مژده (۱)

    دستشو تو دستم میفرشدم و شونه به شونه هم قدم میزدیم از اینکه مژده دختر خوشکل محله کسی که همه واسش سرو دست میشکستن مال من بود احساس پادشاهی میکردم خیلی سختی کشیدم تا دلشو به دست بیارم ولی ارزششو داشت روی یکی از نیمکتهای پارک نشستیم و مثل همیشه اولین کارم این بود که صورتمو ببرم تو موهاش تا بوش مستم کنه عاشقش بودم
    :سامان
    :جون سامان
    :چقد دوستم داری
    :خیلی اونقد که تو کلام نمیگنجه نمیشه بیانش کرد تو چشمام نگا کن احساس واقعی رو فقط تو چشما میشه دید
    :پس چرا میخوای تنهام بزاری
    :عزیزم چند بار من توضیح بدم واست مجبورم برم سربازی یکی از شرطهای باباته تازه اگه شرط اونم نبود مجبورم برم وگرنه چجوری استخدام بشم
    :اخه سختت نیست. یا شایدم دوری من واست راحته. ها؟ اصلا قهرم باهات
    همیشه این کارو باهام میکرد خوب بلد بود چجوری دلبری کنه و اتیشم بزنه دوتا دستاشو گرفتم اوردم جلوی صورتم ها شون کردم تا یه کم گرم بشن دوست داشت ناز کنه و منم نازشو بخرم خودمونیم منم تشنه ی ناز خریدن بودم بهش گفتم
    :اخ من قربون این قهر کردنات بشم کی گفته دوری تو واسم راحته اخه کدوم ادمی بدون نفسش زنده میمونه تو همه چیز منی گلم این کارم واسه زندگی اینده مونه باشه اصلا نمیرم و میام خونتون میشم دوماد سرخونه خوبه؟
    :اره خیلی خوبه
    :میخوای همین یه ذره احترامی که جلوی بابات داریم هم دود بشه بره هوا. بلند شو بریم سرما میخوری بعدا مامانت میگه این پسره یه ساعت نتونست مواظب دخترم باشه چجوری واسه یه عمر بهش اعتماد کنیم
    به سمت خونه راه افتادیم نزدیک خونه بودیم مثل همیشه صورتشو اورد کنار گردنم جوری که حرم نفساش قلقلکم میداد اروم در گوشم گفت
    :دوست دارم عشقم اگه صدسالم باشه منتظرت میمونم تا برگردی زندگی بدون تو واسه من جهنمه
    ازم خداحافظی کرد و رفت خونه شون توی افکار خودم بودم که یه ماشین از کنارم رد شدو یه بوق ممتد زد که باعث شد از خواب بپرم
    اره همش خواب بود تو این یه سالی که از سربازی برگشته بودم تقریبا خواب هرشبم همین بود مثل فیلمی که مجبورت کنن هر شب و هرشب ببینیش.
    دو روز بعد اون شب من رفتم سربازی قرار بود بعد سربازی عقد هم بشیم و وقتی استخدام شدم بریم سر زندگی خودمون اخه خیر سرم کارشناسی ارشد معماری بودم و دوست پدرم قول داده بود به محض برگشتنم تو شرکت خودش استخدادمم کنه
    یه سالی از خدمتم میگذشت توی اتوبوس بودم نوبت مرخصیم بود و داشتم برمیگشتم خونه هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحال از اینکه مژده رو میدیدم و دوباره دستاشو میگرفتم و موهای مشکیشو بو میکردم اخ که چقد بوی موهاشو دوست داشتم. ناراحت از اینکه یه چیزایی اذیتم میکرد دفعه قبلی که برگشته بودم خونه یه ناراحتی تو چشماش میدیدم چیزی بود که ازم پنهان میکردهرچی هم میپرسیدم طفره میرفت ناراحت از اینکه یه ماهی نتونسته بودم باهاش حرف بزنم موبایل خودش خاموش بود وقتی هم به خونه شون زنگ میزدم هر بار با یه بهونه نمیزاشتن باهاش حرف بزنم خونه خودمون هم که زنگ میزدم مادرم همش میگفت الکی خودتو ناراحت نکن چیزی نشده ولی تو صداش یه چیز غریبی بود چیزی که قبلا نبود. هشت ساعت رسیدن تا خونه مثل هشت سال واسم گذشت. زنگ درو زدم باز شد رفتم تو مادرمو دیدم که رو پله ها منتظرمه ولی چرا جای اینکه خوشحال باشه انگار ناراحت بود چرا چشماش خیس بود. طاقت نیاوردم دویدم و خودمو انداختم تو گرمترین و پرمهرترین اغوش دنیا نمیدونم چرا همش احساس میکردم یه چیزی درست نیست یه تغییر میدیم تو رفتار مادرم وقتی رفتم داخل و خواهر و پدرم رو دیدم مطمئن شدم که یه چیزی شده پرسیدم چی شده مادرم گفت
    :چیزی نیست عزیزم یه مشکل واسه عموت پیش اومده فعلا برو استراحت کن بعدا همشو واست تعریف میکنم
    باورش سخت بود همه زندگیم کسی که دلیل نفس کشیدنم بود از دستم رفته و دیگه نیست خیلی داغون بودم مغزم پر بود از سوال مژده که ادعا میکرد بدون من نمیتونه زندگی کنه چجوری اینقد راحت راضی شده با یکی دیگه ازدواج کنه پدرش چرا زیر قولش زده چرا خدا این کارو بامن کرد من که وقتی رفتم سربازی مژده رو به خداسپردم و ازش خواستم مواظبش باشه پس چرا نبود...
    جلوی در خونشون بودم پدرش درو باز کرد از دیدنم جاخورد خودشو جمع کرد و گفت
    :سلام اقا سامان حالت خوبه از این طرفا خوش اومدی بیا داخل
    :سلام حاج احمد واسه این چیزا نیومدم اومدم بپرسم چرا؟
    شما که امین محل بودی حرفتون سند بود چرا زیر قولتون زدید؟ امانت دار خوبی نبودیدچرا؟
    :این حرفا چیه سامان جان بیا بریم توی ماشین اونجا همه چی رو واست توضیح میدم
    به سمت بنز مشکیش حرکت کردیم وقتی سوار شدم بدون هیچ حرفی ماشین رو روشن کرد و راه افتاد تا به یه جای خلوت رسید ایستاد و شروع کرد
    :سامان جون خوب گوش کن ببین چی میگم اگه حرفهام درست و منطقی نبود اون موقع حق داری گلایه کنی
    :خب بفرما سرتاپا گوشم
    :ببین سامان تو یه سال دیگه سربازیت تموم میشه و تازه قراره بعد اون بری سر کار اونم با چه حقوقی فوقش ماهی 5میلیون از این پول اجاره خونه و قسط وام و کلی چیز دیگه رو کم کنی چقدرش میمونه. میدونی مژده وقتی پیش من بود تنهایی تو ماه بیشتر از 5 میلیون خرج داشت
    خودت وجدانت قبول میکنه دختری که تو ناز و نعمت بزرگ شده رو فقط به خاطر یه احساس جوونی که بهش داری ببری تو اون شرایط سخت قرار بدی
    :ولی همه که از اول پولدار نبودن خود شما مگه وقتی مریم خانوم رو گرفتید فقیر نبود شما هم مثل من اون موقع دست و بالتون خالی بود بعد کم کم با پشتکار خودتون به اینجا رسیدید
    :اره راست میگی منم اول مثل تو بودم ولی من نرفتم یه دختر پول دارو بگیرم اون موقع خانواده مریم هم مثل من فقیر بودن پس مشکلی با وضع من نداشتن منم توصیه م به تو اینه یه دختر خوب پیدا کن که شرایط مالیش مثل خودتون باشه منم قول میدم کمکت کنم و زیر پرو بالتو بگیرم تا یه روزی توهم پولدار بشی
    دیگه نمیشنیدم چی میگه از ماشین پیاده شدم و ازش دور شدم.درست همون چیزی سرم اومد که همه عمر ازش میترسیدم از خودم متنفر بودم از حاج احمد از مژده از همه
    خیلی گشتم تا بتونم ادرسی یا تلفنی از مژده پیدا کنم ولی نشد که نشد دوماهی بود نرفته بودم سربازی و چندتا احضاریه واسم اومده بود تصمیم رو گرفته بودم و باید عملیش میکردم انتقام ....
    برگشتم سربازی و تا تموم شدنش دیگه مرخصی ها رو برنمیگشتم گهگاهی یه زنگی به مادرم میزدم تا بفهمه که هنوز زنده هستم بلاخره سربازیم تموم شد و برگشتم خونه تو همون شرکت دوست پدرم مشغول کار شدم و شب و روز منتظر یه فرصت بودم تا اینکه اون اتفاق افتاد
    اون روزم مثل روزای دیگه که از خواب پریدم مادرم رو دیدم که رو صندلی نشسته و منتظر منه که از خواب بیدار بشم وقتی دید که بیدار شدم گفت
    :صبح پسر تنبلم بخیر درسته که امروز تعطیلی ولی قرار نیست که کل روز رو بخوابی بلند شو یه دوش بگیر کل اتاقت بوی عرق گرفته یه صبحانه مخصوص واست درست کردم با یه خبر مخصوص تر
    : چه خبری؟ چی شده؟
    :هه هه اینجوری نمیشه وقتی صبحانه تو کامل خوردی بعد بهت میگم
    بیچاره مادرم بدجوری سر من حساس شده بود واسه همین جلوی اون ناراحتیم رو پنهان میکردم ولی حتی یه غریبه هم با دیدن چشمام میدونست یه غم بزرگ تو دلم دارم چه برسه به مادرم که نگا نکرده میدونست چی تو سرم میگذره واسه همین خیلی بهم میگفت که مژده رو فراموش کنم و بسپارمش به خدا و به فکر تلافی و اینجور چیزا نباشم انگار حس کرده بود که یه فکرایی دارم
    رفتم دوش گرفتم و سر میز مفصلی که مادرم واسم چیده بود نشستم شب قبلش شام نخورده بودم و بدجوری گرسنه بودم پس مثل قحطی زده ها مشغول خوردن شدم و مادرم با ذوق و شوق داشت نگام میکرد بعد تموم شدن صبحانه م واسم یه چای اورد یه چای هم واسه خودش ریخته بود و شروع کرد
    :دیدی گفتم بیخیال مژده شو و به زندگی خودت برس دیدی گفتم بسپارش به خدا گفتم چوب خدا صدا نداره ولی بدجور درد داره حدس بزن چی شده
    :چی شده؟
    :شوهر مژده بود که میگفتن خیلی پول داره و از دبی و چین جنس وارد میکنه 2ماه پیش به بهانه کار رفته چین یه هفته قبل معلوم شده که هرچی داشته و نداشته فروخته همرو ورداشته رفته امریکا از اونجا هم به مژده زنگ زده گفته که من دیگه برنمیگردم خودت غیابی طلاق بگیر
    مادر بیچاره م همچین با اب و تاب واسم تعریف میکرد که مثلا منم یه ذره از بلایی که سر مژده اومده خوشحال بشم و ناراحتیم کمتر بشه دروغ چرا از اینکه راه واسه اجرای نقشه م باز شده بود خوشحال بودم وقتش بود که یه نقشه درست و حسابی بکشم......


    دوستان عزیز ببخشید که وقتتون رو گرفتم دوست داشتم که منم یه داستان بنویسم اگه خوشتون اومد بگید تا بقیه ش رو ادامه بدم اگرم بد بود باز بگید تا از این بیشتر وقتتون رو نگیرم
    با تشکر


    نوشته: اقای-خاص

  • 9

  • 4




  • نظرات:
    •   Q.mars
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • خا بقیش ؟


    •   کارخودشونه...
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • بده بکنیم


      پر محتوی ترین جمله ی تاریخه


      این سوسول بازیا چیه آخه


      داد ، داد
      نداد به اونجای نفر بعدی


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • من مضارع مصدر ریدن میشه "رین". حالا آقای خاص ـی که ایشون از خودشون اسم بردن، میشه همون مورینیو، که از بن مضارع مصدر ریدن گرفته شده. (مو+رین+یو)


      ته جمله هات هم نقطه بزار بیسواد.


    •   xloganx
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • اصن امشب میخوام فش بخورم
      اوللللللل


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • من نمیدونم چرا برای همه ی اینهایی که نارو خوردن فرصت طلایی پیش میاد تا تلافی کنن؟ اما به ما که میرسه در ما میمالند و آخر سر یک بیلاخ هم نسار ما میکنن و میرن


    •   _mokhtar_
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • خوب بود ادامه بده.


    •   Drax
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • دوس داشتم داستانتو ادامه بده
      شبیه نسخه ۲ فیلم نهنگ عنبر نشه


    •   xloganx
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • خو حالا ک تو کفیم میگی ادامه بدم یا ن؟؟؟؟بنویس دیگه عنتر


    •   DR.KIRKOLOFT2
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • هیچ چیز لذت بخش تر از دیدن کسی نیست که مینویسه اوللل
      ولی کامنتش پنجمی شیشمی میشه
      ینی قشششنگ کیر میخوره تو سرو صورتش


    •   shahx-1
    • 3 هفته،1 روز
      • 7

    • فیلم هندی کمتر ببین........


    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • ازبدبختی دیگران نبایدخوشحال شد ..


    •   Cleverman1358
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • آقای خاص !
      جسارتا این همه سناریو چرا باید انتقام موضوع داستانت باشه؟
      حتما یکی بلایی سرت آورده که فکر انتقام ازش راحتت نمیذاره تا جایی که میشه تم داستانت.
      در کل خوب مینویسی ، منتظر ادامش هستیم


    •   کاربر.قدیمی.هستم
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • کس مغز ما اومدیم اینجا داستان سکسی بخونیم نه چرندبات تورو برو یه جای دیگه آه و ناله کن


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • خسته نباشید، خوب بود ادامه بدین و‌ در ویرایش بعدی دقت بیشتری بفرمایین، لایک چهارم تقدیم شد.


    •   Clay0098
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • نویسنده عزیز اگه اشکالات رو رفع کنید میتونه داستان نسبتا خوبی بشه.
      البته رفع اشکالات و جمع و جور کردن این همه سر نخ تو قسمت دوم کار سختیه اما ویرایش و استفاده از علائم کار راحت تری میتونه باشه که ازتون انتظار میره بهش عمل کنید
      منتظر بعدی هستم(لطفا از . ، ؛ مثبت و منفی _ ) استفاده کنید
      فعلا لایک


    •   Caboos1
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • تو که تو قسمت اول هیچ گوهی نخوردی غیر از ها کردنه دستاش
      اگه تو قسمت بعدم میخوای فقط چسناله کنی ننویس
      فقط مشخصات کس و کون و پستون مژده رو بنویس ما باهاش بزنیم انتقامت گرفته بشه تو که بخاری نداری


    •   Parsamoradiii
    • 3 هفته
      • 0

    • خو اخرش کردی


    •   رضاکافر
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • خوب بود ادامشو بزار زودتر لدفا


    •   Scott12
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • بنویس دیگه تو خماری نزار منو. خوبه فقط انسجام درونی نوشته رو مراقب باش.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو