مَرد

    داستان دارای محتوای همجنسگرایانه است،مراقب وقت با ارزش خود باشید
    ساعت سه شب بود و وسط تابستون بارون میومد!
    خدا با ما چِت بود اونشب،سیم‌های گرم و سردش قاطی شده بود
    متین با صدوبیستا سرعت تو امام‌علی میروند،بلند بلند میخندید و خندش منو به خنده مینداخت
    اهنگ بام برقص دِ دونو گذاشتم و صداشو تا ته بردم بالا،فازمون ناب بود!
    همون شب توی مهمونی،عشقمونو اعتراف کرده بودیم و همو بوسیده بودیم
    از دبیرستان رفیق فاب بودیم و همو مثل کف دست میشناختیم،سلیقه هامون خیلی شبیه هم بود واسه همینم تفریحات مشترک زیاد داشتیم،همینطور بحثای مشترک
    نمیشد یه روز از هم بی خبر باشیم،حداقل باید صدای همو میشنیدیم
    دوست اون دوست من و دشمن من دشمن اون بود
    واسه هم،واسه رفاقتمون خون میدادیم
    متین همیشه به شوخی میگفت داداش خون که چیزی نیست،به خاطر تو کونمم میدم
    وابستگیمون کم کم شد دلبستگی و بعدم به خودمون اومدیم دیدیم ای بابا...
    ولی کی جرئت داشت اعتراف کنه به حسش؟کی حاضر بود دور دوست دخترشو خط بکشه به خاطر یه مردو برچسب«اوبی»و«کونی»رو تا اخر عمرش تحمل کنه؟
    لبای ما از عشق حرفی نمیزد ولی چشمامون خیلی چیزا میگفتن به هم
    ما فابریک هم موندیم و از احساسمون چیزی نگفتیم تا اون شب
    مهمونی یکی از دوستای مشترکمون بودو قرار شد متین بیاد دنبالم و با هم بریم
    من شلوار طوسی پارچه ای پاچه کوتاه با پیرهن مردونه سفید و کفش آدیداس سفید پوشیدم،هیکل من هیکل خاصی نبود،ترکه‌ای و بلند بودم با صورت استخونی و فک کشیده
    تنها جذابیتی که تو خودم میدیدم موهام بود،موهای فری که همیشه پشتشو کوتاه میکردم و روشو بلند میذاشتم که به قول دوست دخترم کیوت بشم ولی متین...
    اون لعنتی جذاب با دستای پهن و رگای بیرون زده گردنش،سیب گلو و صدای خشن و خش دارش،هیکل بزرگ و استخون‌بندی درشتش و موهای لختی که انگشتام همیشه ارزوی نوازششون رو داشت
    تنها وجه مشترک ظاهری ما قدامون بود،همه میگفتن باید بسکتبالیستی والیبالیستی چیزی میشدیم و اونایی که دیگه خیلی نمک بودن بهمون میگفتن نردبونو از این قوه‌ی تخیل و قدرت تشبیهشون به وجد میومدن
    گوشیم که زنگ خورد و اسمشو دیدم فهمیدم رسیده،اون عطری که برای بوش میمردو زدم و رفتم پایین
    درو که باز کردم دیدم از ماشین پیاده شده و داره سیگار میکشه
    صداش کردم و رفتم بغلش
    گردنم‌رو بوسید و پشت موهامو نوازش کرد،وقتی از بغلش اومدم بیرون چند ثانیه به لبام خیره شدو لبای خودشو با زبونش خیس کرد
    نسخ لبام بود،دیوونه لباش بودم
    نفسای گرمش میخورد به صورتمو حال دلمو خوب میکرد
    +زود اومدی مرد،قرارمون ساعت ده بود
    _دلم له‌له میزد زودتر ببینمت،جلو دلو که نمیشه گرفت،میشه؟
    پیشونیشو بوسیدم
    +نمیشه حاجی،نمیشه
    رفتم سمت در ماشین و نشستم
    _امشب باید یه چیزایی‌رو بهت بگم،چند ساله داره رو دلم سنگینی میکنه فوآد
    +خوب الان بگو
    _نمیشه که الان
    +من میمیرم از فضولی متین
    _الان نمیشه،بذار برسیم،تو مهمونی بهت میگم میترسم اگه الان بگم خودتو از ماشین پرت کنی پایین
    نگاه کنجکاو و نگرانمو دوختم بهش و اون در حالی که سیگارشو میذاشت کنار لبش نگاهمو با یه لبخند خوشگل جواب داد
    از اون لبخندایی که قند تو دل اب میکنه
    از اونایی که خاطرش تا چند سال یادت میمونه
    بهش لبخند زدمو فندک گرفتم جلو سیگارش
    رسیدیم باغ،رفتیم تو و با یه سیل عظیمی از جمعیت مواجه شدیم
    سمت راست مردا و زنا با یه لیوان تو دستشون داشتن میرقصیدن،سمت چپ زنا تو استخر بودن و مردا مثل حَوَلا به هیکلشون اویزون بودن
    یه سری‌ها هنوز هیچی نشده پاتیل بودن و یه سریام دست دخترایی که مخ کرده بودن تو دستشون بودو راهی یه مکان خلوت بودن
    متین دست منو سفت گرفت و حرکت کرد
    نمیدونم چرا ولی میگن دستا احساسات ادمو لو میدن،راست میگن
    وقتی متین دستمو گرفت احساس کردم تمام عشقشو با بند بند تنم حس کردم،یه ذره که جلو رفتیم دیگه نتونستم طاقت بیارم بین راه نگهش داشتم و صورتمو بردم کنار گوشش...
    +خاطرتو خیلی میخوام مرد
    هیچی نگفت،فقط لبخند زدو پیشونیشو گذاشت روی شونم،این سری دستمو سفت تر بین دستاش گرفت و راه افتاد
    نمیدونستم داره کجا میره ولی میخواستم همراهیش کنم،حتی اگه مقصدش اون دنیا بود بازم باهاش میرفتم
    رفتیم و رسیدیم پیش امیر،دوست صمیمی و مشترک جفتمون،امیر پیش یه مرد وایساده بود که تاحالا ندیده بودمش
    +امیر،اقارو معرفی نمیکنی به ما؟
    ۰ایشون نفس بندن،اصلا من چرا معرفی کنم،خودت خودتو معرفی کن عزیزم
    مرده خندید و مرده لبای امیرو بوسید،دهن من اینقدر ضایع باز موند که متین زد به پهلوم که خودمو جمع کنم
    *من عمادم،خوش‌وقتم از اشناییتون و شما باید متین و فواد باشین درسته؟
    با اینکه مخاطبش من بودم متین جوابشو داد،چون من هنوز گه‌گیجه داشتم و فقط زل زده بودم بهش
    _درسته،من متینم و ایشونم فوآد،عشق من مرد من
    اینو که گفت من بیشتر دهنم باز موندو احساس میکردم زبونم خشک شده واسه همینم لیوان یه بنده خدایی که داشت رد میشدو ازش گرفتم و رفتم بالا
    متین خندش گرفته بود،فهمیده بود تعجب کردم و نامرد نه گذاشت نه برداشت کمرمو کشید سمت خودشو لباشو گذاشت رو لبام
    بعد چند ثانیه کوتاه لبامو ازش گرفتم و زل زدم تو چشاش،تو ذهنم فقط سه تا جمله مرور میشد
    وات دِ فاک؟وات دِ هِل آر یو دویینگ مَن؟چقدر تو شیرینی اخه لامصب
    امیر خندید و رو به عماد گفت اینا چند ساله عاشقن خایه ندارن اعتراف کنن،حالا که کردن من به شخصه بدجور شیپشون میکنم
    اومدم بگم نه بابا این خبرا نیست هنوز که گوشیم زنگ خورد،مادرم بود.عذرخواهی کردم و خودمو رسوندم یه جای ساکت
    حرفم که تموم شد میخواستم از اتاق برم بیرون که هیکل متین چارچوب درو پر کرد
    اون لحظه عمیقا دلم میخواست بغلش کنم ولی خودمو کنترل کردمو فقط نگاش کردم
    _نمیخوای چیزی بگی؟
    +چی بگم مثلا؟
    _مثلا اینکه کی بود زنگ زد
    +دوست پسرم بود
    اخماش رفت توهم،انگشتای دست چپش مشت شدن و رگاش بیشتر زدن بیرون
    _شوخیشم قشنگ نیست
    +این قشنگه که بدون اینکه بامن هماهنگ کنی همه‌جا اعلام میکنی با همیم؟
    _جایی اعلام نکردم،پیش امیر بود.بعدم مگه خودت نگفتی خاطرمو میخوای؟
    +گفتم ولی جواب تورو نشنیدم
    _دِ خب روانی،من معتادم بهت.تو هرچقدر خاطر منو میخوای من دوبرابرش میخوام.
    وقتی اینارو گفت شادی و هیجان توأم با هم،افسار تنمو میکشیدن و باعث یه لرزش ریز تو کل بدنم میشدن
    واسه اینکه این لرزش اروم بشه رفتم تو بغلشو سفت به سمت خودم فشارش دادم
    اون دستای قویشو دورم حلقه کرده بودو سرشو برده بود تو گردنم
    در گوشم گفت:حالا ایراد نداره به همه شهر بگم مال منی؟اقای منی؟
    +نمیترسی از عواقبش؟
    _میدونی که هیچ وقت بهت دروغ نمیگم،حتی الان،باید بدونی که میترسم ولی بودن تو کنار من بهم شهامت،تو فقط باش اون موقعس که من دیگه از هیچی نمیترسم حتی از خدا
    نمیدونم چرا ولی وقتی داشت این حرفارو میزد گریم گرفته بود،یه قطره اشک از چشمم اومد پایین و گردنشو خیس کرد،لاله گوششو بوسیدمو از بغلش اومدم بیرون
    با شستش گونه‌ی خیسمو پاک کرد و پیشونیشو گذاشت روی پیشونیم
    +متین بچه‌گونس حرفم ولی یه قولی بده
    _چی عزیزم
    +هرجای رابطه که بودیم،توی هر شرایطی اگه حس کردی جای دیگه دلت گیره یا حتی حس کردی مثل الان دوستم نداری بهم بگو
    _اخه مگه می...
    +هیچی نگو،فقط بهم قول بده
    چند ثانیه سکوت کرد
    _قول میدم عزیز دلم
    اینو که گفت به پهنای صورت خندیدمو اروم لباشو بوسیدم
    سرمو اوردم عقبو این سری اون اومد جلو که طلبشو از لبام بگیره
    بی وقفه میبوسیدیم همو،جوری که انگار لبامون هوای همه و اگه از هم جدا بشه خفه میشیم
    تو حال خودمون بودیم که در اتاق باز شدو یه مشت دختر پسر با خنده‌های بلند و مسخره بازی وارد اتاق شدن
    ما تو بغل هم بودیم گنگ اونارو نگاه میکردیم اونام سرجاشون خشک شده بودن و مارو نگاه میکردن
    یهو زدن زیره خنده و شروع کردن متلک پروندن
    کی کیو میکنه الان؟
    دختر ماجرا کیه؟
    کیون خوبی دارینا،به مام بدین ثواب داره
    مچ دست متینو گرفتم و از اتاق زدیم بیرون،تو راه حس کردم دست یکی کشیده شد به پشتم،فکر کردم متینه برگشتم دیدم یه پسر دیگس،نگام که به نگاش افتاد گفت جوون خوشت اومد؟بیا برات بخورمش و شروع کرد خندیدن
    متین فهمید ماجرا چیه یقه یارورو گرفت چسبوند به دیوارو یه مشت خوابوند تو دهنش
    خودمو رسوندم بهش و از مرده جداش کردم
    وقتی چشمم به دهن پر از خون مرده افتاد خندم گرفت و چون یارورو بی خطر میدیدم گفتم فعلا بیا اینو بخورو با دوتا انگشتام کیرمو بهش نشون دادم
    از اتاق دویدیم بیرون و لای جمعیت گم شدیم
    متین روله گلُ اتیش زدو خودش کام اولو گرفت
    کام بعدی مال من بود
    هشتا کام و تمام،مثل کسخولا میخندیدیمو با ریتم اهنگ خودمونو تکون میدادیم و لبای همو میبوسیدیم
    گور پدر دنیا،گور پدر ادما و هرکی از کارمون خوشش نمیومد،مگه چقدر قرار بود زندگی کنیم؟
    یه رول دیگه،هشتا کام تمام
    یه رول دیگه...
    یقشو گرفتم و صورتشو اوردم نزدیک صورتم
    +متین مال کیه؟
    _مال تو
    +بلندتر مرد
    این سری صدامو بردم بالاتر
    +متین مال کیه؟
    _مال توو
    اینو که گفت لب پایینشو بین دو ردیف دندونام گرفتم و اروم کشیدم،لباش که رها شد زبونشو روی لباش سر داد و گذاشت روی گردنم
    دستمو به ته ریش مشکیش میکشیدمو لبامو گاز میگرفتم،متین دستشو میکشید به کمرمو وسطاش پشتمم لمس میکرد
    چشمام خمار بودو دستام میلرزیدن،در گوشش گفتم:منو ببر از اینجا...
    ساعت سه شب بود و وسط تابستون بارون میومد!
    خدا با ما چِت بود اونشب،سیم‌های گرم و سردش قاطی شده بود
    متین با صدوبیستا سرعت تو امام‌علی میروند،بلند بلند میخندید و خندش منو به خنده مینداخت
    اهنگ بام برقص دِ دونو گذاشتم و صداشو تا ته بردم بالا،فازمون ناب بود!
    تو مسیر بعضی وقتا دولا میشدم و گردنشو میبوسیدم
    شب،شب وصال بود
    متین داد زد عاشقمه‌و دولا شد که ببوستم...
    زمین سُر بود
    ما چت بودیم
    لبامون به هم چفت و من اخرین صدایی که شنیدم صدای لیز خوردن لاستیک روی اسفالت خیس اتوبان بود...


    نوشته: فوآد

  • 17

  • 4




  • نظرات:
    •   peen555
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • عجب..........مردددددد هیچوقت گی ها را درک نکردم ولی خوش باشید بهر حال دنیا جای خوشگذرونی اگه بذارند


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،1 روز
      • 6

    • جالبه ک اولش خودت خیلی ریز اشاره کردی خوندن این داستان وقت تلف کردنه


    •   Sami_bsh
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • بقیشو کووووو ؟!؟! (hypnotized)


    •   miss_RainBow
    • 3 هفته،1 روز
      • 6

    • تعجب میکنید از کارش میگید وات د هل ار یو دویینگ من؟ (hypnotized) چه گهی خوردی پفیوز چشه مگه! (preved)


    •   Deanmorgan
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • عجب؟؟؟؟
      فکر میکردم فقط برا فیلم ترسناکا هشدار میدن


    •   darya54
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • خیلی قشنگ بود ولی چرا آخرش تلخ بود.خیلی حیف شد.کاش ادامه داشته باشه و هر دوتون زنده باشین.احساساتتون خیلی لطیف و‌زیبا بود.


    •   HO_SSEINLa
    • 3 هفته
      • 0

    • این داستان اصغر فرهادی گی میشود (rolling)
      مرد حسابی مگه فیلمه اخه پایانشو باز میزاری؟!


    •   m...h...a...
    • 3 هفته
      • 0

    • اونجاش که گفتی دور دوست دخترشو خط بکشه و برچسب کونی و اوبی رو تحمل کنه قشنگ به تمام عشقی که خواسته بودی توی داستان پخشش کنی گند زدی...این حرفت داستانو خراب کرد...ولی امیدوارم در کنار عشقت پایدار بمونی...


    •   Caboos1
    • 3 هفته
      • 0

    • تمام ذهنیتی که از اسم فواد داشتم بهم ریخت
      لبا به هم چفت آخرین صدایی که شنیدم رفتن دنده تو کونم بود
      گفت قولوپ
      این بام برقص د دونو رو کدوم کسکشی خونده؟


    •   mamad_trns
    • 3 هفته
      • 0

    • اول همه که رفتم اهنگه دانلود کردم
      دوم پسر فوق العاده بود داستانت
      ایول


    •   Ginglz
    • 3 هفته
      • 0

    • قشنگ معلومه ساختگیه


    •   Wonderfull
    • 3 هفته
      • 0

    • من که حوصله خوندنش رو نداشتم تو چطور حوصله کردی بنویسی


    •   .zy.zy.
    • 3 هفته
      • 0

    • زود اومدی"مرد".ببند باشه باو.روتون میشه ب هم بگین مرد.


    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته
      • 0

    • خدابیامرزدت مرد (biggrin)


    •   Amojohnidovom
    • 3 هفته
      • 0

    • تهش رو چرا انقد تخماتیک تتموم کردی امگار میخاستی سر و تهش رو هم بیاری


    •   Amin.76.2020
    • 3 هفته
      • 0

    • با اینکه خودم گی و همجنسگرایی رو دوست دارم ولی خوشم نیومد خیلی اقراق آمیز بود حس واقعی هم نداشت


    •   javadkoonkon
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • اینقدر کسشعر نوشتی که حوصله آدمو سر میبره..حاشیه زیاد داشت


    •   amirw_mim
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • قشنگ یه 15 مین بعد از اتمام داستان خشکم زده بود
      نمی دونم جی بگم، عالی بود، عالی بود
      عاشقانه، تلخ، بی نظیر، شاهکار، وای خدای من
      دارم به پهنای صورت اشک میریزم و لبخند میزنم، واو بی نظیر بود، خارق العاده بود


    •   amirw_mim
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • امیدوارم بتونم با نویسنده این داستان صحبت کنم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو