مُرده ی متحرک

    با قدی خمیده و سر و وضع پریشون رو بروم نشست
    ازش خواستم تا همه چیز رو از اول ، کامل برام شرح بده.
    سرش رو بلند کرد ، تو چشمام نگاه کرد چشم هاش هیچ امیده به زندگی توش نبود ، از بس گریه کرده بود رگه های خون توش دیده میشد.
    با اینکه سن زیادی نداشت بیشتر موهاش سفید شده بود.
    با صدای آروم و گرفته گفت:
    از چی بگم برات؟؟؟
    از بدبختیم؟؟؟
    از پشیمونیم؟؟؟
    اصلا مگه با حرف زدن چیزی مثله قبل میشه؟؟؟
    مگه حرف بزنم دختر سه سالم؟؟؟
    گریه نذاشت ادامه بده ، با دست چند بار زد تو پیشونیش و همونطور که اشک میریخت با صدای لرزون گفت هر وقت یادش می افتم جیگرم کباب میشه.
    همش صدای بابا گفتنش تو سرمه.
    خیلی روم زیاده که تا حالا نمردم.
    سعی کردم آرومش کنم.
    گفتم میدونم یادآورش برات سخته و گذشته رو جبران نمیکنه ولی ممکنه درس عبرتی بشه واسه بقیه تا راه تو رو ادامه ندن.
    بعد از یه سکوت کوتاه شروع کرد.
    اون موقع ها تو محل گوشی فروشی داشتم ، تعمیراتم انجام میدادم.
    باشگاه بدن سازی میرفتم و گه گاهی هم با دوستام سالن میرفتیم و فوتبال بازی میکردیم.
    همه ی زندگیم کارم بود و خانوادم.
    اهل دختر بازی و این کار ها هم نبودم.
    قبلنا سیگار میکشیدم ولی از وقتی ورزش رو شروع کردم اونم گذاشتم کنار.
    تو عمرم دنبال هیچ دختری نرفتم.چون دوست نداشتم کسی مزاحم ناموسم بشه مزاحم ناموس کسی نمیشدم.
    یک روز که طبق معمول داشتم کارم رو انجام میدادم یه دختر خانوم اومد تو مغازه و ازم خواست گوشیش رو تعمیر کنم.
    تا دیدمش دست و پام رو گم کردم ،عرق کرده بودم و قلبم تند تند میزد و راستش رو بخوای اصلا متوجه حرفاش نبودم.
    احساس میکردم با همه ی دخترا فرق داره.
    از قصد تعمیر گوشیش رو چند روزی عقب انداختم تا بازم بیاد و بیشتر ببینمش.
    آخر کار، وقت تحویل گوشیش مثلا برای اینکه گوشیش رو تست کنم با گوشیش به خطم زنگ زدم و اینطوری بود که شمارش رو گیر آوردم.
    خیلی با خودم کلنجار رفتم که بهش پیام ندم،چون این خلاف عقایدم بود.ولی با این دلیل که قصد من مزاحمت و دوستی نبود و اگر قسمت میشد اون رو برای ازدواج میخواستم بهش پیام دادم.
    چون باید اول ازش مطمئن میشدم و میفهمیدم چجور دختریه.
    خودم رو معرفی کردم.
    اول فکر کرد کارم درمورد گوشیه ولی وقتی گفتم کاره دیگه ای دارم،حتی نذاشت حرف بزنم درجا بهم گفت مزاحمش نشم و اگر بازم بخوام بهش پیام بدم یا مزاحمت ایجاد کنم مجبور میشه به پدرش بگه و حتی تهدید به شکایت کرد.
    یه پیام بلند بالا براش نوشتم ، گفتم که قصدم مزاحمت نیست و واقعا برای ازدواج میخوامش.
    بهش گفتم فقط قصد داشتم بدونم کسی تو زندگیش هست یا نه و اینکه اگه امکانش هست بیشتر باهم آشنا بشیم.
    خلاصه بعده کش و قوس های فراوان و رفت و آمد های خانوادگی باهم ازدواج کردیم و سیما شد خانوم خونه ی من.
    همه چیز عالی بود و فقط یه مشکل وجود داشت اونم این بود که من زود انزالی شدید داشتم ، گاهی با یک بار دخول ارضا میشدم و نمیتونستم سیما رو ارضا کنم.
    به پیشنهاد سیما دکتر رفتم ولی اون هم کاری از دستش برنیومد و فقط کاندوم تاخیری و اسپره تاخیری رو بهم پیشنهاد داد.
    کاندوم که هیچ به دردمون نخورد چون نه تنها تاثیری نداشت بلکه سیما هم بهش حساسیت داشت.
    اسپره هم که آلتم رو بی حس میکرد و
    هیچی نمیفهمیدم.
    واقعا معضلی شده بود برام.تا با یکی از دوستام مشورت کردم و اونم ترامادول رو بهم پیشنهاد داد.
    اولین بار که خوردم هم حالش رو دوست داشتم و هم بالای نیم ساعت سکس کردیم.
    ولی رفته رفته بدنم به اونم عادت کرد و دیگه جواب نمیداد و یجورایی معتادش شده بودم و روزی پنج،شیش تا ازش مینداختم و تو خواب تیک میزدم و وقتی مصرف نمیکردم رگام مثله استخون میشد و درد عجیبی داشت.
    دیدم اینطوری فایده نداره یواش یواش کمش کردم و گذاشتم کنار و به پیشنهاد یکی از دوستام سکسمون رو کردم هفته ای یبار اونم پنجشنبه ها و اون شب رو شیره میکشیدم تا کمرم سفت بشه.
    این همون چیزی بود که من میخواستم اینطوری نه بهش معتاد میشدم نه تو سکس کم می آوردم.
    تا یواش یواش رفیقام که فکر نمیکردم اصلا اهل چیزی باشن تا فهمیدن تو بالکن مغازه شیره میکشم سر و کلشون پیدا شد و پنجشنبه ها ضیافتی داشتیم واسه خودمون.
    خیلی خوب بود هر پنجشنبه با رفیقا دور هم جمع میشدیم و بگو و بخند ،کنارشم شیره میکشیدیم.
    همه چیز خوب بود تا رفیقام وسطای هفته هم می اومدن و با شوخی و مسخره بازی میگفتن اومدیم بکشیم.
    میگفتم مگه قرار نبود پنجشنبه ها بکشیم که به شوخی میگفتن عه ما فکر کردیم پنجشنبس و مینشستیم به کشیدن.
    اینطوری بود که پنجشنبه کشیدن ها تبدیل شد به یک روز درمیون و کمی بعد هر روز.
    یکی ظهر می اومد میگفت بکشیم،با اون میکشیدم اون یکی شب می اومد.
    رفته رفته عملم رفت بالا تا جایی که صبح تا شب کارم شده بود کشیدن و کارام همه میموند و نمیرسیدم انجام بدم.
    یکی از بچه ها که قبلا دوا میزد و ترک کرده بود بهم گفت بجای اینکه روزی چند ساعت بشینی پای بساط و شیره بکشی،بیا دوا بگیریم دوتا کرج ،تهران کنیم توپ توپیم.(یعنی دو سه تا دود بگیریم) و چون بو نداره نیاز نیست در مغازه رو ببندی.
    اولش قبول نکردم و گفتم میترسم ولی رفته رفته دیدم اون میکشه و با دو سه تا دود در عرض ده دیقه میزون میشه.
    امتحان کردم.
    یادمه اولین بار انقدر نعشه بودم که تا شب انقدر خودم رو خاروندم تمام، روی پوستم جای چنگ ناخونام بود و اصلا قابل مقایسه با شیره و قرص نبود.
    اون شب رفتم خونه و میخواستم سکس کنم ولی هرکاری کردم کیرم بلند نشد که نشد.
    بعده اون هروقت میخواستیم سکس کنیم قرص راست کن مینداختم ولی سر درد عجیبی میگرفتم.
    از طرفی هم هر روز داشتم لاغر تر میشدم ولی با قرص چاقی سعی میکردم خودم رو رو فرم نگه دارم و زیاد تابلو نشم.
    تو این مدت خانومم باردار شده بود و بعده چند ماه ستاره به دنیا اومد و شد همه چیزه من.


    +تا اسم ستاره رو آورد دوباره شروع کرد به اشک ریختن


    کمی بعد باز شروع کرد.
    همه عشقم شده بود ستاره.
    دوست داشتم روزام شب بشه تا برم ستاره رو ببینم و باهاش بازی کنم.
    همه چیز تقریبا خوب بود ولی هرویین یا همون دوا کاری کرده بود که از مردونگی افتاده بودم و هیچ حسی نداشتم و به همین خاطر سیما ناراحت بود و گلایه میکرد.
    همین مشکل باعث شد تا کاری کنم و زندگیم رو به تباهی بکشم.
    از دوستام شنیده بودم شیشه شهوت رو چند برابر میکنه و میل جنسی آدم زیاد میشه.
    این بود که کنار دوا شروع کردم به کشیدن شیشه.
    هیچوقت اولین باری که شیشه کشیدم رو یادم نمیره.
    احساس خدایی میکردم.حس میکردم قدرتم چند برابر شده و تازه فهمیدم زندگی یعنی چی.
    اگر هر روز دوتا گوشی تعمیر میکردم اونروز بالای ده تا گوشی رو تعمیر کردم و به سیما زنگ زدم و گفتم بچه رو زود بخوابونه که امشب میخوایم یه سکس مشتی کنیم.
    از درون داشتم منفجر میشدم و دوست داشتم زودتر برم خونه و یه سکس توپ بکنم.
    آخر طاقت نیاوردم و زودتر از همیشه مغازه رو بستم و رفتم خونه.
    تا سیما رو دیدم بلندش کردم و تو بغلم گرفتمش و وحشیانه شروع کردم به خوردن لبهاش.
    سیما همیشه میگفت دوست داره سکس خشن رو تجربه کنه ولی من میگفتم اصلا موافق نیستم و زن ظریفه و باید مثله گل باهاش برخورد کرد.ولی اون شب فرق میکرد.
    همونطوری بوسه زنان و درحال خوردن و بوسیدن جای، جایِ بدنش به اتاق خواب بردمش ، تا انداختمش رو تخت تاپش رو تو تنش جر دادم و حمله ور شدم به سمت سینه هاش.
    با دستم یه سینش رو محکم میمالیدم ، اون یکی سینش رو محکم و وحشیانه میمکیدم ، گاهی سر سینه اش رو گاز میگرفتم.حسابی سینه هاش رو خوردم تا قرمزِ قرمز شدن.لبم رو بردم سمت لبهاش و ازش لب گرفتم.زبونش رو وارد دهنم کرد،یجوری زبونش رو میک میزدم که کم مونده بود کنده بشه و بزور زبونش رو از دهنم کشید بیرون.
    تا اومدم سمت شلوارش فکر کنم فهمید که رفتم جرش بدم خودش زودتر شلوار و شرتش رو درآورد.
    پاهاش رو باز کردم و تا چشمم به کس بدون مویِ سیما افتاد شروع کردم به خوردن و سعی میکردم تمام کسش رو تو دهنم جا بدم.چوچوله اش رو به دهن میگرفتم و همونطور که میک میزدم با دهن به سمت بیرون میکشیدمشون و سعی میکردم زبونم رو بکنم تو کسش.
    رو شکم خوابوندمش و لمبرای کونش رو از هم باز کردم و حمله کردم به سوراخ کونش که تازه شسته بود و بوی شامپوی بدنش رو میداد.کلی لیسش زدم و با دست به لمبرای کونش میکوبیدم.
    چرخوندمش و وارونه سرش رو از تخت به سمت پایین خم کردم و کیرم رو دادم دهنش تا برام ساک بزنه.براش سخت بود تو این حالت سرش رو تکون بده.
    سرش رو تو دستام گرفتم و تو دهنش تلمبه میزدم و محکم تا جایی که جا داشت کیرم رو وارد دهنش و بعضا" حلقش میکردم و تو همون حالت نگه میداشتم و وقتی بخاطر کمبود هوا شروع میکرد به دست و پا زدن کیرم رو بیرون میکشیدم تا نفس بکشه و دوباره و دوباره.
    سعی میکردم با دستام تخم هام رو هم تو دهنش جا بدم.این کارهام باعث شده بود اشک از چشماش بیاد و کل صورتش قرمز قرمز بشه.
    رو کمر خوابوندمش و پاهاش رو باز کردم و کیرم رو یکدفعه وارد کسش کردم که یه جیغ کشید.
    احساس میکردم کیرم از همیشه بزرگتر شده و انقدر خون توش جمع شده که داره میترکه.
    شروع کردم محکم تلمبه زدن ،با دست سینه هاش رو فشار میدادم و بهشون سیلی میزدم.
    ازش خواستم چهار دست و پا بشه.
    وقتی داگ استایل شد،موهای بلندش رو دور دستم پیچیدم و محکم به سمت خودم کشیدم و شروع کردم تو کسش تلمبه زدن.
    آه میکشید و لذت میبرد ولی ازم میخواست کمی آروم تر ادامه بدم ولی من گوشم بدهکار نبود و محکم تلمبه میزدم و به لمبرهای کونش سیلی میزدم.
    نگاهم به سوراخ تنگ کونش افتاد که چند باری امتحان کرده بودیم و نتونسته بود دردش رو تحمل بکنه و منم ادامه نداده بودم.
    با دیدنش چشمام برق زد و تو دلم گفتم، یجوری کونت رو بکنم تا دیگه به سکس خشن فکر نکنی.
    رفتم وازلین رو آوردم و کل کیرم رو و سوراخ کونش رو وازلین زدم.
    حس کردم ترسیده و میگفت اون رو بی خیال بشم و باشه واسه بعد،ولی من تصمیمم رو گرفته بودم،به انگشتم وازلین زدم و وارد کونش کردم،یکی رو کردم دو تا و بعدش کیرم رو با سوراخ کونش هماهنگ کردم و کمرش رو محکم گرفتم و یهو کل کیرم رو وارد بدنش کردم.سرش رو تو بالش فشار میداد و جیغ میزد و ازم میخواست بکشم بیرون ولی من بجاش شروع کردم تلمبه زدن.سعی میکرد از دستم فرار کنه،کمرش رو محکم گرفته بودم و راه فراری نداشت.انقدر تند تلمبه میزدم که بعد چند دقیقه فکر کنم بی حس شده بود و دیگه داد نمیزد.
    تند تند تلمبه میزدم و یکدفعه میکشیدم بیرون و وقتی میدیدم سوراخش باز مونده و کمی خون دوره سوراخش هست لذت میبردم و دوباره تکرار میکردم و همونطوری به کونش ضربه میزدم،خوبیش اینجا بود تازه دستشویی رفته بود و کثیف کاری نشد.کم کم خودمم داشتم خسته میشدم ولی از ارضا شدن خبری نبود.
    جفت دست هاش رو گرفتم و به سمت خودم میکشیدم و همونطوری میکردمش.
    خوابوندمش رو تخت و خودمم خوابیدم روش و بعد از کلی تلمبه زدن همونطوری ارضا شدم و خودم رو خالی کردم تو کونش.با اینکه ارضا شده بودم ولی بازم کیرم راست مونده بود و قصد خوابیدن نداشت ولی جونی برام نمونده بود که بخوام ادامه بدم.
    وقتی ولش کردم سیما همونطوری رو تخت افتاد و حتی بلند نشد خودش رو تمیز کنه.فقط یه دستمال گذاشت روی کونش تا آبم بیرون نیاد.
    اونشب هرکاری کردم خوابم نبرد و برگشتم مغازه و شروع کردم کار های عقب افتاده رو تعمیر میکردم.
    انقدر مشغول کار بودم که نفهمیدم کی دوباره شب شده و من حتی صبحانه و ناهار هم نخورده بودم و تمام مدت داشتم کار میکردم.
    وقتی برگشتم خونه دیدم ازم ناراحته و باهام حرف نمیزنه.
    میدونستم عاشق این پاندا بزرگ هاست.
    فرداش رفتم و یدونه از اون بزرگ بزرگ هاش خریدم و ازش معذرت خواهی کردم و با هم آشتی کردیم.
    یه دو سالی از اون روز گذشته بود و من دیگه کاملا دوگانه سوز شده بودم.
    شیشه رو میکشیدم و از روی اونم دوا میزدم.
    نعشه بازی کردیم کمرمون سفت بشه بیشتر رو کس بمونیم،عنمون سفت شد بیشتر تو دستشویی موندیم
    دیگه نه از اون شهوت خبری بود نه از اون پر کاری و شب بیدار موندن ها.
    دیگه کم کم تیک میزدم و وقتی میخواستم یه گوشی تعمیر کنم یهو میدیدی یه صبح تا شب روش داشتم کار میکردم و آخرشم یادم میرفت اصلا ایراده گوشیه چی بوده و از صبح داشتم چیکار میکردم.
    نمیدونستم این هنوز روزای خوبمه.
    یروز که داشتم با ماشینم رانندگی میکردم و بخاطر سردی هوا شیشه های ماشین بالا بود،یکدفعه یه گربه سیاه پرید روم و منم بی هوا وسط خیابون زدم رو ترمز و شانس آوردم خلوت بود و کسی بهم نزد،قلبم داشت از جاش کنده میشد،پیاده شدم و همه جای ماشین رو گشتم ولی از گربه خبری نبود.
    به دوستام گفتم همه گفتن توهم زدی ولی من خودم دیدمش،حتی پرید روم با دستم پرتش کردم خورد به شیشه رفت زیره صندلی.
    چند بار دیگه هم اتفاقات عجیب غریب افتاده بود.
    یه شب هایی که میرفتم خونه احساس میکردم سیما داره یه کارهایی میکنه که میخواد من نفهمم،دیگه حتی حوصله ستاره رو هم نداشتم و با کوچکترین حرکت مثله دیوونه ها بهش حمله میکردم و سرش داد میزدم.
    باید از کار سیما سر در می آوردم.
    شبا وقتی خواب بود گوشیش رو برمیداشتم و همه جاش رو میگشتم تا یه چیزی پیدا کنم،ولی اون زرنگ تر از این حرف ها بود و وقتی چیزی پیدا نمیکردم و بهش نگاه میکردم احساس میکردم داره بهم میخنده ،دلم میخواست همونجا خفش کنم.ولی نه باید مچش رو میگرفتم.
    روزا میگذشت و هر روز بیشتر ازم دور میشد و اکثرا با گوشیش مشغول بود.
    مطمئن بودم داره با یه پسر حرف میزنه.اما کی؟؟؟؟
    یه روز بهش زنگ زدم و گفتم من امشب نمیام خونه و منتظرم نباشه،
    مطمئن بودم زنگ میزنه طرف بیاد پیشش.
    اومدم تو کوچه و یکم بالاتر از خونه ماشین رو پارک کردم و منتظر نشستم.
    حدودا ساعت دو شب بود که دیدم یه پسر قد بلند اومد پشت درمون و بدون اینکه زنگ بزنه وارد خونه شد.معلوم بود با گوشی هماهنگ کرده بودن.
    یه ده دقیقه یک ربعی صبر کردم و بعد آروم رفتم خونه.
    در و باز کردم.
    چشمم به اتاق خودم و سیما افتاد و آروم به سمت اتاق رفتم و صدای سیما رو شنیدم که آه میکشید و یه چیزایی میگفت،رفتم از آشپزخونه چاقو رو برداشتم و آروم وارد اتاق شدم.دیدم طرف روی سیما دراز کشیده و پتو رو کشیده رو خودشون،
    یه نعره زدم و به سمتشون حمله ور شدم مرده رو پرت کردم اونور و اولین چاقو رو تو قلب سیما زدم.دومی و سومی و همینطور ضربه میزدم،وقتی دیدم دیگه تکون نمیخوره به سمت مرده رفتم ولی هرچی گشتم نبود.
    فقط اون پاندایی که خودم برای سیما خریده بودم افتاده بود کنار تخت.
    همه جای اتاق رو گشتم ولی انگار آب شده بود رفته بود توی زمین.
    از اتاق ستاره یه صدا شنیدم بدو بدو به سمتش رفتم.دیدم طرف رو تختِ ستاره خوابیده پتو روش بود ولی پاهاش از پتو زده بود بیرون بهش حمله کردم و قبل اینکه تکون بخوره چند تا ضربه با چاقو زدم و نفسش رو بریدم.
    وقتی پتو رو از رو سرش کنار زدم صورت ستاره رو دیدم که چشماش باز بود و از دهنش خون اومده بود،
    پتو رو کامل کنار کشیدم ولی هیچکس بجز ستاره زیر پتو نبود.
    دست و پاهام میلرزید،بغض گلوم رو گرفته بود و نمیتونستم نفس بکشم.
    همش با خودم میگفتم نه ،نه ،این دروغِ واقعیت نداره.
    همش میخواستم خودم رو قانع کنم که توهم هستش و با چک زدن تو گوشم میخواستم از توهم بیام بیرون.
    ولی اون واقعی ترین چیزی بود که تا حالا دیده بودم.
    این واقعیت زندگیم بود،یه آدم شیشه ای که زن و بچه ی خودش رو کشته بود.
    تا جایی که جون داشتم داد میزدم،هنوز نمیخواستم قبول کنم واقعیه نمیدونم گلدون بود یا مجسمه برداشتم و با تمام قدرت کوبیدم تو سرم.
    وقتی بیدار شدم دیدم تو بیمارستانم،
    بعدشم که حالم خوب شد آوردنم اینجا.
    ببین دوست عزیز،من نمیدونم دکتری،ماموری،قاضی هستی یا چی.
    فقط ازت میخوام بهشون بگی هرچه زودتر من رو اعدام کنن.تو رو خدا کمکم کن بزار راحت بشم،هر شب وقتی میخوابم ستاره رو میبینم که صدام میکنه و ازم میخواد بغلش کنم،ولی وقتی میخوام بغلش کنم،تصویرش که رو تخت غرق خونِ جلو چشمم میاد و از خواب میپرم.
    چند باری خواستم خودکشی کنم ولی هربار نجاتم میدن.
    اگه بچه داری جون بچه ات یکاری کن زودتر خلاص بشم.
    من هرشب دارم میمیرم و زنده میشم.


    بخدا من الانم مُردم،یه مُرده ی متحرک


    اشک چشم هام رو پاک کردم و دست های یخ زده اش رو تو دستام گرفتم.
    تنها کاری که می تونستم انجام بدم سکوت بود و سکوت.


    نوشته: hamid30ghari

  • 82

  • 13




  • نظرات:
    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 21

    • عه چرا الان آپ شد؟؟؟
      دوستان پیشاپیش امیدوارم مورد پسند باشه.


    •   Mehranpoiut
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • لایک


    •   Samer66
    • 2 هفته،5 روز
      • 10

    • داداش بازم مثل همیشه عالی بود.
      آقا حمید پارتی داری بی نوبت و خارج از تایم داستانت آپ شده؟
      خدا لعنت کنه اونایی که این مواد شیمیایی رو تولید میکنن و میدن جوونای بدبخت.من خودم بدبخت شدن خیلی هارو بخاطر همین شیشه به چشم دیدم.
      مرسی داداش گلم که در کنار سکس جوون ها رو آگاه میکنی.
      موضوع داستان بکر بود و نوشتنتم مثل همیشه یک.لایک ۲ تقدیمت رفیق (rose)
      اهل سکس خشنم بودی و ما خبر نداشتیم شیطون؟


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • hamid30gariمرسی خودم عزیزم.والا دیگه چیکار کنم (rolling)
      Mehranpoiutعزیز مرسی.لایک به وجودت.


      samer66عزیز مرسی داداش گلم.لطف داری.خوشحالم داستان مورد پسندت بود.رز قرمز تقدیمت.منم امیدوارم لعنت کنه واقعا


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 7

    • samer عزیز اهل سکس خشن نیستم بنظرم تو این داستان سکس خشن بیشتر میچسبید


    •   Prometheuss
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • ما اومدیم شهوانی که غم و غصه خودمون یادمون بره، بدتر هرشب یه چشمون اشک شده یه چشمون آه...
      لایک حمیدجان


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 7

    • Prometheuss عزیز ببخشید داستان ناراحتت کرد بالاخره یکی هم باید به بچه ها هشدار بده دیگه


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • محمدرضااسفندیاری عزیز داداشی این یدونه رو شرمنده تو بساطم ندارم رفیق.
      مرسی که وقت گذاشتی


    •   f.f.life
    • 2 هفته،5 روز
      • 11

    • سازنده کلمه تخیل و توهم با گرفتن تخماش و کشیدن عربده ای بلند گفت حاجی پشماممممممم
      ۱:لایک دوم رو دادم چون هم داستان موضوعش عالی بود ،هم تیترش و هم نحوه بیانش برو حالش رو ببر
      ۲:چون عقایدت درباره ی دوست دختر درست مثل منه میخوام لایک سوم رو هم بدم که متاسفانه نمیشه سایت نمیزاره
      ۳:فقط اونجاش که داشتی اون سکس خشن رو میگفتی اگر من بودم وسط کار میگفتم (از طرف مشاور) :اقا به من چه زنت رو چجوری کردی ادامه اش رو بگو
      به نظر من فقط یه معتاد حق داره با معتاد دوست بشه دوستی یه ادم سالم با معتاد از کیر خر هم حروم تره دوستانی که به این درد ها مبتلا اند خواهش میکنم خود خواه نباشن و یک بار از دید سوم شخص خودشون رو ببینن


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 7

    • f.f.lifeعزیز مرسی بابت کامنتت.کلی بهش خندیدم بخصوص قسمت اول.
      مرسی که هستی


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،5 روز
      • 11

    • ایول حمید جان نوشته هات خیلی روان شدن،اصلاً دلنشین شدن. (rose) (ok)
      تو روح پدر و مادر کسایی که جوونامونو با این درد آشنا میکنن،بنا به ماموریتی که داشتم،چند دفعه زندان رفتم و از نزدیک این چیزا رو دیدم و واقعاً وقتی داستانتو خوندم اون نفرات تو زندان جلو چشمم بودن لعنت به هرچی مادهء مخدره (dash) لایک چهارم به افتخارت


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • Gayanehمرسی داداشم همیشه لطف داشتی به من دوست خوبم.
      امیدوارم روزی برسه که هیچ زندگی ای بخاطر مواد نابود نشه و جوون ها قدر سلامتیشون رو بدونن


    •   doki-kar balad
    • 2 هفته،5 روز
      • 9

    • Like 5
      تقدیم شد
      موضوع عالی، تبحر خودت هم در پردازش سوژه های اجتماعی هم مزید بر علت، پیام اخلاقی عالی
      اولش میکشی کمرت سفت شه، بعد میکشی عنت سفت شه،
      ادامه بده،موفق باشی دوست عزیز


    •   وب.گرد
    • 2 هفته،5 روز
      • 12

    • حمید عزیز 6.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • doki-kar balad عزیز خوشحالم که بعد از مدتها کامنتت رو میبینم رفیق.مرسی بخاطر تعریفت و کامنت قشنگت.


      وبگرد عزیز لایک به وجودت رفیق گلم.


    •   Cleverman1358
    • 2 هفته،5 روز
      • 10

    • حمید جان عالی بود و تاثیر گذار و صد البته ناراحت کننده‌.
      انشالله هیچ کس گرفتار اعتیاد نباشه ، وقتی میگن خانمان سوز کوچکترین وجهشو میگن.
      لایک با افتخار ۷


    •   anonym.masi
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • عالی داداش


    •   خوشگلخانم
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • بخاطره یه کس چه کاراکه نمیشه ...


    •   Mahsa_golden_girl
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • آفرین داستان تلخی بود ولی خیلی عالی و حرفه ای بود لایک


    •   Mahdi2i
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • واقعا عالی بود


    •   Caboos1
    • 2 هفته،5 روز
      • 10

    • به به حمید سیگاری
      چطور مطوری رفیق
      میبینم که تا صب نشستی جواب کامنتا رو دادی
      چقد تو مسئولیت پذیری بشر فقط اگر این اخلاقت رو تو دنیای واقعی داشتی الان صدراعظمی صدرکلثومی چیزی بودی
      نخوندم گذاشتم سر فرصت دهنتو سرویس کنیم
      لایک رو دادم ولی


    •   SSAa699
    • 2 هفته،5 روز
      • 12

    • من به موضوع داستان کاری ندارم خدا عقل داده یکی عقل داشته باشه مواد مصرف نکنه و خودشو خانوادشو نابود نکنه کسی که دوست داره نابودی رو پس به اینجور اشخاص نباید دلسوزی کرد:


      اما حمید جون داستانت خیلی قشنگ بود
      سکس خشنت با سیما فوق العاده بودعزیزم لذت بردم /افرین بهت (clap)
      لایک 16مال منه عسل.


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • آخ آخ اصلاً یاد SSAa نبودم،حمید جان بیا آفتاب آمد دلیل آفتاب،اووف نگفت اما اینقدر بهش چسبید شدی عسلش (biggrin)


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،5 روز
      • 9

    • حمید جان خسته نباشی، از نظر داستانی یه اشکال کوچولو این بود که معمولا وقتی کسی داره داستان زندگیش رو برای کسی که نمیشناسه تعریف میکنه جزئیات سکس رو نمیگه و اگر بخواد بگه کلی عنوان میکنه، البته میفهمم که بخاطر قراردادن جنبه سکسی اینکار رو کردی ولی میشد نباشه. اما در کل خوب بود ، چون دوستت دارم دو نکته ویرایشی هم بهت بگم، اسپری درسته، و اول داستان که نوشتی تو چشماش نگاه کردم هیچ امیده به زندگی توش نبود رو میشد بنویسی تو چشماش که نگاه کردم هیچ امیدی به زندگی توش نبود.


    •   SSAa699
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • (rolling) نمیری گایانه خخخخخخخ
      اره خیلی بهم چسبید خخخخخخخ


      من میدونم سیما چه لذتی برده بخاطر
      همین بی حال افتاده // (drooling)


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • ضمنا لایک هفدهم تقدیم شد


    •   mahdi@milf
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • حمید 18
      دست مریزاد. خداقوت.


    •   _secretam_
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • حمید داداش لایک۱۹
      محتوای خوبی خوندم
      مرسی


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • محمدرضااسفندیاری تو عشق منی رفیق.


      Cleverman1358عزیز مرسی بابت نظرت و اینکه وقت گذاشتی.منم امیدوارم.


      anonym.masiجان فدات بشم.مرسی


      خوشگلخانم عزیز مرسی که وقت گذاشتی.دفیقا خخخخ


      Mahsa_golden_girlممنون عزیز جون لطف کردی.


      Mahdi2iعزیز tanks


      Caboos1 جون این هنوز نخونده بود؟؟؟وای به حالم.


      Mehraaan@عزیز دوست گلم مرسی که وقت گذاشتی و ممنون بخاطر اون دوتا نکته ای که بهم گفتی.باشی برامون مرسی.


      SSAa699عزیز فقط میتونم بگم خداروشکر.عسل چی میگه؟؟؟


      Gayaneh این داستان رو بهش قول داده بودم.خوشحالم که فهمیده سیما چقدر لذت برده و چرا رو تخت ولو شده.جفتتون عشقید.


      R.B.behruzعزیز مرسی از نگاه تیز بینانه ات و ممنون بخاطرنکات خوبی که گفتی.بخدا اون چند تا جمله رو انقدر جابجا کردم دیگه گیج زدم اینطوری شد.مرسی داداشی ممنون


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • mahdi@milfعزیز مرسی رفیق.لایک به وجودت.


      _secretam_عزیزخوشحالم خوندی و خوشت اومد.سعید کجاست؟همیشه تو داستانهام اول بود؟؟؟؟


    •   Hdictator
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • هر چی بدبختی تو زندگیم داشتم با خوندن این داستان اومد جلو چشمم (cry)


    •   Caboos1
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • ЗЗАа
      این روسیه اسمته
      اشتباه نکن حمید سیگاریه نه شیشه ای
      تو کامنتت نوشتی سکسه خشنت با سیما فوقالعاده بود عزیزم؟؟؟!!!
      حمید چیزی میزنی ما خبر نداریم؟


    •   Mandil.hot
    • 2 هفته،5 روز
      • 7

    • حمید دهنت سرویس. ما رو به گا دادی. پسر تو میدونی خیلی برو بچه هایی که تو این سایت هستند خیلی راه ها رو رفتند. شیشه و دوا نزدیم ولی زرنگاشون ماها هستیم که قبل از به فاک رفتن برگشتیم. داستانت خیلی واقعیه. انقدر واقعی که بارها و بارها و بارها دیدیم و لمس کردیم. از شب جمعه با بچه ها و دور هم نشینی هاش و انواع و اقسام کوفت و زهرماری های دیگش.
      فقط به جوانترها بگیم که به خدا این داستان و امثالش واقعیه. سرسری نگیرید. خیلی راحت زندگی خودمون و دورو وری هامون رو به گا ندیم. کام اول و امتحان کنیم نداره. شروع کنی با خودت بردت. چشم باز کنی میبینی غرق شدی. استاد دانشگاه و دیپلم و بی سواد نمیشناسه. حمید جان خطرناکه


      ممنونم داداش. قصه ی پر غصه ای بود.


    •   Mandil.hot
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • حیف که بیشتر از یک لایک نمیشه داد.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • Hdictator عزیز میدونم تلخ بود ولی بنظرم باید گفته میشد..


      کابوس لعنت ا... علیه نه بخدا ما بچه خوبی هستیم.از مهدی پاشنه طلا بپرس.


      Mandil.hotعزیز دقیقا درسته و شاید خیلی ها بگن هندی بود و فلان.ولی من خودم مثله خودت لمسش کردم.منم امیدوارم.فقط این داستان رو ادمین زودتر آپ کرد و اومده اون زیر میرا من خودم هربار میخوام پیداش کنم کلی میگردم.
      کلا پنج هزارتا بازدید نخورده.بنظرم ارزش این داستان خیلی بیشتر از این ها بود.این تنها داستانی بود که من باهاش گریه کردم.مهم نیست.خداکنه حداقل یک نفر رو هم نجات بده یک نفره.


    •   marjan_aydin
    • 2 هفته،5 روز
      • 11

    • آخرش خیلی وحشتنااااااک بود بی رحمِ قااااااااتلِ معتاد


      خسته نباشید آقای حمید لایک 23 ^_^


    •   Caboos1
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • آمار گرفتم پاشنه طلا خودش تو کمپه حاجی
      بگو بینیم چی میزنی


    •   Hamidarakii
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • خیلی عالی بود حمید جان دوست خوبم. باشد که درس عبرتی بشه واسه اینکاره ها... گرچه اونا عبرتی واسشون وجود نداره. با شیطان عهد میبندن اینا


    •   SSAa699
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • کابوس خدا نکشدت (rolling) .
      حالا جدای از معتاد بودن مرد داستان ،
      سکس خشنش با سیما
      فوق العاده بود .حمید. گل پسر عالی
      تصویر سازی کرده یود لذت بردم (erection)


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • marjan_aydinعزیز مرسی که خوندی.خوشحالم پسندیدی.


      کابوس خیلی مسخره ای بقرآن.داداش خیالت راحت ما پاک پاکیم.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • Hamidarakiiعزیز رفیق گلم خوشحالم پسندیدی.همه اولش تفریحی میزنن و هیچکس فکر نمیکنه یروزی مثله مرده داستان بشه.
      دقیقا یکی از همین ها رو چند روز پیش ترک دادیم.شکر خدا خودشم پشیمونه.
      با خوندن داستانم انقدر گریه کرد،میگفت حمید لحظه لحظه داستانت زندگی منه.میگفت منم کم کم داشتم شکاک میشدم و زنم رو زیره نظر داشتم.شکر خدا که به موقع نجاتم دادید.


    •   Caboos1
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • SSAa
      صبر کن عجله نکن داره مقر میاد
      خب داشتی میگفتی حمید جان
      چند وقته؟چه جوری شروع شد؟از کی میگیری؟موتوری؟


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • Saeed._.tabrizi عزیز مرسی داداشی.چند روزه با صدرا داداشی شدید خب باید از اون بپرسم دیگه.


      caboos داداش اشتباه کردم دیگه از اینکارا نمیکنم.ببخشید.
      شماره ی ساقی رو هم پاک کردم.حله؟؟؟
      جای نیکا خالیه.ایشالا زودتر برگرده.


    •   mohamadtenha
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • حمید جان باز هم مثل قبل عالی بود ادم خودش را در ان غالب می بیند حمید عزیزلایک داری هر چقدر بخواهی
      در ضمن تمام دوستان که برای شما نقطه و نظراتی داشتند واقعا دوستان شرمنده کردند چقدر نقطه بین شدند و تمام حرکات و نوشتن را کنترل می کنند دست همه انها را می بوسم بخصوص اقا بهروز چقدر قشنگ توصیف کرد اشکال های شما را اقا بهروز نمی دانم پیام را می خوانید یا نه ولی دست شما درد نکنه با این ریز بینی ها
      حمید جان ممنونم که خبر ان را برای من پیام کردی
      قربان شم و دوستان همه خوبم محمد تنها


    •   Hooman.esf.59
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • داستانی که خوب است که نمیشه ازش ایراد گرفت


      فقط یه چیزی : من متنفرم از گوشی هایی که تایپ میکنی اسپری ولی خودش مینویسه اسپره
      ???


    •   SexyMind
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • خوب بود حمیدجان... از قبلی واقعا بهتر بود و به هدفت (تنفر از اعتیاد) به خوبی رسیدی...
      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • mohamadtenhaعزیز مرسی داداشم ایشالا پاینده باشی.
      وظیفه بود رفیق.ایشالا هرچه زودتر از تنهایی دربیای داداش.


      Hooman.esf.59عزیز مرسی که خوندی و خوشحالم پسندیدی.هومن داشتیم؟؟؟میگن یه سوتی حلاله.
      جالبیش میدونی چیه؟من تو تلفظ هم میگم اسپری ولی اونجا اینطور شد دیگه.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • SexyMindعزیز شکر خدا که پسندیدی.وقتی تو میگی خوب بود خیالم راحت میشه.چون با شناختی که ازت دارم الکی لایک نمیدی و سخت پسندی


    •   زن.اثیری
    • 2 هفته،5 روز
      • 7

    • واقعا تبریک میگم حمید عزیز .هم برای پیشرفت قابل توجهتون و هم بخاطر انتخاب موضوع اجتماعی و سیاه و آموزندتون. در عین تلخی بسیار لذت بردم.سیر حوادث بسیار منطقی و اصولی بود .لایک


    •   MFM_iran
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • حمید جان اولا خسته نباشی و ممنون
      موضوع نابی را انتخاب کردی و به جا
      خیلی از ماها این چیزارو با گوشت که چه عرض کنم گوشتی نمونده، با پوست و استخوونمون لمس کردیم
      ولی اینو بگم که اگر با این داستان تنها یکنفر و نجات داده باشی
      تو لایق ورود به بهشتی


      خلاصه انشالله رفتی اونجا از زیر پای مادرامون و شونه های خسته ی پدرامون که رد شدی سلام ماهارو بهشون برسون.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • زن.اثیری عزیز واقعا خوشحالم که مورد پسند بود.مرسی از تشویقتون


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • MFM_iran جان مرسی دوست خوبم.شکر خدا که پسندیدی.
      بخدا خیلی ها شاید داستان رو جدی نگیرن.ولی بالا هم گفتم تا از نزدیک نبینی متوجه نمیشی.نه اینکه من خودم مصرف کننده باشم.ولی به واسطه شغلم میبینم نابودی خیلی از زندگی ها رو.خیلی ها میشینن پیشم درد دل میکنن.
      من فکر کنم این داستان آخرم باشه یا نهایتا یه داستان دیگه آپ کنم.این رو گفتم که دوستان بدونن من دنبال لایک و دیسلایک و این چیز ها نیستم.بیشتر دوست دارم اگر کمکی از دستم برمیاد انجام بدم و یا اگر با داستانم جلوی یه اتفاق ناگوار رو میتونم بگیرم.این کار رو انجام بدم.
      مرسی از لطفت


    •   @shab
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • فوق العاده دمت گرم.


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • ي غروب دلگير
      ي داستان دلگير
      خيلي روون نوشتي راحت تونستم باش ارتباط برقرار كنم
      زود انزالي مشكل همه ي مرداي ايرانيه ولي خوب همه چيز سكس نيست كه ادم بخاطر ده دقه بيشتر اين بلاهارو سر خودش بياره
      اين داستان بود ولي اين مشكلات تو زندگي همه ما يا اطرافيانمون وجود داره


    •   Ratinebrahimiam
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • داداچ اینا رو تو کدوم مستند دیدی شیشه و کرک مردومو گایید رفت الان اینجا داری مینویسی شیشه نکشید یا تریاک بزنید کمرتون سفت شه سکس کنین


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • @shab عزیز مرسی که خوندی.خوشحالم پسندیدی.


      فرفريسم عزیز حرف شما درسته.ولی کسی که زود انزالی داره و برای تقویت کمر یه ماده ای رو مصرف میکنه.بعد چند بار مصرف دیگه بدون اون ماده حتی کارش به دخول هم نمیرسه.و بعد مدتی برای بدن عادی میشه و باید دوز رو ببره بالاتر تا جواب بگیره و اینطوری یواش یواش وارد بازی میشه.
      خیلی باید مراقب باشه که کارش به اعتیاد ختم نشه.کسایی که مراقب نباشن به خودشون میان میبینن غرق شدن


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • Ratinebrahimiamعزیز تو مستند زندگی.
      تو فکر میکنی از این به بعد کسی معتاد نمیشه؟
      هرکی قرار بوده شیشه ای بشه شده و تمام؟؟؟
      ببخشید من با شما هم نظر نیستم.
      تو همین سایت خیلی بچه های سن پایین هستن که این چیزها رو در حد خاله بازی میدونن.
      من با داستانم سعی کردم اون گروه رو آگاه کنم.
      این داستان اگر باعث بشه یک نفر،فقط یک نفر نره سمت مواد یعنی من کارم رو درست انجام دادم.چون به اسم میگی یک نفره ولی طرف با اعتیادش چندین خانواده رو بدبخت میکنه.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • من قرار نیست دنیا رو نجات بدم یا همه رو ترک بدم نه میتونم و نا در توانم هست.ولی نوشتن این داستان کمترین کاریه که میتونم انجام بدم.
      اگر هرکسی اندازه ی خودش تلاش میکرد الان به قول شما شیشه و کراک دنیا رو نگاییده بود.


    •   عشقبازمست...
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • دورادور حواسم هست
      عالی بود
      مخصوصا پاراگرافای توهم و مصرف ....
      خواننده رو با ارتعاشات هیجان بُکش
      نزار نفس بکشه ببر بالا بکوب زمین و اشک خواننده رو در بیار و آخر سر مات و مبهوت و خالی خواننده رو ول کن


    •   عشقبازمست...
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • هزار سال تنهایی و غم و بی پولی و ....
      بهتر هست از هزار دورهمی کثیف و مصرف مواد مخدر و قرص ...


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • عشقبازمست...عزیز ممنون که داستان رو خوندی و خوشحالم پسندیدی.
      مرسی بخاطر کامنت قشنگت.رز قرمز تقدیم داداش خودم. (rose)


    •   سیاه_مشق
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • خوب بود ، آفرین
      فقط یه نکته که زودانضالی درمان غیر داروئی داره و بسیار تاثیر گذار هست ، داستان بهتر میشد اگر برای مثال میگفتید تاثیر پودر های بدن سازی باعث این موضوع بوده .
      در کل آفرین младенец
      لایک


    •   _Azi_
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • بسیار زیبا و بسیار تلخ
      مرسی


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • سیاه_مشق عزیز ممنون که وقت گذاشتید.و مرسی بابت نکته ای که گفتید.خب اگرم وجود داشته باشه من در جریان نیستم.


      Azi عزیز مرسی دوست خوبم که داستان رو خوندی.لایک داری.


    •   raul14
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • با اینکه خیلی خسته بودم اما به عشقه خودت خوندم خیلیمتن غمگینی بود اما قلمت مثل همیشه خوب و عالی
      امیدوارم متن بعدیت عاشقانه یا حداقل کمدی و شاد باشه که با ی نوشته خوب هم لذت ادبی ببریم هم لذت روحی


    •   Detergent
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • ممنون حمید عزیز.
      بسیار زیبا بود و تاثیرگذار


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • اسم مرحومه ی مغفوره تازه گذشته اومد فاتحه مع الصلوات
      الهم صلی علی....
      خدا بیامرزه نویسنده ی خوبی بود


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • بهتره با واقعیت روبرو بشی حمید جان اون دیگه برنمیگرده
      چقد خوب بود روز ای آخر انگار خودش میدونست همه چی رو
      آخ آخ چشام پر اشک شد دیگه نمیتونم بنویسم ببخشید


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • حمید نشستی چش دوختی به گوشی یزید؟
      بزا نطرو بزاریم لایک کن
      تو کار زندگی نداری؟آدم اینقد پاسخگو؟


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • raul14 عزیز خسته نباشی.خوشحالم پسندیدی.
      راستش یه داستان طنز نوشتم و با دوستم خوندیم،انقدر خندیدیم کلیه هامون رو گرفته بودیم نریزه پایین،ولی هیچوقت آپ نکردم.


      Detergentعزیز ممنون از وقتی که گذاشتی.خوشحالم خوشت اومد.


      کابوس اینطوری نگو،میدونم همین اطرافه و داره مارو میبینه.خخخ


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • داداش من تا دوازده شب سرکارم


    •   mahara
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • (rose)


    •   sepideh58
    • 2 هفته،4 روز
      • 10

    • لایک 36
      چقدر خوب نگارش شده بود حمید ! بسیار لذت بردم .موضوع هم در عین سیاهی و دردناک بودن واقعیت تلخ اجتماع بود .بازم بخونیم ازت


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته،4 روز
      • 7

    • ترامادول (به انگلیسی: Tramadol) که به نام‌های تجاری ترامال، ترامد، ترامادل، بایومادول و پیرالژین، نیز شناخته می‌شود، یک داروی ضددرد اپیویید است که برای تسکین دردهای متوسط تا شدید تجویز می‌شود.
      Tramadol
      ساختار شیمیایی ترامادول[۱]
      فرمول شیمیایی
      C16-H25-NO2
      گروه دارویی
      اپیوییدها
      نیمه عمر
      ۴ تا ۶ ساعت
      متابولیسم
      ۹ ساعت
      دفع
      ۱۸ ساعت
      مکانیسم اثر
      μ۱ آگونیست، نورآدرنرژیک و سروتونرژیک
      عوارض جانبی
      تهوع، خارش، بی‌خوابی، سرخوشی و نشئگی، سختی ادرار، یبوست
      موارد مصرف
      درد متوسط تا شدید
      راه استعمال
      خوراکی، تزریقی
      اشکال دارویی
      قرص (Retard)، قطره، آمپول، شیاف


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • علائم جسمی ترک ترامادول احتمالاً به علت خواص ضدافسردگی این دارو (جلوگیری از بازجذب سروتونین و نورآدرنالین) شدیدتر از علائم ترک مخدرهایی مانند تریاک است، حتی بعد از قطع مصرف کوتاه مدت ترامادول علائمی مانند بی‌خوابی، سندروم پای بی‌قرار (RLS) و افسردگی بروز می‌کند. مصرف بدون وقفه آن در طولانی مدت باعث ایجاد مقاومت بدنی نسبت به مواد اپیوییدی شده و دوز مصرف آن باید افزایش یابد تا اثری مشابه مقدار مصرف اولیه را ایجاد کند، مدتی بعد از قطع مصرف دارو مقاومت بدنی نسبت به ترامادول و دیگر مواد اپیوئیدی به حالت اولیه بر می‌گردد.[۳]
      با توجه به اینکه مکانیسم کنترل درد در ترامادول مشابه مورفین است. مصرف مداوم آن منجر به وابستگی فیزیکی و روانی مشابه اعتیاد به مواد مخدر می‌شود و مصرف طولانی مدت ترامادول منجر به اعتیاد به آن شده و درمانی کاملاً مشابه با درمان سوء مصرف مواد مخدری چون تریاک، کراک و هروئین دارد.
      ترامادول در ایران

      متخصصی در زمینهٔ پزشکی قانونی، بیشترین مسمومیت و عوارض جانبی مصرف ترامادول را مربوط به ایران دانسته و گفت، «متأسفانه به دلیل وجود تقاضا در بازار، اشکال دویست، چهارصد و پانصد میلی‌گرمی این دارو به صورت غیرمجاز و قاچاق وارد کشور شده و توزیع می‌شود.» ترامادول در عطاری‌های ایران نیز فروخته می‌شود.


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • هروئین (به انگلیسی: Heroin) که در پزشکی به آن دیامرفین یا دی‌استیل مرفین گفته می‌شود؛ ماده مخدری از مشتقات مرفین و شدیداً اعتیادآور است که معمولاً به شکل پودری سفید رنگ و قهوه‌ای روشن یا تیره دیده می‌شود.[۳][۴] این مادهٔ مخدر اغلب با اهداف تفریحی و گاهی نیز در پزشکی برای اهداف درمانی و کاهش درد مورد استفاده قرار می‌گیرد. خرید، فروش، و تملک این ماده تقریباً در همه کشورهای جهان غیرقانونی و دارای مجازات است
      دی‌استیل مرفین
      شکل فضایی (سه بعدی) مولکول هرویین
      مولکول هروئین
      مولکول هروئین
      نام آیوپاک
      (۵α,۶α)-7,8-didehydro-4,5-epoxy-17-methylmorphinan-3,6-diol diacetate
      شمارهٔ CAS
      561-27-3
      فرمول شیمیایی
      C۲۱H۲۳N۱O۵
      گروه دارویی
      اُپیوئیدها
      PubChem
      5462328
      جرم مولی (گرم بر مول)
      ۳۶۹.۴۱ (g/mol)
      نیمه عمر
      کمتر از ۱۰ دقیقه
      متابولیسم
      کبدی
      دفع
      ٪۹۰ کلیوی به عنوان گلوکورونید و بقیه از مجاری صفراوی
      پیوند پروتئینی
      پیوند ندارد (۳۵٪ با مرفین متابولیزه)
      زیست فراهمی
      بیش از ۳۵٪ (از راه دهانی) و ۴۴-۶۱٪ (استنشاق)
      مکانیسم اثر
      آگونیست گیرنده‌های اوپیوئید مو (μ)، کاپا (κ) و دلتا (δ) در CNS
      موارد مصرف
      سرفه حاد و برخی دردهای شدید
      (در موارد محدود)
      راه استعمال
      تزریق وریدی، تزریق عضلانی، دهانی، استنشاق بینی، مقعدی
      اشکال دارویی
      آمپول، قرص، شیاف
      مصرف در بارداری
      از سوی اف‌دی‌ای طبقه‌بندی نشده اما برخی مطالعات آن را در گروه D طبقه‌بندی می‌کنند، زیرا شواهد حاکی از خطرات زیاد آن برای جنین است.
      دمای ذوب
      ۱۷۳°C
      دمای جوش
      ۲۷۲-۲۷۴°C در ۱.۲۰E+۰۱ mm Hg
      هروئین یکی از مشتقات نیمه‌صناعی مرفین به‌شمار می‌رود که با عمل تقطیر از مرفین تهیه می‌گردد و از یک کیلوگرم مرفین حدود ۹۰۰ گرم هرویین به دست می‌آید. نام این ماده از واژه یونانی هیرو به معنی قهرمان اقتباس شده‌است که در ایران به اسامی عامیانهٔ گرد و دَوا هم خوانده می‌شود.
      از هروئین به شیوه‌های تزریق، تدخین، و استنشاق کردن استفاده می‌شود. مصرف مکرر هروئین با اثر بر گیرنده‌های اوپیوئیدی مغز در مدت کمی موجب بیماری اعتیاد و تحمل دارویی به این ماده می‌شود. اعتیاد به هروئین در دراز مدت به‌طور گسترده بدن و زندگی فرد مصرف‌کننده را درگیر می‌کند و دارای عوارض بسیاری از جمله اختلالات مختلف جنسی و روانی، مشکلات گوارشی، مشکلات کبدی و کلیوی، و آسیب به قلب و عروق، و مغز است. مصرف میزان زیاد آن می‌تواند موجب کما و ایست قلبی و تنفسی شود و برای درمان اوردوز از نالوکسان استفاده می‌گردد. تنها در سال ۲۰۱۵ مخدرهای قوی رایج و در صدر آن هروئین، موجب مرگ ۱۲۲۰۰۰ نفر در جهان شده‌اند.دی‌استیل مورفین در برخی کشورها برای رفع سرفه و دردهای شدید تجویز می‌شود.


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • مت‌آمفتامین (به انگلیسی: Methamphetamine) که در بازار سیاه با نام شیشه (به انگلیسی: crystal) شناخته شده، یک محرک قوی سیستم عصبی مرکزی با پتانسیل اعتیادآوری است که برای اهداف تفریحی به‌طور گسترده مورد سو مصرف قرار می‌گیرد. مت‌آمفتامین برای درمان خط دوم اختلال کم‌توجهی - بیش‌فعالی و چاقی‌های مزمن، به صورت محدود در پزشکی کاربرد دارد. در مصارف ابتدایی و دوزهای کم، مت‌آمفتامین با تحریک گیرنده‌های مغز باعث افزایش انرژی و تمرکز، سرخوشی، کاهش اشتها و بی‌خوابی در فرد می‌شود اما در دوزهای بالا می‌تواند عوارض خطرناکی مانند تشنج، خونریزی مغزی و روان‌پریشی را ایجاد کند. همچنین مصرف طولانی مدت مت‌آمفتامین عواقب جسمی، روانی، و اجتماعی بسیاری را برای مصرف‌کنندگان در پی دارد.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • maharaعزیز مرسی که خوندی.رز قرمز تقدیمت (rose)


      sepideh58عزیز مرسی بابت تعریفت و خوشحالم که خوشت اومد.متاسفانه بله این یک مشکل مهم جامعه هست.
      از صبح منتظر کامنت شما بودم.مرسی دوست خوبم.


      Sexybreastsعزیز اول از همه ممنون که وقت گذاشتی و نکته بعدی هم ممنون بابت اطلاعات دقیقت برای کسایی که با این قرص و مضراتش آشنایی ندارن.
      البته منم عطارم ولی بخاطر همین مسائل ترامادول نمیارم.
      دکتره کی بودی تو؟؟؟


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • khaste nbashid migm b nVisndye azZziZz k vaQaye asf baRe jaMero b ziBai baramOoN qLm
      Zdn
      liKe it Sir (rose)
      ta haLa b tedade view daStana dQt nkaRde bodm banabrin vaZifye enSaNie khodm midoNm k chandta matLbe moHm aZ avaRz maVad mokhDro
      baratoon cm bZarm
      shayd haTa tedad kaMi ba khondn iN daStan
      monqLb bsHn v koLn maSire zndgisHoNo taQir bdn
      Aminnnn (angel)


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • Sexybreasts عزیز پوستم کنده شد تا کامنتت رو کامل خوندم.
      ممنون دوست خوبم منم امیدوارم داستان تاثیر خودش رو بزاره و مجددا بابت کامنت های خوبتون تشکر و قدردانی میکنم.مرسی


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • Sexybreasts jan zahmat bekesh farsi benevis hamid30gari khodesh natonest payam bede khososi be man goft hang karde
      injoori neveshtam khodesh natoone bekhone khejalat bekeshe


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • عه خوندی؟
      چرا گفتی پیام بدم پس


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • Caboos1جان
      to be nan migi sobh ta shab inja pelasam bad khodet to hameye dastana bade har kamenti ye kament midi????
      badesham jighar man to javoni babam ghati mikard to cheshmash negah mikardam o ba goshi k poshtam ghayem karde boodam sms midadam.
      inam neveshtam nagi bi savade.bOoOs


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • من از تو پلاسترم داداش
      یه آدمه کار و زندگی دار تو ایران نشون من بده اون مرجان لا بیا پلاستیکی مال تو
      حاجی در کاردرستیه تو شکی نیست که
      ببین تو داستان مینویسی من دستام به چیزمه
      نوشتم ونزوئلا هستم ولی پشت کوههای ملایر یه روستاست اونجام
      میخواستم فینگلیش بنویسم ولی ونزوئلا و کوههای ملایر رو نتونستم بنویسم


    •   مردكوهستان
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • درود
      روند معتاد شدن و اعتياد پيدا كردن به مواد تا اومدي رسيدي به شيشه رو قابل تامل جلو اومدي و بسيار واقع بينانه بيان كردي جوري كه انگاري از توي ذهن يه معتاد داري مي نويسي
      داستانت بسيار آموزنده و هشدار دهنده بود


      فقط كاشكي ديگه قتل ستاره رو نمي گنجوندي چون بسيار متاثر كننده بود و ضمنا همين كه سوء ظن به زنش كه توي ذهن خودش فكر ميكرد بهش خيانت ميكنه طبيعي و درسته ولي در همون صحنه قتل رو به سمت دخترش كشوندي ديگه به نظرم لازم نبود
      در كل عالي نوشتي و سپاس


      لايك


    •   Naz10100
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • دلم گرفت این ساعت از شب، واقعا اعتیاد از هر مدلش بده و خانواده هارو داغون میکنه، خدا ازشون نگذره


    •   ali80xx
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • حقیقتی تلخ و نفرت انگیز از وضع موجود جامعه و تأثیر مواد
      لایک حمید جان


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • مردكوهستان عزیز ممنون از لطفت.ولی خواستم داستان کاملا واقعی و تاثیر گذار باشه.کم ندیدیم و نشنیدیم که پدری بخاطر مصرف شیشه بچه اش رو کشته؟


      Naz10100عزیز لطف کردی.مرسی که خوندی و خوشحالم پسندیدی.


      نیکا جان ممنون از نظرت و خوشحال شدم نظرت رو گفتی.مطمئن بودم داستان رو میخونی.
      امیدوارم زودتر برگردی و برامون داستان بنویسی.(کابوس نیای بگی توهم زدم تو خصوصی نظرش رو گفت منم اینجا جواب دادم)


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • كابوس جان
      و
      مستر 30گارى
      چشم
      كامنتمو فارسى تايپ ميكنم :)


    •   Forever.Love
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • دود می خیزد ز خلوتگاه من.
      کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
      با درون سوخته دارم سخن.
      کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
      دست از دامان شب برداشتم
      تا بیاویزم به گیسوی سحر.
      خویش را از ساحل افکندم در آب،
      لیک از ژرفای دریا بی خبر.
      بر تن دیوارها طرح شکست.
      کس دگر رنگی در این سامان ندید.
      چشم میدوزد خیال روز و شب
      از درون دل به تصویر امید.
      تا بدین منزل نهادم پای را
      از درای کاروان بگسسته ام.
      گرچه می سوزم از این آتش به جان ،
      لیک بر این سوختن دل بسته ام.
      تیرگی پا می کشد از بام ها :
      صبح می خندد به راه شهر من.
      دود می خیزد هنوز از خلوتم.
      با درون سوخته دارم سخن


    •   Cukur
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • حمید داداشم عالی دم خودت و قلمت گرم خیلی خوب اوضاع فعلی جامعه و مشکل اکثر جوونامونو نوشتی اینکه خیلیا بخاطر زود انزالی سمت ترامادل کشیده میشن و ی زمانی چشم باز میکنن میبینن معتاد شدن و بدبخت. هزااران لایک تقدیمت (ok) (ok)


    •   XxAmir
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • حمید جان واقعا درود برشما ازبابت همه چی هم موضوع وهم نگارش، واین مدل داستانها جدا از قسمت سکسی ، عبرت آمیز هست و میتونه نقش سازنده ای در پیشگیری از اینچنین وقایع تلخ باشه . کامیاب وموفق باشی،


    •   kokarostam
    • 2 هفته،4 روز
      • 9

    • جالب بود


      یک جورایی مویرگی قشنگ بود، خوشمان آمد. دستت درد نکنه.


    •   Clay0098
    • 2 هفته،4 روز
      • 7

    • سلام آقا حمید عزیز
      ببخشید نتونستم زودتر کار جدیدتون رو بخونم
      (شرمنده درگیر بودم و فقط سری میزدم و میرفتم)
      دوست خوبم من احساس میکنم شما یا کلاس و کارگاه های نویسندگی رفتید یا دارید میرید(که نیمشه این همه پیشرفت کرد)
      یا از قبل رفته بودید و کار اول و دوم رو مخصوصا ضعیف(کمی) منتشر کردید
      و یا فرد باهوشی هستید و ذاتا نویسنده....
      نمیدونم واقعا
      ولی این داستان بهترین کار شما و لایق احترام هست
      برای این میگم یا کلاس رفتید و یا ذاتا نویسنده هستید(من نمیتونم باور کنم) چون وارد کردن تعلیق هماهنگ تو خط هشتم و بسط دادنش کار سختیه. و سخت تر اینکه شما ریتم تعلیق رو نگه داشتید.(چیزی که خودش دستمایه یه کتاب ۶۰۰ ص) تو محیط آکادمیک و ۳ ترم و کارگاه هست.
      به هر حال دوستی ما در همین حده و بهش افتخارم میکنم(یعنی خداشاهده تعارف نیست). امیدوارم کار بعدی بهتر بشه(هر چند واقعا سخته این کار بالاتر بره و جز شخصیت پردازی همه جوانبش قوی بود)
      اینکه از اعتیاد گفتید و یه کلیشه که بیشتر تو جلسات na میشه دید و خوند رو به داستان پر کشش تبدیل کردید یه هنره
      لایک اصلا ارزشی نداره روی این کار که دغدغه داره
      فقط میگم درود بر شما و قلم تواناتون
      درود....


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • الان یه چیز بگم میگی پلاسی اینجا
      بگم چی میزنی با جاویدالاثرا حرف میزنی میگی جنس خوب میخوای از خودم بگیر
      به شوخی بگم خط sexybreasts رو نمیتونی بخونی میگی اون موقع که تو توی گندم بودی من از اگزور نوکیا 1100 میرفتم از موتورش در میومدم
      بگم عجب داستانی میگی نه بابا اینجوریام نیست بگم داستانت مالی نیست میگی جمع کن کصو کونو تو چه میفهمی داستان چیه
      یه چیزی خودت بنویس زیرش بنویس کابوس خودمم لایکش میکنم داد میزنم تو جمع میگم من گفتم
      اصن الان میگم
      اهالی محترم حمید سیگاری هر چی از طرف من بگه من گفتم


    •   Winston991
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • واقعا ناراحت کننده بود ولی داستانت عالی بود


    •   royaei
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • موضوع داستانت خوب بود نگارشت عالی بود ؛
      اگر چه خیلی ناراحت کننده بود ولی خیلی عبرت آموز بود و قابل توجه کسایی باید باشه که تو یه همچین منجلابی دست و پا میزنن ؛
      این داستان رو نه یک بار بلکه چندین بار باید خوند و نشر داد حتی یه نفر هم پند بگیره کافیه ؛
      ممنون از داستان خوبت و از وقت و تفکری که برای این داستان صرف کردی ؛
      منتظر داستانهای بعدی شما میمونم ؛
      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • Forever.Loveعزیز ممنون از وقتی که گذاشتید.


      Cukurعزیزخیلی خیلی شرمندم کردی.ممنون.


      XxAmirعزیز دوست خوبم و همچنبن شما.ممنون که خوندی.


      kokarostamعزیز دوست خوبم ممنون که خوندی و نظر دادی.کامنتت و خودت برام خیلی عزیز هستید.مرسی که هستی.


      Clay0098عزیز و گرامی.آدم رو یجور شرمنده میکنی نمیدونه چی جوابت رو بده.تشکر و قدر دانی میکنم بخاطر این همه لطف و محبت بی کران شما.
      من هیچ کلاسی نرفتم و اگر به گفته شما پیشرفتی بوده بخاطر حمایت شما و دوستان گلم بوده که همیشه من رو شرمنده ی محبت خودشون کردن.موفق و پیروز باشی.


      Winston991عزیزه دل ممنون که داستان رو خوندی.و خوشحالم پسندیدی.لایک


      royaeiعزیز یه تشکر ویژه از شما بخاطر وقتی که گذاشتید و کامنت مثبتتون.خیلی ممنونم از لطف شما.


      خُب خُب خُب کابوس جان موندیم من و تو.پسر گفتم انقدر سر به سر من نذار یهو دیدی داستانت رو نوشتم ها. (rolling) (wanking)


    •   HYPERMAN98
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • خیلی خوب نوشتی، مثل کارهای قابلیت


      این توانایی رو داری که با نوع نگارشت خیلی خوب صحنه ها و فضای داستان برای خواننده تداعی میشه


      آفرین، موفق باشی، منتظر کارهای دیگرت هستیم


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • بنویس حمید سیگاری
      کسی رو که نیمروی دو شب پیشو دوباره گرم میکنه میخوره از سرطان نترسون
      خب شخصیت مرد داستانت اوکی شد شخصیت زن شو مشخص کن جوری بنویس که مادر بگرید
      از الان تارگتت رو بالای 500 تا لایک ببند
      فقط نظر مخالف بدن بد میدنا من خیلیا رو زخمی کردم
      اگر مسئولیتش رو قبول میکنی بنویس حاجی برا امشب آپ شه یکم بخندیم


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • Sexybreasts جان
      بنویس عزیزم هر جور دوست داری بنویس
      اصن آنگولایی بنویس داش حمیده ما کارش درسته میخونه


    •   kokarostam
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • سیگار


      زمان ما، وقتی می‌خواستیم طولانی روی کار باشیم، بزرگترین خلافمون کشیدن سیگار "دان‌هیل" وسط سکس بود. یک پـُک ما می‌زدیم، یک پـُک هم زیدمون و آلت تناسلی را تا دسته در کـُس ثابت نگه می‌داشتیم تا سیگار به انتها برسه و یاتاقان ها خنک بشه. بعدش دوباره تلمبه‌ها بود که می‌زدیم. حالا شما از شیر مرغ تا جون آدمیزاد را مصرف می‌کردی و کـُس طرف رو جرواجر می‌نمودی. نوش جان. دارندگی و برازندگی.


      کمر چون شـُل شود، کارش نمیشه
      دوایش میشود تریاک و شیشه
      شوی بدبخت و معتاد و روانی
      ندانی توی شهری یا که بیشه


      ها کـُ‌کا


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • HYPERMAN98عزیز مرسی از تعریفت و ممنون که وقت گذاشتی.عزیزه دلمی بمونی برامون.


      کابوس جان باید دونبال شخصیت مرد بگردیم.تصمیم گرفتم گی بنویسم.کابوس و عرب ۳۰سانتی.


      کاکارستم عزیز شما کارتون درسته.شیشه و دوا واسه قرتیاس.
      بابت شعر زیبلت هم ممنون.قبلا هم گفتم من طرفدار خودت و شعراتم.لایک داری


    •   hozm1990
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • این داستانا اولیش نبوده و آخریش هم نخواهد بود! اصلاً چرا تو این سایت بخوای بگی؟ انقدر تو فامیل و در و همسایه شنیدیم و دیدیم که گوشمون پر شده و یه حالت بیخیالی گرفتتمون! دلایل اعتیاد خیلی خانمان سوز تو از خودشه! خیلیا بخاطر لاغری، خیلیا تفریحی، خیلیا برای آروم کردن و رهایی از غم و غصه استفاده کردن و دارن میکنن! و اکثرشون تو جوب یا پای دیوارا میمیرن


    •   off_boy
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • حميد بگم چيكار نشي،بغض گلومو گرفته
      تم داستان واقعيت جامعه ماست و خيلي از اين اتفاقا ميفته ولي بد تموم شد و ضدحال زدي.
      نگارشت خوب بود.بعدي رو شاد بنويس اينو بشوره ببره
      لايك


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • داستان زیبایی بود.میتونی خیلی بهتر بنویسی.موفق باشی


    •   Vashkin
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • داستان خوب و جذاب متاسفانه با سوژه تلخ و واقعی
      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • hozm1990 عزیز مرسی که وقت گذاشتی و ممنون بابت کامنتت.متاسفانه همینطوره.


      off_boyعزیز رفیق خوب من.مرسی که خوندی و ممنون بابت کامنت قشنگت.ببخشید که داستانم تلخ بود ولی نمینوشتم نمیتونستم جواب خودم رو بدم.بالا هم گفتم این تنها داستانی بود که من باهاش گریه کردم.طنز هم نوشتم ولی جرات آپ کردنش رو ندارم.


      مردغمگین۱۰۰ عزیز مرسی وقت گذاشتی و ممنون بابت کامنتت.


      Vashkinعزیز.ببخشید که داستانهام یکمی تلخه و غمگین ایشالا جبران میکنم.ممنون که وقت گذاشتی و خوندی.شرمنده کردی رفیق


    •   Sexohich
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • ایده بکر.پردازش ماهرانه. احسنت. راستی نگران شاه ایکسم. پیداش نیست


    •   Teymyr9898
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • حمیدخان دمت گرم...عالی بود داستانت و امیدوارم فقط داستان بوده باشه و هیچوقت نه برای شما و نه برای دوستان دیگه چنین اتفاقی رخ نده.لایک


    •   RADYABE KOS
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • عالی???


    •   تخم هایش
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • پشمام! چه خوب بود ماشالا از داستان قابلیت چن پله جلو تر بود...


    •   شبحسرگردان
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • لایک57


    •   m...h...a...
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • حمید جان اولا که شرمنده نتونستم زودتر بیام و داستانتو بخونم...دوما حرف نداری و روز به روز در حال بهتر شدن هستی..لایک تقدیمت...


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • Sexohich عزیز مرسی که وقت گذاشتی و خوشحالم که مورد پسند بود.ممنون رفیق


      Teymyr9898عزیز ممنون که خوندی و مرسی بابت کامنت قشنگت.امیدوارم هیچ موجودی درگیر این مواد نشه.


      RADYABE KOSعزیز ممنون دوست خوبم.


      تخم هایش عزیز لطف داری ممنون که وقت گذاشتی رفیق.


      شبحسرگردان عزیز لایک به وجودت رفیق.


      m...h...a...ممنون داداشی.فدای سرت دیر و زود نداره مهم اینه کامنتت پای داستان باشه.tanks


    •   lezatbebarim
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • خوشحالم حمیدجان نسبت به قبل خیلی بهتر مینویسی و اینکه نشون دادی موهد مخدرو اعتیاد نابود کننده هست متشکزم و لایک میدهم مننظرداستانهایبعدیهستیم.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • lezatbebarimعزیز دوست خوبم.مرسی که خوندی و خوشحالم باب میلت بود و ممنون بخاطر تعریفت.لایک به وجودت


    •   حاجعلی-کصخواه
    • 2 هفته،2 روز
      • 3

    • موضوع داستان و سطح نگارشش عالی بود، قسمت سکسی داستان پخته بود و لذت بخش. احسنت


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • حاجعلی-کصخواه عزیز ممنون دوست خوبم.مرسی که خوندی و خوشحالم مورد پسند بود.لطف کردی رفیق


    •   ALI.15.17CM
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • عالی بود


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • ALI.15.17CMعزیز مرسی دوست خوبم که وقت گذاشتی و خوشحالم مورد پسند بود


    •   بچه-ای-خوب
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • منم مشابه این قضیه رو به چشم خودم دیدم اما منجر به قتل نشد.
      یک شب توی آپارتمان ما که توی یکی از واحد های اون یک آدم شیشه ای با زن و پسرش زندگی میکرد ناگهان صدای جیق و داد اومد و من به خاطر اینکه مدیر ساختمان بودم ناخداگاه درب واحد خودمون رو باز کردم و دیدم مرده با یک تبر دوید پایین و پشت سرش زنش جیق و داد زنان اومد و یقه من رو گرفت و التماس کنان گفت برو دنبالش داره میره بلایی سر خودش بیاره!
      اولش گفتم به جهنم بزار بره خودش رو بکشه، اما از التماس های زنه دلم سوخت و رفتم پایین توی پارکینگ و دیدم رفته از صندوق عقب ماشینش زنجیر برداشته و انداخته روی لوله گاز و خودش رو میخواهد آویزون کنه.
      یکی دوتا از همسایه ها هم اومدن کمک و اون مردتیکه رو آروم کردیم.
      بعد زنش تعریف کرد که اومده خونه و توهم زده که من بابام رو کشتم و باید خودم رو بکشم تا اون ازم راضی بشه.
      انتر خان رو با زور از ساختمون انداختیم بیرون و آرامش به ساختمان ما برگشت.
      این آدم ها اصلا لیاقت محبت و گذشت نیستن و باید همشون رو توی کوره آدم سوزی خاکسترشون کرد.
      آقا حمید ممنونم بابت داستان خوبتون و یک جا اصلا خوشم نیومد و اونجایی بود که اون کسی که باهاش صحبت میکرد گریه اش گرفت به حال اون آدم. چون همون جور که گفتم این آدم ها رو نباید بهشون ترحم کرد.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • بچه-ای-خوب عزیز،دوست خوبم ممنون بابت وقتی که گذاشتی و خوشحالم مورد پسند بود.داداش همونطور که بالا گفتم من خودم با این داستان اشک ریختم،ولی اشک من بخاطر اون بچه ی بی گناه و زنش بوده که قربانی توهم یه معتاد شدن.ممنون و لطف کردی رفیق


    •   محمدیاسی
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی عالی و قشنگ و اموزنده بود .دستت طلا.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • محمدیاسی عزیز رفیق قدیمی.مرسی داداشی که خوندی و خوشحالم مورد پسندت بود.بیشتر ببینیمت رفیق


    •   Tezab2
    • 2 هفته
      • 1

    • کارت حرف نداره.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته
      • 0

    • Tezab2عزیز عشق منی تو داداشی.
      ممنون بابت وقتی که گذاشتی و خوشحالم خوشت اومد.لایک داری


    •   Minow
    • 2 هفته
      • 1

    • اموزنده بود ولی زنش ادم نبود ک الکی کشتتش ناراحت باشه ؟؟حمید جان ی جور نوشتی فکر کردم خودم از هر کدوم تست کردی


    •   hamid30gari
    • 2 هفته
      • 0

    • Minowعزیز بخاطر این از کشتن زنش ناراحت نشده بود،چون تو ذهنش توهم زده بود و فکر میکرد واقعا زنش داشته بهش خیانت میکرده و اون طرف رو با زنش رو تخت دیده ولی وقتی دخترش رو میبینه تازه متوجه میشه.
      این هم که گفتی یجور نوشتم که فکر کردی خودمم همشون رو تست کردم باید بگم خب وظیفه ی نویسنده همینه دیگه.یجوری بنویسه که مخاطب فکر کنه واقعا اتفاق افتاده و بتونه داستان رو لمس کنه.
      ممنون که وقت گذاشتی و داستان رو خوندی و خوشحالم که خوشت اومد.
      موفق و پیروز باشی.رز قرمز تقدیمت


    •   hesam.ma
    • 2 هفته
      • 1

    • داستان خوبی بود.ولی من مت.جه نمیشم یه متهم که داره برای قاضی دکتر ... ماجرای زندگیشو تعریف میکنه چرا باید جزئیات سکس با زنشو هم بگه.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته
      • 0

    • hesam.maمرسی دوست خوبم بابت وقتی که گذاشتی.
      برای این باید بگه چون اینجا سایت سکسی هست و اگه نگه آپ نمیشه (biggrin)


    •   boy.t0p
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • حمیدخان لایک 69
      ببخش دیرخوندم.
      هرروز بهتر از دیروزی.


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • boy.t0pعزیز ممنون داداشی.
      مرسی بابت وقتی که گذاشتی و شکر خدا که پشیمون نشدی و مورد پسندت بود.لایک داری داداش


    •   MASIӇA
    • 1 هفته،6 روز
      • 3

    • اعتیاد...
      با اینکه آلوده نبودم اما چه بلاهایی که سر زندگی من نیاورد. اصلا دوست ندارم راجع به زندگیم حرفی بزنم وگرنه چهار تا دنباله‌دار طولانی راجع به اعتیاد حرف دارم.
      هیچوقت اون روزا رو یادم نمیره که بچه بودم و در فقر مطلق به سر میبردیم و وقتی مادرم میگفت برو از بقالی قرض کن به خاطر غرورم الکی تا کنار مغازه میرفتم و برمیگشتم و به دروغ میگفتم نداد!
      الان که بازم فکر یه چیزایی رو میکنم دارم نفس نفس میزنم و حرصم در اومده...


      خیلی خوب و تاثیرگزار بود حمید گل. شاید هم واسه من اینطوری تاثیرگزار بود.
      فقط یه اشکالی که داشت و چون نخوندمشون نمیدونم کسی تو کامنتا بهش اشاره کرده یا نه(که نگی باشه حالا کم بکوبیدش تو سرم)قسمت تعریف سکس بود. اینجاش منطقی نبود اما در کل کارت خوب بود رفیق.
      هر قسمتش که حرف از بچه میشد یاد یکی از دوستام میوفتادم که به خاطر بچه‌ش ترک کرد و الان شراکتی یکی از بهترین کافه‌ها رو تو بهترین قسمت شهر داریم.


      در کل داستانت خیلی جای حرف داره و خیلی هم منو اذیت کرد اما یه نفس عمیق میکشیم و میگیم بگذریم...


    •   Zhazha
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • لایک نمودیم باشد که رستگار شوید.


    •   showtimemori23
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • این یه رمان خارجی بود حتی ازش فیلمم ساختن درسته باکمی تغییرات کاری کردی که همه فک کنن خودت نوشتی ولی لایکتو زدم


    •   King_hesam
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • باباایول بابادسخوش ودست مریزادبااین داستان قشنگت..موبه تنم سیخ شدخیلی تحت تاثیرقرارگرفتم..دمت گرم که وقت میذاری واین داستانهای قشنگتوتایپ میکنی تااشکمون دربیاد...حرف نداشت


    •   ناصر39
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • لایک ۷۴ با تاخیر البته
      درسته که ممکنه این داستان ها رو به صورت کلی در صفحات حوادث خوانده باشیم اما تکرار و تکرار این داستان ها همیشه واجب هست
      اینکه بدونیم اعتیاد مثل آب خوردن میاد
      سیل میشه و زندگی رو می بده
      علیرغم اینکه از اول داستان می شد آخر داستان رو حدس زد اما نویسنده به درستی کشش لازم رو ایجاد کرد
      حتی با وجود گربه خیالی
      بازهم تا سطر های آخر احتمال خیانت محتمل بود
      لذت بردم عزیزم


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • MASIӇAعزیز قبل از هرچیز ممنونم بابت وقتی که گذاشتی و داستان رو خوندی و بخاطر کامنت قشنگت که خیلی برام آشنا بود.بخصوص قسمت تا بقالی رفتن و بخاطر غرور برگشتن.اون قسمت سکس روهم بخاطر سایت و بچه هایی که دلستان رو بخاطر سکسش میخونن باید بگنجونیم.
      دوست خوبم امیدوارم هرجا هستی موفق باشی و پایدار.


      zhzhعزیز ممنون دوست خوبم ممنون که داستان رو خوندی و خوشحالم باب میلت بود.لایک به وجودت داداش


      showtimemori23عزیز ممنون بابت وقتی که گذاشتی و خوشحالم مورد پسندت بود.گرچه من تو عمرم هیچ رمانی رو نخوندم و بنظرم نیاز نبوده.چون دور و برمون پر از این رمان های تلخه.ممنون.


      King_hesamعزیز ممنون داداشی.ببخشید که من با داستانم اشکت رو درآوردم و تو با کامنتت لبخند به لبم آوردی.
      مرسی بابا انرژی مثبتی که بهم میدید و کمک میکنید محکم به کارم ادامه بدم.


      ناصر39عزیز ممنونم داداشی.شما دیر و زودت فرقی نداره کلا وزنه ای برای داستان و کامنت ها.و یه انرژی مثبت قشنگ برای کمک به ادامه ی راه.
      مرسی که هستی رفیق


    •   saeid4321
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • جالب و بسیار آموزنده بود آفرین .
      لایک تقدیم شما


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • saeid4321عزیزممنون بابت وقتی که گذاشتی.
      خوشحالم مورد پسند بود


    •   Mehri1375s
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • امیدوارم یه دونه ادم هم که شده با خودن این داستان از رفتن سمت مواد مخدر و شیشه منصرف شه.من که شدیدا تحت تاثیر داستان قرار گرفتم


    •   rezakhorasani
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • آفرین به نوشته شما
      مورد داستانت خیلی به واقعیت جامعه الان ما نزدیک هست
      امیدوارم هیچکدوم راه رو اشتباهی نرویم


    •   Kirchhoff
    • 1 هفته
      • 0

    • خیلی خوب بود آفرین


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو