میز شش (۲)

    ...قسمت قبل


    قبل از رسیدن به کافه به سامان مسج دادم که بیاد دم در وسایلو بگیره. چشمامو با دست مالیدم.
    با نزدیک شدن به کافه سامانو دیدم که منتظر بود. ترمز گرفتم و صندوقو زدم تا خریدارو برداره. فکرم همه جا بود و هیچ جا!
    به شب قبل فکر کردم، به عرفان، به نوازش هاش، به دستای گرمش، چشمای روشنش و موهای بورش. به شبی که می‌تونست بهترین شب رابطه‌امون باشه. تصویرا از جلوی چشمام رد میشدن، منی که حمله عصبی کردم، عرفانی که سعی داشت آرومم کنه، منی که جیغ میکشیدم و هلش میدادم و فکر میکردم دوباره قراره همون اتفاق بیفته، دوباره قراره یه جسم سنگین روم باشه و نفسمو بند بیاره. نگاهای عجیب همسایه ای که صبح دیدمش، عرفان که به زور فرستادمش بره بخوابه، منی که تب داشتم، غم داشتم..و کل دیشبو با مسکن و آرامبخش صبح کرده بودم. حمومی که طول کشید و پوست ملتهبم که نتیجه شستن چندباره بود.
    با صدای انگشتای سامان روی پنجره ماشین از جا پریدم. نگام کرد، و اون خوب میدونست من تو چه حالیم.. به جای پارک خالی اشاره کرد.. ماشینو پارک کردم و باهم رفتیم تو کافه.
    نفسم سبک تر شد، بغضم کمتر. ورودی ای که سامان پیشنهادشو داده بود.. قبل از وارد شدن به حیاط پله میخورد و میرفتی پایین.. دو طرف پله هارو گلدون گذاشته بودیم. شمعدونیای بدبو ولی خوشگل. چقد بحث کردم باهاشون که نمیخوام به ترکیب قدیمی این خونه که الان کافه بود دست بزنم.. حوض مستطیلی‌شکل رو همونجوری نگه‌داشتیم با کلی ماهی قرمز کوچولو و اون فواره بامزه، درست وسط حیاط. دور تا دور حوض میز چوبی گذاشته بودیم و آخر حیاطم آشپزخونمون بود که پیشخوان مانع دیدن کاملش می‌شد.
    سامان منو از فکرام کشید بیرون:" شیدا، بیا بشین. من برات یه چیزی درست کنم بخوری میام."
    بی حرف ولو شدم رو صندلی پشت پیشخوان. سرم داشت میترکید. نفهمیدم سامان کی رفت و کی اومد.. کی من زدم زیر گریه، کی اون بغلم کرد‌.. کلمات راهشونو پیدا میکردن و هرجور میخواستن از دهنم میومدن بیرون:" من گناهم چیه؟ من چرا نمیتونم عادی باشم؟ چرا من سامان؟ چرا من؟ چرا تموم نمیشه؟ کاشکی خودم تموم شم سامان.. کاشکی تموم بشم..ای خدا.. میبینی؟ نه نمیبینی...نمیبینی که من حال و روزم اینه.. خستمه.. خیلی خستمه.."
    لیوانو گرفت جلوی لبام:" یکم بخور شیدا."
    اشکامو پاک کردم و لیوانو ازش گرفتم. با صدای پایی سامان ازم جدا شد، عرفان با قیافه ای آشفته تر از من، اومد پیشم. نترسیدم، از هم پاشیدم. گریه کردم، نشستم رو زمین و گریه کردم. عرفان منو تو آغوشش جا داد، تو گوشم حرف زد، منو بلند کرد. با هم از کافه رفتیم بیرون. سوار ماشینش شدیم و مسیر آشنا نشون از این داشت که داریم میریم خونه ی اون. دستمو لحظه ای ول نکرد‌. چشماش قرمز بود. باهام حرف زد، شوخی کرد، من سکوت کردم. رسیدیم و رفتیم تو خونه. تو آینه خودمو نگاه کردم. موهای مشکی کوتاهم، چشمای تیره ام و پوستی که از همیشه سفید تر بود‌ و رنگ پریده تر. بی حوصله شالمو از سرم کشیدم، دکمه های پیرهنمو باز کردم و انداختمش رو تخت عرفان. تاپ مشکیمو صاف کردم و دستی به موهام کشیدم و رفتم بیرون. عرفان از تو آشپزخونه با دوتا ماگ اومد طرفم، رفتیم تو هال و روی مبل نشستیم. بی اختیار تکیه دادم بهش. دستشو باز کرد و بغلم کرد‌. حالا دیگه به قول خودش مثل جوجه تو بغلش گوله شده بودم. دست از نوازشم برنداشت. بهش نگاه کردم. موهاشو از رو صورتش زدم کنار:" عرفان من همیشه به تو حسودیم میشد. به اینکه پدر مادری داری که اینجوری ازشون تعریف میکنی. نه که من ندارما..ولی خب. تا اونجایی که یادمه خونه ما دعوا بود همیشه..اگه هم نبود، یا مامانم خونه نبود یا بابام..بابا..اون دنبال چیزایی بود که میخواست براش مهم نبود یه زن باشه یا پروژه بعدی عمرانش.. مامان خیلی زود طاقتش تموم شد و رفت.. طلاق غیابی وبعدش.."
    عرفان پرید وسط حرفم:"میدونی که من ازت نپرسیدم و برام مهم حال توئه نه چیز دیگه ای."
    نگاش کردم، دروغ نمیگفت ولی راستم نمیگفت. ادامه دادم:" بابا دوباره زن گرفت، دوتا بچه ام داشت. دوقلوها، سامان و ساسان...دوسال از من بزرگتر بودن..
    هرچقدر که سامان خوب بود، ساسان..دختر باز بود، هیز بود، شبیه بابا بود...اون.."
    صدام لرزید.. عرفان منو به خودش فشار داد:" چیزی نیست.. من اینجام.. نفس بکش گل من، عزیزدل من.." حس دستاش روی کمرم.. حس نفساش جایی نزدیک گردنم مسخم میکرد. آروم می‌شدم.. رام میشدم و جادو می‌شدم.. ولی فکرا و خاطراتم خیلی زود راهشونو پیدا میکردن و میومدن تو ذهنم:" اون روز میخواستم برم تولد دوستم. یه مهمونی دخترونه. کفش پاشنه بلند پوشیده بودم، یه پیرهن قرمز تنم بود، دوبنده، تا اینجام(دستمو گذاشتم وسط رونم) رژ قرمز داشتم .." مکث کردم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لرزش بدنمو کنترل کنم:" ساسان نمیدونم از کجا پیداش شد. سامان دانشگاه بود. پدر و نامادریمم(خندیدم) نبودن طبق معمول." اشکام سرازیر شد. گریه کردم تعریف کردم از بوی گند نفساش، از دستاش رو دهنم و سنگینی بدنش.. از بعدش که با سامان خونه جدا گرفتیم و کافه رو با هم راه انداختیم.. از پارسا و سارا که هم دانشگاهیای سامان بودن.. از غریبه هایی که شدن خونوادم.. از پارسایی که با سامان هیچ فرقی نداشت و سارایی که که واسم خواهر نداشته ام بود..
    عرفان حرفی نزد و چقدر خوب بود که حرفی نزد..بار روی شونه های منم سبک تر کرد..
    بعد از خوردن دمنوشای سردمون، با هم رفتیم تو اتاق عرفان. مسکن بهم داد و تو بغلش خوابم برد..تو حالت خواب و بیداریم، داشتم خودمو میدیدم که باهاش سکس میکنم، همه اون شور و حرارتو حس میکردم، چشماش، دستاش، و درست تو لحظه‌ی ارگاسمم از خواب پریدم. حس شهوت و سردرگمی و خواب آلودگی ترکیبی دیدنی شده بود؛ اونقدی که عرفان نگاش به من بود و منتظر بود دلیل نفس نفس زدنمو بفهمه. نگاش کردم:" خواب دیدم.." منو کشید سمت خودش:" عزیزم..خوبی؟ خواب چیو دیدی؟" دلم میخواست سنگینی بدنشو رو خودم حس کنم..صورتشو با دستام قاب کردم:" خوبم..خواب تورو دیدم.." لبامو رو لباش گذاشتم و آروم بوسیدمش. بدون عجله، بدون نگرانی.. کمرمو گرفت و محکمتر منو بوسید، بعد چند ثانیه خواست جدا بشه، ولی دستام دور گردنش بود و نمیخواستم و نمیذاشتم...کمرمو فشار داد..جدا شدم که نفس بگیرم، سرش که رفت تو گردنم، یادم رفت نفس کشیدن چجوری بود اصلا.. بوسه های آروم و ریزش از لاله گوشم تا بالای سینه هام ادامه داشت و من هر لحظه بیشتر خیسی رو بین پاهام احساس میکردم..انگشتام لای موهاش بود،دوباره اومد سمت لبام، حریصانه تر منو میبوسید و بین بوسه هاش قربون‌صدقه ام میرفت:"جون دلم..نفس من.. خانوم من.. شیدای من.." دستش رفت زیر تاپم رو پهلوم، بیشتر بهش چسبیدم. همونطور که مسیر بوسه هاش پایین و پایین تر میرفت تاپمو زد بالا و یواش سینه هامو فشار داد..اما فقط یک لحظه کافی بود.. یک لحظه که دستش بره بین پاهام و من قفل کنم.. ذهنم میگفت آره و بدنم نه.
    شونه هاشو گرفتم و هلش دادم عقب، چشمای قرمزش بهم خیره شد و فهمید که نمیخوام از این جلوتر بره. خودشو از روم کشید کنار و من بغض کردم.. سعی کردم نفس عمیق بکشم.. دستمو گرفت:" گریه نکن شیدا" و همین حرفش با لحنی که میدونستم عرفان من نیست بغضمو بیشتر کرد..
    عرفان بلند شد و نشست لبه ی تخت. از پتوی مچاله شده لای دستش میتونستم بفهمم که داره با خودش کلنجار میره.. نفس عمیقی کشید و صدام زد.. یه بله ی لرزون تحویلش دادم و برگشت طرفم، منو کشید تو بغلش و من سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم.. بوسه ی کوچیکی گذاشت رو سرم:" عشق من، شیدای من.. " بیشتر چسبیدم بهش. دوست داشتم باهاش یکی بشم.. وقتی انقدر نرم حرف میزد و بهم میفهموند که حسش به من عوض نشده با وجود تمام ناکامی هایی که توی کام گرفتن هامون از همدیگه داشتیم..
    انگشتاشو آروم روی بازوم کشید:" نفسم به نظرم باید بریم پیش یه روانشناس و ازش بخوایم که.. " پریدم وسط حرفش:" نه خودمون درستش میکنیم." نوازششو قطع نکرد و با آرامش به حرفش ادامه داد:" و ازش بخوایم که کمکمون کنه. ما الان چند وقته با همیم؟ یکم دیگه میشه شیش ماه. ولی تا حالا یه بارم.." معذب شده بودم.. نمیخواستم بیشتر از این بشنوم.. و مطمئن بودم که عرفان با خودش فکر میکنه این دختره واقعا روانیه..
    دوباره پریدم وسط حرفش:" گفتم حلش میکنیم دیگه.."
    منو از خودش جدا کرد، و دستاشو دوطرف صورتم گذاشت:" نگام کن شیدا.. " و من میدونستم اگه گفته بود بمیر شیدا راحت تر بودم.. نگامو دوختم بهش به هزار سختی.. چشمای قرمزش که خبر از بی خوابی طولانی مدتش میداد رو چرخوند رو صورتم:" شیدا من دوستت دارم.. میدونم توام دوستم داری.. ولی هنوز ازم میترسی.. هنوز وقتی دستم میره سمت پاهات ناخودآگاه واکنش نشون میدی.. داری اذیت میشی میخوای لذت ببری، میخوای لذت ببرم ولی نمیذاری. تقصیر خودت هست و نیست! نمیذاری کمکت کنم.. نمیذاری حلش کنیم.. من نمیتونم ببینم همش داری خودخوری میکنی. همش داری اعصاب خودتو بهم میریزی. بله میدونم، میدونم سخت بوده. میدونم خیلی سخت بوده. ولی تو چرا میکشی عقب؟ تو چرا هی فرار میکنی؟ باهم حلش میکنیم. خب؟"
    سرمو انداختم پایین و عرفانم دستاشو برداشت. کلافه بودم از درستی حرفاش و از خودم.. از خود لعنتیم.. عرفان بلند شد:" ناهار که نخوردیم.. تا دوش بگیری من یه چیزی درست میکنم." و بدون انتظار برای گرفتن جوابی از اتاق بیرون رفت..و ذهن من به جای پردازش حرفاش داشت احساسشو از واکنش من پردازش میکرد.. ناراحت شده بود؟ عصبانی بود؟ ولم میکرد اگه میگفتم نه؟ خب درستش میکنیم دیگه.. چرا دارم به خودم دروغ میگم؟ کیو دارم گول میزنم؟
    رفتم جلوی آینه و خیره شدم به خودم. نفس عمیقی کشیدم و عرفانو صدا زدم. صدای قدماش اومد. دستمو مشت کردم و به ذهنم که داد میزد که اینکارو نکنم توجهی نکردم.
    برگشتم و بهش نگاه کردم:" باشه. باهم حلش کنیم. "


    نوشته: Mary

  • 47

  • 1




  • نظرات:
    •   Mah_mb7
    • 1 ماه،1 هفته
      • 12

    • سلام دوستان
      اول اینکه معذرت میخوام انقدر دیر شد قسمت دوم.
      راستش من وقتی داستانو شروع کردم فکر نمیکردم انقدر ادامه دادنش سخت باشه. بعد فهمیدم که من باید قبل نوشتن فکر این باشم که هر شخصیت چه خطیو دنبال میکنه و انقدری این فکرا مشغول کرده بود ذهنمو ک بیخیال نوشتن بقیه اش شدم تا یه مدت.
      حین نوشتن قسمت دوم، سعی کردم تمومی نکاتی که گفته بودینو لحاظ کنم، مثل علائم نگارشی، پاراگراف بندی، پرداخت شخصیت ها و بقیه چیزا.
      و میخواستم طولانیتر بنویسم ولی از اونجایی که تو ۵ قسمت باید تموم شه تموم سعیمو کردم هم داستانو ببرم جلو هم خیلی بلندش نکنم.
      امیدوارم خوشتون بیاد،
      منتظر همه نقدای جدید هستم.
      چاکرم:)


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 10

    • باو!!! قسمت قبل مال سه ماه پیشه و هیچی ازش یادم نیست. هردو قسمت باشه برا فردا و نظر جامع ( (biggrin) ) هم همون موقع!


    •   _Mehraaan_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 15

    • لایک اول نویسنده عزیز.
      به مراتب بهتر و روون تر از قسمت قبل بود.
      دایره واژه هات و نوع نگارشت بسیار دلنشینه. جملات و نوع روایتت عالیه و مختص خودت.
      هرچند ایده داستانت کمی معمولی و داستان کم هیجان بود.
      همچنان بنویس سوسن خانم!!!


    •   Gozaran
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • به نظر من پر کشش نیست
      امیدوارم قسمت های بعدش بهتر در بیاد
      صحنه ها پر پردازش و کم محتوا هستند


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 10

    • قبل خوندن مجبور شدم یه نگاهی به پارت اول بندازم تا یادم بیاد . تنها مشکلش همین دیر آپ شدنش بود. همه چیز بجا و عالی...
      منتظر داستانای بیشتری ازت منتهی واسه تابستون هستیم.
      موفق باشی دوست عزیز.
      لایک.


    •   Gozaran
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • تو دقیقا بعد آپ شدن داستان نظر دادی
      من فکر کنم تو خودت از ادمین های سایت هستی


    •   sepideh58
    • 1 ماه،1 هفته
      • 10

    • لایک ۳ مال منه (inlove)
      با یه عالمه حس خوب که از داستان گرفتم .
      قسمت قبل رو کمابیش یادم هست اما این قسمت با اینکه گفتی کمی سردرگم بودی برای نوشتن خیلی خوب از پسش بر اومدی .قلمتو مثل خودت دوست دارم از دل که بنویسی همین اندازه دلنشین میشه .
      بازم ازت بخونیم بانو جانم(rose)


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • راستش الآن انقدر خوابم میاد مغزم کشش خوندن نداره حتماً در فرصتی مناسب میخونم.


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خب .خسته نباشی دوست عزیز،من قسمت قبلی داستانتو خوندم واین یکی رو هم خوندم.سوالات زیادی توی ذهنم دارم که امیدوارم در قسمتهای بعدی داستانت به پاسخهایم دست پیدا کنم.البته داستانت بوی تجاوز میداد بخاطر حال خرابی که در زمان تنهایی و خلوتت با عشقت واست بوجود میومد .اونم توسط ....واقعا متاسفم.وخداکنه که حدسم اشتباه باشه.


      زیبا و قشنگ و روان نوشتی احسنت برشما..


    •   rezamikrob
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • آخه یه کس دادن که اینقدر آب تاب نداره


    •   آریارمن
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • لایک 10
      درود بر شما نویسنده عزیز.
      باعث افتخاره نویسنده صداتون کنم.
      منتظر ادامش هستیم.


    •   Kossliissss
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • یازدهمیش واس ماس
      ن بیبین خوشمان آمد ن بیبین... (:


    •   .Nazanin.
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • از قسمت قبلی بهتر شده بود و یقینا باز هم از این بهتر میشه. خوبه که سامان شخصیت منفی داستان نبود، البته فعلا باید منتظر ادامه ـش باشم. (biggrin)


      لایک 12 تقدیم شما دوست عزیز. (rose)


    •   Mah_mb7
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • Mehraaan
      مرسی مهران عزیز
      آره خب چون اول راهم هنوز کلیشه هست تو داستانام و ایده های معمولی امیدوارم بعدیارو بیشتر دوسداشته باشی (rose) اراتمند تو، سوسن ابروکمون (biggrin)

      Gozaran
      ممنونم که خوندی امیدوارم از بعدیا بیشتر خوشت بیاد
      (rose) و من ادمین نیستم اگه بودم این همه منتظر نمیموندم داستانم اپ شه.
      Irish..GuNNer
      مرسی که خوندی. خوشحالم این قسمتم دوست داشتی
      (biggrin) قسمتای بعدیو حتما زودتر میذارم.
      sepideh58
      سپید عزیزم باعث افتخارمه لایک تورو و نظر به این قشنگیو رو داستانم داشته باشم. خوشحالم که خوشت اومد عزیزدل (rose)
      Ado_Den_Haag
      دوست عزیز منتظر نظرت هستم
      غریبه_آشنا
      مرسی که خوندی همین برای من یک دنیا ارزش داره
      zanbory
      ممنونم که خوندی، سعی کردم به تموم سوالا تو این قسمت جواب بدم. خوشحال میشم بهم بگی چه سوالای دیگه ای بدون جواب مونده.
      و آره به شیدا توسط برادر ناتنیش تجاوز شده.


      ملجوق_پیر
      ممنونم که خوندی. امیدوارم قسمت های بعدیم دوس داشته باشی (rose)


      آریارمن عزیز
      ممنونم و تو به من خیلی لطف داری (rose)
      امیدوارم از قسمت های بعد هم خوشت بیاد و نقدتو هم بشنوم از این قسمت.
      Kossliissss
      خداروشکر. امیدوارم بعدیارو هم دوست داشته باشی (biggrin)

      .سامان.
      مرسی که خوندی! و خب آره باید دید (biggrin)


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • قسمت اول رو که خوندم یادم اومد که با گنگ بودن متنش مشکل داشتم. دلیلشم بجز زیاد بودن شخصیتا و فضا سازی تقریبا ناقص، استفاده نادرست از ضمیر بجای اسم خیلی تاثیر توی گنگی متن قسمت اول داشت. خوشبختانه دوتا مشکل اول تا حد خیلی زیادی حل شدن، ولی متاسفانه مشکل سومی همچنان وجود داره و به چشم میاد.
      به جز اینا، مشکل بزرگتری هم هست. اینکه هنوز بعد از دو قسمت، کامل مشخص نیست داستان قراره چی باشه. این دو قسمت فقط صرف معرفی شخصیتا و دنیاشون شده (و البته همچنان هم بعضی نقاط گنگ توی این دو مورد هم به چشم میاد، ولی اهمیت نداره زیاد) و هنوز خط داستانی اصلی و دغدغه ای که شخصیتا و به دنبالشون، خواننده رو پیش ببره، به طور کامل معرفی هم نشده چه برسه به پیشروی (یا اینکه من متوجهش نشدم. اگه پاسخ بدین ممنونتون میشم :) ). ینی با این حساب، و توجه داشتن به اینکه قسمت بعد ممکنه سه ماه بعد بیاد (!)، خدایی انگیزه ای برای همراهی کردن نمیمونه. خلاصه منظور کلی اینکه گشاد بازی در نیار خواهر! قسمت بعد رو سریع بده ببینیم این سامان و عرفان چه ریگی به کفششونه.
      لایک 15 ام


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • لايك (rose)
      فاصله بين قسمت اول و دوم خيلى زياد بود :(
      جذابيت داستان كم ميشه


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • لایک ۱۸ بدون هیچ حرف و حدیثی.
      چند تا بنظره خودم ایراد و نقد آماده کرده بودم که بگم ولی هرچی داستان رو دنبال کردم فهمیدم زود قضاوت کردم و جلوتر همه چیز رو خیلی حرفه ای و بجا توضیح دادی.
      واقعا وقتی فهمیدم رو دست خوردم خنده ام گرفت.آفرین.
      و در آخر:
      استعداد نوشتن دارید حتما ادامه بدید... (biggrin)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • نکته ی بعدی هم اینکه واقعا خیلی خوب به نقد های بچه ها تو قسمت اول توجه کردی و تونستی ایرادات رو برطرف کنی که این خودش یه نقطه قوت هستش.
      خسته نباید مجدد


    •   Vashkin
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • دم شما گرم


    •   saeedno15
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • لایک 25 در نهایت احترام (rose)
      نسبت به قسمت اول خیلی بهتر شده بود.
      منتظر قسمت بعد هستم، ولی خواهشا سریعتر بنویس دوست عزیز.


    •   m.m.u.u
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • jaleb bud. like


    •   kokarostam
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • خوب


      خوب بود، دوستان هم زحمت نقد و بررسی را کشیدند و تذکرات لازم داده شد، باشد تا در قسمتهای بعدی بهتر و روانتر شود و جق‌های بیشتری را به ثمر بنشاند.


      ها کـُ‌کا


    •   Samer66
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • بسیار عالی
      لایک ۳۲ تقدیم به شاهزاده خانم


    •   Hidden.moon
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خیلی خوب...
      منتظر ادامه اش و احتمالا سکسشون هستم :)


      خیلی خوبه ک موارد نگارشی رو تو قسمت دوم رعایت کردی. آفرین..


      خسته نباشی عزیزم (rose)
      لایک۳۶


    •   قعر
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • زیبا جذاب و نمیدونم چی بگم اما مثل قسمت قبل خوب بود.امیدوارم روند صعودی داشته باشه.خوشم اومد از فضاش(بیشتر از فضای ذهنی دختره) . منتظرم


    •   Reza18aa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • Finally!


    •   شنل_قرمزی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی قشنگ بود (inlove) قسمت سومم داره؟ببینیم چی به چیه


    •   TheBitchKing
    • 4 هفته
      • 1

    • خوب شد گفتیم گشاد بازی رو بذار کنار! بنویس دیگه قسمت بعد رو.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو