مهستی زن همسایه

    سلام به همه دوستان شهوانی
    من اسمم متین ساکن تبریز و 23 سالمه میخوام ماجرای واقعی و بدون اغراقمو براتون تعریف کنم زیاد اهل گپیم نیستم ماجرا از جایی آغاز میشه که من 15 سالم بود و تازه افتاده بودم تو خط جلق و کف دستی و مسایل خاک بر سری از اونجایی که خانواده مذهبی داشتم با دیدن کوچکترین صحنه مثه ساق پا و رونای زنا یه جوری میشدم ما تو همسایگیمون یه خانمی داشتیم اسمش مهستی بود دوتا پسر به ترتیب سن 11 و 8ساله داشت که واسه خودشون نابغه ای بودن همسر این خانوم راننده کامیون بود و زیادم اینارو تنها میذاشتو میرفت طرفای مشهد و بندر عباس و کم به خونشون سر میزد در کل اصل کاریه یعنی مهستی هم زن با حجب و حیایی به نظر میومد.


    تا اینکه یه روز صدای دادو فریاد اینا از تو خونشون اومد به طبع همسایه جمع شدن تا ببینن چی شده که دیدیم پسر کوچکشون افتاده و داره همینطوری گریه میکنه تا بیاد آمبولانس برسه بابای من ماشینشو روشن کرد امین رو رسوندند بیمارستان القصه گذشت این مهستی خانوم اومد برا تشکر این حرفا از قضا من اونروز تازه از مدرسه رسیدم خونه مامانم زیر چشمی بهم فهموند که برم اتاق خودم اما یه صحنه کافی بود تا من برم تو کف این مهستیه یه چادر سفید که تاپ سبزش از زیرش معلوم بود دیگه من از اون شب تو تخیلاتم سیر میکردم مهستی تو بغلم مهستی لخت زیر لحاف و منم روش و هزاران فکر مسخره دیگه تا این که گذشت یه دو سه سالی گذشت دیگه بزرگ میشدم و ریش و سبیلمم که در اومد چهره بالغم خودشو نشون داد تعریف از خود نباشه ولی خودمم هراز گاهی خودشیفته میشدم ضمن اینکه با اینکه ذهنم منحرف بود اما درسام به موقع و سرجاش بود.


    اون سال من کنکوری بودم و خرداد ماه بود سه هفته به کنکور وقت داشتم یه روز داشتم از کتابخونه محل برمیگشتم که مهستی رو دیدم یهویی اومد جلو و گفت اقا متین حاج خانوم گفتن درس شما خوبه میشه رامتین پسر بزرگمو کمکش کنید خدا شاهده انگار کلید بانک بهم داده باشن بگن همه پولاش مال تو تو کونم عروسی به پا شد گفتم عیبی نداره اگه خواستین بفرستینش خونه ما تا کمکش کنم اما با نهایت مسرت گفت شما تشریف بیارین خونه ما هم محیطش ارومه هم اینکه بازیگوشی رامتینم کنترل میکنم ماهم از خدا خواسته قبول کدیم و گفتم باشه من یه سر به خونمون بزنم بیم اومدم خونه اول رفتم حموم قشنگ موهای تنمو از ریش تا موی رو انگشتامو زدم طوری که تا دوروز موهای سیخ بدنم از زیر شلوار اذیتم میکرد خلاصه رفتیم خونه یار جنسی تخیلاتمون رفتم مثه مردای متشخص در و زدم رفتم خونشون اصلا نمیومد خونه به اون قشنگی داشته باشن رفتم نشستم رو مبل یه چایی اورد خوردم و گفتم که رامتین صداش بزنید گفت با داداشش رفتن خرید الن میان دیگه استرس تمام وجودمو گرفت من مهستی تنهایی تو خونشون بخشی از تخیلاتم اومد تو ذهنم بلند شدم رفتم یکم نزدیکتر به آشپز خونه و با کمال شگفتی دیدم خانوم داره میماله رو پستوناش یه حالی شدم اول فکر کردم شاید درد دارن واسه همین بعدش دیگه یقین کردم نه این میخاره واقعا چون قشنگ داشت کوسشو میمالید اولش گفتم بذار یه جوری از خونه برم اما نمیشد من دو سه سال واسه این لحظه روز شماری کردم مثه گاو سرمو انداختم پایین یالا رفتم آشپزخونه زود خودشو جمع کرد ولی دیگه کار از کار گذشته بود من مالیدن اونو دیده بودم اونم کیرمو که داشت شلوارمو پاره میکرد گفتم آب میخوام بلند شد از یخچال بیاره که یواش رفتم جلو و کیرمو زدم تو کونش یهو چرخید یکی تو گوشم خوابوند اول یه چنتایی بارم کرد بعدشم به خودم جرات دادم گفتم دیدم میمالوندی گفت تورو سننه گفتم گناهه خب گفت کارتو بیشتر گفتم نمیتونم الان سه ساله دارم ابمو هدر میدم گفت کار بدی میکنی بعد گفت الان دو سه ماهه منم تو کف پاچه هاتم شلوار لی میپوشی حالم یه جور میشه همینو که گفت دیگه من تو بغلش بودم داشتم از استرس میمردم که النه یا شوهرش یا بچه هاش برسنو فاتحه اما خیالمو راحت کرد گفت شوهرش الان تو شیرازه بچه هاشم لاس زبانن و این یه نقشه بوده گفت میخواد امروز یکی دو ساعت حال کنه شوهرش سه هفته یکبار مید یکی دو روز میمونه بعدشم میره بدون اینکه نیازشو برطرف کنه تا خودش ارضا میشه میگیره کپه مرگشو میذاره اما اون لذتی نداره ولی من خودم تردید داشتم میترسیدم نتونم ارضاش کنم یا اینکه مثلا مریض بشه و من بیفتم به درد سر ام اون فکر همه جاشو کرده بود یه کاندوم بهم داد که تا حال نه دیده بودم و نه ازش استفاده کرده بودم قشنگ لباسمونو در اوردیم با دیدن بدن تازه تراشیده شده من گفت ناقلا فکرمو خونده بودی یکم سرخ شدم اما وقتی دیگه اون لخت شد و دوتا ممه و یه کوس کم مو و عطر خوش بدنش یه حالیم کرد که تا اونروز تجربه نکرده بودم اول خواستم از خودم اد در بیارم که بلدم ولی بلد نبودم همون اول ممشو گاز کرفتم یه جیغکی کردو بهم گفت ندید بدید ارومتر دیگه داشت کاسه صبرم سریز میشد اما لامصب نمیذاشت برم سراغ کوسش میگفت باید برام بخوری تا آبم بیاد بعد مال تو منم واقعا بلد نبودم که چیکار کنم به زور کلمو برد سمت کوسش و گفت بخور مکش بزن منم چندشم میشد نمیتونستم اما خودم خواسته یودم اول بوسش کردم یه چنتا موش تو حلقم یهو حالت تهوع بهم دست داد اما خودمو کنترل کردمو ادامه دادم یه چهار پنج دقیقه به همین منوال گذشت که دهنم ترش و ملس شد خانوم قشنگ شاشید تو دهنم و دهنمو واقعا سرویس کرد یه خرده به خودش لرزید دو دقیقه بعد بازم همینطور داشت اوج لذت و تجربه میکرد و این در حالی بود که من هنوز به مرادم نرسیده بودم دل و زدم به دریا گفتم حالا تو مال منو نوش کن قبول کرد تا گرفت دهنش من سردم شد موهای ریز بدم در اومد کام داغ اون کیر سردمو نوازش میکرد دیگه نتونستم تحمل کنم کاندومو رو که رو میز عسلی گذاشته برداشتم دادم بهش گفتم بکش رو کیرم من طاقتم طاق شده کشید اونم چه کشیدتی احساس کردم کیرم کوچیک شد اما اینطور نبود گفت دراز بکشم یا پامو بندازم رو شونت گفت دومی سریع این کارو کردیم من آروم کیرمو نزدیک کوسش کردم اول یکم مالوندم بعد اروم کردم تو کوسش وای چه لحظه ای بود هنوزم داغیش رو حس میکنم یه آخی کشیدو تخمامو گرفت گفت محکم بکن والا فشارشون میدم من سرعتم یکم بیشتر کردم و تلمبه کردم و بازهم خانوم ارضا شد یه یه ربع همینطور گذشت گفتم مهستی میشه کونت گفت آآآآااونجا منطقه ممنوعس اما من این حرفا حالیم نبود به پشتوانه بازوان قوی برش گردوندم با یه حرکت کونشو فتح کردم یه دادی زد گفتم النس که همسایه ها بریزن تو خونه ام یه چنتایی فحش داد بعد آروم شد سه دقیقه از کون کردمش اما اون لذتی که بدون کاندوم میشد داشت حسش نمیکردم درش آوردم و بازهم به کوسش اما اینبار خیلی حال کردم دیگه آبم داشت میومد به زور نگهش داشتم اما به محضه اینکه کیرمو از کوسش در آوردم پاشد رو کوس و شیکمش دیگه نا نداشتم بعد ارضا شدنم که تازه به خودم اومدم با خودم گفتم من زنا کردم سریع لباسامو پوشیدم و گفتم مهستی خانوم با اجازتون دیگه من برم واقعا پشیمون بودم اما مهستی دست بردار نبود میگفت باید هرازگاهی باهام سکس کنی والا آبرتو میبرم احساس پشیمونم تبدیل به ترس شد من تسلیم هوسی شدم که برام دردسر ساز شد یه ماه گذشت کنکورو دادم و برق کردستان قبول شدم رفتم ام وقتی برگشتم که مهستی اینا اسباب کشی کرده بودند الانم که الانه پشیمونم اما چه فایده یه ننگ به اسم زنای محصنه رو پیشونیمه درسته هیشکی ندید ولی اونی که باید نمیدید دید و اون خدا بود ببخشید که سرتونو درد اوردم بذارید به حساب ناشی گری ام.


    نوشته: متین

  • 5

  • 0




  • نظرات:
    •   takavarjoon
    • 5 سال،1 ماه
      • None

    • تخیلی بود، ننویس. . . . . . . . . . . . .
      خیلی جلق می‌زنی، کم بزن و کم تخیل بباف. شاشیدم تو تخیلات تخمیت، دیگه ننویس.


    •   H.u.n.t.e.r
    • 5 سال،1 ماه
      • None

    • آخه دیوث !
      یه جقی یه سنگی تو چاه میندازه ، هزارتا جاکش(!) نمیتونن درش بیارن!
      یه گوهی میخوری بخور ولی بفکر نتایجی هم که ممکنه داشته باشه باش لدفا !
      یعنی چی؟ساده اس،یه لحظه کشورو بدون رانندگان تریلی تصورکن...خو جاکش کل سیستم حمل ونقل کشور دچار اختلال بشه خوبه؟!منم باشم هی ببینم هرچی داستانه راجب این شغلا و امثالهم هست عمرا برم راننده کامیون بشم !(حالا کامیونم کو اصن؟!)
      کلام عاخر اینکه:میخوای بزنی بزن دست خودته کسی جلوتم نمیگیره منتهی با ارکان اقتصادی کشور بازی نکن!
      حالا هرچی باشه میچسبونن به تحریم خبرازین جاکشا ندارن که!یه ماه که پرتغال و سیب وبرنج واینا نرسه به شهرتون حالیت میشه جلقول !!!!!


    •   شیرجوان...
    • 5 سال،1 ماه
      • None

    • برادر جلقوز ،از قدیم گفتن :
      کم بزن ،همیشه بزن .


    •   بچه ملاردی
    • 5 سال،1 ماه
      • None

    • توف تو روحت تتتتتتتتتتتوف


    •   20000
    • 5 سال،1 ماه
      • None

    • درود بر وجدان بيدارت.
      لذت بردم از ابراز ندامت و اعتراف به گناهت.اميدوارم زنت رو جلوت بگان تا وجدانت آسوده بشه.عذاب وجدان خيلی بده.کيرت از وسط بشکنه که باعث شده به گوه خوردن بيفتى.يا خلاف نکن يا خايه داشته باش و ننه من غريبم راه ننداز.


    •   آق بولاقی
    • 5 سال،1 ماه
      • None

    • :| :-?
      ولی من مطمئنم که وهر مهستی گاییدتت...اسم مهستی بزرگ رو اوردی یاد ترانه هاش افتادم که میگفت....هیچکسی خیار نمیشه ابش بیاد نمیشه...اهای دنیا نگاه کن.....این کونی داستان نویس نمیشه.....
      :-)) :-) :-*


    •   katrina 0435
    • 5 سال،1 ماه
      • None

    • ببینم تو ابجی داری؟
      اگداری که به کس ابجیت خندیدی واگرهم که نداری به کوس مامانت خندیدی
      مرتیکه مجلوق چس مغز


    •   داریوشم
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • این اداها چیه؟زن شوهردار؟ بعد اونوقت پشیمونم میشی؟آدم میخواد فحش نده,ولی انگار باید تجدید نظر کنم...مگه اونی که 2 سال منتظر موقعیت بود خودت نبودی؟نکنه.یکی دیگه بوده؟! مگه نمیدونستی شوهر داره؟؟؟!!! مزخرفم حدی داره خب...ای بابا dash1 help


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو