موهای مشکی

    قبلش این داستان را بخوانید: چشم‌های سبز


    از بس به دیوار مشت‌ کوبیده‌ام، پوست استخوانِ دستم ساییده شده است. مثل دیوانه‌ها از این طرف اتاق می‌روم آن طرف و بر می‌گردم. این اتاق تاریکِ خالی کعبۀ طواف من شده است. یعنی کجاست؟ چرا بی خبر رفت. ای کاش یادداشتی برایم می‌گذاشت.
    امروز عصر که در خانه را باز کردم، هر چه صدا کردم هانیه هانیه، خبری نبود. لباس‌هایش که همیشه کف اتاف ریخته بود جمع شده بودند و خبری ازشان نبود، بدو بدو رفتم تا ساک قرمز را چک کنم که جای خالی‌اش را در کمد دیواری پیدا کردم.
    شماره‌اش را که می‌گیرم زنگ می‌خورد ولی انگار کسی آن پشت نیست که این تلفن سگ مصب را بردارد. اول زنگ زدم به خانۀ مادرش طوری که بویی نبرد و نگران نشود، اما وقتی سراغ احوال هانیه را از من گرفت و گفت کجاست، گفتم دستش بند است و بعدا زنگتان می‌زند، فهمیدم آن جا نیست.
    همه چیز از جایی شروع شُد که من پیج اینستاگرام خواهرش یعنی هنگامه را فالو کردم. خیلی می‌ترسیدم که نکند همسرم به من شک کند، اصلا قصد بدی نداشتم ولی این هنگامۀ لعنتی خیلی نا به هنگام آمد و روی تمام زندگی‌ ما بنزین ریخت و اولین بوسه‌ای که رد و بدل شُد کبریتی بود که سوختن من و هانیه را رقم زد.
    هانیه دیروز رفته بود توی اتاقش و صدای هق هق گریه‌هایش در خانه پیچیده بود، هر چه اصرار می‌کردم که حداقل بیا حرف بزنیم، حداقل قفل در را باز کن تا چیزی بگویم، فقط صدای گریه‌اش می‌آمد و انگار که ضبطی گذاشته باشند، مرثیۀ مرگ یک زندگی را پخش بکند.
    صبح که از اداره برگشتم، خبری ازش نبود، بعد از این که فهمیدم ساک و وسایلش را جمع کرده و از خانه بیرون زده، گل رُزی که برای عذرخواهی گرفته بودم به دیوار کوبیدم، مثل وحشی‌ها با لگد روی گُل می‌زدم و بعدش هم خودتان بهتر می‌دانید که چه مشت‌هایی به دیوار کوبیدم، تمام این دیوار سفید را رد قرمزِ غمِ زده‌ام. عشق قرمزی که روی دیوار ماند و کبود شد.
    همه چیز با یک سلام شروع شُد، یک شوخی، یک حرف مزخرف مسخره...
    همان اول متوجه شدم که هنگام دختر خیلی گرمی است، اعتراف می‌کنم فکر می‌کردم خیلی روی عشقم با هانیه سفت باشم، خیلی محکم بایستم و با دو تا شوخی جنسی پاهایم نلرزند. ولی من هم کم آوردم، اولین شوخی هنگامه هیچ وقت یادم نمی‌رود، برگشت و در دایرکت برایم نوشت: بابک می‌دونی بابک یعنی چی؟ گفتم: یک سرچ هم توی گوگل بزنی دستت میاد بابک یعنی چی. گفت: نه، من خیلی روی اسمت فکر کردم و بابک یک کلمۀ ترکیبیِ عربی و انگلیسیه. گفتم: عه چه جالب شُد. گفت: بابک یعنی باب+ بَک یعنی درِ عقب، حالا بابکی یعنی چی؟
    یک لحظه جا خوردم، همان جا باید جای این که ایموجی پوکر فیس بفرستم، بلاکش می‌کردم و قضیه تمام می‌شد.
    کم کم دلم لرزید، دستی که الآن خونی شده و روی پیشانی فشارش می‌دهم آن جا باید کار دیگری می‌کرد. بهش خندیدم و دلم لرزید تا این که رسید به شهوتی که تمام وجودم را پر کرده بود، کم کم نخ دادن‌های من هم شروع شد و آن هم خوب سر نخ را می‌شناخت و می‌گرفت.
    یک روز که هانیه دانشگاه رفته بود، از اداره مرخصی گرفتم و خانه آمدم. شب قبلش حسابی تمام بدنم را تر و تمیز کرده بودم و منتظر یک سکس مشتی روی تخت نشسته بودم و عقربه‌های ساعتم را نگاه می‌کردم. هنگامه با آرایش غلیظی که کرده بود از راه رسید و در را باز کرده و نکرده، لبانش را روی لبانم نشاند، روی تختی که من و هانیه شب‌ها را صبح کرده بودیم و عاشقم عاشقم‌هایم را گفته بودم، این بار روی خواهرش هنگامه دراز کشیدم و تلمبه می‌زدم که یک دفعه هانیه دم در اتاق سبز شد، یک لحظه انگار تمام ساختمان‌های شهر روی سرم آوار شدند، قلبم داشت از دهانم بیرون می‌زد، سریع بلند شدم و لباسم را پوشیدم، هنگامه هم یخ شده بود و ایستاده بود، هانیه هیچ چیز نگفت، فقط دوید و توی اتاقش رفت و در را پشت سرش قفل کرد و بعدش را خودتان بهتر می‌دانید.
    در اتاق تاریک راه می‌روم و شمارۀ هانیه را می‌گیرم، خبری نیست، انگار آب شده و در زمین فرو رفته و خارِ درد، جایش از زمین بیرون زده و روی تک تک اعضای بدنم کشیده می‌شود. دوست پدرم رضا که در نیروی انتظامی کار می‌کند اسمش روی گوشی‌ام می‌افتد و بی درنگ گوشی را بر می‌دارم و در حالی که صدایم می‌لرزد می‌گویم آقا رضا بگو خبری داری؟ رضا می‌گوید باید بیایی پزشکی قانونی. داد می‌زنم مردک پزشکی قانونی یعنی چی؟ حرف دهانت را بفهم. آقا رضا می‌گوید آروم باش، خودتو کنترل کن پسر، جنازۀ سوختۀ یک دختر حدودا 24 ساله را توی پارک جنگلی سرخه حصار پیدا کردیم، عابرین تا می‌تونستند با کپسول آتشنشانی و پتو خاموشش کردَن، بیا ببین میتونی جنازه رو تشخیص بدی؟
    دستانم را در سینک می‌شویم و کاپشنم را می‌پوشم و در را محکم بهم می‌زنم و با تمام سرعت تا خیابان خیام رانندگی می‌کنم. آقا رضا دم در پزشکی قانونی ایستاده و من را تا سردخانه راهنمایی می‌کند. ترس و لرز از سر و کولم بالا می‌رود، ته دلم خالی شده است. سه بار در طول راه زمین می‌خورم، سرم گیج می‌رود و نور لامپ‌های سقف اذیتم می‌کنند.
    بالا سر جنازه می‌روم، نمی‌توانم نگاهش کنم، آقا رضا می‌گوید بابک یک نگاه بینداز و بگو خودش است یا نه؟ صورتم خیس می‌شود و اشک‌ها از چانه‌ام پایین می‌ریزند. سرم را پایین می‌آورم و نگاهش می‌کنم. تمام موهایش و بدنش سوخته و فقط چشم‌هایش سالم مانده است، دو تا چشم سبز به سقف خیره مانده است.
    رضا می‌گوید: بابک خودش است یا نه؟ می‌گویم نه، هانیه چشم‌هایش سبز نبود. از سرد خانه بیرون می‌زنم، برف می‌بارد، زیپ کاپشنم را بالا می‌کشم و سوار ماشین می‌شوم و به خانه بر می‌گردم. به آن خانۀ تاریکِ لعنتی برمی‌گردم، خسته‌ام و دارم از پا می‌افتم، نیاز به کمی خواب دارم.
    وارد اتاق خواب می‌شوم، گریه‌ام می‌گیرد، اما این بار از سرِ شوق است، هانیه با موهای مشکی بلندش روی تخت آرام گرفته و روی تخت خوابیده است. می‌خندم، بلند می‌خندم و اشک و خنده‌ام قاطی می‌شوند، به سمت تخت می‌روم که هانیه را در بغل بگیرم.
    بلند می‌شود و دستم را محکم پس می‌زند و می‌گوید: آشغال دستت رو به من نزن. پتو و بالشتش را بر می‌دارد و از اتاق بیرون می‌رود. همچنان در تخت نشسته‌ام و با گریه می‌خندم. خنده‌های سردی که درد را از سینه‌ام در تمام تنم پخش می‌کنند. تمام وقایع را مرور می‌کنم و خدا را شکر می‌کنم که فقط زندگی‌مان سوخت و تن هانیه نسوخت. می‌خندم، مثل دیوانه‌ها می‌خندم و گریه می‌کنم، قهقهه‌ها گاهی گریه می‌شوند و گاهی خنده. وارد هال می‌شوم تا با هانیه حرف بزنم، اتاق تاریک است و دور این تاریکیِ خالی طواف می‌کنم. ردّ قرمز خون روی دیوار به رنگ سیاه در آمده است، خبری از هانیه نیست. می‌روم و ساک قرمز را چک می‌کنم، جای خالی‌اش را در کمد دیواری پیدا می‌کنم...
    بلند می‌خندم، مثل دیوانه‌ها بلند می‌خندم و میان قهقهه‌ها اشک می‌ریزم.


    نوشته: سینه سوخته

  • 8

  • 8




  • نظرات:
    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،2 هفته
      • 14

    • قسمت بعد : کونهای بنفش!! (biggrin)


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • عاطفه كه...
      منتظرم ببينم هانيه چي ميشه فقط نكش اينم! اخر داستانت يكم معما شد


    •   teen...wolf
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • قابل توجه نویسنده نسبتا محترم:
      قبل از خوندن نظرات دوستان بیا اینو بخور....


    •   Minow
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • چقدر پستي اخه ميرفتي با صدتا زن ديگه انقدر زنت عذاب نميكشيد ك با خواهرش بهش خيانت بشه واقعا بايد تو سرخه حصار تورو اتيش ميزدن اونم چندبار


    •   Caboos1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • بس که گوه بودی رفت


    •   mahdi0044
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • شما به اتاق مخصوص سکس دارین؟!
      چون گفتی رو تختی ک شب زنمو میکردم صبح خارشو کردم بعدش زنت اومد شمارو دید دوید رفت اتاقش؟!
      منکه نفهمیدم


    •   Poiuytrewq1980
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب نبود


    •   شنل_قرمزی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • داستان خوبی بود و منو مجاب کرد تا تهشو بخونم و دوسش داشتم.


    •   Jamal115
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • به حرف بقیه گوش نکن
      خیلی خلاقانه و خوب بود
      منتظر داستان بعدیت هستم (rose)


    •   لئون.تولستوی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • عبرت انگیز و پر محتوا بود دوست عزیز!لایک


    •   دل_خسته
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • کلا خودتو بکش راحت شو . دخترای سرزمینم را نابود نکن .
      عاطی . هانی ، هنگامه
      تو خودت بمب اتمی
      ویروس چرنوبیلی
      ، بعد میگی کبریت کشیدن به زندگیمون؟؟؟
      کرم از خودته
      با این داستانای تخمی ، الان انتظار داری برات ناراحت بشن ؟؟؟
      من برات ناراحتم ، برای دیدگاهت و فکر و مغز داغونت (angry)


    •   _یوگی_
    • 1 ماه
      • 0

    • قشنگ بود نسبت به چشم ابی خیلی قشنگتر


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه
      • 0

    • خوب بود...مرسی...لایک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو