مهناز خانم

1390/07/28

مهناز خانم …بازیابی داستانی از سایت آویزون سابق

سال 77 بود؛ تازه از خدمت اومده بودم .خدايا بالاخره تمام شد.
توي يك كلوپ كه براي يكي از بچه ها بود كار ميكردم. اولاي دوران خاتمي بود، كمي اوضاع سينما و موسيقي خوب شده بود. ما هم خوب كاسب بوديم. ساعت 9:15 بود كه در مغازه باز شد. سامان بود (يكي از هم خدمتيهام) .
س: سلام نمي آي بريم باشگاه, دير شد.
من: الان نه تا 10 ميبندم. ما كه مثل تو پولدار نيستيم هر روز با يكي باشيم .شبها هم براي تفريح بدنسازي كنيمُ باشگاه بريم .خنديدُ گفت : خفه بابا، زود باش .

با سامان از پادگان فسكني نزديك مراغه آشنا شده بودم.14 ماه با هم بوديم و من 2 ماه زودتر از اون ترخيص شدم.
داخل پادگان روزها توي دفتر و غروبها بعد از شامگاه توي سالن بدنسازي با هم بوديم, شده بوديم رفيق و غم خوار همديگه , آخه توي غربت كار ديگه اي كه نمي شد كرد. مرخصيها هم با هم بوديم و تهران مي اومديم .
توي سومين مرخصي كه اومديم سامان دعوتم كرد خونشون، غافل از اينكه آقا مي خواست ضبطش رو به ما غالب كنه.
سر منيريه با هم قرار گذاشتيم رفتيم خونشون. يه خونه جنوبي توي يك كوچه 8متري بن بست.
رفتيم داخل. منم اون موقعها كمي بچه مثبت(شايد به خاطر خانواده نيمه مذهبي) , وقتي داشتيم وارد حال مي شديم با يه صداي نكره 2،3 بار بلند گفتم يا الله، يا الله. سامان يكمرتبه داد زد سرمُ گفت، خفه بابا، چته ؛ اينجا كاروونسرا كه نيست. كسي خونه نيست.منم خيالم راحت ،بلند داد زدم «سرش چپه»ما هر جا كه ميريم تشريف فرمائيمون رو اينجوري اعلام می كنيم.
سامان همينجوري كه به سمت دستشوئي مي رفت گفت :داره مي ريزه برم به توالتمونم بگم كه تشريف آورديد. رفتُ درُ بست. رفتم روي يكي از راحتيها نشستم شروع كردم با چشمام ديد زدن خونه.هنوز چشمام به محيط اطرافم عادت نكرده بود كه؛ با يه صداي بلند 2متر از جام پریدم.
صدا از تو اطاق رو به كوچه مي اومد كه مي گفت :« سامان چه خبره خونه رو گذاشتي رو سرت»… ريدم به خودم, صداي يه زن بود!!!
مثل جن زده ها با ترس جهت صدا رو دنبال كردم. ناگهان در اطاق باز شد . اشتباه نمي كردم, 2 تا چشم داشتند منُ نگاه مي كردند. سريع بلند شدم گفتم: ببخشيد من بودم معذرت ميخواهم.
يه نگاهي به من كرد و گفت: دوست ساماني؟!
جواب دادم: بله
لاي در كمي بيشتر باز شد خانم كمي سرش رو بيشتر بيرون آورد , گفت:پس خودش كو؟
گفتم: كي؟
گفت:با كي توي اين خراب شده اومدي؟
تازه دوزاريم افتاد, گفتم: آهان, داره مي شاشه… - اي واي چي گفتم؟!!! - ببخشيد يعني
دستشوئيه . يك دفعه با يك قهقه منفجر شد شروع كرد به خنديدن. به خودم مي گفتم خدايا من چرا جلوي اين زنا اين قدر كم رو هستم.
به خودم كه اومدم ديدم در كاملا باز شده و خانم رو توي چارچوب دارم مي بينم. واي خداي من چي مي ديدم يه زن از نظر من نيمه برهنه. موهاي مِش شده ، گردن كشيده،با تاپ سرمه اي، دامن تا سر زانوي سفيد با پاهاي لخت. خدايا چي مي ديدم يک زن حدوداً 35 ساله با سينه هائي
كه انگار ميخواست تاپش رو پاره كنه.خيلي كم پيش اومده بود زني رو اون هم به اين لوندي بتونم باهاش حرف بزنم.
تازه نديده و نشناخته چقدر جلوم راحت بود !!! ( اونم با اون آرايش نسبتاً غليظش) .
خنده هاش كمي آرومتر شد و بعدش با يك لبخندي گفت: اولاً عليك، -اي بابا تازه يادم اومد سلام يادم رفته- با تته پته گفتم سلام از منِ. گفت دوماً مطمئني سامان كوچيك داره!!!
ديگه موندم چي بگم .سرم رو انداختم پايين و دوباره با شرمي بيشتر نگاهش كردم .یک کم اخم كرد, گفت: بعدشم ميگه اينجا مسجد كه يا الله! يا الله! راه انداختي, صد رحمت به مومنهاي
قديم ،حداقل داد نمي زدند سرش چپ يا راست، فكر كنم اين چپي ها اومدن سرش رو چپ كردند وگرنه اون قديما سرش راست بود ، نكنه سر چپ مُد شده ما خبر نداريم، دروغ نمي گم والّا ، به جون شما!!!
واقعاً ديگه داشتم از خجالت آب مي شدم. اين ديگه كي بود . كيه سامان ميشه؟… از شرم سرخ سرخ شده بودم، با خجالت گفتم ببخشيد! يه نگاهي به من كرد، با يه عشوه اي گفت :بخشيدَم همش مال تو!!!
در دستشوئي باز شد سامان اومد بيرون، رو كرد به خانم خانما گفت به به سلام مهناز مامي چطوري شما؟!! چه خبره؟ باز يكي از اين رفقاي ما رو ديدي معركه گرفتي!!! بعد رو كرد سمت من، تا اومد حرفي بزنه زد زير خنده گفت: مهناز مامي 2تا چنگال بيار.
خانم -که دیگه فهميده بودم اسمش مهنازِ و به سنش نمي خورد مادر سامانِ 23 ساله باشه- گفت: چنگال واسه چي!!!
سامان گفت: اينو كِي پختي ،تا حالا لبو به اين قرمزي نديده بودم!! با اين حرف هر دو باهم زدند زير خنده .
بعد از چند لحظه سامان رو كرد به سمت من، گفت :اين آقا همون آقا وحيدي بود كه برات ميگفتمآ، گل بچه هاي پادگان .
مهناز هم با يه حالتي گفت :آه پس وحيد وحيد مي كردي ايشونِ، چرا زودتر نگفتي. چند قدمي به سمت من اومد، گفت:خوش آمدي و دستش رو به سمت من دراز كرد. من هم مثل اين خنگا گفتم خيلي ممنون لطف داريد شما. من ايستاده راحتترم. باز جفتشون زدند زير خنده و مهناز در حالي كه از خنده به سمت پايين متمايل شده بود گفت: سامان اين رفيقت ما رو كلاً گرفته(باز يه سوتي ديگه) مهناز ميخواست با من دست بده نه اينكه تعارف كنه بشينم. يهو چشام يك برقي زد!! چي مي ديدم، مهناز در حالي كه كمي خم شده بود 4،5 سانتي خط سينه هاش معلوم شده بود ،خدايا اين جقدر پوستش سفيدِ، داشتم ديوونه مي شدم. به خودم كه اومدم ديدم يک كمي سيخ كردم.
به محض اینکه برگشتم سمت سامان ديدم يك جوري داره نگاه مي كنه. فهميدم كه متوّجه چشم چروني من شده .
باصداي يه زنگ بلبلي همگي به خودمون اومديم. سامان رفت سمت مهناز و گفت :ديگه دست از سر اين وحيد بيچاره بردار، برو مشتري برات اومد مهناز هم رو كرد به منُ گفت: من برم ديگه، آقا وحيد براي ناهار كه هستي؟
گفتم: نه ممنون من 5 دقيقه ديگه دارم ميرم.
گفت كجا بابا ؟!! ،از دست من ناراحت شدي؟ من هميشه اينجوريم، به دل نگير، بعد با يك چند تا بشكن گفت:بخند به روي دنيا دنيا به روت بخنده. خنديدم و گفتم نه بابا اين چه حرفي استفاده كرديم. گفت هر طور راحتي ، باز هم اين طرفا بيا، سلام به خانواده برسون،
رفت به سمت اطاق، هنوز چند قدمي بر نداشته بود كه از پشت چشمم به هيكلش افتاد.
نور ي كه از اون سمت ساختمون مي تابيد از اون مي گذشت می رسيد به چشماي من، از روی اون دامن تقريبا نازك مي شد تا حدودي اندامش رو تشخيص داد. ساقهاي لخت وكشيده اش رو به سمت بالا دنبال كردم.معلوم بود رونهاي بزرگي داره. اما حيرتم از باسن خيلي پهنش بود جوري كه اتگار شورتش از پوشوندنش نا اميد شده بود .صداي تلق تلق دمپائيش برام لذت بخش به نظر مي رسيد.
در اطاق بسته شد و با صداي سامان به خودم اومدم، كجائي تو؟!! بيا بريم اطاقم.
با دستپاچگي گفتم: ها! اومدم و رفتم دنبالش، كنار تختش نشستم و شروع كردم دور و اطرافم رو نگاه كردن . اطاق ريخت و پاش بود. چشم افتاد به ديوار روبرو، خيلي حال كردم ، پوسترهاي ستار، ابي ، شهره ، گوگوش ، خودنمائي مي كردند. اما چيزي كه نظرم رو به خودش جلب كرد يك قاب عكس بود . سامان رو سريع تشخيص دادم ، اما 3 تا زن ديگه هم داخل عكس بودند،يک كم دقت كردم، آره يكيشون مهناز بود ،چقدر خوشگلبود، اما 2نفر ديگه كيا بودند. يكيشون حدود 20 ساله مي خورد و يكي دیگه هم 30 تا 33 ساله، اون 20 ساله صورت كشيده و سبزه
اما اون يكي صورت پهن و سرخ سفيد. سامان صورتش رو به من كرد و گفت : اين هم همون ضبطي
رو كه گفته بودم، آكبندِ آكبند. فقط يه ساعت باهاش آهنگ گوش دادم و زد زير خنده.
گفتم: آره جون ننت!! خيال كردي ما ببوئيم؟!!
گفت: اختيار داريد! شما لبوئيد .مي گي نه برو از مهناز مامي بپرس.؟؟؟ حالا اين رو مي خواي يا نه؟
يه نگاه به ضبط كردم و گفتم چند؟
گفت براي شما 55000 تومن.
داد زدم گفتم چه خبره ؟!! مگه ميخواي با پولش فرار كني.
اخم كرد گفت: برو بابا تو خريدار نيستي، 65000 دادند، ندادم.
توي اون چك و چونه زدن با سامان مدام به فكر صحنه هايي بودم كه چند دقيقه پيش ديده بودم و اون نفرات تو قاب عكس بد جوري مخم رو به خودش مشغول كرده بود. بخاطر همين هم
بهش گفتم: آخرش چند؟
كمي فكر كرد، گفت: چون توئي و خاطر تو خيلي ميخواهم 50000 تومن.
من هم معطّل نكردم و گفتم: جهنّمُ ضرر، باشه. فقط امتحاني 3،4 روز پيشم باشه.
گفت: حرفي نيست ، خيرش رو ببيني. با خوشحالي بلند شد و رفت از يخچال يه سبد ميوه آورد شروع كرديم به خوردن .
من هم با زيركي و چاپلوسي از بابت اينكه بتونم ازش حرف بكشم رو به عكس كردم گفتم : سامان اون تو عكس توئي؟ چقدر خوش تيپ افتادي!
نگاه كرد گفت : آره 2 سال پيش انداختيم اون موقعها خيلي چاقتر بودم. با كمي ترس آروم بهش گفتم اوني كه بغلت كرده كيه !؟!؟!!!
نگاه سنگينی به من كرد، گفت: يعني نشناختي!!!؟؟
خودم رو به خنگي زدم گفتم: بابا تو كه مي دوني من چشمام ضعيفه سامان ؛ تازه من زياد به قيافه زنها توجه نمي كنم.
پوزخنذي زدُ گفت: يکی تو خوب توجه نمي كني يکی من!!! (فهميدم داره چشم چروني رو به رخم مي كشه) بابا اين مهناز ماميِ ديگه!!..-سامان كارم رو راحت كرد- گفت : اون يكي خواهرم بهنازه (20 ساله رو مي گفت) اون يكي هم خالم پريناز، ما بهش ميگيم پري جون.
توي دلم گفتم منهاي سامان عجب نازايي اين تو هستند.
رو كردم به سامان گفتم سامان تو خجالت نمي كشي با اين سِنِّت به مامانت مي گي مهناز مامي، مگه تو بچه سوسولی!!؟
يک آهي كشيدُ گفت: وحيد تو كه از زندگي من چيز زيادي نمي دوني…، قول مردونه مي دي حرفهام پيش خودت بمونه ؟
گفتم: داداش همين جا خاك شد خيالت راحت، حرفت رو بزن.
س: وقتي 3 سالم بود بابام عملش رفت بالا و ديگه سرش به زندگي نبود. مادرم هم كه مي بينه اينطوريِ، پي خوشگذرونيش مي زنه با يكي از رُفقاي بابام ميرَن وان تو تركيه. بابام هم تا چشماش رو باز كرد كار از كار گذشته بود. من هم پيش نَنش بزرگ مي شدم. 2سال بعد براي بابام خبر آوردند ننم توي سواحل تركيه زماني كه مي خواستند برَن بُلغار غرق مي شه. حتّي جسدش هم به دست ما نرسيد، خدا بيامرزدش، اگه آقام ترياكي نبود شايد مادرم هم فراري نمي شد. تا اينكه 6 ماه بعد ننه بزرگم سكته مي كنه و آقام ناچاراً يكي از فاميلهاي دورش كه همين مامي مهناز باشه رو مي گيره. مهناز مامي يك زن بيوه 22 ساله بود كه شوهرش توي معدن كشته شده بود، 16 سالگي ازدواج كرده بود و همين بهناز كه 2 سال از من كوچيكتره رو داشت. اين آخريش رو هم كه خودت مي دوني، آقام 2 سال پيش موقع فروش مواد گير مامورا مي اُفته و يكيشون رو با چاقو فجيع زخمي مي كنه، حالا هم 7سال ديگه بايد آب خنك بخوره، اين هم سياهنامه زندگي ما، من مهناز مامي رو به خاطر اين زياد دوست دارم كه هيچ فرقي بين من و دخترش نگذاشت، پدر و مادر درست حسابي كه نداشتيم هم برامون پدر بود و هم مادر، من پشت اون هستم اون هم پشت من، زياد نمي گذاريم بهِمون سخت بگذره…
یک کم ديگه با هم حرف زديم و بعدش از خونه زديم بيرون.
وقتي از خونه داشتيم مي اُمديم بيرون فقط چشمم به اون اطاق بود كه درش بسته بود، دلم مي خواست يکبار ديگه مهناز رو ببينم امّا حيف كه آرزو به دل موندم و نشد، با نااميدي زدم بيرون، سر كوچه رو كردم به سامان گفتم: تو چقدر تو زندگيت زجر كشيدي پسر!!!
گفت: آره وحيد، زندگي سختي داشتم، امّا بي خيال 2،3 ساليِ كه با حال زندگي مي كنم اونطوري كه دلم مي خواد. اين جمله رو با يك حالت شهوتناكي گفت و خنديد.
گفتم: چطور زندگي مي كني كه اين همه مشكلات رو فراموش كردي. من اگه جاي تو بودم تا حالا يا معتاد شده بودم يا از غُصّه دِق مي كردم.
گفت: هم به خودت بستگي داره هم به دور و اطرافیات.
پرسیدم: يعني چي ؟؟؟
گفت: حالا، …
ديگه سه پيچش نشدم امّا گفتم: سامان يه سوال ازت بپرسم ناراحت می شي؟
گفت: نه…
گفتم: جريان مشتري تو خونتون چي بود.
گفت: خيال كردم چي داري مي پرسي!!! مغازه کنار در رو كه ديدي. آرايشگاه مهناز ماميِ، همون اطاقي بود كه رفت داخل.
بعد رو كرد به من گفت: وحيد يه چيزي بگم ناراحت نشي…تو هم ديگه واقعاً شورش رو در آوردي.! دلم هوري ريخت پايين، با ترس گفتم منظوري نداشتم.
زد زير خنده و گفت: خِنگِ منظورم اينِ كه زيادي بچه مثبتي، خيلي توي قيد و بند مذهبي.
سامان راست مي گفت در كُل آدم كم رو و خجالتي بودم در ظاهر كمي خودم رو مذهبي نشون مي دادم ولي زير زيركي اهل حال بودم.
سامان ادامه داد: ببين وحيد تو كه مي دوني من از اين آخوند بازيها بدم مي آد، دلم ميخواد رفيقم هم مثل خودم هم پرو باشه هم اهل حال، بابا بشه باهاش چهارتا جا رفت با چهار نفر چرخيد، اين كه نشد!.. بابا آبروي ما رو جلوي مهناز مامي بردي كه تو.
حالا مي گِه اين پسره با چه بي زبونائي مي گَرده ، يكم ريعكس باش…
خندم گرفت گفتم: ريلكس بابا…!
گفت: حالا هموني كه تو مي گي، چِت بود خونه ما ؟؟؟
مِن مِني كردم گفتم: من هميشه تو برخورد با زنا و دخترا اينجوري مي شَم.
خنديدُ گفت: چطوري مثلاً ؟؟!!
گفتم: خفه بابا، آب از لب و لُچَت راه افتاد، منظورم اينه كه نمي تونم باهاشون راحت باشم، كمي مَكس كردم، گفتم: مادرت ماشالله نمي گذاشت آدم حرفش رو بزنه تا يک چيزی مي خواستم بگم هزارتا چيز دیگه بارم مي كرد، بعدش هم راستش رو بخواي تو فاميلهاي ما زياد مُد نيست زنا جلوي يک آدم غريبه اينجوري بگردند .
يک نگاه معنا داري كرد گفت: تو بي زبوني به اون چه.!! بعدش هم ميگه مهناز مامي چِش بود، اين واسه تو تازگي داره … وگرنه توي خانواده ما يك چيز عادي هست يک جور حرف مي زني انگار لخت جلوت اومده بود، تاپ و دامن كه پوشيده بود، ديگه چي بايد مثلاً مي پوشيد؟!! تو هم خيلي بي جنبه اي كه با ديدن يه زن بي روسري و جوراب حالي به ولي ميشي .!!!
تا اين حرف و زد تمام تنم يخ كرد، فهميدم زماني كه داشتم مهناز رو ديد مي زدم و كمي سيخ كرده بودم متوجّه شده بود، سرم رو به حالت شرمندگي پايين انداختم گفتم: به خدا دست خودم نبود ببخش !! (خدايا يعني الآن چي كار مي خواد بكنه) خودم رو براي يه چك حسابي آماده كرده بودم.
دستش رو روي شونَم گذاشت گفت: چيه بابا حالا ما يک چيزي گفتيم، نخواستيم ناراحتت كنيم ببخشيد چيه!؟ من مي گم نره تو مي گي بدوش،اصلاً مي خواي از اين به بعد كه خونمون اومدي به
مهناز مامي بگم يه مقنعه سرش كنه و پيرهن آستين بلند و يه جوراب زخيم هم بپوشه، زد زير خنده، بعدش يك قبقبي توي صداش انداخت گفت: نخير آقا جون مثل اينكه تو اينجوريها درست نمي شي بايد خودم دست به كار بشم تا با ديدن سر و سينه و پر و پاچه زنا ديگه راست نكني، يک كار كنم دختر 20 ساله رو هم اگه ببيني كَكِتم ديگه نَگزِه ، چه برسه به مهناز مامان بيچاره 40 ساله من.
هاج و واج داشتم نگاش مي كردم چقدر راحت داشت از هيكل مهناز جلوي من صحبت مي كرد و اصلاً براش مهم نبود كه من ننش(حتّي اگر نامادريش باشه) رو ديد زده بودم .
توي پادگان ديده بودم يکبار وقتي از خونشون تلفن داشت بعد از تمام شدن تلفن اُپراتور كه از رفيقاي نزديكمون هم بود اومد توي آسايشگاه بهش گفت تلفنت تموم شد به مامان جونت سلام مي رسوندي سامان هم براش قاطي كرده بود و زده بود دهنش رو سرويس كرده بود، اما فقط رو ننش تعصب داشت و خيلي از وقتها به بچه ها عمه و خاله هاش و ميبست و خاله و عمه هاي اونا رو براي خودش ميگرفت . حتي يادم اينقدر سر به سر يكي از اين بچه اسکولاي پادگان گذاشته بود
كه هر وقت مي خواستيم دستش بندازيم كافي بود بگيم سامان بازم خواب اونو با خالش ديده واي خدا اون هم بدو بدو مي رفت پيش سامان تا اينكه خواب و براش تعريف كنه. سامان هم بعد از كلي ناز يه خالي بندي سر هم مي كرد و هر دفعه هم كه به يک جاي خوب داستان مي رسيد بدبخت رو توی خماري مي گذاشت مي گفت اينجاش رو ديگه بيدار باش زدن نتونستم بقيه خواب رو ببينم .
جاي باحالش اينجا بود كه همون خواب و با آب و تاب زياد مي اومد واسه ما تعريف مي كرد مي گفت: من آخر سر يه كاري مي كنم كه ته اين خواب رو يا سامان ببينه يا خودم مي بينم. چند بار هم به افسر نگهبان التماس كرده بود كه نيم ساعت بيدار باش ديرتر بزنند به سامان هم شبها مي گفت زودتر بخواب دير ميشه تَهِش رو آخر سر نمي رسي ببيني آ…!!! ما هم ديگه سرطان دل و روده گرفته بوديم از بس به اينها خنديده بوديم، بگذريم عجب دوران خوشي بود، خلاصه منظورم اين بود كه آدمي نبود كه خواهر و مادرش رو چون ناتني هم بودند حراج كنه و براش مهم نباشه اما اين حرفهاش هم برام عجيب بود انگار حس مي كردم با من يک جور ديگه بود.

اون روز گذشت دو روز بعدش ما رفتيم پادگان اما من انگار جسمم بود كه داشت مي رفت و روحم هنوز خونه سامان جا مونده بود نمي دونم چِم شده بود اما دوست داشتم دوباره مهناز رو ببينم، شبها قبل از خواب كلي بهِش فكر مي كردم و با به ياد آوردن اون صحنه ها بي تاب تر مي شدم البته بعضي وقتها اين وجدان مزاحم مي اومد به سراغم مي گفت: آهاي وحيد چي كار داري مي كني؟! زشته، قباحت داره!! اون مادر دوستت هست سنّش دو برابر سن تو هستش، اين ديگه چه صيغه اي كه راه انداختي !!!؟؟؟ امّا خب از اون طرف دلم محكم جلوش سينش رو سپر مي كرد و مي گفت به تو چه؟؟ دلش مي خواد، دوست داره، اون هم جوونه و شهوت داره، چرا نبايد شيفته يه زن لوند و جذاب بشه؟! مگه اين دل نداره يا مادر دوستش بي دله؟؟!
توي اون 2 ماه كم كم من و سامان به هم بدجوري نزديك شده بوديم. با هم از هر دري صحبت مي كرديم، سياسي، هنري، فرهنگي، اما اوج همه حرفها مسائل جنسي و سكسي بود.
يک شب توي آسايشگاه پادگان دراز كشيده بوديم بچه ها داشتند تلويزيون نگاه مي كردند ما هم اين طرف آسايشگاه كنار پنجره ها، سامان همونطوري كه بيرون رو تماشا مي كرد
گفت: وحيد تا حالا چند نفرو زدي زمين؟
نگاهش كردم گفتم: يعني چي؟!
گفت: منظورم اينكه تا حالا چند تا كُس كردي؟ اصلاً بگو ببينم تا حالا كُس كردي يا نه؟
مِن مِنّي كردم گفتم: آره خُب تا حالا 4،5 تايي كردم. نمی ودونم چرا دروغ گفتم، شايد براي اينكه جلوي سامان كم نيارم. تنها باري كه تونسته بودم يه تَقّه اي بزنم خونه پسر عموم بود اونم با 3 نفر ديگه كه يه جنده پير رو پيدا كرده بودند، اون هم از بس هول شده بودم به 2 دقيقه نكشيده بود اما من به همونش هم افتخار مي كردم.
گفت: كيا بودند؟
كمي مِن مِن كردم گفتم: يكيشون دختر بود و سه تاشون هم زن بودند.
گفت: دختره «open» بود؟
گفتم: نه بچه شهرك … بود.
نگاهي به من كرد و ناگهان با دست محكم زد توی سرم گفت: كتلي، خاك بر سر « open » يعني بدون پرده، مي فهمي يا بدون پرده رو هم بهت توضيح بدم؟؟
من كه تازه از گيجي ضربه سامان بيرون اومده بودم گفتم: بابا چته چرا مي زني؟!! خودم مي دونستم، چرا قاطي مي كني خب؟!!
گفت: اره جون عمت، مي دونستي.
بعد گفت: زنا چه طور بودند؟
مثل اينكه ضربه كارش رو كرده بود حواسم جمع شده بود، گفتم: اي بد نبودند.
گفت: كلك نكنه از زناي فاميل بودند؟!! راستش رو بگو زن عمو رو سيخ زدي يا زن دائي ها رو؟!!
گفتم نه بابا غريبه بودند .
توي فاميل ما همه تقريباً حزب اللهي هستند .تو موي يه نفر رو نمي توني ببيني چه برسه به اينكه چشم بد هم بهش داشته باشي
خنديد و در حالي كه سعي مي كرد سرش رو از من به حالت فرار دور كنه گفت: پس خالت چرا ديشب داشت بهم حال مي داد، زد زير قهقهه…
تا اين رو شنيدم از رو غيرت شروع كردم به مشت زدن به سر و كَلّش، فقط مي خنديد و سعي مي كرد سرش رو زير پتو قائم كنه، من كه آرومتر شده بودم كم كم خندم گرفت گفتم: اون خاله خودت بوده، متوجّه نشدي از بس خنگی!
سرش رو بالاتر آورد گفت: نه بابا حواسم هست خالم رو پريشب كردم شايد ديشبيه عمّت بوده!
گفتم: خفه بابا خاله و عمه خودت جندَن.
گفت: مگه با خاله و عمه من شوخي داري!!؟
گفتم: اولش تو شروع كردي.
گفت: خب من جنبم زياده اما تو توي شوخي كم مي آري.
گفتم: مطمئني؟!
گفت: شرط مي بندي؟
با ترديد گفتم: آخه چطور؟
گفت: من از اين به بعد با فاميلهاي تو شوخي مي كنم تو هم با فاميلهاي من، ببينيم كي كم مياره
با عصبانيت گفتم: خيال نكن دارم كم مي آرم هر چی باشه من به ننه خدا بيامرزم تعصب دارم.
گفت: من غلط بكنم با اون شوخي كنم منظورم فاميلهاي نزديك بود.
خلاصه از اون روز دهن من به شوخي با سامان باز شد و اون هم از خجالت ما در مي اومد تا اينكه يك روز جمعه توي سالن ورزش داشتيم بدنسازي كار مي كرديم. سامان رو كرد به من گفت: بلند شو بيا ماساژ بده، تنم بد جور قفل كرده.
رفتم سمتش در حالي كه كنارش مي نشستم گفتم: مزد اين ماساژ ما چي مي شه . ما كه علّاف نيستيم هر روز جنابعالي رو ماساژ بديم.
گفت: پولش رو مي دَم بابا.
گفتم: تو اگه پول داشتي عمّت كون نمي داد، قسط خالت عقب نمي افتاد.
گفت: تو ديگه داري خيلي با خاله من شوخي مي كني، مي دوني اگه اين حرفها رو به مهناز مامي بگم چي مي گه!!؟
من كه حالا براي اينكه مسلّط به بدن سامان باشم روي كمرش نشسته بودم و داشتم شونه هاش رو مي ماليدم تا اسم مهناز رو شنيدم انگار يه نيروئي درونم جمع شد و با تمام قوا به سمت كيرم حركت كرد.
با يه حالت شهوتي گفتم: مثلاً چي مي گه ؟!؟
گفت: اوّل بابت گائيدن عمم ازت تشكر مي كنه بعدش بابت نگاه چپ كردن به خواهرش با قيچي آرايشگاه كونتو پاره مي كنه.
با شنيدن اين حرف بيشتر تحريك شدم و كيرم جون بيشتري گرفت . سامان كه انگار متوجه شق كردن من شده بود گفت: اينُ نگاه… آقا مثل اينكه از كون دادن خوشش مي آد.
یک کم جابجا شدم و ازش فاصله گرفتم گفتم: آره از كون دادن بابت خالت خيلي خوشم مي آد.
بعدش با مالوندن ظريف كمرش گفتم: حالا قيچي ننت خيلي كلفته يا نه!!!
گفت: بستگي به گشادي كون جنابعالي داره، اگر نتونست خودم يه چيز كلفت مي دَم بهش با اون كونت رو پاره كنه.
گفتم: مثلاً چي؟
گفت: مثلاً اين كير كلفت رو.
نمي دونم اثر ماساژ من بود يا اينكه سامان چِت كرده بود خيلي راحت مي گفت كيرش رو ميده دست مامانش تا كونم رو پاره كنه.
يادم رفت بگم من استاد ماساژ و مالش بودم، يادش بخير از بچگي هر وقت آقام كمرش درد مي گرفت من براش با ويكس ماساژ مي دادم و كم كم براي خودم يه حرفه اي شده بودم آوازه ام توي فاميل پيچيده بود امكان نداشت كسي رو ماساژ بدم و اگه خواب نشه بتونه سريع سرپا بایسته.
رو كردم به سامان گفتم: سامان زشته مثل اينكه ماساژ زيادي اثر كرده. بعد با زيركي گفتم: اگه مهناز خانم بفهمه تو اينجوري داري حرف مي زني كون تو رو پاره مي كنه نه منُ.
سامان كمي فكر كرد بعد با يه حالتي گفت: اون كه خيلي وقت كون من رو پاره كرده، تو خبر نداري.
بعد در حالي كه پوزخندي مي زد رو كرد به من گفت: بزغاله اون براي پاره كردن كون تو لازم نيست چيز كلفتي دستش بگيره يک قر كمر برات بياد كونت تا 2 سال پارَست… زد زير خنده.
با يک حالتی شاكي رو كردم بهش گفتم : الاغ جون خيال كردي چي ما كه نديده و نكرده نيستيم، تو هم هي اون روز رو به رخ ما بكش، اصلاً مي دوني چيه اين دفعه بريم مرخصي ميريم خونتون و اون موقع ببين من از حرف كم ميارم يا تو و مادرت.
نگاه معني داري كرد و گفت: زبونت كم نمي آره ، چشات هم مطمئني كه كم نميارن ؟؟؟؟؟؟
خودم رو زدم به نفهمي و با تعجب گفتم: منظورت چيه ؟.!!!
گفت: منظور اينكه اگه مهناز مامي يه وقت دامنش 2 سانت رفت بالاتر از زانوهاش اون موقع هم جنابعالي اين قدر با اطمينان حرف مي زني، يا دوباره به تِتِ پته مي اُفتي!!!؟
تمام جرأتم رو جمع كردم گفتم: آقا رو ببخشيد ها ولي اگه 50 سانت هم بالا بره واسه من خياليم نيست.
خنديد گفت: آره!!! اون كه ديگه دامن نيست بهش ميگن شورت، نكنه خاله جونت رو هر روز اون جوري مي بيني كه الان ديگه سيخ نمي كني!!؟
با تانّي گفتم : آره يه عكس 2 نفره از خالم و مادرت دارم جفتشون با شرت، از وقتي كه اون رو مي بينم ديگه زياد سيخ نمي كنم.
انتظار هر عكس العملي رو داشتم به غير از قهقهه هاي سامان رو خودم هم خندم گرفته بود.
كمي كه آروم شد گفت: اااااااايول بابا خوشم اومد تو هم راه افتاديا، شاگرد كم كم داره از اوسا سر مي شه.بعد گفت ناقلا پس عكس مهناز مامي رو با شرت هم ديدي ؟!؟ چرا به ما نگفتي؟! راستي اينجوري نامرديِ عكس رو لااقل نصف كن، نصفه اي كه خالت هست رو بده به من بزار 2 نفري حال كنيم.
گفتم نمي شه نصفش كرد خالمُ مامانت ناراحت ميشن عكس بدون شلوارشون رو كسي ببينه. سامان اوهي كرد گفت: نه بابا ؟ مهناز مامي چه جوري عكس لختش رو داده دست تو اما ناراحت مي شه كه من نگاه كنم !!! بابا ما كه هر روز اون رو اون جوري داريم مي بينيم ديگه واسه ما عادي شده، نكنه خالت بدش مياد؟ اون كه هر شب موقع كس دادن قربون صدقم ميره چه جوره عكسش رو از ما مخفي مي كنه!!! بايد به اين مهناز مامي بگم ديگه با اين خالت نگرده ؛ مي ترسم خالت مامانم رو خراب كنه.
با نيشخندي گفتم: خاله من يه تف هم سمت امثال تو نمي ندازه چه برسه بخواد باهات بخوابه. مثل مامان تو كه نيست كه همه چيزش رو بريزه بيرون داد مي زنه آي ملت بياد من رو … !!؟؟!!
ته حرفم رو خوردم روم رو بر گردوندم به سمت در سالن.
يكي از بچه ها داشت مي اُمد داخل سالن. اومد توپ بسكت رو برداشت رفت بيرون، نگاهم رو به سمت سامان كردم ديدم از خنده داره غش مي كنه و ديگه نتونست خودش رو نگه داره زد زير قهقه.
با تعجب نگاهش كردم گفتم چيه چت شده؟ خندوني!!
رو كرد گفت: ديدي گفتم آخر سر باز جلوي من كم مياري…ديدي گفتم هنوز جنبت خيلي كمه !!
راست مي گفت خيلي قاطي كرده بودم اصلاً ديگه مهم نبود كه داشتم چي مي گفتم به فك و فاميلش حرف مي زدم يا اينكه به مادرش مي گفتم.
رو كردم گفتم: بازم تو دستم انداختي.؟!! به طرفش حمله كردم و خودم رو روش انداختم و
به شدت شروع به نیشگون گرفتن از تن لختش كردم. بيچاره دادش به هوا رفته بود، التماس مي كرد. نمي تونست از زير دستام در بره چون هم هيكلم كمي ازش بزرگتر بود و هم پنجه هاي قويتري داشتم. يک لحظه دستهام رو گرفت و با خنده گفت: ببينم مثل اينكه بدهكارم شديم. تو كم جنبه اي و مي بازي ما كتكش رو مي خوريم. بعد با حالت اضطراب گفت: واي به حالت وحيد!! واي واي واي!!!
گفتم:چي شد؟
خودش رو از زيرم بيرون كشيد گفت: اگه مامان مهنازم بفهمه چي پشت سرش گفتي و مي خواستي بگي.
خودم رو به بي خيالي زدم گفتم: مي خواد مثلاً چي كار كنه تو كه پسرشي غلطي نمی تونی بكني حالا اون كه اينجا نيست و زنِز .
گفت: من به اين حرفها كاري ندارم، مي دوني اگه كف دستش بگذارم كه گفتي همه چيش رو مي ريزه بيرون و داد مي زنه آي ملت بياید منُ …؟؟؟؟؟ منُ چي ؟؟ منظورت چي بود؟؟
جوابش رو ندادم، خودم رو زدم به كوچه علي چپ.
اما باز تكرار كرد، منُ چي؟ منُ بُكُنيد آره اين رو مي خواستي بگي هان!!
گفتم: من اين رو نگفتم سعي نكن توي دهنم بزاري.
گفت: بي وجود بازي در نيار، بگو وجودش رو ندارم بگم من گفتم .
دوباره انگار خر شدم و گفتم: مي دوني چيه اصلاً آره بابا من گفتم، خوب كردم حالا كه چي!؟
گفت: هيچي . بعداً نتيجه اش رو مي فهمي… تو بالاخره خونه ما كه مياي! يه آشي برات ميزارم مهناز مامي بپزه هَض كني.
اون روز زياد چرت و پرت بهم گفتيم و زياد خنديديم شب توي تخت دراز كشيده بوديم كه سامان گفت: وحيد تو از زن بيشتر خوشت مياد يا دختر!؟
گفتم: اگه براي كردن مي گی فقط خالت رو مي خوام.
گفت: جدي مي گم شوخي نمي كنم.
گفتم: مگه فرقي هم مي كنه؟
گفت پس فرقي نمي كنه؟!!
گفتم: براي من كه فرق زيادي ندارن واسه تو چی؟
گفت: راستش رو بخواي اون اولا خيلي دنبال دختر بودم اما كم كم ديدم فقط دردسرِ توی كُس كه نمي توني معمولاً بُكني چون اكثراً اوپن نيستند يا نميزارن تو كونشون بكني چون درد داره
فقط هم بايد خرج كني ديدم اينجوري فايده نداره، من از همون 15،16 سالگي هميشه دوست داشتم با سن بالاتر از خودم بپرم اولا فكر مي كردم چيز بدي هست ولي بعداً فهميدم اين هم
يه تريپ حال كردنه، تو چي؟ با سن بالا حال مي كني؟
گفتم: بستگي داره چه جوري باشه اگه بيوه هم باشه بد نيست.
گفت: حالا اگه بيوه پيدا نكردي چي؟… ادامه داد، اما من شوهردار حال مي كنم.
گفتم: خره شوهردار كه اگه بگيرنت چوب تو كونت مي كنند بعدش هم تازه گناه داره.
گفت: برو بابا چه جوري مردها مي تونند 4 تا 4 تا زن بگيرند اما اين زنها نمي تونند 2 تا شوهر كنند اين ديگه چه قانونيِ؟ بعدش هم اگه زنِ دلش بخواد چي؟
گفتم: بابا توي خارج هم اين بده.
گفت: همونهائي كه توي خارج مي گن اين بده، همونها هم مي گن فقط يه زن نه 2 تا زن مرد مي تونه بگيره، تازش هم تو خودت روزي 100 تا گناه مي كني اين هم روش.
نخواستم باهاش بحث كنم برای همين گفتم: صلاح مملكت خويش خسروان دانند.
گفت: يعني بُكنش نيستي؟
گفتم: شايد خر شديم يه روز كرديم.
اون شب خيلي به حرفهاي سامان فكر كردم .حرفهائي كه مثلاً شوخي بود اما انگار داشت رنگ جدي به خودش مي گرفت.چرا سامان اينقدر پیش من راحت حرف مي زد. اون حتي داشت درباره مادرش حرفهاي تحريك كننده مي زد، خدايا باز مهناز اُمده بود جلوم و فكرش نميگذاشت بخوابم. اون قدر حشرم بالا زده بود كه همون شبانه رفتم توالت و يك دست مشت به خودم حال دادم. چاره اي ديگه نبود.(اونائي كه خدمت رفتند مي دونند)
اون شب گذشت و روزها مي اومدند و مي رفتند. 1 ماه بيشتر از خدمت من نمانده بود اما سامان بدبخت 3 ماه ديگه بايد اين پادگان لعنتي رو تحمل مي كرد. 24 اسفند بود باز ما دو قولوهاي پادگان مرخصي گرفته بوديم كه بيايم خونه. سامان چون هنوز
چند ماه ديگه خدمت مي كرد پست عيد بهش خورد و بايد براي شيفت دوم كه از روز ششم عيد شروع مي شد برمي گشت پادگان اما من كلي خوشحال بودم چون يه 20 روز مرخصي براي پايان
دوره نوشته بودم و 15 فروردين كه برمي گشتم بلافاصله مي رفتم براي تسويه حساب براي همين هم تا برسيم تهران كلي بد و بيراه بهم گفت. واي كه اون فحشها قشنگترين فحشهائي بود كه توی عمرم خورده بودم. صبح رسيديم تهران و از هم جدا شديم. رفتم خونه ديدم هم داداشهام خوابند هم آقام. من هم يک دوش گرفتم و رفتم توی اطاق خودم كه بگيرم بخوابم. ديدم انگار يكي رو تختم خوابيده. اولش تصور کردم شايد فريبا زن داداش بزرگم باشه اما كمي كه دقت كردم ديدم نه اون نيست آره درسته عمه مهتاب بود اما اينجا چي كار مي كرد؟!! عمه مهتاب عمه كوچيكم بود 28 سالش بود 5 سال پیش ازدواج كرده. از وقتي كه بچش رو سر دعوا با آقا ناصر ، شوهرش سِقط كرده بود كُلّي ناراحتي عصبي گرفته بود. از اون موقع هر ماه يكي دو بار جنگ و دعوا داشتند. با خودم گفتم اي بابا اين كه باز اومده اينجا ؟؟!! حالا ديگه جا نبود حتماً بايد رو تخت خواب من مي خوابيد؟!! يواش بدون اينكه متوجه بشه رفتم از تو كمدم يه پتو ورداشتم
و رفتم كنار اطاق دراز كشيدم. خستگي راه هنوز توی تنم بود. چند دقيقه اي نگذشته بود كه ديدم يه تكوني خورد و جابجا شد خوبتر كه نگاه كردم ديدم پاهاي لختش از پتو بيرون اومدند مثل اينكه شلوارك پوشيده بود یک کم حال به حالي شدم چون 3ماه بود توي اون طويله بوديم و فقط تا دلتون بخواد سيبيل كلفت ديده بوديم پاهاي نسبتاً كشيده اما كمي مودار بود. معلوم بود خيلي
وقت بود به خودش نرسيده يک لحظه به خودم اومدم ديدم محو عمم شدم.
به خودم گفتم لعنت بر دل سياه شيطون، پسر اين ديگه عمته به اونم رحم نمي كني. صورتم رو برگردوندم و پتو رو روی سرم كشيدم. اما خيلي برام سوال بود كه عمه مهتاب كه توي خونشون هم اين تريپي نمي گرده چي شده توي خونه ما اينجوري خوابيده اونم عمه چادري و مقنعه اي من ؟؟؟!!!
كم كم چشمام داشت سنگين مي شد و خوابم مي گرفت نمي دونم كِي خوابم برد كه يک دفعه با يک صداي وحشتناك 2 متر از جام پريدم تا اومدم به خودم بيام و پتو رو از سرم بردارم يک دردي توي سرم احساس کردم. نفهميدم چي شد!! فقط تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه سمت سه كنج ديوار برم و به قول بچه ها گارد بگيرم. دور و اطرافم رو كه نگاه كردم ديدم آقام با اون پيژامه راه راهش يک چوب دستش گرفته و كنارش هم عمه در حالي كه سعي مي كرد يه جوري خودش رو با پتو بپوشونه مثل اين آدم نديده ها دارن من رو نگاه مي كنند. آقام با اون لهجش گفت: بابا وحيد اينجا چكار ميذكني ؟؟!! كِي اومدي!!؟؟
با ديدن اون چماق تازه ياد درد توی سرم افتادم، دردسرتون ندم گویا وقتي من خواب بودم عمه از خواب بلند مي شه و مي بينه يكي تو اطاق خوابه اما وقتي بيرون رو نگاه مي كنه و مي بينه همه سر سفره حاضر هستند وحشت مي كنه و جيغ مي كشه آقاي ما هم گانگستر بازي در مياره و به خيال دزد گيري چماغ كشون راه ميندازه آخر سر هم ما نتونستيم بهش حالي كنيم بابا دزد براي دزدي مياد نه براي خواب اونم ساعت 9 صبح!!!
ناهار خورده بوديم و ساعت 3 بود ديدم عمه باز هم ناراحته رفتم پيشش گفتم: باز چي شده؟ بازم با ناصر بهم زدي؟ ديدم داره كتمان مي كنه گفتم راستش رو بگو من كه تو رو بهتر از هر كي مي شناسم. نگاهي بهم كرد و زد زير گريه .حالا مگه گريش بند مي اومد گفتم بابا بسّه الان آقام مياد اون وقت اگه تو رو اينجوري ببينه باز قاطي مي كنه و يه قشون كشي دم در خونه باباي ناصر داريم، جون من كوتاه بيا . باز چي كار كرده اين مرتيكه ديّوث، كتكت مي زنه؟ نكنه بازم خواهراش كوكش كردند؟
در حالي كه سعي ميكرد خودش رو كمي جمع و جور كنه گفت: چشمم روشن مي بينم رفتي خدمت آدم بشي بد دهن شدي! اينا رو خدمت يادت دادن؟!
با حاضر جوابي گفتم: آره، اونجاهم يه عوضي هائي مثل شوهر تو بهم امر مي كردند.
ناصر توي دادگستري كار مي كرد .از اون آدمهاي خشك مذهب كه سالي يه خنده هم رو لبشون نمي نشست. گفتم حالا ميگي چي شده يا نه؟؟؟
گفت: بهت ميگم اما تو رو خاک ننه خدا بيامرزت كسي خبردار نشه. فقط آبجي مرضيه خبر داره. بعد سرش رو كمي پائين آورد و گفت: ناصر زن گرفته.
توجه زيادي نكردم اما يهو داد زدم چي؟ ناصر زن گرفته !!! كِي ؟! كجا ؟! پريد جلو و با دستش جلوي دهنم رو گرفت گفت: هيس چه خبرته همه كه فهميدن، مي خواي برو بالا پشت بوم داد بزن اونجا راحتره!
گفتم: مي فهمي چي داري ميگي؟
آهي كشيد گفت: دستمزد اين چند سال رو خوب بهم داد! بعد از اون لگدي كه بهم زد و باعث شد سقط كنم گفتم بگزاريد طلاق بگيرم اما شما ها گفتيد نه اون حادثه بود خوب ميشه عيب هست كه يه زن طلاق بگيره.
گفتم: من كِي گفتم؟
گفت: آبجي مرضي اصرار داشت مي گفت آدم مومنيِ حالا يک اتفاقي افتاده.
وسط حرفش پريدم گفتم: تو چقدر بيچاره شدي كه حرف اون رو گوش مي كني . اون كه اُلگوش اين كه كدوم مردي شلوار پارچه اي مي پوشه و ريش ميگزاره يا كدوم زن چادر و مقنعه مي زنه تا بگه اين خوبه، اگر هم كسي اين تيپي نگرده كه ميگه آدم بدي هست، يارو رو خلافكار و فاسد مي دونه.

گفت: پشت سر عمه بزرگت اين جوري صحبت نكن.
گفتم: همين چرت و پرتها رو گوش داديم كه حضرتعالي اينجوري اينجا نشستي آبغوره مي گيري ديگه.
با يک حال درماندگي گفت: بدبخت شدم دارم ديوونه ميشم هيچ كاري هم نمي تونم بكنم.
گفتم: از كجا فهميدي؟
گفت: يک1 هفته پيش وقتي كه از اينجا داشتم سر زده مي رفتم خونمون هنوز سر كوچه بودم كه ديدم در خونمون بازِ دقت كردم ديدم يک زن چادري جلوی در خونه ايستاده با خودم گفتم اي واي من كه نبودم حتماً مهمون برامون اومده بيچاره ناصر روش نشده زنگ بزنه خودش مهمونداري كرده اومدم كه برم جلو ديدم زن يک كم قيافش برام آشناست اما يادم نيست كجا ديدمش. بعد از چند لحظه ديدم ناصر اومد بيرون و زنه رو به سمت ماشين راهنمائي كرد. خواستم برم جلو كه ديدم ناصر به بهانه خاكي بودن چادر زنِ چند بار كمر زنِ رو تكون داد.تعجب كردم اون كه محرمش نبود خودم رو سريع مخفي كردم و مسیرم رو به سمت سر كوچه كج كردم بعد از يک دقيقه ماشين ناصر از كنارم رد شد و توي پيچ خيابون گم شد، به سرعت اومدم سمت خونهدكليد انداختم و در هال رو باز كردم به شدت بوي تند ادكلن به مشامم خورد رفتم خونه رو چك كنم در اطاق خوابمون رو كه باز كردم ديدم روتختي به هم ريخته، دلم شور افتاد رفتم جلو بو كشيدم واي خدا همون بوي تند رو مي داد همون ادكلن زنونه سريع رفتم توالت رو چك كردم بعد رفتم سمت آشپزخونه ديدم چند تيكه ظرف كثيف توي ظرفشوئي هست مثل اينكه ناهار پيتزا داشتند هنوز چند تيكه گوشه ظرف بود روي يكي از ليوانها اثر ماتيك مونده بود خدايا يعني چي؟! .نه… نه … ناصر اهل اين كارا نيست اون هر چقدر هم بد جنس و بد اخلاق باشه يه مرد مومنِ و هيچ وقت خودش رو آلوده این كارها نمي كنه،
با اين حرفها به خودم دلداري مي دادم اما با اين همه شواهد همه چيز مثل روز روشن بود. سعي كردم به خاطر بيارم اون زن رو كجا ديدم خيلي فكر كردم تا آخر سر يادم اومد آره خودشه پارسال كه با كاروان سوريه رفته بوديم اونجا ديدمش هموني بود كه تنها با مادرش اومده بود پس اون التماس دعاهائي كه به ناصر مي گفت واسه اين بود، دنيا ديگه رو سرم خراب شد. اين قدر گريه كردم كه ديدم یک دفعه در باز شد. ساعت رو نگاه كردم 10 بود. آقا تشريف آورده بودند كه گند كاريشون رو تميز كنند بهش گفتم كجا بودي از صبح تا حالا؟؟ گفت دنبال يه لقمه نون حلال كه بريزم تو شكمت گفتم مگه من ازت چي مي خوام كه از صبح تا شب همش ميگي دارم كار مي كنم؟ ناصر با تمسخر گفت: زندگي خرج داره خرج، مي فهمي. گفتم من كه داشتم توي داروخونه كار مي كردم
چرا از كار بيكارم كردي؟ گفت اون داروخونه جاي آدماي فاسد بود. اون دُكي ( فلان فلان ) همش چشش دنبال زناي مردم بود نمي خواستم به تو هم چشم داشته باشه. گفتم اون بيچاره كه
15 ساله زنش مُرده هنوز زن نرفته بگيره. بعدشم من توي اون 8 ماه ازش هيچّي نديدم نكنه خيال مي كني با يه زن لاس زن ازدواج كردي!!؟ ما خودمون محرم ، نامحرم سرمون ميشه.
با وقاحت تمام در حالي كه لبخند مي زد گفت: گُل بي عيب خداست شايد تو هم شدي از خودت زياد مطمئن نباش !!!
تا اين رو گفت گلدون كنار دستم رو سمتش پرتاب كردم گفتم بي شرف زن مياري خونه بعد به من ميگي لاشي.؟!!
اينجا رو يك مرتبه عمه از دهنش در رفت، با عصبانيت گفت: استغفرالله، تو ببين چطور آدم رو بد دهن مي كنند.معلوم بود خجالت كشيده. بعد رو به من كرد ادامه داد: گلدون خورد به سرش و سرش رو زخمي كرد. يک كمي ترسيده بود. اولش كتمان كرد ولي وقتي فهميد همه چيز و مي دونم. گفت حالا كه چي؟!
گفتم حالا كه چي؟!! تو رفتي تو خونه من زن آوردي و زندگيم رو به لجن كشيدي حالا ميگي حالا كه چي!! من پدرت رو در ميارم ميندازمت زندون به روز سياه مينشونمت.
پوزخندزد گفت: يواشتر برو ما از رو پشتت نيوفتيم. اولاً زينب زن صيغه ايمِ دوماً هيچ قانوني من رو منع نكرده كه زن صيغه اي نگيرم. كار خلاف شرع كه نمي كنم، تازه ثواب هم داره سوماً من با اون وكالتي كه ازت داشتم مي تونم هر كاري بكنم. يک كار نكن بفرستمت خونه بابات گيسات رو سفيد كني. گفتم مگه الكيِ مملكت قانون داره. باز خنديد گفت: بابا هر كي ندونه تو كه مي دوني ما خودمون قانونيم. بعدش تا ميخوردم من رو گرفت به باد كتك، يک ربع بعدش هم رفت. منم نيمه جون بعد از 1 ساعت يه آژانس گرفتم رفتم خونه مرضيه، كل ماجرا رو براش تعریف کردم اما اون گفت درسته كه ازدواجش رو از تو نبايد مخفي مي كرد اما مردِ ديگه خلاف شرع كه نكرده، مشكل از خودتِ ببين چي ازت ديده با كي سبك حرف زدي جلوي كي بد حجابي كردي كه اون اينطوري كرده. چرا حاج آقاي ما از اين كارا نمي كنه؟!..
با شنيدن اين حرفهايي كه از دهن عمه مهتاب مي شنيدم ديگه داشتم ديوونه مي شدم. حالم از اين زندگي به هم مي خورد، از دين، از شرع، از قانون. بابا ديگه چطوري بايد به يک نفر ظلم مي كردند!؟ از همه بدتر عمه بزرگم بود چون اون با خانواده ناصر رفت و آمد داشت و اون باعث و باني اين وصلت بود حالا پُرّو پُرّو از اون مرتيكه هم حمايت مي كرد.
رو كردم سمت عمه مهتاب گفتم: بازم برو بچسب به اين روضه و هيئت، هر چي داره سرت مياد حقته، خود كرده را تدبير نيست، اصلاً مي دوني چيه؟! ما هر چي داريم مي كشيم از دست اين خشك مذهبيهاست حالا ميخواد آشنا باشه يا غريبه.
در حالي كه سعي مي كردم آرومش كنم گفتم: غصه نخور از اين به بعد خودم پشتت هستم ببينم كي مي خواد از گل بهِت كمتر بگه؟! با لبخند گفت: قربونت برم!.. داشتم دق مي كردم لااقل تو يكي منُ مي فهمي.
بلند شد رفت سمت دستشوئي كه صورتش رو بشوره.
داشتم به اين ماجرا فكر مي كردم كه تلفن زنگ خورد گوشي رو كه برداشتم ديدم يكي از اون طرف خط ميگه: از شركت كُس و كون زنگ مي زنم شما سفارش خانم داده بوديد؟؟؟!!! تازه دوزاريم افتاد سامان بي پدرِ.
گفتم: بله خودم سفارش دادم.
گفت: اينجا مي كنيد يا براتون بفرستم خونه؟؟
گفتم: نه خواهش مي كنم شما زحمت نكشيد خونه خالتون رو بلدم فقط بفرمائيد دوش بگيرند تا من خودم رو برسونم.
بعد خنده بلندی کردم و سامان كه از حاضر جوابي من شوکّه شده بود گفت: نخير مثل اينكه خدمت راهت انداخته!!
كُلّي جنگولك بازي پشت خط در آورديم و آخرش سامان گفت: وحيد اين چند روز تا شب عيد چي كاره اي ؟؟؟
گفتم: چه طور مگه؟
گفت: راستش رو بخواي مهناز مامي ميگه كاغذ ديواري خونه رو بكنيم و يک كم هم در و پنجره ها رو رنگ كنيم. اگه كاري نداشی بيا خونه ما هم حال مي كنيم و هم حوصلمون سر نمیاد.
تا اين رو گفت انگار به خر تيتاب كوپني داده باشند نيشم باز شد گفتم: كار كه نه اما مزاحم ميشم.
گفت: مرتيكه مهموني كه نمياي ، واسه حمّالي داري مياي، بعد ميگي مزاحم ميشم، نترس اين مامان من كونه جفتمون رو تا پاره نكنه ولكن نيست تو هنوز كار كشيدنش رو از آدم نديدي.
سعي كردم خودم رو عادي نشون بدم، گفتم: باشه هر وقت گفتي در خدمتم.
گفت: خوب فردا صبح خودم ميام دنبالت، 8 صبح جلوی در خونتونم حاضر باشي.
گفتم: باشه.
گفت: من ديگه بايد برم خالت لخت تو تختخواب خوابيده زودتر برم گرمش كنم.
گفتم: كجاي كاري؟ من از صبح تا حالا رو خالت بودم الان جوش آورده دارم خنكش مي كنم. زدم زير خنده.
تلفن رو كه گذاشتم برگشتم تا از اتاق بيرون برم ديدم یک سايه از كنار در سريع رد شد، بيرون كه رفتم ديدم هيچکس نيست، طبقه بالا هم كه اتاق من اونجا بودم خالي بود. خونه ما از اين خونه قديمي هاست كه 3 تا اتاق بالا 2 تا اتاق پايين دارند. ما به مسخره بهش مي گفتيم دوبلِكس. يعني كي بود؟ چرا غيبش زد؟؟ زياد دربارش فكر نكردم و از اينكه فردا مي رفتم خونه سامان خوشحال بودم. اون شب زودتر خوابيدم اما مگه خوابم مي برد. همش فكر مهناز توی سرم بود نميدونم چه موقعی به خواب رفتم. حس کردم يكي داره صدا مي كنه. با خواب آلودگي گفتم بابا من پست آخرم الان نوبت من كه نيست؟!!! يک دفعه صدا بلندتر شد و گفت: یلند شو پست چيه مگه هنوز پادگاني؟ جلوی در باهات كار دارند. دقت كه كردم صداي عمه مهتاب رو شناختم، چشمام رو كه وا كردم ديدم توي تخت خوابم هستم، آخيش من خونه بودم و پست نمي دادم. يک نگاه به اطراف كردم ديدم عمه در حالي كه از كنار پرده داره بيرون رو نگاه مي كنه ميگه: بلند شو ديگه. گفتم: بابا اينجا هم نميگذاريد آدم كفه مرگش رو بگذاره.
گفت: اين كيه دم در؟
بلند شدم و رفتم سمت پنجره اي كه رو به كوچه بود كنار عمه، بيرون رو نگاه كردم. با ديدن سامان يادم افتاد اي واي من امروز بايد مي رفتم خونشون. ساعت ديواري رو كه نگاه كردم ديدم 8:15، اي واي خواب موندم!! سریع پرده رو كنار زدم و پنجره رو باز كردم، سامان بزغاله طبق معمول داشت در و پنجره ها رو ديد مي زد. اون لحظه هم چشمش به پنجره ما بود تا اومدم بگم صبر كن اومدم عمه داد زد وحيد چي كار مي كني من سرم لختِ، سريع از كنارم رفت. سامان كه اين صحنه رو ديده بود نيشخندي رو لبش جاري بود. از همون بالا داد زدم الان ميام، خواب موندم.
پنحره رو بستم ديدم عمّه در حالي كه مانتوش رو در آورده ميگه الاغ پرده رو اونجور مي كشي نميگي من لختم يارو مي بينه.
گفتم: اوه حالا همچين ميگي لختم هر كي ندونه خيال مي كنه لباس شنا تنته!!! بابا سامان خوديه، از بچه هاي 20 پادگانِ، حالا 4 تا تيكه موهات رو ديد دنيا كه به آخر نرسيده.
با حيرت نگاهم كرد گفت: چشمم روشن آقا رفتن خدمت از ناموس دفاع كنند يا رفتن ناموس حراج كردن رو باب كنند؟!! با اين رفيقا معلومه از اين بيشتر نبايد ازت انتظار داشت، اون از اون طرز حرف زدنت پشت تلفن اين هم از اين رفيقات. فهميدم اون سايه عمه مهتاب بوده و حرفهام رو شنيده. بعد ادامه داد : پسره چِش سفيد داشت من رو با اين چادر قورت مي داد، واي به حال زناي بي حجاب اونا رو ديگه چي كار مي كنه!!
گفتم: كي؟، سامان؟ بابا اون اهل اين حرفها نيست.
گفت: آره جون عمّش!!
گفتم: من الان وقت ندارم باهات جَرُّ و بحث كنم فقط اين رو بگم با اين عقايد چرت و پرت خودت رو به اين روز انداختي. يك کم فكر كن دربارش. اين رو گفتم و از اطاق زدم بيرون. 5 دقيقه اي بدون اينكه چيزي بخورم حاضر شدم رفتم دم دَر ديدم سامان داره با اون موتور زِپرتيش ور ميره. گفتم: سلام، آقا شرمنده خواب موندم.
جواب سلام داد، گفت: خواهش مي كنم شما رو كير ما جا داريد از اين حرفها نفرمائيد.
يک مشتي بهش زدم گفتم: خفه بابا زودتر حرکت کن بريم بين راه من يک چيزي بخورم.
موتور رو روشن كرد و من هم تركش نشستم. همين كه اومديم راه بيفتيم ديدم در خونمون باز شد و عمه مهتاب درحالي كه يه چادر گلي سفيد سرش كرده بود دم در ظاهر شد. با دست پشت سامان زدم كه وايستا، اومد جلو گفت: كجا ميري؟
گفتم: خونه آقا سامان، بعد به سامان اشاره كردم گفتم: راستي معرفي نكردم، “آقا سامان” سامان جَلدي از موتور پياده شد، با صداي بلند گفت: سلام عليكم حال شما خوبه .ببخشيد!
عمه در حالي كه سعي مي كرد خودش رو اخمو و بي تفاوت نشون بده يک سلام خشك و خالي حواله سامان كرد بعد رو به من گفت: اين نسخه آقاتِ برگشتني از داروخونه بگير، كي بر مي گردي؟ گفتم: معلوم نيست اما تا غروب ميام.
گفت: به سلامتي تا غروب چي كار ؟!
سامان سريع خودش رو نخود آش كرد و با دلقكي گفت: با سلامتي كاري نداره داره مياد خونه ما كارگري،… بعدش تنهائي زد زير خنده.
عمه يه نگاه تندي به سامان كرد، گفت: مثل اينكه فقط ايشون نيستند كه با سلامتي ميونه خوبي ندارند شما هم مثل اينكه بايد خودت رو يه دكتر نشون بدي.
سامان رو ميگي انگار تو كونش تي ان تي تركونده باشند لال شد و حرفي نزد و سرش رو انداخت پايين.
عمه رو كرد به من گفت: نگفتي چي كار؟
گفتم: ميرم خونه سامان اينا يك کم كمك.
نگاه مسخره اي كرد گفت: تو اينجا از زير كار در ميري بعد می خوای بری اونجا كمك!! شب دير نكني ها.
به سمت خونه برگشت. نسخه رو توی جيبم گذاشتم و اومدم به سامان اشاره كنم كه بريم كه ديدم آقا چشش به سمت درمون هست. نگاهش رو كه تعقيب كردم ديدم بله آقا دارند طاقچه عمه مهتاب رو زيارت مي فرمايند. بادي كه به آرومي مي وزيد لباس عمه رو بد جور به تنش چسبونده بود جوري كه باسنش بيشتر از رو لباس خودش رو نشون مي داد.
رو كردم به سامان گفتم: جنابعالي ديد زدنتون تموم شد؟!
سريع نگاهش رو برداشت گفت: آره چي گفتي،… آره من حاضرم بريم.
نگاه غضب آلودي بهش كردم گفتم: پس راه حرکت کن بریم.
بين راه گفتم: مرتيكه تو اينجا رو هم نمي توني دست از ديد زدن برداري؟
گفت: مگه اشكالي داره؟؟
گفتم: اشكال كه نداره فقط آبروم رو بردي.
گفت: چه طور مگه؟
گفتم: عمم از بالا تو رو ديده بود داشتي اطراف رو ديد مي زدي.
سریع گفت: اِه، آخ جووووون.
گفتم: يعني چي آخ جون؟
گفت: وحيد بي جنبه بازي در نياري، عمّت از اون زنايي هست كه آدم دلش ميخواد يه دست ازشون كتك بخوره، بابا اين چرا اين قدر تیريپ خشم اژدها بود؟! ما رو شست رو طناب آويزون كرد. اين ديگه كي بود؟
گفتم: درست صحبت كن عممِ.
گفت: قربون او عمّت برم، اين كجا بود تا حالا؟! من كه با همه عمه ها و خاله هات يک راه رفتم اين عمّت رو چرا نديدم؟
همون پشت موتور که نشسته بوديم يک پس گردني مَشتي حوالش كردم گفتم: خفه بابا.
در حالي كه پس گردني تعادلش رو به هم زده بود موتور رو نگه داشت گفت: اوهوي چته بابا نزديك بود تصادف كنيم، چرا بي جنبه بازي در مياري باز داري كم مياري؟
با دستش پشت گردنش رو ميگرفت كه ديگه پس گردني نخوره گفت: كاش اين رو اون عمه جونت مي زد. بابا عجب جذبه اي داشت. آدم رو با يه حركت مات مي كنه.
بعد با يه حال شهوتي گفت: قربون اون عمت برم.
گفتم: مرتيكه بُز تو ديشب چه زهر ماري خوردي كه براي زناي چادري هم توي خيابون راست مي كني؟ چاقال اگه يكي مي ديد اونجوري داشتي عمم رو ديد مي زدي شورتت پاپيونِ گردنت بود. گفت: بابا بي خيال، دست خودم نبود جَذبش بد جوري من رو گرفته بود، راستش رو بخواي من از اين تیريپ زنها خوشم مياد. يه سري از اين زنها تا ميگي عزيزم غش مي كنند تو بقلت و چراغ سبز نشون ميدن.
يه نگاه معني داري كردم، گفتم: بابا تو مخت تعطيله. الان نمي دوني چي داري ميگي راستي تو هم مثل من ناشتايي؟
گفت: آره بابا اين مهناز مامي كه نگذاشت يک چيزي كوفت كنيم. اول صبح ما رو انداخت بيرون و گفت برو دنبال وحيد جون تنهائي سختش هست بياد، من نميدونم اين چه صيغه ايه؟ ما كه اين همه سال داريم حمّالي مي كنيم رو اينجوري تحويل نمي گيرند اما توي چُلمن رو برات سرويس مي فرستند!! بيرون هم نمي خواد چيزي كوفت كني وقتي براي اومدن جنابعالي سرويس دربست مي فرستند حتماً يه صبحانه حسابي هم برات آماده می کنه، اي خدا ببين كار اين روزگار لاكردار رو!!
به شوخي گفتم: پس مواظب باش من رو سالم خونه برسوني وگرنه مامان جونت ديگه راهت نميده خونه، اون وقت من تنهائي ميرم و با مامانت همه صبحونه رو دو تايي مي زنيم به رگ.
تا اين رو گفتم گفت: اِ ف مواظب باش پيش مهناز مامي كه هستي از هُل لقمه تو گلوت گير نكنه؟!!
گفتم: نترس بابا يه ليوان شير بهم ميده ميره پآيين.
گفت: دلت رو خوش نكن اون سالهاست كه شيرش خشك شده ، چيزي به تو نمي ماسه.
بعد در حالي كه ويراژ مي داد گفت: تا خونه كونت رو پاره مي كنم.
سرعت رو برد بالاي 110 تا ؛ اون هم درست یک روز سرد. توي راه به دو چيز فكر مي كردم يكي اينكه سالم برسيم و يكي ديگه به حرف سامان، دلم مي خواست بهش بگم قربون اون سينه هاي مامانت برم، تو اگه اجازه بدي خودم شيردارشون مي كنم جيگر.
تا برسيم فكر كنم يه 3 ،4 باري سكته كردم. به محض اينكه از موتور پياده شديم يه پس گردني آبدار با يک فحش مشتي نثارش كردم، بيچاره مونده بود چي بگه براي همين هم خودم گفتم: كدوم بي شعوري اينجوري مسافرش رو ميرسونه كه تو من رو رسوندي؟ نگفتي اگه چيزيم بشه چي بايد جواب ننت رو بدي؟؟؟
سامان با قر و لوند يه سيكتير حوالم كرد گفت: منُ و مي زني نشونت ميدم و بعد رو به خونه كرد گفت: اينجا رو كه مي بيني خونه ماست، ببينم اينجا هم باز مي توني نُطُق بكشي؟؟؟
وارد خونه كه شديم اومدم يه يا الله حسابي بگم كه ياد دفعه قبلي افتادم، به شدت منصرف شدم و باچشمام تموم خونه رو سعي كردم ورانداز كنم. دلم مي خواست هر چي زودتر مهناز رو ببينم. با خودم گفتم يعني چي پوشيده؟ تيپش چجوري شده؟ باز هم سين جينم مي خواد بكنه؟ اصلاً تحويل مي گيره يا نه؟…
توی افكار خودم بودم كه سامان گفت: آهاي گلابي كجائي؟
اومدم جواب بدم كه یک صدائی گفت: سامان تويي؟ اومدي مامان؟ درست حدس مي زدم صداي دل انگيز مهناز بود. با اينكه طرز حرف زدنش بيشتر به جاهلهاي قديمي مي خورد اما براي من حكم صداي فرشته ها رو داشت، صدا از توی همون اطاق كه سامان گفته بود آرايشگاه هست مي اومد

سامان هم با اون صداي نكرش كه آدم رو ياد صداي شيپور ، شييپورچي توي پسر شجاع مينداخت گفت: آره ما اومديم يا الله رو هم با خودم آوردم…
داشت می خندید فهميدم كه داره مسخره مي كنه و شروع كرده به تلافي اون كتكهايي رو كه خورده. گفتم هو الاغ، كونت رو پاره مي كنم اگه بازم بخواي دستم بندازي.
يواش گفت: خفه بابا توی مغازه مشتريِ. بعد گفت: بلند شو بيا آشپزخونه يه چيزي كوفت كنيم.

دنبالش راه افتادم اما تمام مدت دلم تو اون اطاق بود. به خودم مي گفتم يعني چي كه مشتري داره. اين همه راه براي حمّالي خشک و خالي كه نيومدم. خونمون هم كه مي تونستم صبحانه بخورم، بابا گور پدر مشتري پاشو بيا اينجا، مشتري اصلي منم كه بايد بسازيش، منم كه تو كفم نه اونا. تو حال گرفته خودم بودم كه سامان گفت :شير مي خوري يا چائي برات بريزم؟
با بي تفاوتي گفتم: فرقي نمي كنه، شير بريز، فعلاً كه ما اول كيررو خورديم، بزار ببينيم با شير پايين ميره‌.
سامان يک نگاهي به من كرد، گفت: منظورت چيه ؟؟
گفتم: هيچي بابا.
گفت: نه يه چيزي هست.
نمي تونستم كه ماجرا رو بهش بگم براي همين هم دنبال يک چيزي مي گشتم كه بگم.
گفتم: چيز مهمي نيست مربوط به عمّم هست.
با تعجب نگاه كرد گفت: كدوم عمّت؟
گفتم: همين كه صبح ديدي ديگه.
گفت: حالا چي شده؟
گفتم: هيچي بابا.
گفت: جون من بگو
گفتم: ولمون كن.
گفت: اذيت نكن.
گفتم: با شوهرش مشكل دارند.
گفت: همين.
گفتم: حالا بعداً برات ميگم، اگه بزاري يه لقمه كوفت كنيم ما.
با چاپلوسي گفت: چشب. بعدش يک ليوان شير ريخت گفت: اين هم يه ليوان شير گرم براي رفيق شفيق خودم.
تابلو بود كه داره خايه مالي مي كنه تا جريان رو براش تعريف كنم. شير رو سر كشيدم و رو به سامان كردم گفتم: از كجا بايد شروع كنيم؟
سامان گفت : پايين رو كلاً بايد كاغذ ديواري كنيم، يك مقدار هم در و پنجره ها رو بايد رنگ كنيم.
از زيادي كار تعجب كرده بودم گفتم: همش همين. اين كه كاري نيست.
سامان كه متوجّه شده بود كارها زيادند گفت: تازه اگه قرار نباشه بقيه خونه تكوني خونه رو انجام بديم همين مقدارِ.
گفتم: بالا چي؟ انگار اونجا خالي هست!مطمئني كه اونجا رو نبايد كاري كنيم.
گفت: آره خالي هست. تا يک ماه پيش بهناز اونجا بود تا مامي تنها نباشه. خونشون كه توي مهر شهر حاضر شد رفت اونجا. حالا چون من نيستم بعضي وقتها خالم مياد اينجا تا تنها نباشه.
گفتم: پس شبهائي كه خالت نيست چي؟ مادرت تنهائي نمي ترسه؟
گفت: از چي بترسه؟
گفتم: خلاصه دزدي، مزاحمي!! يه زن تك وتنها توي خونه خالي ؟!!!
پوزخندي زد گفت: آقا رو باش ميگم تو هنوز خيلي مونده مهناز مامي رو بشناسي، دزد اگه خونه ما بياد دمارش در اومده، ديگه گوه ميخوره اين طرفها پيداش بشه.
لقمم رو ميخوردم و توي خودم بودم كه از پشت سرم يه صدايي بلند و كشيده گفت: بَههه آقا وحيد چطوري شما ؟؟!!!
به محض شنيدن صدا باز پرش ارتفاعم گل كرد و به شدت از صندليم بلند شدم ( اگه همين جور ادامه مي دادم فكر كنم قهرمان پرش ارتفاع مي شدم) سريع به سمت صدا برگشتم و با چشمام دنبال صاحب اون صداي آشنا می گشتم. خداي من يعني درست مي ديدم، آره مهناز بود، خود خودش بود، سه ماهي مي شد كه نديده بودمش امّا برای من مثل ده سال گذشته بود. تا سلام رو گفتم لقمه تو گلوم گير كرد و شروع كردم به سرفه، تازه يادم افتاده بود كه مثلاً داشتم چيز كوفت مي كردم .
مهناز كه ديگه داخل آشپزخونه شده بود سريع رفت سمت شير آب و يک ليوان از روی سينك برداشت و پر از آب كرد…
در حالي كه ليوان رو دستم می داد گفت: چي شد ؟؟!
آ ب رو كه خوردم حالم كمي جا اومد گفتم: هيچي لقمه گير پرید توی گلوم.
مهناز با یک لبخندی گفت: حالا پايين رفت يا پايين بفرستمش؟؟
منتظر جواب من نشد و با دست شروع كرد سه ؛چهار تا ضربه محكم به پشتم زد.
من كه هم از زور دستش تعجب كرده بودم هم از اينكه راحت داشت به من دست مي زد رو كردم گفتم: دستتون درد نكنه رفت پايين.
مهناز در حالي كه با اون چهره تو پر و بشّاشش كه دل هر مردي رو اسير خودش مي كرد رو به سامان گفت: اين آقا وحيد چرا تا من رو ميبينه يکهو دست و پاش با هم پنالتي مي زنند؟
سامان جواب داد: نمي دونم، آقا پشت سر بعضي ها كه خوب حرف مي زنند، نمي دونم چرا جلوي خودشون كه مي رسند نطقشون كور ميشه!!!؟… زد زير خنده.
با اين حرف مهناز رو كرد به من گفت: سامي منظورش چي بود .؟؟
به سرعت در حالي كه سعي مي كردم خودم رو عادي نشون بدم و موضوع رو عوض كنم گفتم: چيز خاصي نبود قبل از اينكه شما بياييد به سامان گفتم دست مامانت درد نكنه بابت اين شير خوشمزه اي كه درست كرده.
مهناز در حالي كه به سمت اجاق مي رفت تا يه فنجون شير براي خودش بريزه گفت: نوش جونت، گوشت بشه به تنت، ميخوري بازم برات بريزم؟؟
گفتم: نه زيادي خوردم ممنون.
سامان بلند شد و در حال رفتن به سمت پذيرائي در گوشم گفت: چوب بشه بره تو كونت ، آدم بي خايه!!!
موقعی كه بيرون ميرفت باز بي پدر شروع كرد به خنديدن. مهناز همونجور كه پشتش به من بود گفت: سامان چي ميگه بهت؟
گفتم: هيچي مهناز خانم خودش رو مسخره مي كنه.
تازه از جو اوليه در اومده بودم كه متوجه لباسهاي مهناز شدم، پشتش به من بود. سامان هم تو پذيرائي بود يک كم بلند شدم كه بتونم خوب وراندازش كنم. يه بلوز طوسي سير يقه اسكي چسبون پوشيده بود با يه دامن چين چين دار بلند.بیشتر که دقت كردم ديدم اي بابا اين چرا دامنش از وسط از هم جداست. اما خيلي لَخت بود وقتي كه يه كم تكون مي خورد انگار با حرير داشتند باسن بزرگش رو نوازش مي دادند. از پشت كه دقت مي كردي برجستگي كرستش رو خوب مي تونستي تشخيص بدي. اما جايي كه باعث شد اين رفيق پاييني هم شروع كنه به سرك كشيدن ساق پاش بود، با اينكه دامن تا يک وجب از زانوش پايينتر بود اما همون يه ذره هم براي من مثل آب مراد بود، چقدر سفيد بود، اين زن چرا اين قدر پوستش مثل بلور بود، ياد پاهاي عمّم افتادم توی دلم گفتم اون كجا و اين كجا. مچ پاي اين درشت تر از ساق اونه ،پس ببين رونهاي مهناز ديگه چيه!! سريع دور و برم رو يک بررسی كردم و بيرق انسانسازم رو كمي جابجا كردم كه هم اذيتم نكنه هم اگه بلند شدم معلوم نباشه.
مهناز با يک سيني كه داخلش كمي نون بود و يک كم خامه و يک فنجون شير اومد روبروي من، اون سمت ميز نشست. رو كرد به من گفت: چرا دست كشيدي؟! ما تازه اومديم شروع كنيم بخور ديگه.

گفتم: ممنون زيادي خوردم سيرم.
صورتش رو به شوخي كمي عصباني كرد گفت: بخور بابا چي سيرم تو اگه سيري من گُشنم!!؟ كره و خامه و شير و وحيد حاليم نيست همتون رو يك مرتبه ديدي قورت دادم ها. بخور پسر، ما اينجا رفيق نيمه راه نداريم، يكم شما دو تا به خودتون برسيد، شُديد مثل اين آفريقائيها، جون بگيريد آدم دلش بياد يه نگاهيتون كنه.
سامان كه داشت ديگه تلويزيون تماشا مي كرد از تو پذيرائي داد زد من مگه چمه، اين وحيد بايد چاق بشه…
مهناز گفت: تو كه چِت نيست!! حالا چرا فقط وحيد؟
سامان گفت: هيكلش رو اينجوري نگاه نكن آقا قبل از خدمت بدنسازي و كشتي كار مي كرده، 15 كيلو كم كرده…
مهناز با تعجب به من نگاه كرد، گفت :آره، راست ميگه؟كُشتي و بدنسازي كار مي كردي؟
گفتم: نه بابا چاخان مي كنه.
مهناز دستش رو گذاشت روي دستم و گفت: اذيت نكن، جون سامان ، راست ميگی؟؟
نمي دونم چرا از لمس كردن دستام با دستهاي مهناز گُر گرفتم، انگار يه چيزي از سمت سينم با خارشي خوشايند به سمت قلبم در جريان بود . همين احساس رو بين پاهام و بالاي كمرم هم احساس مي كردم. مثل اینکه مهناز با اين كارش تمام اندامم رو بي حس كرده بود.
فشار زيادي رو رو دستام احساس كردم، به خودم اومدم، مهناز با اون انگشتهاي كشيدش داشت دستم رو فشار مي داد، گفت: آهاي عمو يادگار خوابي يا بيدار؟!!
لبخندي از شرم زدم و گفتم: نه بابا همين جام.
سعي كردم دستم رو از دستش جدا كنم اما با يه مقاومت شديد روبرو شدم. مهناز با چشمهاي درشت و مشكي كه به زيبايي آرايش هوس انگيزي شده بود توی چشمهای من نگاه خُماري كرد، با صدايي نازك شده اما دلرُبا گفت: جون من ، جون مهناز كشتي گيري؟
از اين طرز حرف زدن و حالت چشمهاش گویا يک لحظه روحم از تنم جدا شده باشه تمام بدنم شُل شد و دستم رو به حالت تسليم تو دستش اسير شده ديدم، انگار زورش ده برابر شده باشه. نگاهم با نگاهش گره خورده بود نمي تونستم چيزي بگم اما لبهاي قُلوه اي اون منتظر جواب بود.
به سختي تمام زورم رو تو سرم جمع كردم و با تكان دادن سرم بهش فهموندم كه آره. چند لحظه بين ما سكوت حكمفرما شد و بعدش سردي محسوسي جايگزين گرمي دستاش شد. دستش رو از روی دستم در برداشته بود، با خودم گفتم چرا اين موضوع براش اينقدر مهم و جالب بود، جواب خوبي نتونستم به خودم بدم، اما حس عجيبي نسبت به مهناز احساس مي كردم.
مهناز كه متوجه جو سرد بينمون شده بود با يك حركت سريع شروع به درست كردن لقمه براي خودش كرد و در حالي كه دهنش از بزرگي لقمه اي كه داشت مي خورد درمونده شده بود با همان دهن پر گفت: بخور بابا حالا حالا ها از ناهار خبري نيست.
بعد با خنده اي كه به زور مي تونست با اون دهن پر به نمایش بگذاره ادامه داد: اينطوري نگاهم نكن آ، اگه واسه هر كي كشتي گيري براي من فقط يه كفگيري، يه كاری نكن با يه حركت كمرت رو بگيرم و سر و ته بفرستمت توي ديگ غذا…
از اين شکل حرف زدنش خيلي خوشم مي اومد.
خنديدم و با چاپلوسي گفتم: براي ما همين هم افتخاره ، نصيب هر كسي كه نميشه.
تو همين لحظه صداي سامان بلند شد: چيه بابا اونجا نشستيد داريد دل ميديد و قلوه مي گيريد، بابا زود باشيد دير شد.
مهناز تبسُّمي كرد و آرام به من گفت: بچّم كاري شده، يه مرد ديگه توی اين خونه، ديده مي خواد بگه ما هم هستيم.
با شنيدن اين حرف دو نفری زديم زير خنده. سامان كه متوجّه خنده هاي ما شده بود از بلند شد و در حال رفتن به سمت دستشوئي گفت: آهاي پشت سر من داريد چي ميگيد؟!
بعد به شوخي گفت: بزاريد برم و برگردم با خيال راحت حالتون رو مي گيرم.
نگاهي به مهناز كردم سرش پايين بود و داشت آخرين تكه نون رو مي خورد، تقريبا با خيال راحت مي تونستم از نزديك بدن و چهرش رو ببينم.
دوباره این شَمبول نامرد داشت بلند می شد، هر چند آن چنان هم خواب نبود اما ميخكوب یک زيبائی بودم، سينه هاي مهناز، توي اون بُلوز يقه اسكي تنگ اسير كردن 2تا سينه تقريباً دُرشت كار ظالمانه اي بود، كاش مي تونستم آزادشون كنم، يعني ميشه؟ واي كه چقدر شَق و رَق ايستاده بودند. يعني اگه بدون لباس ، آزاد آزاد هم همينطور بایستند ميشه آدم غش نكنه!؟
اگه اينها رو بگزاري توی دهنت يه سال فقط مي خوريشون.
اينها همه افکاری بود كه در حالي كه به سينه هاي مهناز خيره نگاه مي كردم از ذهنم می گذشت. امّا باز با صداي مهناز به خودم آمدم: قشنگه؟!!
مهناز داشت سينه هاش رو نگاه مي کرد و رو به من که با چهره پر از شهوت منتظر جواب مات و مبهوت نگاش ميكردم. از ترس يا شرم قدرت جواب دادن نداشتم.
مِنُّ و مِنّي كردم و گفتم: چي؟
با تعجب يک نگاه سنگيني به من كرد و گفت:چي رو ميخ داشتي نگاه مي كردي؟
آب دهنم رو قورت دادم و ديگه با ترس گفتم: من چيزي رو نگام نمي كردم.
مهناز دوباره چشمهاش رو خمار كرد و گفت: گوگولي مگه تو بوليزم رو نگاه نمي كردي؟ از چيش خوشت اومده؟
يک نفس راحتي كشيدم گفتم: آهان!! آره ازش خوشم اومده، يعني منظورم اين كه من عاشق اين رنگم، از بچگي شلوارام اين رنگي بودن …!!!
مهناز نگاهي به بلوزش كرد و در حالي كه نگاه معني داري به من مي كرد گفت: خيال كردم از جنسش خوشت اومده
بعد ميز رو که جمع مي كرد گفت: فكر كردم ازش خوشت اومده الان مي خواي بهت يادگاري بدم؟!!
اين رو گفت و ضمن اینكه بلند مي خنديد به سمت ديگ آشپزخانه رفت.
از شنیدن حرفهاش دیگه لال شده بودم، اصلاً نمي تونستم توی مخم بگنجونم كه يک زن به رفيق پسرش آن هم توی دمین دیدار اين حرف رو بزنه. بابت صبحانه مجدداً تشكري كردم و سريع از آشپزخانه خارج شدم.
سامان هم زيارتش تموم شده بود و دو نفری توی پذيرايي ايستاده بوديم. مهناز اومد و شروع كرد به توضيح دادن در مورد كارهايي كه بايد انجام مي داديم.
تمام كه شد رو به من گفت: وحيد جان اين سامان تو رو هم توی دردسر انداخته، من شرمنده ام شب عيد هست و مغازه اين چند روز خيلي شلوغِ منم دست تنهام و نتونستم تا حالا دستي به خونه بكشم زحمتش افتاده گردن شما.
ادامه داد: تو رو خدا خيال نكني اينها پرو پرو ازم كار مي كشند. خودم برات جبران مي كنم.
بعد رو به سامان گفت : اين سامان كه شعورش نمي رسه تشكر كنه، من عوضش ازت ممنونم، الهي كه يه زنه خوشگل قد بلند و ناز گيرت بياد خودم برات آرايشش كنم.
گفتم: نه بابا اين چه فرمايشي هست كه مي کنید سامان گردن من خيلي حق داره، من وظيفم رو انجام ميدم.
باز هم صداي زنگ بلند شد. مهناز در حالي كه به سمت آرايشگاه مي رفت گفت: اگه كاري داشتيد صدام كنيد من برم مشتري اومد.
با بسته شدن در اطاق دوباره من و سامان تنها شديم. يک حالت دلتنگي و رخوتي به سراغم اومد ، با اينكه وقتي مهناز پيشم بود هر چند دقيقه يک سوتي مي دادم و تابلو بازي در مي آوردم اما كم كم داشتم به وجودش عادت مي كردم.
کار رو شروع کردیم اول فرش و وسايل پذيرايي رو غير از يک كاناپه راحتي بزرگ با ميز تلويزيون
برديم گذاشتيم توی اون اطاق بعدش هم شروع كرديم به كندن كاغذ ديواري هاي قديمي، سامان توی اين كار انصافاً وارد بود.
در حین كار سامان گفت: وحيد جريان عمت چي بود؟
من هم كه ذهنم همش به مهناز و كارها و رفتاراش مشغول بود با بي حوصلگي گفتم: بابا تو هم ما رو با اين عمّمون نمودي، چي ميخواي از جونش؟!!
سامان هم نامردي نكرد گفت: من كي عمت رو با خودت كردم؟ درست صفر جفتتون رو زدم اما تنها تنها مي فهمي؟ يادم نمياد با هم كرده باشم.
گفتم: سامان يه كار نكن همينجا بكشم پايين و ترتيبت رو بدم.
خنديد و گفت: تو اگه بكن بودي عمت نمي اومد پيش من بگه شوهرم منُ نمي كنه تو بيا بكن. واقعاً اين سامان كار رو به جايي رسونده بود كه ديگه رعايت هيچ كس رو نمي كرديم. باز كل كل ما شروع شده بود و تا مي تونستيم از شرمندگي هم در اومديم. بعد هم همه جريان عمه مهتاب
رو از سير تا پياز براي سامان تعريف كردم، بيچاره سامان مات و مبهوت مونده بود.
گفت: واقعاً اين ناصر حرومزاده هست، خواهرش رو بايد گاييد. از شوخي گذشته عمت خيلي مظلوم به نظر مي اومد، اگه به اين شك بكنه واي به حال ديگران.
بعد اخماش رو تو هم كرد و ادامه داد: وحيد ناراحت نشي اما چون دوستت دارم ميگم ، خيلي شماها بي غيرتيد كه اين مرتيكه با عمت اين كار رو كرده اگه من بودم تا حالا شكمش رو سفره كرده بودم.
گفتم: چي بگم سامان جون!؟ خانواده ما غيرت رو توی حفظ حجابشون مي دونند. بي خيال خودم يه فكري مي كنم.
سامان با دست زد به پشت من و گفت : داداش يه چاكر هم زير دستت داري، برو جلو منم پشتتم خنديدم گفتم: نوكرتم.
تقریبا دیگه ظهر شده بود كه رو كردم به سامان و گفتم: سامان يه سوالي ازت بپرسم ؟
گفت: دو تا بپرس.
گفتم: چرا وقتي گفتي که من كُشتي گيرم مادرت اين قدر حساس شد؟ مثل اينكه از كشتي گيرا بدش مياد؟
گفت: نه بابا جريان داره.
گفتم چه جرياني؟
سامان كه باز كرمش گرفته بود گفت:حالا نه، بعداً.
ده دقيقه اي خايه ماليش رو كردم تا بالاخره گفت:جريان از اين قراره كه شوهر اولش كه برات گفتم مُرد از اون كشتي گيراي محلي بود. تو سمت خودشون براي خودش اسم و رسمي داشت، مهناز مامي هم تو يكي از همين مسابقات محلي اون رو مي بينه و عاشقش ميشه.
نگاهي به من كرد و گفت:پيش خودت بمونه هنوز كه هنوزه مي دونم كه عاشقش هست و بابام رو به پشيزي حساب نمي كنه.
با تعجب نگاهش كردم گفتم: مگه بابات چشِ؟! اين خونه و زندگي رو كه به اختيار مادرت گذاشته، مادرت هم كه مثل عمه من آقا بالا سر نداره ديگه چي ميخواد؟
گفت:تو هنوز خيلي مونده تا اين چيزها رو بفهمي، زن كه فقط براي آب و دون شوهر نمي كنه
هزار تا نياز ديگه هم داره كه فقط شوهرش بايد براش برطرف كنه.
منظورش رو مي فهميدم امّا براي اينكه بحث رو ادامه بدم خودم رو به اون راه زدم و گفتم: يعني چي؟
نگاه تمسخر آميزي كرد و گفت: الاغ تو چقدر خنگي! يعني اگه شوهر بالا سرش نباشه با كي بايد كُشتي بگيره؟!!
گفتم: كُشتي ؟؟؟
با عصبانيت نگاه كرد و گفت: همون كُشتي كه من و تو ازش به وجود اومديم ديگه.
با خنده گفتم: آهان فهميدم بابا خُب اين رو از اول بگو آدم قاطي نكنه. بعد با كمي ترس گفتم :مگه بابات مرخصي نمياد
گفت: چرا هر 9 ماه در ميون مياد.
گفتم: پس حلّه ديگه چرا اين رو بهونه مي كني؟
گفت: توي جوجه چه مي فهمي از نيازهاي زن، ما رو باش با كي داريم درد و دل مي كنيم، كارت رو بكن بابا.
ساعت 2 بود كه ديدم درب آرايشگاه مهناز باز شد، مهناز هم در حالي كه دست به كمر داشت مي اومد به سمت ما با یک صداي داش مشتي بلند گفت: آقاهاي خودم چطورند؟ داريد چي كار مي كنيد؟
نگاه من دوباره به سينه هاش كه افتاد حالم خراب شد. اومد جلوتر و وقتي كه ديد نیمه بیشتر پذيرايي رو كاغذ ديواري كرديم با ذوق زدگي گفت:بهه مي بينم كه گل كاشتيد. آفرين پسراي گلم ،دمتون گرم.
سامان كه بالاي نردبان ايستاده بود گفت: بابا پس كي مي خواي يه ناهار به ما بدي، مُرديم از گشنگي. بعدش در حال چسب زدن به دبوار گفت: يه عمر توي اين خونه هستم كسي نگفت پسر گُلم، حالا اين چُلمن يه ربع نيست اومده براي ما شده پسر گلم.
من كه پايين کنار نردبان ايستاده بودم تا مواظب سامان باشم رو به مهناز گفتم: مهناز خانم مي بينيد ما چه رفيقي داريم؟!! داره جلوي خودم زير آبم رو ميزنه.
مهناز خودش رو به ما رسوند و در حالي كه سعي ميكرد از كنار دستم يه نیشکون از پاهاي سامان بگيره گفت: شوخي مي كنه چيزي توی دلش نيست.
در همين بين كه سامان سعي مي كرد پاهاش رو كنار بكشه و مهناز هم در تلاش براي نیشکون گرفتن بود برخورد يک چیز نرم رو با آرنجم احساس كردم.
سرم رو سريع چرخوندم، درست حدس زده بودم سينه مهناز بود. باز هم همون حس به من دست داده بود احساس كردم كه پاهام كمي سست شدند.
با خودم مي گفتم جون، آره بمالش،بيشتر ، محكم فشارش بده ميخوام دستم رو له كني. يک چيزي به من مي گفت: پسر اين بهترين فرصته، مگه تو خاطر خواه اون نيستي، مگه عاشق اين هيكل نيستي، اين رو بايد به اون بفهموني، وگرنه اون از كجا بفهمه. يالّا زود باش يک كاري كن ، جراتت رو اينجا بايد نشون بدي . … امّا عقل و منطق مي گفت: خر نشو پسر، اگه بدش بياد ، اگه اون جوري كه تو فكر مي كني نباشه، اگه سامان ببينه ، اگه و اگه و اگه … بايد بين اين دو تا يكي رو انتخاب مي كردم.
سردرگم شده بودم،خدايا چي كار كنم؟؟ همه اين تصوّرات توي چند ثانيه از ذهنم گذشت. دلم رو زدم به دريا و پشتم رو به عقل كردم تمام جراتم رو جمع كردم و دستم رو با احتياط يواش يواش به سمت عقب هدايت كردم. اينقدر اين كار و كردم كه ديگه كاملاً
آرنج دست چپم به سينه مهناز چسبيده بود و ديگه اگر اون عقبتر نمي رفت فاصله اي بين ما نمي افتاد. گرمي زيادتري ازش حس مي كردم . بالا بودن آستين پيرهنم هم حرارتم رو بیشتر کره بود. در حالي كه سعي مي كردم با چشمام جوري سامان رو نگاه كنم تا هم مهناز و هم سامان رو بتونم خوب كنترل كنم، منتطر عكس العمل مهناز شدم تا ببينم چه واكنشي نشون ميده ، بعد از يكي دو ثانيه ديدم هيچ واكنش بخصوصي از خودش بروز نداد، يعني نفهميده ؟؟؟ چی كار كنم؟؟ يک نگاهي به سمت سامان كردم ديدم داره براي رهايي از دست مهناز تلاش ميكنه اما سرش به سمت ديوار هست.
همونطور كه آرنجم به سينه مهناز چسبيده بود يك کم فشارش رو به سمتش بيشتر كردم و بعدش به صورت مالش يك کمي دستم رو تكان دادم، براي يك لحظه مهناز از من فاصله گرفت.
اه لعنت به اين شانسي كه من دارم .يعني فهميد؟ آره خب پس چي!؟ فهميد كه سينش رو از من جدا كرد. واي خدا نكنه خيلي ناراحت بشه ، نكنه الان يه چك بخوابونه زیر گوشم.
سنگيني اون دستهاي گوشتيش يک طرف، آبروريزي كه پيش سامان به بار مي اومد يک طرف. آه خدايا . گرمي و فشار زيادي رو يكمرتبه احساس كردم، همه چي تموم شد، آبروم پس رفت.
اما چرا دستش آروم اومد تو سرم . نه اين چك و كشيده و تو سري نبود .!!! دست مهناز بود كه به حالت نوازش روي سرم كشيده ميشد .پس چرا منو داشت ناز ميكرد !!!؟؟؟
گردنمو كه به سمتش برگردوندم ديدم يه لبخند زيبايي روي اون لباي قلوه ايش نقش بسته و با اون چشمهاي درشت مشكي زُل زده توي چشمهام، تعجب كرده بودم!!! مهناز دستش رو از روی سرم برداشت و روی شونم گذاشت، گفت : وحيد جان زياد خودت رو ناراحت نكن. اين سامان منظوري نداره ،حسوديش ميشه كه جلوش از كسي تعريف كنند. پسرم حسّاسه ديگه، هر چي باشه به خودم رفته. بعد ناگهان طوري كه از چشمهاي سامان دور بمونه خودشو دوباره به من چسبوند !!!
تمام بدنم يک آن سرد شد. اين بار هر دو تا سينه هاش رو پشتم حس مي كردم، بزرگِ بزرگ، گرم و نرم، بعد با يه صداي نازك شده و حشري گفت : تو هم زياد به خودت فشار نيار عزيزم،
براي قلبت خوب نيست!!! فشار سينه هاي مهناز اين قدر زياد بود كه بين اون و نبردبون كيپ كيپ شده بودم و جايي براي حركت نداشتم . بعدش مهناز در حالي كه ازم دوباره فاصله مي گرفت بدون اينكه سامان متوجه بشه يواش دو سه تا ضربه با كف دست به كونم زد و گفت : واسه اين ميگم .!!!
هاج و واج داشتم دور شدن مهناز رو نگاه مي كردم. يعني منظورش چي بود؟!! از اين كار من خوشش اومده بود يا نه؟!! پيش خودش نكنه بگه اين ايكبيري رو نگاه واسه من راست مي كنه و آدم شده، نميگه من سن ننشم. به خودم دلداري مي دادم و مي گفتم:خب چه كار كنم بابا منم آدمم ديگه، زنيكه نميگه ما هم يه چيزي لاپامون داريم!؟ كس و كون رو جلوي ما ويترين كرده
بعدش ميگه راست هم نكنيم، به من چه كه اون خوشگله و هيكلش پوز مانكن رو هم ميزنه، هر چي بادا باد. كسي كه اينجوري ميگرده بايد پي همه چي رو به تنش بماله، يا اينجوري
نگرد و دلبري نكن يا همين جا وايستا و بزار مردم نازت رو بخرند.
با صداي سامان به خودم اومدم:حواست كجاست، كجايي؟
برگشتم، داشت به من نگاه مي كرد و بعدش يک نگاه به مهناز توی آشپزخونه كرد. فهميدم كه متوجه نگاه هاي سنگين من به بدن مهناز شده. اما من انگار دل شير پيدا كرده بودم.
گفت: زياد دلت رو به تعريفهاي مامانم خوش نكن، تو هنوز اون روشو نديدي اگه سگ بشه هيچكي جلودارش نيست. بعد در حالي كه از نبردبون مي اومد پايين آهسته تو گوشم گفت : مواظب باش پاچه تو رو نگيره.
موقع رد شدن از کنارم با مشت يک ضربه به كيرم زد و به سرعت رفت. دادم به هوا بلند شد: آخخخخخ.
مهناز از داد من و خنده سامان سريع خودش رو به اُپن رسوند با یک حالتي متعجب ما رو نگاه ميكرد و با اضطراب گفت: چي شد؟
من كه دستم زير خايه هام بود وقتی متوجه شدم مهناز داره من رو نگاه ميكنه به ناچار دستم رو برداشتم و با حرص به سامان كه كنار مهناز داشت از خنده ریسه می رفت نگاه كردم. مهناز متوجه جريان شده بود، گوش سامان رو گرفت، گفت :چي كار كردي بچه مردم رو چه بلايي سرش آوردي خوله؟
سامان همچنان داشت مي خنديد. مهناز اومد توی پذيرايي گفت: چي كارت كرد اين ذليل شده؟
بعد در حالي كه نگاهش رو به سمت لای پاهای من دوخته بود ادامه داد: حالت خوبه؟
با خجالت از اينكه مهناز داشت غير مستقيم به كيرم اشاره مي كرد و فهميده بود سامان يک مرضي ريخته بود سرم رو به علامت تاييد تكان دادم و گفتم آره خوبم چيزي نيست.
بعد براي اينكه رد گم كنم
گفتم: اين سامان نامرد محكم زد توی شكمم.
سامان كه چشمهاش چهارتا شده بود ديگه داشت از خنده سُرفش مي گرفت.
مهناز هم كه كم كم داشت مي خنديد رو كرد به من گفت: مطمئني كه اين جونم مرگ شده توی شكمت زده ؟؟؟!! در حالي كه سامان رو نگاه ميكرد گفت: شايد يه وجب بالا …شايد هم يه وجب پايين رو نشونه گرفته و بعد با يه چشمك به من اشاره كرد كه خودت و يه چك كن.
بعد به سامان گفت: اينقدر ميشه كرم نريزي؟ ميتونی يه كاري كني اين بيچاره فردا قيد بابا شدن رو بزنه!
با اشاره به سامان رسوندم پدرت رو در ميارم. اون هم در جواب يه بيلاخ برام فرستاد. من هم سريع يه بيلاخ نشونش دادم كه متوجه شدم همون لحظه دوباره مهناز ما رو داره نگاه ميكنه. اونم كه متوجه شده بود با خوشمزگي گفت: شما از شاخ و شونه كشيدن براي همديگه خسته نشديد بابا اگه با اين كارا چيزي درست ميشه منم پس… حرفشو نيمه كاره تموم كرد و بعد دستاش رو به علامت بيلاخ به سمت ما دو نفر نشونه گرفت . بعد زد زير خنده . به دنبال اون ما هم زديم زير خنده و حالا بخند كي نخند.
چند دقيقه بعد مهناز رو به سامان كرد گفت: من دارم ميرم يه دوش بگيرم تا بيام بيرون بپر از اصغر كبابي 3 تا غذا بگير بيا…، تمام تنم پر از مو شده، اين زن مَمد آقا رو كلاً كچلش كردم!!!

من و سامان هم راه افتاديم به سمت بيرون بین راه يک لگد مشتي به سامان زدم و گفتم اين تلافي اون ضربه، بعد هم شروع كرديم به كرم ريختن اما فكرم فقط به خونه بود از اينكه الان مهناز توي حموم لخت مادرزاد ايستاده و داره دوش ميگيره حالي به حالي مي شدم. دلم مي خواست زودتر برگردم تا لااقل بيرون اومدنش رو از حموم بتونم ببينم. بد مصب كبابي شلوغ بود و تا برگرديم يه 20 دقيقه اي طول كشيد. وارد خونه كه شديم اولين جايي رو كه نگاه كردم شيشه رخت كن حموم بود.
به خشكي شانس خاموش بود، دير رسيده بوديم يعني من دير رسيده بودم، سامان كه جزو بازي نبود.
نایلون غذا رو روي اُپن آشپزخونه گذاشتم و برگشتم طرف پذيرايي.
يک آن يک نفر توي چارچوب اطاق خواب پيداش شد … چي مي دیدم؟! خواب بودم يا بيدار؟! باورم نمي شد، يعني درست مي ديدم؟ يک نگاهي به سامان كردم و سرم رو دوباره برگردوندم.
مهناز بود كه از حموم بیرون اومده بود اما چيزي كه من رو ميخكوب خودش كرده بود لباسهائي بود كه تنش كرده بود. يک پيرآهن يقه باز لي با يک شلوار استرچ انداميِ آبي. شلوارش انگار به سايز بدنش نمي خورد شايد هم مدلش اينطوري بود چون حداقل نصف ساق هاش از شلوار بيرون بود.
مهناز كه متوجه شده بود تحت تاثير تريپ جديدش قرار گرفتم دست كرد توي موهاش و گيره سرش رو باز كرد و موهاش رو با يک حركت گردن رها كرد توی هوا چقدر با ظرافت اين كار رو مي كرد، اين زن من رو طلسم كرده بود با هر حركتش دلم رو هر جا كه مي خواست مي كشاند .
در حالي كه مثلاً داشت موهاش رو با بازي كردن با آنها خشك مي كرد و از طرفی هم معلوم بود اين كار رو براي دلربايي و زجر دادن من انجام مي داد به طرف آشپزخانه رفت و گفت :
چقدر دير كرديد روده كوچيكه تمام هيكلم رو خورد، مُردم از گشنگي. من كه بين اون و آشپزخونه بودم سريع گفتم كبابي خيلي شلوغ بود براي همين دير شد . مهناز هم در جواب با شيطنت گفت : مي گفتي براي هيكل من ميخواي، يارو كارِت رو زودتر راه مينداخت. اين رو گفت و از كنارم رد شد . واي چه بويي از تنش به مشامم رسيد آدم رو مست مي كرد. فقط بوي شامپو و صابون نبود يک بوي خاصي بود. سامان رو كه نگاه كردم ديدم همچنان داره من رو نگاه ميكنه براي همين هم ديگه روم نشد كه مهناز رو نگاه كنم، يعني راستش ديگه جرات نكردم بيشتر از اين چشم چروني كنم.
مهناز داد زد بياييد سر ميز تا غذا رو بِكشم، اما سامان گفت نه ، داره تكرارسريال قصه هاي جزيره رو پخش ميكنه من ديشب اين قسمت رو نديدم.
مهناز گفت: پس چي كار كنم.
سامان این بار گفت: يه موكتي، چيزي بيار توی پذيرايي پهن كن همينجا مي خوريم.
مهناز يک وا گفت و بعد از كابينت يک روفرشي در آورد و داد به من و گفت: وحيد جون شرمنده ،خونه تكوني اين بدبختيها رو هم داره اين رو پهن كن تو پذيرايي، آقا ميخواد قصه هاي جزيره رو ببينه. بعد در حالي كه ّبا اون صورت بدون آرايش مي خنديد ادامه داد: من نمي دونم اين سامان از جون اين سارا استنلي چي ميخواد!؟
لبخندي زدم و روفرشي رو ازش گرفتم و اون رو وسط پذيرايي پهن كردم. سامان هم سريع مثل اين گاوها رفت و جلوي تلويزيون رو زمين لم داد.
مهناز هم كه ديد سامان لم داده با اون دادش بلند شد كه چرا نمياي كمك كني سفره رو بچيني.
من كه ديدم سامان كَكِش هم نميگزه رفتم توی آشپزخونه و گفتم:ولش كنيد مهناز خانم بذاريد راحت باشه ،من خودم كمكتون مي كنم.
مهناز يه غُر و لوندي به سامان كرد و گفت :دستت درد نكنه عزيزم كي بتونم جبران كنم، يكي نيست به اين خره بگه مگه تو دلت نميخواد سارا نگاه كني فقط اون دلش ميخواد؟؟؟!!
توی دلم گفتم:سامان خر نيست، خر منم اگه تو رو با اين هيكل ناز وخوشگل ول كنم و اون سارا رو بچسبم.
وسايل رو كه مي اومدم و مي بُردم فقط چشمم به اندام مهناز بود. خدايا آخه چي خلقت كردي حالا اين رو به اين زيبايي آفريدي ، لااقل صبرش رو هم به من بده صورت گرد و تو پره مهناز بدون آرايش هم خيلي جذاب بود. موهايش كه بعد از حمام با سشواري كه كشيده بود طلايي تر به نظر مي رسيد، ابروهاي كشيده اما پهن كه دلم مي خواست تا ابد توي كمونشون غوطه ور بمونم، بيني متوسط كه با اون لبهاي قلوه ايش بيشتر زيباييش رو به رخ آدم مي كشید، آخ كه من چقدر عاشق اون يكم قبقبش بودم مي دونستم كه يک ليس از اون گردن و قبقب مساوي با ارضاء شدن هست.
تقريباً همه وسايل رو برده بودم كه مهناز گفت: اين اصغره هم گدا گُشنه بازيش گُل كرده نگاه كن يه پياز گذاشته اندازه فندق، اينو كي بخوره كي نگاه كنه مرتيكه ديّوث.
از فحش دادنش لذت مي بردم. اگه اين مرد مي شد حتماً يک محل رو به هم مي ريخت، هر چند الآنش هم شهر دلم رو كاملاً خراب كرده بود.
مهناز كه كنار ظرفشويي ايستاده بود گفت: وحيد جان يه زحمت بكش يه پياز درشت از اين كابينت كناري بردار پوست بكن.
من هم كه آخر پاچه خواري هستم يک چشمي گفتم كه صداي سامان هم از توی پذيرايي بلند شد. رفتم كنار كابينت و خم شدم كه از توش پيازه رو پيدا كنم . اما يهو به جاي پياز يه چيز بهتري رو كشف كردم .چشمم به رون و ساق پاي مهناز افتاد، فكر كنم اين قدر سفيد و برّاق بود كه اگه چند دقيقه بيشتر بهشون زُل مي زدم عينكي مي شدم. نگاه كردن به اندام مهناز از نزديك واقعاً يک عالم ديگه اي داشت چقدر اين عضلات پشت ساقش گوشتي و سفت به نظر مي رسيدند لااقل بدون لمس كردن مي تونستم حدس بزنم كه خيلي تو پُر اند.
ساقهاي خوش تراشش يک ذرّه هم مو نداشتند. پيش خودم مي گفتم: اين بي پدر با چي اين پاها رو ميتراشه كه يک مو هم نداره، ياد زماني افتادم كه مي خواستم تو حموم موهاي وحيد كوچولو رو بزنم .بيچاره بعد از هر بار كه با تيغ ميوفتادم به جونش از بس زخمي مي شد يک هفته مرخصي استعلاجي بهش مي دادم و از كف دستي خبري نبود.
توی حال خودم بودم كه باز صداي مهناز توي گوشم پيچيد پيداش كردي؟؟؟ تا بالای سَرم رو نگاه كردم ديدم در حالي كه يک لبخند موزيانه به لب داره، با اون چشمهاش داره خُمار نگاه ميكنه، از بس كه هول شدم يک لحظه تعادلم رو از دست دادم از حالت نيمه نشسته به حالت نيمه ولو تغير وضعيت دادم. مهناز كه متوجه هول شدن من شده بود يک آخ كوچيكي كشيد و كنارم زانو زد، گفت: چي شد يهو زمين گير شدي؟
خودم رو جمع و جور كردم و گفتم: يه لحظه پام خواب رفت.
مهناز خودش دستش رو توی كابينت كرد و از داخل سبد يک پياز درشت در آورد و گفت: عيبي نداره ،اين هم يه پياز درشت و حسابي
در حین بلند شدن دستش رو به طرفم دراز كرد تا من رو هم بلند كنه. دستش رو اين دفعه با كمال ميل پذيرا شدم و بلند شدم. نمي دونم چرا هر بار که یک نقطه ای از بدنش به من مي خورد سريع تنم شل مي شد و اين وحيدك با افق، زاويه صفر درجه مي ساخت. مهناز كه از بلند كردن من كمي به سختي افتاده بود با يه حركت نرم زد روی شونم و بعد چند تا ضربه به تخته
كنار كابينت و گفت : بزنم به تخته چقدر سنگيني! تو اگه دوباره رو فرم بياي ديگه چي ميشي! بعد زد زير خنده.
من هم خنديدم و گفتم: نه بابا ما كه وزني نداريم در مقابل شما ، شما بزرگ تشريف داريد. اصلاً نفهميدم چي گفتم اما از صورت متعجّب مهناز دوزاريم افتاد كه باز بايد يه سوتيي ،گافي، چرت و پرتي پرونده باشم.
مهناز همینطور كه نگاه مي كرد يک اوهو گفت و بعد در حالي كه اخماش رو كمي به حالت خشم خنثي درهم كرده بود يک نگاه به خودش كرد و گفت : راست ميگي؟؟؟
تو از كجا بزرگي منُ ديدي ؟؟؟ ادامه داد: حالا اول راهي ،
كوچولو !!!
از اين كوچولو گفتنش دلم ريسه اي رفت و خوش به حالش شد. هر چي فكر كردم كه بفهمم چه منظوري داشت چيزي به اين عقلم خطور نكرد اما يک چيز برام روشن بود. به خودم گفتم اگه يكم زرنگ باشي حداقل از اين به بعد لاس خشكه زدنت جوره وحيد، اون هم با كي يک زن همه فن حريف كه اگه قورتت نده حتماً يه ليس ازت ميزنه. اما آيا مي تونستم بيشتر از اين پيش برم ؟؟؟؟
در حال ناهار خوردن بوديم كه مهناز رو به من گف : اين سامان كه از سارا خوشش مياد ، تو از كي خوششت مياد ؟؟!!
نگاهي به سامان و مهناز كردم و گفتم: چي بگم والا. مهناز لبخندي زد و گفت: سارا رو براي سامان مي گيرم و براي تو هم فليسيتي رو نشون مي كنم، خوب راضي هستي يا نه؟؟ … زد زير خنده.
خنديدم و در حالي كه آخرين قاشق غذا رو مي خوردم گفتم: سنگ مفت گنجشك هم مفت، چي بگم! اما دل من بيشتر براي اين خاله هتي بيچاره مي سوزه !!!
مهناز نگاهي كرد و گفت:چرا؟؟؟
گفتم: آخه هر كي توي اين سريال هست يک جوري با كسي ميپره … حرفم رو قطع كردم و گفتم :يعني منظورم اينكه يه نامزدي، همسري، رفيقي داره جز اين خاله هتي بيچاره؟؟؟
اين رو از قصد گفتم كه ببينم مهناز متوجه تنها بودن خودش توي زندگيش ميشه يا نه.
سامان گفت: برو بابا تو هم به چه چيزهايي فكر مي كني، اين ايكبيري رو كي مياد بگيره، نكنه ميخواي تو بگيريش؟؟؟ اون حداقل 3 برابر تو سن داره! بعد زد زير خنده.
با زيركي رو كردم به سامان و گفتم: مشكل تو اينِ كه همه چيز رو به ظاهر مي بيني، از كجا مي دوني؟ یک وقت ديدي همين گاس رفت و گرفتتش.(اون موقعها هنوز به قسمتهاي لاو بتركونه گاس و فليسيتي نرسيده بود)
اين رو كه گفتم متوجه شدم كه خنده هاي مهناز كم رنگ شد، اما به جاش يه لبخند مهربون رو لبهاش نقش بسته بود. متوجه شدم كه زدم به هدف، مهناز يک نگاه خُماري به من كرد و گفت: آفرين ، اي ولا، معلومه كه آدم زن و بچه دوستي ميشي، يه جنتلمن واقعي، از اونا كه عشقشون يه لحظه اي نيست و از اين در نيومده از اون در بيرون ميره، آفرين منم باهات موافقم. بعد در حالي كه ظرفها رو جمع مي كرد گفت: عشق به سن و سال و جنس نيست هر كي ميتونه عاشق باشه حالا ميخواد جوون باشه ميخواد سن بالا!
تيرم كارگر شده بود. اون چيزي رو كه بايد تو دل مهناز مي كاشتم، كاشته بودم. بايد اين تخم مهر رو تبديل به يک درخت تنومند مي كردم تا مهناز از وجودش سيراب بشه.
ظرفها رو من و مهناز جمع كرديم اما اين سامان بزغاله دست به سياه و سفيد نزد. اومدم كه سفره رو پاك كنم كه مهناز دستمال رو از من گرفت و گفت قربونه دستت برم نميخواد ديگه زحمت بكشي اينو ديگه خودم پاك مي كنم، اين سامان خان كه مثل رئيسا اونجا نشستن دارن اُورد ( order) ميدن.
سامان كه به پهلو دراز كشيده بود كاملاًخودش رو به سمت تلويزيون پشت به مهناز كرد و گفت: ولمون كنيد، بابا بزاريد حالمون رو بكنيم.
من هم رفتم روبروش به ديوار تكيه دادم. مهناز داشت سفره رو تميز مي كرد. من هم زير چشمي داشتم نگاه مي كردم. چون پشت سامان به سمت مهناز بود چيزي نمي ديد اما جفتشون توي ديد من بودند . همانطور كه مهناز مشغول بود چشمش به من افتاد كه داشتم بهش نگاه مي كردم. از بالاي پيرهنش يك کمي مي شد بدنش رو ديد اما نه زياد، گویا متوجه این موضوع شد، يک نگاه موزيانه اي به من كرد و بعد از چند لحظه يقه پيراهنش رو به سمت بالا كشيد، باز هم ضايع شده بودم، هورّي دلم ريخت. بازم خراب كردم يعني ؟؟؟ مهناز دوباره يک نگاهي به من و سامان كرد و بعد ناگهان از اون طرف سفره اومد اين طرف و جهتش رو عوض كرد . حالا پشت مهناز به من بود. يک نگاه به سامان كردم، ديدم حواسش به تلويزيون هست. مهناز داشت باز هم سفره رو پاك مي كرد اما چون خم شده بود يك کمي از پايين كمرش معلوم شده بود. چشهام چهار تا شدش، واي جون چه كمر سفيدي، داشتم غش مي كردم يک خط باريك زرشكي رنگي هم پايين اون كمر طلائيش معلوم شده بود حدس زدم شورتش هست كه داشت خودنمايي مي كرد. اما ناگهان سكته رو با حركت مهناز زدم. كارم تموم شد؟! نفسم بند اومد. چي مي ديدم .مهناز مثلاً خم شده بود رو سفره تا ته خورده ها ي غذا رو جمع كنه اما چطوري؟!! كون بزرگش رو كمي داده بود به سمت بالا، اما تا جايي كه مي تونست كمر و سينه هاش رو به سمت پايين آورده بود يک چيزي توي مايه هاي سگي بعد چند لحظه پاهاي خوش تراشش رو هم كمي از هم باز كرده بود، ديگه نمي تونستم نگاه كنم، يک طاقچه بزرگ و زيبا اون هم توي يک شلوار استرچ تنگ جلوي چشمهام.
مات و مبهوت داشتم نگاش ميكردم .مهناز جوري خودشو رها كرده بود كه انگار كسي اونو
نميديد . اما خيلي تابلو بود كه با اين كارش ميخواد اندامش رو بيشتر بهم نشون بده . تو دلم گفتم : بابا اين چه كاري كه داري ميكني ، اينجوري كه پدر منو در مياري . بابام كه ناراحتي قلبي داره ، منم ميرم قاطيش . نكن اين كارو ،ميخواي ثابت كني كه يه تيكه جواهري ، هستي ديگه ، چرا با اين دل من بازي ميكني … شلوارش توي اون حالت بقدري چسبيده بود به تنش كه اندازه شورتش رو راحت ميشد تشخيص داد .از بس طاقچه هاش بزرگ بود كه حيرون مونده بودم . به خودم باز گفتم : يعني كسي اينو ميكنه !!! اين رو نبايد كرد ، بايد قاب كرد زد سر در مجلس تا نماينده ها با چشاي باز قانون تصويب كنند !!! بين پاهاش ، لاي اون دو تا گردي خوشگل يه برجستگي تپل نمايان بود .مثل يه تپه شيبدار كه قوسش بد جوري تو چشم ميزد .درست همون دروازه بهشتيش بود .ديوونه اين جور صحنه ها بودم . هميشه توي روياهام ، يا وقتي ويولون دستيمو )كف دستي ( راه مينداختم ، همش به اين پوزيشن فكر ميكردم . دلم ميخواست تو اين حالت بتونم مزه اين هولوي خوشمزه رو بچشم . … با تكوني كه مهناز خورد به خودم اومدم .مهناز در حالي كه پا ميشد دستش رو به پشت شلوارش برد و با انگشتاش از رو همون شلوار شرتش رو كه كمي بين پاهاش گير كرده بود به كناره ها هدايت كرد . بعد در حالي كه به سمت من برگشت يه لبخند شيريني زد كه تمام تنم به رعشه افتاد .دروغ نگم به صورت كامل كه نه اما نصفه و نيمه آبم جاري شد . اين وحيدك باز هم بي جنبه بازي در آورده بود . لبخند مهناز زياد رو لبش دووم نياورد و از لباش محو شد . رو كرد به سامان و گفت : سامان پاشو ، كلي كار مونده . پاشو ببينم ، همچين طاقچه مبارك رو زوم كردي انگار ميخواي عكس بگيري . بعد در حالي كه از كنار سامان كه دراز كشيده بود و محو تماشاي سريال بود رد ميشد ، با پا به شوخي يه لقد حوالش كرد و گفت پاشو ديگه . سامان يكم جابجا شد و گفت : الان تموم ميشه . مهناز يه نگاه دلرباي ديگه اي به من كرد و در حالي كه ميرفت سمت آشپزخونه گفت : هميشه همينجوره . مهناز كه رفت اولين كاري كه كردم سريع سر اين وحيد كوچولو رو جابجا كردم و از فشار درش آوردم . سامان كه متوجه شده بود يه نگاهي به كيرم كرد و بعد در حالي كه به آشپزخونه نگاه ميكرد تا ببينه مهناز صداش و نشنوه ؛آروم گفت : تو هم راست كردي ، آره، خوب »كسي« هست .با تعجب نگاهش كردم وگفتم كي؟؟جواب داد: سارا رو ميگم ديگه ، پس كيو ميگم . اين و بايد كرد. العان ديگه بايد بزرگ شده باشه ، مگه نه؟؟؟ گفتم : آره كس و كون خوبي داره من كه كيف ميكنم وقتي ميبينمش !!! سامان بيچاره خيال ميكرد دارم درباره سارا صحبت ميكنم ، غافل از اينكه تمام چيزهايي كه گفتم درباره مهناز بود . تو دلم گفتم : سامان خيلي خري تو داري اون ور تلويزيون نگاه ميكني نميدوني كه مهناز اين ور سينما راه انداخته بود . يه فيلم قشنگ روي يه پرده آبي!!! اين ننت تا ما رو قبرستون دفع نكنه ولمون نميكنه ، خدا به دادم برسه !!! ديدن اين صحنه ها خيلي بهم فشار آورده بود . ديگه نميتونستم تحمل كنم . بايد خودم و يه جوري خالي ميكردم ، مخصوصاً كه كباب چرب هم مزيد بر علت شده بود . پاشدم و رفتم سمت توالت . در و كه ميبستم با تمام وجود يه نگاهي به مهناز تو آشپزخونه كردم و سعي كردم براي آخرين بار قبل از پرواز تمام جزعيات بدنش رو به ذهنم بسپرم . ديدم و زدم و در رو بستم . معمولاً توي حموم يا توالت از روش ساده و خشك استفاده نميكردم . حتما وحيد كوچولو رو سورپرايزش ميكردم ،صابون ، مايع دستشويي ، كرم ، وازلين ، انواع روغن در رنگهاي مختلف حتي چند بار كره رو به خورد اين بيچاره ميدادم و دو تايي مراسم رو شروع ميكرديم . كف دست مايع رو ريختم ،نشستم كنار دستشويي ، چشام و بستم و شروع كردم به حس گرفتن ، دستم رو بردم رو دنده و شروع كردم به پرواز … سه دقيقه بعد در حالي كه تو اوج بودم با گفتن مهناز مهناز مهناز خودم و خالي كردم .

بيرون كه اومدم ديدم مهناز توي آشپزخونه نيست اما صداش از تو آرايشگاهش ميومد كه داشت با يكي حرف ميزد .بازم اين كه رفت اون تو ، اه … خستگي عجيبي تو خودم احساس ميكردم. به قولي ميشد گفت كه يه كف دستي با كيفيت زده بودم . خوابم ميومد اما به ناچار بايد بقيه كارها رو انجام ميدادم . يه ساعتي بود كه سرمون تو كار خودمون بود و با هم حرف نزده بوديم . داشتم ديوارهاي راهرو رو كاغذ ميزدم كه بازم صداي قهقه هاي مهناز به گوش رسيد . بابا اين زن چرا اينقدر راحت و بيخيال بود . اصلاً براش مهم نبود كه صداش رو ميشنوند يا نه ، اون جور كه اون ميخنديد فكر كنم تا سر كوچه همه صداش و ميشنيدند . تنها هم نبود صداي دو ، سه تا زنه ديگه هم با خودش ميومد . يه ربع بعد رو كردم به سامان و گفتم : سامان شما كه وضع زندگيتون بد نيست ، خونه بقلي رو دست دو تا مستاجر داديد و كلي سر ماه پول ميگيريد ، ميدونم رفيق باباتم كلي از طرف اون بهتون پول ميرسونه . پس مامانت چرا ميره كار ميكنه ؟؟؟ يعني كه دخل و خرجتون با هم نميخونه؟؟؟؟ نگاهي كرد و گفت : يه وقت اين حرف رو جلوش نزنيا ، جرت ميده!!! اونم از سه جهت ، افقي و عمودي و مايل . اون به پولش نياز نداره كه ، واسه كركر خنده و عشق و حال اينجا رو باز كرده .با اين همسايه روبروييمون تا حالا دو بار آژان كشي كرديم ،مرتيكه اشتك زن جنده از اون حزب اللهي هاست . زن قرومساقش اومده ميگه صداي نوار و خندتون مياد مردهامون رد كه ميشن ميشنوند و خراب ميشن . زنيكه كير تو دهن !! سريع انگشتم رو روي لبم به علامت سكوت گذاشتم و آروم بهش گفتم : بابا يواش الان تو آرايشگاه با اين دادي كه تو ميزني صدات و ميشنوند ها .سامان كه جو گرفته بودتش كمي آرومتر شد و بعد با يه لبخند گفت : خب بشنوند چيز بدي كه نميگم ، ميگم كير !!!. مطمئن باش اونايي كه اون تو هستند ها هيچ كدو مشون از كير بدشون نمياد . اين و گفت و دوباره مشغول كار شد . به خودم پوزخندي زدم و گفتم : حتي مهناز جونت!!! نميدونم ساعت چند بود كه در آرايشگاه مهناز باز شد و اومد بيرون . به ساعت كه نگاه كردم ديدم 30 : 7 شده . كي شب شد بابا . مهناز با اون وقار و ابهتش تو پذيرايي وارد شد و صداي مست كننده صندلهاش كه رو زمين كشيده ميشد دوباره سرزندم كرد . خسته نباشيد بچه ها ، ميبينم كه كولاك كرديد . دست و پنجه جفتتون درد نكنه .قربونتون برم ، گل كاشتيد ، خيلي تميز شده . همچين از تعريفهاي مهناز خر كيف شده بودم كه اگه ميگفت يه شيفت ديگه وايستا كار كن ، ميگفتم چشب 48 ساعته بمونم يا 72 ساعته .!!! ديگه براي امشب بسه بيايد استراحت كنيد . سامان با شنيدن اين حرف سريع هر چي تو دستش بود رو ول كرد و دست از كار كشيد . مهناز و من يه نگاهي كرديم و زديم زير خنده . رو كردم به مهناز و گفتم مهناز خانم خوب شد كه اومديد ، اگه نميومديد اين بيچاره چه كار ميكرد . خنديد و گفت : آره عزيزم ، حتماً رس هر جفتتون در ميومد . سامان نگاهي كرد و گفت : هر جفتمون نه هر سه تامون . همه با هم زديم زير خنده . مهناز گفت بچه ها يه دوش بگيريد شام رو ميخوام حاضر كنم . آقا وحيد ميخوام امشب يه غذاي خونگي بهت بدم !!! تشكري كردم و گفتم ممنون من ديگه بايد برم ، مزاحم نميشم . مهناز در حالي كه اخمكي كرد گفت : مزاحم چيه ، تو هم مراحمي ، هم رحمتي ، هم رحمان و رحيم . حالا جواد و تقي رو ديگه نميدونم و زد زير خنده ، اونو سامان با هم . باز اين شروع كرده بود ، براي رهايي از تيكه هاش كم كم راضي شدم كه شب رو بمونم و كوتاه بيام كه ياد عمه افتادم كه صبح بهم يه سفارش داده بود . اه ريدم دهن اين شانسي كه ما داريم . سرم رو بالا كردم و گفتم آخه… مهناز گفت آخه و اوخه نداريم شب همينجا بيخ ريش خودموني .!!! گفتم نه سامان ميدونه، صبح عمم نسخه آقام رو داد گفت براش بگيرم .تازه يادم اومد . مهناز يه نگاهي به سامان كرد و گفت :راست ميگه يا اينكه ميخواد ما رو بپيچونه . سامان گفت : نه راست ميگه عمه جونش يه كاغذكي بهش داد حالا نميدونم چي بود . يه چشم غره اي به سامان رفتم و به مهناز گفتم به خدا نسخه بود ، ايناهاش . نسخه رو به مهناز دادم و اونم يه نگاه بهش كرد و گفت :من كه از اين چيزي سر در نميارم ولي ناقلا امشب و پيچونديا . نكنه از غذام ميترسي !!! مكثي كرد و گفت : شايدم از من و سامان وحشت داري . نترس بابا سالم تحويل خونتون ميديمت . اينجا هر كي بياد بيمه خودم هست و باز زد زير خنده . نميدونم اين زنه اين چيزها رو از كجاش مياورد كه هر چي ميگفت تموم نميشد . فقط معدن گوشت نبود ، زبونش هم آتشفشان تيكه و متلك بود . خدا نصيب همه بكنه ؛ آمين … نسخه رو تو جيبم گذاشتم و يه آبي به دست و صورتم زدم و آماده خداحافظي از بهشت شدم . مهناز كه معلوم بود خستگي كار روزانه بد جوري خستش كرده با قيافه ناز و مهربون تر شدش اومد جلو گفت : ميموندي، امشب و به من و سامان خوش ميگذشت ، بازم رفيق نيمه راه شديا ، باشه برو ولي مواظب باش . اين جملات رو اينقدر با احساس و عاطفه گفت كه خيال كردم دارم براي آخرين بار تو زندگيم اونو ميبينم . نتونستم سنگيني اون دو تا چشم شهلاش رو تحمل كنم و سرم و پايين انداختم و گفتم ايشاالله يه وقت ديگه ، ما نمك پروردتونيم . سامان كه تازه از كعبه آمالش ) مستراب ( بيرون اومده بود اومد جلو و گفت : وحيد اگه ميموندي يه مشت و مال حسابي بهم ميدادي معركه بود ، خيلي وقته ماساژم نداديا . بعد رو كرد به مهناز و گفت : اين مرتيكه مثل دخترا ميمونه . از هر مچش يه هنر بيرون ميريزه . مهناز خنديد و گفت : از هر مچش يا انگشتش . سامان بزغاله پوزخندي زد و گفت :نه اون قدر هم كه هنرمند نيست . ده تا هنر كه نداره . يه ماساژ خوب ميده ، يه خوب حمالي ميكنه و بعد در حالي كه شدت خندش ميرفت بالا رفت و پشت مهناز سنگر گرفت . مهناز كه اين و شنيده بود از خنده دستش رو ، رو شكمش گذاشت و شروع كرد اسيدي خنديدن . جوري ميخنديد كه من اشكايي كه از شدت خنده تو چشمهاش جمع شده بود رو خوب ميتونستم ببينم .چقدر ناز ميخنديد . خدايا يه بار ، فقط يه بار بتونم اون صورت زيباش رو تو آغوشم بگيرم . يعني ميشه ؟؟؟ شهوتم نسبت به مهناز كمي فروكش كرده بود و به جاش يه حس عجيب نسبت به اون احساس ميكردم . يه چيزي بين عشق و دوست داشتن و همدم … از بس محو مهناز بودم كه ديگه نتونستم كلكل با سامان رو ادامه بدم و فقط لبخندي زدم . مهناز كه خنده هاش فرو كش كرد رو به سامان كرد و گفت :چي كار داري پسرم و ،چرا سر به سرش ميذاري، بعد رو به من كرد و گفت:اگه من جاي تو بودم دهنشو سرويس ميكردم ، به اين رو نده بابا ، سوارت ميشه ، كرايش رو هم حساب نميكنه ها!!! باز خنديد و وقتي كه آروم شد گفت : ماساژور هم كه هستي و به ما نميگفتي . اي كلك . سامان گفت : كجاش و ديدي خداييش كارش حرف نداره . شبها تو پادگان وقتي ميخواستيم شب ها پست رو بپيچونيم و بخوابيم ، كافي بود آقا آخره شب يه سري ميرفت به اتاق مسوول شب ميزد .اونم تا اين و ميديد ميخوابيد رو تخت و اين هم يه ماساژ حسابس مهمونش ميكرد . بدبخت همچين ماساژ رو ميخورد و از لذت ماساژ خوابش ميبرد كه تا صبح از جاش تكون نميخورد . ما هم عروسيمون بود ديگه پست و ول ميكرديم و لالا… سامان كه حرفش تموم شد مهناز يه نگاه موزيانه اي كرد و گفت : پس اينطور… آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم . واجب شد يه گوشه از كارت و حتماًببينم !!!

ساعت 9 رسيدم سر خيابونمون .از داروخونه نسخه آقام و گرفتم و رفتم سمت خونه . در رو كه باز كردم ديدم چه خبره خونه ما . كلي آدم ريخته بودند توش . بله درست حدس زده بودم ، هيئت مثله اينكه اينجا تشكيل شده بود . عمه مرضي با بچه هاش اينجا بودند . رفتم تو و سلام كردم . عمه مرضي جواب سلامم رو داد و گفت : به به آقا وحيد ، از اين طرفا ، خدمت خوش ميگذره ، يكم چاق سلامتي كرديم و بعدش رفتم طبقه بالا ، داخل كه شدم يهو يه صداي جيغ اومد كه خودم ترسيدم . هيچي نفهميدم بجز اينكه محدثه دختر عمه بزرگم داد و بيداد كنان سريع رفت تو اطاق كناري . عمه مهتاب و زن داداش فريبا نشسته بودند و مات منو نگاه ميكردند . با صداي جيغ محدثه عمه مرضي خودش و بالا رسوند و سراسيمه گفت چي شده ؟ چه خبره ؟ منم حاج و واج مونده بودم كه چي شده .يكي بايد به خودم اينو بگه . محدثه از اطاق بيرون اومدو در حالي كه يه چادر سرش كرده بود
با عصبانيت به سمت مادرش رفت و گفت : هيچي از اين آقا بپرس . منو ميگي ، منگ منگ مونده بودم كه اين وسط هنوز نرسيده من چيكار كردم . همه نگاه ها رو من زوم شده بود . رو كردم به سمت محدثه و گفتم من ميگه چي كار كردم . اين عوض سلام كردن و احوالپرسيتونه ؟؟ با اون
صورت پوشوندش كه بجز چشم و بيني چيز ديگه اي رو نميتونستي تشخيص بدي ،نگاه اخمناكي كرد و گفت : آدم وقتي وارد يه جايي كه ميشه اول يا الله ميگه بعد اگه اجازه دادند داخل ميشه . منو ميگي ، كارد بهم ميزدي خونم در نميومد .آخه آدم چقدر پرو . نگاهي به عمه مرضي كردم و گفتم :
خوبه والا ، دمتون گرم ، بعد از كلي در به دري و بدبختي اونم بعد از سه ماه خدمت كردن اومديم
خونه . بعد تو خونه خودمون داريم محاكمه ميشيم . بعد رو به عمه مهتاب و زن داداش فريبا كردم و
گفتم :شما كه خودتون اينجا بوديد . ميگه اين خانم روسري و مانتو تنش نبود ،پس چي ميگه . محدثه كه حالا كنار مادرش سنگر گرفته بود گفت :چادر كه سرم نبود ،تو خجالت نميكشي سرت و
مثل … نزاشتم حرفش و ادامه بده و گفتم : دستتون درد نكنه حالا ما خرم شديم ديگه . زن داداش فريبا با اينكه خودش هم يه نموره حزب اللهي ميزد اما گفت : حالا چي شده ميگه ، اتفاقي
نيفتاده كه ،يادش رفته ياالله بگه ،ما هم اينجا ميگه نيستيم .چادر كه نداريم .اما همه پوشيده
ايم . زياد خودتو ناراحت نكن محدثه . محرم و نا محرم فقط براي تو كه نيست . عمه مهتاب هم كه تا حالا سكوت كرده بود در تاييد حرفهاي فريبا گفت : فريبا راست ميگه ، تو هم شورش و در آورديا محدثه . تو و وحيد از بچگي با هم بزرگ شديد ،الان هم نميگم اين چيز ها رو رعايت نكنيد ، اما تو خونه ديگه چادر واجب نيست . حرفهاي عمه كه تموم شد محدثه كه ديد جو بر عليه اونو ، به نفع منه يه نگاهي به مادرش كرد و منتظر واكنش مادرش شد. عمه مرضي يه نگاهي به ما كرد و يهو با
عصبانيت گفت : خبه خبه ، خوشم باشه ، چشمام روشن ، حيا رو خورديد يه آبم روش . يعني چي اين حرفها . ميگي اينها به هم نامحرم نيستند كه اينجوري حرف ميزنيد . فريبا خانم شما هم به جاي اين حرفها بهتره كه وقتي وحيد خونست ، محض رعايت حريم عفاف چادر سر كني . اين دو تا جوونند و بيشتر از اينها بايد رعايت حريم رو بكنند . ما اينجا فاميل و غير فاميل نداريم . زن بايد همه جا خودشو با حجاب زينت كنه . اصلاً چادر جزيي از وجود زنه . بايد اين رو براي همه جا بندازيم . حجاب يعني چادر نه چيز ديگه . !!! اينا رو كه ميگفت نگاهم به محدثه افتاد . از قيافش معلوم بود ، از اينكه مادرش به كمكش اومده خيلي خوشحال هست . از ديدن اين صحنه بد جوري حرسم گرفته
بود . حرفهاي عمه مرضي هم مثل يه پوتك رو سرم فرود ميومد . بيچاره زن داداش فريبا و عمه
مهتاب كه به جرم حرف حق زدن داشتند سرزنش ميشدند . يهو پريدم وسط حرف عمه مرضي و
گفتم :عمه جون ببخشيدا ، شما بزرگتريتون سر جاي خود ، احترامتون هم واجب ، اما فقط شما كه نيستيد كه از دين سر در مياريد . بابا ما هم درسته نخورديم نونه گندوم ، ولي ديديم دست مردم . ما هم 4 تا آدم مومن و با خدا ديديم . اينا چيه كه ميگيد زن مومن حتماًبايد چادر داشته باشه . اگه خودش و هم پوشونه ولي چادر نداشته باشه بازم درست نيست . به خدا اينها همش افراطه. اين دين نيست اين جنونه … عمه مرضي كه اينو شنيد گفت : دست داداشم درد نكنه با اين بچه تربيت كردنش . شده يه كافر تموم عيار . فسقلي تو با اين سنت از دين سر در مياري يا ما با اين همه عمر عبادت . ميخواي بهت ثابت كنم كه زنه بدونه چادر، كامل نيست . اين همه روايت و حديث پس چيه .پس خدا اين دين و براي چي برات فرستاده ؛ كه تو آدم بشي همونجور كه اجدادت همه آدم شدند . … با خشم نگاهي بهش كردم و گفتم عمه جون تو رو جونه هر كي دوست داري ولمون
كن . فقط اين و بگم كه اين دين براي اون عربهاي جاهل سوسمار خوري اومده بود كه زناشون رو ماهي يه بار ميفروختند و زنه يكي ديگه رو ميخريدند ، نه اجداد ايراني من كه ناموسشون مثل تخم
چشماشون بود . ما چيزي به اسم حجاب نداشتيم اما زنه ايراني با حياتر از اون محجبه هاي اوليه
بوده . اين حرفها رو از قصد گفتم كه خوب بچزونمش . جريان عمه مهتاب كه مثببش عمه مرضيه بود از يك طرف و خشكه مذهبي بازيش از يك طرفه ديگه باعث شده بود ازش كينه پيدا كنم . راستش و بخوايد ديگه برام دين و مذهب اهميت نداشت . نه اينكه مخالف هم باشم ، اما عقيده داشتم موسي به دين خودش عيسي به دين خودش . مثل زن داداش فريبا كه به اين چيزها كار نداشت . اون هم مذهبي بود نه مثله عمه مرضي . عمه مرضي رو ميديديد ؛ با اين حرفهاي من ديگه داشت منفجر ميشد از عصبانيت . يه نگاه وحشتناكي به هممون كرد و بعد در حالي كه سعي ميكرد خودشو آروم نشون بده رو به مهتاب و زن داداش فريبا كرد و گفت : اين بچه هيچ تقصيري نداره ،
مقصر شماها هستيد كه اين اينجوري بال و پر در آورده . بعد رو به عمه مهتاب كرد و گفت : من به فريبا كار ندارم ، اون كه تو خونه ما تربيت نشده ، اما مهتاب تو كه تو يه خونواده اصيل مذهبي بزرگ
شدي ديگه چرا . از تو انتظار نداشتم ديگه . حيا رو خوردي ، شرم رو هم تف كردي ؟؟؟ بيچاره شوهرت ميگفت من الكي حساس نيستم ، پس راست ميگفت .!!!؟؟ با شنيدن اين حرفها عمه مهتاب ناگهان شوكه شد و زد زير گريه . يا همون چشم گريون هم رو كرد به عمه مرضي و گفت : چرا الكي تهمت ميزني ، از خدا نميترسي . ميگه اون بي شرف از من چي ديده كه حالا تو منو به كثافت كاري متهم ميكني …خلاصه يه قش قرقي به پا شد كه نگو .عمه مرضي و محدثه ايكبيري از يه طرف ، من و عمه مهتاب و فريبا هم از طرف ديگه . اما طبق معمول عمه مرضي با يا خداهو ،يا … و يا … حرفش و زد و به قول خودش ما رو محكوم كرد . بعدش هم براي اينكه ما رو بيشتر ضايع كنه تمام جريان رو اونجور كه ميخواست براي آقام كه تازه از حموم در اومده بود تعريف كرد .
بعدش هم براي اينكه به خيال خودش دل ما رو بسوزونه دست دختراش رو گرفت و رفت
خونشون . با رفتن اون تازه مصيبت شروع شده بود . ما سه نفر كه هيچ ، اگه تمام كوچمون
هم به آقام توضيح ميدادند آقام فقط همون چيزي رو كه از دهنه خواهرش شنيده بود قبول
داشت . اون شب يه جنگ و دعواي حسابي داشتيم و طبق معمول لشكر يك نفره آقام بر سپاه كوچك چند نفره ما پيروز شد و تنها زخم خورده اون هم منه بيچاره بودم كه آقام يه كشيده بهش
زد . هر چي ميگفتم آقا همه شاهد هستند كه اون پوشيده بود ميگفت نه . » آدام وقتي مستراب هم ميره بايد يا اله بگه « شام رو نخوردم و رفتم طبقه بالا تو اطاق كوچيكه كه مثلا اطاق خودم به حساب ميومد درلز كشيدم . ده دقيقه بعد زن داداش فريبا با يه سيني كه توش غذام و آورده بود در زد و به تمسخر يه يا الله گفت كه خودشم خندش گرفت . خنديدم و گفتم : دستت درد نكنه چرا شما زحمت كشيديد . خودم بعداً ميومدم ميخوردم . گفت نوش جانت . فقط هر لقمه رو كه ميخوري ، اولش يه يا الله بگو كه گير نكنه تو گلوت . بعد در حالي كه از اطاق بيرون ميرفت گفت : امان از اين عمه بزرگت كه آتيش رو روشن كرد و خودش در رفت . گفتم شرمنده ، همش تقصيره من بود كه يادم رفت يا الله بگم . شما و عمه مهتاب اين وسط نقره داغ شديد . پوزخندي زد و گفت : يه چيزي
ميخوام بهت بگم هميشه تو يادت باشه : اولاً يه كافر خوش قلب به از صد مومن بد دل . دوماً
اوني كه افراطي خود شو ميپوشونه مطمئن باش يا وسواس داره يا اينكه حسوديش ميشه كسي نگاهش نميكنه . وگرنه خدا ما زنها رو با گوني ميافريد . اينو گفت و با خنده در و بست . از حرفهاش خوشم اومده بود با اينكه خودش هم زنه تقريباً مومني بود اما معلوم بود كه مثل عمه مرضي ديگه اينقدر افراطي هم نيست . جمله اش مدام تو ذهنم تكرار ميشد . » يه كافر خوش قلب به از صد
مومن بد دل «ساعت يازده بود كه عمه مهتاب اومد بالا . ديدم لبخندي ميزنه و ميگه : خوب رفتي خدمت واسه خودت نطق ميكنيها . اين حرفها رو از كجا ياد گرفتي . بيچاره مرضي رو كه سكته دادي با اين حرفهات !!! بعد زد زير خنده . عمه مهتاب رو خيلي دوستش داشتم . چون هم زياد باهام فاصله سني نداشت ، هم مثل بقيه خونوادم متعصب نبود . كلي با هم خنديديم و از بلايي كه سره عمه مرضي و محدثه آورده بوديم تعريف ميكرديم رو كردم به عمه مهتاب و گفتم بابا اين دختره خل تشريف داره ، اين ديگه كيه ، مثل اين وحشيها ميمونه . محدثه رو ميگفتم . 18 سالش بود .چهار
سال بزرگتر از كوثر دختر عمه كوچيكم . از بچگي با هم بزرگ شده بوديم اما از وقتي كه رفت
راهنمايي ديگه مثله دو تا غريبه شديم با هم . هر وقت اونها ميومدند خونه ما يا اينكه ما ميرفتيم خونه اونها ميگه جرات داشتم نگاهش كنم . كلمو مامان و باباش ميكندند . فقط تنها كلماتي كه بينمون رد و بدل ميشد سلام و عليك بود . اونم در جواب يا ميگفت : الحمد الله يا ميگفت : انشا
الله مويد باشيد !!! عمه مهتاب در جوابم گفت : آقا رو باش از همين العان اينجوري ميگي پس فردا كه ميخواهيد تو يه خونه با هم زندگي كنيد ميخواي چي كار كني . شوخي كه نيست يه عمر زندگيه . اولش نفهميدم كه چي گفت اما دقت كه كردم دو زاريم افتاد . با عصبانيت گفتم : چي
ميگي ؟؟ كي ؟ من ، با كي ميخواهم تو يه خونه زندگي كنم . ؟؟؟؟!!! عمه مهتاب يه پوزخندي زد و گفت : محدثه رو ميگم ديگه ، پس كي رو ميگم . خيال ميكني كه امشب براي چي اينجوري جا نماز آب كشيد . دختره ميخواست بهت ثابت كنه كه از اون دختر هاي با حيا و عفيفه ديگه . دوزاريت نيفتاد . طرف داشت چراغ سبز نشون ميداد كه دستش و بگيري و ببري خونه بخت . اين دو سالي كه نبودي چند بار از دهن مرضي شنيدم كه ميگفت :وحيد اگه يكم ايمانش رو تقويت كنه خيلي از اين دختر ها براش سر و دست ميشكونند . بزار از خدمت برگرده ، ميفرستمش پيش حاج آقا ) كاظم ، شوهرش ( هم كار بازار رو ياد بگيره هم اينكه خصوصيات حاجي كم كم بهش اثر كنه . !!! خدا به دادت برسه وحيد با اين مادر زن و پدر زن و دختره دراكولا ! ماست ماست مونده بودم كه اين چي داره
ميگه . با منه ؟؟ خب آره ديگه با منه ديگه . يهو به خودم اومدم و گفتم : چي . من ؛ با اين ننه لينچانگ !!؟؟ بعد در حالي كه يه دو متري ازش فاصله ميگرفتم و صورتم رو مثل اين بچه هايه
پنج ساله كه از غذا خوششون نمياد و نميخواستند كه بخورندش كردم و گفتم : بابا من زن نميخوام ، من خودم هنو زنم … يعني ، منظورم اينه كه هنوز بچم . زن و ميخوام چي كار . ولمون كنيد بابا … عمه كه از رفتار هاي من و حرف زدنم خندش گرفته بود رو كرد بهم و گفت چته هول شدي ، به تته پته افتادي . حالا يجور رفتار ميكنه انگار عروس اطاق بقلي منتظرش هست . با اين آمادگي رفتي خدمت تا از امثال من دفاع كني . ما رو باش دلمون رو به كي خوش كردييم كه ميخواد بياد از
ما جلوي اون مرتيكه الدنگ دفاع كنه . نگاهي بهش كردم و گفتم : من اين امله ايكبيري رو بگيرم ، عمراً . من پشت گوشم و ميبينم ولي اونو نميگيرم .ميگه ديوونم . حتماًبايد يه عمر حضرت خانم رو با روبند تماشا كنم !!!؟؟؟ عمه در حالي كه از خنده داشت ميتركيد گفت :نه بابا ،نترس وقتي كه عروسي كرديد همه چيشو برات در مياره ) خودم ه مونده بودم اين حرف و چجوري روش شده بود بزنه ( سريع جواب دادم :آره خب لابد اون وقت منه بيچاره بايد روسري و چادر سر كنم !!! با اين جمله هر دومون زديم زير خنده . بعدش بحث و عوض كرديم اما يه بحث جالب . يه ساعتي ميشد كه مخش و داشتم ميخوردم و از ظلم و ستمي كه به زنها ميشد و باعث و بانيش كه اين ملاها
بودند واسش ميگفتم . اونم كاملاً گوش ميداد و خيلي هاش رو تاييد ميكرد . خوشحال بودم كه
بالاخره يكي تو خونه ما از اين ملاها بدش اومده بود . موقع خواب عمه گفت امروز كجا بودي .اين پسره كي بود . منم شروع كردم كلي تعريف از سامان و خونوادش . هر چي چاخان و دروغ بود سر هم كردم تا سامان و مادرش رو فرشته جلوه بدم . البته فقط سامان رو ، مهناز جون كه يه پارچه فرشته بود . خيلي چيزها از جمله زندان بودن باباي سامان و قرتي بودن خونوادشون رو هم بنا بر احتياط سانسور كردم ، هر چند كه با اين اتفاق هاي امشب عمه مهتاب يه ذره از دين زده شده بود . بعدش هم رخت خواب رو پهن كردم و تو اطاق كوچيكه خوابيدم .عمه هم پا شد و رفت پايين كه گرمتره بخوابه . ساعت و كوك كردم و روي ساعته 7 تنظيم كردم . پتو رو روخودم كشيدم و به
اتفاق هايي كه امروز برام افتاده بود فكر ميكردم . مهناز با اون هيكل نازش ، خنده هاي سحر كنندش ، سامان با اون اوسگول بازيهاش ، عمه مهتاب با اون مهربونيش ، عمه مرضيه
با اخماش ، محدثه … نه تو رو خدا اون ديگه نه . من خودم و از همين بالا پرت ميكنم پايين . به خودم ميگفتم :من عمري با كلي بد بختي و مشقت در كمال عزت اين كون رو حفظش كردم ، حالا آخره عمري بدم اون و اين دختر عجوزه پارش كنه . … با صداي زنگ ساعت بيدار شدم . ديشب خيلي خسته بودم ، اينقدر كه نفهميدم كي خوابم برد . زورم ميومد از خواب بيدار بشم .ساعت رو خاموش كردم و دوباره پتو رو رو خودم كشيدم . اما تا ياد اين افتادم كه چرا ساعت رو كوك كرده بودم مثله فنر از جا پريدم . آره مهناز ، مهناز جون منتظرم هست ، اون وقت من اينجا گرفتم خوابيدم . رفتم دست و صورتم رو شستم و نشستم پاي سفره اي كه مثل هميشه زن داداش آماده كرده بود .
به خودم ميگفتم آدم چقدر بايد حشري باشه كه به خاطر يه ديد زدن يه زن ، اونم 40 سالش از
خوابش بزنه . اما با پاسخ سنگين وحيد كوچولو روبرو شدم كه ميگفت : الاق ماله خودت چي داري
ميگه . بيشعور زودتر صبحونه رو بخور راه بيفت كلي كار داريم . معمولاً آدم حرف گوش كني
نبودم آما خرف دو نفر رو گوش ميدادم .!!! يكي شكمم و اون يكي هم اين علم مقدس ، وحيد
كوچولو رو . يه ربع بد راه افتادم . اين دفعه بدونه همراه ، بدونه آژانس . پيش به سوي بهشت . ساعت 9 اونجا بودم .
در كه زدم كسي در و باز نكرد .

كمي نگران شدم .پس كوشن
اينها . نكنه جايي رفتند و ما هم رفتيم قاطي باقاليها . يه پنج دقيقه اي پشت در مونده بودم . دره آرايشگاه مهناز هم بسته بود . پشت در هم يه تابلوي با مزه رو شيشه نصب شده بود كه روش نوشته شده بود . » نيستم « كنار عكس خرسكي كه؛ مثلاً اين جمله را داشت ميگفت . ديگه مطمئن شدم كه كسي خونه نيست . با دماق سوختگي و دست از پا درازتر ، ناراحت به طرف سر كوچه حركت كردم . به خودم فحش ميدادم كه چرا بلند شدم اومدم . مثله اينكه اينها من و واقعاً ديگه اوسگول گير آوردند . تو خودم بودم و نفهميدم كه كي رسيده بودم وسط خيابون كه با صداي ترمزه يه ماشين به خودم اومدم . نگاه كه كردم ديدم ، اي واي من وسط خيابون چي كار ميكنم ، اين ماشين اينجا چرا وايستاده . اوه اوه … اين رانندش چرا اينقدر عصباني هست . تازه دوزاريم افتاد كه بله بي هوا وسط خيابونم . آقا چشمتون روزه بد نبينه . خدا نصيب هيچ آدمي نكنه يارو راننده با عصبانيت از پشت رل داد زد . اوهوي لندهور اين چه وضع راه رفتنه ، ميگه كوري ، نگاهي از سر مظلوميت بهش كردم و دستم و رو سينم گذاشتم و گفتم : آقا شرمنده ، ببخشيد . حواسم نبود . در همين حال زني كه كناره مرده نشسته بود شيششو داد پايين و با يه فرياد كه بيشتر به شيپور شروع جنگ واترلو ميمونست ، سرم داد زد كه : ايكبيري ؛ حواست كجاست ، الان اگه زده بوديم بهت كه هزار تا صاحب پيدا ميكردي . مرده شور اين شهر و ببره كه هر كي گاو و گوسفندهاشو ميفروشه ميپره پشت وانت ميگه ، تهرون …) »نقل قول« قابل توجه دوستان گرامي : اينجانب با اينكه در اين شهر به ظاهر پايتخت به دنيا آمدم اما هيچ علاقه اي به افتخار كردن به اون نميبينم . چون آلودگي و سر و صدا و ترافيك كه فخر فروشي نداره . دوم اينكه شهرهاي بزرگ را به خاطر امكاناتش بايد تحسين كرد ؛ كه قربونش برم اون هم يا بايد خانواده … باشي يا جيره خوار نظام . به نظرم همه جاي اين خاك كهن، اهورايي هست ؛ با تمامي تيره هايه نژادي ( نگاهي به زنه كردم و گفتم خانم من كه عذر خواستم ديگه چرا توهين ميكنيد . زنه كه معلوم بود از اون سليته ها هست با يه نگاه به شوهرش صحنه يه جنگ خونين رو طراحي كرد . مرده هم كه نگو ، انگار از صبح ماشين رو روشن كرده بود كه بياد تو خيابون به يكي گير بده ، از ماشين پياده شد . يا خوده حضرت ماموت !!! اين يارو ديگه كيه ؟؟!! اين قدش و هيكلش چرا اينجوري هست . مرده راحت قدش به 190 ميرسيد . وزنش هم تو مايه هايه 100 كيلو بود . يه لحظه گفتم براي يك بار هم كه شده بزار بشينم منطقي فكر كنم . حساب كردم قدش 190 هست من 177 ، وزنش هم 100،110 تا ميخورد ، من هم العان 67 كيلو . تازه اگه رو فرم هم ميومدم بيشتر از77 كيلو نميرسيدم . هر جور حساب ميكردم ديدم نه ، نه با منطق جور در مياد نه با شرع و دين و قانون و هنجار و روابط سازمان الملل و … … ديدم يارو داره مياد سمت من و الانه كه يا عضو تيم كشتي جانبازان بشم يا اينكه شهيد بشم و همين خيابون رو به اسمم كنند . يارو ديگه بهم رسيده بود و دستاش و رو يقه كاپشنم حس ميكردم . كاري ازم بر نميومد . با اين هيكلي كه من از اون ميديدم ، به پاهاش كه هيچي ، زير يه خم رو ولش ؛ رو پل و نردبون هم نمي تونستم ببرمش . شده بودم مثل اسماعيل توي دستهاي ابراهيم ، آماده براي قرباني شدند . يارو يقه من و گرفته بود و با خشم ميگفت چي ميگفتي جوجه ؛ ها چي ميگفتي !!! تو اون گير و دار يهو يه صداي آشنايي به گوشم رسيد . اون طرف جوب رو كه نگاه كردم ديدم بله خودش هست . با اون دست راستش كه به سمت ما دراز شده بود داد ميزد : مرتيكه چي كارش داري ، خجالت نميكشي . يارو برگشت يه نگاهي كرد و يه نگاهي دوباره به من انداخت . بعد دوباره روش و اون ور كرد و گفت . خجالت بكش خانم . كي با تو بود .من با اين فسقلي كار دارم .نكنه وكيل وصيش هستي . مهناز كه تا حالا اون طرف جوب بود خودش رو كنار ما رسوند و گفت : ميگه نميگم يقشو ول كن . ديد يارو خيالش نيست .يهو يه دادي زد كه فكر كنم من و يارو با هم شلوارامون رو خراب كرديم . } ولش كن مرتيكه ديوس{ يارو دستاش شل شد و يقه ما رو ول كرد . سريع كمي خودم و ازش جدا كردم و به مهناز نگاه كردم . مهناز گفت چي شده . منم سريع ماجرا رو گفتم . مهناز يارو رو يه نگاهي كرد و گفت : خجالت نميكشي ، اين همه شر به پا كردي . بدم همينجا بچه ها از تير آويزونت كنند . يارو گفت : برو خانم . ما با زن دهن به دهن نميشيم ،برو يه جا ديگه خدا روزيت رو بده . تو همين حين در ماشين باز شد و زن يارو اومد پايين و گفت :زنيكه لاشي چي داري واسه خودت ميگي . مهناز كه تقريباً كنار ماشين بود به محض اينكه زنه تو ديدش اومد گفت : به من ميگي لاشي و حرفش تموم نشده همچين يه كف گرگي گذاشت تو سينه زنه كه فكر كنم اگه سينش نتركيدش ، حتماً پنچل شدش . زنه گيج و مات يه تلو تلويي خورد و پرت شد طرف عقب رو صندلي شوفر .كله بيچاره جوري خورده بود رو سقف ماشين كه نگو . مهناز هم امونش نداد و شرو ع كرد ، فن چنگ و مشت و اجرا كردن . همينجوري ميزد و به زنه ميگفت : زنيكه جنده پتياره به من ميگي لاشي ؛ شوهر خراب . اين آخري رو اولين باري بود كه ميشنيدم . مرده كه هاج و واج مونده بود اومد كه بره سمت مهناز كه اون و بزنه . مهناز كه حالا تقريباً روسريش از سرش افتاده بود متوجه شده و با يه حالت خيلي عصباني گفت اگه جلو بياي دهنت رو سرويس ميكنم . سوزن مينداختي پايين نمييومد . اما يارو باز رفت به سمتش .من و ميبيني . با خودم گفتم چي كار كنم . اگه برم جلو شلوار كه هيچي ، ميزنه شورتمم در مياره . اگه هم نرم ضايع هست . فردا چه جوري تو چشمهاي سامان و مهناز نگاه كنم . نميگن دعوا به خاطر تو بود بعدش آقا خياليش هم نبود . يه لحظه تصميمم رو گرفتم ، جراتم رو جمع كردم و هر چي از كشتي ياد گرفته بودم يه جا متمركز كردم .يارو دستش رو بالا برده بود كه رو صورت مهناز پايين بياره كه از پشت بهش چسبيدم . جنگي دستام رو دور كمرش قلاب كردم و دو تا پنجه هام و سفت به هم گره كردم . اينقدر گنده بود كه كاملاً به هم چسبيده بوديم و من نميتونستم هيچ رقمه صورتش رو ببينم . يارو كه انتظار اين حركت رو نداشت يه تكوني به خودش داد ، اما فايدهاي نداشت . ديدم كه با دستاش يهو فشار زيادي به انگشتام داره وارد ميكنه تا اونا رو باز كنه . درد زيادي رو تحمل ميكردم . مخصوصاً كه هر وقت ميچرخيد من هم پاهام ميرفت بالا و مثل دم دورش ميچرخيدم . ديدم اگه همينجور ادامه بده دستام رو باز ميكنه . فكري كردم و در يه لحظه مناسب پايين تنمو كمي ازش فاصله دادم و بعد يه تمركز ،،،، تو يه لحظه يه فشار مختصر با سينه به جلو دادمش . اون هم كه متوجه شده بود يه خوابي براش دارم به خيال خودش كه كم نياره با تمام زوري كه داشت به جهت مخالف يعني سمت من خودش و هل داد . فنم گرفته بود . سريع پاي راستم رو تكيه گاه كردم جلوي پاش و با تمام زوري كه داشتم به سمت خودم كشوندمش . زور من بعلاوه زور خودش با هم جمع شد و به كمك گير پام به شدت خورد زمين . تلوپي صداش پيچيد تو گوشم . گفتم تركيد بچه مردم . خودم هم مونده بودم كه من اينو زدم زمين ؟؟؟؟ ديدم يارو يه تكوني خورد و گيج گيج داره من و نگاه ميكنه . اي واي دهنم سرويسه . يا بايد فرار كنم يا اينكه وايسم . از پيشنهاد دومي خيلي بدم ميومد اما مهناز رو چي كار ميكردم. ديدم يارو انگار ميخواد بلند شه . هيچ راه حل ديپلماتيكي هم تو اون لحظه با اين فته پايه كناري كه من بهش زده بودم باقي نمونده بود . بايد اصل اول دعوا رو اجرا ميكردم . يه نگاهي به مهناز كردم و ديدم اون كارش و به نحو احسنت انجام داده زنه مثل يتيمها شده بود با صورت چنگ خورده و قرمز . يه نگاهي بهش كردم و با يه شيرجه چمني رفتم توي آغوش يارو .بدبخت تا اومد ببينه چي شده با تمام زوري كه داشتم يه كله اومدم تو صورت يارو . حواسم بود كه تو بينيش نزنم تا بعداً برام دردسر نشه . ) قابل توجه آقايون( اينو كه زدم خودم هم گيج شدم . يارو رو كه نگاه كردم ديدم داره هفت هشت ميزنه .با اينكه خودم منگ بودم روش افتادم و با تمام وجود با مشتام افتادم به جون سر و صورتش . حالا بزن كي نزن . اما ميگن در هميشه روي يه پاشنه نميچرخه هين جاست . يارو كه كمي آش و لاش شده بود يه تكوني خورد و من بيچاره از عرش به فرش رسيدم . فرش كه چه عرض كنم به آسفالت خيابون رسيدم . يارو همچين زد تو صورتم كه فكر كنم جاي چشم و پيشونيم عوض شد . بعدش هم وزن يه دايناسور رو رو خودم حس ميكردم . حالا بخور كي نخور ؛ مشت و چك بود كه نثارم ميشد . كم كم آماده وداع با زندگي بودم كه ديدم يكي اومد خورد به يارو . اونم كمي از روم پرت شد اون ور .يه پسر هم سن وسال خودم بود كه افتاده بود به جون يارو . ديدم دو نفر هستند . يارو رو گرفتند ميگن بي همه چيز اينجا واسه چي گرد و خاك ميكني . هم هيكل خودت و گير بيار ببين چي كارت ميكنه . بعد اون يكي مرده كه تقريباً هم هيكل يارو بود با يه كف گرگي خوابوندش كف خيابون . يه كله تو صورتش اومد و در حالي كه يقه پيرهنش و گرفته بود گفت :لگنت و جمع ميكني و ميري يا همينجا با ماشين آتيشت ميزنم . اين محل جاي آرتيس بازي نيست . يارو هم به علامت تسليم دستاش و بالا برد . بلند شد و دو تا پا داشت دو تا هم وام گرفت و ماشين رو روشن كرد و در رفت . اون دو تا مردي كه به دادم رسيده بودند لباساشون رو يه تكوني دادند و پيش من و مهناز اومدند . مهناز گفت : دستتون درد نكنه ،خوب حقش و كف دستش گذاشتيد . چيزيتون كه نشد . جوونتره كه اسمش بهرام بود گفت : نه بابا ، عددي نبود . هر كي راه افتاده تو خيابون لات بازي در مياره . گوش اينها رو بايد كشيد . اون يكي كه 30 سالي بهش ميخورد گفت : خانم جهاني)مستعار( شما كه چيزيتون نشد . مهناز گفت نه و بعد رو كرد به من و گفت وحيد جان شما حالت خوبه . جاييت چيزي نشده . من كه از بس يارو گنده بود زيرش له شده بودم و آش و لاش بودم به زور گفتم : نه ، فكر نكنم كه چيزيم باشه . جمعيت كم كم متفرق ميشد و خيابون خلوت . مهناز و من از بهرام و پيمان تشكر كرديم . پيمان در حالي كه باهام دست ميداد گفت : اما عجب كله اي بهش زدي ها !!! خنديدم و گفتم : كم هم ازش نخوردم و به گوشه صورتم كه كبود شده بود اشاره كردم . همه زديم زير خنده . بهرام به مهناز گفت : ما در خدمت هستيم ، امري باشه ، راستي سامان كو ؟؟؟ مهناز گفت خونه هست ، اينجا بود قيامت ميشد . بهرام گفت : سلام ما رو برسونيد ، بگيد آقاي تيمسار يه سر هم به ما بزنه . اين و گفتند و رفتند . من و مهناز هم به سمت خونه راه افتاديم . مهناز در حالي كه نگران من بود همش ميگفت مواظب باش ، طوريت كه نيست . اگه نميتوني راه بياي دستت و بده من . گفتم نه حالم خوبه . اومدم در خونه در زدم كسي درو باز نكرد ، منم داشتم برميگشتم كه اين اتفاق افتاد . مهناز با تعجب نگاهم كرد و گفت من رفته بودم خريد . مگه سامان خونه نبود . گفتم نميدونم .در و كه باز نكرد . از تيپ مهناز خيلي حال كردم . همون تيپهايي كه از بچگي دوستشون داشتم . يه روسري آبي سرش كرده بود كه قشنگي صورتش رو دو چندان ميكرد . لباش با اون رژ سرخ، عجيب با آبي روسريش توازن ايجاد كرده بود و تو چشم ميزد . مانتوي كرم رنگش به مدل اون وقتها نه گشاد بود نه تنگ . يه كاپشن سفيد ورزشي هم روش پوشيده بود كه خيلي به رنگ كرم مانتو ميومد . اما چيزي كه من كشته و مردش بودم اون پايين پايين ها بود . نميدونم اين چه حسي بود كه من داشتم .از بچگي باهام بود . حتي اون وقتها كه كسي اصلاً فكرش رو هم نميكرد كه دست چپ و راستم رو از هم تشخيص بدم ، من به اين موضوع توجه خاصي ميكردم . حتي تا چند سال پيش خيال ميكردم اين يه مريضي هست كه من فقط دچارش هستم . اما بعداً فهميدم نه بابا ، ما ته صف هستيم ، خيلي ها اينجوري حال ميكنند . پاهاي مهناز رو ميگم . با اون جوراب نازك مشكي كه تو اون سالها آخرين سالهاي مد بودنش رو تجربه ميكرد . زنها ، اونايي كه زياد از حجاب دل خوشي نداشتند به ضد حزب اللهي ها تا اونجايي كه ميتونستند جورابهاي نازك ميپوشيدند ، اونم بدون شلوار ؛ يا با مانتو تا سر زانو يا بعضي ها هم چادر رو وارد بازي ميكردند . تو دهه 60و اوايل 70 شلوار ماله زن حزب اللهي ها بود . اونم بهش ميگفتند : روپوش شلوار . يادش بخير با دو تا از بچه ها هميشه توي مدرسه، زنگهاي تفريح دم در مدرسه واي ميستاديم تا ببينيم كدوم يكي از مادر هاي دانش آموزها اين تريپي مياد تا ما يه شكم سير نگاهش كنيم . حتي باز يادم هست يه بار هم معلمون رو كه خانم … بود رو اينقدر سر كلاس بهش نگاه كرده بودم كه متوجه نيت پليدم شده بود . با اينكه كاملاً روپوش و شلوار داشت و مثله همه فرهنگي هاي اون دوره متعصب بود ، اما نميدونم چه كرمي بود كه من عاشق اون سينه پاش شده بودم . آخه ميشد از همون يه ذره اي كه شلوارش كنار ميرفت اون پاهاي خوشتراشش رو كه با يه جوراب نسبتاً نازك پوشونده بود ديد .

بعد از اون ماجرا ديگه هر وقت حرف ميزدم يا سوالي ازش ميكردم ، با عصبانيت و پرخاش جوابم و ميداد . دو روز بعدش هم سر يه چيز بيخودي كه اصلاً ربطي به من نداشت ، چنان
چكيده اي بهم زد كه نگو و نپرس .دوزاريم افتاده بود براي چي اين چوب و خورده بودم . ديگه هم جوراب نازك نپوشيد و رفت سراغ همون جورابهاي كلفت پارازين معروف . حتي سر زنگ ديني زماني كه من و چند تا از بچه ها فكر ميكرديم سر آموزش گرفتن وضو ميتونيم يه دل سير دست و پاهاي خانم … رو تماشا كنيم ، يه ضد حال مشتي خورديم ، چون يكي ديگه از بچه ها رو آورد رو ميز و آون انجام ميداد ؛ ما هم هي حرص ميخورديم !!! بچه بوديم ديگه ، با اون افكارهاي شاهكارانمون . خلاصه بگذريم . جوراب هاي مهناز اينقدر نازك بود كه ديگه روت نميشد بهش بگي جوراب . ساقهاش رو تا زير زانو ؛ مانتوش پوشونده بود ، اما ادامش و اين حرير بهشتي در خودش جا داده بود . جوري كه جذابتر و هوسي تر از زماني كه لخت بودند به نظر ميرسيد .نميدونم چرا هر چند متري كه ميرفتيم همش چشام بهشون بود و اصلاً نميتونستم ازشون چشم بردارم . اما يه بار كه در حال سير و سلوك بودم تا چشمهام رو برداشتم و نگام به نگاه مهناز گره خورد ؛ ديدم يه لبخند مرموزي زد و در حالي كه يه نگاه به پاهاش ميكرد گفت :چيزي شده ؟؟؟ سريع جواب دادم نه ، چه چيزي . با يه حركت چشم كه دلم و يه سفر بالاي ابرها برد يه كرشمه اي اومد و گفت : خيال كردم مدل اين جورابها رو هم از بچگي دوست داشتي ، شايدم رنگشون رو ؟؟؟؟!!! كفم برده بود . ياد سر صبحونه ديروز افتادم كه وقتي براي اينكه تابلو نكنم گفته بودم از رنگ اين يقه اسكي خوشم اومده . حالا مهناز براي اينكه بهم بفهمونه كه خر خودمم ؛ اين حرف رو زده بود . يكم سرخ شدم و چون تابلو بود كه چرا دارم پاهاش و با چشمام ميخورم ، براي ماست مالي كردن ماجرا گفتم : نه ، راستشو بخوايد داشتم فكر ميكردم شما زنها تو اين سرما چه جوري اين جورابهاي نازك رو ميپوشيد ، سردتون نميشه . يه لحظه تو چشام خيره موندو بعدش در حالي كه شيطنت رو ميشد تو اون چشاش خوند در جوابم گفت : ما كه با اين جورابهاي نازك سردمون ميشه ؛ اما دل هزار تا آدم ديگه رو گرمش ميكنيم ، آره جونم ، آره عزيز . با اين جملش فهميدم كه ما مردها رو داره ميگه . اما مطممئن بودم الان منظورش من بودم . در كه زدم كسي در و باز نكرد . كمي نگران شدم .پس كوشن اينها . نكنه جايي رفتند و ما هم رفتيم قاطي باقاليها . يه پنج دقيقه اي پشت در مونده بودم . دره آرايشگاه مهناز هم بسته بود . پشت در هم يه تابلوي با مزه رو شيشه نصب شده بود كه روش نوشته شده بود . » نيستم « كنار عكس خرسكي كه؛ مثلاً اين جمله را داشت ميگفت . ديگه مطمئن شدم كه كسي خونه نيست . با دماق سوختگي و دست از پا درازتر ، ناراحت به طرف سر كوچه حركت كردم . به خودم فحش ميدادم كه چرا بلند شدم اومدم . مثله اينكه اينها من و واقعاً ديگه اوسگول گير آوردند . تو خودم بودم و نفهميدم كه كي رسيده بودم وسط خيابون كه با صداي ترمزه يه ماشين به خودم اومدم . نگاه كه كردم ديدم ، اي واي من وسط خيابون چي كار ميكنم ، اين ماشين اينجا چرا وايستاده . اوه اوه … اين رانندش چرا اينقدر عصباني هست . تازه دوزاريم افتاد كه بله بي هوا وسط خيابونم . آقا چشمتون روزه بد نبينه . خدا نصيب هيچ آدمي نكنه يارو راننده با عصبانيت از پشت رل داد زد . اوهوي لندهور اين چه وضع راه رفتنه ، ميگه كوري ، نگاهي از سر مظلوميت بهش كردم و دستم و رو سينم گذاشتم و گفتم : آقا شرمنده ، ببخشيد . حواسم نبود . در همين حال زني كه كناره مرده نشسته بود شيششو داد پايين و با يه فرياد كه بيشتر به شيپور شروع جنگ واترلو ميمونست ، سرم داد زد كه : ايكبيري ؛ حواست كجاست ، الان اگه زده بوديم بهت كه هزار تا صاحب پيدا ميكردي . مرده شور اين شهر و ببره كه هر كي گاو و گوسفندهاشو ميفروشه ميپره پشت وانت ميگه ، تهرون …) »نقل قول« قابل توجه دوستان گرامي : اينجانب با اينكه در اين شهر به ظاهر پايتخت به دنيا آمدم اما هيچ علاقه اي به افتخار كردن به اون نميبينم . چون آلودگي و سر و صدا و ترافيك كه فخر فروشي نداره . دوم اينكه شهرهاي بزرگ را به خاطر امكاناتش بايد تحسين كرد ؛ كه قربونش برم اون هم يا بايد خانواده … باشي يا جيره خوار نظام . به نظرم همه جاي اين خاك كهن، اهورايي هست ؛ با تمامي تيره هايه نژادي ( نگاهي به زنه كردم و گفتم خانم من كه عذر خواستم ديگه چرا توهين ميكنيد . زنه كه معلوم بود از اون سليته ها هست با يه نگاه به شوهرش صحنه يه جنگ خونين رو طراحي كرد . مرده هم كه نگو ، انگار از صبح ماشين رو روشن كرده بود كه بياد تو خيابون به يكي گير بده ، از ماشين پياده شد . يا خوده حضرت ماموت !!! اين يارو ديگه كيه ؟؟!! اين قدش و هيكلش چرا اينجوري هست . مرده راحت قدش به 190 ميرسيد . وزنش هم تو مايه هايه 100 كيلو بود . يه لحظه گفتم براي يك بار هم كه شده بزار بشينم منطقي فكر كنم . حساب كردم قدش 190 هست من 177 ، وزنش هم 100،110 تا ميخورد ، من هم العان 67 كيلو . تازه اگه رو فرم هم ميومدم بيشتر از77 كيلو نميرسيدم . هر جور حساب ميكردم ديدم نه ، نه با منطق جور در مياد نه با شرع و دين و قانون و هنجار و روابط سازمان الملل و … … ديدم يارو داره مياد سمت من و الانه كه يا عضو تيم كشتي جانبازان بشم يا اينكه شهيد بشم و همين خيابون رو به اسمم كنند . يارو ديگه بهم رسيده بود و دستاش و رو يقه كاپشنم حس ميكردم . كاري ازم بر نميومد . با اين هيكلي كه من از اون ميديدم ، به پاهاش كه هيچي ، زير يه خم رو ولش ؛ رو پل و نردبون هم نمي تونستم ببرمش . شده بودم مثل اسماعيل توي دستهاي ابراهيم ، آماده براي قرباني شدند . يارو يقه من و گرفته بود و با خشم ميگفت چي ميگفتي جوجه ؛ ها چي ميگفتي !!! تو اون گير و دار يهو يه صداي آشنايي به گوشم رسيد . اون طرف جوب رو كه نگاه كردم ديدم بله خودش هست . با اون دست راستش كه به سمت ما دراز شده بود داد ميزد : مرتيكه چي كارش داري ، خجالت نميكشي . يارو برگشت يه نگاهي كرد و يه نگاهي دوباره به من انداخت . بعد دوباره روش و اون ور كرد و گفت . خجالت بكش خانم . كي با تو بود .من با اين فسقلي كار دارم .نكنه وكيل وصيش هستي .
مهناز كه تا حالا اون طرف جوب بود خودش رو كنار ما رسوند و گفت : ميگه نميگم يقشو ول كن . ديد يارو خيالش نيست .يهو يه دادي زد كه فكر كنم من و يارو با هم شلوارامون رو خراب كرديم . } ولش كن مرتيكه ديوس{ يارو دستاش شل شد و يقه ما رو ول كرد . سريع كمي خودم و ازش جدا كردم و به مهناز نگاه كردم . مهناز گفت چي شده . منم سريع ماجرا رو گفتم . مهناز يارو رو يه نگاهي كرد و گفت : خجالت نميكشي ، اين همه شر به پا كردي . بدم همينجا بچه ها از تير آويزونت كنند . يارو گفت : برو خانم . ما با زن دهن به دهن نميشيم ،برو يه جا ديگه خدا روزيت رو بده . تو همين حين در ماشين باز شد و زن يارو اومد پايين و گفت :زنيكه لاشي چي داري واسه خودت ميگي . مهناز كه تقريباً كنار ماشين بود به محض اينكه زنه تو ديدش اومد گفت : به من ميگي لاشي و حرفش تموم نشده همچين يه كف گرگي گذاشت تو سينه زنه كه فكر كنم اگه سينش نتركيدش ، حتماً پنچل شدش . زنه گيج و مات يه تلو تلويي خورد و پرت شد طرف عقب رو صندلي شوفر .كله بيچاره جوري خورده بود رو سقف ماشين كه نگو . مهناز هم امونش نداد و شرو ع كرد ، فن چنگ و مشت و اجرا كردن . همينجوري ميزد و به زنه ميگفت : زنيكه جنده پتياره به من ميگي لاشي ؛ شوهر خراب . اين آخري رو اولين باري بود كه ميشنيدم . مرده كه هاج و واج مونده بود اومد كه بره سمت مهناز كه اون و بزنه . مهناز كه حالا تقريباً روسريش از سرش افتاده بود متوجه شده و با يه حالت خيلي عصباني گفت اگه جلو بياي دهنت رو سرويس ميكنم . سوزن مينداختي پايين نمييومد . اما يارو باز رفت به سمتش .من و ميبيني . با خودم گفتم چي كار كنم . اگه برم جلو شلوار كه هيچي ، ميزنه شورتمم در مياره . اگه هم نرم ضايع هست . فردا چه جوري تو چشمهاي سامان و مهناز نگاه كنم . نميگن دعوا به خاطر تو بود بعدش آقا خياليش هم نبود . يه لحظه تصميمم رو گرفتم ، جراتم رو جمع كردم و هر چي از كشتي ياد گرفته بودم يه جا متمركز كردم .يارو دستش رو بالا برده بود كه رو صورت مهناز پايين بياره كه از پشت بهش چسبيدم . جنگي دستام رو دور كمرش قلاب كردم و دو تا پنجه هام و سفت به هم گره كردم . اينقدر گنده بود كه كاملاً به هم چسبيده بوديم و من نميتونستم هيچ رقمه صورتش رو ببينم . يارو كه انتظار اين حركت رو نداشت يه تكوني به خودش داد ، اما فايدهاي نداشت . ديدم كه با دستاش يهو فشار زيادي به انگشتام داره وارد ميكنه تا اونا رو باز كنه . درد زيادي رو تحمل ميكردم . مخصوصاً كه هر وقت ميچرخيد من هم پاهام ميرفت بالا و مثل دم دورش ميچرخيدم . ديدم اگه همينجور ادامه بده دستام رو باز ميكنه . فكري كردم و در يه لحظه مناسب پايين تنمو كمي ازش فاصله دادم و بعد يه تمركز ،،،، تو يه لحظه يه فشار مختصر با سينه به جلو دادمش . اون هم كه متوجه شده بود يه خوابي براش دارم به خيال خودش كه كم نياره با تمام زوري كه داشت به جهت مخالف يعني سمت من خودش و هل داد . فنم گرفته بود . سريع پاي راستم رو تكيه گاه كردم جلوي پاش و با تمام زوري كه داشتم به سمت خودم كشوندمش . زور من بعلاوه زور خودش با هم جمع شد و به كمك گير پام به شدت خورد زمين . تلوپي صداش پيچيد تو گوشم . گفتم تركيد بچه مردم . خودم هم مونده بودم كه من اينو زدم زمين ؟؟؟؟ ديدم يارو يه تكوني خورد و گيج گيج داره من و نگاه ميكنه . اي واي دهنم سرويسه . يا بايد فرار كنم يا اينكه وايسم . از پيشنهاد دومي خيلي بدم ميومد اما مهناز رو چي كار ميكردم. ديدم يارو انگار ميخواد بلند شه . هيچ راه حل ديپلماتيكي هم تو اون لحظه با اين فته پايه كناري كه من بهش زده بودم باقي نمونده بود . بايد اصل اول دعوا رو اجرا ميكردم . يه نگاهي به مهناز كردم و ديدم اون كارش و به نحو احسنت انجام داده زنه مثل يتيمها شده بود با صورت چنگ خورده و قرمز . يه نگاهي بهش كردم و با يه شيرجه چمني رفتم توي آغوش يارو .بدبخت تا اومد ببينه چي شده با تمام زوري كه داشتم يه كله اومدم تو صورت يارو . حواسم بود كه تو بينيش نزنم تا بعداً برام دردسر نشه . ) قابل توجه آقايون( اينو كه زدم خودم هم گيج شدم . يارو رو كه نگاه كردم ديدم داره هفت هشت ميزنه .با اينكه خودم منگ بودم روش افتادم و با تمام وجود با مشتام افتادم به جون سر و صورتش . حالا بزن كي نزن . اما ميگن در هميشه روي يه پاشنه نميچرخه هين جاست . يارو كه كمي آش و لاش شده بود يه تكوني خورد و من بيچاره از عرش به فرش رسيدم . فرش كه چه عرض كنم به آسفالت خيابون رسيدم . يارو همچين زد تو صورتم كه فكر كنم جاي چشم و پيشونيم عوض شد . بعدش هم وزن يه دايناسور رو رو خودم حس ميكردم . حالا بخور كي نخور ؛ مشت و چك بود كه نثارم ميشد . كم كم آماده وداع با زندگي بودم كه ديدم يكي اومد خورد به يارو . اونم كمي از روم پرت شد اون ور .يه پسر هم سن وسال خودم بود كه افتاده بود به جون يارو . ديدم دو نفر هستند . يارو رو گرفتند ميگن بي همه چيز اينجا واسه چي گرد و خاك ميكني . هم هيكل خودت و گير بيار ببين چي كارت ميكنه . بعد اون يكي مرده كه تقريباً هم هيكل يارو بود با يه كف گرگي خوابوندش كف خيابون . يه كله تو صورتش اومد و در حالي كه يقه پيرهنش و گرفته بود گفت :لگنت و جمع ميكني و ميري يا همينجا با ماشين آتيشت ميزنم . اين محل جاي آرتيس بازي نيست . يارو هم به علامت تسليم دستاش و بالا برد . بلند شد و دو تا پا داشت دو تا هم وام گرفت و ماشين رو روشن كرد و در رفت . اون دو تا مردي كه به دادم رسيده بودند لباساشون رو يه تكوني دادند و پيش من و مهناز اومدند . مهناز گفت : دستتون درد نكنه ،خوب حقش و كف دستش گذاشتيد . چيزيتون كه نشد . جوونتره كه اسمش بهرام بود گفت : نه بابا ، عددي نبود . هر كي راه افتاده تو خيابون لات بازي در مياره . گوش اينها رو بايد كشيد . اون يكي كه 30 سالي بهش ميخورد گفت : خانم جهاني)مستعار( شما كه چيزيتون نشد . مهناز گفت نه و بعد رو كرد به من و گفت وحيد جان شما حالت خوبه . جاييت چيزي نشده . من كه از بس يارو گنده بود زيرش له شده بودم و آش و لاش بودم به زور گفتم : نه ، فكر نكنم كه چيزيم باشه . جمعيت كم كم متفرق ميشد و خيابون خلوت . مهناز و من از بهرام و پيمان تشكر كرديم . پيمان در حالي كه باهام دست ميداد گفت : اما عجب كله اي بهش زدي ها !!! خنديدم و گفتم : كم هم ازش نخوردم و به گوشه صورتم كه كبود شده بود اشاره كردم . همه زديم زير خنده . بهرام به مهناز گفت : ما در خدمت هستيم ، امري باشه ، راستي سامان كو ؟؟؟ مهناز گفت خونه هست ، اينجا بود قيامت ميشد . بهرام گفت : سلام ما رو برسونيد ، بگيد آقاي تيمسار يه سر هم به ما بزنه . اين و گفتند و رفتند . من و مهناز هم به سمت خونه راه افتاديم . مهناز در حالي كه نگران من بود همش ميگفت مواظب باش ، طوريت كه نيست . اگه نميتوني راه بياي دستت و بده من . گفتم نه حالم خوبه . اومدم در خونه در زدم كسي درو باز نكرد ، منم داشتم برميگشتم كه اين اتفاق افتاد . مهناز با تعجب نگاهم كرد و گفت من رفته بودم خريد . مگه سامان خونه نبود . گفتم نميدونم .در و كه باز نكرد . از تيپ مهناز خيلي حال كردم . همون تيپهايي كه از بچگي دوستشون داشتم . يه روسري آبي سرش كرده بود كه قشنگي صورتش رو دو چندان ميكرد . لباش با اون رژ سرخ، عجيب با آبي روسريش توازن ايجاد كرده بود و تو چشم ميزد . مانتوي كرم رنگش به مدل اون وقتها نه گشاد بود نه تنگ . يه كاپشن سفيد ورزشي هم روش پوشيده بود كه خيلي به رنگ كرم مانتو ميومد . اما چيزي كه من كشته و مردش بودم اون پايين پايين ها بود . نميدونم اين چه حسي بود كه من داشتم .از بچگي باهام بود . حتي اون وقتها كه كسي اصلاً فكرش رو هم نميكرد كه دست چپ و راستم رو از هم تشخيص بدم ، من به اين موضوع توجه خاصي ميكردم . حتي تا چند سال پيش خيال ميكردم اين يه مريضي هست كه من فقط دچارش هستم . اما بعداً فهميدم نه بابا ، ما ته صف هستيم ، خيلي ها اينجوري حال ميكنند . پاهاي مهناز رو ميگم . با اون جوراب نازك مشكي كه تو اون سالها آخرين سالهاي مد بودنش رو تجربه ميكرد . زنها ، اونايي كه زياد از حجاب دل خوشي نداشتند به ضد حزب اللهي ها تا اونجايي كه ميتونستند جورابهاي نازك ميپوشيدند ، اونم بدون شلوار ؛ يا با مانتو تا سر زانو يا بعضي ها هم چادر رو وارد بازي ميكردند . تو دهه 60و اوايل 70 شلوار ماله زن حزب اللهي ها بود . اونم بهش ميگفتند : روپوش شلوار .

يادش بخير با دو تا از بچه ها هميشه توي مدرسه، زنگهاي تفريح دم در مدرسه واي ميستاديم تا ببينيم كدوم يكي از مادر هاي دانش آموزها اين تريپي مياد تا ما يه شكم سير نگاهش كنيم . حتي باز يادم هست يه بار هم معلمون رو كه خانم … بود رو اينقدر سر كلاس بهش نگاه كرده بودم كه متوجه نيت پليدم شده بود . با اينكه كاملاً روپوش و شلوار داشت و مثله همه فرهنگي هاي اون دوره متعصب بود ، اما نميدونم چه كرمي بود كه من عاشق اون سينه پاش شده بودم . آخه ميشد از همون يه ذره اي كه شلوارش كنار ميرفت اون پاهاي خوشتراشش رو كه با يه جوراب نسبتاً نازك پوشونده بود ديد . بعد از اون ماجرا ديگه هر وقت حرف ميزدم يا سوالي ازش ميكردم ، با عصبانيت و پرخاش جوابم و ميداد . دو روز بعدش هم سر يه چيز بيخودي كه اصلاً ربطي به من نداشت ، چنان چكيده اي بهم زد كه نگو و نپرس .دوزاريم افتاده بود براي چي اين چوب و خورده بودم . ديگه هم جوراب نازك نپوشيد و رفت سراغ همون جورابهاي كلفت پارازين معروف . حتي سر زنگ ديني زماني كه من و چند تا از بچه ها فكر ميكرديم سر آموزش گرفتن وضو ميتونيم يه دل سير دست و پاهاي خانم … رو تماشا كنيم ، يه ضد حال مشتي خورديم ، چون يكي ديگه از بچه ها رو آورد رو ميز و آون انجام ميداد ؛ ما هم هي حرص ميخورديم !!! بچه بوديم ديگه ، با اون افكارهاي شاهكارانمون . خلاصه بگذريم . جوراب هاي مهناز اينقدر نازك بود كه ديگه روت نميشد بهش بگي جوراب . ساقهاش رو تا زير زانو ؛ مانتوش پوشونده بود ، اما ادامش و اين حرير بهشتي در خودش جا داده بود . جوري كه جذابتر و هوسي تر از زماني كه لخت بودند به نظر ميرسيد .نميدونم چرا هر چند متري كه ميرفتيم همش چشام بهشون بود و اصلاً نميتونستم ازشون چشم بردارم . اما يه بار كه در حال سير و سلوك بودم تا چشمهام رو برداشتم و نگام به نگاه مهناز گره خورد ؛ ديدم يه لبخند مرموزي زد و در حالي كه يه نگاه به پاهاش ميكرد گفت :چيزي شده ؟؟؟ سريع جواب دادم نه ، چه چيزي . با يه حركت چشم كه دلم و يه سفر بالاي ابرها برد يه كرشمه اي اومد و گفت : خيال كردم مدل اين جورابها رو هم از بچگي دوست داشتي ، شايدم رنگشون رو ؟؟؟؟!!! كفم برده بود . ياد سر صبحونه ديروز افتادم كه وقتي براي اينكه تابلو نكنم گفته بودم از رنگ اين يقه اسكي خوشم اومده . حالا مهناز براي اينكه بهم بفهمونه كه خر خودمم ؛ اين حرف رو زده بود . يكم سرخ شدم و چون تابلو بود كه چرا دارم پاهاش و با چشمام ميخورم ، براي ماست مالي كردن ماجرا گفتم : نه ، راستشو بخوايد داشتم فكر ميكردم شما زنها تو اين سرما چه جوري اين جورابهاي نازك رو ميپوشيد ، سردتون نميشه . يه لحظه تو چشام خيره موندو بعدش در حالي كه شيطنت رو ميشد تو اون چشاش خوند در جوابم گفت : ما كه با اين جورابهاي نازك سردمون ميشه ؛ اما دل هزار تا آدم ديگه رو گرمش ميكنيم ، آره جونم ، آره عزيز . با اين جملش فهميدم كه ما مردها رو داره ميگه . اما مطممئن بودم الان منظورش من بودم . رسيديم در خونه .مهناز در زد اما كسي در و باز نكرد . كليد و انداخت تو و در و باز كرد . منم به
دنبالش رفتم تو . سامان ، سامان كجايي . اينها رو ميگفت و به سمت آشپزخونه ميرفت . منم دنبالش رفتم تا خريد ها رو بزارم تو آشپزخونه . مهناز اومد بيرون و رفت سمت اطاق سامان . منم اومدم تو پذيرايي تا رو كاناپه بشينم . جايي كه نشسته بودم كاملاً مشرف به اتاق بود . داشتم سر و وضعم و نگاه ميكردم كه به چه روزي افتاده بود . مهناز همونجور كه تو اطاق ميرفت سامان رو صدا ميزد . در اطاق كه باز شد ، ديدم سامان خان رو تختش گرفته تخت لالا كرده . مهناز رفت بالا سرشو پتو رو از رو سرش كشيد كنار و گفت : پاشو ببينم تنبل خان ، هنوز خوابي ، اين بيچاره از صبح تا حالا اومده اينجا ، يه ساعت پشت در مونده ، اون وقت تو هنوز خوابي . سامان عوضي انگار نه انگار كه داشتن صداش ميكردند ، ككش هم نگزيد . تو همون حالت نيمه بيداري يه غر غري كرد و از دوباره پتو رو رو خودش كشيد . مهناز هم كه حالا كاپشنش رو در آورده بود در حالي كه رو سريش رو از سرش بر ميداشت يه نگاهي ازاون دور به من كرد و گفت : اصلاً انگار نه انگار كه با حضرت آقا داشتم حرف ميزدم . يه لبخندي بهش زدم و با دست بهش نشون دادم كه : ولش كن . مهناز در حالي كه سرش و تكون ميداد شروع كرد به باز كردن دكمه هاي مانتوش ، اما هنوز دومي رو باز نكرده بود كه به اون سمت اطاق كه من ازش ديدي نداشتم رفت . سامان رو نگاه ميكردم كه راحت و بي دقدقه گرفته بود خوابيده بود . ما رو باش ، چقدر خريم كه اومديم كجا حمالي بسوزه پدر اين شهوت . داشتم سامان رو نگاه ميكردم كه يك مرتبه مهناز ديدم رو كور كرد و از اون طرف اطاق اومد اين طرفي كه من ديد داشتم و رفت به طرف يه چوب رختي كه بالاي تخت سامان ، كنار ديوار آويزون بود . ووواي . چي ميديدم . يعني اين مهناز بود . چشام چهار تا شده بود . باورم نميشد كه خودش باشه . اما خودش بود . يه تاپ حلقه اي مشكي پوشيده بود با همون دامن مشكي كه از زير مانتوش معلوم بود . تاپش اينقدر باز بود كه به راحتي ميشد از پشت، كناره هاي زير بقل و قسمت زيادي از شونه ها و بالا كمرش رو ديد . اين ديگه چي بود . نميپوشيد سنگينتر بود . رنگ مشكي تاپش با اون رنگ سفيد تنش بد جور حالم رو خراب ميكرد . يعني حواسش به من نيست . يادش رفته من اينجا نشستم و احتمال داره ببينمش . چشام ازش تكون نميخورد . مهناز از آويز لباس يه بلوز برداشت و بعدش دوباره رو كرد به سامان و گفت :پاشو ديگه ،شورشو در آوردي . اين و گفت و به سمت بيرون راه افتاد . يه لحظه تو دلم بهش گفتم : آههههاي كجا داري مياي با اين وضعيت . مثل اينكه ما اينجا نشستيما !!! مردي گفتن زني گفتند .!!! اما انگار نه انگار . ما رو به يه طرفش هم حساب نكرد . دم چارچوب كه رسيد چشامون تو چشم همديگه افتاد . من كه تابلوي تابلو لبو شده بودم . مهناز هم بعد از اين همه سال شب جمعه معلوم بود كه متوجه شده بود دليلش نوع لباسش هست . اما انگار مرض داشت . خوشش ميومد كرم بريزه و منو عذاب بده . از خجالت من انگار لذت ميبرد . شروع كرد مثلاً دنبال سر و ته بلوز رو گشتن . اما اونم تابلو بود كه داره نقش بازي ميكنه . حالا خيلي راحت ميتونستم از نماي جلو هم براندازش كنم . با ديدن بالا تنش تمام تنم به رعشه افتاد . ديگه حتي نميتونستم وحيدك رو هم كنترل كنم . تاپ مهناز به قدري باز بود كه راحت خط سينش رو ميتونستي ببيني . خط سينه چيه ؛ بالاي سينش كاملاً معلوم بود .كفم بريده بود . يعني به اينا ميگن سينه . واي خدا جون قبر من كو ،ميخوام بميرم . درشت و گرد . تو پر توپر ، انگار بادشون كرده باشي . دو تا چيز بد جوري نعشه ترم ميكرد . يكي بند كرست قرمز مهناز كه از كناره هايه تاپ ، رو شونش آويزون بود ، يكي هم آون زنجير گردنبندش كه همش بين دو تا سينه هاش وول ميخورد . ديگه نميتونستم تحمل كنم . يه نگاه به مهناز كردم ديدم با بلوزه هنوز مشغوله . تو يه لحظه دستم و بردم سمت خشتكم تا جاي وحيدك فلك زده رو عوض كنم . جاش و عوض كردم و سريع پاهام رو انداختم رو هم و مهناز و نگاه كردم . اي ووواي .چي ميديدم . مهناز ذل زده بود تو چشام . يه لبخند محسور كننده اي رو لباش بود . مثل روز روشن بود كه متوجه شق كردنم و سعي من در مخفي كردنش شده بود . انگار از قصد با بلوزش داشت ور ميرفت تا من اين سوتي رو بدم و مچم رو بگيره . جوري كه من متوجه بشم يه پوزخندي زد و كمي سرش رو تكون داد و دوباره همون لبخند مرموز رو لباش نقش بست . بعش انگار كه ديگه سر و ته بلوز رو پيدا كرده باشه اون و برد سمت سرش تا بپوشتش . با بالا رفتن دستاش و ديدن اون زيره بقل هاش ديگه هنگ كرده بودم . مهناز بلوز رو پوشيد و موهاش رو مرتب كرد .من مونده بودم چه اصراري هست كه اون بلوز تنگ رو تنش كنه . آخه سينه هاش داشت بلوز رو جرش ميداد ؛ اما خانم اين چيزها حاليش نبود . عزمش رو جذب كرده بود كه اين دو تا چشم منو از كاسه در بياره . مهناز به سمت آشپزخونه حركت كرد و دم در وايستاد . رو شو برگردوند به سمت منو بعد در حالي كه به پاهاش نگاه ميكرد گفت : ديگه خونه رسيديم ، گرمه اينجا . اينام ديگه لازمشون نيست . اين و گفت و در حالي كه ميخنديد همون ايستاده پاي راستش و بالا آورد و كجش كرد و دست كرد بالاي جورابش و درش آورد . اما جوري اين كارو كرد كه دامنش كمي بالا بره . منو ميبيني داشتم مات مات نگاه ميكردم .راحت يه وجب بالاي زانوش رو ميتونستي ببيني . گوشتيه گوشتي . براق و سفيد . از شرم سرم رو پايين انداختم . با صداي مهناز كه ميپرسيد صبحونه خوردي ، ناچار شدم دوباره نگاهش كنم . معلوم بود كه ميخواد سرم و بالا بگيرم و نگاهش كنم . تا اومدم جواب بدم ديدم اون يكي پاش و رو هم به سمت زانو بالا آورد و اين دفعه چون زانوش به طرف شكمش خم شده بود مقدار زيادتري از اون يكي رونش رو ميتونستم ببينم . نتونستم چيزي بگم و حرفم رو خوردم . مهناز كه داشت سر مستانه من و نگاه ميكرد و با اون چشمهاش بهم ميفهموند كه مثل يه جوجه تو مشتاشم . گفت پاش و بيا يه چيزي بخوريم . گفتم :ممنون صبح زود خوردم . گفت مطمئني كه نميخوري . اينو با يه لحن حشري گفت . درمونده نگاهش كردم و گفتم .آره مرسي . اخم شيريني كرد و گفت پس اينها رو بزار كنار كاناپه و جوراب هاشو كه گوله كرد بود پرتاب كرد سمتم . جوراب هاش خورد تو صورتم و افتاد كنار پام . قاه قاه زد زير خنده و رفت سمت سماور و از ديدم خارج شد . جورابهاش و از رو زمين برداشتم و نگاه كردم . چقدر لطيف بود . يه نگاه سمت مهناز كردم ، ديدم نميشه ديدش . يه نگاه به سامان كه تو اطاق تمركيده بود كردم ، ديدم هنوز تو خواب پادشاه پنجم هست و نرسيده به خواب پادشاه هفتم . مطمئن شدم كسي نيست كه مچم رو بگيره . جوراب ها رو بردم سمت بينيم و با تمام وجودم بو كردمشون . مست مست همچون قاصدكي در باد ، رهاي رها . شهوت بد جوري بهم تسلط پيدا كرده بود . حركت هاي مهناز ديوونم كرده بود .دلم ميخواست همين الان برم و خودم و بهش برسونم و بگم ، كشتي من و با اين عشوه گري هات ،چي ميخواي از جونم . اين موز و ميخواي ،خوب بفرما همش ماله تو داشتم به جنون ميرسيدم .عزمم رو جذم كردم تا يه كاري بتونم بكنم .بد جور ميخواستمش .به خودم گفتم : هر چه بادا ،باد تو حال خودم بودم كه ديدم حضرت آقا از خواب بيدار شدند و بيرون اومدند . تا منو ديد گفت : تو كار زندگي نداري اول سر صبح اينجا پلاسي . نگاهي بهش كردم و گفتم : همين الان يه نفر و خوابوندما ، يه كاري نكن تو رو هم خوابت كنما . با يه خفه بابا ، رفتش سمت دستشويي . پنج دقيقه بعد اومد بيرون . يه دستي بهم داد و انگار تازه متوجه كبودي رو صورتم شده باشه گفت .اوه اوه اوه . امسال قرار بود پياز بكاري ، دادي كي برات بادمجون كاشته . زد زير خنده و رفت نشست كنار مهناز تا چيز كوفت كنه . بلند شدم و رفتم كنار اپن آشپزخونه . با حرص نگاهش ميكردم . گفتم :اگه جنابعالي يكم درجه اون خوابتون رو كم ميفرموديد ، الان اين جوري نميشدم . بعدش هم از سير تا بادمجون ماجرا رو براش تعريف كردم . وقتي ماجرا رو شنيد چنان داغ كرده بود كه نگو ، كم مونده بود بيفته تو خيابونها دنبال يارو . رو كردم و بهش گفتم : حالا شما كوتاه بيا .اون يارو كه رفته . منم كه چيزيم نشده ، بي خيال . اما بزغاله در جواب بهم گفت : كي نگران تو هست ، من به خاطر مهناز مامي جوش ميزنم . برو گلابي .!!! ديديد آدم وقتي ضايع ميشه، ميره صندوق مهر رضا وام ميگيره . منم تو اون لحظه همونجوري شده بودم . يه نگاه به سامان كردم و يه نگاه به مهناز . اما با حركت مهناز منفجر شدم . دستمال سفره رو برداشته بود و از دو طرفش گرفته بود و به حالت )با پوزش. خوايه مالي( داشت رو قوري مالشش ميداد . تا سامان هم نگاهش ميكرد ،سريع كارشو قطع ميكرد . يكي ، دو باري اين حركت تكرار شد . سامان هم شاكي رو به مهناز كرد و گفت : ما رو باش واسه كي دل ميسوزونيم . نخير ما نون بازومون رو ميخوريم ، نياز به دستمال پسمال نداريم . من و مهناز مرده بوديم از خنده . واقعاً از كارهاي مهناز در عجب بودم . نه مثل نيم ساعت پيش كه داشت تو خيابون ، نفس كش ميطلبيد و نه به العانش كه دلقك بازيش گل كرده بود . كلاً يه جوري بود شيرين و تو دل برو . حتي تلخيش هم خواستني بود . اما چيزي كه من و به فكر فرو برد ، اين حركت مهناز بود . حالا من كه ميدونستم كرمش گرفته تا من و بچزونه ، اما جلوي سامان در حضور من چجوري روش شده بود كه خوايه مالي رو با اون حركت عنوان كنه . از من كه هيچ ، يعني از سامان هم خجالت نميكشيد . يا اينكه براشون اين چيزها عادي بود ، يا اينكه يه چيزهايي بود كه من ازش سر در نمياوردم !!!؟؟؟ صبحونه كه تمام شد من رفتم لباسهام رو عوض كنم. چون لباسهام رنگي ميشد براي همين هم يه بلوز و شلوار كهنه از سامان گرفتم كه اونا رو بپوشم . تو اطاق بودم و لباسهام رو در آورده بودم . شلوار كهنه سامان رو پوشيدم . يهو در اطاق باز شد . دلم هوري ريخت پايين .گفتم مهنازه كه اومده تو . اما با ديدن سامان خيالم راحت شد ) هنوز هم رگه هايي از شرم تو خودم حس ميكردم ، خجالت ميكشيدم كه مهناز بالا تنه لختم رو ببينه ( ديدم سامان اومد تو و لباس هاش رو عوض كرد و لباش كهنه ها رو پوشيد . داشتم بلوز رو تنم ميكردم كه يه درد شديدي رو از تماس بلوز با كمرم احساس كردم . آخي گفتم و رو به سامان كردم و گفتم : سامان ببين اين كمر من چش شده . من كه نميتونم ببينم . سامان پشتم و نگاه كرد و بعد يهو گفت : يا خدا چي كار كردي با خودت . پشتت كبود كبوده . يكم هم ساييده شده و پوستش كنده شده . يه نگاه به لباسهام كردم ديدم آره پشت زير پوشم هم كمي خوني شده . كاپشنم هم بد جور ساييده شده بود . اي به خشكي شانس . اينم از كاسبي شب عيد . سامان همونجور كه من و نگاه ميكرد به طرف در اطاق رفت و گفت : صبر كن برم يه چيزي بيارم زخمتو پاكش كنم و از اطاق خارج شد . دلم بيشتر به حال كاپشنم ميسو خت تا كمرم . داشتم خودم و برانداز ميكردم كه يهو مهناز وارد اطاق شد . منو ميگي . مردم از خجالت ، شده بودم مثل اين زنهايي كه دارند دنبال يه چيزي ميگردند تا خودشون رو جلوي نامحرم بپوشونند . نميدونستم با دو تا دستام كجاي بدنم رو ميتونستم بپوشونم . مهناز كه متوجه هول شدن و خجالت من ، بابت حضورش در اطاق شده بود ، بدون اينكه عكس العمل بخصوصي از خودش نشون بده ، ريلكس جلو اومد و يه نگاه به من كرد و گفت :كجات زخمي شده ، سامان چي ميگه . در حالي كه سعي ميكردم با بوليز تنم رو بپوشونم گفتم :هيچي ، چيزي نشده كه . مهناز در حالي كه دورم ميچرخيد و با چشماش براندازم ميكرد ، گوشه بوليز و گرفت و اونو كنار انداخت . جاي زخم رو پيدا كرده بود . يه نگاه به من كرد و گفت : به اين ميگي چيزي نشده ، اندازه يه كف دست خوني و ساييده شده . بعد يهو دستش رو گذاشت رو زخم . دادم رفت هوا . مثل اينكه وقتي رو زمين افتاده بودم با فشار وزن يارو اينجوري شده بود . تا الان هم كه نفهميده بودم به خاطر گرميش بود و تازه دردش شروع شده بود . مهناز كه از داد من يكه خورده بود گفت : كه چيزي نشده ، ها ، اگه چيزي ميشد چكار ميكردي؟؟ اينم نتيچه پهلون بازي . بعد با صداي بلند داد زد سامان جعبه كمكها چي شد ؛ رفتي مردي .؟؟!! نگاه هاي مهناز رو ، رو تنم ميتونستم به خوبي احساس كنم . يه نگاه ريز بهش انداختم ديدم داره با چشماش حسابي هيكلم رو برانداز ميكنه . نگاه هاي خريدارانش بد جور حس شهوت رو تو وجودم شعله ور ميكرد . اونم متوجه شده بود كه من متوجه نوع نگاه هاش شدم ، اما بي پروا، مثل يه آدم حريص داشت به چشم چرونيش ادامه ميداد . با اومدن سامان هر دومون به خودمون اومديم . سامان يه جعبه سفيد دستش بود كه معلوم بود براي كمكهاي اوليه هست . مهناز رو به من كرد و گفت بخواب رو تخت . داشتم همينجور اون و سامان رو نگاه ميكردم . با صداي دوباره مهناز كه كمي بلندتر بود به خودم اومدم كه گفت :ميگه نشنيدي چي گفتم ، به شكم بخواب رو تخت . فهميدم كه ميخواد خودش زخم رو پانسمان كنه . رو كردم و بهش گفتم : مهناز خانم شما چرا زحمت ميكشيد ، چيزي كه نشده ، سامان برام زحمتشو ميكشه . با حالت تمسخر يه نگاهي بهم كرد و گفت : آره جونم ميدونم چيزي نيست ، فقط اگه دست به زخمت بزنم دادت سر كوچه ميرسه . بعد در حالي كه يه نگاه به سامان ميكرد گفت : اين ببو اگه انگشتش خون بياد نميتونه يه چسب زخم بهش بزنه ، حالا ميخواد زخم تو رو پانسمانش كنه . اين و بگو فقط بگيره بخوابه ، دنيا رو ازش بگير ، اين لاحاف و تشك رو ازش نگير . سامان كه بد جور شاكي شده بود رو كرد و گفت : به من چه ، اين بي عرضه كتك خورده ، زخم زبونش رو ما ميخوريم ، اگه من اونجا بودم … مهناز نذاشت حرف سامان تموم بشه و گفت : اگه تو بودي چي ، مثلا چه غلطي ميكردي. يارو همچين در كونت ميزد كه تا شابدوالعظيم يلنگي بدويي و همونجا خاكت ميكرد . بعد هم زد زير خنده .از اين حرفش هم خندم گرفته بود و هم تعجب كرده بودم . اين مهناز واقعاً دهنش چاك نداشت . هر چي ميخواست ميگفت . مرتيكه ديوس ، جنده پتياره ، شوهر خراب ، دهن سرويس . سرش چپه ، اينم آخريش كه گفت» كون« . مهناز كه ديد سامان كلي با اين حرفش پكر شده يه دستي رو سر سامان كشيد و گفت : شوخي ميكنم ، ناراحت نشو ، جلوي بهرام اينها گفتم اگه سامانم اينجا بود يه قيامتي به پا ميكرد . بعد در حالي كه بازوي سامان رو ميگرفت گفت : پسر قويم زورش و براي كمك به مامانش نگه داشته ، آ قوربون پسرم برم . سامان كه از اين حرفها خر كيف شده بود نيشش تا بناگوش باز شد . مهناز كه ديد دل سامان رو دوباره به دست آورده گفت : اسباب هاي بنايي رو از خر پشتك مياره تا من اين رفيقش و پانسمان كنم . اباريك الله پسر . سامان كه تا گلو تو غرور رفته بود بادي به قب قب انداخت و رو به من كرد و گفت : جوجه ميگه نشنفتي ماميم چي گفت : بگير بخواب ديگه ؛ بينيم حال نداريم . اين و گفت و رهسپار شد به سمت خرپشتك . تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم . ديگه نميدونستم مقاومت كنم . رفتم روي تخت و به سينه دراز كشيدم . مهناز اومد كنار تخت و در جعبه رو باز كرد و ازش يه گاز برداشت و با يه پنس اونو گرفت و كنارم رو تخت نشست . بينمون يه چند سانتي فاصله وجود داشت . يهو ديدم دست چپ مهناز رو روي پشتم حس ميكنم . كف دستش رو قشنگ رو كمرم تكيه داده بود و با اون يكي دستش داشت زخم و از خون تميز ميكرد . از تماس دستش با بدنم خيلي خوشم ميومد . بعد گاز كثيف و از پنس خارج كرد و توي سطل كنار تخت انداخت . يه گاز ديگه برداشت و در الكل رو باز كرد و اونو خوب خيسش كرد . دادم رفت به آسمون ، يه جهشي از درد كردم كه اگه مهناز روي كمرم فشار نمياورد فكر كنم كه راحت ميرفتم توي سقف . برخورد الكل با زخم اشكم و در آورده بود . يه ناله اي كردم و گفتم آخ يوووواش ، سوختم . مهناز كه با جهش من و به خاطر كنترل من خودشو ديگه راحت بهم چسبونده بود گفت : آروم باش تموم شد . گرمي درد زخم كم كم جاش و به خنكي الكل ميداد . و من هم كمي آرامش رو تو خودم حس ميكردم . سامان كه يه كيسه سيمان رو از بالا آورده بود پايين و برده بود گذاشته بود تو حياط ؛ از همون پذيرايي داد زد ، چيه ؛ داد قهرمان ما در اومده ، حالت چطوره سوپرمن . اين و گفت و قهقه زنان به سمت خرپشتك رفت . مهناز با دست چپش و از كمرم برداشت و روي سرم گذاشت و در حالي كه موهام و نوازش ميكرد گفت : تو كه ميدوني اون شوخي ميكنه ، يه وقت به دل نگيريها . سرم و يكم به كنار كج كردم و با يه لبخند جوابش و دادم . دستش رو از موهام كشيد بيرونو گذاشت رو بازوم و گفت : اون قدر ها هم كه سامان ازت تعريف ميكرد هيكلت رو فرم نيستا . بعد در حالي كه شونمو يكمي فشار ميداد ادامه داد : نكنه زير آبي ميري ناقلا .؟؟؟!!! زير آبي . زير آبي ديگه چيه . ؟؟؟ نفهميدم منظورش چي بود اما فشاري كه به شونه هام ميداد باعث ميشد تمام خونم به يه طرف حركت كنه . آره درست حدس زديد ، به سمت قلبم نبود ، يه سره داشت ميرفت سمت اين كير فلك زده تا بتونه حجمش رو بيشتر كنه . مهناز بعد از 3 تا گازي كه حروم من كرد پماد زخمي رو آروم بهش ماليد و 2 تا گاز تميز رو روي زخمم گذاشت و با نوار خوب پانسمانش كرد . معلوم بود به اين كار خيلي وارده . تو اين فاصله سامان هم يه بار اومدو از دوباره رفته بود بالا .به محض اينكه كار مهناز تموم شد اومدم كه بلند بشم اما با فشار دست مهناز رو كمرم متوجه شدم كه نه ، مثله اينكه اين قصه سر دراز دارد . همون جور كه به سمت پايين دراز ميكشيدم .صورتم و به سمت مهناز كردم و با چشام علت اين كارش رو جستجو ميكردم . مهناز در حالي كه تو چشام نگاه دلكشي ميكرد گفت: پسر ، تو چه قدر هولي . شاش داري ميگه ، هي بلند ميشي . دور زخمت يكم خون مردگي داره ، بزار يكم برات بمالم ،دردش ساكت بشه . از حرفش بد جور خجالت كشيده بودم . همون جور كه سرم پايين بود گفتم : زحمتتون ميشه دست شما درد نكنه . اينو گفتم و سرم رو در بين دستهام مخفي كردم . انصافاً خوب ماساژ ميداد . كمي دور زخم درد داشتم ، اما مالش دستش به بدنم بد جور مو رو تو تنم سيخ ميكرد .با انگشتهاش پوستم رو ميگرفت و كمي بالا و پايين ميكرد . بعضي وقتها هم كف دستش بود كه روي تنم جولون ميداد . حس خيلي خوبيه زير دستهاي يه زن تنت مالونده بشه . با اينكه خودم تو اين كار حرفه اي بودم اما اون هم نشون ميداد كه چيزي براي گفتن داره . همونجور كه خوابيده بودم احساس ميكردم كه دايره حركت مهناز كم كم داره بيشتر ميشه . جوري كه ديگه هر جايي رو مالش ميداد جز ناحيه دور زخم . وقتي ستون مهره هام رو دونه دونه ،سانت به سانت ميماليد ، يه حالت خارش خوبي تو سمت قلب و زير تخمهام پديدار ميشد . به خصوص زماني كه به سمت مهره هاي پاييني پيش ميرفت . تو آسمونها سير ميكردم كه يه لحظه ديدم مهناز براي اينكه تمركز بيشتري رو سمت مخالف كمرم داشته باشه كمي از جاش تكون خورد و بهم نزديك شد . وووواي .گرماي شديدي رو از قسمت پهلوي پاش كه بهم چسبونده بود رو حس كردم .بخش زيادي از كنار رون وزانوش به دنده هاي كناري سمت راستم چسبيده بود . چقدر نرم بود .درشت و داغ .از چسبيده شدن پاهاش ناخداگاه يه تكوني خوردم و يكم به سمت مخالف پاهاش دفع شدم . اما باز اين دستهاي مهناز بود كه سريع ، بدون از دست دادن لحظه اي خيلي نرم و آرام من و همونجا ميخكوب كرد . با اينكه صورتش فاصله زيادي با كمرم داشت ،اما كم كم داشتم حرارت گرم نفسش رو رو كمرم حس ميكردم . جاي خالي دست راستش رو يه لحظه رو كمرم حس كردم .چشام بسته بود اما يهو صداي خفيف بو كشيدن رو شنيدم . دوباره دستش رو تنم جا خوش كرد و جدا شد و همون صداي آهسته بو كشيدن . اين حركت چند بار تكرار شد .با اينكه چشمهام كاملاً بين دو دستم بود و از لذتي كه ميبردم اونا رو بسته بودم ؛ميتونستم تشخيص بدم كه مهناز داره بوي تنم رو كه تو دستهاش پيچيده بود استشمام ميكنه . يه لحظه از خودم بدم اومد . فكر كردم كه خيلي بوي بدي ميدم كه اون اينجوري ميكنه . اما خب اگه بوي بدي ميدادم كه اين كار رو چند بار تكرار نميكرد . تو اون لحظه نميدونستم چرا اين كارو ميكرد ،اما هر چي بود داشت لذت خاصي ميبرد و اينو از نوع نفس زدنش ميشد خوب فهميد . از اين فكر رعشه خاصي تو تنم افتاد . از شدت هيجان گرمم شده بود .انگار كه داشتم گر ميگرفتم . چربي پوستم ، بعلاوه كمي عرق بدنم باعث شده بود كه مهناز خيلي راحتتر وبدون اصطحكاك به كارش ادامه بده و براي اينكه دستاش ليز نخورند محكمتر و به حالت فشار عمود كارش رو دنبال كنه . مهناز يهو دستش رو گذاشت رو بازوم و گفت :پسر تو چقدر پشمالويي ؟؟!!! از حرفش تعجب كردم و سرم رو بالا آوردم و ميخواستم چيزي بگم كه ديدم باز با دستش سرم رو به سمت پايين فشار داد و گفت :حرف نزن پشمالو ، بخواب. يه مرتبه درد زيادي رو ، رو بازوم حس كردم و دادم يهو بلند شدو آخ گفتم .خنده مهناز روميشنيدم كه داشت قاه قاه ميزد. زنيكه پر رو يكي از موهاي رو بازوم رو گرفته بود و از بيخ كنده بودش . فقط با حيرت نگاهش ميكردم. تو دلم ميگفتم :زنيكه يه كاره ،، يه چسب به ما زده ،عوضش نيم ساعته كه داره ما رو دستمالي ميكنه .نميزاره سرمون رو هم بالا بياريم ببينيم داره چي كار ميكنه . مهناز كه براي جلوگيري از خندش دستش رو جاوي لبش گرفته بود كم كم خندش كم رنگ شد و يه نگاه سرد و مشكوك جاش و گرفت .چند لحظه تو چشام نگاه كرد و بعد در حالي كه انگشتهاش و نگاه ميكرد يه نگاه سوز آوري به من كرد و اونا رو جلوي بيني خودش قرار داد . در حالي كه عمق نگاهش تا ته وجودم رو به هم ميريخت ، يه نفس عميق كشيد و به آرومي دستش و برداشت . مات مات ، مثل گنگها وا داده بودم . من و مهناز به كجا داشتيم ميرفتيم . تو همين دو روزه چقدر با هم راحت شده بوديم . بهتره بگم اون با من راحت بود . مثل يه اسير تو چنگهاش بودم . منتها اين بار اون پرنده زيباي داستان بود و من صياد در بند شده . نتونستم به نگاه كردن توي اون چشمهاي سياهش ادامه بدم .سرم رو از شرم پايين آوردم . دست مهناز رو دوباره تو تنم حس كردم و اين بار كمي لرزيدم . اما صداي سامان ما رو به خودش آورد كه از تو راهرو داد ميزد : اين ماله بنايي كو . مهناز هم با يه صداي بلند جواب داد : تو اون گوني سبزه كنار اون خرت و پرتاست. سكوتي مرگبار توي خونه حكمفرما شد . چند لحظه بدون حركت گذشت . به يكباره وزن رون مهناز رو با شدت بيشتري رو كناره هاي باستنم احساس كردم .شايد بهتره بگم كه رو باستنم سوار بود . به دنبالش اون انگشتهاي درشت اما كشيدش رو حلقه شده دور دستم ديدم . شروع شده بود، مهناز با دست چپش محكم و بي مهابا كمرم رو و با اون يكي بازوم رو مالش ميداد .كم كم جفت دستاش به بالا ميومد .اونا رو ، رو كتف و گردنم حس ميكردم . از شدت فشار پنجه هاش درد زيادي بهم وارد ميشد ،اما لذت بخش بود . تو اين دنيا نبودم دلم ميخواست مهناز همه جام و مالش بده . از فشار هاش داشت خوشم ميومد . نفسهاي من هم مثل اون به شماره افتاده بود .يكي در ميون تو گوشمون ميپيچيد . آلتم روي تشك بود و من داشتم فشار هاي مهناز و با فشار دادن اون به تشك جبران ميكردم .چون تشك نرم بود يه حالت خلسه اي بهم دست ميداد . چشمهام سنگين شده بود . مهناز كه نفسهاش ديگه بلندتر و طولاني تر شده بود با صداي خفيفي گفت : خوشت مياد اينجوري ؟؟!!! صداش خيلي آهسته بود اما باز ميشنيدم . تنها كاري كه ميتونستم بكنم اين بود كه سرم رو كمي به علامت رضايت تكون بدم . اما با كلمه اي كه بالافاصله شنيدم لرزش مختصري تو كمرم حس كردم و اون آب حيات اوليه راه افتاد . مهناز با تكون دادن سرم يه جون خفيف گفته بود ، خيلي آروم . طوري كه خيال ميكرد نميشنوم . اما من اونو از هر كلمه اي تو اين دنيا بهتر شنيده بودم . مهناز متوجه اين لرزش من شده بود . لحظه اي من و به حال خودم گذاشت ، اما ناگهان دستهاش و تو موهام كرد . سايه بزرگي و رو خودم احساس كردم مهناز رو تنم نيم خيز شده بود صورتش رو به موهام نزديك كرد .با اينكارش يهو يه چيز نرمي رو روي كتفم حس كردم . خدا جون ، قلبم انگار از حركت ايستاده بود . اشتباه نكردم . اون نرمي و گردي ماله سينه مهناز بود كه با تنم تماس پيدا كرده بود . يعني تو اين كره گرد ،چيزي گرد تر و نرمتر از اين ميوه هاي بهشتي هم پيدا ميشد . جايي كه سينه مهناز با اون در تماس بود انگار سر شده بود . سردي عجيب و خوش آيندي بهم هجوم آورده بود . انگار از اون سينه گرم يه انرژي سردي بهم منتقل ميشد . مشروب رو چند بار تجربه كرده بودم اما اون لحظه مست ترين ثانيه هاي عمرم رو داشتم ميگذروندم . مهناز همونجور كه رو من خم شده بود .لباش رو نزديك گوشم كرد و گفت : وحيد خوابي ؟؟؟ بوي گرم رژ به شدت تو صورتم خورد . توان جواب دادن نداشتم . چشام داشت بسته ميشد . داشتم ميرفتم تو يه حالت خلسه . فقط يه كلمه رو ميشنيدم . مهناز بود كه آروم و بدون عجله با اون لحن سحر كنندش تكرار ميكرد : وحيد … وحيد …وحيد جون . با صداي زنگ ساختمون كه مثل آژير صور اسرافيل بود از جام پريدم .دستهاي مهناز رو سرم بود اما ديگه از سينه هاش خبري نبود .نگاهامون كه هر دو داشتند يه چيز رو از همديگه ميپرسيدند بد جور به هم گره خورده بود .) كي بود ( با دومين زنگ ديگه به خودمون اومده بوديم . مهناز كه زير گردن و گونه هاش كمي سرخ شده بود سريع بلند شد و به سمت در رفت . تو بين راه دستي به سر و گردنش كشيد كه مثلا اونها رو مرتب كنه . به خودم اومدم .اون حال خوش از سرم پريده بود . باورم نميشد كه اين لحظه ها بين منو مهناز رد و بدل شده باشه . اه لعنت بر اين خروس بي محل .اين كي بود كه از راه رسيده بود . يعني كيه . ياد سامان افتادم . به خودم گفتم » خدا رحم كرد كه منو اينجور نديد .بيچاره ميشدم . ننش كه مارو دستمالي كرده بود ، اونم كارو تموم ميكرد و بيل مقدس رو تو اين كشتزار كون ما جا ميداد . صداي يه زن ميومد . كم كم واضح ميشد .ميگفت : نه بابا ؛ اين هم اشتباه كردم بهش دادم .مرتيكه كونكش ، رو بهش ميدادي ،ميخواست تونبونت رو هم در بياره !!! ولش كن اوزگل و … ناگهان يه زن قريبه تو خط ديدم پديدار شد . يه زن بلند قد با هيبتي عجيب . برگشت كه كيفش رو رو ميز بزاره چشمهامون تو هم گره خورد . هر جفتمون مات مونده بوديم . من از ديدن يه زنه غريبه كه داشت به زمين و زمان ليچار بار ميكرد ، اون از ديدن من با نيم تنه لخت . مهناز ديگه از راه رسيده بود و جمع ساكتمون رو پر رنگتر كرده بود . زنه سكوت رو شكست و در حالي كه به من نگاه ميكرد گفت : به به ، خوش بگذره ميبينم كه مهمون داري مهناز جون ، نگاه تندش رو روي تنم دوخت و گفت آقا كي باشند ؟؟؟؟؟ دوست هستند يا رفيق؟؟!!!

هاج و واج داشتم نگاهشون ميكردم . بالاخره مهناز به حرف اومد و رو كرد به زنه و گفت : تو باز اومدي اينجا ،هنوز نرسيده از همه چي ميخواي سر در بياري . بعد در حالي كه با دست منو بهش نشون ميداد ادامه داد . ايشون آقا وحيد هستند . رفيق ما هم هستندا ، اما بيشتر رفيق سامان بودند تا من . هم خدمتين با هم . بعد همونجور كه داشت حرف ميزد با يه اشاره تند چشم به بلوز كنار پام اشاره ميكرد و بهم فهموند كه يه چيزي تنت كن . رو كردم به زنه و با كمي خجالت سلامي كردم و بعد در حالي كه خم ميشدم تا بلوز رو بردارم گفتم :ببخشيد من داشتم لباس عوض ميكردم ،نميدونستم شما داريد تشريف مياريد تو . سلامم رو با يه عليك معني داري جواب داد و با يه خنده تلخي گفت : حالا ما كه نبوديم ،مهناز كه بود .فهميدم به اينكه چرا جلوي اون لخت هستم اشاره ميكنه .
تو اين فاصله جنگي لباس پوشيدم ،
مهناز سريع پريد تو حرفش و گفت : گفتم كه رفيق سامان هستش ،لطف كرده و اومده اينجا كمكمون كنه ، بعد در حالي كه دستش رو رو ي شونه زنه ميگذاشت رو به من گفت : اين خانم كه ميبيني ،خواهرم پرينازه ، خاله سامان ، متخصص جرم و جنايت و قتل .ميبيني كه هنوز نيومده داره همه رو سينجين ميكنه . بعد خنده اي كرد و ادامه داد : اما خداييها يه پا خانم مارپل واسه خودش هستا . بعد در حالي كه سرشو به سمت در راهرو مي چرخوند با صداي بلند داد زد : سامان ،سامان كوشي پيدا كردي يا نه ، خالت اومده ،بجنب ديگه .زنه كه حالا يادم اومده بود هموني هست كه عكسش رو اولين بار تو اطاق
سامان ديده بودم با تعجب يه نگاه به مهناز كرد و گفت : مگه سامان خونست ، فكر ميكردم تنهائيد . مهناز كه متوجه حرف پري شده بود گفت : نه پس خونه نيست ، پس اين آقا وحيد تنها اينجا چي كار ميكنه . قيافه پريناز بد جوري علامت سوال و تعجب مي زد . يه نگاهي كرد و با يه لبخندي كه به زور رو لباش جاري كرده بود ، نشون داد كه همه چيز به خير و خوشي تموم شده . بعد در حالي كه به سمت چوب آويز ديواري كنار راهرو ميرفت روسري سبزش و از سرش در آورد و گفت : والا چي بگم ، آدم تو خونه خالي چيكار ميكنه . اين و گفت و قيافش مثل گل شكفت و از هم باز شد . مهناز يه جيغ گوچيكي كشيد و گفت : هاي پري ، داري چي ميگي . بعد رو به من كرد و گفت : وحيد جان حرفهاي اين آبجي كوچيك ما رو زياد جدي نگير ، نصفش شوخيه ، نصفش هم منظوري نداره . سريع هم با همه خودموني ميشه . چه كنيم ديگه همين يه خواهرو تو اين دنيا داريم ، جونمه ديگه . پريناز كه حالا متوجه شده بودم به صورت مخفف پري صداش ميكنند رو به مهناز كرد و گفت : قربون تو خواهر ، من تو رو نداشتم چي كار ميكردم . اينو گفت و بعد رو به من كرد و گفت :آقا يه وقت حرفمو به دل نگيريا ،رو دل ميكني ،اون وقت مجبورم يه آمپول گنده بهت بزنم ، اين هوا و دستاش رو يه متر از هم باز كرد . اين رو با يك دلقكي خواستي گفت و خنديد . تا بناگوش نيشم باز شد و شروع كردم به خنديدن . پري كه همراه من ميخنديد كمي آروم شد و دست كرد تو دكمه هاي مانتوش و دونه دونه اونها رو باز كرد . وقتي كه مانتوش رو در آورد تازه متوجه اين شده بودم كه ، بابا اين يه زنه . آشنايي همراه با ترس و هيجاني ما باعث شده بود كه بد جوري خودم و گم كنم .
اما حالا با بازگشت به شرايط عادي داشتم تمام حسام رو دوباره چك ميكردم . حدوداً 30 ساله بهش ميخورد . با قدي بلند شايد چهار پنج سانتي از خودم بلندتر ، اما راحت يه 15 سانتي از مهناز بلندتر بود . موهاي مجعد مشكي كه كمي به شرابي ميزد . معلوم بود كه رنگ كرده بود . از مهناز نسبت به قدش لاغرتر بود اما بازم تو پر نشون ميداد . چشمهاش مثل چشمهاي مهناز بود . اما كشيده تر از اون .
بيني عقابي قشنگي داشت . از اونا بود كه با عينك
بد جود آدم رو هوسي ميكرد . لبهاش به كلفتي لبهاي مهناز نميرسيد و مثل اون قلوه اي نبود اما باريك و غنچه اي به نظر ميرسيد . پيشوني بلندش صورتشو كشيده و جذاب نشون ميداد . بر عكس صورت پهن مهناز كه خون ازشون ميچكيد صورت پري
خنكاي خاصي داشت . با آرايش عجيبي كه بيشتر به هنر پيشه هاي تئاتر ميخورد . يه پليور نارنجي پوشيده بود. اينقدر پف كرده بود كه اندازه سينه هاش رو نميتونستي حدس بزني با يه شلوار جين آبي آسموني . خيلي بهش ميومد . پري كه حالا تل سرش رو جابجا ميكرد به سمت آشپزخونه راه افتاد و در آن واحد به من گفت : برم پيش اين آبجي خوشگلم ببينم چي كار داره . اين و بابت صدا كردن مهناز از تو آشپزخونه ميگفت. اما چيزي كه باعث تعجبم شده بود نوع كفش پوشيدنش بود . دقت كه كردم ديدم يه چيزي شبيه گيوه هايه قديمي پوشيده .سفيد بود . پاشنه گيوه سمت راستي رو خوابونده بود اما چپيه اين جور نبود . جوراب هم پاش نكرده بود . با خودم گفتم : جلل خالق . اين ديگه چه مديه . اما ازش خوشم اومد .( اون سالها تازه مد شده بود) .چشام رو كه يكم به سمت بالا آوردم و رو كمر پري زوم كردم ديدم اي واي بر من ، يه چيزي اون پايين داره براي وحيد كوچولو دست تكون ميده . يا خدا اين چه طاقچه اي داره . اندازه كمرش رو به دليل اومدن پليور تا رو خط باستنش نميشد تشخيص داد ، اما گردي و بزرگي كونش رو راحت ميتونستم تخمين بزنم . شلوارش بد جور بهش چسبيده بود ، جوري كه براي بيرون كشيدنش از چاك كونش حتماً بايد پاهاش رو از هم كمي باز ميكرد . كيرم بد جوري بي تاب شده بود . با تمام وجود بالا و پايين رفتن كون پري رو تماشا ميكردم . اينقدر نگاه كردم كه پشت ديوار اپن از ديدم خارج شد . يه نفس عميق كشيدم و به سمت آشپزخونه نگاه كردم . مهناز با يه لبخند شيطاني بهم سلام ميكرد . پري رفت سمت يخچال و درش رو باز كرد . مهناز هم كه به فاصله دو متر پشت اون وايستاده بود ،يه نگاهي به كون اون كرد و بعد در حالي كه سرش رو تكون ميداد رو به من كرد و از همون آشپزخونه گفت : امان از دست تو ،پري . پري كه يه سيب برداشته بود و با يه گاز حداقل نصفش رو محو كرده بود ، با همون دهن پر گفت چرا ؟ مهناز يه پوزخندي زد و گفت : بي كار كه نميشيني ، فقط دنبال شر ميگردي . از صبح تا حالا دو نفر و بد جور چزوندي . بقيشو ديگه خبر ندارم خدا ميدونه . اولي اون راننده بيچاره كه 1000 تومن كمتر بهش دادي ، دومي هم … يه نگاهي به من كرد و حرفش رو خورد . پري سيبه رو يه قورتي داد و گفت : اون عوضي كه حقش بود ، اگه ميدومستم همون 2000 تومن رو هم بهش نميدادم ، ولي دومي كيه ، نگفتي . مهناز جواب داد : حالا … حال اولي رو 1000 تومن گرفتي ، دومي رو صد هزار . پري با اصرار كودكانه گفت : منازي ، بگو ديگه . چي رو ميگي . مهناز : هيچي بابا يه چيزي همين جور گفتم . مهناز با اين حرفش داشت جريان خودش و منو ياد آوري ميكرد و نگاه هاي من رو كون پري رو به رخم ميكشيد .
چقدر اين دو تا زن شاد و خندون بودند .آدم دلش نميومد كه چشم ازشون برداره .
با صداي سامان فضاي ساكت خونه شكسته شد . سامان كه يه سري خرت و پرت دستش بود وارد پذيرايي شد و اونا رو كناري گذاشت و با گفتن « به ، ببين كي اومده » به سمت آشپزخونه رفت . يه بوس و ماچي با پري راه انداخته بودند كه هر كي نميدونست خيال ميكرد يكيشون واسه مريخه ، اون يكي
هم اهل ناهيده . بعد از يه ربعي شروع به كار كرديم . من چارچوبها رو رنگ ميزدم و سامان هم بيرون در ورودي رو بند كشي ميكرد . مهناز و پري هم آروم با هم صحبت ميكردند .
از جهاز دختر شوكت خانم گرفته ، تا عمل كليه مادر آقاي جعفري . كمتر به حرفهاشون توجه ميكردم و تو خودم بودم .
سامان هم بيرون تو حياط بود . اما با يه جمله گوشام اندازه يه ماهي تابه شد. پري بود كه ميگفت : گور پدر مشتري ها ، من واجبم يا اونا . مهناز ميگفت : اون جور كه تو ميخواي يه دو سه ساعتي كار ميبره . شب بمون ، وقتي مغازه رو بستم ترتيبشو بدم . پري جواب داد :نميشه ميخوام قبل از پرويز خونه باشم .
صداش آرومتر شد و ادامه داد : امشب بايد سورپرايزش كنم و قاپ دلش و بدزدم ، وگرنه از تور تايلند تو عيد خبري نيست .
آقايون ميخوان تنها برن . كور خوندن . با شهلا و مريم هماهنگ هماهنگيم . من كه به پرويز گفتم كه دو تا عدد بيشتر نميشناسم. يا شيش يا صفر كه معنيش ميشه همون هيچ .
يا شيش تا با هم ميريم يا قيد سفر رو بايد بزنند.
مهناز گفت پس ملت رو چي كار كنم . پري جواب داد ولش كن بابا . تو كارت رو خوب انجام بده ،قول ميدم كه از تايلند يه چيز بيارم برات كه حوصله ات سر نره . مار ماهي چطوره ، ميگن خيلي گوشتش لذيذه . مهناز يه ايشه گفت و فكر كنم دنبال پري كرد و زد يه جاش كه تالاپي صدا داد . با خودم گفتم بزن اين پدر سگ و كه تور دو نفره اطاق خواب ما رو خراب كرد . زنيكه لاشي ميخواد بره تايلند مارماهي بياره !! بيا همين جا بشين يه مارماهي بدم دستت كه نفهمي ماره يا ماهي . سگ پدر ها هار شدن ، مثل اينكه كير شوهراي بد بخت جواب نميده دنبال ماهي وو گاويو شاخ كرگدنيو خرطوم فيليو … ميگردند .
با صداي سامان به خودم اومدم كه ميگفت : چي شده با كي دعوا داري كه اينجوري تو لكي . گفتم :نه بابا چيزي نيست يه حساب كتاب شيلاتي بود داشتم اندازه ماهيه رو تخمين ميزدم .
گفت تو مطمئني كه حالت خوبه ؟ گفتم تا يه ساعت پيش بد داشتم خوب ميشدم ، يهو متوقف شد . گفت چرا . گفتم نميدونم ، از اين زنگ خونتون بپرس . سه چهار دقيقه بعد منو سامان دوتايي تو حياط بوديم . اون داشت سيمان حل ميگرفت ، من رنگ مخلوط ميكردم . رو كردم به سامان و گفتم : سامان اين كدوم خالت بود . يه نگاهي كرد و گفت : خره ميگه من چنتا خاله دارم ،همين يكيه ديگه . از حرفم بدم اومد چون ضايع سر حرف و شروع كرده بودم. گفتم: بهش ميخوره كارمند باشه .(تنها چيزي كه نميخورد كارمند بود . اما چون ميخواستم بحث رو به اون سمت بكشونم هر چي از دهنم در ميومد ميگفتم) نگاهي اندر سفيح بهم كرد و گفت : نخير . تو اصلاً امروز حالت خوش نيست . مثله اينكه يارو بدجوري بهت فشار آورده ، قاطي كردي . پري هر چي بگي بهش ميخوره الا كارمند . ديپلم رو به زور گرفته ، تنها هنري هم كه بلده ، يعني بلد بود آمپول زنيه .
تو دلم به سامان گفتم : فشار يارو رو ولش ، نبودي ببيني مامي جونت چه فشاري ميداد.فشاراش 380 ولته . خاله آمپول زنت اگه نميرسيد العان زير ماميت جزغاله شده بودم . رو كردم و گفتم :آمپولزنه؟ گفت آره ديگه .چند سال پيش تو يه درمونگاه منشي بود . همونجا هم با پيمان آشنا شده بود . پيمان شوهرش رو ميگم .خوشم مياد از خاله پري . يه جور قاپ پيمان رو دزديده بود كه نگو و نپرس . پيمان يه شركت صادرات و واردات داره .«بازرگاني آنوس شرق» . گفتم پس از اون تاجراي مايه داره ديگه . گفت تاجر مايه دار؟ مرتيكه يه دفتر سه در سه متر تو ناصر خسرو داره ، دو تا منشي ريخته تو اطاق صبح تا شب داره لاس ميزنه . سالي يه فاكتور نميبنده . كوپن فروش طبقه پايين بيشتر در مياره ، آقا رو باش . گفتم با اين حساب پس چي ميخوره . گفت ارث بابائه . باباش دو سال پيش مرد اونم شروع كرد به آتيش زدن اموالش . با چند تا از رفيقاش يه رستوران كوچيك تو تايلند باز كرده . آخورشون اونجاست . در همين حال در راهرو باز شد و مهناز رو ديدم كه رو كرده به سامان ميگه : سامان من با پري مغازه ايم يه دو سه ساعتي كار داريم ،در نزنيد . كسي هم اگه زنگ خونه رو زد بگو مامانم نيست ، ساعت چهار باز ميكنه . سامان تا اين و شنيد گل از گلش شكفت و با يه لبخند شيطاني گفت : اي اي اي ، باز صاف و صوف ديگه . شب جمعه اي و پيمان خاني و خر كردنيو…
اين پري باز براي پولهاي اين پيمان بيچاره چه نقشه اي ميخواد بكشه خدا ميدونه . مهناز كه اينها رو شنيد يه لبخندي زد و در حالي كه به من نگاه ميكرد گفت : آي ، سامان زشته جلوي وحيد از پري اينجوري ميگي . به تو چه ، ميخاد هر جور كه دوست داره خودشو براي شوهرش درست كنه . تو ميگه فضولي . در همين حال پري كه كنار مهناز رسيده بود گفت :چي شده ؟ كي پشت سر من حرف زده . سامان در حالي كه ميخنديد به حالتي كه مثلاً من نتونم لبهاش و ببينم كه چي ميگه دستش و كنار دهنش گذاشت و رو به پري آروم گفت :
واجبين بدم خدمتتون ؟؟!!! درجه يكها ، رفيقام تازه از فرانسه آوردن . تابلو بود كه من ميشنيدم اما نميدونم كه سامان چرا اين رو جلوي من داشت ميگفت . پري كه اينو شنيد ، انگار كه نه خوشش بياد و نه زيادم ناراحت بشه يه خنده بي روحي كرد و گفت :كچل تو چي ميگي . ميام اونجا كلتو تو پيت وازلين ميكنم برق بزنيا . بعد در حالي كه ميخنديد ادامه داد :پسره پر رو زاغ سياه منو چوب ميزنه و اومد كه سعي كنه به سمت سامان حمله كنه مهناز دستش و گرفت و كنترلش كرد .سامان كه خندش گرفته بود با لودگي باحالي سرشو به سمت آسمون گرفت و ادامه داد: آ خدا . ببين ملت چي شدن ، همه جمعه شبا يا پايين شهر ميرن شابدولعظيم زيارت ،يا ميرن بالا شهر امامزاده صالح دعا . اون وقت اين خاله ما دكون باز كرده داره آب و جاروش هم ميكنه ،نميزاره اين پيمان بيچاره بره زيارت . ميگه بياد زيارت امامزاده پري . اين درسته ، نه اوس كزيم جدي ميگم ، اين درسته !!! سامان اينقدر تو حس بود كه نفهميد كي دمپايي روي اون كله كچلش پديدار شد . نگاه كه كردم ديدم پري و مهناز خندون و خرسند از برخورد دمپايي با سر سامان دارند قش ميكنند از خنده . پري رو كرد به سامان و گفت :حقت بود ، حيف كه اين دوستت اينجاست وگرنه يه امامزاده اي بهت نشون ميدادم كه بري بالا منارش بق بقو كني . تو نميخواد جوش پيمان رو بزني . اون از تا صبح تا شب همش دستش
تو ضريح هست ،به ما كه ميرسه ميگه وضو ندارم .!!!
اين و گفت و همراه با مهناز به داخل رفتند . من هم يه لبخندي به سامان زدم و مشغول كارم شدم . با اينكه منظور سامان رو فهميده بودم بهش گفتم : سامان منظورت از زيارت چي بود .
سامان يكم آب ريخت رو سيماني كه داشت حل ميگرفت و گفت : منظورم همون شب جمعه و به جاي دست با پا دعا كردن بود ديگه . يه آهاني و گفتم و لبخندي زدم . سامان ادامه داد .پري ميدونه كه پيمان از صبح تا شب يا با منشيهاش داره لاس ميزنه يا پاي بساط ترياك و خانم بازي رفيقاش تو كاركاهشون هست .
با اين حال زياد به روش نمياره . آخه پيمان مثل سگ ازش حساب ميبره . جرات نميكنه بهش بگه چي كار ميكني ، كجا ميري ، چي ميپوشي . پري هم كه سوار ، تا ميتونه ازش كولي ميگيره و پول خرج ميكنه . چه بدونم از اين گردشهاي زنونه و بزن و برقص و شب كس و شعر . اينها رو گفت و رفت به سمت گوشه حياط . منم سطل رنگم رو كه نميدونستم چي درست كرده بودم و چه رنگي رو چارچوبا در ميومد برداشتم و راهي داخل شدم . اومدم تو اما ديدم كسي نيست . عوضش لحظه اي بعد صداي مهناز و پري رو از تو اطاق شنيدم . در اطاق بسته بود اما جالب اينكه در آرايشگاه باز بود . يه چند دقيقه اي كه گذشت وسوسه شدم كه سركي به ارايشگاه مهناز بكشم . آخه تا اون زمان هيچ وقت نتونسته بودم كه يه آرايشگاه زنونه رو ببينم . با احتياط نزديك در شدم . در اطاق خوابي كه مهناز اينها توش بودند كنار اطاقي كه آرايشگاهش كرده بودند بود . گوش كردم ديدم دارند باز حرفهاي خاله زنكي ميزنند . يه نگاه به اون ور كه در راهروي حياط بود كردم تا مطمئن بشم سامان پيداش نيست . سرم رو تو آرايشگاه كردم . واي خداي من چه قدر جالب بود . مثل اين بود كه تو يه محيط رويايي وارد بشي .
دو تا صندلي مخصوص مشتري تو اطاق بود . روبروش هم دو تا آينه بزرگ كه دور تا دورش با دكور زرشكي قشنگي تزئين شده بود . تو طبقات دكور انواع ادكلن و رنگ مو و لوازم آرايش جور واجور چيده شده بود . واي خداي من تو عمرم اين همه لوازم آرايش نديده بودم . بوي شديد عطر و ادكلن ، شايدم انواع رژ و شامپو به مشامم ميخورد . اينقدر برام جالب بود كه وحيد كوچولو هم از خواب ناز بيدار شد . چند تا صندلي تكي براي انتظار مشتريها چيده شده بود . نگام كه به ديوارها افتاد كلي كيف كردم . دور تا دور عكسهاي زيباي زنهاي نيمه برهنه با قيافه هاي جذاب ديده ميشد . اما با يكيشون از همه بيشتر حال كردم . يه دختر جوون كه روي يه مبل نشسته بود امال هيچي تنش نبود . پاهاشو تو شكمش جمع كرده بود و با دستهاش اون سينه هاش رو پوشونده بود . از ديدنش شهوت تو وجودم دوباره زبونه كشيد . با خودم ميگفتم : اين زنها چه حالي ميكنند تو اين آرايشگاهها !!! ياد آرايشگاه تقي سلموني افتادم تو محلمون .يه ماشين اصلاح و يه شونه و يه قيچي تو مغازش گذاشته بود ؛رويه شيشه با خط درشت نوشته بود آرايشگاه ترقي .
بهترين چيزي كه تو مغازش بود يه صندلي مشتري بود كه هر وقت روش ميشستي يه چيز قلمبه در كونت سبز ميشد . تا اصلاحت تموم ميشد يه هفت هشت بار آب اون برآمدگي كه به كونت ميرفت در ميومد . تنها راهش اين بود كه يه ور بشيني .
تازه آقا شاكي ميشد كه ميگه صندليت ميخ داره ، كج ميشيني؟؟!!! ما كه آخر سر نفهميديم منظور از اسم سلمونيش ، آرايشگاه پيشرفتش هست يا اينكه ترقي فاميل آق تقي هست . از ترس اينكه كسي منو اون تو ببينه از آرايشگاه بيرون زدم . خوشحال بودم كه نمرديم و بالاخره آرايشگاه زنونه رو هم ديديم . اومدم شروع كردم به كار كردن . چارچوب آشپزخونه رو رنگ ميزدم .سامان هم يه بار اومد و يه سري به من زد و ديد كه مهناز اينها رفتند تو اطاق. رو كرد به منو گفت اينا رو باش آرايشگاه و ول كردن رفتند تو اطاق . بعد ادامه داد : بزار الان يه كم حال اين پري رو بگيرم . رفت سمت اطاق و دستگيره رو گرفت و اومد كه بازش كنه . اما باز نشد كه نشد . مثل « كنه » تو كارتون مورچه سياه كنف شده بود . يه نگاه اخم آودي به من كرد و در حالي كه از شدت خشم بابت ضايع شدن چهرش برافروخته شده بود يه چند تا محكم به در كوبيد و گفت : شما اون تو چي كار ميكنيد ميگه مغازه رو ازتون گرفتن كه تو اطاق من داريد بزك ميكنيد خودتون رو . ها . صداي خنده زنها از تو اطاق بلند شد . سامان كه ديد اومده اونها رو ضايع كنه خودش ضايع شده گفت : واي به حالتون اگه ملافه هاي تختم يه ذره لك بيفته روش من ميدونم و تو پري . تموم خونتون رو كثيف ميكنم .
صداي پري بلند شد كه ميگفت : برو بابا كشكت و بساب . اين و گفت و صداي هر دوشون بلند شد كه داشتند قاه قاه به سامان ميخنديدند . سامان هم كه موندنش بيشتر دليلي بر كنف شدنش بود گفت : باشه شماها كه ميايد بيرون ، من ميدونم و شما . «برو واجبينتو بمال » . اين و پري از اطاق با صداي بلند و مسخره ميگفت . سامان هم جواب داد :كي به كي ميگه . بعد براي اينكه خودشو جلوي من عادي نشون بده گفت : من حال اينها رو ميگيرم ، عددي نيستن اينها . كارتو بكن . خوب رنگ بزن . يه بيلاخ بهش نشون دادم و گفتم ، بخواب بابا ، تنارديه( صاحب قهوه خونه تو بينوايان) . سامان دوباره رفت تو حياط پي عملگيش . منم مشغول كار شدم وس ميكردم خوب رنگ بزنم كه مورد توجه مهناز جونم بشه . حواسم به كار بود كه ديدم
يه صداي خفيف جيغي از تو اطاق اومد . يه لحظه ميخكوب شدم . با خودم گفتم مثل اينكه مهناز با تيغ يه جاي پري رو بريده… .جان ، قربون جفتتون برم كه داريد منو با هيكلاتون آبم ميكنيد .
يه چند لحظه سكوت برقرارشد . حس فضوليم دوباره گل كرده بود . يواش يواش ،با نوك دمپايي خودم رو دم در اطاق رسوندم .صدايي نميومد .اما خوب كه دقت كردم ديدم مهناز هر چند لحظه يه چيزايي داره ميگه .« بچرخ ، بالاتر ، ولش كن ،دستت و بردار». كلماتي بود كه مهناز به صورت گنگ داشت ميگفت . تو يه لحظه صداي خفيف آخ پري رو شنيدم . به دنبالش گفت : چي كار ميكني مهناز ، درد ميكنه ، تو رو خدا يواش . مهناز بعد از چند ثانيه جواب داد : چيكار كنم ، يكم وول نخور … تقصير من چيه .يكم ازش كمتر كار بكش ، داره گشاد ميشه ها . يهو نميدونم چرا باشنيدن اين حرف گوشام از يه طرف ، كيرمم از طرف ديگه شروع به دراز شدن كردند . دقت كردم .مهناز ادامه داد به پيمان نمياد اينقدر خوره باشه . مرتيكه ميگه اتوبان راه انداخته . پري كه نفس ميزد گفت : بابا يه اينه و يه جون پيمان . سگ پدر سير نميشه كه نميشه . قبلاً يه ربعه خالي ميشد حالا يه ساعته اگه تموم كنه بايد خدام و شكر كنم . مواد كاري كرده كه كمرش سفت سفته . واي خدايا داشتم از شق درد ميمردم . يعني اين پري بود كه داشت از دادنش به شوهرش تعريف ميكرد . جوون ، كجاتو ميگي دختر ، من عاشق همونجاتونم . مهناز با شنيدن اين جمله يه خنده اي كرد و گفت : اين كه خوبه ، از خدات بايد باشه . خدا بده شانس . به يكي ميده ميگه پيف پيف . يكي هم شب و روز دنبالش همه جارو بو ميكشه . صداي خنده پري تو گوشم پيچيد كه همزمان با يه لحني ميگفت : آه آة يواش .
داشتم ميتركيدم . از شنيدن اين حرفها بد جور نعشه شده بودم . نه به اون موقع كه آرزوي ديدن يه زنه مانتويي رو داشتيم ، نه به العان كه دو تا دو تا تو اطاق داشتند يه كاري ميكردند . يه كاري ؟؟ افكار وسوسه كننده اي به ذهنم ميرسيد . قبلاً شنيده بودم كه بعضي از زنها با هم يه جورايي حالي ميكنند اما باورم نميشد تو ايران هم اينجوري باشه . به خودم گفتم يعني اينها دارند چي كار ميكنند كه صداي پري در اومده . مهناز حتماً داره كجاي پري رو ميماله كه اون ميگه يواش . تنها جايي رو كه هم پيمان ميتونست دوست داشته باشه و هم پري از ماليده شدنش توسط مهناز دردش ميگرفت ، كسش بود . كس . با اومدن اين كلمه تو فكرم يه تكوني خوردم .تنم لرزيد . يعني ميشه . دو تا خواهر با هم از اين كارا… تو ذهنم حرفم و خوردم و يه چند قدمي عقب رفتم . يه نگاه به در اطاق كردم .
كلاغ هاي شيطاني دور سرم چرخ ميزدند . من بايد هر جور شده از كاراي اين دو تا حوري تو اطاق سر در بيارم . اين و فكر پليدم ميگفت . طبق معمول هم بيرق مبارك سريع به علامت موافق بلند ميشد ،ايستاده راي ميداد . فكرم رفت سمت سوراخ كليد . يه نگاه كردم ديدم لعنتي كور شده . يه نگاه به شيشه نور گير بالاي در كردم . با يه پرده از داخل اطاق پوشيده بود . اما وقتي عقبتر رفتم ديدم كه يه طرفش كمي بالاتر رفته و از پايينش يه روزنه كوچيكي از نور پيداست . جرقه اميد توم پيدا شد . يه دست به كيرم كشيدم و گفتم : ميخواي ببيني اون تو چه خبره : كير جواب داد : بد بخت اين هم سوال داره . اگه اختيار بدنت دست من بود، الان اون در شكسته بود و من هم لاي پاي اون خوشگلها چال شده بودم . يه نگاه به گوشه پذيرايي كردم . يه چهار پايه كوچيك اونجا بود .يه نگاه به در حياط، از سامان خبري نبود . رفتم چهار پايه رو برداشتم و آروم گذاشتم روبروي در . حالا من بودم و يه متر تا خوشبختي .
پام و خيلي آروم رو چارپايه گذاشتم و رفتم بابا . نفسهام داشتند تندتر ميشدند . هيجان خاصي بهم مستولي شده بود .
خط ديدم و روي اون گوشه شيشيه كه پردش بالاتر رفته بود تنظيم كردم . اين سمت اطاق خالي بود. اما تا اون ور رو نگاه كردم مات موندم . مهناز كنار تخت سامان وايستاده بود .خشكم زد ، چون بلوزي كه تنش كرده بود رو به تن نداشت . با همون تاپ مشكي حلقه اي كه از ديدن هيكلش منو مستفيض ميكرد مشغول كار بود . يه نگاه به پايينتر كردم تا بتونم پري رو ببينم ، اما ديوار كمد ديواريي كه كنار در بود و يه نيم متري به داخل اطاق ميرفت مانع از ديدن همه تخت ميشد . تنها راهي كه ميشد تموم تخت رو ديد سمت چپ شيشه بود كه اونم پردش مانع ميشد . يكم حالم گرفته شد . سرم رو چرخوندم و يه نگاه به سمت در راهرو كردم كه يه وقت سامان نياد ، خبري ازش نبود . دوباره تو اطاق و نگاه كردم كه اگه مهناز كنار بره بتونم حداقل كمي از بدن پري رو تماشا كنم . اما خداييش مهناز سفيد سفيد بود . با اون موهاي طلايي كه دم اسبي بسته بود عجب كسي شده بود . با چشمام تمام هيكلشو داشتم ميخوردم . كون مهناز از كون پري پهنتر به نظر ميرسيد .هر وقت مهناز كمي تكون ميخورد پايين تخت رو كمي ميتونستم ببينم . اولين جايي رو كه از بدن پري ديدم مچ پاش بود . با اينكه كف پاش به تيرگي ميزد كه اونم ناشي از نپوشيدن جوراب بود اما مچ به بالا بلوري بود . نه به اندازه سفيدي مهناز اما خوب بود . مچ پاهاي پري كمي لاغرتر از مهناز بود . شايدم مهناز جونم خيلي توپر بود . دلم ميخواست همونجا برم كنارشون و مثل يه برده زير پاهاي نازشون زانو بزنم . يكم جاي كيرم و عوض كردم .
مهناز با يه حركت به سمت بالاي تخت رفت . يا همه دكتراي قلب !!! چي ديدم . چشام داشت از حدقه در ميومد . پري كه به روي شكم خوابيده بود پاهاش رو از هم باز كرده بود . من تا نزديكيهاي كشاله رونش رو ميتونستم ببينم . چقدر كشيده و گوشتي بود .پاچه هاش رو كه نگاه ميكردي هر چند لحظه يه تكون نازي ميخورد كه آدم رو تو آسمونها ميبرد .واي خدايا منو ول كن برم از اون پشت زانو هاش يه ليس بزنم بيام . صداي قلبم و داشتم مثل موتور تراكتور ميشنيدم . عرق كرده بودم و با ديدن هيكلهاي مهناز و به خصوص پري همه تنم شروع به لرزيدن كرد.
نميتونستم جلوي لرزش دستام رو بگيرم . دستام رو به سمت وحيد بردم و شروع كردم به ماليدنش . انگار اونم ميگفت : چرا با دست ميمالي بزار اون بدنهاي ناز بمالنش . رعشه گرفته بودم .تا اونجايي كه جا داشت سعي كردم كه بالاي تخت رو ببينم اما هر كاري كردم تا 10 ،15 سانت زير كون پري رو نميشد ديد . تو پشت رونهاش خيره مونده بودم كه اگه يه وقت جابجا شد يا خواست برگرده اون بهشت زيبا رو از دست ندم . يه دو دقيقه اي گذشت و من و آقاي كير مشغول پايكوبي بوديم اما از رون به بالاي پري خبري نبود .هي بر حرصم افزوده ميشد . يكمرتبه ديدم مهناز اومد اين طرف اطاق . ميخواستم فيلم و تعطيلش كنم و بزنم به چاك اما ديدم از رو ميز چيزهايي شبيه پارچه مربع شكل برداشت و رفت سمت پري . يه ماده اي رو به رونهاي پري ميماليد كه شيري رنگ ميزد . با خودم گفتم اين كرمه يا واجبين .( بعد ها فهميدم نخير اون روز اون ماده موم بوده و مهناز هم داشته واسه پري اپيلاسيون انجام ميداده) يكم از شدت هيجان اوليم كم شده بود اما يه لحظه كه چشم به گوشه اطاق
افتاد سنگكوب كردم . لباسهاي پري بود كه روي دراور انداخته بود . شلوار ، پوليور ،واي خداي بزرگ ، اون قرمزه چيه ؟؟؟
درست ديده بودم شورت و كرست قرمز پري بود كه گوشه اطاق كنار شلوار جين آبيش داشت خودنمايي ميكرد . سريع سمت پري اينها روم و برگردوندم و با نگاه سنگيني روشون خيمه زدم . يعني پري العان لخت لخته؟؟ جان، يكي منو بگيره .
يعني مهناز داره بدن پري رو بدون شورت و سوتين ميبينه ؟؟
حتي كوسش رو .( اينم از اون چيزهايي بود كه فهميدم خانمها اگه دست خودشون بود ميزاشتن آرايشگر كوس و كون كه هيچي ،داخل مجراي كون و مهبل رو هم صاف و صوفش بكنه)
بد جور تو كف بودم . علناً شروع كرده بودم به جلق زدن .داشتم وحيدك و با تمام وجود ميماليدم . چشمام به اون دو تا تن سفيد بود و داشتم به عشق اونها حس ميگرفتم .ديگه از دنده سنگين گذشته بودم و تو لاين سرعت به شدت داشتم وحيدك رو مشت و مالش ميدادم .كمرم داشت كم كم شل ميشد .چشام به خماري ميزد و هر لحظه تنگتر . چيزي به رهايي كامل نمونده بود كه صداي اسفناك زنگ در منو از عرش آسمون تا نزديكيهاي هسته خارجي زمين كشوند پايين . خشكم زد . ديدم مهناز يه نگاه به پنجره اطاق كه رو به كوچه بود كرد و بعد كاسه اي كه دستش بود و داره ميزاره زمين . دوزاريم افتاد كه قصد بيرون اومدن از اطاق رو داره .من هم همونجور دست به كير مونده بودم . ميدونيد كه چقدر بده آدم تو اوج لذت يك مرتبه بخواد اون حس رو كنار بذاره و به حالت اوليه برگرده . هول شده بودم با يه حركت سريع پريدم پايين اما چشتون روز بد نبينه . موزاييكي كه روش پام و گذاشتم با اينكه خيلي محتاتانه اين كار رو كردم يه تكوني خورد و تالاپ صدا داد . اي بر پدرت لعنت . به خشكي شانس .تابلو بود كه يكي پشت در بوده كه اين صدا اومده .
كير فلك زدم و با هزار بدبختي داخل شلوار گذاشتم و به سرعت خودم و به چارچوب آشپزخونه رسوندم . صداي وحشت ناك زنگ دوباره تو گوشم پيچيد . فرچه رو برداشتم و زدم تو سطل . صداي كليد در اطاق شنيده شد . مهناز بود كه بيرون ميومد . يه روسري رو شونه هاش انداخته بود كه ازنازكيش بازو هاي سفيدش رو ميشد به خوبي تشخيص داد . من و يه نگاه كرد و به آرومي گفت :سامان كجاست . با منو مني گفتم : تو حياطه . رفت سمت در راهرو و يواش سامان رو صدا كرد . گفت : ببين كيه ، اگه آزي خانم بود بگو مامانم نيست . گفته عصر بياييد . سامان با همون تريپ كارگري و دست سيماني رفت سمت در حال و بعد هم صداي باز شدن در كوچه شنيده شد. زنه رو ردش كرد و اومد تو . بعد در حالي كه سعي ميكرد بره تو اطاقي كه پري بود گفت : شما بالاخره در و باز كرديد ديگه .بيام كاسه كوزتون رو به هم بريزم . پري از تو اطاق يه جيغي كشيد و گفت :بيشعور هيچي تنم نيست ،مهناز اون در و ببند .مهناز در حالي كه جلوي سامان رو ميگرفت گفت :سامان برو پي كارت ،لخته ،زشته . سامان رو با هر جون كندني بود دكش كرد و فرستادش تو حياط . بعد در حالي كه كنار من ميومد گفت :آقا وحيد چطوره ؟ خسته كه نشدي . رنگ و روم از شدت هيجان يه ربعه اي كه بالاي در اطاق داشتم سرخ و عرق كرده بود . مهناز هم متوجه اين حالت خستگي توم شده بود اما علت رو نميدونست . گفتم : نه بابا خستگي چيه ، ما مرديما . مرد كه از چيزي خسته نميشه . يه لبخندي زد و با يه لحن مليحي گفت :
مرد ، آره ، مردي شما رو هم خواهيم ديد، آقا وحيد !!!
اين و گفت و به سمت در اطاق راه افتاد .اما كنار چارچوب متوقف شد . فكر كردم چيزي ميخواد بگه اما ديدم حرفي نزد . يه نگاه به چارپايه كنار در كرد . انگار تمام سيمانهايي كه سامان از صبح تا حالا حل گرفته بود ، ازشون يه بلوك بزرگ درست كرده باشند،بعد بزنند تو سرم، همونجور سرم تيره كشيد . اي خدا من چه قدر احمقم . پسر تو از اونجا دودره كردي، چارپايه رو همونجا جا گذاشتي؟؟ دنيا دور سرم ميچرخيد . مهناز يه نگاهي به چارپايه كرد و بعدش روش و به سمت من كرد .سريع كلم و انداختم پايين تا با هم چشم تو چشم نشيم . تو دلم خدا خدا ميكردم كه چيزي نفهمه . اما با اون صداي تالاپ موزائيك و اون چارپايه كه اونجا جا گذاشته بودم ميگه ميشد . همونجور كه سرم پايين بود سنگيني نگاهش رو احساس ميكردم . بعد از چند لحظه به حرف اومد و گفت : اين چارپايه رو سامان اينجا گذاشته ؟ با بدبختي سرم رو بالا گرفتم و تت و پت كنان با ترس و شرمندگي گفتم : نميدونم والا . تابلو شده بود . يا من گذاشته بودم يا سامان ديگه .با اين جمله داشتم ميگفتم ،كار سامانه ديگه . اما اون بيچاره كه تو حياط بود . فهميدم گند زدم .
مهناز يه نگاهي به من كرد و بعد در حالي كه بالاي شيشه اطاق رو يه ديد ميزد گفت : وحيد جان يه زحمت بكش بعد از اينكه چارچوب اين اطاق رو هم رنگ كردي يه لكه گيري از كاغذ ديواري كنار شيشه هم بكن و با دست جاي يه لكه رنگ و كه رو كاغذ ديواري مونده بود رو بهم نشون داد. اي واي بر من . جاي انگشتهاي رنگي من بود كه كنار شيشه چارچوب و كاغذ ديواري مونده بود . ديگه مثل روز روشن بود كه اونها اثر دست من هست . سامان بدبخت كه دستش سيمانيه . مهناز كاملاً متوجه شده بود كه اون چارپايه رو من اونجا گذاشتم و اون لكه ها هم جاي دست منه . بقيشو رو هم فهميده بود كه ميخواستم چي از اون اطاق ببينم ديگه . از خجالت آب كه چه عرض كنم ،دلم ميخواست تبخير بشم . يه نگاه مظلومانه همراه با شرم و درموندگي بهش كردم و به ناچار گفتم چشم .
مهناز كمي سرش و تكون داد و در حالي كه كمي لباش رو
تنگتر و غنچه ميكرد با يه حالت موزيانه گفت: چشمت بي بلا .
بعد دست كرد تو روسريش و اون و از رو شونه هاش برداشت و رو چارپايه گذاشت . بعد در حالي كه تو چشمام ذل زده بود دست چپش و رو سينه راستش گذاشت و با نوك انگشتش يه كوچولو روش مالش داد و يه نموره فشاركي بهش وارد كرد ، بعد در حالي كه همونجور منو نگاه ميكرد عقب عقب رفت تو اطاق و در و بست . مات مات مثل جن زده ها در بسته اطاق رو نگاه ميكردم . وحيد كوچولو با تمام وجود به جهت دستشويي خودشو دراز كرده بود . ديگه طاقت نياوردم با تمام سرعت حمله كردم سمت دستشويي … دو ساعتي ميشد كه داشتم رنگ ميزدم .كف دستيي كه زده بودم بد جوري گرسنم كرده بود .
سامان هم سيمان كاريش تموم شده بود و ديگه اومده بود كمكم . يهو ديدم در باز شد . مهناز از اطاق بيرون اومد. دوباره همون بلوز رو تنش كرده بود . وقتي نگاهش بهم افتاد يه لبخندي زد و با تعجب گفت : قيافه اينو ببين ، چرا اينقدر بي حالي ؟ اما وقتي سامان رو ديد كه رو كاناپه ولو شده ، فهميد كه اگه به ما ناهار نرسه يا خودمون رو ميخوريم يا اونو . پري بعد از دو دقيقه بيرون اومد .همون شلوار رو پوشيده بود اما به جاي پليور يه تيشرت چسبون سفيد تنش بود . با ديدن پري يه حس
خوبي بهم دست داد . آخه با اون رنگ سفيد مثل فرشته هاي كارتونها شده بود . سامان رو كرد به پري و گفت : مباركه ، ايشا الله فينال . پري گفت : فينال چيه . سامان گفت : فينال تو تايلنده ، ميگن امشب نيمه نهايي ، آره ، راست ميگن ؟؟ ميبينم كه آماده هم هستي . اين و گفت و به بازو و دستهاي پري كه برق ميزد اشاره كرد . بازو هاي كشيده و گوشتي پري بد جور برق ميزد . با اينكه پوست بدن پري يه كم سبزه بود ، اما براي من حكم بلور رو داشت . پري يه نگاهي به ما كرد و بعد با تمام وجود به سمت سامان يورش برد . سامان هم كه بي حال مشت و لقدها رو ميخورد و فقط ميخنديد . اين تنها باري بود كه تو عمرم به يكي كه داشت كتك ميخورد حسوديم مي شد.
مهناز براي ناهار اشكنه بار گذاشته بود . گفت بچه ها دست و صورتتون رو بشوريد كه داريم از گشنگي ميميريم . اما پري گفت من بايد برم . باشنيدن اين حرف بد جور دلم گرفت ،چون اين زن اينقدر دلقك بود كه دست مهناز رو هم از پشت ميبست .
مهناز گفت : حالا ناهار بخور بعد ميري ديگه . اما پري گفت : به خدا كار دارم باشه براي يه وقت ديگه . رفت تو اطاق و تا ما دست و صورتمون رو شستيم، لباسهاش رو پوشيد . موقع رفتن كمي با سامان سر به سر هم گذاشتن و بعد رو كرد به من و گفت : آقا وحيد دست شما درد نكنه كه كمك اين خواهر ما هستي . اين سامان هم محض بودن شما اينجا دو تا تيكه اساس جمع و جور ميكنه ، وگرنه اين كارها به كلاس ايشون نميخوره . هواي اين خواهر ما رو داشته باش . بعد در حالي كه دستش رو به سمتم دراز ميكرد ادامه داد : همه من و ميشناسند .ميدونند كه آدم شوخ و فضولي هستم . يه وقت از دستم ناراحت نشيا ، چون اگه بشي ، چچچي داداش ، حالت و ميگيرم . اينو با مزه و لاتي گفت و زد زير خنده .دستم و سريع به دستاش رسوندم و اين بار چون حرفه اي شده بودم تو يه لحظه فشاركي بهش وارد كردم و در همون حال گفتم : ما عددي كه نيستيم ، شما بزرگ ماييد .مهناز خانم هم مثل شما سرور ما .
اوامرشون به روي چشم . نگاه معني دار پري رو تو چشمام ميديدم . اما با يه كارش شوكه شدم . در همون حال كه دستامون تويه هم بود خيلي حرفه اي و سريع انگشت وسطيش و دو بار آروم به كف دستم مالوند و براي بار سوم فشار محكمي با نوكش به گودي كف دستم وارد كرد . بعدش در حالي كه ميگفت :آقايي . دستم و به شدت فشار داد و ولش كرد . از اين حركتش مات مونده بودم . سامان كه پشت پري وايستاده بود گفت : خوبه خوبه بابا بيا برو ما خودمون ذغال فروشيم ،نميخواد كه ما رو سياه كني . نكنه ميخواي اين بدبخت و براي كار بكشوني خونت ، البته فكر بدي هم نيستا . همگي زديم زير خنده ، باز صداي اين زنگ لعنتي كه آخر سر يا من اونو خفش ميكردم يا اون منو دق ميداد در اومد . آژانس بود . پري يه روبوسي با مهناز كرد و باسامان به سمت در كوچه رفتند . من و مهناز هم پشتشون . مهناز كنارم وايستاده بود .پري كه تو ماشين نشست .خداحافظي كرديم . من و مهناز پشت در بوديم و سامان ما رو نميديد . يهو دست مهناز رو تو دستام حس كردم . خيلي ريلكس به بيرون نگاه ميكرد و دستش رو به دستم ميرسوند . تو يه لحظه دقيقاً همون كاري كه پري كرده بود رو انجام داد . چند بار با نوك انگشتهاش كف دستم و مالوندو بعد خيلي عادي دستش و از دستم در آورد و به سمت لباش برد . انگشت اشارش رو يه كم تو دهنش كرد نوكش و يه ميكي زد و بعد صورتش رو به سمت من كه داشتم مثل اين ببو ها نگاش ميكردم كرد . از اون چشمهاي خمار و لبهاي غنچه شدش معلوم بود كه يه نقشه هايي برام كشيده كه بيا هو ببين .
موقع ناهار مهناز تا تونست از خودم و خونواده ام پرس و جو كرد . كمي هم از گذشته و حالش برام گفت . ناهار كه تموم شد مهناز رفت آرايشگاهش رو باز كنه . سامان كه آخر كون گشادي بود گفت : يه يك ساعتي دراز بكشيم بعد بقيه كارها رو انجام ميديدم . يكم با هم شوخي كرديم و من براي اينكه سر حرف رو بلز كنم رو بهش گفتم :خوب با اين خالت حال ميكني ها . بابا زشته جلوي من از اين شوخيها باهاش ميكني . سامان جواب داد : برو بابا ، من ركم ، با كسي تعارف ندارم كه . يكي ديگه ميخواد كوس و كونش و بده ، وقت ما اينجا هدر ميره . پرو نميگه بابا اينا شب عيدي كار دارند ، من كه كمك نميكنم ، حداقل مزاحم نشم . گفتم : بابا مثله اينكه خالته ها ، اومده پيش خواهرش آرايشگاه . چه اشكالي داره . گفت تو كه نميدوني اين ده تا رفيق آرايشگر داره ، حال و صفاش با اوناست ، پشم و مو زدنش ماله ماست . يه دفعه دو سال پيش شاگرد يكي از اين رفيقهاي آرايشگرش تو خونشون به پست ما خورد . آقا ما هر چي اصرار كرديم بزار مخشو بزنيم و تريپ رفاقت بريزيم نذاشت كه نذاشت . ميگفت آتنه جون ناراحت ميشه . اين شاگردها با يكي كه بپرند ديگه حواس به كار نميدند . خلاصه ما هر زبوني ريختيم نذاشت كه نذاشت . منم از اون وقت هر موقع براي بزك كردن مياد كارم همينه . امروزم حالا چون تو اينجا بودي رعايت حالشو كردم . وگرنه لباس بزرگه تو تنش شرتش بود . خنديدم و گفتم : پس بگو چرا شاكي هستي و 24 ساعته ميخواي خالت و غالب ما كني . جهنم و ضرر ، ما كه كشته مرده رفيق هستيم . چون شما بزرگواري و رو سر ما جا داري ، نه اينكه من بخواما ، اما چون شمايي ،جهنم ، خالت و با بهترين شيوه ممكنه ميكنم . تا اون باشه كه ديگه تو كار داداشمون سنگ نندازه .
سامان همونجور كه دراز كشيده بود ،كونشو به سمت من چرخوند و گفت : بيا برو تو رنگي در بيا ، جوجه ، هيكلش و ميگه نديدي ، پيمان با اون همه حشرش كم آورده ، واي به حال تو كه نكرده ، غورتت ميده . بعد با يك لبخند موزي ادامه داد : راستي عمه جونت چطوره ، يه دستي به كيرش كشيد و گفت : اين موزه سلام بهش ميرسونه ، گفت و زد زير خنده . ميخواست حرص منو در بياره . كم نياوردم و با لبخند گفتم : نميدونم والا ،
تا اونجا كه چش و چال ما ياري ميكرد و ديديم ، خاله جنابعالي داشت خودشو آماده ميكرد براي خوابيدن زير پتو . عمه بيچاره ما كه سالي يه پارچه هم به خودش نميبينه . سامان كه هنوز داشت ميخنديد گفت : اي من براي اون عمه جونت بميرم ، بگو بياد پيش خودم . دواي دردش پيش اين كوچولوهه ( اشاره به كيرش)پتو چيه ،من خودم ميبرمش زير كرسي ، داغ داغ .
كلي با هم شوخي كرديم و خنديديم . كم كم خوابمون گرفت . سامان مثل اين خرسها كونشو داده بود بالا و با شكم خوابيده بود . تو كل گروهان ما سامان به خواب آلو معروف بود .
سرش رو نذاشته زمين ، قزوين رو رد كرده بود . بهش حسوديم ميشد . راحت راحت لالا بود . كمي قلت زدم كه جام راحت باشه و بخوابم . اما مگه خوابم ميبرد . اتفاقات امروز بد جور ذهنم رو مشغول كرده بود . نتونستم آروم بگيرم . اومدم برم دستشويي . ساعت سه ونيم بود . از در اطاق كه اومدم بيرون ،
اولين چيزي كه توجهم رو جلب كرد ، روشنايي كم نوري بود كه از لاي در آرايشگاه به بيرون ميتابيد . تعجب كردم . مهناز كه يه ساعت پيش رفته بود تو و در و بسته بود . حتي خودم صداي مشتريش رو شنيدم . اما انگار خبري از كسي تو آرايشگاه نبود .
باز همون حس فضوليم گل كرد . دور و برم رو يه نگاه كردم خبري از مهناز نبود . با كمي ترس سرم رو نزديك لاي در كردم . تو نگاه اول چيزي نديدم . ولي وقتي به آينه روبروم نگاه كردم ،مهناز و ديدم . رويه صندلي ،جلوي آينه نشسته بود . آخ خدا جون باز همون تاپ حلقه اي تنش بود . با خودم گفتم : همه ميرن سر كار لباس ميپوشند ، اين خانم سر كار تازه لباساشم در مياره .
اما وقتي دقت كردم ديدم مهناز ذل زده به آينه . آره داشت خودشو قشنگ نگاه ميكرد . چند لحظه بعد خيلي آروم با آرامشي خاص . با يه چيزي ابروهاش رو دستگاري كرد . مداد بود . رنگ قوه اي روشن چه قدر به اون ابروهاي پهن و كشيدش ميومد . اينقدر اين كار رو با متانت خاصي انجام ميداد كه مجو تماشاش شده بودم . يه لحظه هوس و شهوت از سرم پريد .
مهناز شري كه من ديده بودم ، حالا تو تنهايي و سكوت تو لاك خودش بود . نميدونم يه حس غريبي پيدا كرده بودم . شايد از كمبود محبت و عدم رابطه با جنس مخالف بود ، اما هر چي كه بود ، اون لحظه به چشم يك همدم به مهناز نگاه ميكردم . صداي آهسته آواز گوگوش از يه گوشه اطاق شنيده ميشد . « آدما آي آدما…» انگارمهناز هم تو همين فاز بود . تو حال خوبي بودم كه ناگهان چشمهاي مهناز رو تو آينه ديدم كه دارند منو نگاه ميكنند . تمام حواسم رو تو مغزنم جمع كردم كه ببينم درست ميبينم يا نه . اما درست ميديدم . مهناز از تو آينه خودش داشت به آينه اي كه من اونو داشتم تماشا ميكردم نگاه ميكرد .
خيس عرق شدم .اي داد بيداد . الان شلوارم رو در مياره . چي كار كنم . چشام تو چشمهاي درشت و مشكي مهناز گره خورده بود . نتونستم كاري انجام بدم . تنها چيزي كه ديدم ، لبخند كوچكي بود كه تو صورت غمزده مهناز نقش بسته بود . زيبا ،آرام ،همچون قاصدك در باد . چشام و از چشاش بر داشتم و از همون پشت گفتم :ببخشيد . بعد از كنار در به اطاق سامان برگشتم . هنوز تو ذهنم صداي گوگوش بود كه ميگفت « آدما آي آدما…» چهره مهناز رو تو ذهنم تجلي ميكردم . باورم نميشد كه اين زن همون زني باشه كه نطق همه رو ميكشه .
از خودم خجالت ميكشيدم كه بد در موردش فكر كرده بودم . از نگاه هام، از افكار وسوسه انگيز . نميدونم انگار عاشقش شده بودم . براي خودم هم خنده دار بود اما من 22 ساله عاشفق يه زنه 40 ساله شوهر دار شده بودم اونم تو يه نگاه . با قيافه مهربون مهناز كه تو ذهنم نقش بسته بود خوابم برد .
با صداي نكره زنگ از خواب بيدار شدم . ساعت 5 بود . سامان قلتي زد و از جاش بلند شد . رفت دمه پنجره گفت كيه . رفيقش بود . از جام بلند شدم و رفتم تو پذيرايي . در آرايشگاه بسته بود . صداهاي سه چهار تا از اين زنا به گوشم رسيد . از آهنگ گوگوش كه خبري نبود هيچ ، يه آهنگ شيش و هشت جواد هم گذاشته بودند . با خودم گفتم : ما رو باش ميخوايم رو ديوار كي يادگاري بنويسيم . اين هر دقيقه يه رنگه ،كي ميخواد با اين بجنگه .!!! از شعركي كه گفته بودم خندم گرفت . رفتم سرويس ، نشستم و با تمام وجود به اكوسيستم كره زمين خدمت كردم !!! تا ساعت 7 يه ضرب من و سامان كار ميكرديم . داشتم چارچوبهاي حمام رو رنگ ميزدم كه ديدم چراغ هاي آرايشگاه يكي يكي خاموش شد . 30 ثانيه بعد مهناز در آستانه در پيداش بود . نگاهش كه كردم از كاري كه عصر كرده بودم شرمنده شدم . با همون تاپ و دامن بيرون اومده بود . خيلي راحت جلو اومدو گفت : بابا اينحا ديگه كجاست ، يعني اين خونه منه ، خونه من كه اينقدر قشنگ و تميز نبود . من و سامان خر كيف شده بوديم . دست جفت پسر هاي گلم درد نكنه . گلستون كرديد . بعد دست كرد تو سرشو كش موهاش و باز كرد . ديدن زير بقلهاي لخت مهناز دوباره منو با شهوت آشتي داد . انگار همه جاي اين زن و با پرو تئين بسته بودند . گوشتيه گوشتي بود . بازوهاش به حدي چاق بود كه با هر تكوني كه ميخورد مثل دمبه لرزش پيدا ميكردند .با موهاي باز چقدر هيكلي تر به نظر ميرسيد. سامان رو كرد به مهناز و گفت : چه عجب تعطيل كردي . بابا بسه ديگه ، اينقدر به اسلام و مسلمين خدمت نكن . همه رو خراب كردي . مهناز يه قاه قاه بلندي كرد و گفت : خبه خبه ، آقا رفتن خدمت دلقك در اومدن . همين كارو هم نكنم كه ميپوسم از تنهايي . بعد رو كرد به منو گفت : مگه نه وحيد ، دروغ ميگم . متوجه حرف معني دارش شدم . به عصر اشاره ميكرد و تنهاييش . شايد نبود كسي كه بتونه بهش تكيه كنه ، با بد جنسي كمبود كير رو هم به گزينه ها اظافه كردم . … خنديدم و گفتم : والا چي بگم … اما چيزي كه برام جالب بود ، گشتن مهناز با اون تاپ باز جلوي من ، اونم در حضور سامان بود . سامان چند بار متوجه نگاه هاي دزدكي من رو تن مهناز شده بود ، اما انگار نه انگار ،ككش هم نميگزيد . هر چي بود تو خونواده ما كسي اگه اينجوري ميگشت ،خونش حلال بود . اما مثل اينكه اينجا آزاد گشتن حرف اول علما بود . از اينكه جلوي چشم سامان به اندام برهنه مهناز نگاه ميكردم يه حالت خاصي بهم دست ميداد . انگار من نامريي بودم و اونها من و به حساب نميآوردند . حضور من و چشمهاي از حدقه در اومدم براي كسي مهم نبود . شايدم ازش لذت ميبردند . ياد خونه خودمون افتادم .فريبا ، عمه مهتاب عمه مرضي . محدثه فقط دماق معلوم، زن دايي ها ، زن عموها …همه و همه يه تريپ ميگشتند . مغنعه ها رو سر ،مانتو و شلوار ، جورابهاي كلفت و زخيم ، تازه پاها كم بود ،يكي چهارتا جوراب هم تو دستاشون ميكردند .رو همشون هم يه چادر سياه ،مثل سياه چاله . هميشه ميگفتم : قانون طبيعت تو مملكت ما برعكسه ، تو كل جهان سياه چاله ها همه چيز و به سمت خودشون ميكشند و جذب ميكنند . اون وقت اينجا همه كس و همه چيز از دست اين سياه چاله پوشاي زميني ما فرار ميكنند و اينها عامل دافعه هستند . كارمون ديگه تموم شده بود . تو اون لحظه خسته نباشيد و قربون صدقه هاي مهناز بهترين چيزي بود كه ميشنيدم . آبي به دست و صورت زدم و كل رنگهايي كه رو
اينقدر از ديدن پر و پاچه مهناز شوكه شده بودم كه يادم رفته بود لقمه اي رو كه تو دهنم بود نجويده بودم . همونجوري درسته قورت دادن همانا ، در حلق مبارك گير كردن همان . شروع كردم اساسي سرفه كردن و با مشت رو سينه ام زدن . نفسم بالا نميومد .نه اينكه خيال كنيد به خاطر مهناز بود ، نه ، از گير كردن لقمه داشتم خفه ميشدم . ليوان آبي كه سامان داد دستم و سريع گرفتم و يه ضرب رفتم بالا . چند تا مشتم از سامان رو كمرم حس كردم و دوباره با زندگي سلام و عليكي كردم . مهناز در حالي كه ميخنديد گفت : چته ، يواشتر . سامان كه از خوب شدن حالم مطمئن شد ه بود گفت : پسر معلومه چي كار ميكني . بابا نخواستيم ، بلند شو برو خونتون . الان ميوفتي اينجا ميميري خونت ميوفته گردن ما . بعد با خنده ادامه داد : حالا خودت به جهنم ، كي ميخواد به آقات توضيح بده . ماشا الله اينقدر منطقي و با هوش هم هست كه نگو و نپرس . يه سال طول ميكشه بهش بگيم تو سقط شدي ، فكر كنم تو پل صراط رو كه رد كردي ما بتونيم حاليش كنيم كه بابا تقصير ما نبوده .
بعد در حالي كه با تعجب مهناز رو نگاه ميكرد رو به اون ادامه داد: من نميدونم اين دو سه روزه اين چش شده ، اين قبلاً اينجوري نبود .!! مهناز چشماش و ازسامان برداشت و تو چشاي خيس من ذل زد و با يه تبسم شيطاني گفت : عيب نداره ، يه لقمه تو گلوش گير كرده ديگه ، چيزي نيست . اما فكر كنم لقمش ، اي همچين بگي نگي درشت بوده!!!
مثل اين يتيمها داشتم مهناز و سامان رو نگاه ميكردم . دلم ميخواست يقه سامان رو بگيرم و با تمام وجود سرش داد بزنم كه : الاق ، بيشعور ، لامصب ، چي داري براي خودت بلغور ميكني . از يه چيز كه خبر نداري حرف نزن . خودت كلتو كردي تو اون تلويزيون صاب مرده ، داري يا سيبيل كلفت و پشم و ريش ميبيني ، يا چادر و مانتو و پارچه . از دل منه بدبخت كه خبر نداري . نيستي اين ورا كه ببيني منه بيچاره دارم چه چيزا كه نميبينم . تو هم اگه به جاي من بودي و يهو جلوت يه دروازه بهشتي باز ميشد ميگفتي ؛ « نه ممنون، من تو نميام، همين بيرونا قدم ميزنم؟؟؟!!!» بابا اين مهناز منو خلم كرد . من تا حالا از بس شق كردم سه تا شورت پاره كردم!!! بابا اياه الناس من دردم و به كي بگم … چشم كه به مهناز افتاد انگار كه تمام حرفهام و شنيده باشه ، يه نگاه تامل برانگيزي بهم ميكرد كه نگو و نپرس . انگار داشت ميگفت : بچه اين اولشه ؛ تا تو امين آباد(ديوانه خانه جنوبي تهران ) برات يه سوئيت مشتي اجاره نكنم دست بردار نيستم . شام و خورديم و سفره رو جمع كرديم . مهناز تو آشپزخونه ظرفها رو ميشست و من و سامان هم داشتيم تلويزيون نگاه ميكرديم و چاي ميخورديم . هر از چند گاهي يه خنده كوچيكي از آشپزخونه به گوش ميرسيد . مهناز بود كه داشت با خودش ميخنديد .سامان بهش ميگفت : چي شده باز ياد چي افتادي ، خونه رو گذاشتي رو سرت . مهناز هم از همونجا جواب داد : ياد فيلم تارزان افتادم كه بچگيهام ديده بودم . دارم به اون ميخندم . تو دلم گفتم : آره ارواح خواهرت ، حتما بازيگر نقش تارزان هم منم .نقش جولي رو هم براي اينكه خالي نمونه خودت بازي ميكني . اون وقت تو هم من و از جنگل پيدام ميكني و وزنم و از 150 كيلو به 50 كيلو، با اون دستگاه مكشت كاهش ميدي . كور خوندي ، فكر اينجاش و نكردي كه اگه من دستم به اون دم و دستگات برسه ، يه گٍرم هم براي خودت نميزارم . با همين دندونام همشو به سيخ ميكشم يه
عرق سگي هم روش . مهناز كارش كه تموم شد با يه ديس ميوه اومد تو پذيرايي و نشست رو كاناپه . اينقدر با ابهت بود كه كاناپه به اون بزرگي جلوش كوچيك به نظر ميرسيد . پاهاش و انداخت رو هم و با شروع كرد به كرم ريختن . زنيكه انگار كيف ميكرد منو تو حشر قرار بده . من و سامان هم رو موكتي كه تو پذيرايي پهن بود نشسته بوديم . البته سامان دراز كش رو به تلويزيون و من تكيه داده به ديوار عمود بر سامان و مهناز . مهناز كه دست بردار نبود يه پرتقال درشت برداشت و شروع كرد به پوست كردن . هنوز كون مباركش گرم نشده بود كه مرض ريختنش شروع شد . پاي چپش رو كه رو پاي راستش انداخته بود شروع به تكون دادن كرد و باهاش شروع به بازي كرد . همچين با مهارتي اين كار و ميكرد كه نگو . من هم كه از بچگي مثل اين سگها عاشق استخون ساق و پاچه ، حالا كه گوشت اضافي هم داشت چه بهتر ،داشتم كف ميكردم از ديدنش . همچين آب از لب و لوچم داشت آويزون ميشد كه بيا و ببين .
يه نگاه زير چشمي به من كرد و بعد با يه لحن تحريك كننده اي گفت : نميخوريش . يهو به خودم اومدمو با دستپاچكي گفتم : چرا ،…چيو !!؟؟؟؟ مهناز كه متوجه هول شدنم شده بود يه پوزخندي زد و گفت ، ميوه تو و ميگم ديگه ، بعد در حالي كه به پاهاش يك نگاه گذرايي مينداخت ادامه داد : الان فكر نكنم به جز ويتامين چيز ديگه اي احتياج داشته باشي . مرد نبايد زياد گوشت بخوره؛ براش خوب نيست . اين و گفت و شروع به خنديدن كرد . سامان كه حواسش به تلويزيونش بود تو همون حال گفت : كي گوشت خورده ، پس چرا ما نديديم . اين و گفت و رو كرد به من و گفت : وحيد دمت گرم ،بدنم بد جور كوفتست ،
يه حالي به ما بده . خيلي وقته برات پست ماساژ نزدما ،حواست هست . بعد منتظر جواب من هم نشد و بالشتش رو به سمت من كشوند و كنار پاهام رو شكم دراز شد . من و ميگي ، ميخواستم با همون پرتغال كله كچلش رو نارنچي كنم .
پرتغالم و خوردم و زير پوشش رو دادم بالا و شروع كردم خيلي نرم و حرفه اي مالش دادن . نه اينكه به خاطر اون باشه ،فقط چون مهناز داشت كارم رو نظاره ميكرد يه حس مسوليت بهم دست داده بود . انگار كه مهناز ميخواد بهم نمره بده . چشمهاي مهناز دستهام و رو بدن برهنه سامان تعقيب ميكرد . كم كم ديگه خبري از خنده هاي شيرينش نبود . آروم نشسته بود و بدون اينكه كلمه اي حرف بزنه تماشا ميكرد . يه حسي بهم ميگفت كه از نحوه كارم خوشش اومده . آخه واقعاً هر كاري بلد نبودم ،اين يكي رو توش اوستابودم . موج آرامش رو تو چشمهاي مهناز ميشد به خوبي تماشا كرد . قاچهاي پرتقال رو يكي يكي توي اون دهن نازش فرو ميكرد و در حالي كه منو زير نظر داشت آروم آروم ازش ميمكيد . برام خيلي جالب بود .يجوري آب پرتقاله رو ميمكيد كه انگار داره شهد و عسل ميخوره . تمركزم رو رو سامان از دست داده بودم . بدن بدبخت رو همچين مالش ميدادم كه يه لحظه با آخش به خودم اومدم . در حالي كه نيمخيز شده بود بهم ميگفت : چته بابا ، سوراخ كردي پوشتمون و ميگه پشت كرگدن و داري ماساژ ميدي كه اينجور سفت ميمالي . بنده خدا راست ميگفت :از بس حواسم به مهناز و اون دلبريهاش بود كه هيجانم رو روي كمر سامان داشتم خالي ميكردم . با يه ببخشيد گفتن سامان رو دوباره درازكشش كردم .
لبخندي ملموس رو لبهاي كلفت و قلوه اي مهناز نشسته بود .
ده دقيقه بعد كارم تموم شد . با كف دست به پشت سامان به همون روش دلاكاي قديم زدم و گفتم : خشكه خشك . سامان در حالي كه يه آخ كشدار ميگفت با اشاره انگشت منو به سمت خودش فرا خوند . گوشام و كه به لباش نزديك كردم ،خيلي آروم جوري كه مهناز نشنفه گفت :به جون خودم اشتباه ميكني . سرش خشك كه نيست ،با اين ماساژ مشتيي كه دادي تر تره !!! الان هم داره ميگه جيش ، بوس ،لا لا . خندم گرفت . خوب سامان رو بي حس كرده بودم .هميشه به خودم ميگفتم اگه من يه هيپنوتيزم هم ياد ميگرفتم نور علي نور ميشد .اون وقت ميرفتم خارج ،يه شركت باز ميكردم ، رو درش بزرگ مينوشتم :
شركت خواب كن ،لاش كن … از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشويي تا دستهام رو بشورم . يه كم به ياد آقام و خونمون افتادم ،بعدش باخودم گفتم : با يه تير دو نشون ميزنم . هم اينجا ميپلكم ، هم دعوا و جنجال شب پيش رو بهونه ميكنم ،تا اون باشه كه با ما اينجوري رفتار نكنه . دستم و رفتم دستشوري شستم و برگشتم . ديدم تلويزيون داره رقص و بزن بكوب نشون ميده . يكه خورده بودم . با خودم گفتم همين الان كه داشتم ميرفتم مستراب ،آخونده داشت روضه ميخوند ،چيشد يه مرتبه اي بزن و بكوب شد . يعني همين دو دقيقه اي كه ما نبوديم مملكت برگشت ، انقلاب كردن تموم شد؟؟؟!!!
با تعجب به سمت سامان رفتم وبه ديوار تكيه دادم .مهناز توي اطاق داشت با تلفن صحبت ميكرد . از صداي خنده هاش ميشد اينو فهميد . دقت كه كردم ديدم چراغ هاي ويدئو دارند چشمك ميزنند . فهميدم كه نوار ويدئو هست كه سامان داره تماشا ميكنه . با شوخي به خودم گفتم :خوب شد مملكت بر نگشتا ،وگرنه تمامي فاميل و خاندان ما رو اعدام ميكردند ، اون وقت من بايد 200 تا مراسم ختم شركت ميكردم . واقعاً شانس آوردم …
يه فيلم عروسي بود . اما كم كم كه دقت كردم ديدم وَاي . چه خبره اينجا . اين عروسي يا روبوسي . اينا زن و مرد تو هم چي ميلولند .آٍ بس روسريهاشون كو . منو ميگي ميخكوب فيلم شدم .رومو به سامان كردم و گفتم : سامان اين چيه ؟ سامان در حالي كه غر غر ميكرد جواب داد : چه بدونم ، فيلم عروسيه.اين مامي جون ما هم خودش و كشته با اين عروسي . فهميدم به اجبار مهناز فيلم و گذاشته و مجبوراً داره تماشا ميكنه . اما من كه داشت چشام در ميومد .باز بهش گفتم : حالا عروسي كي هست . گفت : عروسي من ، خب عروسي بهنازه ديگه .
تا اسم بهناز به گوشم خورد ،كمر غوز كردم به حالت 90 درجه صاف شد . تو دلم گفتم : بهناز ، خواهر سامان . واي ،فيلم و عشق است . طوري كه سامان زياد بهم شك نكنه تمام حواسم رو جمع كردم تو اون مخ كپك زدم و چهار چشمي رفتم تو صفحه تلويزيون . عجب عروسيي بود . زن و مرد قاطيه قاطي . تو عمرم همچين عروسيي نديده بودم . آخر تحول تو عروسيهاي خاندان ما براي خانمها چادر رنگي بود ، آقايون هم دكمه بالاي پيرهنشون رو باز ميكردند . از اين خبرا نبود كه !!! تقريباً همه زنهاي تو عروسي لباسهاي لختي پختي پوشيده بودند . اكثراً كه دامنهاي رو سر زانو . بعضي ها با جوراب ،بعضي ها بدون جوراب . بعضي ها هم با لاتنشون رو بدون رودرواسي از ديگرون به عرضه گذاشته بودند .دست و بازو كمر لخت بود كه به آدم چشمك ميزد . يه چند تايي هم كه معلوم بود از اون كلفتا هستند .ميشد بالاي سينه هاشون رو به راحتي تماشا كرد .
واي خدا جون چه بازار گوشتي بود اينجا . من مونده بودم اگه من اين تو بودم زنبيل به دست كدوم طرف صف واميستادم .
مهناز بعد از چند دقيقه تلفنش تموم شد و به ما ملحق شد . با شيطنت ميگفت :
پري بهتون سلام رسوند . سامان سريع جواب داد . ميخواستي بگي ما سلام داريم چيز ديگه اي برسون . مهناز ادامه داد :مخصوصاً به تو وحيد ،ميگفت هواي من رو داشته باشي!!!
جملات مهناز مثل يه شيره مذاب كه به خوردم داده باشند ميمونست .از اين حرفش گور گرفتم . بهناز رو تو اون لباس عروسي مثل فرشته ها ميديدم . با خودم ميگفتم : يعني اين دختره رو اين مهناز پس انداخته . خدايا اين چي هست . من مونده بودم بين مهناز و پري و بهناز . يكي نبود بگه آره همينجوري برات كنار گذاشتند . مهناز از ديدن خودش تو فيلم بيشتر از من ذوق ميكرد . بر عكس خيلي از زنها كه تريپ مشكي زده بودند ، يه ماكسي آبي خوشرنگ تنش كرده بود كه چينهاي پايينش برهنگي پاهاش رو چند برابر جلوه ميداد . بالاي لباس هم دو تا بند باريك اونو به تن مهناز نگه ميداشت . اما اگر تور نازك كناره هاي لباس نبود به وضوح حتي بالاي سينه هاش رو ميشد تشخيص داد . هر چند ،اون مردهايي كه من تو فيلم ديدم از يك كيلومتري هم خالهاي رو تن مهناز رو تشخيص ميدادند چه برسه به اون دو تا طالبي . پري هم دست كمي از مهناز نداشت . از ديدن اين همه زن نيمه برهنه كه تازه ميرقصيدند و تو مردها وول ميخوردند كير منم، بد شق شقش گرفته بود . انگار اونم ميخواست بپره اون وسط، پيرهن و شورتش رو پايين بكشه ، يه اسيدي عربي برقصه . هر از چند گاهي چشم رو مبل به مهناز ميافتاد با يه لبخندي به استقبال چشمهام ميومد . بعد سريع به صفحه تلويزيون نگاه ميكرد . انگار ميخواست بهم بفهمونه :عزيزم يه صحنش رو هم از دست نده .
نگاههاي مردها رو رو تن مهناز خيلي خوب ميشد تشخيص داد .با اون چشاشون سرتا پاشو داشتند ميخوردند . انگار نه انگار كه عروس يكي ديگست . حتي فيلمبردار فيلم هم يادش رفته بود كه عروسيه بهنازه ،نه مهناز .خيلي برام جالب بود كه سامان
هيچ واكنشي نسبت به مالشهاي بين رقص و چشم چرونيهايي كه مردها ميكنند نشون نميداد . يه مرتبه يه مرد سيبيل كلفتي اومد كنار مهناز و دست انداخت كنار كمرش و شرو ع كرد فجيع با مهناز آذري رقصيدن ، يه كولاكي اين دو تا كرده بودند كه نگو و نپرس . هيئت كه نه ، عروسي رو گرم گرمش كردند . اما چشاتون روز بد نبينه همين كه آروم شدند و كارشون تموم شد ،مرده يه لبي از مهناز گرفت كه تا آخرين سلولهاي سوراخ كونم سوخت . يه نگاه معني داري به مهناز كردم . اونم متوجه شده بود كه حسوديم شده ، اما بد جنسي نكرد و خودش گفت : اين مرده رو شناختي ديگه!؟؟ گفتم نه . سامان كه زياد تو بحر فيلم نبود از حالت چرتك پريد و گفت : يابو ، آقام اگه بفهمه نشناختيش از همون سيبيلهاي كلفتش آويزونت ميكنه .
با خودم گفتم: آهان ،پس اوني كه شيش ماه در ميون ننتو نميكنه و اين زنيكه رو با اين همه خماري انداخته تو جون من اينه ، اين باباته . خنديدم و از همون پشت تلويزيون دستم و گذاشتم رو سينم و به علامت چاكري يه تعظيمي براي باباي سامان كردم و گفتم آقا ما خيلي چاكريما ، ببخشيد اينجا امشب مزاحم شديما ،شلوار ، مشكل شلوار داشتيم ،اينكه اينجا ناچاراً اطراق كرديم .بازم مخلصيم !!! مهناز ديگه امون نداد از خنده داشت زجه ميزد . سامان هم با نيشخندي گفت :آقا واسه من جك شدند ،بلند شو برو بگير بخواب بابا . بعد در حالي كه از جاش بلند ميشد ويدئو رو خاموش كرد . هم خوشحال بودم از اينكه مهناز از حرفم به اوج خنده رسيده بود ، هم ناراحت از اينكه با اين حرف فيلم بي فيلم ، عروسي تموم شد بدونه اينكه ما شام بخوريم . مهناز كه ازخنده هاش كمي كم شده بود رو به سامان گفت : چه كار ميكني ديوونه داشتيم نگاه ميكرديما . سامان گفت :ولمون كنيد بابا با اين خاله بازيهاتون بريم بگيريم بخوابيم . من خوابم مياد . مهناز گفت تو برو بگير بخواب به ما چي كار داري . من و وحيد بيدار هستيم . سامان كمي اخماش و تو هم كرد و رو به من گفت : وحيد خان جنابعالي خوابتون نمياد .
مونده بودم چي بگم. باور كنيد حاضر بودم به تمامي سوالهاي
دنيا يه جا جواب بدم الا همين يه دونه . اگه ميگفتم نه ، خيلي ضايع بود . اگه هم ميگفتم آره بايد از مهناز جون جدا ميشدم . با بي ميلي گفتم : آره كمي خوابم مياد . مهناز كه از حرفم كمي دمق شده بود گفت : اي بابا همش خواب ؟؟ اين و گفت و با دمقي بلند شد و رفت سمت آشپزخونه . دلم ميخواست بدووم دنبالش و به دست و پاش بيفتم و بگم : كي گفته من خوابم مياد ، غلط كرده ،من كه خوابم نمياد هيچ ، وحيد كوچولو هم تازه داره نرمش ميكنه . بذبخت از صبح تا حالا فقط به عشقت سي بار لباس كار پوشيده و در آورده . حالا چجوري بهش بگم لالا . … ناراحت اما به ناچار دنبال سامان روان شدم . از تو كمد يه پتو بهم داد و يه تشكچه كوچيك . انداختمش رو زمين . فكر كردم چون مهمونم و داداش سامان، الان رو تخت ميخوابم ديگه ، اما از تخت كه خبري نبود كمبود بالشت پر خونمون رو هم حس ميكردم . سامان گوساله مثل اين گاوها پريد رو تختش و هنوز فرود نيومده نصف خوابش رو هم ديد . پنج دقيقه نگذشته بود كه
صداي خور و پوفش بلند شد . دراز كشيده بودم و پتو هم روم .
اعصابم رو خرد كرده بود . احساس كردم كه بايد براي رفع استرس يه دستشويي برم . بلند شدم و رفتم بيرون . برق ها خاموش بود به جز برق آشپزخونه . رفتم سريع يه آبياري كردم و زدم بيرون از سرويس . ميخواستم كه برم بخوابم كه اين حس كنجكاوي دستي به سينم زد و گفت : آهاي يارو كجا !؟؟ اصلاًاز خودت ميپرسي مهناز كوش ؟؟؟ تا ده دقيقه پيش زير بيرقش جق ميزدي ، حالا جيش بوس لالا. كيرم هم سريع خودش و نخود آش كرد و گفت : آره والا ، راست ميگه ، نامرديه ديگه .
كلم و يه نمه كشيدم سمت آشپزخونه اما ديدم از مهناز خبري نيست . رفتم جلوتر . ديدم موهاي طلائي قشنگش معلوم شد .
پشتش به من بود . آهسته آهسته رفتم جلو . ديدم مهناز رو يه چاهارپايه كوچيك نشسته و داره تو آشپزخونه يه چيزي ميشوره . چيني و ظرفهاي دكوري بود كه داشت توي يه لگن بزرگ ميشست . با ديدن دامن مهناز كه روي رونهاش بالا رفته بود دوباره خراب شدم . يكم به سمت گوشه اپن رفتم تا بتونم از زاويه بهتري تماشاش كنم . دلم ميخواست كه لاي پاهاش و بتونم ببينم . اما نميشد . قسم ميخورم كه تو عمرم تا اون موقع همچين رونهاي سفيد و درشتي نديده بودم ، حتي تو فيلمهاي سوپري كه هر از چند گاهي صيغشون ميكردم . كيرم به حد ماكزيموم كه چه عرض كنم ،انگار دوبل شده بود . نميدونم چرا بيشتر از هر جاي بدن به پاچه و رون واكنش نشون ميداد . باز دستم داشت شروع ميكرد به لرزيدن ، هم از ديدن بدن برهنه مهناز ،هم از اضطراب ديده شدن توسط سامان و مهناز . يه دو دقيقه اي داشتم مهناز رو با ترس نگاهش ميكردم . حواسش به كارش بود و متوجه پشتش نبود . دلم ميخواست بپرم تو آشپزخونه و كار و يه سره كنم ، اما اگه ما جگر اين كارا رو داشتيم كه اسممون آرنولد بود . به همون اسم وحيد رضايت دادم و كلم و سمت در اطاق سامان برگردوندم تا ببينم مچم رو نگيره . ديدم نخير. اگه همسايه ها رو هم خبر كنم و با اونا مهناز و بكنيم هم آقا خبر دار نميشه . با خيال راحت سرمو سمت مهناز چرخوندم . عزرائيل جلوم وايستاده بود . گفتم كدوم طبقه جهنم بايد برم ، برم . خشك خشك شده بودم ، انگار روح و سالها قبل از تنم بيرون كرده بودند ،الان اومده بودند جسمم و خاك كنند . مهناز همينجور تو چشام در حالي كه ايستاده بود نگاه ميكرد . هيچ تكوني نميخوردم . فقط زماني كه چشمهاش رو دستم كه از رو شلوار داشتم كيرم و ميماليدم افتاد به خودم اومدم .
شما بوديد چه كار ميكرديد . همون طور دست به لوله وايميستاديد ، فقط ميگفتيد مهناز جون قربونت ، سر اين رو بگير خودت جاش كن . … گفتم همه چي تموم شده . با همون شلوار خيس رو بند بايد از خونه بزنم بيرون . مهناز چشمهاش و از رو شلوارم كه قلمبگي كيرم مثل خورشيد عالم افروز ازش معلوم بود برداشت و تو چشمهام ذل زد . بعد ناگهان 180 درجه طرز نگاهش رو عوض كرد و با چهره اي نگران گفت : چيزي ميخواي وحيد جون . دلت درد ميكنه . فهميدم كه داره جريان و ميپيچونه .
با تمام وجودي كه برام مونده بود فقط تونستم بگم : آ . مهناز نگام كرد و بعد در حالي كه خودشو متعجب نشون ميداد گفت : چي ، آ…آب . سريع گفتم : آره همين ، آب ،آب ميخوام . مهناز كه كم كم ميشد اون شيطنت رو تو وجودش خوند گفت : بيا عزيزم از يخچال بردار . چرا اونجا وايستادي . رفتم توي آشپزخونه . مهناز با چشمهاش داشت تعغيبم ميكرد . يه ليوان برداشتم و آب ريختم و دادم بالا . اما وقتي كه مهناز رو نگاه كردم ، ديدم بدو ن هيچ خجالتي ، بي عار بي عار داره كيرم رو نگاه ميكنه . خيلي خجالت كشيدم نه زورم به كيرم ميرسيد كه خوابش كنم ، نه به هوس مهناز كه داشت سر بلند ميكرد . چشمهاش و كه بلند كرد تا تو چشمام نگاه كنه سريع سرم رو پايين انداختم . راه افتادم و با يه شب بخير از تو آشپزخونه بيرون اومدم . پشت سرم صداي مهناز رو ميشنيدم كه ميگفت : شب تو هم بخير عزيزم ، خوب بخوابي . تا به اطاق رسيدم هزار بار مردم و زنده شدم . در و بستم و يه نفس عميق كشيدم . آبروم رفته بود . پتو رو از شدت خجالت رو سرم كشيدم . يه نيم ساعت بعد چراغ آشپزخونه هم خاموش شد . انگار مهناز هم داشت ميرفت بخوابه . دو سه دقيقه سكوت بود و بعد يكمرتبه در اطاق ما باز شد . تفريباً تاريكي تو اطاق حكمفرما بود . نور خيلي ضعيف سر كوچه كه از تو پنجره مات رو به كوچه تو اطاق ميتابيد كمي براي تشخيص محيط روشنايي باقي گذاشته بود . مهناز آرام به داخل اطاق وارد شد و به سمت من اومد . چشمهام رو سريع بستم تا حتي تو اون نور كم هم بيداري من رو نتونه تشخيص بده .
اينقدر بهم نزديك شده بود كه ميشد اين و از نفسهاش حس كرد . مثل اينكه داشت از بيداري و خواب من يا سامان اطمينان حاصل ميكرد . چند ثانيه بعد در كمد بالاي سرم باز شد . صداي كشيده شدن پتو و تشك ازش در ميومد . ناگهان مچ پاهاي مهناز رو كنار گردنم حس كردم . خيلي آروم بدون اينكه سرم تكوني بخوره كنار صورت و گردنم قرار گرفته بود . بوي تن مهناز يه لحضه تو مشامم پيچيده شد . گرمي پاهاش خونم رو به جوش آورد . زيباترين تماسي بود كه تو تموم عمرم احساس كرده بودم . انگار از داخل تهي شده بودم . دلم ميخواست چشمام و باز كنم و تماشاي اين پاي طلايي رو از دست ندم ، اما امان از اين ترس كه مثل خوره باهام بود . از جام تكون نخوردم . اما با كشش محكمي كه مهناز به سرم با مچش پاهاش وارد آورد تكوني خوردم و چشام باز شد تنها چيزي كه تو يه لحضه ديدم پاهاي مهناز بود كه ازم دور ميشد . براي اينكه واكنشي نشون بدم تا مهناز شك نكنه با اين تكوني كه بهم داده بود چرا بيدار نشدم ، يه آ آ يه خفيفي گفتم و مثلاً دوباره خوابيدم . صداي پتو و تشك كه روي زمين مي افتاد منو غافلگيرم كرد . ده ثانيه بعد صداي تالاپ نشستن مهناز و رو زمين شنيدم . بعد از چند لحظه هم همه جا ساكت شد .
سكوتي وحشتناك همراه با هيجان و پرسش . تا بيست دقيقه به سمت ديوار كوچه خوابيده بودم و جرات نميكردم از جام تكون بخورم . اما مثلا تو خواب يه قلتي زدم و به جهت مخالف يعني همون سمتي كه مهناز بود دراز كشيدم . يه ده دقيقه اي گذشت اما صدايي نيومد . با ترس چشم راستم و كمي از هم باز كردم . چي داشتم ميديدم . مهناز به فاصله يه متر از من خوابيده بود . باورم نميشد . مهناز ، تو اطاق من ، اونم به فاصله يك متري ، خوابيده بود . واي . اين چرا اينجا خوابيده؟؟!! ميگه خودش اطاق نداره ؟؟!! جواب سوالم رو ذهن كندم بعد از چند لحظه داد :
احمق جون ، ميگه تو خودت تمام وسايل پذيرايي رو تو اطاق كوچيكه جا نداي . اونجا كه ديگه راهي براي خوابيدن رو تخت نداشت كه اين فلك زده اونجا بخوابه .
مهناز دقيقاً موازي من به فاصله يك متر خوابيده بود . ما هم هر جفتمون عمود بر تخت سامان بوديم و پاهامون به سمت تختش دراز بود . با ترس يه نگاهي به سامان كردم ،شنيدن صداي خور و پفش قشنگترين سمفونيي بود كه نا حالا شنيده بودم . تو سرم هزار تا فكر جور واجور پيدا شد . مهناز رو نگاه ميكردم كه اون هيكل زيباش و چه جوري زير پتو جا كرده بود . يه نيم ساعت ديگه هم صبر كردم تا اينكه ديگه قشنگ ميشد صداي دم و بازدم مهناز رو به خوبي تشخيص داد .
شهوت با تمام قدرتش روم خيمه زده بود .به صحنه ها و دلبري هايي كه مهناز تو اين دو روزه ازم كرده بود فكر ميكردم . مخصوصاً به يكي دو ساعت پيش كه مهناز خيلي واضح منو دست به معامله ديده بود و بدون كمترين واكنشي نشون داده بود يه جورايي خوشش اومده
با تمام ترسي كه دورم رو احاطه كرده بود ،تونسته بودم انگشتهام رو به باستن نرم مهناز برسونم . قلبم از جا داشت در ميومد . به محض اينكه نرميش و حس كردم .استاپ دادم .
از اينكه بيشتر جلو برم وحشت برم داشته بود .ميدونستم كه اگه از خواب بلند بشه و از كارم ناخرسند بشه ديگه نميشه رو زندگي حساب كرد . يه سي ثانيه اي تو همون حالت بودم . با چشمام هم محيط رو چك ميكردم هم چشماي مهناز و ،نوع نفس كشيدنش رو هم همينجور. از چيز غير عادي خبري نبود .
از اين وضعيت يه آرامشي بهم دست داد . مخصوصاً اينكه يه انرژي خاصي از نرمي باستن مهناز انگار بهم منتقل ميشد . باز شهوت بهم حمله ور شده بود .ضربانم باز داشت نامنظم ميشد . بدون اينكه نوك انگشتهام رو ازش جدا كنم كف دستم رو آروم و نرم به روي اون حرير طلا گذاشتم . تنها جايي رو كه مات بهش نگاه ميكردم چشماش بود . خدا خدا ميكردم كه واكنشي نشون نده . بعد از چند لحظه مطمئن شدم كه نه ، مثل اينكه مادر و پسر با اينكه از يه خون نيستند اما يه وجه اشتراك خوب دارند . اونم خواب سنگين . اين فكر باعث شد جراتم تو يه لحظه چند برابر بشه . تازشم مهنازي كه اين همه به من داشت چراغ سبز نشون ميداد ،ازش بعيد بود كه بخواد با ديدن من كه دارم باهاش ور ميرم كولي بازي در بياره و داد و بيداد كنه . فوقش كه فحشي بهم ميداد و خودشو جمع و جور ميكرد ديگه .
كف دستم رو با كمي فشار و جابه جا كردن به روي كون مهناز مالش ميدادم . واي خدايا من دارم كون مهناز جونم رو لمس ميكنم . چه قدر نرم و لطيف بود . از اوني كه تو روياهام تصور ميكردم عالي تر بود . فشارم رو بيشتر ميكردم و همراه باهاش لذتم هم بيشتر ميشد . دايره حركتم رو بيشتر كردم و با سرعت بيشتري شروع به كشف كردن اون گوشت پهن كردم .انگشتام رو رسونده بودم به شكاف كونش . دقيق پايين درزش قرار داشت . شايدم چند سانت اون طرف تر كوسش بود . اما دامنش از دو طرف كشيده شده بود و مستقيم نميتونستي دسترسي داشته باشي . هيجان زده مثل اين نخورده ها آب دهنم راه افتاده بود . دستم و از كونش برداشتم و بينيم رو نزديك كونش كردم . يه چند تا نفس عميق كشيدم ، جوري كه فكر كنم شش هاي كيرم هم از اكسيژن كون مهناز پر شد . چشام خمار خمار شده بودند . رونهاي مهناز بد جور بهشون چشمك ميزدند . با يه خيزش نرم خودم و بهشون رسوندم . يواش جلو رفتم . نگاهي مستانه كردم و بعد در حالي كه سرم رو نزديك نزديك مي كردم ،به پشت زانوي مهناز يه زبون كوچيك كشيدم . ديگه شجاع شده بودم . خيال ميكردم من پسر شجاعم و مهناز هم مادر خرس مهربون . بايد نبود شوهر رو براش جبران كنم .مزه تن عرق كرده مهناز تو زبونم جاري شد . از درون داغ شدم . شيريني لذت از اين كار مانع ميشد كه شوري عرقش رو بتونم تشخيص بدم . اين كار منو شهوتي تر ميكرد . دوباره تكرار كردم . بازم ادامه دادم . محكمتر و با فشار بيشتر . از يه وجب بالاي زانوش شروع كرده بودم و تا نزديكيهاي مچ پاش جلو ميومدم . نميدونيد كه لمس كردن عضله پشت ساقش چه لذتي داشت . اينقدر عظلاني بود كه اگه با تمام دندونام هم ميخواستم گازشون بگيرم نميتونستم كه حريفش بشم . وحيد كوچولو كه ديگه شهيد شده بود . خوني بود كه ازش جاري ميشد . خيسي آبم رو تو شرتم حس ميكردم . لجام گسيخته به تن مهناز هجوم مياوردم . اماتو يه لحظه غافل شدم و زماني كه ميخواستم براي دست كشيدن به رونهاي درشتش دامنش رو كمي بالا بزنم زانوم به كناره پاي مهناز برخورد كرد . شدت خيلي زياد بود و از همين شدت هم مهناز تكوني خورد . واي خدا . چه غلطي كردم .تو اون لحظه ديگه جاي خنگ بازي نبود .نميدونم چه جوري اما جنگي خودم رو رو تشكم پرتاب كردم و يه لحظه تو ذهنم اومد كه براي پاك كردن اين گه كاري پاي چپم رو به سمت مهناز دراز كنم . اگه اين دراز كش رو تو خدمت انجام داده بودم مطمئن بودم يه هفته مرخصي تشويقي ميگرفتم ، اما اينجا واقعاً از سر ترس چنين كاري رو كرده بودم . در حالي كه سرم به جهت خلاف مهناز رو به ديوار كوچه بود ، بدنم رو كشونده بودم و پاي چپم رو كنار زانوي مهناز تو چند سانتيش قرار داده بودم . مثلاً بد خواب بودم و از بد خوابي غلط زده بودم و پاهام هم اتفاقي تو خواب بهش برخورد كرده بود . چيزي رو نميتونستم ببينم . فقط گوشام بودند كه گزارش محيط رو ميتونستند بهم منتقل كنند .
با تمام وجود سعي ميكردم لرزش بدنم رو بابت ترسي كه برم داشته بود كنترل كنم . صداي جا به جا شدن مهناز به گوشم ميرسيد . كمي كشو قوس پيدا كرده و قطع شد . يهو دست مهناز رو رو مچ پاهام احساس كردم . آتيشي به جونم افتاد . دلم آشوب شد . ديگه سياهي شب نبود كه چشام رو آزار ميداد . دنيا راستي راستي برام تيره شد . منتظر سرنوشت بودم و جلاد ناكامي كه كارم رو يكسره كنه . انگشتهاي قوي مهناز دور مچم حلقه شد و پام رو از زمين جدا كرد . يه لحظه خيال كردم ميخواد با پا از سقف منو آويزون بكنه و بر عكس دارم بزنه . يه دو ، سه ثانيه بيشتر طول نكشيد تا دوباره انگشتهاي پاهام زمين رو حس كنند . مهناز پاهام رو از كنار زانوش جابه جا كرده بود و يه چند وجب پايينتر به سمت تشك خودم كشونده بود ، مثلا منو به حالت طبيعي برگردونده بود . تو حول و ولا بودم كه نوك انگشتهاي مهناز رو رو موهاي دور و ور مچ پاهام احساس كردم.
نميدونم چي كار ميكرد . اما انگار داشت باهاشون بازي ميكردو به آرومي ميماليدشون . تعجب و اظطراب و ترس و هيجان همه با هم به سراغم اومده بود . يعني چي ؟؟؟ چرا اين كار و ميكرد . نكنه بيدار بوده و اين جواب اون كارهاي منه ؟؟؟ يعني بيدار بوده و تمام ليسيدنها و دستمالي كردنهاي منو حس كرده . نه . نميتونسته بيدار باشه . من خودم نگاهش ميكردم ، خواب خواب بود . … شايدم خواب نبوده و خودشو به خواب زده بود . …
احتمال اينكه خواب بوده و الان كه بيدار شده داره بدن منو وارسي ميكنه رو هم ميتونستم بهش اضافه كنم . گيج بودم و تو اون لحظه هيچي رو نميتونستم آناليز بكنم . تنها چيزي رو كه حس ميكردم انگشتهاي مهناز بود . روي عضله ساق پام كه از بالا رفتن شلوارم تا وسطهاي ساقم برهنه شده بود ؛ بالا و پايين ميكرد و بهشون دست ميكشيد . بعد يه آه كوچيكي كشيد و سرش رو رو بالشت گذاشت . اين و از صداي تالاپي كه رو بالشت ايجاد شده بود فهميدم . كل اين جريان يه دقيقه هم طول نكشيد اما ترسش به اندازه يه عمر برام ميمونست . يه احساس سبكي ميكردم . هر چي بود و هر جور كه ميخواست باشه باشه . فعلاً كه به خير گذشته بود . يهو صداي جابه جا شدن بدن مهناز رو حس كردم . انگار داشت به سمت من ميومد اما سريع متوقف شد . دلم ميخواست سرم اونطرف باشه و بتونم ببينمش اما حيف كه نميشد . چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه با حركتي كه از سوي مهناز حس كردم .قلبم ايستاد . ساق برهنه و گرم مهناز رو روي پشت ساق پاي چپم حس كردم . وزن سنگين اون ساقهاي گوشتي و نرم رو به شدت رو عضله پاهام حس ميكردم . شوكه شده بودم . نميدونستم بايد چه واكنشي نشون بدم . از جام بپرم يا اينكه مثل اين بچه هاي خوب ساكت و آروم به لالام ادامه بدم . گرمي زيادي رو از پاي مهناز دريافت ميكردم . انگار كه همين العان از كوره در اومده باشه . خيلي برام لذت بخش بود كه تن مهناز به اندام من برخورد كرده بود . اما چرا اين كار و كرده بود ؟؟؟ يا مي خواست بهم بفهمونه كه بيدار بود ه و همه ليسيدنها و همه دستماليهاي من رو داشته با تمام وجودش احساس ميكرده ، يا اينكه ميخواست با اين كارش يه چراغ سبز ديگه اي بهم نشون بده و من و دعوتم كنه تو اون آغوش نازش ، يا اينكه خواب بوده و خيال ميكنه منم خوابم و حالا ميخواد مخفيانه اندامم رو كشف كنه . هر چي بود ، من يه چيز و مطمئن بودم ؛ اونم اينكه اين مهناز خانم ، پالونش كج بود و يه كم ميخاريد . فعلاً هم كسي بهتر از من براي لاس زدن و دلبري پيدا نميشد . شايدم ميخواست بيشتر بهم لطف كنه و منو از وجود پر از نازش سيراب و كاميابم كنه . كيرم بد جور بين زمين و لاي پام گير كرده بود . با اين فكرها هم دوباره داشت تكونكي ميخورد . داشتم از يه طرف گرماي وجود مهناز رو دريافت ميكردم و از طرفي هم غرق فكرهاي جور واجور ميشدم . يه يك نيم ساعتي گذشت اما از تكون خوردن مهناز خبري نشد . فكر كنم خوابش برده بود . ميخواستم بلند شم و يه سرو گوشي آب بدم ، اما سنگيني پاي مهناز مانع ميشد . اگه بلند ميشدم اون هم بيدار ميشد . چي كار بايد ميكردم . دلم و به دريا زدم و آروم و آهسته پام رو اومدم جابه جا كنم تا بتونم پاي مهناز رو از روش بردارم . جرات نداشتم كه سرم رو به طرفش بچرخونم . يه خرده پام رو تكون دادم اما يه مرتبه با فشار شديد پاي مهناز كه به شدت در جهت عكس داشت مقابله ميكرد متوقف شدم . بند دلم وا شد . مهناز دوباره خيلي با قدرت و با فشار زياد ساقش رو به روي پام فشار داد و منو وادار به تسليم شدن كرد . اينقدر پاهاش پر زور بودند كه ديگه نميتونستم جم بخورم . هزار درصد مطمئن شدم كه از سر شب تا حالا بيدار بوده . تمام تنم يخ كرد. آب دهنم رو غورتي دادم و مثل مجسمه خشكم زد . با اين كارش اون يكم پرده حيايي كه بينمون بود رو پاره كرده بود . بهم فهمونده بود كه از دلم خبر داره و ميدونه دنبال چي هستم . باز تمام زورم رو جمع كردم و از همون زير پاهاش شروع كردم پام رو به پاش مالوندن ، اما مثل اينكه الان موقعش نبود كه به كامم برسم ،چون خيلي محكم با اون گوشتهاي نرمش منو ميخكوب كرد به زمين و نذاشت ديگه يه سانت هم پام تكون بخوره . چاره اي نبود . ديگه رو امشب نميتونستم حسابي باز كنم . اما شاد از اينكه بالاخره من و مهناز غير مستقيم حرف دلمون رو به هم زده بوديم با همون گرمي پاهاش به خواب رفتم . يواش ، يواشتر ، بده، بده اون جيگرو . آخ آخخخخخ مردم . واي وووواي خدا . محكم بكن . پاهاي مهناز رو شونم بود و داشتم به شدت تلمبه ميزدم . خودم و تو يه لحظه خالي كردم و افتادم كنارش . چند لحظه بعد خوابم گرفت . با صداي مهناز كه داشت به پاهام ميكوبيد از خواب بيدار شدم . چه لذتي برده بودم . ميخواستم تا چشام رو باز ميكنم بگم . قربون اون نانازت برم كه …، قيافه كريح سامان رو جلوم ديدم . اون بهت زده ، من از اون بدتر . يه لحظه يه داد زدم و از جام پريدم . سامان كه شوكه شده بود گفت : چته بابا . ديوونه شدي . اين خل و چل بازيها چيه كه در مياري .
به شدت وحشت كرده بودم . عرق سردي رو پيشونيم نشسته بود . آب دهنم رو با هزار بدبختي قورت دادم و گفتم : تو اينجا چي كار ميكني . من… مهناز ، اينجا … ؟؟!!! سامان كه ديگه داشت بد جور بهم نگاه ميكرد گفت : معلوم هست چي ميگي تو ، مثل اينكه زيادي خوابيدي ، بهت فشار اومده . بلند شو بابا كه خيلي كار داريم . يه نگاهي به اطرافم كردم . از مهناز خبري نبود اما تشكش كنار من بود . ساعت رو نگاه كردم، ديدم 10:30 دقيقه هست . آخ كه سرم چه دردي ميكرد . يهو ياد شب پيش افتادم و فهميدم اينايي كه ديده بودم همش خواب بود . مهناز رو تو خواب زمين زده بودم نه تو بيداري . لبخند تلخي به سامان زدم و گفتم ، آره مثل اينكه زيادي خوابيدم . بعد طوري كه شك نكنه از اطاق بيرون زدم . با چشمام سريع كل خونه رو يه چك كردم تا اينكه مهناز رو ببينم . در آرايشگاه باز بود ، اما خبري از مهناز نبود .رفتم سمت در حياط ، اونجا هم اثري ازش نديدم . بدون اينكه حرفي بزنم رفتم دستشويي . از دستشويي كه بيرون زدم ديدم سامان سر ميز صبحانه مشغول نشخوار هست . رفتم رو صندلي نشستم و گفتم : خيلي خوابيدم ، تو كي بلند شدي . گفت :يه نيم ساعتي ميشه . گفتم : صدام ميكردي ، الان مادرت ميگه پسره چه پر رو پر رو گرفته تا لنگ ظهر خوابيده . ميخواستم با اين حرف سراغ مهناز رو غير مستقيم از سامان بگيرم . با خودم ميگفتم : نكنه از دستم شاكي شده ،پيداش نيست . سامان جواب داد : نه بابا ، مادر من از اين اخلاقها نداره . اتفاقاً صبح كه داشت ميرفت بهم سفارش كرد كه بيدارت نكنم . ميگفت ديشب نتونستي خوب بخوابيو تا صبح هزيون ميگفتي . البته فكر كنم راست ميگفت . خنديدم و گفتم آره ديشب خيلي خسته بودم . تو دلم ميگفتم :آره جون اون ننت . همون ننت تا صبح ما رو از عرش به فرش ميكشيدو نرسيده زمين ، دور ميزد دوباره فيلش ياد آسمون ميكرد . گفتم حالا مهناز خانم كجاست ؟ جواب داد . صبح پري زنگ زده برن خريد . ميگم كه ، اين پري فقط دردسرش مال ماست . خنديدم و گفتم : پس ديشب خالت زير پيمان تا صبح شب كاري داشته !!! پس آخر سر سفر تايلند و جور كردش ؟؟؟ سامان در حالي كه سرش و تكون ميداد گفت :
تو نميدوني اين كس چه آدمهايي رو تا حالا كه بدبخت نكرده . من موندم اين پيمان چه قدر خره كه به كسي كه هر شب هم ميكنه باز باج ميده . صبحانه رو تموم كرديم و شروع به كار كرديم . همش به جريانات ديشب فكر ميكردم . نميدونستم كه مهناز كي بر ميگرده . آيا ميتونستم تو چشاش نگاه كنم . با اين خيالات تا ظهر سپري شد ، اما از مهناز خبري نشد . ناهار رو دو نفري يه املت سلطنتي زديم . بعدش هم يه لالاي كوچيك و دوباره كار . تا ساعت 6 تقريباً كارهايي رو كه قبل از شب عيد بايد انجام ميداديم رو تموم كرده بوديم . من كه ديگه داشتم آخرين لكه گيريها رو انجام ميدادم كه زنگ خونه به صدا در اومد .
دلم هوري ريخت پايين . سامان در رو باز كرد و بعدش اومد تو پذيرايي . يه دو تا مشماي پر از خريد دستش بود . چند ثانيه بعد هم مهناز وارد پذيرايي شد . واي خدايا چه آرايش غليضي كرده بود . انگار از لباش داشت خون ميچكيد .
از مهناز خجالت ميكشيدم كه به صورتش نگاه كنم . اما با صداي دلنشينش ناچار شدم كه سرم رو بالا بگيرم . در حالي كه باز اون لبخند شيرينش رو به لب داشت رو به من گفت : عليكم السلام وحيد خان !!! با شرمندگي گفتم : سلام از ماست ،ببخشيد . در حالي كه ميخنديد بهم نزديك شد و در حالي كه باهام دست ميداد ، مشماي خريدي كه تو دستش بود رو به سينم كوبوند و گفت : باشه ميبخشم ، اينم ماله تو !!! مشماي خريد و گرفتم و لبخندي زدم . مهناز در حالي كه خنده موزيانه اي ميكرد گفت : حالا ما اين همه چيزامون رو ميبخشيم به شما ، شما اينارو چي كار ميكني ؟؟؟ معلوم بود منظور خواسي از اين حرف داره . ادامه داد : باشه نگو . اما بهت توصيه ميكنم قدرشون رو داشته باش . سامان كه داشت بين خريدها رو ميگشت گفت : بابا تو كه هر چي خريدي ماله خودته ،پس من چي ؟؟ مهناز در حالي كه مانتوش رو در مياورد گفت : اين پول هر چي ميخواي بپر بخر . مهناز كلي لباس و تشكيلات براي خودش خريده بود . تريپ مهناز نسبت به شب پيش هيچ فرقي نكرده بود . همون جذابي رو داشت . لباسش رو كه عوض كرد رو به من در حالي كه ميشد كرم ريختن و ازش تشخيص داد گفت :
آخ ،راستي وحيد جان تو ديشب خوب خوابيدي . امروز همش نگرانت بودم . تو چشاش نگاه كردم و تو دلم گفتم : حيف كه اين پسر ببوت اينجا وايستاده ، وگرنه يه خوابي نشونت ميدادم كه ديگه تا آخر عمر دراز كش كس ندي . لبخندي زدم و گفتم :آره خوب خوابيدم ، يكم فقط خسته بودم . مهناز در جوابم گفت : شايد هم ناپرهيزي كردي . ببين چي خوردي كه بد خواب شدي . بعد خيلي عادي يه نگاهي به كيرم كرد و رفت سمت آشپزخونه . ديگه كارم تموم شده بود . ميخواستم برم دست و صورتم رو بشورم كه ديدم مهناز گفت : كجا ؟ گفتم دست و صورتم رو بشورم و با اجازتون اگه كار و امري نداريد مرخص بشم . مهناز اخمي كرد و خيلي راحت و بدون رودر واسي گفت : بيخود ، كجا ميخواي بري ؟؟ يكه اي خوردم و گفتم : خونه ديگه .
مهناز كه حالا ابرو هاي پهنش رو بيشتر ميكشيد و سمت چپيش رو هم واسه ما بالا ميبرد گفت : ميخواي بري همه جا جار بزني و بگي رفتم خونه مهناز 3 روز كار كردم يه غذاي درست و حسابي ندادن بهم . ببين ديگه از اين برنامه ها نداشتيما . گوش كن ببين چي ميگم . يه زنگ ميزني خونه آقات ميگي مهناز خانم ، خانمش يادت نره ، امر كردند كه امشب به صرف شام ، همراه با بساط ورق و مشزوب با چاشنيه قليون اينجا بمونم . امشب را مرخصي بديد ، از فردا شب غلام حلقه به گوشم … مونده بودم اين اگه يه ماموري ،آژاني ، گزمه اي ميشد كه پير ملت رو در مياورد . خنديدم و گفتم : نه ،ممنون ، همون ديشب هم به خدا شرمندم كرديد . نميتونم امشب بمونم . مخصوصاً كه اينها رو هم به آقاهه بگم . تابلو بود كه داشت آقاي حزب اللهي مو مسخره ميكر . سريع جواب دا : خبه خبه ، براي من لفظ قلم صحبت نكن ، اون موقعي كه تو هنوز تو موز هم نبودي، من خودم روبرو دادگستري عريضه نويس بودم . همين كه گفتم : ديشب شرمندت كرديم ، امشب از خجالتمون در مياي !!! كل خونه رو ميدم دستمال بكشي . بعد در حالي كه چشمهاش رو تنگ ميكرد گفت : شايدم دادم ليس بزني !!! اين جمله آخر رو آنچنان كشدار و با ناز و غمضه گفت كه كپ كردم . تا به خودم بيام ديدم كه مهناز منو داره سمت حموم هل ميده و تو حمومم . دم در وايستاد و گفت : ديگه حرف نباشه ،يه دوش بگير كه خيلي كثيف شدي . اون شپژها دارند دور سرت طواف ميكنند از بس كه گرد و خاكي شدي . سامان برات لباس مياره . اجازه حرف زدن بهم نداد و در رو بست . به خودم گفتم : يا امشب ميكنمت يا اينكه ميرم سر خيابون ميگم : مستقيم قزوين !!! كونه رو ميدم و بر ميگردم !!! دوش رو كه گرفتم ،لباسهايي رو كه سامان برام آورده بود رو پوشيدم و زدم بيرون . بلافاصله سامان بعد از اومدن من رفت داخل حموم تا دوش بگيره . صداي مهناز از تو اطاق به گوش ميرسيد كه داشت با يكي صحبت ميكرد . يه ربع بعد مهناز در حالي كه تلفنش تموم شده بود از اطاق بيرون زد . تا منو ديد يهو مثل اين دختر بچه ها ذوق كرد .گفت : ببين اين پسره چه نانازي شده ، هميشه ميري حموم اينقدر ماماني ميشي . از حرفهاش گل از گلم شكفت . خنديدم و گفتم :اختيار داريد ،ماماني شماييد ،ما همون به پسر راضي هستيم . يه نگاه معني داري كرد و گفت : اٍ ، پس من مامانيم !!! تو هم پسري . بعد در حالي كه لبخند مرموزي رو لباش نقش ميبست ادامه داد : تو كه تا ديروز ميگفتي مردم ، حالا چي شده ،؟؟ از مردي استعفا دادي به پسري راضي شدي . نبود سامان تو اونجا يكم دل و جراتم رو بيشتر كرده بود . به خاطر همين هم ميخواستم نهايت استفاده رو ببرم . چشمهام رو كمي خمار كردم و يه نگاه خريدارانه به سر تا پاي مهناز كردم و گفتم :آخه الان ديگه يه چيزهايي ديدم كه از مرد بودن ميترسم . هر چند ما دل شير داريم و خيلي وقت هم هست كه لقب مردي رو يدك ميكشيم ، اما بايد فكر آينده هم باشيم . مهناز كه كمي از اين رك گويي من جا خورده بود ابروهاش رو تو هم كرد و بعد در حالي كه سعي ميكرد خودش رو خونسرد نشون بده گفت : بزن زنگو . دور بگيرم واسط . بعد خيلي راحت اومد به سمتم . سينه به سينم روبروم وايستاد . انگشت اشاره دست راستشو كرد تو دهنش و يه ميكي بهش زد و درش آورد . تو چشام ذل زد و تا عمقشون رو نگاه كرد . انگشت خيسش رو آروم گذاشت رو لبام و با اون شروع كرد به نوازشش . گيج شده بودم . اين كارش اينقدر سريع و ناگهاني بود كه جاي هيچ عكس العملي برام باقي نذاشته بود . دست چپش رو رو شونه راستم گذاشت و در حالي كه كمي فشارش ميداد گفت : كوچولو ، مرد شدن الكي نيست ، دل و جرات ميخواد . هر وقت دل و جراتش رو پيدا كردي ،اون وقت بگو مرد شدم . اينو گفت و در حالي كه با زبونش لباش رو خيس ميكرد ،با انگشتش فشاري رو لبام آورد و با كمي زور اون رو وارد دهنم كرد .كمي چرخوندش و بعد درش آورد . مزه آب دهن مهناز رو با تموم وجودم چشيدم . تو عمرم مثل اون لحظه خايه فنگ نشده بودم . فقط كارهاي مهناز رو با چشام دنبال ميكردم . مهناز يه خنده اي از رو شهوت سر داد و بعد تو يه لحظه خودش رو بهم چسبوند و سريع ازم جدا شد . تو همون يه ثانيه برخورد سينه هاي مناز رو با سينم احساس كردم . گر گرفتم و يه لحظه ديدم تمام موهاي تنم سيخ شد . مهناز ازم كمي فاصله گرفت و بعد در حالي كه عقب عقب ميرفت گفت : جرات ، جرات عزيزم . اين و گفت و انگشتي رو كه تو دهنم كرده بود ، دوباره تو دهنش كرد و با تمام وجود مكيدش . با اين كارش انگار روح رو از تنم جدا كرده باشند . پاهام سست شد . همونجا يه قدم عقبتر رفتم و چسبيدم به ديوار و رفتن مهناز رو تو آشپزخونه دنبال كردم . هنوز محو تماشاي مهناز بودم و به حرفهاش فكر ميكردم كه با صداي در حموم به خودم اومدم .
سامان بيرون اومد . سريع خودمو جمع و جور كردم . سفره پهن شد و شام رو خورديم . اما انگار نه انگار كه اتفاقي بين من و مهناز روي داده باشه ، خيلي ريلكس باهام حرف ميزد و شوخي ميكرد . شام كه تمام شد ، بلند شدم و رفتم خونه يه زنگ زدم و گفتم كه شب منتظرم نباشيد . بعد هم اومدم تو پذيرايي و رو كاناپه لم دادم . سامان هم اون سمت كاناپه ولو شده بود . با خودم درباره حرف مهناز فكر ميكردم . از اين راحت تر ديگه نميتونست بهم بفهمونه كه بايد چي كار كنم . اون ازم يه كم دل و جرات ميخواست ، در عوضش شايد اون وجود نازنينش و به من هديه ميداد . اما شرطش اين بود كه من شروع كننده باشم و اون ترس و احتياط رو كنار بگذارم . معامله دو سر سود بود . اما نميدونستم كه ميتونم يا نه . كلي با خودم فكر كردم و بالاخره به خودم قبولوندم كه اگه محتاط بودن رو كنار نذارم تا آخر عمر خودم رو بابت از دست دادن اين فرصت طلايي نميبخشم . تو حال خودم بودم كه ديدم مهناز از تو حياط با يه قليون وارد پذيرايي شد . تا قليون رو ديدم انگار كه تمام لذتهاي دنيا رو بهم داده باشند از خوشحالي چشام چهار تا شده بود . مهناز تا من و با اون حالت ديد گفت : اين و باش چي هول كرده . از دهنم در رفت و دوباره مثل اين گگوريا گفتم : نوكرتم ، اين و از كجا آورديد ، من ميميرم واسش .
مهناز كه از كتي بازي من خندش گرفته بود ، رو به سامان كرد و گفت : مثل اينگه آقا اينكارستا . سامان در حالي كه چشاش رو از صفحه تلويزيون بر نميداشت گفت : كجاش و ديدي ،دودكشه.
مهناز در حالي كه به من نگاه ميكرد گفت : دود كش بي بخار .
مطمئناً سامان از حرف مهناز چيزي دستگيرش نشده بود ، اما من خوب ميدونستم كه منظور مهناز از بي بخاري ، دود و دم و از اين چيزها نيست . طرف ديگه تو چشام داشت نگاه ميكرد و ميگفت لاپات خوايه نايابه . مهناز قليون رو روي ميز روبروي كاناپه گذاشت و بعد رفت سمت آشپزخونه و يه ديس ميوه و 2 تا قوري چاي لبسوز آورد و گذاشت رو ميز . سامان داشت دهن قليون رو صلوات ميداد ، مرتيكه بعد به من ميگفت ديزل . مهناز اومد جلو و گفت يه كم جمع تر بشينيد من هم جا بشم . سامان قري زد و گفت : خب رو موكت بشين . اما مهناز توجهي نكرد و اومد يه راست بين من و سامان خودش و جا داد . سه نفري كيپ كيپ شده بوديم . با اينكه كمي براي مهناز جا باز كرده بودم اما گرماي دستو كناره هاي كمرش رو حس ميكردم . مهناز خنده اي كرد و بعد در حالي كه سعي ميكرد قليون و از چنگ سامان در بياره گفت : ببخشيد ديگه ، يكم بيش از حد جا ميگيرم . شلنگ و از دست سامان در آورد و شروع كرد به مكيدن . سامان كه ديد اينجوري و جاش تنگ شده ،يه نگاه به من كرد و گفت : اينجوري كه نميشه ، وحيد يه مردونگي كن و بپر پايين بشين ، صواب داره ها !!! مثل اين فلك زده ها اومدم كه از جام بلند بشم كه دست مهناز رو روي رون پام احساس كردم . در حالي كه اخمي به سامان ميكرد گفت : اٍ ، چي ميگي سامان ،زشته، مثلاً مهمونتها !!! سريع مثل چسب چهار قلو چسبيدم به جام . با ابن حرف مهناز اگه تي ان تي هم زيرم ميتركوندند از جام بلند نميشدم . سامان كه شرايط رو وفق مرادش نميديد باز غر غري كرد و از جاش بلند شد و رفت به سمت دستگاه . مهناز تا اينجوري ديد گفت :آخ جون ،قربون پسر گلم برم كه ميخواد فيلم عروسي رو بزاره . سامان يه نگاهي كرد بهش و گفت :آره صبر كن الان ميزارم . بعد از تو ميز يه نوار در آورد و گذاشت تو دستگاه . يهو راكي با اون چونه 2 متر خلافيش تو صفحه تلويزيون ظاهر شد . مهناز تا اين رو ديد يه اَ هي گفت و رو به سامان گفت :اين چيه گذاشتي . سامان جواب داد :فيلم عروسي راكيه ، الان هم تازه از حموم داماد در اومده . از اين حرفش خندم گرفته بود . مهناز و ميگي ،داشت از شدت عصبانيت ميتركيد . رو كرد به سامان و گفت : يالا عوضش كن وگرنه اين بالا جات نيست . سامان يه نگاهي به من كرد و گفت : مامانه ما رو باش ،چرا تهديد ،يه دقيقه صبر كن . بعد سريع رفت تو اطاقش و با دو تا پتوي بزرگ برگشت . يكيش و دولا كرد و انداخت زمين ، اون يكي رو هم رو خودش كشيد و دراز شد . مهناز بد جور ضايع شده بود . سامان بالشتش رو به كاناپه تكيه داده بود و سمت چپ مهناز زير پاش دراز كشيده بود . مهناز از همون بالا يه پس گردني مشتي حوالش كرد و گفت : حالا ديگه من و مسخره ميكني . سامان هم شاد از پيروزيش كلي ميخنديد و ككش هم نميگزيد . مهناز رو به سامان گفت لااقل اون برق و خاموش ميكردي راحت تر اين فيلمت و تماشا كنيم .
سامان كه فكر ميكرد مهناز رو وادار به تماشاي فيلم كرده يه چشم بلندي گفت و از جاش بلند شد و رفت تا برق پذيرايي رو خاموش كنه . تا سامان برق رو خاموش كرد ،مهناز با يه جهش پتو رو از زمين برداشت و انداخت رو پاهاش و محكم در آغوشش گرفت . سامان بد كيري خورده بود . مهناز گفت : واسه من بوروسلي موروسلي نگاه ميكني حالا!!! پتو ميخواي برو براي خودت يكي ديگه بيار . ما سردمونه ، يكي هم براي رفيقت بيار .
سامان كه ميدونست اون پتويي رو كه مهناز قاپ زده بود رو ديگه نميتونه به چنگ بياره مثل بچه هاي مودب رفت و يه پتوي ديگه براي خودش آورد و باز دراز شد . مهناز گفت : براي وحيد چي ؟؟؟ سامان گفت : هر كي ميخواد بره خودش بياره ،نوكر باباتون جعفر سياه . سريع گفتم من كه سردم نيست . مهناز يه نگاهي بهم كرد و گفت : پسر جون سردته، خودت خبر نداري . فقط نور چراغهاي هالوژن اپن و تلويزيون اطاق رو روشن ميكرد و خيلي واضح نميشد چهرش رو ديد ، اما چون مهناز بعد از بلند شدن سامان زياد به جهت مخالف نرفته بود و بينمون يه وجب فاصله بود ،از همون فاصله هم ميشد وسوسه و شهوت رو تو اون چشمهاي شهلاش خوند . اين و گفت و قليون رو دست سامان داد و پتو رو كامل باز كرد و انداخت رو پاي جفتمون . كاملاً پتو پايين تنه ما رو پوشونده بود . بعد پتو رو تا نزديكيهاي سينش بالا كشيد و يه نگاه مرموزي همراه با تبسمي بهم كرد و ذل زد به صفحه تلويزيون . با اينكه تا اون موقع چند تا جايزه نوبل كودني و خنگي رو برده بودم اما كل ماجرا رو تا تهش خوندم . چشام يه برق شهوتي زد كه نگو . البته خيس بودند وگرنه آتيش به پا ميشد . بعد از چند دقيقه سامان رضايت داد و شلنگ رو تعارفكي به ما زد . گرفتم و شروع كردم به كشيدن . واي كه عجب حالي داد . سه ماهي ميشد كه نكشيده بودم . چند دقيقه بعد حالي به حالي شده بودم . شلنگ و دادم به مهناز و اومدم كه قوري رو بردارم و يه چاي براي خودم بريزم كه مهناز با پاش يه تلقي زد به پام . تا نگاهش كردم چهره اخم كردش جلوي روم ظاهر شد . با حركت چشماش فهميدم كه بايد سر جام برگردم و بشينم . نشستم سر جام . سي ثانيه نگذشته بود كه مهناز اون قوريي كه من ميخواستم بردارم و برداشت و داد سمت سامان و گفت : سامان اين و بگير ، واسه تو دارچيني كردم كه دوست داري . سامان قوري و گرفت و يه استكان از رو ميز برداشت و يه چايي براي خودش ريخت . چند لحظه بعد هم مهناز قليون رو پاس داد سمت سامان . بعد دو تا استكان و بر گردوند و از اون يكي قوري 2 تا چاي خوشرنگ براي من و خودش ريخت . در حالي كه استكان رو دستم ميداد يكمي سرش و به صورتم نزديك كرد و گفت : اين چاي ماست . نوش جونت . نميدونم منظورش از اين حرف چي بود ، اما هر چي كه بود يه چيزي بود كه سامان نبايد ازش خبر دار ميشد . با ترس كمي از چاي رو خوردم . چيزي احساس نكردم . خيالم راحت شد كه خبري از سم و دارو توش نيست . با خيال راحت يه نگاهي به مهناز كردم و تو دلم گفتم : اينم بابا مثل اينكه با ما شوخيش گرفته . كم كم بينمون سكوت بر قرار شد و هممون محو بزن بهادر بازي اين يارو ، راكي شديم . تو خودم بودم كه ناگهان گرمي پاي مهناز رو كنار پام حس كردم . بدون اينكه نگاهي بهش بكنم حركاتش رو زير نظر گرفتم و با چشام سامان رو هم ميپاييدم . هنوز چند لحظه نگذشته بود كه ديدم انگشتهاي مهناز روي پام شروع به حركت كردند و بعد از چند ثانيه متوقف شدند . شك برم داشت . خيال كردم كه ميخواد چيزي رو بهم بگه . براي همين هم سرم و به سمتش چرخوندم ، اما مهناز خيلي عادي ،بدون اينكه به من نگاهي كنه داشت تلويزيون رو نگاه ميكرد . سرم رو چرخوندم رو تلويزيون . اما دوباره پس از چند لحظه انگشتهاي پاي مهناز رو روي پام حس ميكردم . اين كار چند بار تكرار شد . از مالش انگشتاش به پام حس خوشايندي بهم دست داده بود . مهناز داشت روي اين صحراي شهوت من كرم و مرض ميريخت . خدا ميدونست كه وقتي تبديل به خوشه بشند ازش چه گندي در ميومد . بازي كردن مهناز با پاهام من رو كم كم داشت وسوسه ميكرد . داشتم از اين كارش لذت ميبردم . به خاطر همين هم يه لحظه كه پاهاش رو پاهام بود ، پام و از زير پاش در آوردم و سريع ،اما بدون اينكه شك سامان رو برانگيزم اون رو رو پاي مهناز گذاشتم . اينقدر از اين كار ترسيده بودم كه قلبم داشت شيش و هشت ميزد . آخه اين اولين باري بود كه تو بيداري مطلق بدنم رو به مهناز ميمالوندم . پاي مهناز چند لحظه زير پام بود . اما ناگهان اون رو از زيرش در آورد و كنار پاهام گذاشت . دلسرد شدم . با خودم گفتم : خاك بر سرت ،گند زدي رفت پي كارش . تو خودم بودم كه يهو مهناز با كناره پاش يه تكوني به پام داد . با اين كار مهناز سريع يه هفته گوز مجاني رو تو كونم اعلام كردم و بزن و بكوبي بر پا شد كه فقط بايد ماسك ميزدي و ميومدي ببيني چه خبره !!! آقا گل از گلم شكفت . سريع جواب مهناز رو با يه تكوني به پاش دادم . اونم جواب داد . ديگه ميشد مطمئن شد كه مهناز داره جانانه ميخاره و تنها كسي كه ميتوني براش حسابي و با مسووليت كامل بخارونه منم . يه پسر بيست و يك ساله ، كس نديده ، با سابقه 8 سال جق مفيد ، كاملاً هم كف كرده … ديگه چي از اين بهتر . يه نگاه به سامان كردم و سعي كردم از همون بالا بفهمم كه ما رو داره ميپاد يا نه . ديدم داره ميپاد ، اما اون سياه پوسته رو كه پشت ديوار منتظر اين بود كه راكي رو بزنه . با خودم گفتم : اين سامان اينقدر محو اين فيلمه شده كه اگه راكي بياد بيرون و بگيره مهناز رو جلوش يه دست هم بكنه ، دوزاريش نمي افته كه بابا اين زنه ننمه . يه نگاه به مهناز كه فقط چشماش به تلويزيون بود كردم . انگار نه انگار كه اون پايين داشت كرم ميريخت . اونجا بود كه فهميدم آدم كه ميره خريد حتماً بايد پايين صندوق ميوه ها رو هم نگاه كنه و فقط چون بالاش عاليه گول نخوره و بخرتش . چون ممكن اون پايين كرمي ،چيزي باشه . كير مبارك اما سريع افاضات كردند و فرمودند . تا باشه از اين كرمها ، همين كرمها هستند كه آينده اين مملكت بكن بكن رو بايد دستشون داد .
يكم جابجا شدم و آروم خودم رو به سمت مهناز كشوندم . شايد چند سانتي بينمون فاصله نبود ، اما براي اينكه يهو سامان ما رو نزديك هم نبينه جرات نكردم بيشتر از اين بهش بچسبم . آروم پاچه پام رو نزديك پاچش كردم . به محض اينكه اولين تماس برقرار شد . خارش رو تو لاي پاهام احساس كردم . گرم بود . گوشتي و داغ . مهناز كه كمي جا خورده بود سرش رو به سمتم چرخوند اما من داشتم بي تفاوت به صفحه تلويزيون نگاه ميكردم ،هر چند از گوشه چشم حواسم به اون بود . مهناز كه معلوم بود از دل و جراتم تعجب كرده بود بعد از چند ثانيه دوباره بدون اينكه عكس العمل خاصي نشون بده رفت تو بحر فيلم . هر چند كه ميدونستم اونم حواسش اونجا نيست . براي اولين بار تو عمرم به خودم افتخار ميكردم . نمرده بوديم و جراتمون رو يه جوري سر پاش كرده بوديم . با پاهام شروع كردم آروم آروم به پاي مهناز بازي دادن . اول آروم ،بعدش هم تندتر . اما يه لحظه تصميم گرفتم شدتم رو بيشتر كنم . پتويي كه روي پاهامون بود بزرگترين نعمتي بود كه تو اون لحظه ميتونستم داشته باشم .
پام رو ثابت كردم و بعد در حالي كه سعي ميكردم محكم پاي مهناز رو احاطه كنم با يه فشار زيادي به پاچه نازش مالوندم .
آه يواش مهناز رو يه لحظه حس كردم . اما براي اينكه تابلو نشه سريع يه سرفه اي كرد . از اين موضوع به شدت تحريك شدم .
زن نيمه عريان تو فيلم هم مزيد بر علت شده بود . يه بار ديگه اين كار رو كردم . هر بار سعي ميكردم بيشتر اين كار رو تكرار كنم . ذغال قليون ديگه نايي نداشت . كسي هم تو اون وضعيت حال عوض كردنش رو نداشت . تو يه لحظه مهناز پاشو از زيرم خارج كرد و كمي ازم فاصله گرفت ، اما سريع و به سرعت خودش رو بهم چسبوند و اون پاچه و ساق بلوريش رو انداخت رو پام . تا اومدم واكنشي نشون بدم يهو يه فشار زيادي رو از طرف اون گوشتهاي بهشتي رو پاهام حس كردم . كاملاً پاي مهناز رو پاي من سوار شد . زانوي من دقيقاً زير گودي پشت زانوي مهناز
قفل شد . حالم رو خراب كرده بود . اومدم كه پام رو از زير پاهاش بيرون بكشم كه ديدم زورش رو بيشتر كرد . جنگ و زور آزمايي پاهامون شروع شده بود . سعيم رو بيشتر كردم اما نشد كه نشد . مهناز با پاچه و كناره هاي رونش داشت بهم نبض ميداد . اينقدر بهم فشرده شده بوديم كه انگار گردش خونش رو تو رگهاش داشتم حس ميكردم . يهو به حدي فشار رو رو زانوم زياد كرد كه نتونستم مقاومت كنم و به علامت تسليم پام رو بي حركت كردم . اگر بگم كه مهناز انگار كه داشت با اون پاش پاهام رو پرس ميكرد دروغ نگفتم . اين وضعيت يه ده ثانيه اي طول كشيد . اينقدر فشار زياد بود كه شرتم كم كم داشت خيس ميشد . اگه چند ثانيه بيشتر طول ميداد شك نداشتم كه همونجا خالي ميشدم . ناگهان مهناز پاش رو از رو پام برداشت و كنار پام گذاشت . چشام از لذت و شهوت داشت سياهي ميرفت . شايد نيرو و قدرت مهناز هم مزيد بر علت بود . باورم نميشد كه تو پاهاش همچين زوري داشته باشه . ديگه عقل از سرم پريده بود . دستم رو آروم روي رون مهناز قرار دادم . يه دمبه واقعي بود . نرم و لطيف . با اين كه از رو دامن داشتم حسش ميكردم اما انگار داشتم به خودشون دست ميزذم . مهناز همچنان بي حركت داشت تلويزيون رو تماشا ميكرد . شروع كردم آروم به مالوندن رونش . نرم و روون اين كار رو ميكردم . يه لحظه سر مهناز چرخيد و چشم تو چشم شديم . يه لبخند ويران كننده اي بهم كرد كه قلبم به درد اومد . لذت بردن رو تو چهرش ميشد تماشا كرد . اما خيلي با وقار و بدون هيچ هيجان زدگيي دوباره سرش و برگردوند . داشت باهام بازي ميكرد . ميخواست كه من و بيشتر زجر بده . يه بازيچه بودم تو دستش . اما من ديگه اين رو نميخواستم . يه لحظه توجهم به سامان جلب شد . انگار كه تكون نميخورد . سرم رو كمي جلو بردم . واي خدا ، اين كه تو چرت بود . ديگه بهتر از اين نميشد . يه نگاه سير به مهناز كردم و بعد كاملاً خودم رو بهش چسبوندم . دستم رو كنار پهلوش گذاشتم و شروع كردم به مالوندن . تو همون حال هم سرم و به موهاش نزديك كردم و بلند يه نفس ازشون كشيدم . برام تعجب برانگيز بود كه چه قدر خونسرد ناظر اعمالي بود كه داشتم باهاش ميكردم . زبونم رو نزديك گوشش كردم و يه ليس كوچيك به نرمي گوشش زدم . سرشو در حالي
كه كج ميكرد ازم دور كرد و بعد يه تبسم نازي رو لباش نقش بست . تو چشام نگاه كرد با عشوه فقط يه كلمه گفت : آره !!! . مات نگاهش ميكردم . انگار به غير از ما تو اون لحظه هيچ موجودي وجود نداشت . زمان انگار متوقف شده بود . باز اون چشمهاي زيباش رو ازم برداشت و مقابلش رو نگاه كرد . كار رو بايد تموم ميكردم . دستم رو از رو رونش به سمت وسط پاهاش سوق دادم . اما ناگهان مچم رو با دستش گرفت . دوباره سعي كردم . اون هم همچنان مقاومت ميكرد . اصرارم رو بيشتر كردم ، اما قدرت انكار اون بيشتر بود . دستم نرمي شكم و بين پاهاش رو حس ميكرد ، اما اثري از اون دروازه بهشتي نبود . چون اون مانع از رسيدنم بهش ميشد . با خودم گفتم : يا حالا يا هيچ وقت ديگه . تمام توانم رو به كار گرفتم و سرم رو به صورتش چسبوندم و در حالي كه سعي ميكردم لبام رو به لباش برسونم ،با دستم فشار زيادي رو بين پاهاش وارد كردم . اما مثل اينكه اون بيدي نبود كه به اين بادها بلرزه . هم نفس باهام مقاومت ميكرد . به جز اون كلمه آره هيچ چيزي بينمون رد و بدل نشده بود . از فشاري كه مثل ديوونه ها به مهناز وارد ميكردم ،كم كم انرژيش تحليل رفت و من داشتم بهش چيره ميشدم . ديگه تا كاميابي چند قدم فاصله نداشتم . عضلات مهناز رو كه كم كم داشتند شل ميشدند رو حس ميكردم . اما ناگهان با فرياد مهناز به خودم اومدم . : سامان ،سامان ، خوابيدي ؟؟؟
مثل گربه اي كه سيبيلش رو صفا داده باشند گيج شدم . درست نميدونم اما فكر كنم شلوارم رو هم خيس كردم .
بزن و بكوب كونمون به پايان رسيده بود و خودش رو براي ورود ديزل كير سامان آماده ميكرد . تو اون لحظه اگر به عنوان آخرين درخواست متهم ازم چيزي ميخواستند ميگفتم : كرم ، وازلين ،
روغن بادوم ، اگه خمير دندونم شد ، شد . فقط يه چيزي بديد كه خشك خشك جر نخورم … نيم متري از مهناز فاصله گرفتم . با ترس مهناز و سامان خواب آلود رو كه داشت از خواب بيدار ميشد نگاه ميكردم . سامان چشمهاش رو باز كرد و گفت :چيه بابا . مهناز سريع جواب داد . اينجا چرا خوابيدي . پاشو برو سر جات بتمرك . اين رو گفت و از جاش بلند شد . سامان يه نگاهي به من كرد و گفت :نميدونم چرا خوابم گرفت . اين فيلم رو هم آخر سر نتونستيم ببينيم . از جاش بلند شد . گفت تو خوابت نمياد . بر عكس شب گذشته اين بهترين پيشنهاد ممكنه بود . از ترس قبل از سامان خودم رو به اطاق خواب رسوندم . رخت خوابم رو پهن كردم و سريع خوابيدم . سامان هم ولو شد رو تختش . صداي جمع و جور كردن ظرف ها از آشپزخونه به گوش ميرسيد و مهناز داشت مابقي كارها رو انجام ميداد . سرم رو زير پتو كرده بودم و به ده دقيقه پيش فكر ميكردم . ديگه اثري از شهوت نبود و ميتونستم درست فكر كنم . من چي كار كرده بودم . آبروي خودم رو برده بودم . درست كه مهناز كرم ميريخت و دلربايي ميكرد ، اما شايد داشت من و امتحان ميكرد . شايدم فقط ميخواست سر به سرم بذاره . مثل اينكه زياده روي كرده بودم . مهناز مرض داشت اما نميخواست اينجوري به قصد كردنش بهش هجوم بيارم . شايد آخر خواستش يه لاس خشكه بود . هزار تا فكر تو سرم بود و به خودم لعنت ميفرستادم . به خودم گفتم :صبح زود قبل از اينگه كسي بيدار بشه ميزنم بيرون . حداقل چشم به مهناز نميافته . البته احتمال با خبر شدن سامان از اين جريان كم بود اما ديگه نميتونستم اونجا بمونم .
يهو صداي پاهاي مهناز رو كه داشت به اطاق نزديك ميشد رو حس كردم . جنگي سرم رو زير پتو كردم . مهناز در رو باز كرد و بعد از يه دقيقه در دوباره پيچ شد . جرات نكردم كه سرم رو بيرون بيارم .يه چند دقيقه اي اون زير بودم كه صداي آب رو كه با فشار جريان داشت شنيدم . آروم سرم رو بيرون آوردم . از جام بلند شدم و از لاي در بيرون رو نگاه كردم . درست حدس زده بودم . چراغ حموم روشن بود و صدا ، صداي دوش آب بود كه ميشنيدم . مهناز مثل اينكه داشت حموم ميكرد . يه نفس راحتي كشيدم . از استرسي كه بهم وارد شده بود بد جور مثانم پر شده بود و ترس و خجالت از مهناز باعث شده بود كه سريع برم بخوابم . اما حالا با خيال راحت ميرفتم سرويس . رفتم تو دستشويي و با خيال راحت كاهش وزن دادم . اما ميگه اين هوس دست از سرم بر ميداشت . تا چشم به صابون افتاد ،كيره خرطومش ياد كف آباد كرد . مهناز و دلفريبيهاش يه لحظه جلوي چشمام ظاهر شدند . يه گور پدر شانس گفتم و حالا كه دستم به گوشت نرسيده بود به يادش شروع كردم يه جلق اساسي زدن . تا خالي بشم ،يه هفت هشت بار تو رويام مهناز رو اساسي كردم . اما حيف كه وقتي كارم تموم شد و چشام رو باز كردم آثري از مهناز نبود . از سرويس زدم بيرون و اومدم تو جام تمركيدم . حالا كه آروم شده بودم از خودم خجالت ميكشيدم .
آخه سنگ رو يخ شده بودم . يه نيم ساعتي داشتم به اين چيزها فكر ميكردم كه يهو در حموم باز شد . تنها كاري كه كردم چشمهام رو بستم .چند دقيقه بعد صداي سشوار از تو آرايشگاه ميومد زياد طول نكشيد و خاموش شد . تا خاموش شد دوباره چشام رو بستم و به اين فكر ميكردم كه ، با اين اتفاقي كه امشب روي داده بود آيا امكان داشت كه مهناز دوباره بياد همين كنار من بخوابه ؟؟ با همون چشمهاي بسته هم تونستم تشخيص بدم كه كليه برقها خاموش شد . چند لحظه بعد درب اطاق باز شد و صداي وارد شدن مهناز به گوشم رسيد . مهناز وارد شده بود و در كشوي ميز توالت رو باز كرده بود . چون ميدونستم كه ميز توالت كنار در هستش مطمئن بودم كه مهناز پشت به من هست . براي همين هم خيلي آروم و يواش ، كمي چشم چپم رو باز كردم و خيلي تار تونستم نگاهش كنم . اما تعجب كردم . اثري از لباس مشكي نبود و به جاش رنگ سفيد جايگزين شده بود . يكم بيشتر چشام رو باز كردم تا بتونم تشخيص بدم كه ،اين ديگه چه جور لباسي هست . تازه بعد از چند ثانيه دوزاريم افتاد از اين حوله حموم هاي پالتويي هست . ( اون موقع من اينجوري بهش ميگفتم) سفيد بود . لختي پاهاش رو تو اون نور كم كوچه ميشد تشخيص داد . داشت تو كشو چه جوني ميداد و دنبال چه چيزي ميگشت نميدونم . اما يهو در كشو رو بست و يه تكه لباس انداخت كنارش رو زمين . سريع چشام رو تنگ كردم ، اما از گوشش ميتونستم ببينمش . مهناز يه چرخي زد و اومد كنار تخت سامان . سرش رو نزديك سر سامان كرد و بعد از چند ثانيه بلند كرد . فكر كنم ميخواست ببينه سامان خوابه يا بيدار . اما به نظر من كار ابلهانه اي بود ،چون صداي خور و پف سامان تا سر كوچه هم داشت ميرفت . مهناز دوباره رفت كنار ديوار و بعد كنار همون در نشست و پاهاش رو دراز كرد . حوله كامل بهش پيچيده شده بود . مهناز كمي خودش رو با حوله خشك كرد . بعدش همونجور كه نشسته بود بيحركت شد . انگار داشت من رو نگاه ميكرد . كوچيكترين حركتي نميكردم . فقط چشم چپم رو كمي باز گذاشته بودم . چون رو به پنجره كوچه نشسته بود نور كمي رو تنش ميتابيد ، اما اون چشمهاي من رو كه تو تاريكي قرار داشت به خوبي نميتونست ببينه .
تو اون حالت يه سه چهار دقيقه اي موند . اما ناگهان دست كرد به دور كمر حوله و بندش رو گرفت و كمي شلش كرد . بعد خيلي نرم و آروم از كناره هاي يقه حوله گرفت از هم بازشون كرد . با اين حركت مهناز قسمت وسيعي از بالاتنش برهنه شد .
يهو شوكه شدم . كرست مهناز كه به رنگ تيره بود رو ميشد به خوبي تشخيص داد . يا خود خدا ، اين ديگه چي بود . نميدونستم خوابم با لا لا . اين كه سينه هاش اندازه طالبيه. از ديدن بالاتنه لختش به همراه اون سينه هاي بزرگ تنم مور مور شد و دوباره حس كردم كه دارم راست ميكنم . مهناز يهو از جاش بلند شد و در كمال ناباوري دو طرف حوله رو گرفت و از هم باز كرد . باورم نميشد ،اما ناگهان حوله رو از تنش در آورد . يه بدن سفيد ،به حد نهايت تو پر و گوشتي ، اونم فقط با يه شرت و كرست . ميخواستم پاشم ،خودم رو از خواب بيدار كنم ،بگم آهاي وحيد پاشو برو دستشويي يكم خودت رو سبك كن . از بس چيز ميز خوردي ،سنگين شدي ،داري دنيا رو پر از كس و كون ميبيني . پاشو بابا پاشو كه حال نداريم …
اما واقعيت اين بود كه خواب نبودم . داشتم مهناز ، اين زن لوند و جا افتاده رو با يه شرت و كرست ميديدم . ديگه تو اون لحظه نميدونم فشارم رفته بود بالا ،يا اينكه افتاده بود پايين . تنها چيزي كه ميدونم ،
نون خشكي ، خشك . سماور كهنه، آهن آْلات ، پلاستيك ، خخخخريداريييم . كمي به پهلو جابه جا شدم . اما صداي مرتيكه ميگه قطع ميشد. ديگه كم كم داشت ميرفت رو مخم . چشام رو باز كردم و اومدم كه از جام بلند بشم كه يهو يه تشك خالي رو كنار دستم ديدم . سريع سرم رو چرخوندم ، تخت سامان رو هم زير پاهام پيدا كردم . مثل فنر از جام پريدم . خونه خودمون نبودم . اينجا خونه سامان اينا بود . … يعني … ديشب … من … مهناز …!!! اشتباه نميكردم . من و مهناز ديشب ، تو اين اطاق، اونم در حضور سامان … باورم نميشد . سامان خواب خواب بود . ساعت گوشه اطاق 8:30 رو نشون ميداد . پس مهناز كجا بود . با ترس رفتم به سمت در اطاق ،كه پيچ بود . يه سرك كشيدم ببينم كه مهناز رو ميشه پيداش كرد يا نه . نميدونم چرا ، اما از روبرو شدن باهاش شرم داشتم . هرچند من ديشب هيچكاره بودم و اون فرمانده ميدان ، اما باز اين من بودم كه خجالت ميكشيدم . هيچ صدايي از هيچ جاي خونه به گوش نميرسيد . پام رو گذاشتم تو پذيرايي، تو آرايشگاهش
هم نبود . رفتم سمت حياط ،بازم نبود . ديگه مطمئن بودم كه خونه نيست . مثانم به اندازه سد كرج پر شده بود . اگه سريع خاليش نميكردم ،تهرون رو سيل ور ميداشت . ايكي ثانيه پريدم تو سرويس و فكر كنم نصف اوره و نيترات مورد نياز كشور رو يه جا تامين كردم . آبي به دست و صورتم زدم و اومدم بيرون .
حالا كه ديگه مثانم خالي شده بود تازه عقل برگشته بود تو سرم . ياد شب پيش افتادم . نميدونم چرا يه هو يه دلشوره اي افتاد تو تنم . نبود مهناز هم مزيد بر علت بود ، هر چند از مواجهه شدن باهاش هم ترس داشتم . يه چيزي بهم ميگفت : خره تو چي كار كردي . مهناز چرا نيست ، اگه الان بياد چي پيش مياد ،
خوابيدن سامان تا حالا چرا اينقدر طول كشيده . … همه چيز رنگ وحشت به خودش گرفته بود ، مغزم درست كار نميكرد . فقط يه چيز به ذهنم رسيد . تا قبل از اومدن مهناز بزن بيرون پسر …!!! فرار كن . … يكي نبود بهم بگه :الاق ، چرا جو گرفتتد ،
چرا اينقدر كولي بازي در مياري ، به تو تجاوز شده ، نه به اون .
اين تويي كه بايد شاكي باشي . زوركي شومبولت رو انداختند تو تونل ، حالا داري التماس ميكني كه كونت رو تونل نكنند .
جنگي پريدم لباسهام و پوشيدم و با هزار بدبختي خودم رو رسوندم دم در . اما واقعاً جرات نميكردم كه در رو باز كنم . تازه ميفهميدم تو اين فيلمها كه ميخواهند از يه زندان در برند چي ميكشند . آهسته و آروم در رو باز كردم ، فقط نميدونستم اگه تو اون لحظه مهناز جلوم سبز ميشد بايد كدوم طرفي قش ميكردم . سرم و از لاي در بيرون انداختم و آروم يه سرك كشيدم تو كوچه . خبري از موجود 2 پا نبود . نميدونم چرا ياد سريال چاق و لاقر تو بچگي هام افتادم . دقيقاً شده بودم مثل اون دو تا ، زماني كه داشتند ميرفتند به قول خودشون ماموريت . فرقش اين بود كه اونا يه ژيان داشتند ( همون قرقي معروف) ، من بدبخت الان همون رو هم نداشتم و بايد با دو پا فرار ميكردم . يه نفس عميق كشيدم و با سرعت درب و بستم و سريع دوييدم به سمت سر كوچه و از اونجا هم يه راست به سمت خونه ( البته همش رو تا خونه ندويدم ، اما اگه يكم ديگه ميدوييدم راهي نبود ديگه) . رسيدم دم درمون ، كليد انداختم و در رو باز كردم ، اما چشتون روز بد نبينه . از چاله در اومديم ، افتاديم تو پروژه فاضلاب تهران . آقام نشسته بود تو حياط و داشت ناخنهاش و ميگرفت . يكي نبود بگه مرد حسابي الان آخه وقت ناخن گرفتنه . تا منو ديد دادش رفت هوا و شروع كرد به داد و بيداد كه كجايي و بي كس و كارو ول شدي و اين چه زندگيه و از اين جور حرفها . از زندان مهناز در رفته بودم و افتاده بودم تو زندان آقام . فرقشون اين بود كه زندان اونا 7 ستاره بود و غير انتفاعي ، اما مال آقام ستاره كه چه غرض كنم ،شهاب سنگ هم نبود و با كمكهاي هيئتي اداره ميشد . حالا منم مثل اين بدبختهاي فلك زده موندم چي كار كنم . كم كم سر و كله عمه مهتاب و فريبا هم پيداشون شد . آقام هم طبق معمول كه ميخواست شروع كنه به فول خودش منطقي حرف بزنه شروع كرد : ببين وحيد جان تو كه خدا رو قبول داري . گفتم آره خب . گفت قبول داري كه پيامبرها رو فرستاده براي ما . بازم گفتم آره . قبول داري كه امامانه (با لحجه) براي ما فرستاده . گفتم آهان . آقاهه شاكي شد و گفت . اشتك ، آهان نه ، آره !!! گفتم خب آره . باز ادامه داد . ديدم اگه بخوام همين جور اينجا وايستم و به حرفهاش گوش بدم ، از 124000 شروع ميكنه تا امامزاده هاي سر كوچمون هم پيش مياد . از يه طرف هم فريبا و عمه مهتاب داشتن از خنده ميمردند ، البته يواشكي . آخه آقام همين يه راه رو براي نصيحت بلد بود . هر موضوعي كه پيش ميومد ،طرف رو روبروش ميشوند و شروع ميكرد هر ريشداري و مغرفي كردن و ميگفت ، قبولش داري ، منتظر جواب هم نميشد و آخرش ميگفت حالا كه قبول داره پس حق با منه . سرتون رو درد نيارم ،ما اونروز يه بار ديگه از حضرت آدم تا امامزاده داوود و بقالي سر كوچمون ، جعفر كمپوت و ، حتي اين پسر هويجي روبروييمون ، ثارالله كه مابهش ميگفتيم ثاري رو از دوباره شمرديم و تو ذهنمون آپديتش كرديم . محاكمه كه تموم شد رفتم بالا . كنار بخاري تكيه زدم و شروع كردم درباره اين چند روزه فكر كردن . به سي ثانيه نكشيده بود كه دوباره اون حس شهوت به سراغم اومد . اي بر پدر اين شهوت لعنت . بابا من همين الان از اونجا در رفتم ، بزار يه چند ساعتي بگذره بعدش ياد هندستون كن . كير
بد انق ما در حالي كه كشي به خودش ميداد گفت : مرتيكه الدنگ ، تو عصر سماور ذغالي نيستيم كه ، بدون مشورت با من ، اونم وقتي من تو خوابم ، از اونجا زدي بيرون . به تو چه كه من با كي ميگردم ، با كي ميخوابم ، تو چي ميرم ، چيو پاره ميكنم ،
كي حالم بد ميشه ، كي بيهوش ميشم …
اينقدر پكر بودم كه حال نداشتم با كيرم يقه به يقه بشم . هر چند يه دفعه كه اين كار و كرده بودم يه سيلي خوابونده بودم تو گوشش دادم رفته بود هوا و خودتون تا تهش رو بخونيد .
عمه مهتاب با يه استكان چاي مشتي اومد بالا . تا ديدمش خندم گرفت . اونم همينجور . جفتمون هم به محاكمه آقام داشتيم ميخنديديم . چاي و كنارم گذاشت و اون سمت بخاري نشست . گفت : معلومه كجايي ؟؟!! گفتم : تو رو خدا تو ديگه نه عمه . ميخواي از اول تا آخر رو بشمارم . خنديد و گفت نه ، اين دفعه از آخر تا اولش كن … غير چشم چروني و افكار ذهنم و
ماجراي شب گذشته همه چي رو از اين چند روزه كه تو خونه مهناز ( يكي نيست بگه پس سامان ديگه سوسك شد ديگه)
بودم رو براش تعريف كردم . يه مقداري هم بهش آب و تاب دادم تا زندگيه مهناز اينها رو بيشتر شاد نشون بدم . نميدونم چرا ، اما يه حسي ميگفت كه اين كار رو بكن . اينقدر از شاد بودن زندگيشون براي عمه مهتاب تعريف كردم كه كم كم ناراحتي رو تو چهرش ميشد تشخيص داد . فهميدم كه گند زدم ،براي همين هم اومدم ماسماليش كنم . گفتم :البته اين يه طرف قضيه هست و اونا هم يه مشكلاتي دارند و به ناچار قضيه زندان بودن باباي سامان رو تعريف كردم و لاش هم يه جورايي از بي قيد و بندي مهناز ،يه چيزايي پروندم . عمه كه كمي اخماش تو هم رفته بود گفت : وحيد نگفتم اين پسره يه جورايي مشكوك ميزنه ؟؟ دلم كمي لرزيد و گفتم : چه طور . عمه گفت: اين كه ميگي باباش زندانه . حتماً آدمهاي ناجوري هستند ديگه . دلم آرومي گرفت . خيال ميكردم عمه ميخواد به مهناز گير بده . آخه يه تيكه اومده بودم كه حجاب براش يه كلمه چرتي هست و بهش آنچنان اعتقاد نداره . به عمه گفتم ،بابا آدمه ديگه . اگه تو اونشب كه با گلدون زدي تو كله شوهرت ،يه چيزيش ميشد و برات زندان ميبريدند ،آدم بدي ميشدي . حالا ولش ، يه چيز فقط عمه اگه اين سامان يه موقع زنگ زد من نيستما ؟؟!!
عمه يه جورايي نگاهم كرد و گفت : يعني چي ؟ بگو ببينم چه گندي بالا آوردي كه ميخواي ماست ماليش كني .
گفتم : هيچي بابا ، ميخوام يه كم سر به سرش بزارم .
اين و گفتم و از خونه زدم بيرون . تو خيابونها ول ميچرخيدم . دم دماي چهارشنبه سوري بود . باور كنيد من تو 2تا مانور تو خدمت شركت داشتم ،اما صداهاي انفجارش به اين ترقه مرقه هاي بچه ها نميرسيد ( خودم از اون مخالفهاي سر سخت ترقه و نارنجك و تي ان تي هستم . به قول ستار اين چيزها كه قديم نبود ، اينا لاحاف ملاهاست ، من و تو بايد جشن سوريمون رو مثل نياكان بزرگمون برگذار كنيم . اگه هم يه وقت هوس نارنجك بازي به سرمون زد ، من پيشنهاد ميكنم كه تو 18 تير برگذار بشه ) چشام مثل اين آدمهاي هيز همش تو پر و پاچه و هيكل زنها بود . اصلاً دست خودم نبود نميدونم چم شده بود . هر زن و دختري رو كه ميديدم با مهناز مقايسش ميكردم و مثلاً تو محاسباتم ميگفتم : اين طاقچش بزرگتره ، يا گردتره ، يا اينكه مهناز سينش اينجوري بود اين اينجوريه . مثل اين كس نديده ها حيرون بودم . هر كاري ميكردم كه نگاه نكنم ، مگه ميشد . يهو يه زنه رو كه تو فاصله 10 متريم بود رو چشم به چشم ديدم . چادري بود ، اما نه زياد املي . نگاهش رو از تو چشمم برداشت و تو امتداد بدنم اينقدر پايين آورد ، تا رسيد به جلوي شلوارم . منم همينطور مست و وا رفته نگاهش ميكردم . اينقدر ادامه پيدا كرد كه زنه از كنارم رد شد . مونده بودم كه به چي نگاه ميكنه .يه نگاه به لباسام كردم ، ديدم كه نه چيزيم نيست . اما پايينتر رو كه نگاه كردم ديدم ، اي واي خداي من ، يه خيار چنبر
همچين از شلوارم بيرون زده كه نگو . از يه كيلومتري ميشد راست كردنم رو تشخيص داد . بي اختيار يه (اين چيه ) اي گفتم كه فكر كنم زنه شنيد . چون وقتي كه دستم رو دراز كردم معامله رو جابجا كنم ،يه نگاه به پشت كردم ديدم زنه هم سرشو برگردوندهو من و ميپاد . مردم از خجالت . اما چشمهاي زنه يه جوري نگام ميكرد . دلم از نگاش ضعف رفت .يه لحظه شهوت به سراغم اومد . به خودم گفتم : نكنه اين ميخواره ، حمومها هم تعطيلند ، اومده تو خيابون يكي براش بخوارونه .
به سمتش چرخيدم و در حالي كه خيلي ماهرانه وحيد كوچولو رو جابجا ميكردم يه لبخندي بهش زدم . باورم نميشد اما نامردي نكرد و يه پوزخندي بهم زد . هر چند معلوم بود داره از ته دل بهم ميخنده اما باز جاي شكرش باقي بود كه جواب سيگنالام رو داده بود .تو حال خودم بودم كه يهو يه چيزي مثل رعد و برق كنارم صدا داد . دو سه ثانيه اي چيزي نفهميدم ، اما وقتي به خودم اومدم فهميدم يه مسلموني كنارم يه ترقه ، ترقه كه چه عرض كنم، شهاب 33 در كرده . مرتيكه نگفت ما به جهنم ، آسفالت شهرداري رو چرا نيم متر گودش ميكني ؟؟؟ تو اون لحظه نفهميدم كه، ادكلان به روتون، به خودم ريدم يا جيشيدم .
اما ميديدم كه ملت همچين بهم ميخنديدند كه كم كم داشت باورم ميشد من اسگلم . براي اينكه خودم رو عادي نشون بدم ، داد زدم آي بر پدرت لعنت پدر صلواتي . ايناش كه چيزي نيست ما بيشتر از ايناش و خورديم و شروع كردم به تكوندن خودم . چند نفري كه كنارم داشتند رد ميشدند از حرفهاي من خندشون گرفته بود و اگه نميترسيدند موج انفجارم بگيرتشون داد ميزدند ، دوباره دوباره . باز گند زده بودم . اين از اون حرف زدن ، حالا اون به كنار . معلوم نبود واسه چي داشتم خودمو تكون ميدادم . سرم رو كه برگردوندم ديدم زنه نيست . نبود كه نبود . يه فحش با پرستيژ به شانسم دادم و قيد قدم زدن رو زدم و برگشتم سمت خونه . سامان زنگ زده بود . عمه هم مثل اينكه باهاش صحبت كرده بود و گفته بود كه سرش درد ميكرد ،رفته بود دكتر .
اما با ادامه حرفهاي عمه ميخكوب شدم .
اولش كه كلي شاكي بود كه چرا به خاطر من مجبور شده دروغ بگه و كلي بابتش منت سرم گذاشت ، اما بعد كم كم بحث و عوض كرد و گفت : اين سامانه قيافش منفي ميزنه ، اما پشت تلفن يه جورايي صحبت ميكرد كه هر كي ندونه خيال ميكنه يا وكيله ، يا 10 ساله بالا منبر ميره . گفتم چه طور . گفت : همچين مودب و با شخصيت حرف ميزد كه نگو و نپرس ، البته خيلي سعي ميكرد كه قلمبه سلمبه صحبت كنه اما تابلو بود كه
اينكاره نيست . عمه مكثي كرد و گفت : با مادرش هم حرف زدم. تا اين و گفت يكه خوردم . عمه متوجه جا خوردن من شد و گفت : چيزي شده وحيد . سريع خودم و جمع و جور كردم و گفتم نه ، چه چيزي بايد بشه و منتظر ادامه حرفهاي عمه شدم . اما مثل اينكه عمه ته دلش يه چيزايي حس كرده باشه، گفت :تو كه راست ميگي . گفتم : بابا چي رو بايد دروغ بگم . بعد از يه لبخند تلخي ادامه داد : مادرش زن عجيبي به نظر ميرسيد .
به اين پولدار لارژا ميخورد ، لااقل طرز حرف زدن و نوع ادبياتش كه اينجوري نشون ميداد . خنديدم و گفتم : نه بابا اوضاشون از ما بهتره ، اما پولدار اونجوري نيستند . عمه ادامه داد : پس اين مادرش از اون زنهاست كه اعتماد به نفسش ،نفس شوهرشون رو ميگيره . آخه اينقدر سريع خودموني و راحت باهام حرف ميزد كه انگار هزار سال هست من و ميشناخت . خودمونيما ،اما اگه صداش رو مردونه كنه از پشت تلفن كسي نميتونه بفهمه كه اين زنه . راستي اسمش چي بود . سريع جواب دادم : مهناز . معلوم بود عمه هم كه يه زنه تحت تاثير نوع صحبت مهناز قرار گرفته ، حالا چه برسه به من .
با كمي استرس گفتم حالا چي كار داشت : عمه گفت : هيچي ميخواست هم از بابت كمكت تشكر كنه هم ببينه حالت چطوره : راستي مگه تو ديشب حالت بد بوده ؟؟!! با شنيدن كلمه ديشب مو رو تنم سيخ شد . من و مني كردم و گفتم : ديشب… خب نه…يعني آره ديشب دلم … عمه گفت : مثل اينكه راست ميگفت كه ديشب حالت خوب نبوده . اونا كه ميگفتند :سر درد داشتي ،اما چه ربطي به دل داره نميدونم .
بعد ادامه داد : ناقلا نكنه اين بهونه رو آوردي كه از زير كار كردن در بري . سريع خنديدم و از راه حل پيش اومده استقبال كردم و گفتم : عمه هر كي رو كه بشه گول زد ، شما رو نميشه گول زد . آره ديگه خسته شده بودم . عمه خنديد و يه تو سري بهم زد و گفت : وحيد خيلي پر رويي ، اون بدبختها ،مخصوصاً مادرش داشت دلش مثل سير و سركه ميجوشيد ، اونوقت تو راحت اينجا نشستي و داري ميخندي . گناه دارند طفلكيها . گفتم :ولش بابا ، سامان زنگ زد يه جوري درستش ميكنم .
اما خيالم به كل راحت شد . گند ماجرا در نيومده بود كه هيچ تازه تو فيلم نقش داماد فراري رو هم بهم داده بودند . اما كم كم از زنگ زدن مهناز يه حس خوبي داشت بهم دست ميداد . نميدونم چرا ،اما خوشم اومده بود . از شما چه پنهون ، با اينكه يه زنه شوهر دار بود اما من هم دوستش داشتم . البته اگه يكم از خشونتش كم ميكرد ديگه عالي ميشد .
غروب بود و اوج جنگهاي خياباني . نميدونم اين بچه هاي محل ما قرار بود به كدوم محله همسايه حمله كنند ، اما جرات نداشتم از خونه بيرون بزنم ،مخصوصاً بعد از جريان صبح . تو خونه بودم كه ديدم زنگ در رو ميزنند . پنجره رو كه باز كردم ديدم سامان داره من و نگاه ميكنه . اي به خشكي شانس اين اينجا چه كار ميكنه . يه لبخندي زدم و لباسام و پوشيدم و رفتم دم در . يه تعارفي كردم، اما تو نيومد . زديم بيرون . اولين چيزي كه گفت اين بود : تو حالت خوبه ؟؟!! با نگراني گفتم :چه طور . گفت :صبح چرا از خونه زدي بيرون . نميگي آدم وقتي ميره مهموني يه خداحافظي ميكنه بعد ميزنه بيرون . يه نگاهي بهش كردم و گفتم : مهموني ديگه ؟؟!! گفت :حالا اگه حمالي هم اومده بودي ،حداقل واي ميستادي پولت رو ميگرفتي . يه نگاه كردم تو چشماش و بعد دو تايي زديم زير خنده . به سامان گفتم ديشب تو خواب ،يه خواب بد ديدم ،اونم در مورد آقام . براي همين هم صبح كه پا شدم و ديدم مادرت نيست و تو هم كه خوابي ،به ناچار بدون خداحافظي زدم بيرون . سامان كه مثل اينكه چاخانم باورش شده بود گفت : خلاصه مامي كه خيلي ناراحت بود . ميگفت ببين با اين پسره چي كار كرديم كه بيچاره فراري شده . تو دلم گفتم : مامي جونت ديگه ميخواست چيكار كنه .
عصمت و عفتمون رو كه به باد داد . فقط تنها كاري كه نكرد اين بود كه بكارت كونمون رو هم به باد بده .
گفتم نه بابا ،اين حرفها چيه . مهناز خانم خيلي هم به من لطف دارند ، من كه روم نميشه تو از طرف من ازش تشكر كن .
خلاصه اونروز گذشت و ما دو روز بعد رفتيم داهات تا سال نو رو تو اونجا شروع كنيم ،البته به دستور آقاهه .
ما تا 10 فروردين اونجا بوديم و كلي هم سر به سر اين فك و فاميلهاي آقاهه ميگذاشتيم .
هر جا هم كه ميرفتيم ،آقام مثل اين تازه عروسها من رو نشون ميداد و ميگفت : وحيده ها ، يه ماه ديگه خدمت تمومه . زن ميدمش . يكي نبود بگه پدره من ميگه من عتيقم كه ميخواي حراجش كني . ديگه آبرو برام نمونده بود . بگذريم خلاصه از دهات برگشتيم تهران . قبل سال يه بار ديگه هم تلفني با سامان صحبت كرده بودم و گفته بودم تا 10 ميريم داهات . اون بيچاره هم كه 5 فروردين بايد ميرفت پادگان براي نوبت دوم كشيك عيد . تعطيلات خوبي بود . اما من نميتونستم مهناز رو فراموش كنم .
راستش رو بخوايد . بعد از دو سه روز از اون ماجرا يه حالت پشيموني به سراغم اومد . يه عذاب وجداني كه ميگفت : بد كردي وحيد ، بد . اون يه زنه شوهردار بود . يادت رفته كه قبلاً به سامان گفته بودي هيچ وقت با زنه شوهر دار نميخوابي . پست فطرت حالا چي شد كه با زن باباي همون بدبخت خوابيدي .
راستش يكم از خودم و از اون اتفاق زده شده بودم . به قول بچه ها ميخواستم توبه كنم . يه چند روزي هم ميشد كه كارگاه كمكي ، كف دستي رو تعطيلش كرده بودم . دليل هيچ كدومشون رو هم نميدونستم ، يا اينكه به خودم الفا ميكردم كه نميدونستم . سيزده به در خوبي هم داشتيم مخصوصاً كه عمه هم يكمي از اون افسردگي در اومده بود ، لااقل سعي ميكرد اينجوري نشون بده ، اما من خوب ميدونستم كه تو دلش يه غم داره اندازه يه دنيا . فرداي سيزده بود كه تلفن زنگ زد . حال نداشتم جواب بدم . عمه گوشي رو برداشت . شروع كرد سلام و احوالپرسي كردند . تا اسم مهناز رو شنيدم از جام پريدم . خودم و سريع به پيش عمه رسوندم و بهش نگاه كردم . حرفهاش و با اين جمله تموم كرد : شما هم همينطور ، ايشاالله كه به سلامتي تموم ميشه ، قربان شما، خداحافظ . اين و گفت و گوشي رو به سمت من گرفت . هول شده بودم . يعني مهناز بود ، اينجا چي كار داشت . تازه كم كم داشتم بيخيالش ميشدم . اولش نميخواستم گوشي رو بگيرم اما ديگه نميشد كاريش كرد . ميترسيدم گندي ،چيزي زده باشم . به ناچار گوشي رو از عمه گرفتم و گفتم بله . يهو صداي سامان جونمرگ شده از پشت گوشي پيچيت تو گوشم . چطوري الاخ . كنگر خوردي ،لنگر انداختي ، پاشو بياديگه . مردم و زنده شدم . گفتم : تويي سامان ، تهران چي كار ميكني . يه لحظه مكث كرد و گفت : تهران چيه ، من پادگانم . دلم آروم گرفت . پس مهناز نبود و سامان بود كه زنگ زده بود . تو عجب بودم كه پس چه طور اين عمه مهتاب اينقدر با اين سامان گرم گرفته بود ، آخه تا يه مدت پيش كه چشم ديدنش رو هم نداشت . ايشالله و قربان شماهو … از اين جور چيزا .
خلاصه يه چند دقيقه اي با سامان صحبت كردم و تا اينكه گفت : تو كي ميخواي بياي براي گرفتن تصويه حساب و كارت . گفتم دو روز يا سه روز ديگه ، چه طور مگه .
گفت : يه زحمتي دارم برات . من يسري از مداركم رو جا گذاشتم خونمون و فراموش كردم كه بيارم . براي تشكيل پرونده (براي كارت) ميخوامشون . يه زحمتي بكش . قبل از اينكه بياي يه سر برو خونمون از مهناز مامي بگيرشون و با خودت بيار .
تا اين و شنيدم انگار يه بشكه 220 آب سرد روم ريخته باشند، تنم يخ كرد . صداي سامان از اون سمت گوشي ميومد كه ميگفت : وحيد ، صدامو داري ، ميشنوي . به خودم اومدمو گفتم : آره ، تو چي گفتي . من برم … آخه … من كه نميتونم …
سامان گفت : نميتوني . واسه چي نميتوني . گفتم : آخه ميدوني . من … شروع كردم چرت و پرت گفتن . اما تابلو بود كه داشتم هزيون ميگفتم . خلاصه سامان يه چيزي رو گردنمون انداخت و خداحافظي كرد . نميدونم چرا از دست مهناز فراري شده بودم ، اما چاره اي نبود . به سامان نميتونستم بگم من اگه برم خونتون يا من مهنازت و ميكنم ، يا اون منو .
گوشي رو نذاشته ، ديدم اين وحيد كوچولو سرش رو آورده بالا و ميگه : آفرين ، آفرين پسر خوب . تا ميتوني به مردم كمك كن .
برو از خونه مهناز مداركش و بگير و برسون دستش ، ثواب داره والله . يه نگاهي بهم ميكرد ،كه هر كي ندونه خيال ميكرد ؛30 سال تو كاره خيره .! با تمام قدرت سرش رو دادم پايين و گفتم : اگه خيال ميال واسه خودت كردي ،كور خوندي . ما تا دم در ميريم و مدارك و ميگيريم و برميگرديم ، فهميدي . بي شعور گلاب به روتون هيچي نگفت و فقط يه تفي كرد
روز قبلي كه ميخواستم برم خونه مهناز رفتم و يه بليط براي مراغه گرفتم و برگشتم خونه . ميخواستم سامانه رو يه جورايي بپيچونم . نميدونم چرا اما از روبرو شدن با مهناز هم يكم ترس ، هم يه كم شرم داشتم . بيچاره نه چيزي بهم گفته بود ، نه اينكه برام دردسر درست كرده بود ، ولي يه جورايي زده شده بودم . اينقدر هم تو مايه هاي پرستيژ و كلاس نبودم كه نوع سكس اون شب بهم بر بخوره ، اما نميدونم چه مرگم بود .
صبح از خواب بيدار شدم . صبحونه رو خوردم و با بي ميلي نصفه ،نيمه راه افتادم . دلشوره اي تو دلم بود كه نگو . نميدونم كي رسيدم دم در خونه مهناز . رسيده بودم پشت درشون . خدا خدا ميكردم كه زنگ بزنم و كسي خونه نباشه . كسي كه چه عرض كنم ،همون مهناز خونه نباشه . دستم و بردم سمت زنگ و فشارش دادم . يه كوچولو . جوري كه يه دنگ كوچيك بيشتر نكرد . اينقدر سريع فشار دادم و سريع دستم رو برداشتم كه خودمم نفهميدم زنگ رو زدم يا نه . شايد مثل اين بچه ها كه سر خودشون رو شيره ميمالند ،ميخواستم به خودم بگم : من كه زنگ زدم ،كسي خونه نبود .
اما يهو باز اين خروس همراه ، همون كوچك خوان جنگليم و ميگم سرش و از كنار شورت بيرون اوردو گفت : ميدوني اين زنگ كدوم زنگه ؟؟ گفتم : اين زنگ كه زنگه خونه سامان ايناست ، اما تو بگو ببينم منظورت چيه ؟ تو همينجور الكي نطقت باز نميشه .
بد قواره يه نگاهي كرد و بعد با حالتي حق به جانب گفت :
خره من كي به تو پيشنهادهاي بد دادم .يادت رفته اين زنگ همون زنگي هست كه تو هر وقتي كه ميخواستي يه حال و هولي بكني مثل خروس بيمحل صداش در ميومد . گفتم خب . گفت : خره اين بهترين فرصته كه انتقامت رو بگيري . گفتم :مثلاً
چه جوري . گفت : هيچي كاري نداره . كافيه اينقدر فشارش بدي كه بسوزه . اونوقت خيالت راحت ميشه و بعدش هم ميريم پي كارمون ؟؟!!! يه نگاهي بهش كردم و گفتم : من ، اسگولم . گفت : نه فكر نكنم . گفتم : بزغاله من نميخوام الان صداي اين زنگه در بياد ، تو ميگي بيشتر فشارش بدم . آره ارواح جدت كه خرطوم فيل بود . من فشار بدم و مهناز بياد دم در و تو هم بگي كي بود كي نبود ، سام عليك ، ما اومديم تو . تو همين گير و دارهاي درگيري و جر و بحث با اين كچل بودم كه در يه تقي كرد و مهناز جلوم سبز شد . خشكم زد . اي به خشكي شانس . اين انگار پشت در منتظر بوده. زبونم باز بند اومده بود ، بر عكس زبون اون پاييني كه با چهره اي خندان داشت داد ميزد . آهههاي سلام ، من خوبم تو خوبي ، باز دوست داري من و قايمم كني . مهناز باز هم با همون موهاي طلاييش جلوم ظاهر شده بود .يه روسري گل منگلي رو شونش انداخته بود كه سرشونه هاي برهنش رو مخفي ميكرد . اما شلوار كردي طوسيش برام تعجب انگيز بود .
دوباره مثل همون اولين باري كه ديده بودمش هول شدم .
انگار تو دهنم چسب ريخته باشند از هم باز نميشد . اما بالاخره يه جورايي با كله و ايما اشاره تونستم بهش بفهمونم سلام . مهناز يه نگاهي بهم كرد و بعد يه سركي تو كوچه كشيد . بعدش خيلي ريلكس جواب سلامم رو داد .
معطل نكردم و سريع گفتم : ببخشيد مزاحمتون شدما . اومدم اوم مدارك سامان رو بگيرمشون . اگه زحمتي نيست بديد ببرمشون . مهناز يه خورده منو نگاه كرد و گفت : خونواده خوبند . عمه چه طورند . عيد شما مبارك .
منو ميگي . هاج و واج مونده بودم كه اين چي ميگه ، من چي ميگم . من ميگفتم بده ببرم ، اين ميگفت ، اهاي ناقلا ببريش چرا ؟؟؟ با خجالت گفتم : تبريك از منه ، سال نوتون هم مبارك باشه . مهناز تا ته جملم صبر نكرد . تهش رو نشنيده روش و برگردوند و در حالي كه به سمت داخل ميرفت ، گفت : داري مياي تو در رو پشت سرت ببند . مثل گاوي كه تو تركيبي از خاك و آب توقف كرده بود ، مونده بودم ، هاج و واج .
اومدم زرنگي كنم و سريع تا از ديدم خارج نشده گفتم: نه ممنون مزاحم نميشم ؛ كار دارم . اما مهناز بدونه اينكه سرش رو بچرخونه ، در حالي كه از پله ها بالا ميرفت جواب داد : منم كار دارم ، در يادت نره . اين و گفت و رفت داخل خونه . ديگه نميتونستم چي كار بايد ميكردم . اين زنيكه منو داشت ميكشيد داخل . صداي سوت بلبلي بود كه از جلوي خشتكم به گوش ميرسيد . همراش هم ميخومد كه « ما برديم و ما برديم ، كوس و كون و ما خورديم، كير مونم تو خوردي » !!! بد جور حرصم گرفته بود . اگه تو كوچه نبود براي اينكه ضايش كنم ، همونجا درش مي اواردم و يه كف دستي ميزدم تا داخل كه ميرم بي حال باشه و از شوخ و شنگي بيفته ، اما حيف كه نميشد .
رفتم تو و در و بستم . از پله ها بالا رفتم و داخل حال شدم . از مهناز خبري نبود . همون دم در ورودي ايستادم . صداي مهناز از تو اطاق خوابش بلند شد كه گفت : اومدي . جواب دادم بله . با يه حالتي گفت : خوش اومدي عزيزم . با شنيدن اين جمله سر من از ترس افتاد پايين ، سر وحيد كوچولو مثل ديش ماهواره اومد بالا . اي داد بر من . اين زنه مثل اينكه خوابي براي ما داره . دلم شروع كرد به عربي بيريك زدن . زياد طول نكشيد و مهناز از اطاق بيرون اومد . يه پوشه دستش بود . اومد جلو و گفت اينا رو ميخواست سامان ، آره ، هميناست . پوشه رو از دست مهناز گرفتم و سر سري يه نگاهيش كردم و گفتم : آره هميناست .
خب من ديگه مزاحم نشم . مهناز يه نگاه معني داري كرد و بعد با يه لبخندي گفت : مزاحم ، آره خيلي مزاحمي . مثل اينكه زياد بهت بد ميگذره ، نه ؟؟ گفتم : نه بابا اين چه فرمايشي هست . اتفاقاً ما نمك پرورده ايم . انگار نه انگار كه همين دو سه هفته پيش ما تو آغوش هم بوديم . نميدونم چرا هيچ كدوم از طرفين نميخواست اين موضوع رو ياد اون يكي بياره . اما من هر چقدر سعي ميكردم خودم رو عادي نشون بدم ،ميگه ميشد . تابلو بود كه از بودن تو اونجا دارم عذاب ميكشم . آب پاكي رو ريختم رو دستم و گفتم : اگه امر ديگه اي نداريد من رفع زحمت كنم . مهناز نگاه سوزناكي كرد و گفت : عرضي نيست . ممنون بزاي مدارك . به سلامتي بري و برگردي . تو كونم عروسي شد و سر در خشتكم پرچم سياه . با گفتن با اجازه، اومدم كه از خونه خارج بشم . اما ناگهان صداي مهناز تو گوشم پيچيد كه گفت : آهاي آقا پسر ، چيزي يادت نرفته ؟؟!! خشكم زد . سرم رو برگردوندم و با چشمهاي باز شده تعجبم رو نشون دادم . ديدم مهناز در حالي كه لبخند مليحي به لب داره دستش رو به سمتم دراز كرده و بعدش گفت : رسم خداحافظي يادت رفت .
يكم آروم شدم و يادم اومد كه موقع خداحافظي دست نداده بودم ، اما آخه ميگه موقع ورودم دست داده بودم ، تازش هم ميگه چند بار تو عمرم با زنها دست داده بودم كه حالا مثلاً يادم رفته باشه . به هر حال محض ادب هم كه شده يه لبخندي زدم و با گفتن : آه ببخشيد ، دستم رو به سمت مهناز دراز كردم .
مهناز انگشتهاي كشيده ، اما گوشتيشو دور دستم گره زده و آروم آروم شروع كرد فشار دادن . چشمهاي شهلاي مهناز رو تا عمق ديدم داشتم تماشا ميكردم . يه نگاه پر از تمنا بود . داشتن با تمام وجودشون ازم دلبري ميكردند . يه وقت به خودم اومدم و ديدم كه محو مهناز شدم و اي دل غافل قافيه رو دارم ميبازم . كمي به خودم اومدم و دستم رو سعي كردم به آرومي از دستش در بيارم . اما با مقاومت ملايم مهناز روبرو شدم . لبخندي زدم و دوباره سعي كردم ، اما اينبار مقاومت بيشتري كرد و اونم يه لبخند مضحكي به علامت مخالفت رو لباش نقش بست . بازم سعي كردم ، اما اينبار مهناز دستمو با تمام وجود به سمت خودش كشيد . كمي به سمتش متمايل شدم . به ناچار خودم رو كمي به عقب كشيدم و من هم زور زدنم رو بيشتر كردم . شده بود مثل يه بازي تمام عيار . مهناز هم همچنان من و به سمت خودش ميكشوند و من هم كم نميزاشتم و مقاومت ميكردم كه ناگهان مهناز دست از مقاومت برداشت و يهو خودش و به سمت من پرتاب كرد . كششي كه من هم وارد ميكردم مزيد بر علت شد و من به ديواري كه باهاش يه يكي دو قدم بيشتر فاصله نداشتم چسبيدم و بلافاصله هم مهناز به من كيپ شد . نميدونم چي جوري شد اما تا به خودم اومدم ديدم سينه هاي درشت و نرم مهناز رو روي قفسه سينم دارم حس ميكنم . چشمهاي مهناز كه باز هم تو چشام گره خورده بود و ميشد سوز خواهش رو ازشون خوند رو داشتم تماشا ميكردم . يه چند ثانيه اي بيشتر طول نكشيد . مهناز
با كمي تكون دادن به اندامش شروع كرد به مالوندن خودش به من و با اين كارش ميخواست اون دژ مستحكمي كه من براي خودم درست كرده بودم رو تسخير كنه . اما من هم نميخواستم كم آورده باشم دستم رو رو شونش گذاشتم و اومدم اونو به عقب هول بدم كه يهو مهناز دوباره تو چشام خيره شد و بعد ناگهان به سمت صورتم هجوم آورد . گرمي شيرين لبهاي مهناز رو داشتم روي لبهام حس ميكردم . چقدر لبهاش كلفت و گوشتي بود . زبون داغش تو گوشه گوشه دهنم ميچرخيد و خودش رو به هر جايي ميچسبوند . بوي رژي كه زده بود هوش رو از سر آدم ميبرد . نميدونم كه واقعاً بزاق دهنش اينقدر خوشمزه بود يا تو خوش طعم شدنش اون رژ هم تاثير داشت . هر چي كه بود داشتم تو يه دنياي ديگه سير ميكردم . چشمهام رو بسته بودم و خودم رو باز هم در اختيارش قرار داده بودم . چاره اي نبود . شايد اگر هر مردي بود و زورش از مهناز هم بيشتر بود تا حالا 100 بار زورم بهش چربيده بود . اما نميدونم چرا من نميتونستم جلوي مهناز از خودم اختياري داشته باشم و سريع بدون اينكه بخوام ،جلوش وا ميدادم . نفس گرم مهناز رو ديگه تو ريه هام هم حس ميكردم چه برسه به صورتم . مهناز خيلي راحت ، با يه مهارت وصف نشدني نوك زبونم رو با زبون داغش لوله ميكرد و بعد خيلي آروم ، با يه حالت خاص شروع ميكرد به مكيدن . تا اون روز همچين مسئله اي رو تجربه نكرده بودم ، اما يقين بدونيد كه هيچ وقت هم نميتونم اون لحظه رو روي اين خطوط توصيف كنم . همونجور كه دستهام رو شونه مهناز بود ناخدا گاه كمي اون شونه هاي نازش رو از روي روسريي كه روي شونش انداخته بود فشار دادم . به محض اين كه اين كار رو كردم مهناز با تمام وجودش دهنم رو از گرمي دهنش پر كرد و تمام زبونم رو به كامش گرفت . فشار تمام هيكل مهناز رو داشتم حس ميكردم . اما ناگهان مهناز لبهاش رو از دهنم جدا كرد . چشهمام رو باز كردم ديدم داره من و تماشا ميكنه . ذل زدم تو چشماش . در حالي كه نگام ميكرد سرش رو كمي به چپ و راست تكون داد و در همون حالت باز صورتش رو بهم نزديك كرد و زبونش رو در آورد و شروع كرد به ليس زدن خرخرم . از زير خرخره شروع كرد و همونجور كه زبونش رو ميكشيد ،اومد بالا تا رسيد به لبام . يه بوسه اي زد و بعد ازم به طور كامل جدا شد . باز يه نگاهي بهم كرد و خيلي آروم با يه لحن نازي گفت : حالا ميتوني بري ،خداحافظ!!! روشو برگردوند ، تا بره سمت ديگه پذيرايي . موندم حيرون . اين زنيكه آدم رو تا لب حوض ميآورد و تشنه داشت برميگردوند . تمام توبه و قولهايي كه به خودم داده بودم رو فراموش كرده بودم . تو اون لحظه فقط به يه چيز فكر ميكردم . مهنازززززز . نميتونستم حالا كه عهدم رو شكسته بودم و دوباره افسارم رو داده بودم دستش ، بدون كمترين بهره اي از اين تن بلورين ،ازش جدا بشم . ميخواستم . حالا ديگه با تمام وجود ميخواستمش . حتي اگه شده به دست و پاش هم بيفتم ،ميخواستمش . بايد منو كامروا ميكرد . بايد اون تنش رو در اختيارم قرار ميداد . نيازش داشتم .
گفتم: همين ، پس من چي ؟؟؟ مهناز سر جاش وايستاد . بدون اينكه سرش رو برگردونه كمي مكث كرد و بعدش گفت : نشنفتم چي گفتي . يه بار ديگه بگو . از اين كه داشت اذيتم ميكرد راضي نبودم اما اين من نبودم كه شرايط رو تعيين ميكرد . دوباره گفتم: چرا با من اينجوري ميكني . چرا ميخواي منو آزارم بدي . من ميخوامت . بار اولي بود كه به يه جنس مخالف اينجوري تو كلام ميگفتم ، خاطرت رو ميخوام . مهناز سرش رو برگردوند و گفت: پس آقا كوچولو منو ميخواد . نه بابا . آخره سر پس زبون باز كردي . كه منو ميخواي . حالا چيو ميخواي . اصلاً ببينم تو واسه چي منو ميخواي ؟
موندم چي بگم . سكوت سنگيني وحشتناكي رو دامن ميزد .
دوباره مهناز بود كه گفت : نگفتي :منظورت از ميخوامت چيه .
بايد هر چي كه تو دلم بود رو بيرون ميريختم . بايد همه چي رو بهش ميگفتم . اينجا ديگه بحث آبرو و غرور و خجالت در بين نبود . من تنها بازنده اين قمار بودم و بايد سعي ميكردم هر چي ميتونستم اين بازي رو كشش بدم .
لبام رو از هم باز كردم و شروع كردم به اعتراف . گفتم . هر اون چه رو كه تو دلم بود رو گفتم .
از روز اولي كه ديده بودمش رو . لذت بردن از حرف زدنهاش و . جذابيت و قشنگي چهرش . طرز گفتار و رفتارش . جتي از نوع پوشش و اندامش . همه رو گفتم . گفتم كه چه شبهايي كه با عشق تو تو رختخواب خوابم برده بود و گفتم چه روزهايي كه لحظه شماري ميكردم كه بتونم يه لحظه دوباره ببينمت . حتي بهش گفتم كه نميدونم چرا اينقدر كه به اون علاقه مند شدم به هيچ دختري اينقدر علاقه پيدا نكرده بودم . من اعتراف ميكردم و اون هم مثل يه دستگاه ضبط ، همه چي رو مو به مو به خاطرش ميسپرد .هر چي تو دلم بود ريختم بيرون . در آخر هم بهش گفتم : حالا كه همه چيز رو ميدوني ، ديگه جدايي ازت برام غير قابل تصوره . من بي تو ميميرم .
حرفهام شايد يه 15 دقيقه اي طول كشيد . نميدونم اون من بودم كه اين حرفها رو به مهناز ميزدم يا نه ، اما هر چي كه گفته بودم از ته قلبم بود . آره من داشتم كم كم عاشق مهناز ميشدم . خنده دار بود اما واقعاً داشتم ميشدم .
حرفهام كه تموم شد مهناز يه سي ثانيه اي سكوت كرد .
سي ثانيه اي كه برام شايد ده سال طول كشيد . نگاهش رو ميشد حس كرد . اما من ديگه نميتونستم به چشمهاش نگاه كنم . يهو سكوت شكسته شد و مهناز گفت : پس چرا اينقدر ازم تو اين مدت دوري ميكردي . گفتم : نميدونم . دست خودم نبود . اما دلم باهات بود . مهناز يه پوزخندي زد و گفت : ميخوام همونجور كه تو حرف دلت رو زدي ، منم راحت حرف دلم رو بهت بزنم . اگه ناراحت ميشي ،خب بشو ، برام مهم نيست .اين و با غرور گفت و ادامه داد : اين چيزهايي كه تو ميگي نشونه هاي عاشق شدنه . عشق تو به من . عشق يه پسر بچه 20 ساله كه هنوز خدمتش تموم نشده ،به يه زنه 40 ساله ، كه از قضاي روزگار مادر دوست صميميش هم هست و شوهر هم داره . هيچ ميدوني داري چي ميگي .ميتوني به من بگي تو ، يه پسر بيست ساله ،به چه علت بايد خاطر خواه يه زنه 40 ساله بشي ، اونم در صورتي كه اگه پا بزني نميگم هزارتا ،اما دو سه تا دختر كه پيدا ميكني كه باهاشون تريپ عشق و عاشقي بريزي … يا اينكه اينها همش دروغه و منو فقط واسه ترك كف دستيت ميخواي و ميگي بهش ميگم دوستت دارم ، عوضش هر وقت بخوام لنگاش و برام ميده هوا . البته نميگم كه تو نبايد به من به چشم هوس نگاه كني . نه . اما ميگم دم از عشق و اين خاله بازيها نزن و رو راست بيا حرفت و بزن .
ميدوني چرا اون شب بهت چراغ سبز نشون دادم . چون فقط ميخواستم خودم رو خالي كرده باشم . ميخواستم به خودم ثابت كنم كه هنوز هم ميتونم مردهايي رو كه حتي نصف خودم سن دارند رو رو يه انگشتم بچرخونم و به ريش نداشتشون بخندم . حاليت ميشه دارم چي ميگم . اگه تو نبودي ،يكي ديگه . چه فرقي ميكرد . كمي سكوت كرد و ادامه داد : حالا با اين حرفهايي كه شنيدي ،باز هم ميگي عاشقمي .؟؟؟!!!
حرفهاي مهناز مثل پتك بود كه رو سرم فرود ميومد . من به راستي دوستش داشتم و اون با من مثل يه بچه رفتار ميكرد . خيلي راحت داشت بهم ميگفت كه براش مثل يه دستمال كاغذي ميمونم كه وقتي كثيف شدم ديگه راحت ميشه دورش انداخت . تو عمرم اينقدر تحقير نشده بودم . نفرت تو وجودم شعله ميگرفت ،اما اين مهري كه ازش تو دلم شكل گرفته بود اوت آتيش رو سريع خاموش كرد . در حالي كه نگاهش ميكردم پوزخندي بهش زدم و گفتم : تو اگه ميخواي از خودت تو ذهنم يه تصوير بد بسازي ،بساز . خود داني . اما اين و مطمئن باش هميشه دوستت دارم . آره من براي اون هيكلت جون ميدم . براي لمس اون سينه هات تب ميكنم . از اينكه باهات بخوابم خوشم مياد . از رقصيدنت ،خنديدنت ،ناز كردنات ، اخم كردنات. از همه اينها خوشم مياد . اما اين فقط تنها شهوت نيست كه تو وجودم برات پر ميزنه . اين قلبمه ،اين جونمه ،اين عشقمه كه داره تو رو ميپرسته . بابا چرا نميفهمي . من همه چيت و با هم ميخوام . اصلاً ميدوني چيه ، من ميخوام اون شوهر جاركش ، عمليت و بكشم و خودم شوهرت باشم . بابا لامصب من ميميرم برات ، بفهم . چرت و پرت بود كه داشتم ميگفتم و به خورد مهناز بيچاره ميدادم . جو كه شديد گرفته بودم و من هم داشتم وضعيت آب و هوا رو باروني و عشقي تفسير ميكردم . كير بيچاره ما هم گوشه اين معركه نشسته بود و مثل اين مادر مرده ها منتظز بود ببينه آخر اين معركه گيري چي ميشه و آخر سر ميتونه كاسب باشه يا سرش بي كلاه ميمونه .
مهناز رو نگاه كردم . صورتش سرخ تر از قبل شده بود . نميدونم چرا ،اما احساس كردم كه حرفهام روش تاثير گذاشته . اما اون زن دنيا ديده كه چه عرض كنم ،30 سانت ديده اي بود و با حرفهاي يه پسره 18؛ 19 سانتي كه نصف چالش رو هم نميتونست پر كنه ،خام نميشد . گفت : مطمئني كه عشقت بر شهوتت ميچربه ؟ خيلي قاطع گفتم شك نكن .
يه نگاه عاقل اندر صفيح بهم كرد و گفت : ميتونيم امتحان كنيم .
اين و گفت و بهم نزديك شد . كنارم ايستاده بود . همش به خودم ميگفتم منظورش چي بود ، امتحان ديگه چه سيخيه ؟؟؟
تو چشمهام نگاه كرد و گفت : هر كاري كه ميگم گوش ميكني و نه نمياري ، وگرنه اين آخرين باري هست كه منو ميبيني .
دلم هوري ريخت پايين . مهناز اين رو گفت و روسريش رو از رو شونش برداشت . تاپ بنديش كامل نمايان شد . اون شونه ها و بازو هاي سفيد و گوشتيش يه ان هوش رو از سرم بيرون برد . خيلي راحت دست كرد تو موهاش و كش موهاش رو باز كرد و با يه حركت گردن موهاي لخت و طلاييش رو تو فضا پخش كرد . اين دومين تيري بود كه به اين قلبم داشت فرو مياورد . باز يه نگاهي بهم كرد و اينبار گفت : خوب منو نگاه كن . اين و گفت و از دو طرف پايين تاپ گرفت و به سمت بالا كشيد و تاپش رو از تنش در آورد . خدايا . من داشتم چي ميديدم . اين بالا تنه مهناز بود كه برهنه جلوم قرار داشت . يه تن سفيد سفيد ، كه از انبوهي از گوشت و عضله تشكيل شده بود . رنگ سياه كرستش سفيدي تنش رو زياد كه نه ، اما با جلوه كرده بود . مهناز همچنان داشت نگام ميكرد و از اينكه من رو اينطوري هيجانزده ميديد ،احساس رضايت ميكرد . اما ناگهان يه جمله گفت : درش بيار . موندم . باز تكرار كرد: گفتم درش بيار . ميدونستم منظورش آلتم هست ،اما براي چي . اينبار ديگه منتظر نشد و خودش دستشو رسوند به كمرم و كمربند و دكمه ها رو باز كرد و زيپ رو پايين كشيد و شلوارم رو يه جا كشيد پايين . شلوارم تا زانو همراه شورتم كشيده شده بود و من حيرون از اين حركت . مهناز يه نگاهي به كير نيمه خوابم كرد و گفت : پس اين هموني هست كه ميخواد براي من جاي كير شوهرم رو بگيره . تازه كاره اما بايد ديد كه ميتونه خودشو نشون بده يا نه . اين و گفت و شروع كرد به مالوندنش . كيرم با سرعت زيادي بلند ميشد و تمام فضاي دست مهناز رو پر ميكرد . مهناز سرش رو آورد بالا و گفت : حالا وقته امتحانه . نترس امتحانش سخت نيست . بعد لحنش رو كمي آروم ،اما حشري كرد و گفت : چشات رو از تو چشام بر نميداري ،اگه برداشتي نه من ،نه تو . من سعي ميكنم آبت رو بيارم . برا ي چي . براي اينكه من هوسم . اين به تو چه ربطي داره . خب تو عاشقي ديگه . تو بايد سعي كني كه هوست به عشقت نچربه و به شهوت فكر نكني . اون وقت من بهم ثابت ميشه كه منو فقط براي تنم نميخواي و راستي راستي دوستم داري . تا كي . خوب سوالي كردي و تو دو دقيقه بايد تحمل كني . اگه نيومدي ،تو بردي و اگه من آوردمت ،من . مهناز خودش سوال ميكرد و خودش توضيح ميداد و خودش هم تائييد ميكرد . انگار نه انگار كه من هم بودم . از همين الان شروع شد . با اين حرف به خودم اومدم . نميتونستم چشمام رو از چشماش بر دارم . شروع كرده بود . با اون انگشتهاش داشت دور تا دور كيرم رو ميماليد و خيلي ماهرانه جلق ميزد . شهوت رو تو چشمهاي درشت و تيرش ميشد خوند . تمنا بود كه موج ميزد . اون يه نامردي واقعي كرده بود . قبل از دو دقيقه راحت اندامش رو كه تا اونروز به اين راحتي تو روشنايي نديده بودم به نمايش گذاشته بود و چند دقيقه هم جلوتر مالوندن رو شروع كرده بود . خيلي خودم رو داشتم كنترل ميكردم تا يه وقتي نيام ، اما ميگه ميشد . ميشد تو اون چشمهاي شهلا نگاه كرد و وسوسه نشد . ميشد اون تن سفيد و با اون سينه هاي بزرگ داخل كرست مشكي رو ديد و هيجان به سراغت نياد . مهناز خوب درسشو بلد بود و ميدونست منو تو چه وضعيتي قرار داده بود . كم كم حركت آب رو تو كمرم حس ميكردم . مخصوصاً كه يه دست مهناز همش دور كمر و شكمم در حال مالش بود و بعضي وقتها بيضه هام رو مالش ميداد . نميدونم كه دو دقيقه شد يا نه اما با يه داد خودم رو خالي كردم . به همين راحتي . تمام دست مهناز پر از آب شده بود و فرياد من بود كه به هوا بلند بود . چند لحظه بعد آروم شدم . كاملاً خالي شده بودم و ديگه خبري از شهوت نبود . اما اين مهناز بود كه سرمست از پيروزي داشت بهم ميخنديد . « چي شد آقاي عاشق ، پس چرا وا دادي » هر كاري كردم نشد كه نشد . بابا ميگه ميشه يه زن ،اونم زني مثل مهناز براتون كف دستي بره و بتونيد جلوش مقاومت كنيد . لبخند مهناز كم كم به اخم تبديل شد و گفت : تو باختي . تو كم آوردي . تو منو باختي . تو منو باختي . تو مرديت و باختي . داشت از خودم گريم ميگرفت . چرا آخه . چرا نتونستم . بازم كم آوردم . دست خودم نبود . بغزم گرفته بود . داشت يه چيزي قلبمو فشار ميداد . يه لحظه بود . زار زار گريه كردم . تركيدش آخر . سرم و چرخوندم و شلوارم رو با همون حالت زار بالا كشيدم . از خودم و مهناز خجالت ميكشيدم . از اينكه جلوش داشتم خورد ميشدم بيزار بودم . هنوز آخرين تكمه شلوارم رو نبسته بودم كه دست مهناز رو رو شونم احساس كردم . سرم رو كه چرخوندم ديدم داره هاج و واج منو نگاه ميكنه . تو چشاش با همون چشمهاي خيسم نگاش ميكردم . انگار داشتم ازش ميپرسيدم :چرا . چند لحظه بعد اولين قطره اشك مهناز اون گوشه چشم نازش پديدار شد . ديگه واقعاً حال و هواي گريه داشتيم . برگشتم و خودم و انداختم تو آغوشش . از ته قلب همديگه رو بقل كرديم . جوري كه هيچ كسي جز خدا نميتونست ما رو تو اون حالت از هم جدا كنه . لب و صورت بود كه من ميبوسيدم و اون ميبوسيد . اينبار عاشقانه مهناز رو در آغوش گرفتم و روش دراز كشيدم .
يه ساعت بعد ،از حموم در اومدم . مهناز رو تخت دراز كشيده بود . همون طور برهنه برهنه . حولم رو دورم پيچيدمو رفتم تو دستشويي تا سشوار بكشم . از سرويس كه در اومدم مهناز تو حموم بود . احساس خوبي داشتم . خيال ميكردم اون عروسم هست و امروز هم اولين روز داماديم . لباسهام رو تنم كردم و آماده رفتن شدم . رفتم تو آرايشگاه و يه رژ شرابي برداشتم و اومدم تو اطاق خواب مهناز جلوي آينه ميز توالت . روش نوشتم . « ميخوامت ، قد تموم آسمونها ميخوامت ، بخواه منو » رژ رو رو لبام كشيدم و بعدش يه بوسه رو آينه كردم تا اثر لبام رو براش يادگاري بزارم . رفتم سرويس و لبام رو خوب شستم …

پایان.

فرستنده: نسرین (nasrin.t.73)


👍 2
👎 1
194719 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

303277
2011-10-20 20:52:05 +0330 +0330

پسره آخرش گریه کرده بود اه اه
یک کف دستیم آخرش بود پس معلومه سکس و مکس درست و حسابیم نداره :D

0 ❤️

303278
2011-10-20 21:10:38 +0330 +0330

خسته شدم ولى بد نبود

0 ❤️

303279
2011-10-20 23:37:44 +0330 +0330
NA

من ترجیح میدم 3 سری از روز مثنوی بنویسم اما داستان تا این حد طولانی نخونم! خیلی بود نخوندم

0 ❤️

303280
2011-10-21 03:14:55 +0330 +0330
NA

من بى سوات! اگه بخوام اين داستان را بخونم حداقل يك ماه طول ميكشه ادمين جون اين دومين داستان فوق طولانيه كه تو اين چند روز ميذارى ناقلا خبريه كه ميخاى سر بچه ها را گرم كنى؟نكنه توى
اختلاس ٣هزار ميلياردر تومانى دست داشتى؟!
اعتراف كن تا كمكت كنيم!!!

0 ❤️

303281
2011-10-21 04:57:41 +0330 +0330
NA

:T che toolani;nakhoondam

0 ❤️

303282
2011-10-21 06:15:54 +0330 +0330
NA

عصاب آدم خورد مي كنيد با اين چرنديات كه مي نويسيد خسته شدم >:)

0 ❤️

303283
2011-10-21 07:14:41 +0330 +0330
NA

قبلاً هم گفتم: به این نوع زحمتی که نویسندۀ داستان کشیده، می‌گن «آفتابۀ طلا»!!
کلی زحمت کشیدی و مایه گذاشتی که یه چیز بی‌فایده بسازی! مثل سرمایه‌گذاری برای صادرات کولر به قطب شمال می‌مونه! این همه وقت رو اگه صرف نوشتن یک شعر یا یک داستان ادبی می‌کردی، حتماً می‌تونستی یه چیز مفیدی تولید کنی و خودت هم مشهور بشی.
گویا هدف رو هم گم کردی. اغلب بازدیدکننده‌های سایت، میان اینجا که به سرعت داستان سکسی بخونند و تحریک بشن. اگه قرار باشه مثنوی هفتاد من کاغذ بخونند که متون ادبی خیلی خیلی بهتری می‌تونند پیدا کنند.
به نظرم، مشنگ‌تر از سازندۀ آفتابۀ طلا، کسیه که اون رو بخره!!!

0 ❤️

303284
2011-10-21 08:20:51 +0330 +0330
NA

خیلی طولانی بود نسرین جون
همه رو سرویس کردی بابا

0 ❤️

303286
2011-10-21 19:38:14 +0330 +0330
NA

داستانت بیش از حد طولانی بود
خوب بد نبود اما یه چیزی هست که من هنوزم هنگم
اخه سال 77 صندوق مهر رضا کجا بود؟
نکنه خود محمودی تو . یا اینکه اسفندیاری؟

0 ❤️

303287
2011-10-21 19:39:27 +0330 +0330
NA

tofffffffffffffffffffffffffffffff to konet

0 ❤️

303288
2011-10-21 20:58:48 +0330 +0330
NA

فوق العاده طولانی و خیلی کیری بود که حتی یه صحنه سکس درست و حسابی هم نداشت.در کل وقتم رو تلف کردم.
اه اه اه

0 ❤️

303289
2011-10-22 00:46:42 +0330 +0330
NA

تو از هر کسشعری نوشتی جز سکست
بابا به خدا این سایت داستانهای سکسی هست
خوب نوشته بودی
ولی چرا از سکسا پریدی
گاییده شدم تا آخرش خوندم

0 ❤️

303290
2011-10-22 19:45:18 +0330 +0330
NA

خیلی حال کرذم با داستانت
به واقی بودنش کاری ندارم ولی قشنگ بود
ولی آخر را با جزئیات کمی نوشتی.

0 ❤️

303291
2011-11-02 04:06:09 +0330 +0330
NA

توصیفاتت عالیه.
به نظر من که واقعی اومد چون هیچ اغراق و چیزی که با جامعه امروز ما نخونه نداشت.

0 ❤️

303292
2012-01-12 05:29:35 +0330 +0330
NA

5saat tool keshid khoondanesh vali kheili bahal bood

0 ❤️

303293
2012-06-09 15:24:02 +0430 +0430
NA

اه ؟! چه خبره ؟! :O

0 ❤️

303294
2014-12-11 18:21:09 +0330 +0330

اهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو این همه مخمون سرویس میشه باشه برا خود نویسند

0 ❤️

691081
2018-05-31 12:17:00 +0430 +0430

براداشتی رمان نوشتی

0 ❤️