من، همسرم و دوست دور (۱)

    1396/9/15

    سلام دوستان.تمایلات و آرمان های جنسی هر انسانی ممکنه با دیگران متفاوت باشه.کلیات این داستان ساخته ی ذهن من و جزییات آن(مانند اسامی و مکان ها و شخصیت ها و ویژگی ها مانند وضعیت تاهل من و ... ) بر اساس واقعیت است.همونطور که گفتم هر انسانی تفکر و نگرشی داره پس لطفا بی احترامی نکنین.با تشکر فراوان از همتون.
    شروع:
    اسم همسر من نگاره.نگار دانشجوی معماری دانشگاه ازاد مرکز تهران بود که من توی دانشگاه باهاش اشنا شدم.تا امروز هشت سال از ازدواجمون میگذره.ما واقعا با عشق و علاقه ازدواج کردیم و هنوز هم همین عشق و علاقه بین ما هست.اما من تمایلات جنسی خاضی داشته و دارم.مثلا همیشه لذت می بردم از اینکه سکس همسرم رو با مرد های دیگه ببینم.مردهایی که جثه بزرگ دارند و پوست تیره و کیر کلفت.من هیچ تمایلی به مرد ها ندارم بلکه از سکس همسرم با اونا لذت می برم و اضلا دلیل این موضوع رو هم نمیدونم.بگذریم.من از روز اول درباره این تمایلاتم با نگار صحبت کرده بودم.اما همیشه با مخالفت اون روبرو می شدم.تااینکه تابستون پارسال موافقت کرد تا برای یک بار هم که شده تجربه کنیم.
    هر روز از خودم می پرسیدم به کی میشه اعتماد کرد و حسابی گیج شده بودم.منتهی مطمئم بودم کسی که انتخاب می کنم نباید غریبه باشه و در عین حال نباید خیلی هم اشنا باشه.حس عجیبی بود.خیلی عجیب.نمیدونم بگم خوب یا بد.عجیب بود و متفاوت.تا اینکه یک روز با پسر عموم بیرون رفتم و پسر عموم با یکی از دوستاش به اسم رامین اومده بود.رامین رو از قبل میشناختم.چند باری شده بود من و رامین و پسر عموم خیلی وقت قبل بیرون رفته بودیم.به محض اینکه رامین رو دیدم به نظرم موقعیت خوبی رسید.رامین پسر 25 ساله ای بود که درست و حسابی به نظر می رسید.ادم با پرستیژی بود.خیلی اهل کتاب بود.یه روز باهاش قرار گذاشتم و در مورد کتاب توتم و تابو(کتابی نوشته فروید که در رابطه با تابو های انسانه) صحبت کردیم و سرانجام در رابطه با هسمرم باهاش صحبت کردم.اولش به شدت مخالفت کرد و کم کم راضی شد و بدین ترتیب رویای سه نفره شدن رابطه ی من داشت براورده می شد.فردا شبش رامین رو دعوت کردم خونمون.وارد که شد نگار خیلی معمولی خوشامدگویی کرد.شراب اوردیم و چندتا پیک زدیم و بعد بحث باز شد.نگار هیچ تصوری نسبت به این کار نداشت و برای همه ی ما هم این اولین تجربه بود.به تدریج کنار هم نشستیم و با مقدمه چینی من،عشق بازی اون دوتا شروع شد.رامین شوخیای با نمکی می کرد و می خندیدیم.تا اینکه لبشو گذاشت روی لب نگار و این آغاز ماجرا بود.شاید نزدیک به نیم ساعت توی بغل هم دراز کشیده بودن و حرف میزدن و شعر میخوندن و می خندیدن.من سعی می کردم کمی دورتر باشم تا راحت تر ارتباط برقرار کنن.رامین آدم خوبی بود.اهل و کتاب و خوش صحبت.حالا انگار نگار دوتا از من داشت.رفتن روی مبل انتهای خونه دراز کشیدن تا کمی فاصلشون از من بیشتر شه و کمتر خجالت بکشن.شهوت و عشق و تجربه رو توی چشمای همه میشد دید.رامین شروع کرد به خوردن گردن و گوشای نگار و ضدای اه و لذت نگار بلند شد.می شد برجستگی کیر رامینو دید.نگار شلوار رامین و دراورد و چشماش چارتا شد.شروع کرد به خوردن کیر رامین.رامین تا ته حلق نگار میزد.طوری که صدای عق زدنش شنیده میشد.رامینم کم کم لباسای نگارو دراورد و اون کون سفید افتاد بیرون.دیدن رامین با بدن برنزه کنار بدن سفید نگار خیلی جالب بود.خیلی سکسی بود.تا اینکه رامین بعد از کلی معاشقه و خوردن و لیسیدن طرفین،پاهای نگارو داد بالا و کیرشو تا اروم اروم و با چندتا تلنبه اهسته تا ته کرد تو کس نگار.بعد از چند دقیقه صداشون رفت بالا.طوری کیرشو میکرد توو که نگار نفس تنگه میزد.داد میزد همه جام مال توعه.من مال توام و رامین هم حشری تر میشد.رامین هم گربه رو دم حجله کشت.نگارو به پشت خوابوندو کونشم جر داد.نگار عر می زد از درد و لذت.کیرشو در اورد.نگار رفت زیر تخماش نشست و خوب خورد.لیس میزد.کیرشو تا ته می کرد تو حلقش.اون کیر بزرگ تو دست و دهن نگار دیدنی بود.رامین دوباره خوابوندش.چندتا تلنبه تو کسش میزد و چندتا تلنبه تو کونش.با دست می زد در کون نگار.کونش سرخ شده بود.کمبرندشو باز کرد پاهای نگارو داد بالا.نگار داد میزد سیاه و کبودم کن.اونم با تمام قدرت با کمربند میزد در کون نگار.نگار فریاد می کشید و لذت می برد.نگار کف پاهاشو میداد بالا رامین با کمربند میزد کف پاهاش.همون لحظه میفتاد روش لبشو می بوسید و می لولیدن تو بغل هم.خیلی گذشته بود دیگه.رامین به اشاره کرد به نگار یعنی ساک بزن ابم بیاد.نگار با جون و دل ساک میزد.تمام بدن نگار پر اثار دادن به رامین بود.همینجوری که ساک میزد اب رامین پاشید رو سر و صورت نگار.تو همون حالت من اومدم و یه لب از نگار گرفتم.اونشب سه تایی کنار هم خوابیدیم و از فردای اون روز اتفاقای عجیبی افتاد ...
    (ادامه خواهد داشت... )


    نوشته: آسمان

  • 5

  • 3




نظرات:
  •   mfp3539
  • 5 روز،8 ساعت
    • 0

  • کونی کس کش


  •   شــادلــین
  • 5 روز،8 ساعت
    • 0

  • دور دست خوندمش اصن رفتم تو افق محو شدم!


  •   Jaharis_20
  • 5 روز،7 ساعت
    • -2

  • یه چیزی هست به اسم محصولات تراریخته.پارسال یه مطلبی خوندم که گفته بود به کمک این فناوری (( تراریختگی محصولات)) میشه ژن گیاهان رو دستکاری کرد.مثلا ژن خوک رو میشه به گندم تزریق کرد و اونو به خورد ملت بدن.کسی هم متوجه نمیشه.یا مثلا ژلاتینی که از خارج وارد میشه و ما خیلی خوشحال باهاش ژله درست میکنیم توش از مواد بدن خوک استفاده میشه.
    خب همه هم اینو میدونن که اگه کسی در طول یک مدتی از بدن خوک تغذیه کنه بعد از یه مدت غیرتو میبوسه میزاره کنار.من والا اولش به اون مقاله خندیدم.ولی الان که هشتاد درصد داستانا و فانتزیای سایت بیغیرتی شده کم کم دارم به این نتیجه میرسم که شاید واقعا همینطوره
    این حجم از بیغیرتی از ملتی که تو دنیا به ناموس پرستی معروفه واقعا بعیده.یکم به خودتون بیایید
    ما اون همه شهید دادیم که ناموسمون دست غریبه نیفته.نه اینکه الان غریبه رو بخوای بیاری خونت و زنتو براش حراج کنی


  •   Robinhood1000
  • 5 روز،7 ساعت
    • 0

  • مزخرفات قبول ندارم، غیرت هم خوب چیزیه، دیس.


  •   crazy.about.tits
  • 5 روز،5 ساعت
    • 1

  • اگه عاشق واقعی بودین اگه عاشقانه پارتنرتو بپرستی هیچ کدوم حاضر به انجام این کار کثیف نمی شدین ، عشق و ازدواج حرمت داره بی غیرت حال بهم زن


  •   eyval123412341234
  • 5 روز،2 ساعت
    • 3

  • جاهاريس جان؟ از اون حرفها بود ها! يعني الان مثلا ايرانيها ژنتيك چي با غذاشون قاطي شده كه تمام مدت بدون اعصاب مثل بز كله ميزنن... مثل گوسفند نميفهمن... مثل خروس از مرغي به مرغ ديگر ميپرند... مثل شتر در رؤياي پنبه دانه حال ميكنن... مثل گرگ همو ميدرن... مثل خرس به خواب زمستوني رفتن... مثل خرگوش توليد مثل ميكنن... مثل سنجاب حرص ميزنن و لپهاشونو پر ميكنن... مثل روباه حيله گرن... مثل لاشخور اموال همو مصادره ميكنن... مثل تنبل هم كه ماشالله كار ميكنن...
    كي گفته خوك بي غيرته؟ خوك فقط بيچاره يه كم دوزاريش كجه دير ميوفته... اشتباه به عرضتون رسوندن.
    صنعت غذائي ايراني انگار بدجور دست كاري شده... مسئولين رسيدگي كنن...


  •   amir-kabir
  • 5 روز،1 ساعت
    • 2

  • خوشم میاد اولش تریپ.روشن فکری ور میدارین..اصلا تو ایران مد شده یکی.از ارکان روشن.فکر شدن این باشه ک ارتباط هپسر با بقیه برات مهم.نباشه.
    دوتا کتاب خوندی تریپ.روشن فکری ورداشتی زنتو حراج کنی؟ معلومخ قسمت دوم داستان چند حالت بیشتر نداره.
    1- زنت دادا گفتی چرا من ندم.من همراه زنم دادم.
    2-پارتنر.زنت ناتک از اب درومد در غیاب تو میرفتو میکرد.
    3-زنت جتده درونش بیدار شد فقط ب اون میداد
    4-هنوزم.جنده درون زنت بیداره و کیر جدیدتری برای تست میخواد.
    و و و


  •   eyval123412341234
  • 5 روز،1 ساعت
    • 0

  • راستي كدوم حيوان ديكته و انشاش ضعيف بود؟ ها! زرافه! نيس دچار اختلال چند شخصيتيه (شترگاوپلنگ) نميتونه تمركز كنه... البته موش كور هم كه چون نابيناس نميتونه بخونه بنويسه...


  •   eyval123412341234
  • 5 روز،1 ساعت
    • 0

  • و اما خدمت دوست نويسنده سلامي عرض كنيم. بزرگوار! تو اي دانشمند! تو اي كتابخوان!
    يه بار يه قزويني ميگه فردا امتحان كون كني دارم يه بارم لاشو وا نكردم...
    الان شما هم تابو تابو لاي خانموتو باز ميكني جزو كسب معلومات محسوب ميشه؟ ايندفعه لاشو وا كردي يه نگاه بنداز ببين معني گربه رو دم حجله كشت يعني چي... آه تو اي فاضل!


  •   konnde
  • 4 روز،20 ساعت
    • 0

  • نظر شما چیه؟کیر خررر هست؟
    تو کوس مادرت


  •   PayamSE
  • 4 روز،17 ساعت
    • 0

  • آرمانخواه باسوات،چرند میخای بنویسی خوب جایی اومدی،اما حال خواننده رو با توصیف عشق بهم نزن.تو اصلا میفهمی عشق چیه و عاشق کیه؟از مهمترین خصیصه های ۱۶ گانه عشق، یکه خواه بودن اونه.آدم عاشق فقط و فقط معشوقش رو میخاد و اونو با هیچکس دیگه شریک و سهیم نمیشه. این کثافتی که تو توصیف کردی دقیقا به مثابه اینه که شما بری دم دبستان دنبال فرزندت و اونجا یه بچه زیباتر ببینی و اونو بجای فرزند خودت به خونه بیاری و بگی خوب چه فرق میکنه اینم همسن و سال فرزند منه،تازه زیباتر هم هست. عشق واژه مقدسیه،حداقل اونو به لجن نکشید.


  •   هههههههههههه
  • 4 روز،15 ساعت
    • 1

  • شتر اگه میخوای کسشر بنویسی اول برو چهارتا داستان از سایت بخون تا یاد بگیری چجوری به شعور خوانندگان توهین کنی بعدش بیا بنویس کونی


  •   bahman2001
  • 4 روز،10 ساعت
    • 2

  • من کاری به این داستان و کوس شعرها ندارم ولی اون آقایی که میگه کلی شهید داده و ....آخه مگه تو مجبوری با این اعتقادات قشنگت بیای این سایت و دقیقا بیای سراغ داستانهای بی غیرتی و بشینی همه ش رو بخونی و بعد نظر بدی . خب برو گمشو جاهایی که با اعتقاداتت همخونی داره


  •   Parham021021021
  • 4 روز،9 ساعت
    • 1

  • پمام:||


  •   No_one2214eee
  • 4 روز،9 ساعت
    • 0

  • نظر شما چیه؟wtf


  •   محمد۲۹
  • 3 روز،20 ساعت
    • 1

  • عالی بود


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو