مِهرِ ماهی

    دو دو تا چارتامو کرده بودم.مصممِ مصمم.مرگ یه بار شیون یه بار.درسته چشم نصف دخترای دانشگاه دنبالش بود،ولی باید میفهمید که من با اونا فرق دارم.لااقل من شهامت گفتنشو دارم مث اون دخترای دوزاری نیستم.نه که خوشگل باشه ها،نه.لامصب یه کاریزمای خاصی داشت که همه رو به خودش جذب میکرد.منم جزو سینه چاکان استاد بودم.زیاد سعی کرده بودم علاقمو بهش بفهمونم.با زیاد درس خوندن و نمره بالا گرفتن تا غمزه و عشوه اومدن.ولی برعکس فهم زیادش تو ریاضی زبون احساس حالیش نبود.چمیدونم شایدم فهمیده و خودشو زده به نفهمی.
    ساعت ها کیشیک واسه اومدنش نتیجه داد و رسید به ماشین.اروم اروم به سمتش قدم برداشتم و به سمت ماشینش رفتم.بدون اجازه نشستم تو ماشینش.دستام عرق کرده بود و صدای تالاپ تولوپ قلبم و میشنیدم زیر دلم خالی شده بود مث همون موقع که منتظر جواب کنکور بودم.با تعجب داشت نگام میکرد و سرشو به معنیه چخبره تکون داد.هرچی جدیت از خودم سراغ داشتم ریختم تو چشام.زل زدم به چشماش و گفتم دوستش دارم.
    +دوستت دارم!
    _شوخیت گرفته؟دیوونه شدی تو؟مث اینکه امتحانات به مغزت فشار اورده بهتره یکم..
    نزاشتم حرفشو ادامه بده
    +گفتم دوست دارم حالیته؟بنظرت انقد احمقم که غرورمو بزارم زیر پام بیام به توعه افاده ای بگم دوستت دارم؟؟
    _فکر نمیکنم این صحبت ها مناسب فضای دانشگاه باشه
    +اتفاقا مناسب همینجاعه.تو همین دانشگاه بود که من خر شدم دل دادم به تو
    _باشه چرا انقد عصبی؟بعدا دربارش حرف میزنیم
    +حق دارم عصبی باشم.واقعا نفهمیدی این مدت؟؟همیشه بالا ترین نمره امتحانات درستو من گرفتم همیشه سعی کردم با نگاهم بهت بفهمونم ولی تو گاو تر...
    _دیگ داری زیاده روی میکنی گفتم بعدا دربارش حرف میزنیم شمارتو بزن رو گوشیم.
    شمارمو تو گوشیش سیو کردم اسمم گذاشتم خانوم!
    حس عجیبی داشتم.اینکه بالاخره حرف دلمو گفته بودم؛اینکه پسم نزده بود.
    ازونی که فکرشو میکردم راحت تر بودم.
    شب همون روز بهم پیام داد که:خانوم عصبی فردا عصر ساعت6بیا کافه ی نزدیک دانشگاه.گل از گلم شکفت همینشم غنیمت بود ازون استاد افاده ای.حس کردم شاید ازم خوشش اومده باشه.با این فکر راحت ترین خواب عمرو گذروندم.
    میخواستم بهترین خودم باشم واسه اون روز هرچی ارایش ازونور اونور یاد گرفته بودم پیاده کردم.نتیجه راضی کننده بود.سر ساعت رسیدم کافه.نمیخواستم بد قول جلوه کنم.بعد از دو دیقه اونم رسید.یه لبخند محو زدم.ازش تشکر کردم که برخوردش اینقدر مودبانه بوده و پسم نزده.
    _خانوم ماهی حسینی؛در واقع من ازت متشکرم که این حرفارو زدی لااقل تو جرئتت از من بیشتر بود
    +ینی چی؟
    _ینی اینکه مهر ماهی خانوم خیلی وقته که افتاده به دلم ولی خب تو دل و جرئتت از من بیشتر بود!
    کلی تو دلم حرص خوردم مرتیکه دیلاق فقط میخواست این مدت منو اذیت کنه
    ولی شیرینی اون لحظه و اون اعتراف تک تک سلولای بدنمو به شوق آورد
    حکایت عاشقیمون خیلی زود تو دانشگاه پیچید.باکی نداشت که بفهمن عاشق شاگردش شده.منم همینطور!
    ازون روز قشنگ ترین ساعتای زندگیم شروع شد.برخلاف ظاهرش خیلی رومانتیک بود اما همیشه خط قرمزارو رعایت میکرد و از بغل و بوسه فرا تر نمیرفت.
    روز تولدش بود.اون کلاس داشت و من کلاس اون روزو پیچونده بودم.کلید خونشو داشتم.ینی خودش داده بود.کل خونه رو با شمع های کوچیک پر کردم و کیک تولدشم خودم پختم.بد نشده بود واسه تجربه اول.وقتی رسید از صدای ماشینش فهمیدم.خودم رفتم در و باز کردم.اول تعجب کرد ولی بعد با عشق اومد و بغلم کرد.
    +تولدت مبارک عشق من!
    _عجب پس تو ازین لوس بازیام بلد بودیو رو نمیکردی
    +واقعا که لوس بازی؟؟میدونی چقد زحمت کشیدم
    صورتمو با اخم بر گردوندم
    _خیلی خب ببخشید خانوم مرسی بابت تبریک قشنگت
    اروم لباشو گذاشت روی لبام با اینکه اولین بار نبود ولی حس ناب اولین بوسمونو داشت.زبونشو با زبونم بازی میداد.سفت شدن آلتشو حس میکردم ولی به رو خودم نیاوردم با خنده گفتم
    +خب دیگ تا کار ندادی دستم برم کیکمو بیارم
    _بمیرم که کار دست دادنم آرزوت نیست
    +خیلی بیشعوووری
    _تسلیم برو کیک و بیار فقط قبلش قلم و کاغذم بیار
    +قلم کاغذ برا چی؟
    _برا وصیت نامه دیگه
    محکم زدم تو بازوش
    _عجب زوری داریا.خواهر رضا زاده که میگن تویی
    +یه خواهر رضا زاده ای نشونت بدم من.
    کیک و آوردم و نشستم کنارش شمعارو روشن کردم.
    +آرزو یادت نره.
    _اومم باشه.
    +آرزوت چی بود؟؟
    _اگه بگم که براورده نمیشه که خنگول خانوم
    +بهونه نیار واسه منا.
    _آرزو کردم که سال دیگ با یه نی نی امشب و جشن بگیریم.
    شمعارو فوت کرد‌.تو تاریکی دوباره تو آغوش هم حل شدیم.دلم میخواست تموم بشم تو وجودش.هرچی زمان میگذشت وحشی تر میشد.خط قرمزا رد میشد.دستشو از زیر لباس رسوند به سینه هام.احساسات جنسیم داشت قوی تر میشد‌.پیرهنمو از تنم در اورد و شروع کرد به بوسه زدنای ریز زیر گلوم تا رسید به سینه هام.سرشو فشار داد به سینه هام
    _چه بالشای نرمی.
    +این بالشا قبلنم بودنا.شما الان دیدی.
    _قبلنم چشمم دنبالشون بود خانوم خانوما
    سوتینمو باز کرد و با دیدن سینه هام بدون هیچ حجابی چشماش برق زد شرو کرد به مکیدنشون.زیاده حساس بودم رو سینه هام و سریع وا دادم.لباس اونم در اوردم و حالا بدنای لختمون همدیگرو تو آغوش کشیدن.خوابوندم رو کاناپه و خودش نیم خیز روم دراز کشید
    _ماهی من دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم.باور کن خیلی سخته ادم با کسی که دوستش داره زیر یه سقف باشه و بخواد خودشو مهار کنه.
    +میفهمم.تا الان روحم مال تو بوده دیگ وقتشه جسمم تصاحب کنی.
    شلوارمو در اورد.اروم باهاش بازی میکرد.ازینکه خیس بودم یکم خجالت کشیدم.
    _خجالت نداره ماهی خانوم حق داری خب هر کی دیگم بود همینجور میشد
    +هرکی دیگ خیلی غلط کرد با تو.
    _حرص نخور خانومی شیرت خشک میشه ها.
    +عیح عیح عیح خندیدم لوس!
    شلوار خودشم دراورد.اول فکر کردم بترسم ولی چیز ترسناکی نبود.اروم لمسش کردم زیادی سفت شده بود. گذاشتش وسط پام و اروم عقب جلو میکرد.کاملا تحریک شده بودم و میخواستمش.
    +امیر جان فکر نمیکنی دیگ وقتش شده؟
    _نچ باید خواهش کنی
    +مسخره نشو دیگ اه
    _باشه قهر نکن عه میگم دردت نیاد.
    خیلی اروم فرستادش تو یکم سوخت ولی مهم نبود کم کم بیشتر واردش میکرد و بجایی رسید که پردم و زد.از درد دلم میخواست جیغ بزنم و خفش کنم ولی چیزی نگفتم نخواستم حالش و بگیرم
    _رنگت چرا پرید ماهی میخوای تمومش کنم؟
    +نه فقط اروم پیش برو.
    لذت و شهوت به دردم غلبه کرد و چن باری به اوج رسیدم.لذت با اون چیزی که تو خود ارضایی داشتم کاملا فرق داشت.
    حرکات امیر تند تر شده بود و مشخص بود اونم داره ارضا میشه.آبشو ریخت رو شکمم.اطراف آلتش یکم خونی بود.یه لحظه از بوی آبش تهوع گرفتم ولی به روش نیاوردم.رفت و دستمال اورد شکمم رو تمیز کرد.
    _ماهی جان خوبی؟درد که نداری؟
    +نه خوبم نگران نباش
    _قشنگ ترین حسی بود که تجربه کردم مرسی خانومی
    اون داشت حرف میزد و من داشتم با خودم فکر میکردم که اگه من جرئت نداشتم و حسمو نمیگفتم الان کجا بودیم؟


    نوشته: Emma

  • 18

  • 6




  • نظرات:
    •   شاه ایکس
    • 1 ماه
      • 12

    • اگر نگفته بودی شما الان پرده داشتی و ایشون هنوز داشت جق میزد!! (biggrin)


    •   Arthurmorgan.RED
    • 1 ماه
      • 1

    • ماهی میشه برگردی توی شیشت انقد کس نگی.


    •   boyboy36
    • 1 ماه
      • 2

    • اره هرکی شهامتش بیشتر باشه کونش میزارن


    •   Pesarkhoshform
    • 1 ماه
      • 0

    • چه تفاهمی ، منم مهرماهی ام یک مهرماهی با کیر خوشفرم ورزشکاری


    •   koochebagh
    • 1 ماه
      • 1

    • اروتیک و رمانتیک. آه خدای من :)


    •   شنل_قرمزی
    • 1 ماه
      • 5

    • اِما خانوم من خیلی خوشم اومد چون:
      ۱ساده و روون بود.
      ۲.رمانتیک بود.
      ۳.کوتاه بود و راحت به تهش رسیدم.
      ۴.اروتیکش ملو بود.
      ۵.بهم آرامش داد.
      ۶.آخرش شاد تموم شد.
      لایک گلم.میشه بازم بنویسی؟ (inlove)


    •   Avvaaa
    • 1 ماه
      • 1

    • چه دیالوگ های ریدنی نوشتی....


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 1

    • ديس :)
      احساس ميكنم داستانو يه پسر نوشته
      اه چه ادبيات لاتى :(
      شيك باش (cool)


    •   Tara.tt198
    • 1 ماه
      • 1

    • تخمی تخیلی بود


    •   pockerface
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی دوس دارم بهم رسیده باشین


    •   zanbory
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی قشنگ بود .بجز صحنه های سکس مابقی داستان عالی بود.
      من سکسیاشو نمیخونم چون بیفایدس.حکایت گوشت و گربه میشه بابوکشیدن چیزی عاید کسی نخواهد شد.داستانت قشنگ بود و لایک داره.


    •   دانیال.کیرکلفت.مشهد
    • 1 ماه
      • 1

    • جالب بود بجز جاهای سکسیش


    •   dark_woman
    • 1 ماه
      • 0

    • ماکه استادامون نه جذاب بودن نه جوون...
      چون مثل خودم مهرماهی هستی لایک


    •   parto_banoo
    • 1 ماه
      • 3

    • خداییش می ارزید ب صدتا از داستای کسشر گی این چند وقت
      اِما جان خسته نباشی حداقل یه داستان خوب دیدیم بعد مدتها


    •   سالوادور_تنها
    • 1 ماه
      • 0

    • با این داستانایی که از دانشگاه روایت میکنین الان مث سگ پشیمونم که چرا دانشگاه نرفتممم


    •   سالوادور_تنها
    • 1 ماه
      • 0

    • با این داستانایی که از دانشگاه روایت میکنین الان مث سگ پشیمونم که چرا دانشگاه نرفتممم


    •   ف+پ
    • 1 ماه
      • 0

    • عملا پارگیته اعلام کروی بازم یه اوپن دیگه به اوپنهااضافه شد ای خدا به جرات بگم با۴۴سال سن الان ۲۱ساله دختری رو نکردم که اوپن نباشه


    •   Vahidrasa1376
    • 1 ماه
      • 0

    • دیس واقعا تخماتیک تمام عیار


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو