میسترس مهربان

    داستان توی سبک ارباب و برده دست دوست ندارید نخونین که کوس نگین اسم سن همه چی واقعی خاطره من همه چی تکمیل سعی کردم همه چیزو بگم. بهتون فکر کنم حال بده که نرید داستانو خاطره های مزخرف و اکثرا فیک روبخونین .


    من حمیدم دوم راهنمایی بودم که مادرم ازپدرم جدا شدو رفت به آلمان.من ازبچگی دوست داشتم برده خانوما باشم و بهشون خدمت میکنم ولی خیلی از این میسترس و این جورچیزا میترسیدم‌.زن بابام فردی بود به نام شیوا برعکس نامادری ها خیلی مهربون بود باهام و میگفت مثل بچه اشم ولی من اصلا دوسش نداشتم هروقت برای مثال اتاقمو تمیز نمیکردم یا کارهای دیگه پدرم حقوبه من میداد وبه شیوام گفت اگه حمید راضی نباشه طلاقت میدم.یادمه یه بار که نمره ریاضی کم گرفته بودم گفتن اولیا بایدمدرسه من ترسیده بودم.داشتم بادوستم که توی اینترنت آشنا شده بودیم اونم برده بودوچندبارتجربه کرده بود گفت خره بهترین فرصته یه جوری بهش بفهمون کلی حال میکنه یه خورده راهنماییم کرد اون روز رفته بود خرید وقتی برگشت سلام کردم طبق معمول وقتی نشست سریال ببینه رفتم جلوش گفتم شیوا خانوم ببخشیدمیاین یه معامله انجام بدیم خندیدو گفت چه معامله ای گفتم من نمره ریاضی کم شدم شما لطف کنین بیاین مدرسه و به پدرم نگین من یک هفته خدمت کار شمامیشم گفت ببین درس چیه که حاضری خدمت کارم بشی ولی کتابت رونخونی گفت قبوله من میرم مدرسه ات وبه بابات نمیگم ولی خدمت کارنمی خوام ولی درست روبخون گفتم یه لحظه رفتم گوشیمو آوردم بهش چندتا عکس نشون دادم گفتم امتحان بهونه است میخوام نوکرشماباشم عکسارکه دید جاخورد گفت ببین من از اون نامادری ها نیستم که بچه اروبزنه آخه بشی نوکر من خنده داره گفتم نه به اون شدت دراندازه ای که کارهای خونه اروانجام بدم وشما راضی باشین گفت نه نه نه اگه اسرارکنی به بابات میگم گفتم ببخشید رفتم توی اتاق. یکی دوهفته بعد بود دراتاقمو زد وگفت ببین یکی از دوستای دورای دانشگاهم داره میاد نگفتم همسرم بچه داره یه خورده آبروم میره ببخشیدا ناراحت نشو آخه یه جوری تعارف داریم باهم اگه ممکنه بروبیرون یاازاتاقت بیرون نیا شروع کرد انجام دادن کارهای خونه انقدر دوست داستم کارهارومن کنم به دوستم پیام دادمو گفتم یه فکری کن گفت بهت میسترس معرفی کنم گفتم نه من نوکر این باید بشم یکم فکرکرد گفت یه راه داره...... .وقتی دوستش اومد سلام و اینا نشستن یواشکی رفتم توآشپزخونه طبق نقشه یه سینی چایی ریختمو بردم سلام کردم چایی رو گذاشتم شیوا جاخورده بود دوستش پرسید ایشون کی هستن به شیوا نگاه کرد.گفتم من نوکر شیوا خانوم هستم بعد زانو زده جلوی پای شیوا نشستم دوستش گفت چه خوب شیوا آفرین شوهرت نوکر گرفته برات آفرین شیوا یه لبخند زدوگفت آره فقط یه لحظه من بااین نوکرکاردارم آقای نوکربیاین آشپزخونه وقتی اومدیم گفت این چه کاری برو توی اتاقت تاشب باپدرت تکلیفت رومشخص کنم توی اتاق مردم از غصه. بعدازنیم ساعت اومد گفت آقای نوکرتحویل بگیرین خانوم میگن برید کفش شون روتمیزکنین گندی که زدی درست کن رفتم جلوی دوستش تعظیم کردم گفتم اطاعت رفتم توی حموم کفش هاشوبازبون تمیز کردم یه خورده مزه خاک میداد آوردم گذاشت وقتی دوستش رفت خداحافظی کردو گفت چه نوکر خوبی داری آفرین به شوهرت کفشم نو شده.شیوا اومد سراغم گفت این همش پُزشوهرشوبه من میداد کلی آبروداری کردی جلوش الان بایدخوش حال باشم از دستت یاناراحت گفت من برای خودت گفتم ولی اگه میخوای نوکربشی اتاقت وباید هرروز تمیز کنی رخت خوابت وجمع کنی ظهر هافوتبالم خبری نیست درس میخونی خوبه اینو دلم نمیخواست ولی یه دل قرصی بودبرام گفتم میشه ظرف هارم من بشورم گفت من ازخدامه ولی بابات روی تو حساس نه برو.وقتی شیوا میرفت بیرون به هردلیلی من قبلش یواشکی کفش هاشومیلیسیدم و هرروزخونه ارومرتب میکروم یه روزکه از ورزش برگشت گفت حمید ببین قبوله گفتم چی گفت ببین کفشمو تمیزمیکنی باخونه عالیه ولی پابوسی واینا خبری نیست من قبول میکنم نوکرم بشی خوبه گفتم اما چه طوری قبول کردین گفت دیدم خوش میگذره بدنیست گفتم پس بهتون بگم میسترس گفت میسترس چیه گفتم یعنی ارباب منین باز خندید گفت نه گفتم لطفا گفت خب باشه هرچی خواستی بگو من بهت میگم پادو خوبه آخه نوکر زیاد خوب نیست گفتم جلوی بابام چی گفت من راضیش میکنم غیرمستقیم که کارهاباتو باشه ظرف هام بشوری گفتم چشم و تعظیم کردم ورفتم کلی خندید.شبش به پدرم گفت که حمیددرسش خیلی ضعیف منم تصمیم گرفتم برای این که درسش خوب شه براش تنبیه بزارم به ازای هریه نمره کمی که بگیره شستن ظرفابا اون اولش پدرم گفت نه ولی شیوا گفت به هرحال بچه ی خودت وآینده اش به تومربوطه پدرم قبول کرد فرداش که ازمدرسه اومدم شروع کردم گردگیری وقتی میسترس اومد سلام کردم جلوی پاش چاردست وپارفتم خندیدوگفت حالت چه طوره پادوم گفت خوبم میسترس باز خندید گفت بادرسا چه میکنی گفتم میخونم میسترس گفت دفعه ی بعدی نمره ی زیر ۱۵بیاری کنسله دیگه پادوم نیستی گفتم آخه میسترس چه ربطی داره گفت پس ولش کن حمید بروتو اتاقت گفتم غلط کردم به حالت التماس گفتم قل میدم زیر ۱۵نیارم نشست روی مبل استراحت کنه رفتم یه لگن پرآب کردم باحوله آوردم گفت این چیه گفتم خسته شدیم ماساژبدم پاهاتون روگفت زحمتت میشه گفتم شما میسترسین این وظیفه ی منه گفت خب وظیفه ی پادوی میسترس چیه گفتم بهتون میگم فعلا پاتون روبزارین تو لگن بامکث گذاشت اول یه دست کشیدم بعدشروع کردم مالیدن آوردم لبم روبزارم روش یه لگدبه آب زد آب پاشید روصورتم گفت نه ماساژبده توی ماساژ دادن بودن که گفت چه قدرخوب میسترس بودن برام بگو گفتم خیلی هاکسب درآمدم میکنن گفت واقعا گفتم میخواین با یه میسترس آشنا تون کنم تا بهتون یادبده گفت بدم نمیاد حالا بگو. بعد راستی خودت بانقش پادویی چه طوری گفتم همین که شماراحتین کافیه گفت اذیت که نشدی تاالان گفتم نه گفت میخوای تموم کنیم گفتم نه نه یوهوپاشدم رفتم گفت کجا پادوم ناراحت شدی برای یه لیوان آب میوه آوردم گفتم شرمنده میسترس یادم رفت خندیدگفت خدا توچه قدرخوبی من عاشق میسترس بودنم.بادوستم صحبت کردم که بریم پیش اربابش گفت بهت خبرمیدم وقتی بهم زنگ زدگفت قبوله دوست داره به یه میسترس کمک کنه قرارشدبریم خونه اشون بامیسترس شیوا رفتیم زنگ زدم درواشد رفتیم تو یه خانوم اومد جلوم سلام کرد گفت میسترس شیوا نامادریم گفت بله سلام بوسش کردگفت بامن بیا این آشغال برده ات گفت بله گفت پس چرا وایسادی بتمرگ گفتم چشم بلندم کرد یکی محکم زدتوگوشم گفت فقط ازمیسترس خودت اطاعت کن شیوا گفن برای چی زدی بچه امو من میرم اصلا گفت عزیزم بمون رفتن توی اتاق من چهار زانو دم درنشسته بودم.پندتاکلیپ وداستان نشون نامادریم دادولی اون قبول نکردکه منو بزنه یا هرکاردیگه ولی میسترس بهش گفت برده مال همه کاری همه کاری وقتی اومدیم خونه بهم گفت ببین نمیدونم حست چیه ولی من احساسم نمیزاره کسی که به عنوان بچه ام فعلا یا هرکس دیگه یه آدمو شلاقش بزنم یا کارهای دیگه ولی بعضی هاش شدنی میخوام یکی روانتخاب کنم دلا شو سوارت شم از اون به بعدشیواتوخونه راه نرفت و روی من بود بااون میسترسم مدام درارتباط بودفرداش گفت ببین این مدفوع من مطمئنی بخوریش حالت بدنمیشه گفتم نه میسترس ریخت روی یه ظرف گذاشت روزمین یه قاشقم گذاشت رودست شوییش گفت بخور پاهاشوگذاشت روی کمرم رفت توی گوشی قاشق اولو گذاشتم توی دهنم افتضاح بود بازور قورت دادم گفتم به به پاشوبرداشت گفت چه طوره گفتم لزج وخوبه گفت به میسترست دروغ میگی چیکارت کنم بدترین تنبیه برات اتمام پادویی منه تموم برودهنت روبشوربه کارت برس گفتم گوه تونو خوردم خیلی بدمزه وتلخ اصلا نمیشه خورد گفت یه قاشق دیگه بخور گذاشتم توی دهنم غذامو برداشت گفت آخرین باریه که دست شویی مومیخوری زیاددوست ندارم گفتم چرا میسترس گفت مگه مهم راحتی من نیست گفتم نمی خوام پادوم گوه خورم باشه زوره گفتم نه سوارم شد رفتیم.میسترس بهش گفته بود جلوی فک وفامیلم ازم استفاده کنه اومد توی اتاق گفت میخوام ببرمت پیش خواهرم پادو نظرت چیه گفتم شما امرکنین مسئله ای نیست ولی خجالت میکشمو میترسم گفتم خب کارهای مادرمو انجام بده گفتم نه گفت همین که گفتم یه دوبارم رفتم خونه مادرشوتمیزکردم مادرش میگفت چه پسر خوبی داری خانواده ی خوبی ومذهبی بودن شیوام میگفت آره مامان گل یه دونه است.ولی وقتی ازمدرسه ام زنگ زدن خونه که نمره امتحانم دوازه شده گفت وقت تنبیهت گفتم شلاق بیارم گفت دوست داریا نه میخوای ترتیب تو بدم گفتم چی نه خانوم میسترس نه گفت اون میسترس بهم گفته تنبیه باید بدباشه که بدت بیاد دست شویی وکه مریض میشی شلاقم نه پادویتم قطع کنی من ضررکردم نه برگرد یه دیلدو درآورد گفت ازمیسترس گرفتم گفتم نه گفتم برگرد مانندکمری بود اولیش رفت توی کونم گریه کردم هی جلووراست کرد گفت بسه لطفاا گناه دارم گفت پادو آروم بعد نیم ساعت درآوردگفت آدم شدی کلی گریه کردم دلش سوخت هی گفت ببخشید حمیدجان ببخشید گریه ام قطع نمید دمپایی که پاش بودودرآوردگفت خب پامو بلیس گریه ام بند اومدباهمون حال گفتم واقعا گفت اون میسترس بهم یادداده برای کار خوب پاداشم داریم اینم جایزه ات شروع کردم لیسیدن بعد دودقیقه گفت بسه پرو نشو گفتم ممنونم که گذاشتین.کلی خندید گفت آخه کدوم نامادری میشه بچه پادوش بعدگفت فقط لحظه ای که انمو خوردی حالا ناراحت نشوبیا کوسمو بخور گفتم بازم جنسی نه لطفا گفت میسترسه گفت گزارش کاربدم ویلا راهنماییم نمیکنه دیگه بدو لای پاشوبازکرد تماس تصویری با میسترسه گرفت وگفت خوبه پادوم گفت بهش بگو برده بابا گفت نه من با پادو راحت ترم گفت به هرحال میسترسش تویی گفت این چه کاریه هان گفت خودت گفتی گفت نه به اون یگ بگو بخوابه روی مبل منم خوابیدم گفت بشین روی صورتش گفت نه خفه میشه گفت نمیشه بشین گفت ببخشید خودت خواستی نشست منم یه چنددقیقه کوسش روخوردم بعد پاشد رفت گفتم اسب تون گفت یک پادومی اسم نزار دو نیا دنبال آشغال بعد داشت میفرت بهم گفت میسترس بودن هم عالمی داردبازم خندید.پدرم یه ده روز قراربود بره شمال بادوستاش خوش حال بودم که بامیسترس تنهامو خدمت میکنم ولی زنگ دروزدن روز اول ۴تامرد نره غول اومدن توی خونه گفتم باکی کاردارین ازم خیلی بزرگ تربودن ۳۰ساله ۳۶ساله این طورابعدهیکل های گنده ی ورزشی گفتن به توچه گم شو اون ور میسترس گفت کیه تا دیدنش زانو زدن وتعظیم کردن شیوا گفت چه تربیت شده پادو درو ببند من دروبستم یکی شون گفت تو یه الف بچه برده ی خانوم بدو اخراجی دکمه ات بزن بابغض رفتم پیش میسترس گفتم خانوم ایناکیه گفت به توچه گفتم لطفا گفت گوه خوری گم شوبیرون گفتم به خاطر این که پسر شوهرتونم بگین مگه نمی گفتین مثل بچه اتونم مگه نمیگفتم اذیت نشو من الان میترسم اینا کیان پاشو گذاشت روسرم که آروم بشم گفت میسترس ایناروفرستاده تاده روز اینجان نفری یک میلیارد گرفتم گفتم یک میلیارد به پول الان میشه یک میلیارد اون زمان کم تر بود گفت من نمیتونم تمام کارهای برده داری روی توپیاده کنم بعدشم من که دلم نمیاد تورواذیت کنم با یه لباس وشلاق اومد بیرون گفت میسترس شمامنم اینم پادومه بقیه برده ی منین حرف حرف من بعدازمن هرچی پادوم بگه حرف حرف اونه بی احترامی به اون تنبیه من رو درپی داره اون روزا بد نبود باوجود اونا به من نمیرسید چیزی گرچه هیچکدوم به پاش نرسیدن همه فقط مدفوع و کتک میخوردن وکارمیکردن و پول میدادن.میسترس رفیقم حرفه ای بود وکلی برده داشت ولی به دودلیل بازن بابای من خوب بودیکی چون به ترین برده اش رفیق من بود و بعدم این که میگفت شیوا مثل بقیه میسترس هامغرور نیست فقط می خواد حال کنه یه روز که داشت مدام باشلاق میزدبرده هارو من وایساده بودم کنار هیچ وقت منو نزدش یکی ازبرده هاگفت ماحال میکنیم این پادو فیض نمیبره بعد خندید زن بابام اعصبانی شد زدن رومتوقف کرد نشست رو مبل پا روی پا انداخت گفت پادو پامو بخور سریع دویدم خوردم اونا توی کف موندن گفت خانوم ما گفت نه من لیسیدم عالی بود بعد ۸روز فرستادشون برن گفت میخوام یه برده دختر بیارم زیاد پول نداده ولی دختری مظلومو وخوبیه وقتی اومد بهش علاقه مند شدم ازمن کوچیک تربود یکی دوسال اومد تعظیم کرد شیوا گفت برده ای وای توکه بچه ای گفت نامادریم منو فرستاده نامادری ها اکثرا آشغالن شیوا ناراحت شد گفت منم زن بابام ولی حمید... اونم برده است حمید بیا تو اتاق گفتم خیلی وقته نگفته بودیم اسممو گفت اگه پادوم نباشی خوبه گفتم نه لطفا خطایی سرزده گفت اگه پاموبخوری چی گفتم همیشه گفت آره خوبه گفتم آره گفت دوران پادویت تموم شده این دو روز آخرو ارباب شو تا بابات بیادبا این دختره من میرم چون پول گرفتم میرم سرمایه گذاری کنم سریع بهش گفتم برگرده لخت شه خیلی هیکلش سکسی بود گرچه من زیاد سردرنمیاوردم اون زمان سینه هاشوخوردم یه زره لب گرفتم ازش بعد کیرمو گذاشتم لای کوسش بالاو پایین کردم بلدنبودم زیاد یکی از بهترین خاطراتمه ولی بعدش شیوا دیگه حتما نزاشت به پاش نگاه کنم یاکار کنم هیچی بقیه چیزاش وعده بودو همه چی عادی شد. فقط تولد همون سالم بود که برای کادوی تولد دمپایی های کهنه اشوداد که توی کادوبود با وقتی که سال بعدش تولدم منتظر کادو بودم ولی نداد گفت بعدا میدم یه دخترم برام فرداش آورد که برده بود۲۵ساله بوده تقریبا بزرگ تر شده بودم و بیش ترمیفهمیدم ولی خودشم بود به دخترگفت کیرمو بزارتوی دهنش خودشم بادیلدو میکردش بعدشم دختر ارو برگردوند خودش نشست دخترکوسش روخوردمن از پشت هی جلووعقب میکردمش خیلی حال میده یکی زیردستت باشه موقع سکس هی میزدم درکونش هیچی نمیگفت. بعداز اون کاملا همه چی عادی شد فقط من یه آدم خرخون شده بودم اومدم آلمان برای تحصیل پیش مادرمو موندم الانم دانشجوم و توی برلین این خاطره ارو مینویسم زن بابام هم چند سالی هست که مادرشدو بابچه اش زندگی میکنه.


    نوشته: 1370

  • 2

  • 16




  • نظرات:
    •   qonche
    • 7 ماه،2 هفته
      • 3

    • چقد بدجمله بندی کردی. هیچی نمیشه فهمید!


    •   Abnabatam
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • حقیقتا اطلاعاتی از روابط ارباب و برده و این جور مسایل ندارم اما این کثافت کاریا چیه آخه!
      اون حکومت و خشونت ممکنه برا عده ای لذت بخش باشه اما خب لیسیدن کفش چیه؟ :/
      بنظرم باید با یه روانپزشک مشورت کنی
      این داستان چه واقعیت چه فانتزی،نشون میده تو بیماری


      پ ن: کفشای مامانتونو بلیسین که اقامت آلمان بگیرین :)


    •   khodam2079
    • 7 ماه،2 هفته
      • 1

    • به نظرم خوب بود فقط اشکالی که داشت این بود که از علائم نگارشی استفاده نشده بود


    •   مسیحی۰
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • وقتتو ذهنتو صرف این مزخرفات نکن،
      برو حرفه ای چیزی یاد بگیر به درد فردا روزت بخوره
      ‏(مگه نمیدونی خربزه آبه!!؟


    •   Rastiiin
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستان باید مخاطب رو جذب کنه حالا چه واقعی چه خاطره
      اینکه تو نوشتی اگرم راست بود خیلی کسشر بود و من که به اینجور چیزا علاقه دارم اصلا تحریکم نکرد


    •   darya54
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • واقعا کسایی هستن که یه میلیارد میدن برده بشن؟؟؟!!!
      مطمئنین مبلغو درست نوشتین؟


    •   خوشگلخانم
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • اقایه نوکر؟ تااینجاخوندم اوق


    •   shahin3731
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • با قاشق گوه میخوردی چنگالم بردی؟


    •   mamadiii75
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • خاااااک تو اون سرت کنن حیف درده زایمان ننت.


    •   6794
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • ارباب برده یه بیماری روانیه
      ارباب سادیسم داره یعنی دنبال آزار دیگرانه
      برده مازوخیسم داره یعنی دنبال آزار طلبیه
      سادیسم و مازوخیسم هردو بیماریهای روانی
      خطرناکن درمان هم ندارن
      حتی بدتر از ایدز و خطرناکتر از اون
      مثل آدم سکس کنید
      نه مثل روانیها


    •   mohammad.pherdos...25
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • برو باو کسشعر بود


    •   mehrankaraj
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • دختری هست بزاره کف پاشو بلیسم؟


    •   Hamid9709
    • 4 ماه،1 هفته
      • 0

    • این کس شعر ها از کجات در میاری نصف خوندم مخم گوزید از این کس شعرها که بهم بافتی (dash) (dash)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو