مهتاب عشق

    1398/6/31

    درود بر کاربران گرامی سایت شهوانی
    تینا ۱۰۰۰ هستم
    داستان قبلی‌ام ویرایش و تصحیح «سکس با زن پاسدار» برگرفته از سایت قدیمی فایرکس بود که منتشر شد و نظرات مختلف و متفاوت دوستان را در پی داشت.
    متن حاضر از خاطرات شفاهی عزیزی است که در حال حاضر توی سوئد اقامت دارند. زحمت کشیدند این خاطره زیبا رو در قالب فایل صوتی برای من ارسال کردند و من با حفظ امانت عیناً متن آن را برای نخستین بار توی این سایت منتشر می کنم.
    مهتاب عشق


    سال ۶۹ تازه رفته بودم دبیرستان سرم تو درس و مشق و ادامه تحصیل و انتخاب رشته بود. از طرفی فشار بلوغ و نیاز جنسی رو روز به روز بیشتر احساس می کردم . بعضی شبها که خواب سکسی می دیدم هنگام انزال بیدار می شدم و بخاطر کثیف شدن لباس و رختخوابم مضطرب و ناراحت می شدم.
    اون موقع خونمون فلکه دوم فردیس بود تو همسایگی مون یه خونه بزرگ حدود سیصد متری وجود داشت که بیشتر وقت ها خالی بود. صاحبش یه پیرمرد بود چندماه یه بار می اومد سر می‌زد کلید رو هم به ما سپرده بود. سه شنبه بعد ازظهر تو خونه بودم که هاجر خانم اومد صدام کرد گفت دم در کارت دارند. ( این هاجر خانم از وقتی چشم باز کردم تو خونه ما بود، دستهای زمخت و بدنی ورزیده داشت من همیشه ازش حساب می بردم مواقعی که مادرم ما رو بهش می سپرد به شدت مراقب بود.
    همین قدر بدونید که تا دو سه سال قبل اون حمام می بردم و چنان لیف می کشید که پوست بدنم تا دو روز قرمز می شد!!) رفتم دم در یه خانم محجبه با یه پسر بچه حدود سه ساله بودند بعد از سلام و احوالپرسی اون خانم گفت برای گرفتن کلید این خونه مزاحمتون شدم ما دیشب اساس آوردیم صاحبخونه گفت یه کلید هم پیش شماست. گفتم باشه الان میارمش اومدم کلید رو ببرم بچه خانمه دستش رو از دست مامانش پیچوند و هرچی مامانش خواست نزاره نتونست و دنبالم اومد تو خونه.
    اومدم کلیدو برداشتم و دست بچه هم یه شوکولات دادم دستشو گرفتم اومدیم بیرون ازش پرسیدم اسمت چیه گفت جوادم. بچه شیرین زبون و خونگرمی بود. کلید رو دادم به اون خانم و درخونه رو بستم تا برم یه دوری بزنم.
    کوچه رو بخاطر کابل برگردان مخابرات کنده بودند، رفت و آمد سخت شده بود.
    رفتم با دوستم سعید یکم درس خوندیم و اومدنی هم دو سه تا فیلم ویدئو ازش گرفتم گذاشتم لای کلاسور بیارم خونه. (اون موقع ویدئو ممنوع بود!!!) اونم قرار شد بیاد از خونه ما چند تا فیلم ببره.
    نزدیک غروب بود تلفن زنگ خورد برداشتم سعید بود ، گفت شهاب خونه ای بیام فیلم ها رو بگیرم گفتم آره . چند دقیقه بعد اومد و سه تا فیلم شو جدید داشتم بهش دادم گفت آخر هفته اگه وقت داری با بچه ها قرار بزاریم بریم پارک ملت(پارک بازی) گفتم کار خاصی ندارم باشه.
    هوا داشت کم کم تاریک می شد، رفتم طبقه بالا هم درس بخونم و هم یکم فیلم نگاه کنم. ته پشت بام یه اتاق و سرویس جمع و جور داشتیم که برای مطالعه جای دنجی بود چند وقتی بود که من بیشتر وسایلم رو آورده بودم تو اون اتاق ، تقریباً اختصاصی اش کرده بودم و خواهرم و هاجر خانم خیلی کم به اونجا رفت و آمد می کردند بعضی وقتها هم چون خنک بود اونجا می خوابیدم.
    اون روز وقتی در پشت بوم رو باز کردم دیدم اون خانم و بچه اش هم بالا پشت بوم خودشون هستند. خواستم بر گردم ، جواد دویید اومد پیشم گفت عمو من می‌خوام بیام خونه تون گفتم باشه.
    پشت بام ما با خونه ای که اونا اجاره کرده بودند هم سطح بود و بینش دیوارچینی نبود. مادر جواد (خانمی حدود بیست و دو_ سه ساله محجبه و سرپایین و خجالتی) دویید اومد دنبالش و گرفتش گفت عمو رو اذیت نکن بعد هم از من عذرخواهی کرد. گفت حوصله بچه سر رفته بود چون کوچه رو کندند آوردم اینجا یکم بازی کنه، منم گفتم ایرادی نداره و منم دوستش دارم بدم نمیاد باهاش یکم بازی کنم. هنوز خانمه چند قدم دور نشده بود دیدم هاجر خانم با چهارتا استکان چایی اومد و صدا کرد مهتاب خانم بفرمایید چایی بخورید ولی ظاهراً مهتاب خجالت می کشید بیاد پیش ما هاجر خانم دو تا چایی تو اتاق برای من و جواد گذاشت و خودش رفت پیش مهتاب.
    یکم خرت و پرت ریختم جلو جواد بازی کنه خودم هم کتاب درسیمو باز کردم یکم بخونم، هاجر خانم و مهتاب یه نیم ساعتی بود توی پشت بوم اونا بودند چایی خوردند و صحبت می کردند هاجر اومد قندان و استکان ها رو برداشت بره پایین به جواد هم گفت مامانت صدات می کنه برو.
    همه رفتند منم ویدئو رو روشن کردم الان دقیقاً یادم نیست بنظرم یک کلیپ از شهرام صولتی و دو سه تا کلیپ فتانه نگاه کردم.
    با صدای کوبیدن در راه پله صدای دستگاه رو کم کردم ببینم کیه با پا درو می کوبه؟؟ از اتاق اومدم بیرون دیدم در راه پله همسایه باز شد بازم جواد از دست مامانش خودشو پیچوند دویید اومد پیش من.
    صدای مهتاب می اومد (انگار چادر سرش نبود نمی تونست بیاد بیرون راه‌پله شون): جواد اذیت نکن بیا بریم.
    جواد گفت عمو نزار منو ببره دوست دارم شام پیش شما باشم. دیدم هاجر خانم اومد گفت شهاب شام آماده است . منو جواد رفتیم پایین هاجر هم چند دقیقه بعد اومد یواشکی به من گفت: انگار جواد بچه سرتق‌ای هست مامانش نمی تونه ضبطش کنه!!
    بعد از شام گفتم من بالا می خوابم. جواد هم خوابش برده بود خواهرم و هاجر گرفتند بغل شون ببرن بدن مامانش.
    رفتم بالا یکم مطالعه کردم و حدود ۱۱ شب جامو آماده کردم چراغو خاموش کردم تا بخوابم یکم این پهلو اون پهلو شدم یادم نیست خوابم برد بعد بیدار شدم، یا هنوز خوابم نبرده بود، که با صدای یه پشه بالای سرم همه دست و پامو خارش گرفت!!!! یکم خاروندم بعد روی سرم و پاهامو کامل پوشوندم اما صدای پشه هنوز می اومد.
    بعد از کلی کلنجار رفتن از جام بلند شدم لامپو روشن کردم یه کتاب دم دست بود برداشتم بلکه پشه رو بکشم. باور کنید تو اون سکوت شب صدای پشه مثل آژیر تو اتاق می پیچید!!! صدا رو دنبال کردم تو تاقچه زیر قاب عکس تا نشست با کتاب زدم تو سرش و له‌اش کردم.
    با یه حس فاتحانه و چشمایی نیمه باز میخواستم چراغو خاموش کنم بیام سر جام با خیال راحت و روباز بخوابم. اما هنوز سرم به بالش نرسیده باز اون صدای لگد کوبیدن جواد به در راه پله رفت رو اعصابم.
    چراغو روشن کردم اومدم بیرون دوباره جواد دویید اومد پیشم دیدم مامانش داره میاد دنبالش سریع رفتم تو اتاق چون لباس خواب تنم بود.
    زود پیرنمو پوشیدم هنوز همه دکمه‌هاشو نبسته بودم، مهتاب اومد دم در گفت: تورو خدا ببخشید، مزاحم خوابتون شدیم.
    گفتم ایراد نداره بچه است دیگه حوصله اش سر رفته همه مون بچه بودیم باید درکش کرد.
    جواد سریع رفت سراغ خرت و پرت هایی که بعد از ظهر بهش داده بودم بازی کنه و مشغول شد. مهتاب هم پشت در وایستاد ، در نیمه باز بود منم پیش جواد نشستم، روم نشد مهتاب رو دعوت کنم بیاد تو هر چند لحظه سرشو می آورد تو می گفت: مامان پاشو بریم عمو می خواد بخوابه ....
    مهتاب هم ظاهراً چادرش رو روی لباس خواب سر کرده بود و افتاده بود دنبال جواد اومده بود. چون گردن و کمی از موهاش پیدا بود.
    هفت، هشت دقیقه گذشت، پرسید هاجر و خواهرت یوقت نیان اینجا، گفتم : نه همه خوابن.
    انگار خسته شده بود همونجا تو درگاه در با حسی خسته از شیطنت‌های بچه‌اش نشست روی زمین.
    گفتم دم در بده تشریف بیارید داخل گفت: نه خیلی ممنون همین جا خوبه امروز و امشب خیلی مزاحم شما شدیم.
    پرسیدم بابای جواد کجاست؟ قبل از اینکه مهتاب بخواد جواب بده جواد سریع با لهجه بچه‌گونه گفت: عمو بابام رفته خارج کار کنه اومدنی برام یه عالمه اسباب بازی میاره.
    مهتاب با اشاره گفت فوت کرده .
    من بخاطر پرسش بی موردم معذرت خواهی کردم . مهتاب گفت عیب نداره.
    سر جواد گرم بازی بود مهتاب اشاره کرد یکم برم نزدیکتر! رفتم نزدیک در حدود یک تا یک‌ متر با هم فاصله داشتیم.
    مهتاب پرسید : پدر و مادر تو کجان؟
    گفتم اندیشه هستند. اونجا خونه ویلا داریم فصل مدرسه من و خواهرم و هاجر خانم میاییم فردیس آخر هفته یا ما میریم اونجا یا اونا میان سر می زنند.
    گفت کلاس چندمی گفتم اول دبیرستان.
    بعد من با کنجکاوی گفتم از خودتون بگید. مهتاب گفت من تکنسین بیهوشی هستم کسری کار می کنم خونمون تو تهرانپارس هست داداشم معمار هست بخاطر نوسازی خونمون اینجا رو شش ماه اجاره کردیم خواستم این مدت به محل کارم نزدیک باشه.
    خیلی آهسته سراغ بابای جواد رو گرفتم گفت: با همسرم همکار بودیم یک سال پیش تو جاده مخصوص تصادف کردیم ایشون از دنیا رفت.
    ناراحت شدم یکم سمت جواد نگاه کردم و آهی کشیدم و بخاطر سوال نابجا سرمو انداختم پایین.
    مهتاب دستشو آورد جلو به صورت و چونه ام کشید و گفت ناراحت نشو خدا اینطور خواسته !!! نمی دونم اون لحظه رو چطوری توصیف کنم یادم نیست جای دستش یا آتیش گرفت یا یخ کرد صدای ضربان قلبم رو می شنیدم یه عرق سردی رو پیشونی و همه تنم رو گرفت.
    نمی دونم چقدر گذشت و تو چه حالی بودم بر گشتم دیدم جواد سر اسباب بازی ها خوابش برده رفتم و پتو آوردم کشیدم روش اومدم نزدیک مهتاب نگاهش سمت در راه‌پله بود دوباره پرسید مطمئنی کسی نمیاد. دهنم خشک شده بود با سر گفتم آره.
    اشاره کرد برم نزدیکتر دهنشو آورد جلو شروع کرد لب گرفتن، من بار اولم بود الان بعد از سی سال هنوز نمی تونم بگم اون لحظه با مزه اون بوس و عطر ملایم و رایحه موهای نرم مهتاب که به صورتم خورد چه احساسی داشتم......
    وقتی تموم شد دستامو گذاشتم رو سرم برگشتم سمت طاقچه مهتاب با نگرانی پرسید چی شد، ناراحت شدی؟ برگشتم طرفش گفتم نه..نه یه جوری شدم یه لبخند شیطنت‌آمیزی زد و سرشو انداخت پایین.
    شاید قیافه من اون لحظه خنده دار شده بود. نمی دونستم چکار می کنم دستشو گرفتم آوردم بالا ببوسم صورتشو آورد جلو بوسه ریزی کردم و زانوهام تا شد نشستم. گفت چی می خوای.....
    فقط نگاه می کردم مهتاب صورتش صاف و سفید بدون آرایش و چشمهاش سیاه و درشت بود. لبخندش داشت همه هستیمو آتیش می زد و صدای بی نظرش تحریک آمیزی داشت.
    دوباره پرسید شهاااب چی می خوای؟؟
    الان که فکرشو می کنم خنده‌ام می گیره با زیون بی زبونی به کسش اشاره کردم!!!!!!!
    نمی دونم چه حالی داشتم شاید اون موقع همه لذت دنیا تو کس می دونستم.!
    خنده اش گرفت، صدام به سختی در می اومد دهنم خشک، خشک شده بود، گفتم فقط ببینم.
    مهتاب تو درگاه در وایستاده بود، در رو برگردوند پشت سرش چادرش سرش بود سرشو برگردوند سمت در راه پله و یه نگاه نگرانی انداخت و جلوشو بسمت داخل اتاق گرفت دمپایی پاش بود و هنوز بیرون اتاق بود گفت بیا....
    یه تیشرت سفید عکس دار تنش بود روسری نداشت یه شلوار کرمی از اینایی که تو بیمارستان میریض ها می پوشن پاش بود. بازم هاج و واج نگاه می کردم. گفت خجالت میکشم، تمیز نیست.
    گفتم عیب نداره نشونم بده....
    گفت بیا خودت ببین باور کنید دستام داشت می لرزید... تیشرتشو دادم بالا و جلو شلوارشو حدود ده، پونزده سانت کشیدم پایین کسش مو داشت چند لحظه نگاهش می کردم و یه دستم رو بالای شیار کسش کشیدم. بعدش هم شلوارشو دادم بالا وایییی داشتم دیونه میشدم.
    مهتاب هم کاملا حال منو درک کرده بود. با اون حالت معصوم و چهره خجالتی گفت ببخشید چند روزه درگیر اسباب‌کشی اینا بودیم وقت نکردم تر تمیزش کنم!¡!
    اما من تو یه عالم دیگه بودم، باور کنید به سختی نفس می کشیدم. دوباره بوسم کرد و گفت می فهمم خیلی اذیت شدی...
    فقط تونستم بگم نگووووو...
    بعدش گفت فردا نمی تونی بری کلاس ما بریم، تو هم بخواب. گفتم خواب!!!! خنده‌اش گرفت.
    گفت: بی زحمت جواد رو تا دم در راه پله میاری؟؟
    گفتم باشه .
    جواد رو گرفتم بغلم پشت سرش راه افتادم در راه‌پله شونو باز کرد میخواست بگیره ازم گفتم نه میارمش. از پله ها رفتیم پایین در اتاقشونو باز کرد آباژور روشن بود چراغ اتاق هم روشن کرد گفت یه لحظه نگه‌اش دار تختشو مرتب کنم بخوابون سر جاش تختو مرتب کرد و بچه رو گذاشتم اونجا.
    گفتم با اجازه تون من برم اومد دوباره لب گرفت و میخواستم بر گردم پام می اومد اما دلم نه!!!
    همه جونمو تو لبم جمع کردم و گفتم: می‌خوام!!!!
    بعدش سرمو انداختم پایین...
    گفت باشه برو یه دور بزن بیا ببین کسی بیدار نباشه در رو باز میزارم تا برگردی.
    بوسش کردم و رفتم خونه یکم آب خوردم ظاهراً هاجر و خواهرم خواب بودند، راستش اصلا مهم نبود چون گیجه ، گیج بودم. به سرعت اومدم بالا تا خودمو برسونم به مهتاب.
    خونه‌شون کاملا تاریک بود در اتاقو باز کردم رفتم تو آباژور هم خاموش بود. اما از نور تیر برق میشد آدم جلو پاشو تشخیص بده. پتو رو زد کنار بوسش کردم . اونم بوسید گفت رفتی خواب بودند؟ با سرم اشاره کردم آره .
    مهتاب همون لباسهاش تنش بود فقط چادر نداشت.
    با خجالت اهسته گفتم زود باشیم دستاشو باز کرد گفت بیا ....
    گفتم جواد بیدار نمیشه با اطمینان گفت نه.
    دراز کشید منم رفتم تیشرتشو دادم بالا و شلوارشو یکم دادم پایین، جلو شلوار خودم هم تا زیر کیرم کشیدم پایین!!! داشتم می خوابیدم روش زیرپیرنمو از روی کیرم کشیدم تا نبینه چون خیلی خجالت می کشیدم!!!!
    اما همینطور که شما هم فهمیدید تو این پوزیشن کردن کس تقریباً محاله......
    وقتی روش خوابیدم بدنشو بلند کرد و شلوارشو تا پایین زانوهاش داد پایین.
    ولی بازم کیر من فقط روی خط کسش بود، دستاشو آورد بین بدن منو خودش گفت بزار برات بازش کنم، وایییییییییییییی با این جمله اش دیگه کامل از خود بیخود شدم. کیرم رفت تو کسش اون حالت هم قابل توصیف نیست. حدود سی چهل ثانیه بعد احساس داره میاد زود کشیدم بیرون و زیر پیرنمو کشیدم روش اما با این حال اینقدر زیاد و رقیق بود که دیدم هم به لباس مهتاب و تشکش و دست خودم هم پاشید.
    شرمنده!!!! ‌
    با مهتاب خداحافظی کردم اومدم اتاق خودم جلو لباسمو آب کشیدمو تمیز کردم ساعت حدود ۲ نصف شب بود خواستم بخوابم اما هر کاری می کردم خوابم نمی برد همه اتفاقات پیوسته توی ذهنم تکرار می شدند.
    صبح زود رفتم پایین نشستم تا هاجر و خواهرم بیدار بشن. هاجر خانم با دیدن من تعجب کرد و گفت چی شده صبح به این زودی بیدار شدی چرا رنگت پریده گفتم هیچی یه پشه اومده بود تو اتاقم نزاشت بخوابم شاید بخاطر بیخوابیه.
    صبحونه رو آماده کردند اما من اصلا اشتها نداشتم. به زور چند لقمه خوردم و پا شدم برم هاجر خانم گفت چرا صبحونه‌ات رو نخوردی ؟ گفتم اشتها ندارم. شروع کرد غر زدن که میری بالا خوابی پنجره باز مونده روتو نکشیدی سرما خوردی. حالا من جواب خانم رو چی بدم؟ با یه ترفندی از دست هاجر خودمو خلاص کردمو وسایلمو برداشتم رفتم مدرسه. هاجر سفارش کرده بود تو مدرسه یه چیزی بگیر بخور ضعف نکنی، اما من اون حالی که از دشب داشتم ذره‌ای تغییر نمی کرد. همه صحنه‌ها مثل فیلم از ذهنم می گذشت و فشار و تپش قلبم عوض می شد و تو رنگ و رخم خودشو نشون میداد.
    الا حدود سی سال گذشته ولی با تعریفش بازهم اون حالات رو پیدا کردم و برام خوشایند و خنده‌دار است.
    توی کلاس ، زنگ تفریح وسط درس یهو وجودم تهی می شد قلبم فشرده می شد دلتنگی عجیبی پیدا می کردم و احساس می کردم خودمو تو خونه جا گذاشتم!!!!!
    بعد از مدرسه یه راست اومدم خونه کنار میز تلفن پیام هاجر خانم و خواهرم رو دیدم نوشته بود نهار برات گذاشتیم ما برای خرید لوازم طراحی میریم تهران از اونور هم با بابا بر می گردیم اندیشه تو هم خواستی بیا شب بابا همه‌مونو میاره خونه.
    آوردم نهار رو گرم کردم اما یک لقمه هم اشتها نداشتم چند قاشق خوردم گذاشتم کنار با خودم گفتم اگه هاجر اومد غر زد میگم تو مدرسه ساندویچ خورده بودم.
    تو همین افکار بودم که اف اف زنگ خورد . اول درو باز کردم بعد پرسیدم کیه؟
    خدای من صدای مهتاب بود دوییدم رفتم دم در فقط تو چشمای مهتاب خیره شده بودم انگار همه گمشده‌هام اونجا بود. مهتاب با اون لبخندش گفت تعرف نمی کنی بیاییم تو ؟ تازه به خودم اومدم و گفتم خواهش میکنم بفرمایید. جواد دوباره دویید رفت تو درو بستم دستامو باز کردم مهتابو بغل کنم تعجب کرد، گفت هاجر خانم!!! گفتم کسی نیست. مهتاب تشنه‌تر از من پرید تو بغلم حدود یک دقیقه تو بغل هم بودیم نمی دونم تو آسمانها بودم یا رو زمین بی اختیار اشکم در اومد وقتی از هم جدا شدیم خواستم اشکمو مهتاب نبینه زود با آستینم پاک کردم اما دیدم صورت مهتاب خیسه اشکه!!!!
    هردو خندمون گرفت گفتم دلم خیلی تنگ شده بود. مهتاب گفت منم ثانیه شماری می کردم ببینمت الان هم نفهمیدم چجوری اومدم زنگ زدم و اومدم تو اگه هاجر خانم بود نمی دونستم چه بهونه‌ای بیارم.
    اومدیم تو گفتم بیمارستان نرفتی ؟ گفت نه چند روز مرخصی دارم ، جواد رو بردم مهد بیمارستان یکم با بچه‌ها بازی کرد اومدیم می خواستم وقت بگذره تا تو از مدرسه بیایی،....
    رفتیم تو خیلی خوشحالم بودم دوباره می دیدمش نشستیم میوه اوردم خواستم برم چایی درست کنم نزاشت و گفت فقط دوست دارم ببینمت. پرسید تو خونه از ماجرای دیشب کسی بویی نبرده؟ گفتم نمی دونم اما خودم بیشتر از همه از حالت خودم سردرگم شدم. نمی دونم چی شده؟ وقتی وضعیتم رو تشریح کردم گفت منم حال روزم همینطور شده ما عاشق شدیم!!!!!!
    عااااااشق؟
    نمدونستم بخندم یا ناراحت بشم، مهتاب گفت جواد وقت خوابشه ببرم بخوابونم. گفتم دلم نمیخواد از پیشم بری ، گفت باشه برو بالا منم زود میام راستی هاجر اینا کی میان ؟ گفتم: شب
    دست جواد رو گرفت و رفتند منم پاشدم رفتم اتاق بالا دلم مثل سیر و سرکه می جوشید، آروم و قرار نداشتم. بیست دقیقه منتظر بودم باور کنید اندازه بیست سال گذشت. رفتم دم در راه‌پله شون در باز بود آروم در زدم و رفتم تو دوسه بار آروم صداش کردم تا یهو از دیدنم نترسه به پایین پله ها نرسیده بودم که با سرعت از اتاق اومدم بیرون دستش به علامت هییسس روی لباش بود پرید تو بغلم در گوشم گفت الان خوابش برد.
    باهم اومدیم بالا رسیدیم تو اتاقم یکم بعد از ماچ و بوسه ، پرسیدم دیشب خوب بود؟؟؟
    نمی دونستم چجوری ازش بپرسم من ارضا شدم اونم حال کرده یا نه؟
    گفت: آره، تو چی حال کردی؟ گفتم: آره اما فکر میکنم وقت نشد تو حال کنی. گفت الان تلافیشو در میارم. بیا یکم ممه بخور. وای خدای منننننن
    از وقتی از شیر گرفته بودنم ممه نخورده بودم.
    گفت خودت باز کن تیشرت اش رو دادم بالا یه سوتین طلایی بسته بود تیشرت اش رو در آوردم بند سوتین اش رو هم باز کردم، وای خدای من یه جفت ممه سفید و نرم توی دستم بود. مثل بچه ها سرمو گذاشتم روی پاش مهتاب هم نوک ممه‌اش رو گذاشت دهنم داشتم می خوردم وایییییییییییییی مزه‌ای که تا اون روز نچشیده بودم. یادم نیست چقدر خوردم اما خود مهتاب از دهنم کشید بیرون و گفت این یکی حسودیش شد یکم هم اینو بخور!!!
    اون یکی ممه‌اش هم یکم خوردم مهتاب داشت با موهام بازی می کرد. می گفت شهاب چقدر موهای خوشگلی داری خوش بحال کسی که زن تو بشه.
    حرفاش دیوونه‌ام می کرد. من راستش اون موقع بلد نبودم از این حرفهای قشنگ بزنم. پا شدم بوسیدمش دستمو کشیدم جلو شلوارش خیس و داغ بود. یه شلوار مشکی تنش بود ازش خواستم درش بیاره گفت خودت در بیار .
    دکمه‌اشو باز کردم زیپش رو کشیدم پایین بوی شهوت فضا رو پر کرده بود .یه شرت نارنجی زیر شلوارش بود وقتی کشیدم پایین وایییییییییییییی خدا قسمت همتون بکنه، چی می دیدیم بر عکس دیشب صااااف مثل آیینه بود.


    ⁣كُسی چون غنچه دیدم نوشكفته
    گلی چون نرگس اما نیمه خفته


    برونش لیموی خوش بوی شیراز
    درون خرمای شهد آلود اهواز


    كُسی بشاش تر از روی مؤمن
    منزه تر ز خلق و خوی مؤمن


    كُسی هرگز ندیده روی نوره
    دهن پر آب كن مانند غوره


    اگه الان بود نیم ساعت می خوردمش اون موقع از این قرتی بازیها نمی دونستیم ازش خواستم مثل دیشب بخوابه تا بکنم اش،
    خوابید منم یکم جلو شلوارمو دادم پایین نمی‌خواستم کیرمو ببینه خجالت می کشیدم!!!
    اومدم روش بخوابم پاهاشو بلند کرد گفت بکنننن. سر کیرمو آرومم گذاشتم لای کوسش هم کیر من خیس بود هم کس مهتاب پرآب راحت لیز خورد رفت تو چند بار جلو عقب کردم توش خیلی داغ بود، سرمو بردم گونه ها و پیشونی قشنگ مهتاب رو دو سه تا بوس ریز کردم پاهاش رو کمرم بود من تو اوج بودم احساس میکردم مهتاب هم داره حال می کنه چون پاهاشو قفل می کرد به کمرم فشار میداد. خیلی سعی می کردم دیر بشم تا مهتاب بیشتر حال کنه که مهتاب گفت عشقم من شدم خواستی بریزی بریز رو شکمم خودت هم بخواب روش پا میشیم تمیزش می کنیم، جمله اش تموم نشده بود که کیرمو در حال فوران کشیدم تا زیر چونه مهتاب پاشید !!!! نتونستم بخوابم روش پشیمون شدم و خجالت کشیدم.
    مهتاب خنده اش گرفته بود، می گفت چند ساله جمشون کردی ؟ با دستمال کاغذی کیر خودمو کس و شکم و سینه و زیر چونه مهتاب رو خشک کردم. بعدش هم لباسامونو پو شیدیم . مهتاب نشسته بود سرمو گذاشتم رو پاش اونم سر و صورتم رو نوازش میکرد و از گذشته اش برام صحبت کرد.
    شهوانی های عزیز من و مهتاب ۶ ماه باهم بودیم که مملو از خاطرات تلخ و شیرین است آخر قصه من و مهتاب اصلا خوشایند نبود به احترام شما خوبان از بیان ادمه آن صرفنظر می شود.


    نوشته: تینا ۱۰۰۰

  • 18

  • 8




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 3 هفته،3 روز
      • 9

    • خدا شانس بده ما هم دقیقا یه همچین خونه ای تو محلمون بود که کلیدش دست ما بود اخر یه کشتی گیر تیم ملی به اسم اکبر زاده اومد خریدش چهارتا پسر داشت یکی از یکی گولاخ تر یه شب در خونشون باز مونده بود یه معتاده رفته بود تو دزدی گرفته بودن تا صبح کونش گزاشته بودن یارو رفته بود کلانتری شکایت که من رفته بودم دزدی اینا منو دستگیر کردن باید تحویل شما میدادن نه اینکه بهم تجاوز کنن یادمه تو مجلس حاجی خورون یکی از همسایه ها که با پدرم رفته بودیم تو حیاط تخت چوبی گذاشته بودن جریانو تعریف میکرد ملت بلند بلند میخندیدن یادش بخیر!!! (biggrin)


    •   Cleverman1358
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • کاش شهوانی یه قسمت به اسم برگزیده داشت داستانهای دلخواهتو اونجا ذخیره میکردی.
      عالی بود .
      با افتخار لایک اول


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • لا مصب مگه مدل موتوره ک میگی تینا۱۰۰۰ چند سلندری حالا؟؟ (biggrin)


    •   مهتاب عشق
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • منم باید لایک بدم دیگه خخ
      تینا ۱۰۰۰ موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • تینا ۱۰۰۰۰عزیز یه نه هزارتا هم من بهت اضافه کردم.علیک سلام.
      از اونجا که داستان شما هم بسی طولانیه فردا میخونم.
      ولی بنظرم باید داستان خوبی باشه از همون چهار خط اول نویسنده خوب و کستان نویس خودشون رو لو میدن و از نوع نگارشت فکر کنم داستانت خوبه.
      موفق باشی تا بعد؛


    •   ElnIMa
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • به نظر دستان واقعی بود و نکته جالبش این بود که تم زمان قدیم رو خوب بازگو کرده بود من با ۲۷ سال سن و خونه قدیمی پدربزرگم که بعد از اون دو خونه عوض کردیم ، یاد اون زمان افتادم که چقدر زندگی ساده بود تو بچگی.
      نویسنده این داستان تو شرایط مالی و زندگی خوبی بودن و شانس هم بهش رو کرده بود. محدودیت های این چیزا اون موقع زیاد بوده.
      ولی الان هم در نظر داشته باشید که شما برای سکس با فرد مورد علاقت سختی های دیگه ای داره، اعم از مکان ، مخ زدن وقت گذاشتن و خرج کردن و تازه درامد و این هام خیلی مهمه. آخرش آدم بره بزنه راحت تره.
      اون موقع یه جور سخت بوده الانم یه جور.
      ولی دوست داشتم این روابط و خاطره ها وقتی بازگو میشه ، در کنار شیرینی هاش سختی هاش و مشکلات و پشیمونی هاشم گفته شه.


    •   Clay0098
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • دوست عزیز داستان نسبتا خوبی بود و قلمتوت رو دوست داشتم هر چند خیلی زور به سکس منجر شد و شخصیت ها پخته نبود(در واقع اصلا شخصیتی نداشت)
      هر چند از محتوا خوشم نیومد اما نگارش تا حدی خوب بود.
      فقط کاش ویرایش نهایی شده بود و تو صحنه های سکسی عمق بیشتری داده یودید.
      با یکی از کارکترها هم نتونستم ارتباط برقرار کنم.
      پیشنهاد میکنم نویسنده هایی مثل مهران، اساطیر و ایول ... رو باز کنید و داستان هاشون رو مرور کنید.(نکات خوبی توشون هست)
      در آخر من نویسنده نیستم ولی وظیفمه به افراد با استعداد اطلاعاتی بدم چون خیلی ها واقعا استعداد دارن اما راه رو اشتباه میرن


      ولی وقت گذاشتید و مرسی ازتون
      لایک


    •   DAmirksdk
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • نوشتنت عالیه


    •   royajooon
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • خوب نبود


    •   royajooon
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • خاطره بود یا داستان؟ (inlove) (biggrin)


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • بدک نبود خیلیم خوب نبود...موفق باشی


    •   royaei
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • داستانت خوب بود تگارشت هم خوب بود ؛
      فردیس دیگه اون فردیس قدیم نیست که خونه هاش ویلایی بودن و کلی کلاس داشت ؛
      الان همه ویلایی ها شدن آپارتمان و خیلی هم شلوغ شده ؛
      انگار داستانت واقعی بود فکر کنم اگه میخواستی تعریف کنی هرشب یه داستان میشد برای خودش ؛
      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • لایکم رو پس گرفتم ولی دیسلایکم ندادم.
      موفق باشی.
      سعی کن داستانات زیاد طولانی نباشه.یادمه اون داستان سکس با پاسدارم نتونستم تا آخر بخونم چون خیلی طولانی بود.
      موفق باشی؛


    •   Clay0098
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • راستی دوست عزیز لایک ۱۲ تقدیم شما
      امیدوارم کار بعدی قویترم باشه
      هر چند همینم از سر بنده زیاده


    •   Novemberman
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • درود به همه دوستان
      داستانت قشنگ بود شاید حرفه ای نبود ولی مملو از حقیقت بود،امیدوارم موفق باشی.
      "کاشکی منم میتونستم خاطرات زندگیم رو بنویسم اما متاسفانه نمیتونم"


    •   tina1000
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • همون طور که دوستان اشاره کردند خاطره واقعی بود و اگه با طول و تفصیل می نوشتم خیلی طولانی می شد.
      درباره پردازش زمان خاطره هم باز باید بگم تقویت زیاد به هر آیتم موجب کمرنگی بقیه می شد. خواستم روی اوضاع احوال شهاب بعد از ایجاد رابطه تمرکز بیشتری داشته باشم. اما واقعاً وصف نشدنی بود.
      به بزرگواری خودتون کاستی ها رو عفو کنید.


    •   tina1000
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • اشاره کردند (عشق خیلی مقدسه ، حتی از خدا هم مقدس تر (ok) پس اگه کسی عاشقون بود آقایون و پسرا ، با سکس و شهوت ، اسم عشق رو خراب نکنید ، بزارین این برا ما بمونه)


      بنظرم عشق یک ظرف تهی و مدام در حال طلب توی وجود آدمهاست و اونها زیاد در انتخاب سوژه از خودشون اختیار ندارند.
      بعد از اینکه عاشق شدند تازه می فهمند چه بلایی سرشون اومده!!!


    •   daei1670
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود


    •   bidelll
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • آرامش رو بنویس لطفا


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • با بیانی ساده و شیرین بدون اقرار و تعریف های مسخره.
      لذت بردم.


    •   کیرتوکونت۴۲۵۰
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • خونه در واقعیت وقتی خواست بکنتش کیرش انقدر کوچیک بوده که تو نمیشه چه برسه به تلمبه


    •   tina1000
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • متاسفانه برگزیده نشد.
      وگرنه ادامه‌اش‌ رو در قسمتی مستقل می نوشتم.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو