میسترس مهربان (۱)

    خاطراتِ بردگی من برای ارباب مهربان براساسِ واقعیت میباشد اما برای برملا نشدن اسم ها از اسم هایِ غیر واقعی استفاده شده است.
    سلام اسم من احمد ۲۷ ساله از اهواز من تک فرزندم و پدر و مادرم رو تو یه سانحه تصادف وقتی ۲۲ سالم بود از دست دادم و از دارِ دنیا فقط یه دایی و دو تا عمو دارم.بعد از اتمام دانشگاهم و سربازی تو یه شرکت فنی مهندسی تو تهران مشغول کار شدم و در منطقه تهران پارس تو یه آپارتمان ۱۰ واحدِ یه واحد ۵۰ متری اجاره کردم.داستان از اونجایی شروع شد که غروب روز دوم بعد از اسکانم که حدود ۶.۳۰ یا ۷ میشد داشتم از محل کارم بر میگشتم که دیدم یه پسر ۱۵ یا ۱۶ ساله میخواست کیف یه خانم رو بِدزدِ که اینکار رو کرد وقتی داشت فرار میکرد به من نزدیک شد و خانمه داشت میدوید که عقب مانده بود و چون کوچه ناهموار بود و کفش پاشنه بلند پاش بود زمین خورد.من اول کیف از دستِ پسر بعد از کلی زور زدن گرفتم و بعد یه دانه کشیده زدم زیز گوشش وقتی دید کاری نمیتونه بکنه سریع فرار کرد.من سریع رفتم بهش کمک کردم که بلند شه وقتی بلند شد یک لحظه خشکم زد.یه خانم،چه عرض کنم یه مادمازل که سنش ۴۴ یا ۴۵ بود دیدم اصلا نتونستم حرف بزنم و سریع سرم رو انداختم پایین تا فکر نکنه قصدی از کمک کردنم داشته بودم.خوشکلی صورتش معمولی بود اما هیکلِ رو فرمی داشت.بهم گفت:
    مهربان خانوم:واقعا ممنون آقا.خیر از جوونیت ببری.خدا پدر و مادرت رو بیامرزِ.
    بنده خدا نمیدونست مردن اون لحظه و گرنه براشون فاتحه هم میفرستاد.در حالی که سرم پایین بود جواب دادم:
    من:خواهش میکنم خانم این یه وظیفه بود و هرکَسِ دیگه ایم بود همین کار رو میکرد.
    اما اون خانم بازم تشکر کرد و منم جوابِ تشکرهاش رو مودبانه دادم.ازهم خداحافظی کردیم وقتی به آپارتمان نزدیک شدیم تعجب کرد و گفت.
    مهربان خانوم:شما اینجا میخواین بیاین؟
    من:آره من اینجا زندگی میکنم البته تازه امدم.
    مهربان خانوم:ااااااوووو شما همون همسایه تازه واردِ کنارِ خانه ی من هستید
    اونجا بود که فهمیدم زِکی ما با خانوم همسایه هستیم و نمیدونستیم.
    مهربان خانوم:خدا چقدر منو دوست داره که تو همچین لحظه ای شمارو رسوند.بازم ممنون.اِاِاِ ببخشید من مهربانم.
    پیش خودم گفتم از برخوردش زیاد از اسمش تعجب نکردم.دستش رو بالا آورد که بهم دست بده و سلام کنه که فهمیدم زنِ روشنفکریه.بعد منم خودم رو معرفی کرد.
    خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم.۳ ساعت بعد از اون ماجرا...
    زنگ خانه ام صدا خورد.در رو که باز کردم مهربان خانوم دمِ در بود با یه ظرف پر ماکارونی.
    من:مهربان خانوم این چه کاریه؟چرا منو شرمنده میکنید؟
    مهربان خانوم:دشمنت شرمنده.فقط خوردی و ظرف رو بیزحمت برام بیار.
    منم چشم گفتم و رفت.وقتی ماکارونی رو میخوردم نمیدونم چی تو ماکارونی استفاده کرده بود که فوق العاده شده بود.تا بحال همچین ماکارونی رو نخورده بودم.
    بعد از خوردن رفتم ظرف رو بدم که منم به خاطر اینکه بی ادبی نباشه توش رو پر از شکلات کردم.
    مهربان خانوم:ای وای شما چه آدمِ گلی هستید؟بفرمایید داخل یه چای باهم میل کنیم.
    من کلی بهانه آوردم که نرم ولی جواب نداد.انگار مهربان خانوم جدی جدی عاشقم شده بود.
    رو صندلی نشستم و برام چاییِ پر رنگی آورد.از مهربان خانوم بگم که یه تاپ زرد تنش بود با یه دامنِ سیاه بلند و موهایِ سیاه لَختِش که تا کتفش بود.
    من اول کمی خجالت کشیدم و سرم پایین بود و باهاش صحبت میکردم.بعد اومد کنارم نشست.شروع کرد به صحبت.
    مهربان خانوم:خب آقا احمد چند سالته و اهل کجایی؟
    من از خودم گفتم اینکه چطوری بزرگ شدم و پدر و مادرم رو از دست دادم و... تا اینکه الان اونجا بودم.
    مهربان خانوم:آخی بیچاره.میدونم خیلی برات سخت بود.منم زندگیه سخت مثل تو داشتم و دارم.
    اونم زندگی سختی داشت مثل من.وقتی ۱۷ سالش بود پدر و مادرش زود شوهرش دادن.شوهرش دست به کتک و فحش بود.به خاطر پدر و مادرش اون رو تحمل میکرد و ۶ سال بعدش طلاق گرفت.
    اون فقط یه دختر ۲۴ ساله داشت.دخترش اونطور که معلوم بود خیلی غُد بود مثل پدرش.هروقت به پول نیهز داشت میامد سراغه مهربان خانوم.
    من:شمام زندگیه سختی داشتین.واقعا غم انگیزه.
    بعد از حرف من چند لحظه سکوت حاکم شد که مهربان خانوم سکوت رو شکست.
    مهربان خانوم:نامزد یا چه میدونم دوست دختر داری؟
    من کمی قرمز شدم و گفتم نه.در اون لحظه مهربان خانوم سریع صورتم رو گرفت شروع به لب گرفتن ازم کرد.
    منو میگی انگار یه پارچ آب سرد روم بریزن.بعد از چند لحظه خودمو کشیدم عقب و گفت.
    من:مهربان خانوم ببخشید نمیتونم اینکار رو کنم.
    مهربان خانوم:دوست داشتم محبتت رو جبران کنم.اگر معذب هستی نگران نباش.
    دوباره لبام رو شروع کرد به بوسیدن.متوجه شدم انگار راضی نبود اونطوری سکس کنیم.
    من خودم رو کشیدم عقب و گفتم.
    من:مهربان جون من دلم نمیخواد سکسی کنیم که شما لذت نبرید.دلم میخواد این لذت دو طرفه باشه.
    مهربان خانوم:مطمئنی احمدم.
    من:بله مهربان جون.
    مهربان خانوم:عاشقتم احمد.چاییت رو بخور تا من بیام.
    مهربان رفت داخل اتاق و منم شروع کردم به خوردن چایی.صدای باز و بسته شدنِ کمد و کشو میامد.
    مهربان بعد از ۲۰ دقیقه از اتاق بیرون آمدن.داشتم نگران میشدم که مهرباب جون بیرون آمد.اصلا باورم نمیشد.
    شلوار و لباس تنگ و براق که سیاه بود تنش کرده بود با کفش پاشنه بلندِ قرمز.پشتچشم هاش رو سیاه غلیظ کرده بود کهخیلی ترسناک شده بود.
    دستش طناب بسته شده قرمزی بود.آمد و طناب هارو گذاشت روی میز و گفت صبر کن.
    بعد رفت از تو یخچال دو تا خیار آورد که قطر هر کدام تقریبا ۵ سانت بود.
    آمد کنارم نشست و گفت.
    مهربان خانوم:رابطه جنسیی که من دوست دارم.رابطه ارباب و بردگیِ.من اربابتم و توام میشی برده من که در واقع دوست دارم سگ من باشی.نمیدونم از این نوع رابطه در جریان هستی یا نه اما تو برای لذت من باید هرکاری که میخوام بکنی یا برا لذتم درد و زجر زیادی تحمل کنی و اگر ازت راضی بودم تشویق یا راضی نبودم تنبیه بشی.نظرت چیه؟
    بعدها که باهاش صحبت کردم گفت این حس رو از یکی از دوستاش که بعدا وارد داستان ما میشه گرفته و دو تا برده داشته که یکی پسر بچه ۱۹ ساله و یک دختر ۲۵ سال بودن.
    من:چشم مهربان جون
    وقتی اینو گفتم محکم زد زیر گوشم جوری که گوشم تا مدتی سوت میکشید.
    ارباب مهربان:مهربان جون نه حرومزادهِ مادر جنده.ارباب مهربان.
    من با بغضی تو گلوم بود آرام و مظلومانه گفتم.
    من:چشم ارباب مهربان.
    ارباب مهربان:حالا که قبول کردی گوش کن میخوام قوانین رو بهت بگم:
    قانون اول صبح سرکار میری و برگشتی میای خانه من شروع میکنی به بوسیدن پام تا وقتی که من بگم کافیه بعد میری حمام و بدن نجست میشوریکه بوی تعفن نده وگرنه بد تنبیه میشی.
    قانون دوم از ساعت ۷:۳۰ یا ۸ به بعد شروع میکنیم تا هرچقدر توان داشتیم و البته بعد از قوانین رو که گفتم لیمیتت رو بهم بگو.
    قانون سوم امکان داره یکی یا دو تا از دوستامم هر از گاهی بیان خانه من و تو باید اونارو راضی کنی کونیِ جنده.
    قانون چهارم تو سگ منی و نباید مثل آدم حرف بزنی چون سگ فقط واق واق میکنه بعد بهت میگم بنالی و صحبت کنی یا نه حرومزاده.اسمتم میزارم کوکی چون خوشم میاید.حالا بنال.
    من:هاپ هاپ هاپ
    ارباب مهربان:بگو کوکی.
    من:لیمیت خاصی رو ندارم اصلا نمیدونم
    ارباب مهربان:خودت میفهمی.حالا گمشو لباسات رو دربیار و دراز بکش و دست و پات رو بده بالا کوکی مادر جنده.
    من دراز کشیدم و دست و پام رو دادم بالا.
    دست پام رو بهم نزدیک کرد و همه رو با اون طناب قرمز بهم بست.بعد کلی تف کرد رو سوراخ کونم بعد گفت.
    ارباب مهربان:کوکیِ هرزه اگر فردا این موهای دور کونت رو تمیز نکنی اینقدر با این کمربند میزنمت که از درد نتونی راه بری.
    منم به اعلام چشم گفتن چند بار پارس کردم.
    بعد با انگشتِ وسطش چند بار تو کونم کرد که یه درد جزئی داشتم.انگشتش رو بیرون آورد که بخورم من وقتی کمی امتناع کردم با شدتت تمام زد چند بار تو گوشم.
    بعد دوباره انگشتش رو آورد جلوم منم سرم رو سریع از رو زمین بلند کردم شروع به مَک زدن کردم.
    یکی از خیار هارو آورد جلو گفت ساک بزن.منم شروع کردم به ساک زدن.
    اون خیار رو از دهنم در آورد و گذاشت رو سوراخم و گفت.
    ارباب مهربان:آخی کوکی کوچولو.میخوام کاری کنم که شبِ اولِ بردگیت رو یادت نره.
    بعد با شدت تمام خیار رو کرد تو کونم.چنان دردی بهم وارد شد که تا بحال تجربه نکرده بودم.منم از شدت درد چنان آهی کشیدم که ته دلم خالی شد و ارباب مهربان خنده بلنده ظالمانه ای کرد.
    شروع کرد خیار رو عقب و جلو کردن منم آه و ناله میکردم و ارباب مهربان هم لذت میبرد از دردِ من و میخندید.بعد چند دقیقه از کردنِ من با خیار رو متوقف کرد‌.
    شلوارش رو در آورد بعد آمد(چون من دراز کشیده بودم) رو صورتم.عجب کس خوشگلی داشت و برای لیس زدنش لَه لَه میکردم.
    اون از این له له زدن من لذت میبرد.
    ارباب مهربان:کوکی سگِ من ، آخی برا کسم له له میزنی.
    خم شد و چند بار زد تو گوشم بعد گفت.
    ارباب مهربان:حالا بهتر شد.تند تر له له بزن.
    من تند له له میزدم بعد کسش رو گذاشت رو دهنم و شروع کردم لیس زدن و داشت لذت میبرد و اصلا تو این دنیا نبود بعد شروع کرد دوباره به عقب جلو کردن خیار تو کونم کرد.
    منم داشتم لذت میبردم از یه طرف لیس میزدم کس محبوبم رو و از طرف دیگه دردِ لذت بخشی از سوراخ کونم حس میکردم.
    بعد از چند دقیق اون یکی خیار رو آورد و خیس کرد گذاشت تو دهنم بعد آمد دوباره رو صورتم خیارو کرد تو کسش و شروع کرد به بالا و پایین کرد.
    چنان ناله های لذت بخشی میکشید که حشرم بدجور زده بود بالا تا ۷ الی ۸ دقیقه داشت رو خیاری که تو دهنم بود بالا پایین میکرد و با یه دستش گذاشته بود رو موهاش و با اون یکی دستش با سینه هاش ور میرفت.
    خلاصه کاملا لذت میبرد تو این مدت بعد بلند شد دست و پام رو باز کرد و رفت به دیوار تکیه کرد و پاهاش رو باز کرد و بهم گفت.
    ارباب مهربان:بیا جلوی کسم و به شکم دراز بکش کوکی.
    اون خیاری که تو کسش کرده بود رو گرفت و از اون سمتش که تو کسش بود کرد تو دهنم و من اون خیار رو ساک میزدم و بهم میخندید گفت.
    ارباب مهربان:این خیار رو تو دهنت نگه دار بعد بکن تو کسم و عقب جلوش کن.
    منم انجام دادم براش خیار از یه طرف تو دهن من و از طرف دیگه تو کس اون که براش عقب حلو میکردم.
    فکر کنم چون نمیخواست پرو بشم از همون روز اول از کیرم استفاده نمیکرد چون یکم حتی بلند تر و کلفتر بود.
    اربابِ عزیزم داشت لذت میبرد و بعد از چند دقیقه گفت کافیه.
    ارباب مهربان:حالا برام لیس بزن و با انگشتات باهاش بازی کن.
    منم همین کارو کردم بعد از چند قیقه آه و ناله هایی که میکشید دیدم سر من رو محکم چسبوند به کسش و بدنش سفت شد آبش اگرچه کم بود اما بیشترش ریخت تو دهنم قورت دادم اگر بگم چقدر خوش مزه بود باورتون نمیشه.بعد سرم ول کرد معلوم بود قشنگ ارضا شده بود و بعد به من گفت بلند شم.
    کیرم که اینقدر سیخ شده بود حد وحساب نداشت.بعد تف کرد رو کیرم شروع کرد با دست راستش برام عقب و جلو کردن.
    اینقدر محکم فشار میداد و عقب جلو میکرد که کیرم سرخ شده بود هر از گاهی با دستش به تخمام ضربه میزد این دردهای مهلک باعث میشدن نتونم وایستم اما خودم رو نگه داشتم تا آبم آمد و ریخت رو سرامیک و رو کرد بهم و گفت.
    ارباب مهربان:سریع آب کیرت رو با زبان ور دار و بمال به کسم.
    میدونستم اگر مخالفت کنم چه اتفاقی برام میافتاد بخاطر همین خم شدم و با اکراهلیس میزدم و آب کیرم رو ور میداشتم که گفت.
    ارباب مهربان:زود باش کوکی مادرجنده.
    و با پاش چنان ضربه ای به تخمم زد که صدای آه من بلند شد بخاطر همین زود تر جمع کردم با زبانم و کس ارباب مهربان رو لیس میزدم.
    ارباب مهربان:کافیه کوکی.
    خم شد رو زانو و خیلی مظلومانه بهم گفت.
    ارباب مهربان:خوب بود کوکی ام؟
    من:هاپ هاپ هاپ.بله ارباب مهربان.
    در اون لحظه خنده وحشتناکی کرد و دوتا سیلی بهم زد گفت.
    ارباب مهربان:تازه روزای بهتر در راهه.
    موهام رو کشید برد سمت اتاقش تو راه گفت.
    ارباب مهربان:باید برات قلاده بگیرم.
    رفتیم دم تختش یه پتو مسافرتی پایین تختش پهن کرد و گفت.
    ارباب مهربان:تو باید مثل یه سگ بخوابی.
    منم سریع رفتم و مثل یه سگ پایین تختش خوابیدم و آمد سرم رو نوازش کرد گفت.
    ارباب مهربان:از فردا زندگیت عوض میشه.
    بعد بوسم کرد رفت دستشویی که بعد بخوابه.
    پایان قسمت 1


                                                             ادامه دارد...

    نوشته: Ahmad2710

  • 6

  • 19




  • نظرات:
    •   Cleverman1358
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • برچب فتیش بعد خیانت و زن شوهردار و بیغیرتی عنوان چهارم مزخرفترین برچسبها را به خودش اختصاص داده
      البته از نظر من
      امشب بجز یه داستان تا الان داستانها چنگی به دل نمیزنه


    •   shahx-1
    • 3 هفته،3 روز
      • 10

    • اینکه میسترسی به اسم جمهوری اسلامی داریم که به طور مستمر در حال گائیدن هممونه براتون کافی نیست دنبال عذاب اضافه تر هم هستید؟؟ به شماها فکر میکنم مغزم گیرپاژ میکنه.......


    •   miss_RainBow
    • 3 هفته،3 روز
      • 12

    • چقدرم که مهربان بود!!!! (hypnotized) اشک تو چشام جمع شد اصن (biggrin)


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • حالم به هم خورد از این همه بی وجودی که توی ذهن مریضت هست.
      محدودیت چیکار کرده با این جوونا؟
      خاک برسر این انسان مفلوک و بیچاره که انقدر بیچاره و حقیر هست اومده تراوشات ذهن مریضش رو به عنوان داستان به خورد ما میده.
      سران مملکت کلاه تون رو ببرید بالاتر که گل کاشتید و نسلی رو تربیت کردید و می نونید حالا حالا بهشون حکومت کنید.


    •   دانیال.کیرکلفت.مشهد
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • جزو مزخرف ترین داستان هایی بود که خوندم


    •   mrsmith
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • نه مصنوعی هس


    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • حال بهم زن کثیف دیس توحلقت برده ی بی ارزش


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • همه رو با الهام از یه تیکه فیلم واقعی و ترکیب کردنش با مقدار زیادی لاف بی کیفیت نوشتی.
      در کل یه لاف معمولی بیش نبود.


    •   Deanmorgan
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • تا اونجا که گفت مادر فلان خوندم
      واقعا هرجور حساب میکنم نمیتونم قبول کنم چرا نزدی دهنشو آسفالت کنی


    •   ali80xx
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • نه دیگه بقیشو واسه خودت نگه دار.


    •   shahrzad_R
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • جدا از داستانت تفکرت برام عجیبه
      خانومه راحت بهت دست داده و تو فقط با همین یه مورد به این نتیجه رسیدی که روشنفکره احتمالا درک درستی از روشنفکر بودن نداری
      بعدش گفتی گور بابای روشنفکری و این داستانا و وقتی دیدی برات ماکارونی اورده یا راحت جلوت لباس پوشیده یهو فک کردی خیلی شاخی و اونم عاشقت شده
      این داستانه ولی با این چیزا میشه فهمید تو واقعیت اگه خانومی باهات دس بده دیگه نمیگی روشنفکر بلکه فک میکنی هرزه هستش و باید هر غلطی دلت خواست بکنی و هر حرفی خواستی بزنی


    •   LMNOP7
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • 1هیچ وقت تو یک متن از یه تک کلمه بیگانه استفاده نکن الان از لیمیت استفاده کردی که به متنت ضربه وارد کرد
      2 وقتی که اسم شخصیتی رو تو داستانت نیاوردی حق نداری که برای گفتن دیالوگاش از اسمش استفاده کنی
      3 قبل : یا باید اسم شخص بیاد یا فعل گفت نه هردو!
      4(نکته در محتوا) در حال کلی به یه پسر27 ساله نمیگن خدا پدر و مادرت رو بیامرزه!
      چون clay ازت تعریف کرد سه دقیقه وقتم رو صرف این کامنت کردم امیدوارم اصلاح کنی برای قسمت دوم


    •   Caboos1
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • خارشو گاییدم صدر اسلام هم اینقدر برده داری مد نبود تازه اونا فقط از طرف کار میکشیدن اینا یارو رو میکنن تو فاضلاب در میارن
      ببخشید شما بازار هم دارید؟بیاییم ببینیم چه موجوداتی هستید آخه


    •   پروفسور بالتازار
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • شروع داستان معقول بود یهو کس‌شر شد! این تاپ زرد هم که یکی از دوستان در کامنت چند داستان پیش اشاره کرد داره جانشین رو ابرا رفتن و شربت میشه (biggrin) بعدشم خیار با قطر ۵ سانت که دیگه خیار نیست بیشتر شبیه هندونه هستش، اصلا تو چه گرایشاتی داشتی که یهو سگ شدی، کونی شدی و...؟


    •   mehrankaraj
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • کاش یه دختر باشه منم کف پاشو بلیسم


    •   nasrin1980
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • حالا شما هم بگید حقیقت رو گفت (biggrin)


    •   Mr.BiSexual
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • با اون اطلاعاتی که تو دادی لازم نیست اسمو بدونن تا بشناسنت

      بعدشم انقدر راحت از یه لب میره لباس میپوشه برات ! و قشنگ همه علایق رو بهت میگه تا بدونی!


      ترجیح میدم به داستان مثلاً واقعیت به دید یه داستان تخیلی نگاه کنم که بازم به سلیقه من نمیخوره، موفق باشی (rose)


    •   Mexixor
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • من سیلی میخوردم با همون طنابا دست و پاشو میبستم و به صورت هاردکور از کون میگاییدمش (erection)


    •   sph1996
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • امیدوارم دروغایی که میگی راست باشه


    •   ARAD_SM
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • بااینکه ارداستانای ارباب برده بدم میادولی داستانت جالب بود بزن زنگودینگ دینگ بریم واسه دو


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو