مهمان نوازی مادرزن

    1398/10/18

    این حکایت زیر، که میخواهم بگم داستان یک فردی هست در قرن پیش ، میبینیم بسیاری میگویند دوران جدید ، دوران فساد اخلاقی و جنسی هست اما جالب حکایات قدیم و گذشته را میبینی گاهی دست فعلی ها از پشت بستند.
    از چنین اجدادیانی اینچنین نوادگانی امده اند که حتی ،خود گذشتگان وضع انها دست کمی از حال نداشتند .


    از وقایع جالب که بازرگانی عقیم بوده بی انکه عیب نقص مرد بدانند او با حرمسرا خود (زنانش ) وارد سفر مشهد و عتبات عالیات میشدند به امید شفا و انگاه دلاک ها و قرمساق ها مردان را با چادر به حرمسراها میفرستادند ، در سفر برگشت هم همه زنان حامله بوده و همه ان را از کرامات و معجزات سفر به مشهد میدانستند و هر بار این تکرار میشد!!!


    میرزا احمد خان حکایت ، فردی از عصر قاجار خاطره ای از خود میگوید بس جالب از اشنایی با خانواده ای رشتی :


    من با یک نفر گیلک که در قریه ماسر تراشی میکرد و با ما بسیار دوست و اشنا بود عازم ساحت رشت گردیدیم.شب در انزلی ماندیم . صبح در کرجی نشسته رفتیم به 《پیربازار》 که در یک فرسخی رشت است. وقت ظهر بود و هوا بسیار گرم و پیاده رفتن به نهایت دشوار و دلاک به من گفت: من در این محله یک نفر حاجی اشنا دارم، خوب است برویم در خانه او قدری اسوده باشیم .هوا هم قدری خنک میشود. بعد خواهیم رفت به رشت که نزدیک است .من هم حرف او را قبول کرده ، همراه او رفتیم به خانه خانه همان حاجی . وقتی که داخل حصار او شدیم ، دیدیم که حقیقت بساط خوبی دارد و خودش هم مرد خوبی است . بسیار تعاریف کرد . انچه خوشی و تعاریف بود در حق ما بعمل اورد. ملاحظه کردم دختری در ان حصار میگردد که بسیار تشخص دارد و خیلی هم وجیه است. ساعتی در تالار اسوده شده و خوابیدیم چاشت اوردند .قدری با حاجی تناول نمودیم . ان دلاک که همراه من بود، مرا در سر تالار نشاند، دیگر هیچ به نزد من نیامد.
    در نزد زوجه حاجی نشست و حرفهای در گوشی با زن حاجی می زد و به طرف من ملاحظه میکرد و میخندید! من در تفکر برآمده که ایا ازمن چه عیبی دیده اند که به طرف من ملاحظه کرده می خندند، لذا قدری در این باب اشفته خاطر بودم، اما هیچ خم به ابرو نمی اوردم و طعام خود خوردم . ان دختر مجمعه را برداشت . یک دفعه به چشم من خمار وار ملاحظه نمود. کم مانده بود که من از خود بیهوش شوم ، باز هم خود را به طوری نگه داری فرمودم. او یک پیراهن در برداشت ، یک عرقچین ترمه برسر و یک زیر جامه در پا ، مثل آهوی رسیده راه می رفت.
    حاجی قدر در نزد من نشست ، بعد برخاست رفت به خانه خود نزد زوجه خود نشست و گفتگو کرد .دلاک از انجا برخاست ، امد به نزد من ، بسیار خنده میکرد . من گفتم چرا میخندی؟ گفت : عجب شما را به صنعت(کاری) گذاشته ایم . زوجه حاجی دلش فریفته تو شده است .!
    چون که من به او گفتم که این پسر هیچ مادر و پدر ندارد و خودش پسر حاجی است. محض به رشت میرود و میخواهد یک دختر پسند بکند او را بگیرد و در این ولایت توطن (زندگی)نماید. چون که این حاجی هم پسر ندارد، مگر همان یک دختر را دارد ، حاجی و زوجه اش از من التماس میکنند. حاجی میگوید، دوازده تلمبار ابریشم دارم. چند باب دکان در پیر بازار داریم ، چند قطعه زمین بجار داریم که داده ایم شراکتی میکارند .
    اگر این پسر دختر ما را قبول کند ، من دختر خود را به او می دهم و او را به فرزندی خود قبول میکنم !!! انچه اموال و مخلفات داریم همه را به او هبه می کنیم و خودم با زوجه عازم زیارت عتبات عالیه خواهیم شد . این جهت مارا خدمت شما فرستاده است که قبول میکنید یا نه؟؟
    چون من شیر و شربت دختر حاجی را خورده بودم ، پدر و مادرم از خاطرم فراموش گشته بود ، گفتم هیچ عیبی ندارد. اگر حاجی ما را به فرزندی خود قبول مینماید ، من هم راضی هستم . اما دلاک !!....... کاری از خاطرم میگذرد ، از خجالت نمیتوانم اشکار کنم. دلاک بسیار اصرار کرد و گفت بگو چه کار است؟گفتم به تو اشکار نخواهم کرد. حالا اگر زوجه حاجی من را به پسری خود قبول میکند باید از من خجالت نکشد. مثل مادر به نزد من بنشیند تا من راز خودم را مثل پسران به او اشکار کنم .
    دلاک شادی کنان رفت و همین احوال را به حاجی و زوجه او براز کرده و حاجی بسیار راضی گشت و گفت : من حالا به طرف بازار می روم و زوجه من می اید به نزد او خواهد نشست .بعد حاجی برخاست رفت و زوجه او با نزاکتی بسیار نزد من نشست . چنان که شاعرشاعر گفته است:
    کرشمه نازک و لب نازک و بدن نازک زسر تا به قدم همچو طبع من نازک
    وقتی رسید کلاهم برداشتم ، بر گیسوی من دست کشید . به زبان خودش گفت : شما گیلکی بلد نیستم و ما ترکی نانیم، باید کار و بار من چطور بشود؟ در جواب او گفتم : شما به هر زبانی بگویی من میفهمم.
    بعد ما را به آغوش کشید ، طوری که کسی وارد بهشت گردد عطر او ما را مست کرد و با زبانش بر زبان ما میگذاشت میبوسید ما را حالی میکرد و بعد گفت : شما به رشت مرو ، من برای شما ای ترکه، هم رشتم و هم تبریز . من بوسه بر سینه و پستان او زدم و گفتم : مادر زیاد از چهار روز در رشت نمی مانم . به زودی زود خودم را به خدمت می رسانم .
    خلاصه توقع کرد حالا که می روی امشب مهمان ما بشوید و فردا بروید . من هم قبول کردم و از او استدعا کردم باید امشب ما را به مطلوب ما برسانید ، گفت : چشم به هر صورت ان شب انجا ماندم ، انچه لازمه مهمانی بود بعمل اوردند وقتی که در مقام خوابیدن بود، یک تالار روبه مشرق متصل خانه بود. ما را انجا خوابانید و دلاک را در زیر تالار حاجی جا دادند و حاجی ان و حاجی ان شب چند باب دکان داشت در دهنه پیربازار و درانجا خوابید اما درواقع به صیغه های دیگرش سر میزد. پس از شب گذشت، گلچهره خانم دختر حاجی تشریف اورد و یکجا خوابیدیم کام از هم گرفتیم . در اول بانگ خروس دیدم زوجه حاجی خودش تشریف اورد و به دختر گفت : برخیز برو در تالار ساکت شو تا قدری این اقا ترکه بخوابد .منهم با اولاید صحبت بنمایم ، وقتی که دختر رفت زوجه حاجی را دیدم زیرجامه خود را برکند و دراورد و بعد میان رختخواب من درامد . هیکلی بلورین و روشن داشت . به او گفتم شما چطور این حرکت میکنید ؟ گفت عیبی ندارد ،این شیوه علیحده است،
    بهر صورت ما را چنان در اغوش کشید ، چنان که ملای روم فرموده است :
    وربگویم عقلها را برکَنَد ور نویسم بس قلمها بشکند
    وربگویم شرحهای معتبر تا قیامت باشد ان بس مختصر


    در اخر اژدهای الماسین خود را در لوله سیمین زوجه حاجی به دفعات کردیم و از قفا و مشعوف شدیم . ناگه دختر حاجی امد و مرا چهره براشفت ، اما دختر حاجی لبخندی زد و شرط ادب را بر مادرش بجا اورد و بوسه ای بر فرج و کوس او نمود و بعد برلبان مادرش گذاشت سپس هر دو با هم پشت من بودند و من انها را با دخول اژدهای الماسین خود در انها مشعوف میساختم .
    باری! این هجران و خون جگر ، این زمان بگذار تا وقت دگر .وقتی که صبح شد از خدمت ایشان مرخصی حاصل و عازم رشت شدیم .


    بر گرفته از کتاب خاطرات عین السلطنه، از کتاب اخلاق جنسی ایران در دوران قاجار نوشته مهدی قراییان


    اخر داستان کمی ویرایش شده.


    نوشته: حامد

  • 22

  • 16




  • نظرات:
    •   Havigshoor
    • 1 ماه،2 هفته
      • 6

    • پس جهش ژنتیکی کشک
      حشریت از ابتدا در کالبد این نژاد دمیده شده
      گویا ابتدا حشر بوده بعد کمی خاک و اب بر ان افزوده
      منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب سرکشی شهوت است


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • اون حاجی هم مث تو جقی بوده
      کلا مردا همشون جقی ن .
      زن که نیاید ، لاجرم جق آید
      تو بحث سکس هم هر کی پا بده میکنمش میخواد زن همسایه باشه مادرش باشه مادربزرگش سکس خیلی شیرینه


    •   amir21mash
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • کسکش یاد امتحان ادبیات فارسیم افتادم
      اگ پاس نشم ننتو میگام کونی


    •   DR.KIRKOLOFT2
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • خبر اومده فردوسی تو قبر خودشو انگشت کرد


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،2 هفته
      • 15

    • و اما انچه صالحین حکایت کرده اند!!: پس هنگامی که بر خانه بازرگان شدیم دلاک ما را در گوشه ای خسباند و به سمت مولای خویش رفت مارا نشان می دادند و خنده همی کردند دوش حاجی بر بستر من امد و ندا داد بر معامله خشنودم که کس فرج مانند تو نباشد!! بانگ براوردم چه گویی یا شیخ؟؟ خواجه حکایت کرد که سرنوشت مرا از دیار قزوین بر رشت فرود اورده است و اینجا فرج نیکو به مانند لعل نایاب است! دلاک مرا درهمی خواسته بود که افضل فرج این ملک برایم مهیا کند. از زر و زور. زر را داده ام دستان بر زمین ستون کن که وقت زور است!!! گویند تا هفت, هفت روز از سرای خواجه بانگ اندرونم بسوخت بر امد اما کسی را زهره اشفتن خلوت توانگر نبود.......... (biggrin)


    •   saeedno15
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • بیشتر از اینکه روند داستانو دنبال کنم دنبال معنی کلمات توی ذهنم میگشتم که آخرم نفهمیدم چی شد, دختر حاجی رو گرفت یا نه؟


    •   ronin555
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • بسی حکایت در آوردی در این چند سطر؛ مشرف کردی تکسوار یک چشم برآن اندرونی دلنواز


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • حوصله م نکشید بخونم...ولی با توجه به تگ ....دیس


    •   Majid966
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • کیرم بنهادم بر پس یقه ات، پس ملول مباش و به شادی درآی


    •   HYPERMAN98
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • پس نتیجه میگیریم که در دوران قاجار هم جلّاق السلطنه وجود داشته


    •   zanbory
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • چنان برتو دیسی فرو خواهیم نمود که دیگر هوس سفر ب دوران قاجار را از ذهن خود دور نموده و برگردید ب دیار فعلی خود و از زدن جلقتان لذت کافی ببرید...


      چنین گفت رستم ب اسفندیار


      بجای مشروب منقل بافور رو بیار


      نه دیس میدم نه لایکی


      کون ندادی هلاکی


      جنسش خوب بوده مشخصه (biggrin)


    •   ایکاروس
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • با عرض احترام به همه ی دوستان
      اجدادیان واژه ی غلطی است ، اجداد خود جمع مکثر من باب افعال است ...
      باشد تا باشید ‌‌‌‌...


    •   farfar22
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • قديم شمالي ها رسم داشتن زن صاحب خونه ميرفت با مهمان سكس ميكرده اين يه نوع پذيرايي لاكچري بوده واسه اون مهمان


    •   Vashkin
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • به فارسی امروز ویرایش بشه بهتره


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • این یارو بس اعلی حده مجلوق مینماید.پس بنا بر عادت معهود که کستان را دیس مینماییم،شرح حال تخیل آقا عین السلطنه را هم مرحمت فرموده دیس مینمایید.باشد که دست از تمبان برگیرد.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستان آرزوی مرگ بزودی...


    •   کوسلیس۲۰
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • کسی هست ترجمشو بفرسته واسم :(


    •   mamh7030
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • مااحساس میکنیم اژدهایمان ساعتهادرلوله سیمین همسرعین السلطنه به تفنن مشغول بوده است.اماراجع به تو پسرجان بدان قلم وسیاه نوشتن است نه جرق زدن.


    •   salam_donya
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • انگار داشتم شاهنامه میخوندم


    •   Dadiosavi
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • (dash)


    •   XMeysam1375
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • کیرمان در میان نگارشتان


    •   arash.abi
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • بسیار زیبا بود
      ..
      من که لذت بردم


    •   mehranirani1353
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • لطفا بفرمایید صفحه چند کتاب و اسم نویسنده اش؟


    •   doggylover644
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • کیر


    •   mnazarjoo1821
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • ای بابا یاد کتاب تاریخ افتادم به قول amir21mash
      اگه پاس نکنم وای وای وای


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو