داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

من (۲)

1399/06/25

...قسمت قبل

ساعت از 8 شب گذشته بود و خبری از خانواده دکتر نیازی نبود،آشپزخونه پرشده بود از بوهای خوشمزه.
مامان میوه شسته بود و به من دستور داده بود بچینمشون تو ظرف…
یه کت دامن مشکی پوشیده بودم ک تا بالای زانوهامو میپوشوند،زیر کت هم یه پیراهن سفید. موهامم فرق زده بودم که بهم خیلی میومد و صورتمو یه جورایی گرد نشون میداد، یه رژ قرمز نسبتا جیغ هم زدم به لبام…
به نظر خودم خیلی هم جذاب شده بودم 😌
تقریبا ساعت 9 بود ک زنگ در و زدن و خانواده نیازی با 2 تا ماشین اومدن تو حیاط خونمون،ما هم به رسم ادب رفتیم به استقبالشون. ماشین جلویی ماشین دکتر بود که من زیاد تو حیاط دانشگاه دیده بودمش. ولی ماشین پشتش کاملا مشخص نبود ک چیه. دکتر نیازی و خانومش از ماشین پیاده شدن و با گل و شیرینی تو دستشون به سمت ما اومدن… واقعا ک دکتر نیازی چه سلیقه ای داشت تو انتخاب همسر، یه خانوم فکر کنم تقریبا 40 و اندی ساله با پوست سفید و چشمای رنگی آبی، لبای برجسته و بدنی مثه یه دختر 19.20 ساله. تو دلم گفتم چه انتخابی، به به.
داشتیم سلام و احوالپرسی میکردیم که از پشت ماشین دکتر اینا همون پسری که امروز تو دانشگاه دیده بودم پیاده شد و اومد سمتمون. سرش تا موقعی که برسه بهمون پایین بود و به محض اینکه رسید و با بابا مامان سلام علیک کرد چشاش افتاد به من، نگاه چشم تو چشم.
یه جوری سرفش گرفت که انگار قند تو گلوش گیر کرده باشه. بیچاره داشت خفه میشد 😂
اونم گل خریده بود و تو دستاش یه رز آبی بود، چقد اون گل دوس داشتم.به بهونه گل دادن اومد جلو یه جوری که کسی نفهمه گفت بعدا از خجالتت در میام فقط قضیه امروز بین خودمون بمونه.یه اخم جدی کردم بهش که حساب کار دستش بیاد.
آرمان یه کت و شلوار سفید پوشیده بود که بدن تو پرش تو اون لباس کاملا خودنمایی می‌کرد، یه عطر فوق بد بو هم زده بود ک تو همون برخورد اول موهای دماغم کز خورده بود، یه چیز تو مایه های عطر مشهدی بود به نظرم…
سر میز شام آرمان اصلا بهم نگاه نمی‌کرد و سرش و به غذاش گرم کرده بود، یه جورایی با غذاش بازی می‌کرد. مامان و خانوم دکتر نیازی هم داشتن با هم پچ پچ میکردن، دکتر نیازی هم هر از گاهی از وضعیت دانشگاه و دانشجوها ازم سوال می‌کرد و من به سوالاش خیلی دقیق جواب میدادم.
سر آرمان پایین بود و حالا من میتونستم قشنگ طوری که کسی متوجه نشه نگاش کنم… موهاشو خامه ای زده بود که خیلی به دلم نشسته بود، ابروهای کشیده مشکی با پیشونی نسبتا بلند، چشای مشکی درشت، یه دماغ نسبتا بزرگ ولی بدون ایراد، لبای خوش فرمی هم داشت انصافا، ته ریش تقریبا بوری هم داشت که جذابیتشو چندین برابر می‌کرد…
یه لحظه به خودم اومدم ک دیدم مامان داره برام چشم قره میره، فکر کنم زیاد بهش زل زده بودم، ولی خب زیاد مهم نبود چون از خونواده اونا کسی بویی نبرد.
بعد شام دور هم جمع شدیم وبه خاطرات بابا اینا و دکتر نیازی، زمانی که تو یکی از شهر های کوچیک شمال کشور هم خدمتی بودن گوش می‌دادیم، باباها و خاطرات خدمت، خودتون بهتر از من میدونید دیگه. آرمان یخش کم کم داشت آب میشد و تک وتوک به صحبت های بابا اینا می‌خندید. آخر شب دکتر نیازی رو به بابا کرد و گفت، خیلی دلم هوای شمال و آب و هواشو کرده، کاش میشد فارغ از این همه گرفتاری یه دو روزی میرفتیم یه آب و هوا عوض میکردیم که با استقبال بابا ومامان روبه رو شد…
فرداش پنج شنبه بود و بابا گفت اتفاقا بهترین فرصته. اگه شما مشکلی نداشته باشید همین حالا راه بیوفتیم، پنج شنبه رو کامل هستیم، جمعه غروب راه میوفتیم به سمت تهران، هم فال هم تماشا…
تو دلم گفتم ما هم که رسما پشم. خیلی زود همه کارا اوکی شد چون دکتر نیازی اینا ویلا داشتن.
موقع چمدون بستن منو مامانم تو اتاق تنها شدیم ک گفتم مامان میشه من نیام؟ تو و بابا خیلی وقته باهم جایی نرفتید این سفرو لیلی مجنونی برید، گفت بیخود نظر نده خاطره خیلی زشته اگه نیای، در ضمن خیال منو باباتم راحت تره مادر.
باشه ای گفتم و چمدونمو بستم، واسه دوروز لباس جمع کردمو دیر تر از همه اومدم دم در.بابا و مامان و دکتر و نیازی و خانومش سوار ماشین بابا شدن، قبل رفتنشون بابا اومد پیش من گفت شما با آرمان جان بیا، امشب که یه کلمه حرف هم با هم نزدین لا اقل تو جاده یه ذره یخاتون آب میشه، یه ذره نق زدم ولی هيچ تاثیری نداشت و شد همون که بابا گفت…
بدم میاد آدم و میذارن تو منگنه.علی رغم میل باطنیم سوار ماشین کوکی آرمان شدم و راه افتادیم.کاش با ماشین من میرفتیم لااقل این ماشین به آدم حس امنیت نمیده واقعا…
بغل تو میده به من حس قشنگوووووووووو
بدن تو، عطر تن تووووووووو
دوس داشتم این آهنگ و، لا اقل تو آهنگ تفاهم داشتیم.
آرمان حرف زدن و شروع کرد، فکر کردم الان میخواد بابت رفتار زشتش عذر خواهی کنه ک گفت از راز داریت خوشم اومد کوچولو ولی تو لقمه من نیستی. قیافه درست حسابی که نداری، قد و یه دنده هم که هستی، ماشین منم که سوار شدی، عطرو ادکلنتم که افتضاح، لباس پوشیدنتم که از اون افتضاح تر، از چیه تو باید خوشم بیاد، هی به این بابام میگم واسه من دنبال زن نگرد تو کتش نمیره این مرد.
تا این لحظه فقط نگاش کردم، واقعا داشت اشکم در میومد، یعتی من واقعا براش جذاب نبودم؟اصلا چرا باید برام اهمیت داشته باشه نظر اون؟
زل زدم تو چشاش و با چشایی پر اشک گفتم اولا حرفات اصلا برام مهم نیس، دوما دلم برات سوخت که بی ادبی امروز جنابعالی رو تو جمع بازگو نکردم، سوما کشته مرده لگن تو نبودم که بخوام بیام سوار این ماشین شم فقط به اصرار بابام بوده، چهارما عطرو ادکلن من هر چی هم که بد باشه از بوی عطر مشهدی تو خیلی بهتره. اخرای حرفام قشنگ داد بود، آخرین جملمو که گفتم یه قطره اشک از گوشه چشام اومد پایین… آرمانم دیگه چیزی نگفت و شونه هاشو انداخت بالا.کتشو در آورده بود و با اون بازوهای بزرگش تو اون ماشین واقعا مسخره شده بود. گرمم شده بود و کولر نمیزد، بعد نیم ساعت ک دیدم خبری از کولر نیس گفتم نکنه ماشین کوکیت کولر نداره که کولر نمیگیری؟ خنده ای کردو سقف ماشین و کلا جمع کرد، یه باد خیلی خنک خورد تو صورتم که حالمو خیلی بهتر کرد.
تازه اولای راه بودیم و تا آمل 3.4 ساعتی راه داشتیم.
به لطف بابا و عجله کردنش تو جمع کردن وسایل نتونستم لباس عوض کنم و با همون لباس مهمونی اومده بودم تو ماشین. درسته کت دامنی که پوشیده بودم تا زانوهامو می‌گرفت ولی در حالت ایستاده. وقتی توماشین میشینی خود به خود خیلی بالاتر از زانو میره…
من که اول متوجه نشدم ولی نگاه های آرمان به رونای لختم کم کم معذبم کرد، رسما رونام افتاده بود بیرون. یه ذره درستش کردم ولی ماشین که تکون می‌خورد دوباره میرفت جای اولش. آرمانم از رو نمی‌رفت و بچه پررو هی نگاه می‌کرد… به لطف اکرم خانوم پاهام ترو تمیز و صاف بود. نور ماه هم از یه طرف دیگه پاهام و بهتر واسه آرمان به نمایش میذاشت. کم کم داشت نگاه های آرمان سنگین و سنگین تر میشد. جالب اینه اصلا با هم حرف نمیزدیم.
خواستم از این حال و هوا در بیایم که به ارمان گفتم بره یه چیپس و پفکی، تخمه ای چیزی بگیره، روم نشد جلوش سیگار بکشم وگرنه اونم حتما میگفتم. با کمال پررویی برگشت گفت شما سفارشات داری من برم بگیرم؟ خودت برو بگیر. همزمان جلوی یه سوپری واستاد و گفت اینم سوپری، داری میای واسه من یه بستنی هم بگیر. برگشتم گفتم غیرتت اجازه میده با این لباس برم تو سوپری که 4 تا مرد واستادن اونم 2 صبح؟ شونه بالا انداخت و گفت این مشکل توئه کوچولو، بلبل زبونی میکنی این چیزام داره.به خودم گفتم لعنت بهت خاطره که با این ازگل اومدی.از ماشین پیاده شدم و به سمت سوپری رفتم. تو دلم گفتم بستنی هم میخواد، کوفت برات نمیگیرم، رفتم و یخچال و باز کردم که آب بگیرم، حس کردم یکی پشتمه، یه آقایی واستاده بود با کلاه پرک دار و یه سیبیل چندش که داشت پاهامو با نگاهش می‌خورد، خیلی بدم اومد، از اینکه زن بعضی موقع ها واقعا ضعیف واقع میشه…
اومدم از کنارش رد شم که دستمو گرفت، بهش گفتم چیکارم داری ولم کن میخوام برم، در گوشم گفت کجا با این عجله خوشگل خانوم، هستیم در خدمتتون… اومدم دستمو از دستش بکشم بیرون که نشد، اومدم آرمان صدا کنم دیدم ماشینش نیست، یه لحظه سرم سیاهی رفت که خدایا واقعا چه بلایی سرم قراره بیاد که دیدم شیشه مغازه با یه صدای خیلی بلندی خورد شد و اومد پایین، آرمان دیدم که با چشایی قرمز،قفل فرمون به دست اومد تو مغازه، سریع رفتم پشتش و گفتم این آقاهه میخواس خفتم کنه و بغضم ترکید، آرمان به سمت اون آقاهه حمله کرد…
یک ساعت بعد:
اومدم حرف بزنم که گفت خاطره لطفأ.
داستان یه ساعت پیش عین فیلم جلو چشام رد میشد. اون مردی که دستامو گرفت خیلی بد کتک خورد از آرمان ولی اون دوسه تای دیگه از پشت آرمان گرفتن و زدنش. با این که آرمان و زدن ولی خب ترسیدن و به غیر صاحب مغازه همشون فرار کردن. صاحب مغازه ام که خیلی ترسیده بود گفت هر اطلاعاتی از این ارازل بخواید در اختیارتون میذارم ولی آرمان توجهی نکرد و دست منو کشوند برد تو ماشین و با یه حالت بدی گفت بشین.
گوشه لبش ترکیده بود و به بخیه احتیاج بود، از تو کیفم دستمال در آوردم و گذاشتم رو لبش. نگام کرد و چیزی نگفت…
تقصیر خودش بود اصن،اگه خودش پیاده شده بود هیچ کدوم از این اتفاقا پیش نمیومد…
حالا این من بودم که نگاش میکردم… چقد نیم رخ عصبیش جذاب بود، دستش رو دنده بود، آروم دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم مرسی ک بخاطر من دعوا کردی. برگشت و با چشایی قرمز و خون گرفته گفت بستنی من چیشد پس…

نوشته: Adamak74


👍 10
👎 3
2600 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

916928
2020-09-15 00:14:35 +0430 +0430

کصشر

1 ❤️

916938
2020-09-15 00:25:26 +0430 +0430

این خضعولات رو از کجات در میاری اخه ؛

0 ❤️

916958
2020-09-15 00:46:40 +0430 +0430

طولانی بود نخوندم.

0 ❤️

916976
2020-09-15 01:45:52 +0430 +0430

برخلاف نظر دوستان، من خوشم اومد چ از قسمت اول و هم از این قسمتش.

امیدوارم سری بعد مثل الان خوب در بیاد

1 ❤️

917019
2020-09-15 06:29:38 +0430 +0430

خیلی ب جزئیات اشاره کرده بودی. بقیش خوب بود

0 ❤️

917047
2020-09-15 10:02:14 +0430 +0430

چهار نفری ریختن سرش مثل خر زدنش لبش جر خورده بعد سراغ بستنیشو میگیره؟؟ کسشعر تویی بقیه اداتو در میارن!!

پی نوشت: نمیتونست مثل ادم از در بیاد تو؟ باید حتما شیشه رو میشکست؟؟ اوباش محل کرم ریختن مغازه دار بدبخت چه گناهی داشت؟؟

0 ❤️

917086
2020-09-15 15:50:07 +0430 +0430

سلام
دوستان با این نظراتی که میدید واقعا آدم از نوشتنش پشیمون میشه…
اوکی دیگه نمینویسم که ناراحت نشید. البته نه من، خیلیای دیگه هم مثه من کلی وقت میذارن و می‌نويسن ولی با برخورد تندی که بعضی هاتون دارید از نوشتن پشیمون میشن. بازم ببخشید اگه داستان بد بود. من تا همینجا به نوشتن بسنده میکنم و نمینویسم.

1 ❤️

917088
2020-09-15 15:59:20 +0430 +0430

چرا حذف میکنید کامنتو؟ نویسنده داستان منم
دیگه هم نمینویسم. این باشه واسه نظرات خوبتون

1 ❤️

917425
2020-09-16 23:46:34 +0430 +0430

داستانت خوب بود ولی به عطر مشهدی توهین نکنی دیگه 😁 😁

0 ❤️







Top Bottom