عروسش قبول نمیکنه.
یه خونه پایین شهر تو تهران گرفتیم و خیلی زود با یه جشن کوچیک که فقط دوستامون دعوت بودن به خونه‌ی خودمون رفتیم. با پول پس اندازمون یه تاکسی خریدیم و سعید مشغول کار شد.
تا شش ماه اول همه چی خوب بود تا اینکه رفتارای سعید به کلی عوض شد. زندگی داشت رنگ عوض می کرد و روی سیاهش رو به من نشون می داد. شک، مثل خوره به جون سعید افتاده بود ودیوارِ اعتماد بینمونو هر روز بیشتر از قبل خراش میداد.
دو هفته‌ای می‌شد که پریودم عقب افتاده بود؛ تصمیم گرفتم بعد از اینکه رفت سرِ کار، پیش دکترم برم. وقتی که دکترم بهم گفت باردارم حسابی ذوق کردم و خیلی خوشحال شدم. شاید این قضیه باعث می شد دوباره زندگی و سعید به من روی خوش نشون بِدَن؛ اما…
سعید دَمِ در دستاشو به سرش گذاشته بود و منتظرم بود؛ تا منو دید عین جن زده ها به سمتم اومد و با دستای پر قدرتش تا جون داشت به سر و صورتم کوبید. شوکه شده بودم از رفتار سعید و با دیدن همسایه ها سرمو پایین انداختم. با اینکه خون تو دهنم جمع شده بود؛ آروم گفتم: “زشته سعید! همه دارن نگامون میکنن.” مچ دستمو گرفت و در حالی که زیر لبش هی به من و خانوادم فحش میداد، منو به سمت خونه کشید.
تو گوشه ای کنج اتاق کز کرده بودم و خیره به چشماش اشک می‌ریختم. صداشو بلند کرد و گفت: “میدونستم داری بهم خیانت میکنی؛ گوشیتو بده ببینم زیر کی خوابیده بودی.” با صدای آرومی گفتم: “بخدا داری اشتباه فکر میکنی با من اونطور حرف نزن، من هرزه نیستم.” انگار بنزین ریختم رو آتیش وجودش و بلند داد زد: “لاشی… خفه شو…”. گوشی رو از کیفم بیرون آورد و بدون توجه به برگه سونوگرافی که از کیفم به زمین افتاد؛ گوشیمو زیر و رو کرد. وقتی نتونست چیزی پیدا کنه عصبی تر شد و گوشی رو با تموم قدرتش به دیوار کوبید.
به زور بلندم کرد و دستشو دور گردنم قفل کرد و گفت: “تو که رمانتیک دوس نداری تو رو باید مثل سگ بکنم تا نفست در نیاد و بعد من نری زیر خواب یکی دیگه بشی؛ آره اشک تمساح بریز ولی دیگه دلم برات نمیسوزه؛ با تو باید اینطور رفتار کنم، بعدشم ولت کنم همون جایی که بدنتو به نمایش میذاشتی…”.
در حالی که به سینه هام چنگ میزد مدام تکرار می‌کرد “طوری میکنمت که یادت باشه صاحب داری جنده!!!”
اون لحظه، توی احساسات ضدو نقیض خودم غرق شده بودم. وقتی بدنش با شدت به تنم می‌خورد، تو مرز بین درد و هوس گیر کرده بودم. کمترین کاری که همیشه برای تحریکم انجام می داد، فشار دادن لباش روی لبام بود؛ ولی با گاز گرفتن لبام فقط خون بیشتری توی دهنم جمع میشد و این عذاب عمیق که جاش روی بدنم میموند تا عمق روحم رخنه می‌کرد.
همینطوری با خودش حرف می‌زد و با یه حال غضب و شهوت، آلتشو محکم توی عمق وجودم فرو می‌برد؛ ولی من انگار تهی از احساس شده بودم و به جز ناله های بی رمقی که به زور از ته گلوی خودم بیرون میومد، نه چیزی حس می‌کردم و نه چیزی رو می‌شنیدم. وقتی فشار دستشو روی کمرم بیشتر کرد؛ به خودم اومدم و یه جیغ بلند کشیدم. اشک آروم از گوشه‌ی چشمام چکید. دوست نداشتم با من اینطور رفتار کنه؛ هیچوقت دوست نداشتم تحقیر بشم و غرورمو زیر پاهاش له کنه…
با یه حرکت منو چرخوند و خودشو محکم به روم انداخت. با دستای سنگینش چند ضربه‌ی محکم روی سینه هام زد. بدنم بی حس شده بود و مثل عروسک خیمه شب بازی، تسلیم هوس سعید بودم. در حالیکه تو یه باتلاقِ کثیف، دست و پا می‌زدم، ته مونده‌ی غرورمو با نفسم از گلوم بیرون فرستادم؛ صدای مردونش کلفت تر شد و همه‌ی مایع چسبناک و لیزشو روی آلتم خالی کرد.
توی کل بدنم احساس خستگی می‌کردم. سعید با حرص و عجله لباساشو تنش می‌کرد. به خودم جرئت ندادم تا ازش سوالی بپرسم؛ در حالی که به سمت در می رفت با لحن تند و سرد گفت: “از این به بعد حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون! فهمیدی یا بازم بگم؟”. بعد از بیرون رفتن سعید، توی افکار گنگ خودم غرق شده بودم که فکر مادر شدنم همه‌ی خستگی بدنمو از یادم برد و با لبخندی دستمو روی شکمم کشیدم. لحظه لحظه‌ی مادر شدنمو توی ذهنم تجسم کردم.
تصمیم گرفته بودم تا سعید ازم معذرت نخواسته باهاش قهر باشم و حرف نزنم. تا نیمه‌ی شب دراز کشیده بودم و چشامو به در دوخته بودم. با همه اتفاقاتی که افتاده بود؛ بازم دوست داشتم وجود مردونشو توی خونه‌‌ای که تک به تک آجرهای اعتمادش لق شده بود حس کنم. وقتایی که شب دیر به خونه میومد احساس ترس می‌کردم و عادت کرده بودم تا خونه نیومده نخوابم. چشام سنگین شده بود؛ انگار چند دقیقه بود که به خواب رفته بودم که با شنیدن صدای تلفن خونه از خواب پریدم…
با عجله لباسامو پوشیدم و با تعجب از این که چرا سعید ماشین رو با خودش نبرده؛ سوییچ ماشین رو برداشتم و به سمت بیمارستان حرکت کردم. پُرس و جو کردم تا به اتاقی که سعید بستری بود راهنماییم کردن. پای سعید تو گچ بود و پرستار توی سِرُم سعید آرامبخش تزریق می‌کرد. با حسِ دردی که توی صداش موج میزد به زور گفت: “مگه نگفتم از خونه بیرون نیا”. خشم و پشیمونیِ صداش تویِ ذوقم می زد. حرفاش اصلا برام مهم نبود؛ من فقط نگران حال خرابش بودم.
از در اتاق بیرون رفتم و دنبال پرستارش راه افتادم. پرستار به سمتم چرخید و گفت: “بله بفرمایین”.
گفتم: “آقای پرستار، من همراه آقای ناصریم؛ وضع پاش چطوره”؟ در حالی که انداممو برانداز میکرد جواب داد: “شاید یه بار دیگه هم عمل بشه ولی چون راننده بعد از تصادف فرار کرده شما باید خرج عملشو از جیب خودتون بدید”.
با تشکر کردن از پرستاری که نیشخند مسخرش روی برجستگی سینم گیر کرده بود به سمت اتاق سعید رفتم.
بدون توجه به نیش و کنایه هاش که بعد از رقیق شدن مرفینش روی تک به تک سلول های عصبیم مثل اسید کار می‌کرد؛ کل شب رو چشم روی هم نذاشتم؛ تمومِ دردایی که توی مغزم مرور میشدن؛ حتی یه لحظه هم نتونستن باعث بشن احساس ضعف کنم و پا پس بکشم.
صبح زود وقتی که توی خواب عمیقی غرق شده بود با بوسیدن صورتش ازبیمارستان خارج شدم. تصمیمم رو گرفته بودم ولی چه فایده، کسی سوار تاکسی که یه زن رانندش بود؛ نمیشد! چند نفری که سوار ماشین میشدن موقع تنها موندنشون نگاهی بهم میکردن و بعد از دریدن بدنم از روی لباس هایی که تو گرما بهم حس خفگی میداد؛ از سیاست های روحانی حرف پیش می کشیدن و وضع مملکت رو خراب قلمداد می‌کردند تا به جایی برسن که یه زن چرا باید با تاکسی کار کنه و …!
ولی قرار نبود جلوی نگاه های پر از هوسِ مردایی که باهاشون برخورد داشتم، تسلیم بشم. داشتم کم کم از جور کردن اون همه پول برای خرج بیمارستان نا امید میشدم که فکری به مغزم رسید.
پیش آقای رضایی رفتم. آقای رضایی صاحب آژانس محله از دوستای دبیرستان سعید بود. بعد از تعریف کردن کل ماجرا، در حالی که نگاهش قفل بخار چایی رو میز بود و ریش سیاه بلندشو می‌خاروند گفت: “عیب نداره؛ میتونین اینجا کار کنین. ولی کاش قبول می‌کردین من این مبلغ رو بهتون قرض بدم”. با اینکه نگران جواب منفی رضایی بودم، با شنیدن حرفاش کمی آروم شدم. حتی دلم نمی خواست به عکس العمل سعید فکر کنم که چقدر از این کارم عصبانی میشد. چند بار پشت سر هم ازش تشکر کردم.
بعد از سرویس آخرم، واسه سعید شام گرفتم و به بیمارستان رفتم. خیلی خوشحال بودم که پرستار شیفت شب عوض شده بود. بعد از حرف زدن با سعید و دادن شامش بهش گفتم که خستم و به خونه میرم. به آقای رضایی گفته بودم که بعد ساعت دوازده خودم تو آژانس میمونم و کار می‌کنم؛ با اینکه قبول نمی‌کرد و کارِ خلافی بود ولی اجبار من باعث شد قبول کنه و قرار شد اگه مشکلی پیش اومد بهش زنگ بزنم.
تو شیفت شب فقط یه سرویس واسم افتاده بود و حسابی خسته و کلافه شده بودم. تن خستمو به بالکن آژانس رسوندم و سعی کردم کمی بخوابم. پلکام هنوز سنگین نشده بود که گوشی آژانس زنگ خورد. یه سرویس خوب و پر از پول بهم افتاده بود که باید می رفتم کرج تا از کشتارگاه به تهران گوشت بار بزنم. ولی حرفای شاگرد آقای قصاب پر از تعجب بود. تو اون یک دقیقه‌ای که باهاش حرف زدم چند بار تکرار کرد اونجا فقط خودتونین…؟ خودتون میاین برای سرویس…؟
مَرد قصاب با دیدن من اخماش بهم گره خورد و با لحن جدی منو رد کرد و به شاگردش گفت: “مگه هزار بار بهت نگفتم سرویس به زن جماعت نمیدم”. اون لحظه خالی از همه‌ی فکرام بودم و از ماشین پیاده شدم و با قدم های محکم به سمت مرد قصاب راه افتادم. چند باری با تموم وجودم آقا خطابش کردم؛ در حالی که صدای من براش هیچ اهمیتی نداشت عصبی شدم و داد زدم: “مگه جرمه یه زن این وقت شب کار میکنه؟ باشه آقا برو یه مرد پیدا کن گوشتاتو بیاره”.
همین حرفم کافی بود تا به سمتم بچرخه و در حالی که چشمای درشت و سبزشو به چشمام دوخته بود با صدای بلندی گفت: “پسر، اون دو تا دَبه رو بزار تو ماشین خانوم و خودتم باهاش برو”. پشت سرش راه افتادم و داخل مغازش شدم. در حالی که دسته پول هارو از گاو صندوقش در می‌آورد و با وسواس می شمرد گفت: “این دو تا دَبه بهونه بود. شاگردم تازه اینجا اومده از اونورم صاحب کشتارگاه ازم پول میخواست گفتم حساب کتابو دستِ یکی بدم که قابل اعتماد باشه یه وانتی هم اونجا داره گوشت بار میزنه. میری اونجا فقط این چک و پول هارو به صاحب کشتارگاه میدی؛ دست به سیاه سفیدم نمی زنی”.
بعد از بار زدن و دادن امانتی به صاحب کشتارگاه برگشتم تا کرایمو از مرد قصاب بگیرم… .
چاقو هاشو زمین گذاشت و پیشبندشو در آورد؛ یه آهی از سَرِ حسرت کشید و گفت: “دختر بیچارم هم سن تو بود که باهاش بحثم شد؛ وقتی داشت از خونه فرار می‌کرد با ماشین رفت ته دره… از اون روز به بعد فقط داغش تو سینم مونده… واسه همین دوست ندارم بلایی که سر دخترم اومده سر یه دختر دیگه بیاد. بعدِ رفتنت زنگ زدم رضایی و باهاش حرف زدم. بهم گفت چه مشکلی داری”.
در حالیکه بسته‌ی پول رو به سمتم می‌گرفت به حرفاش ادامه داد و گفت: “این پولو بهت قرض میدم؛ هر وقت دیه گرفتی بیار پسش بده. ولی فکر نکن اینو از سر دلسوزی بهت میدم فقط میخوام کارِت لنگ نباشه. این شهر پر از نامردیه، از مردونگی به دوره که یه زنو تو این گُه دونی تنها بذارم؛ البته تو رو به چشم یه غریبه نمی‌بینم تو مثل دخترمی”.
راضی نبودم از کسی پول بگیرم ولی مرد قصاب بر خلاف آدمای دیگه به خاطر ترحم این لطف رو بهم نمی‌کرد. اگه ذره‌ای حس می‌کردم از سر رحم این پولو میخواد به من بده کمکشو رد می‌کردم. با خودم فکر کردم، هنوزم تو این شهر بی‌ در و پیکر مردایی پیدا میشه که بشه بهشون تکیه کرد. دستمو به سمتش دراز کردم و رو به چهره‌ی اخمو و شکستش لبخندی زدم و با تشکر کردن ازش به خونه رفتم تا چند ساعتی استراحت کنم… ‌.
چشامو که باز کردم با دیدن ساعت از جام پریدم و زود لباس پوشیدم تا به بیمارستان برم و کارای ترخیصی سعید رو انجام بدم. خیلی دیر کرده بودم؛ حتی وقت نبود خود سعید رو ببینم. به سمت امور مالی بیمارستان رفتم و بعد از چند نفر سر نوبتم برگه‌ی ترخیص رو پر کردم.
آقای اونور میز اسم سعید رو توی کامپیوتر سرچ کرد و بهم گفت: "یکی دو ساعت پیش یه خانوم هزینه رو پرداخت کرده و ایشون رو ترخیص کرده. با تعجب پرسیدم: “میشه بگین کی کارای ترخیصشونو انجام داده”؟ نگاهی به صفحه‌ی کامپیوتر انداخت و گفت: “خانوم مهدیه ناصری”… .
چند بار به در کوبیدم و با باز شدن در، ملوک خانوم تو چهار چوب در ظاهر شد. با دیدن من تُرش کرد و گفت: “چیه چی میخوای اینجا؟” با صدای لرزونم جواب دادم: “میشه چند دقیقه سعید رو ببینم، ازتون خواهش می‌کنم”. مهدیه با گفتن مامان کیه خودشو به دم در رسوند و ملوک خانوم با دیدن دخترش جون گرفت و گفت: “زندگی رو واسمون تباه کردی! حالا بازم میخوای پسرمو ازم بگیری دختره‌ی بی همه چیز…”.
سرمو پایین انداختم و گفتم: “لطفا با من اینطور حرف نزنین”.
با دستاش به بازوم چنگ انداخت و با کمک مهدیه منو سمت حیاط خونه کشید و در حالی که به زمین افتاده بودم موهامو محکم میکشید. به زور تونستم موهامو از چنگ ملوک خانوم و سر و صورتمو از لگد های مهدیه نجات بدم و بدون توجه به دردی که توی وجودم حس می‌کردم فحش هاشونو به جونم گرفتم و با گفتن: “سعید این رسم مردونگی نیست” از در خونه بیرون رفتم.
کلید خونه و ماشین و انگشتر بختمو با تموم خاطراتی که توی این مدت از این خونه داشتم رو تو کمد جا گذاشتم. مدارکمو برداشتم و به همراه برگه‌ی سونوگرافی توی کیفم گذاشتم. بعد خارج شدن از خونه به همه‌ی آجر های لق خونه چشم دوختم و نفس عمیقی کشیدم. پول آقای قصاب رو به آقای رضایی دادم و بدون جواب دادن به سوالاش از آژانس بیرون اومدم.
روی خط ممتد، خیابون ساکت و آروم قدم می‌زدم. تهی از هر حسی بودم و فکر مادر شدنم به روی لبام لبخند هدیه می‌داد. شماره میترا رو گرفتم و بدون سلام کردن بهش گفتم: “دارم میام پیشت”.


هر بار که چشمامو باز می‌کنم، امیدوارم وسط این سردرگمی نباشم؛ روی تخت خواب دونفره‌مون بیدار شم یا سرمو از روی میز تحریرم بردارم و در حالی که جای قلم انگشتم به خواب رفته، بدون سردرگمی فقط جایی که به خواب رفته رو بمالم.
نیاز دارم خاطرات این یک سال رو از مغزم پاک کنم. ولی افسوس که خاطرات همیشه می‌مونن؛ عین جای زخمای عمیق! و این ثانیه ها هستن که مثل نمک روی این جراحت را همیشه باز نگه می‌دارن. بعضی از خاطرات درد دارن و برای بعضی از دردها هیچ مسکنی برای التیام وجود نداره.
چشامو باز کردم ولی این سردرگمی بازم یقه‌ی منو ول نکرد. از آیینه‌ی آرایش نگاهی به خودم کردم. چشمای کشیده‌ای که با گریه و بغص پریشب پف کرده بود و اطراف رنگ عسلی قرنیش کاسه‌ی خون بود. آرایش کمی که روی چهرم بود به صورتم مالیده شده بود و روی صورتم و گونم به جز کبودی، خط پیری افتاده بود.
خورشید با دریا قهر کرده بود و خیال آشتی کردن نداشت. دستامو به موهام کشیدم و درد رو توی همه‌ی وجودم حس کردم. شالمو رو سرم مرتب کردم و با دیدن دریا ذوق زده شدم. باید تو همین چند قدم، از ماشین تا دریا مهم ترین تصمیم زندگیمو می‌گرفتم. با روزنه‌ی امید به آینده‌ای که نمیدونستم چه نقشه‌ای برام کشیده با تموم وجودم تصمیم گرفتم بچه‌ی شکممو نگه دارم. به خودم قول دادم هیچوقت نفهمه که باباش کیه و کجاست. ولی هیچوقت اجازه نمیدم تو زندگیش کمبودی احساس کنه.
اگه بچم پسر بود بهش یاد میدم هیچوقت توی زندگی کسی نصفه و نیمه نباشه. اگه عاشق باشه پای عشقش مردونه بمونه. اگه با یکی رفیق شد هیچوقت رفیق نیمه راه نباشه.
اگه بچم دختر میشد بهش یاد می دادم اگه کل دنیا جلوی حسشو گرفت، پای عشقش بمونه و هیچوقت کم نیاره؛ ولی واسه پشت خودش دیوار بخره و به هیشکی کاملا تکیه نکنه.
سعید مثل یه قاتل حرفه ای انگیزه ی زندگی کردن رو توی وجودم کُشت؛ ولی هیچوقت نتونست انگیزه‌ی مادر شدن رو ازم بگیره…
من به تاوان مادر شدنم فهمیدم، سکانس آخر تموم عاشقانه های دنیا تنهاییه…

نوشته: Secretam


👍 63
👎 26
102500 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

915758
2020-09-11 00:19:58 +0430 +0430

اول داستانت شبیه《شاید برای شما اتفاق بیقتد》بود

3 ❤️

915763
2020-09-11 00:24:17 +0430 +0430

این داستان رو تقدیم میکنم به همه‌ی زن های سرزمینم که هیچوقت به بعضی از خواسته هاشون نرسیدن.

پ.ن: ممنون از آرش کریمی عزیز که تو ادیت این موضوع خیلی بهم کمک کرد.


915782
2020-09-11 00:41:01 +0430 +0430

نویسنده محترم هر کجا هستی سلامت باشی.


915792
2020-09-11 00:56:42 +0430 +0430

چه عجب امشب با وجود این همه داستان چرت ، یه داستان خوب خوندیم .
فقط میتونم بگم خوب بود و دردناک.
لایک به قلم خوبتون


915793
2020-09-11 00:58:44 +0430 +0430

ناموسا پشمام
جذاب بود،تا آخرشو خوندم


915802
2020-09-11 01:19:07 +0430 +0430

هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد
هنوزم میشه تسلیم شب و اسیر کابوس نشد
میشه باز سنگر از ترانه ساخت و به غراب سر نسپرد
هنوزم میشه عاشق شد و از ستاره مایوس نشد
هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد

تقدیم به مادرانه شما…


915808
2020-09-11 01:26:46 +0430 +0430

Pragmatism
شابد برای هر کس اتفاق بیفتد!

Daland
شرمنده که داستانم کامل باب میلتون نبود

آقای حشفه
ممنون دوست خوبم شاد و خرم باشین

Cleverman
ممنون از شما خوشحالم که دوست داشتید

Kourdestan
خوشحالم که دوست داشتید

Khanegah725
ممنونم از متن زیباتون

در آخر خوشحالم از دیسلایک های بدون نقدکه یه عده‌شون حتی یه دنبال کننده و لایک هم ندارن. این بهم نشون میدن راه رو دارم درست میرم و یه عده دارن خودشونو اذیت میکنن. ممنونم از تک شما عزیزان…


915810
2020-09-11 01:29:37 +0430 +0430

عالی


915826
2020-09-11 02:05:58 +0430 +0430

قلم روان و فصیح، از نویسنده ای توانا.
خودت و داستانهات رو خیلی دوست دارم.
ممنون از داستان زیبایت.

موفق باشید.


915837
2020-09-11 02:42:34 +0430 +0430

لطافت قلمت چقدر دل نشین بود … شن های ساحل اون شهری که اسم بردی …!!! ادامه بمونه برای فردا


915841
2020-09-11 02:59:45 +0430 +0430

داستان غم انگیز و تراژدیک بود ولی میتونستی رو شخصیت سعید بیشتر کار کنی وقتی که خبر بارداری خودت را بهش میدادی واون بیخیالت میشد مادر شدنت بیشتر خودش را نشون میداد امیدوارم همیشه شاد باشی.


915846
2020-09-11 03:24:43 +0430 +0430

داستانای زیادی گزاشته میشه تقریبا ولی داستان شما متفاوت بوداونقدی روان که میشد درک کرد و حس کرد موضوعو
بخش اجتماعیو کامل خوندم و تنها بخشیم هست که علاقه دارم بهش و میشه گفت که مال شما جزو بهترینا بود

امیدوارم هرکجا هستید سلامت و همچنین موفق باشید 🌹


915847
2020-09-11 03:41:43 +0430 +0430

این کاملن کپی از یه فیلم سینمایی اسمش یادم نمیاد
ماشینشونم تاکسی نبوده و وانت بار بود ی ماشین درب و داغون دقیقن‌داستان فیلم رو بازگو کردی خسته نباشی

2 ❤️

915853
2020-09-11 04:57:57 +0430 +0430

Lucky.man
ممنونم از لطفت رفیق جان

Woodpecker
اگه عمری باشه و این فیک های بدون مخاطب پا پیچم نشه سعی میکنم بازم بنویسم.

Jamesdane
رو شخصیت سعید نمیتونستم بیشتر از این کار کنم چون واقعا داستان طولانی و حوصله بر میشد. ببخشید که یکم ناقص شده…
Sp_mhd
شما همیشه به من لطف داشتین و تو اکثر داستانا ازم حمایت کردین ممنونم ازتون که اینقدر درکتون بالاست

Mardtanhaaaa
لطف کنین اسم فیلم رو بگین و اگه براتون زحمت نیست واسه خودتون حساب باز کنین. این مدلی خیلی بهتر میشه براتون عزیز.


915854
2020-09-11 05:08:17 +0430 +0430

اینجا یه سایت سکسی هست و این داستان انقدر طولانی بود که من اوایلش و خوندم خسته شدم فقط تشکر بخاطر داستان ترک جق وگذاشتن اون تو اینجا کلی جقی میشناسم باخوندن داستانت جق و ترک کردن وکلا از سکس متنفر شدن

2 ❤️

915856
2020-09-11 05:24:26 +0430 +0430

خوب بود

بعضی جاها گنگ بود و موضوع تصورات سعید در مورد تو، بطور کامل مبهم موند. در کل خوب بود.

ها کـُ‌کا


915857
2020-09-11 05:30:33 +0430 +0430

قشنگ بود ولی بچه رو نباید نگه داری وقتی دنیا بیاد روزی صد بار ارزوی مرگ میکنی


915859
2020-09-11 05:40:22 +0430 +0430

خیلی عالی بود نوشتار قوی داستان قوی و مخاطب رو تو داستان نگه میداره
مهم تر از همه اجتماعی بودن اونه و بدور از چرت و پرتهای تخیلی
ممنون که مودبانه نوشتی و از الفاظ مستقیم استفاده نکردی
به نظرم با حیاء ترین داستانه شهوانی بود😀👏


915872
2020-09-11 06:54:54 +0430 +0430

قشنگ بود
مرسی از قلمت


915876
2020-09-11 08:05:33 +0430 +0430

چه عجب یه متن خوب وعالی پست شد خسته نباشید


915892
2020-09-11 11:11:13 +0430 +0430

لایک داشت . دمت گرم . امیدوارم واقعی نباشه


915893
2020-09-11 11:16:52 +0430 +0430

شاهکاری بود پر از غم
فوق العاده بود


915894
2020-09-11 11:19:39 +0430 +0430

یک مزخرف به تمام معنا

0 ❤️

915898
2020-09-11 11:29:48 +0430 +0430

👍👍👍👍👍

7 ❤️

915899
2020-09-11 11:33:11 +0430 +0430

بهترین و کاملترین داستان چند ماه اخیر رو امشب با این داستان تجربه کردم قلمت حرف نداره عالیییییییییییی


915906
2020-09-11 11:50:56 +0430 +0430

داستان به شدت تلخ و گزنده بود…

جدایی از ابهاماتی که بقیه دکستان اشاره کردند، قلم روان و نگارشتون ساده و بی آلایش بود که نوجب می شد مخاطب تا انتها همراه با ماجرا جلو بره…
اما اشکال بزرگ قصه، نه در نگارش اون بلکه در نگاه نویسنده به شخصیت زن داستان بود و او اینکه، زنی با چنین پیشینه و سابقه ای قطعا خیلی بیشتر هوش و حواسش رو به زندگی و جریانات اطرافش خواهد داد و از زجر و شکستهای گذشته به شدت درس گرفته و ترس از برگشت به اون نقطه اجازه نمیده که به همین راحتی زندگیش در جلوی چشماش نابود بشه…

زنی که برای جبران آسیبها، حاضر به مسافرکشی میشه، خیلی جنگنده تر و قوی تر با اتفاقات برخورد میکنه…

و در صورت شکست یه همچسن زنی، حتما اجازه نمیده بچه ای رو به دنیا بیاره که سرنوشتی شاید سیاه تر از مادرش داشته باشه…

البته این صرفا یک دیدگاه هست، هرچند که این نگاه برگرفته از اجتماعی هست که در اون زندگی میکنیم…

قلمتون مانا دوست عزیز

Lor Boy


915909
2020-09-11 11:54:26 +0430 +0430

هعی هعی چقد دردناک بود
ولی خیلی قشنگ بود مرسی

6 ❤️

915918
2020-09-11 12:19:11 +0430 +0430

Kokarostam
ببخشید برای گنگ بودن داستان. ولی مگه میشه نگار مغز سعید رو بخونه.

Kamranpoya7
ممنونم از نظرتون

Hamed3201
ممنونم ازتون دوست خوبم

Surena2021
مرسی که قشنگ خوندی

Smk13891024
ممنونم از لطفتون شما هم خسته نباشید

Turalyon_81
ایشالا عمری باشه بازم بنویسم

Arash2452
نه دوست عزیز این داستان واقعی نیست ولی این داستان واقعی اجتماعه.

Reza.texas
خوشحالم که دوست داشتین

West63
ممنون ازتون

6 ❤️

915924
2020-09-11 12:28:34 +0430 +0430

“سکانس آخر تموم عاشقانه های دنیا تنهاییه…”
مثل همیشه خوب و عالی و بدون نقص صدرای عزیز، جمله ی آخرت کلی بهم چسبید، احتمالا تو بیو اینستاگرامم بنویسمش
خسته نباشی رفیق، لایک با عشق❤


915927
2020-09-11 12:56:23 +0430 +0430

زندگی برای بعضیها فقط سیاهی و سیاهیه البته خیال نکنید مردها از این جور سرگذشتها یا دردها ندارن خیلی وقتها زندگی یه مرد هم اونقدر سخت و ناجوره و اونقدر بدشانسی میاره و سنگ تو مسیرش میفته که دلش میخواد فقط بمیره و راحت شه اما مساله اینه که خانمها راحتتر میتونن درد دل کنن و آقایون دردهاشون را میریزن تو خودشون افسوس امیدوارم عزیزم زندگی طرف شیرین و زیبای خودش را بهتون نشون بده و همواره موفق سلامت و کامیاب باشید


915932
2020-09-11 13:16:43 +0430 +0430

سفید دندون
جمله اخر رو داخل نت سرچ بزن تا بفهمی نویسندمون فقط زحمت کپی کشیده 😂 😂

تنهایی
سکانسِ آخر
تمام عاشقانه هاست …

2 ❤️

915933
2020-09-11 13:21:18 +0430 +0430

من باورم نمیشه زنه خبر بچه دارشدنشو نگه و چک و لگد رو بجون بخره.مثل فیلمهای ژاپنی بود😂😂
جالب بود که این وسط برعکس داستانهای دیگه شربت نقشی نداشت

4 ❤️

915935
2020-09-11 13:31:26 +0430 +0430

عالی بود

6 ❤️

915937
2020-09-11 13:43:16 +0430 +0430

درود بر همه مادران تنها! عالی بود

5 ❤️

915938
2020-09-11 14:05:36 +0430 +0430

خوب بود سکرت جان ولی در کل اگه بخوام رک صحبت کنم به پای داستان های قبلتون نمیرسه.
(البته این نظر شخصی منه)
ولی خب جذابیت های خودش رو داشت، امیدوارم باز هم ازتون بخونیم خسته هم نباشی.🌹❤

5 ❤️

915941
2020-09-11 14:17:30 +0430 +0430

کوره خاسی کورد ها سایتا ؟؟ یه کورد بکن میخوام ؟؟

1 ❤️

915942
2020-09-11 14:24:55 +0430 +0430

سلام داستانت رو کامل خوندم خوب مینویسی ولی چند تا مشکل داری. یکی اینکه این مدل داستان حالا چه بصورت فیلم چه بصورت نوشته قبلن ها هم مشاهده شده و چیز جدیدی نیست تنها کار شما یه کوچولو تغییرات داخلشه. دوم اینکه یه جاهایی یهو از رو مطلب گذر میکنی که نباید بکنی یه جاهای رو مطلب کلید میکنی که اونم نباید انجام بشه. ولی نوع نوشتنت خوبه ازش استفاده کن و سعی کن فکرت رو بکار بندازی و داستانی رو بنویسی که تکراری نباشه . طنز هم بنویس اگر بلدی

2 ❤️

915954
2020-09-11 15:16:25 +0430 +0430

خوب بود
.
.
ولی این داستان برای کسانی که به دنبال چیز دیگری هستن فوق العاده سنگینه

5 ❤️

915963
2020-09-11 15:59:53 +0430 +0430

عالی بود تا آخر خوندم
جالب بود تو این سایت همچین داستانی آپلود شد
موفق باشی

5 ❤️

915965
2020-09-11 16:08:40 +0430 +0430

دمت گرم؟ قشنگ می نویسی
شاید بشه این نتیجه رو گرفت که چه مرد چه زن نباید تمام گذشتش رو به طرف مقابل لو بده.

4 ❤️

915968
2020-09-11 16:22:50 +0430 +0430

ولی افسوس که خاطرات همیشه می‌مونن؛ عین جای زخمای عمیق!
تشبیهات زیبا. جملات روون. مثل همیشه عالی بود صدای عزیز. 🌹 👍


915976
2020-09-11 17:46:33 +0430 +0430

سلام‌…داستان که روایت کردین متن روان و خوبی داشت و متاسفانه باید اذعان کنم که بنده بخاطر شغل وکالتم مدام با این موارد برخورد و آشنایی داریم …در این کشور دختران و زنانی که حامی نداشته باشند به شدت در معرض اینگونه آسیب های اجتماعی قرار دارن

5 ❤️

915986
2020-09-11 19:19:09 +0430 +0430

نه داستان نوشتن بدرد نمیخوره
یه حرومزاده مثل امثال شریفی نیا ها و دخترش مهراوه و باندش میان و سوژه و تم داستانتو میدزدن و میرن باهاش فیلم و سریال میسازن خخخخ
من دنبال سرگذشتها و خاطرات و تجربیات واقعی هستم
نگفتی چرا یهو ازت سرد شد حتما عکسهای اونجوری ول دادی
نگاه کنین به پیج های لختی ها دنیا سلبریتی ها که مالتی ملیاردن یه عکس اونجوری ندارن اونوقت یه دختر پاپتی گدا شیارها و ترک های سوراخ کونشون هم معلومه

1 ❤️

915991
2020-09-11 19:45:22 +0430 +0430

چرت و پرت و حوصله سر بر
یک سومشو خوندم ، بس بود!

0 ❤️

915995
2020-09-11 20:32:20 +0430 +0430

صدرا جان باعث افتخار بود که قبل از انتشار تو قسمت داستانها، بار ها و بارها خوندم و لحظه لحظه رو تصور کردم…و هر بار هم به خودت گفتم که داستان رو دوست دارم…ولی بازم میگم خوب بود که بدونی با تمام وجود حسش کردم…ضمنا من کاری نکردم هر چی بود قلم توانای خودت بود …پایدار باشی رفیق خوب و خوش قلم…🌹🌹💖

5 ❤️

915996
2020-09-11 20:41:05 +0430 +0430

داستان خوبی بود ولی جاش تو شهوانی نیست این ژانر

4 ❤️

915999
2020-09-11 20:52:05 +0430 +0430

عالی بود . بعد از مدتها یک داستان خوبدخوندم

4 ❤️

916002
2020-09-11 21:19:24 +0430 +0430

Secretam عزیز

داستان خوب بود.لذت بردم.مرسی.
فقط چندجا به صورت خیلی ناگهانی ورق برمیگشت و این یه کوچولو توی ذوق میزد.تغییر وضعیتها باید یکم ملایم تر باشه.
لایک تقدیمتون

5 ❤️

916004
2020-09-11 21:28:13 +0430 +0430

خیال کردی یه بچه پس بندازی چی از آب میخواد در بیاد
یا یکی مث بابای کسکشش
یا یه سوسول تی تیش مامانی و گوشی بدست دست پرورده خودت

1 ❤️

916007
2020-09-11 21:46:36 +0430 +0430

ازین دست داستانا توی زندگی واقعی متاسفانه زیاده

5 ❤️

916010
2020-09-11 21:49:26 +0430 +0430

تفکر برانگیز بود باعث شد دست خایهام رو به دست به زیر چانه تقیر بدم

2 ❤️

916028
2020-09-11 23:40:50 +0430 +0430

من هیچی نفهمیدم 🙄سعید همون بود که اومد داخل مغازه

1 ❤️

916118
2020-09-12 01:57:56 +0430 +0430

تا حالا واسه هیچ داستانی کامنت نذاشتم ولی داستانت وادارم کرد که نتونم ساکت بمونم و بی تفاوت ازش رد بشم، داستانت عالی و قلمت فوق العادست ولی دلیل پیامم بخاطر موضوع متنت بود، بنظرم آدم یا نباید عاشق کسی بشه یا اگه عاشق کسی شد تا آخرش باید باهاش بمونه و نامردی نکنه ولی کار کارکتر خیالی این داستان عند نامردی بود و متاسفانه متاسفانه نامردی تو کشورمون دیگه خیلی زیاد شده و واقعا افسوس میخورم که سرنوشت قوم کوروش کبیر چنین روزی دچار شد، براتم آرزوی موفیقت میکنم.

2 ❤️

916176
2020-09-12 08:24:35 +0430 +0430

قشنگ بود ممنون

2 ❤️

916214
2020-09-12 13:18:01 +0430 +0430

کاش حداقل یه امیدی تو زندگیامون باشه… تموم زندگیمون سیاه شده کاش به همدیگه امید هدیه بدیم برای روزای بهتر. همین

3 ❤️

916283
2020-09-12 18:21:53 +0430 +0430

سلام و خواستم دو موضوع بگم، اول اینکه هیچ سررشته ای نه از داستان نویسی ن نقد کردن دارم، از کاری خوشم بیاد میگم خوش نیاد حرفی نمی زنم
خدایی تو فاز چیزی و جایی دیگه بودم کلا فراموش کردم و اینو تا آخر خوندم ای ول وخسته.
دوم اینکه جایی در مورد دیس لایک گفتید
عزیز وقتی یک عده اینقدر حس ندارنند جز داستان صابون بدست بخوانند توقع چی داری از اونا؟
دست مریزا برا این کارت 👏

3 ❤️

916323
2020-09-12 23:38:24 +0430 +0430

خیلی زیبا بود لذت بردم

2 ❤️

916331
2020-09-13 00:07:08 +0430 +0430

دوس نداشتم متاسفانه، دیس!

نمیدونم جریان چیه تازگی از هر 1000 داستان دوتاشو ب زور پسند میکنم، شاید باورت نشه ولی خودم داستان مینویسم و خودم هم تو ذهنم بهشون دیس لایک میدم!
گفتم که فکر نکنی باهات خصومت دارم…

1 ❤️

916356
2020-09-13 00:36:33 +0430 +0430

خیلی خوب بود مادر و خواهر سعید نامردو گاییدم تو اوج سرما رو یخ که کونشون یخ بزنه

1 ❤️

916399
2020-09-13 02:42:03 +0430 +0430

با بازی ساره بیات و امین زندگانی

0 ❤️

916402
2020-09-13 02:56:08 +0430 +0430

دردناک تنها چیزیه که الان تو ذهنم اومد … موفق باشی قلم روان و خوبی داری من ک جذب شدم

3 ❤️

916518
2020-09-13 15:57:20 +0430 +0430

👍 👏 👏

2 ❤️

917387
2020-09-16 17:25:52 +0430 +0430

سلام/ داستانت خیلی خوب بود…توی این فضای شهوانی، متفاوت بود.ولی ایکاش یک کمی هم توی خوشبختی ها قدم میزدی و خواننده را زود غمگین نمیکردی.به هر حال خوب بود و امیدوارم بازم داستان های خوب بنویسی…

1 ❤️

917434
2020-09-17 00:00:27 +0430 +0430

حملاتِ اَدواریِ خاطرات

از همان روز اول، سرنوشت این‌جور رابطه‌ها معلوم است. بارها به آن‌ها گفته بودم; هرروز می‌رفتم زیر درخت می‌ایستادم و نگاهشان می‌کردم. به تو می‌اندیشیدم و برسرشان فریاد می‌زدم:

_رابطه‌ای که یک طرف استوار و پابرجا باشه، و طرف دیگه هرلحظه با هر بادی به سویی بره… رابطه‌ای که برای یکی همه‌چیز باشه، و برای دیگری فقط یکی از روابطش… رابطه‌ای که پیامدِ تموم شدنش، برای یک طرف فقط خوابی کوتاه و بعد آغاز روابط تازه باشه، و برای طرف دیگه مرگ و نیستی… چنین رابطه‌ای چه سرانجامی جز جدایی داره؟!

انقدر داد می‌زدم که می‌آمدند دست‌وپایم را می‌گرفتند و می‌بردند.
حالا از پنجره اتاقم نگاهشان می‌کنم. آخرین برگ زرد هم رقص‌کنان از چنارِ بلندِ حیاطِ آسایشگاه جدا می‌شود. به تو می‌اندیشم و رو به هم‌اتاقی‌هایم فریاد می‌کشم:

_دیدید؟ دیدید بالاخره تموم شد؟ دیدید هیچ‌کی نَموند… هیچ‌کی نمی‌مونه. گفته بودم… من آخرش رو می‌دونستم. همیشه آخرش همینه.

دوباره می‌آیند. می‌خواهند باز دست‌وپایم را بگیرند و ببرند. اما یک‌روز همه‌شان خواهند فهمید من راست می‌گفته‌ام. خاطرات به هیچ‌کس رحم نخواهند کرد.

خاطراتی که نه سر دارند نه ته…
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
می رسند
گاهی وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
سردت میکنند،داغت میکنند،رگ خوابت رابلدند
زمینت می زنند.
خاطرات تمام نمی شوند،تمامت میکنند

"پنجاه وششمین سپاس تقدیم تو باد "

1 ❤️

918625
2020-09-21 22:11:27 +0330 +0330

هرچند پرازدرد وغم بود ولی عالی بود

1 ❤️

915888
2020-09-22 07:05:05 +0330 +0330

فقط میتونم بگم عالی بودی عالی. مرسی از داستان زیبات واقعا لذت بردم. امیدوارم بازم بنویسی و قلمت پایدار باشه. راستی اون جمله ی آخرت هم خیلی پر تاثیر و غمناک بود ولی خودم باهاش یکم مخالفم چون همیشه یه استثنائی وجود داره و عاشقانه هایی هم که پایان خوش داشتن کم نبودن. موفق و پایدار باشی عزیزم. لایک


916005
2020-09-22 16:09:16 +0330 +0330

قصه ایی تلخ که متاسفانه تمامی نداره …
البته زندگی کلا بی انصاف و ناعادلانه ست و تو هر چقدر کمتر خودتو دوست داشته باشی بیشتر اسیر این سیاه چاله هاش میشی
قلمت روان هست و به دل میشینه دوستم
به نوشتن ادامه بده 👌🌸🌸

3 ❤️

915904
2020-09-22 21:16:53 +0330 +0330

عجب داستان قشنگی بود 👌
عالی لایک 24 تقدیمت 😁 ❤️

5 ❤️

918653
2020-09-24 00:56:35 +0330 +0330

خیلی داستان جالب اما وحشتناکی داشتید، دوست ندارم حتی یک لحظه درد های شما رو تحمل کنم، اما متوجه هستم چه زندگی دردناکی داشتید …

1 ❤️

919512
2020-09-25 06:00:24 +0330 +0330

like 62 👌

1 ❤️

919590
2020-09-25 17:18:09 +0330 +0330

قلم روان و زیبا
داستانی تلخ و تکان دهنده
لایک ۶۳ تقدیم شما

0 ❤️







Top Bottom