میلیونرِ جقی

1400/08/29

داشتم خواب سقوط می‌دیدم، پرت شدن به قعر یک دره تاریک و مخوف، ولی مثل همیشه قبل از برخورد به زمین از خواب پریدم… مادرم سر سجاده نماز، کتاب دعا می‌خوند، صدای قل‌قل سماور بلند بود و بوی عطر چای همه جا می‌پیچید.
_سر‌و‌صدا کردم نذاشتم بخوابی پسرم.
+نه مامان داشتم خواب می‌دیدم.
_خیره مادر جان چه خوابی؟
+مهم نیست حالا.
و در حالیکه لحاف و پتو را تا میزدم و گوشه اطاق روی بقیه رختخوابها می‌گذاشتم پرسیدم:
+ملیحه کجاست؟
_دانشگاه داشت رفت. روزهایی که صبح زود کلاس داره 6 صبح میره که به موقع برسه. از نازی‌آباد تا کرج با مترو و اتوبوس دو ساعتی طول می‌کشه. موقع رفتن گفت به داداش امیرم بگو اگه کار نداره بمونه تا عصر بر می‌گرده. دلش برات تنگ شده خیلی. حالا برو یه آبی به سروصورتت بزن بیا برات صبحونه حاضر کنم.
به سمت در فلزی که با شیشه های مشبک اتاق رو از حیاط کوچک خونمون جدا می‌کرد رفتم. دستگیره فلزی لق و لوق در رو فشار دادم، سردی هوای صبحگاهی پاییز حمله کرد به صورتم. مادرم بی‌وقفه حرف میزد:
میگم امیر! این پسره که ملیحه رو میخواد کچلمون کرده بسکه پیغوم پسغوم می‌فرسته. کاشکی تا خودت هستی و نرفتی آمریکا این خواهرتم مثل مرجان سرو سامون می‌دادی. اونها که بجز تو کسی رو تو این دنیا ندارن.
+یه بار قبلا هم گفتم، تا درس ملیحه تموم نشه، نمیشه.
_آخه پسرم یه سال از درسش مونده هنوز، تو هم که داری میری. من بدون تو چه کنم؟ مارو هم که اصلا به نامزدت معرفی نکردی.
کمی مکث کرد و ادامه داد: “البته می‎دونم که شاید خجالت میکشی بگی خونت کجاست، خانوادت کین، بهت حق می‌دم.”
در رو بستم و برگشتم تو اطاق، به آغوشش گرفتم و دستهای زبرو پینه بستشو گرفتم تو دستم.
+این چه حرفیه مامان، من یه تار موی تو رو به همه دنیا عوض نمی‌کنم. هیچ وقت یادم نمیره که تو با کلفتی تو خونه مردم و خیاطی های شبونه، تو این اتاق 20 متری، ما رو بزرگ کردی. اصلا گور بابای آمریکا، گور بابای اون دختره، گور بابای …
متعجب حرفمو قطع کرد:
_اتفاقی افتاده پسرم؟ نکنه دعواتون شده؟ دیدم دیشب بعد مدتها بی خبر و و با اون حال بد، اومدی خونه. اینقدر حالت بد بود که هیچی نخوردی و با هیشکی حرف نزدی. نکنه خدای نکرده نامزدیت بهم خورده باشه…
بی حوصله بلند شدم، در حالیکه به سمت در می رفتم گفتم: “هیچی نشده مامان، چقدر نگرانی تو” و زدم بیرون…

ماجرای من از هشت ماه پیش شروع شد. فربد منو به دفترش صدا کرده بود. مدیرعامل شرکت بود و دوست صمیمی من. پنج سال پیش اولین بار تو مصاحبه کاری دیدمش. هیچوقت گفتگوی روز اولمون رو یادم نمیره:
_ سابقه کاری که هیچی نداری ولی ظاهرا کشتی گیر بودی، درسته؟
+بله، باشگاه راه آهن، تو نوجوانی عضو تیم ملی نوجوانان هم بودم.
_تیپ و هیکلت که خیلی خوبه، الان هم ورزش می‌کنی؟
+نه بصورت حرفه‌ای، یعنی از وقتی که رفتم دانشگاه.
_خب ما اینجا واردات و پخش مکمل‌های ورزشی داریم. شاید بتونیم باهم کار کنیم. یه فرصت بهت میدم ببینم چه می‌کنی. یادت نره فقط یه فرصت داری.
اون زمان تازه شرکتش رو راه انداخته بود، منم تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بودم. با هزار قرض و وام و بدبختی کارشناسی بازاریابی گرفته بودم. بعد از امضا کردن چند تا فرم و سفته، استخدام شدم. یه موتور بهم داد و من راه افتادم برای فروش … تو همون روزهای اول رفتم سراغ چند تا دوست قدیمی که تو مناطق بالاشهر باشگاه بدنسازی داشتند و متوجه شدم فربد یه اشتباه استراتژیک تو فروش محصولاتش داشت. اون قیمت اجناسشو 10 درصد زیر قیمت رقبای اصلیش می‌داد که خوب با توجه به اینکه صاحبان باشگاهها و مربی‌های بدنسازی معمولا درصدی از فروش رو از شرکتهای دیگر می‌گرفتند، براشون فروش محصولات ما جذابیت کمتری داشت. بهش پیشنهاد دادم ما قیمت را بالا ببریم و به جاش 30 درصد پورسانت بدیم و در عوض تبلیغ کنیم که برند ما از نظر کیفیت از همه بالاتره. مستقیم تو چشم فربد نگاه کردم و گفتم: “دوستام میگن هرچی گرونتر، بهتر.”
وقتی فربد پیشنهاد منو قبول کرد، کارمون یواش یواش گرفت. باهم خیلی تلاش کردیم تا شرکتش بزرگ و بزرگتر شد. یکسال بعد درحالیکه سوئیچ یک 206 رو بهم می‌داد گفت دیگه موتور رو بدم بهزاد، تحصیلدار جدید شرکت.
حالا بعد از پنج سال تعداد کارمندهامون به حدود هشتاد نفر رسیده بود، نمایندگی فروش بیش از بیست برند خارجی رو داشتیم و منم که مدیر فروش بودم.
وارد اتاق که شدم با آرامشی که همیشه در چهره اش بود بهم اشاره کرد که نزدیکش بشینم. کنجکاو نگاهش کردم. آهسته گفت: “آنا هفته دیگه واسه عید میاد ایران و فقط یه ماه می‌مونه”. قبلا بهم گفته بود که آنا دختر خاله بهارک زنشه که چند ساله با خانواده رفتن آمریکا. باباش مولتی میلیاردره و از همه مهمتر خودشم مجرد. کمی از فنجون قهوه‌اش رو نوشید و ادامه داد: “آنا به بهارک گفته بدش نمیاد تو این سفر با یه پسر ایرونی دوست بشه، یکم زرنگ باشی دستتو میزارم تو دستش، تاحالاشم کلی ازت پیشش تعریف کردم. یادت باشه فقط یه فرصت داری امیر”. گفتم: “فربد خودم میدونم چیکار کنم، من خودم کونده روزگارم، تو فقط جور کن همدیگرو ببینیم.” با هیجان گفت: “فکر اونجاشم کردم، رسید ایران یه مهمونی ترتیب میدیم با بهارک”. چشمکی زد و گفت: “توهم دعوتی.”

از وقتی با فربد آشنا شده بودم زندگیم از این رو به رو شده بود، ماشین 206 زیر پام بود. مادرم دیگه کلفتی نمیکرد و یه سرو سامانی هم به زندگی خواهرهام داده بودم. فربد یه خونه تو فرمانیه داشت که داده بود به من. در اصل خونه کس بازیش بود ولی از ترس بهارک داده بودش دست من. هر وقت هوس کس بازی میکرد، می‌اومد اونجا. گاها با سانتافه فربد میرفتم کس میزدم می‌اوردم خونه و گاها هم با دوست دخترش می‌اومد. بهارک میدونست فربد یه گه‌هایی میخوره و همه این هارو از چشم من میدید، ولی خوب هیچوقت نتونست مچمون رو بگیره. از نگاهش میفهمیدم که کلا از من خوشش نمیاد.همیشه با من یه جوری برخورد می‌کرد که تحقیرم کنه. خودش یه آدم از دماغ فیل افتاده بود و فکر می‌کرد من یه بچه گدای فرصت طلب و بی‌کلاسم.

وارد مهمونی که شدم، فربد مثل همیشه خونسرد اومد جلو و دستم رو فشرد. تو سالن اصلی بزرگ خونه، صدای موزیک دی جی بلند بود و همه جا نیمه تاریک. چهره‌ها رو میشد لابلای روشنایی رقص نور شناخت. چند مرد و زن مثل سایه وسط سالن در حال رقص بودند. فربد دستمو کشید و به سمت دیگه سالن برد. بهارک تا منو دید چهره درهم کشید. آنا کنارش نشسته بود، رفتم جلو اول دستمو سمت بهارک دراز کردم، بهارک بدون اینکه کون گندشو از روی مبل تکون بده دستشو بلند کرد و به سردی نوک انگشتامو گرفت، بعد خودمو به آنا معرفی کردم، بلند شد دستمو به گرمی فشرد و خودش رو معرفی کرد: “خوشبختم منم آناهیتام”. بهارک به مسخره گفت: “کت شلوارتو از چهارراه ولیعصر خریدی امیر؟” لبخندی زدم و به شوخی گفتم: “با حقوقی که شوهرت میده از اونجام نمی‌تونم بخرم، باب همایون خریدم.” خندید و گفت: “ای بچه گدا.” به روی خودم نیاوردم، کمی کمرمو به عقب خم کردم و بلند خندیدم. می‌دونستم با وجود بهارک کاری نمیشه کرد، به بهونه نوشیدنی آنا رو ازش جدا کردم باهم رفتیم به سمت بار. بهزاد طبق معمول بارمن بود. یه تکیلا دوبل برای خودم گرفتم و یه مارتینی برای آنا. اون شب شروع کردم به لودگی و هرچی مزه بلد بودم ریختم، کلا مجلس گرم کن خوبی بودم و تو هر مجلسی کلی آدم دورم جمع می‌شدن و به کسشرام می‌خندیدند. آنا از شدت خنده اشکش در اومده بود و گونه‌هاشو می‌مالید، یعنی درد گرفته! دختری گرم و صمیمی بود. سر شام نشستم پیشش، جدی شد و گفت: “از تیکه‌های بهارک ناراحت که نشدی، اون یکم به من حسودی می‌کنه بجاش حال تورو گرفت.” حس کردم داره دلداریم میده، آروم گفتم: “مهم نیست به اخلاقش عادت دارم.” آنا گفت: “راست میگن بچه های جنوبشهر خیلی با معرفت و قابل اعتمادن؟” با خنده گفتم: “حتما یه بچه جنوبشهر میخواسته مختو بزنه که اینو بهت گفته.” خندید گفت: “جدی میگم، منکه میدونم کل شرکت فربد رو تو می‌چرخونی. اون که عرضه این کارها رو نداره. می‌دونی تا قبل از این شرکت چند بار زمین خورده بود؟ همیشه هم بیچاره بابای بهارک راه می‌اوفتاد بدهی‌هاشو صاف میکرد.” اون شب حس کردم آنا هم به بهارک و فربد حسودی می‌کنه.

از فردای اون روز شده بودم راننده آنا، کلی خرید می‌کرد یا اینور و اونور می‌رفت. روزهایی که وقتش آزاد بود می‌بردمش بهترین رستورانها و شاپ سنترهایی که می‌شناختم و تمام تلاشم این بود که بهش خوش بگذره. فربد گفته بود کارهامو تلفنی انجام بدم و بیشتر با آنا باشم. یه بارم فربد بهم گفت:
_ ببین الاغ جون، من هر چی دارم از بابای بهارکه، بعد بابای آناهیتا با پول خرد ته جیبش میتونه بابای بهارک رو یه جا بخره، حیفه غریبه بگیردش، تو فقط سعی کن باهاش اوکی بشی تا باهم بیزینس رو بترکونیم.
+یعنی چی فربد! چجوری بیزینس رو بترکونیم؟
_ببین، بابای آنا یکی از سهامداران فروشگاه‌های زنجیره‌ای (Macy’s) تو آمریکاست، علاوه بر اون یه کارخونه بزرگ لوازم آرایشی هم داره که تو سراسر آمریکا و دنیا فروش میره بجز ایران. تو باید کاری کنی که بتونیم نمایندگی بگیریم.
+شرکتهای آمریکایی که به ایران نمایندگی نمیدن فربد!
_میدونم احمق، کافیه نمایندگی رو بدن به شرکت من تو دبی. از اونجا با لنج قاچاقی میاریم ایران.
+اوکی، ولی خودت چرا تاحالا ازشون نگرفتی؟
_نتونستم، یعنی نه من نه بهارک نتونستیم. یه کمی به من و بهارک بی اعتمادن.
یاد حرفهای آنا شب مهمونی افتادم. حتما بابای آناهیتا هم مثل خودش فکر می‌کنه که فربد آدم بی عرضه و غیر قابل اعتمادیه. کمی فکر کردم ببینم چیزی از قلم نیفتاده باشه، پرسیدم:
+ولی جنس اصل آمریکایی تو ایران؟ خیلی گرون درمیاد، نه؟
_هرچی گرونتر، بهتر.

عصر همون روز با آنا رفتیم جمشیدیه، هوا گرم بود، روی یک نیمکت سنگی نشسته بودیم و سیگار می‌کشیدیم که یهو دستمو گرفت، دستاش کوچک بودند مثل عروسک، کلا اندامی کوچک و قدی متوسط داشت ولی صورتش خیلی خوشگل بود. یه صورت گرد با چشمهای درشت و زیبا. دستشو بلند کردم و یک بوس ریز پشت دستش زدم. صبحش تو واتساپ براش نوشته بودم : “نیم وجبی تا صبح به یادت بودم” و اون قلب فرستاده بود برام. از جیب کتم بطری کتابی رو در آوردم، درشو باز کردم دادم دستش، یکم نوشید بهم پس داد منم نوشیدم، ریز خندید و گفت:
_نمیدونستم تو ایران میشه تو پارک مشروب خورد.
+مگه تو آمریکا نمیشه؟
_ فقط تو بار و کلاب میشه.
+نمیدونستم اونجام بسیج شعبه زده.
زد زیر خنده… بعدش رفتیم خونه، مشروب خورده بودیم و سرمون گرم بود. مانتوش رو که درآورد دستشو گرفتم و با حرکتی سریع کشیدمش تو بغلم، لبامون روی هم غلطید، از خوردن لباش سیر نمیشدم ولی می‌خواستم بیشتر اون حال کنه. با آنا میتونستم خودمو از زندگی نکبتی که داشتم برای همیشه رها کنم و به همه آرزوهایی که مثل دمل‌های چرکین عقده شده بودند، برسم. دست انداختم دور کمرش، تیشرتش کمی بالا رفته بود و تماس دستهای بزرگ و مردونه من با پوست کمر باریکش، تحریکش می‌کرد. دستمو گذاشتم رو کسش و لبم و بردم سمت گوشش، لاله گوشش رو که میخورم احساس کردم تب کرده، داغ شده بود و مثل ماهی از آب گرفته، تکون میخورد. در گوشش گفتم: “آنا میخوامت برای همیشه.” برگشت محکمتر لبامو مکید، لباس و سوتینشو به آرومی در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه‌هاش. مثل دو تا پرتقال بودند، سفت و کوچیک و خوردنی. سینه‌هاشو تو مشتم میفشردم و میخوردم، آروم رفتم پایینتر شلوار جینش رو در آوردم، پاهایی لاغر ولی خوش‌تراش داشت. کسش مثل کلوچه بود، گرد و تپل زیر شورتش خودنمایی می‌کرد. نشوندمش رو مبل با کمک خودش شورتش رو در آوردم و شروع کردم به لیسیدن کسش. دست انداخته بود موهام رو می‌کشید و سرم رو بیشتر فشار میداد رو کسش، حس کردم میخواد سرمو بکنه تو. خیس شده بود و من می‌لیسیدمش. چوچولش رو با انگشتام میگرفتم و با لبام می خوردم. آه می‌کشید و کمرشو از روی مبل بلند می‌کرد تا همه کسش تو دهنم جا بشه، گفتم: “چه کس کلوچه‌ایی داری دختر!” در حالیکه از شهوت سرشو به اطراف می‌چرخوند، وسط آه کشیدنش لبخندی زد و ارضا شد… بلند شدم، دور لبهام خیس بود و با همون خیسی لباشو بوسیدم. دیدم هنوز لباسام تنمه با خنده گفتم: “ببین چه پسر آقا و نجیبیم، هنوز لباس‌هام تنمه، اونوقت تو لخت مادر زاد شدی.” زد زیر خنده. گفت: “سکست محشر بود امیر، خیلی کیف کردم، لباساتو در آر دیگه، من بازم میخوام.” لخت شدم. کل خون بدنم توی کیرم جمع شده بود. با دستهای کوچیکش سینه های ورزشکاریمو نوازش کرد، بعد رفت پایین و کیرمو دستش گرفت. به آرومی کیرمو کرد دهنش، اینقدر دهنش کوچیک بود که حس میکردم کل دهنش پر شده، دیدم خیلی دندون میزنه و حال نمیده، بهش اشاره کردم که می‌خوام بکنم. روی مبل نشست، پاهاشو باز کرد و کیرمو آروم برد سمت کسش، چهرمو یه جوری کردم که یعنی خیلی دارم حال می‌کنم، به آرومی و با چند عقب و جلو فرو کردم تو کسش و شروع کردم به تلمبه زدن. کسش تنگ بود، در حالیکه با کمرم کیرمو عقب و جلو میبردم افتاده بودم روش و گوشش رو میخوردم و با دستام سینه هاشو میمالیدم، چند دقیقه ای همینطوری ادامه دادیم، بعد بلندش کردم خودم نشستم رو مبل و آنا نشست رو کیرم کاملا تو بغلم غرق شده بود، دستاش روی برجستگی سینه‌هام بود و بالا و پایین میرفت. سینه های پرتقالی با هر تلمبه به هم می‌خوردند و می‌لرزیدند. بعد در حالیکه کیرم تو کسش بود بلند شدم، دستاشو انداخته بود دور گردنم و پاهاشو قلاب کرده بود دور کمرم و من با دستام زیر کونشو گرفته بودم، مثل یه کوالا که به ساقه درخت می چسبه، چسبیده بود بهم. کیرم تا انتها توی کسش بود و با هر حرکت دستم حدود یک سانت بیرون میومد و با شل کردن دستام دوباره تا دسته وارد کسش میشد. تو همون حال قدم زنان رفتم تو اطاق، همونطور که کیرم تو کسش بود انداختمش رو تخت، حالا پاهاش از هم باز شده بود و من تلمبه میزدم. چند دقیقه بعد نفسم به شماره افتاد و چند آه بلند کشیدم، اونم آه می‌کشید و با هم ارضا شدیم… در آخرین لحظه کیرمو در آوردم و آبم ریخت رو شکمش، بی رمق لای پاهاش ولو شدم…

هفته بعد آنا برگشت آمریکا، وکیل گرفت و کارای من رو درست کرد. تو ابرها سیر می‌کردم و خدا رو بنده نبودم، همه کارها رو ردیف کرده بودم که برم. یک روز صبح که بیدار شدم دیدم واتساپ یه فیلم برام فرستاده، بازش کردم خودش بود لخت تو حموم در حال شستن بدنش، از بین بخار صورتشو آورد تو دوربین و گفت: "عشقم! هفتم دسامبر آنکارا وقت سفارت اوکی شد، بلیط بگیر از همونجام یه راست بیا پیشم."براش نوشتم: “عشقم مطمئنی خانوادت با ازدواج ما مشکلی ندارند؟” نوشت:“امیر جونی! پدر منم یه آدم خود ساختس و از آدمهای تیز و زرنگ خوشش میاد، اون فقط با آدمهای بی عرضه مثل فربد حال نمی‌کنه، تو نگران هیچی نباش عشقم.” خر کیف رفتم شرکت. فربد رفته بود دبی. ساعت پنج عصر دیدم واتساپ پیام داده: “هشت شب برو پیش بهارک صد هزار دلار ازش بگیر صبح اول وقت ببر صرافی محمود اینا بگو برام حواله بزنه، من اینجا یه معامله خوب کردم، دلار کم اوردم. راس هشت اونجا باش بهارک می‌خواد با دوستاش بره بیرون دیرش نشه غر می‌زنه.” نوشتم اوکی فربد…

راس هشت زنگ درو زدم، بهارک آیفون رو زد. وارد لابی که شدم یه سلام به لابی من کراواتی دادم و سوار آسانسور رفتم بالا. درب آپارتمان باز بود، رفتم تو هال ورودی، کسی نبود. بلند گفتم: “بهارک جان کجایی؟” صداش اومد: “الان میام.” داخل سالن شدم، تلویزیون بزرگی که تقریبا اندازه کل دیوار بود داشت سریال ترکی میداد. نشستم رو مبل سلطنتی پاهامو انداختم رو هم. مطمئن بودم الان بهارک میاد و اول میرینه بهم، که یهو با موهای خیس و در حالی که یه حوله تنی سفید با دمپایی حوله‌ای پوشیده بود اومد تو سالن. حوله تقریبا تا زیر زانوهاش بود ولی ساقهای سفید برفی و تپلش، خیلی سکسی بیرون بودند. گفت: “حموم بودم ببخشید، دیرم شده باید حاضر شم برم مهمونی، صبر کن دلارهارو از گاوصندوق بیارم.” برگشت که بره خیره شدم به کون گندش، کونش با هر قدم لمبر می‌انداخت و اینور اونور می‌رفت، کیرم راست شد، مثل اینکه از آئینه چیزی دیده باشه یهو برگشت با خنده گفت: “به چی نگاه می‌کردی؟” کیرمو تو شلوارم جا به جا کردمو گفتم: “هیچی.” خندید با کمال تعجب اومد سمتم، باورم نمیشد بهارک داشت بهم پا می‌داد، من بلند شدم ایستادم، نیم متریم ایستاد، میدونستم فربد انقدر خانوم بازی می‌کنه خیلی با بهارک سکس نداره، منم که داشتم می‌رفتم، خیلی دوست داشتم یه بارم که شده بهارک رو از کون بکنم تا تلافی پنج سال تحقیر و توهین رو سرش در بیارم. دوست داشتم کون گندشو یه جوری بکنم که زمین رو گاز بگیره و دیگه بهم نگه بچه گدا. با عشوه گفت: “شیطون دلت خواست؟” منم قیافه آدم حشری گرفتم و گفتم: “کیه که اون کون سکسی رو نخواد بهارک جون؟” خر کیفه گرفت، انگار سالها بود کسی ازش تعریف نکرده بود. گفت: “باشه بکن ببین من بهترم یا اون آناهیتای بچه ننه که هیکلش مثل مارمولک می‌مونه.”

زنها از روی حسادت حتی حاضرند بدهند. پریدم بغلش کردم و کیرم رو چسبوندم به حوله نموری که پشتش کسش بود، حرارت کس داغش به کیرم منتقل شد، شهوتم زد بالا و کیرم تو شلوار به شق‌ترین حالت ممکن راست شد. اومدم لب بگیرم که دستشو گذاشت جلوی دهنم، گفت: “صبر کن چقدر عجله داری.” با تعجب نگاش کردم! گفت: “میخوای برات لباس سکسی بپوشم؟” راستش اصلا نمیخواستم، ولی گفتم: “از خدامه.” گفت: “صبر کن الان میام.” پرید تو راهرو رفت سمت اتاق. کتم رو دراوردم و پیرهنم رو از شلوارم بیرون کشیدم، دکمه هاشو باز کردم، درش آوردم و انداختمش روی مبل که یهو دیدم فربد تو آستانه راهرو اتاق ظاهر شد. یه لحظه هنگ کردم. با پته تته گفتم: “ف…فربد تو کی برگشتی؟” بهارک پشتش مثل سلیته‌ها راه می رفت در حالی که انگشت اشاره دستش رو به حالت خط و نشون تو هوا تکون میداد گفت: “دیدی بهت گفتم این خیلی حرومزادس فربد! حالا بهت ثابت شد؟” اطاق دور سرم چرخید. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: “فربد بهت توضیح میدم.” فربد در حالی که دستاش تو جیب شلوارش بود خونسرد گفت: “خیلی نمک به حرومی امیر، چه توضیحی؟ گمشو بیرون دیگه نبینمت.” گند زده بودم. دیدم هیچ راهی ندارم، لباسمو برداشتم و برگشتم که برم. فربد دستشو دراز کرد سمتم و گفت: “سوئیچ ماشین و کلید آپارتمان! به بهزادم میگم فردا یه ساعتی باهات قرار بزاره، میری فقط لباسها و لوازم شخصیت رو برمی‌داری و به سلامت.” کلیدها رو بهش دادم و زدم بیرون. هوا بارونی شده بود، یقه کتم رو دادم بالا و سریع به سمت خیابون راه افتادم، اولین تاکسی که بوق زد گفتم: “دربست، نازی‌آباد” و پریدم بالا. ریده بودم. تازه فهمیدم بدون فربد هیچی نبودم. تو این چندسال لاکچری زندگی کرده بودم ولی هیچی از خودم نداشتم. درست مثل یه میلیونر جقی!

میدونستم حتما بهارک موضوع رو با آب و تاب برای آناهیتا هم تعریف می‌کنه. باورم نمیشد من کون عالم و آدم گذاشته بودم بعد اون جنده خانوم اینجوری دهنم رو سرویس کرده باشه. افکارم رو جمع و جور کنم، باید قبل از بهارک خودم به آناهیتا می‌گفتم و بهش توضیح می‌دادم که برام پاپوش دوختند و همه چیز رو انکار می‌کردم. آناهیتا عاشقم بود، اون میدونست بهارک از من متنفره، دوتاشونم که به هم حسادت می‌کردن، باید از این نقطه ضعفشون استفاده می‌کردم. راستش دیگه خیلی به فربد نیاز نداشتم، من آناهیتا رو داشتم. مطمئن بودم آناهیتا باورم می‌کنه. رمز گوشیم رو باز کردم، پیام دادم: “عشقم آنا بیداری؟” دیدش، یه فیلم دیگه برام فرستاد. دانلود کردم. فیلم خودم بود، تو بغل بهارک

پایان

نوشته: Rolling_stone


👍 65
👎 3
26801 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

843513
2021-11-20 01:05:21 +0330 +0330

وژدانن دارم از خواب بی‌هوش میشم.
انقد که هزار و یه فحش نثار روح پرفتوح ادمین دادم که داستانتو زودتر منتشر کنه.

لایک اول از آن ماست 🍻

خطاب به ستاد تحویل دهنده ی دنبلان طلایی و ملیکان(لایک کنندگان آن) :« من چشمی به غذای شما ندارم و دفتر و دستک ستادتون رو لوله کنید، چرب کنید و در ماتحت خود غیب کنید».

تبریک میگم رولینگ استون عزیز 😁😁😁😁

5 ❤️

843518
2021-11-20 01:16:56 +0330 +0330

یک نیمه صعود… یک نیمه سقوط!
داستان خیلی خوب شروع می‌شه و خوب هم پیش می‌ره؛ طرح کُلی داستان خیلی مناسبه اما برای داستان پنج هزار کلمه‌ای یه کم بزرگه. طمع و زیاده‌خواهی چیزهایی هستند که در زندگی واقعی در کمتر از یک لحظه اتفاق میوفتن اما در داستان، نیازمند مقدمه‌چینی‌هایی گاه طولانی هستند تا برای مخاطب باورپذیر باشه.
نویسنده خیلی خوب تونسته تناقض شخصیت‌پردازی کاراکتر اصلی‌رو برای مخاطب عادی بپوشونه اما این تناقض برای مخاطب حرفه‌ای قابل مشاهده است؛ مشابه‌های بیرونی هم داره؛ کسی که مغز خوبی برای موفقیت داره به سادگی از فرصت‌هاش نمی‌گذره! بخصوص اگر وضع زندگی مناسبی نداشته باشه. در مشابه‌های واقعی معمولاً کسانی‌رو داریم که از سکس و شهوت می‌گذرن یا ازش پل می‌سازن برای رسیدن به موفقیت اما شخصیت اصلی این داستان برعکس عمل می‌کنه!
شخصیت اصلی که ما در تمام طول داستان ازش مورد بی‌اخلاقی نمی‌بینیم بلکه در ابتدای داستان از اون شخصیتی قدرشناس می‌بینیم (قدرشناس زحمات مادر) چطور می‌تونه به چنین بی‌اخلاقی دست بزنه؟ (سکس با یک زن شوهردار!؟ سکس با همسرِ کسی که عامل موفقیتش بوده؟) اگر قراره چنین چیزی اتفاق بیوفته مخاطب باید روند تغییرات این شخصیت‌رو تا رسیدن به چنین آدمِ بی‌اخلاقی ببینه! متأسفانه این روند اونجور که باید در داستان بهش پرداخته نشده.
« فربد مثل همیشه خونسرد اومد جلو و دستم رو فشرد.» وقتی داستان داره به زبان محاوره و عامیانه روایت می‌شه چرا باید به جای «فشار داد» از کلمه «فشرد» استفاده کرد؟ ظاهراً نویسنده از این کلمه لذت می‌برده چون چند جای دیگه هم ازش استفاده کرده و جمله‌رو از یک دستی و خودمونی بودن خارج کرده.
استفاده از مکان‌های واقعی به داستان بُعد میده و برای مخاطبی که اون مکان‌هارو می‌شناسه لذت ‌بخشه تا خودشو در اون مکان و کنار همون شخصیت‌ها تصور کنه. متأسفانه اکثر نویسنده‌های سایت از این امتیاز ویژه در داستانشون استفاده نمی‌کنن. خوشبختانه نویسنده از این ویژگی به بهترین شکل استفاده کرده (اشاره به نازی‌آباد، خیابان باب‌همایون یا کرج)
در کُل روان بودن داستان برام خیلی جذاب و شیرین بود، فقط حیف که اسم داستان چیز جذابی نبود؛ بیشتر طنز بود. آرزوی موفقیت دارم برای نویسنده.

امید


843525
2021-11-20 01:33:34 +0330 +0330

قانون نانوشته ای هست میگه
زرنگی که تو زندگیش هیچ کیری نخورده،سر اخر کیری بزرگ خواهد خورد
تو که تویی!

3 ❤️

843527
2021-11-20 01:38:14 +0330 +0330

داستانِ سرگرم کننده‌ای بود…
فارغ از عنوان داستان که اصلا مناسب انتخاب نشده بود، در پردازشِ کاراکتر امیر، دچار خطای محاسباتی شده‌ بودید…قدرشناسی، از ویژگی‌های کاراکتر محسوب میشه…ما میتونیم تو داستان، شخصیت رو تغییر بدیم امّا کاراکتر نمیتونه به این شدّت تغییر کنه که قدردان کسی که باعث پیشرفت کاری میشه، نباشه…
میرسم به تفنگ چخوف…از زبان فربد، دو بار و در مقاطع مختلف نقل میشه که: فقط یه بار فرصت داری…
کاش دلیلی داشت که این تکیه‌کلام رو دوبار استفاده کردید و شاید بهتر بود انتهای داستان، با این نقل قول تعلیق میشد…
فضاسازی و تصویرسازی بجایی داشتید…شخصیت پردازی تا حدودی موفق بود…شروع داستان رو خیلی دوست داشتم…پایان بندی هم قابل قبول بود…
اروتیک داستان هم بنظرم در حدّی بود که میشد قبولش کرد…در مجموع عنصر سرگرم کنندگی داستان، بسیاری از ایراداتش رو پنهان کرده بود…البته یک خواننده حرفه‌ای به راحتی ایرادات رو میبینه…البته قابلیت حضور در جمع سه اثر برگزیده رو هم داشتید…
کلام آخر اینکه، اینها فقط نظر شخصیه و صاحب اثر و قلم، شما هستید و صاحب اختیار…
ببخشید که به خودم اجازه اظهارنظر دادم…موفق باشید🌹🌹🌹
با گوشی تایپ شده و غلطهای املایی و نگارشی رو به بزرگی خودتون ببخشید


843540
2021-11-20 02:20:43 +0330 +0330

خب تو کامتتب قبلی گفته شد ، چیز خاصی نموند
داستان خیلی خوب و جالب شروع شد ، روند داستان سرعت خوبی داشت و از نظر نگارشی و شخصیت پردازی هم مناسب بود.

وقتی اسم داستان رو دیدم فکر میکردم ، طنز باشه ولی اینطور نبود و عنوان خوبی رو انتخاب نکرده بودین.
اروتیکش خیلی معمولی بود ، بیشتر داستان های سایت رو هم بخونید اینطورین ، الفاظ عامیانه ای مثل ممه پرتقالی ، کص کلوچه ای و … .
یجاش که گفت"لبخندی زد و ارضا شد " اصا جالب نبود ، من خودم اون یه قسمت خندم گرفت

6 ❤️

843567
2021-11-20 05:35:16 +0330 +0330

اسم داستانت رو خیلی متفکرانه گذاشتی

3 ❤️

843575
2021-11-20 06:43:00 +0330 +0330

قشنگ بود، قلم خوبی شما داری. پولدارها خیلی راحت بقیه رو بازی می دهند. خیلی باید حواس جمع باشی. کامل امیر رو درک می کنم. به امید موفقیت امیرها…

2 ❤️

843577
2021-11-20 08:37:01 +0330 +0330

Rolling_stone عزیز
تبریک بابت حضورتون در جشنواره …
داستان با شروع توصیفی خوبی از فضا و زمان آغاز شده و مقدمه مناسبی برای ورود به قصه‌ اصلی داشت، اما تقریبا با همین شروع خوب، حوادث داستان لو رفته بود و مخاطب از همون ابتدا منتظر بروز حادثه‌ای که منجر به شکست و زمین‌خوردن شخصیت اصلی و راوی قصه هست، می‌مونه… البته شاید نویسنده نتونسته از این مقدمه‌ی گیرا دل بِکنه و برای ورود به ماجرا، راهی دیگه نداشته…

کمی در فلش بکهای داستان توالی زمانی درستی در نظر گرفته نشده، جایی که ماجرا رو از ۸ ماه پیش میخواد شروع کنه، یه پرش به پنج سال پیش صورت میگیره و به یک سال بعد برمی‌گرده، البته با توجه به روانی و خطی بودن داستان، این موضوع آزاردهنده نبوده و مخاطب رو گیج و سردرگم نمیکنه…

همونطور که دوستان هم به خوبی اشاره کردند، در داستان، ما با چند کارکتر روبه رو هستیم، از ویژگیهای کارکتر (بر خلاف شخصیت) این هست که تغییرات رفتاری و روحیات متناقض زیادی رو نمی‌شه در اونها دید… یک کاراکتر مهربان، معمولا تا پایان ماجرا مهربان باقی می‌مونه مگر به مرور دلایل تغییر اون رو شاهد باشیم…
اما در سیر روایت، هر دو کارکتر “امیر” و “فربد” یک مرتبه و بی‌مقدمه دستخوش تغییرات بنیادی در خُلق و خوی میشن…
حتی اگر برای تغییر امیر هم دلیلی که عنوان شد (انتقام از سرکوفتها و تحقیر بهارک) رو بپذیریم، این تغییر برای “فربد” که مدتهاست منتظر فرصتی هست که کار و تجارتش رو توسعه بده و از طرفی، از خصومت همسرش با “امیر” و دلایل اون که به خودش هم برمیگرده خبر داره، چندان منطقی به نظر نمی‌اومد… شاید نویسنده محترم، صحنه‌آرایی و فضاسازیه دیگری رو باید برای این اتفاق که نقطه عطف و تعلیق داستان بود، طراحی و چیدمان می‌کرد…

دیالوگهای کوتاه و خوش لحن و با نمک امیر و آناهیتا، صحنه‌آرایی موقعیت سکس و اروتیک داستان، ریتم مناسب روایت و… از نقاط قوت این داستان بودند…
و در انتها، زمانی که در یک داستان، فلش بک زده می‌شه و روایت از گذشته‌ای دور یا نزدیک آغاز و ادامه پیدا میکنه، باید و تاکید میکنم، باید نویسنده محترم تلاش کنه که در آخر کار به زمان حال برگرده و مخاطب رو در همون گذشته رها نکنه…! این باعث میشه، مخاطب احساس کنه یه چیزی از داستان کم هست یا احتمالا داستان ادامه دار خواهد بود ، و تقریبا تکلیف مخاطب و داستان نامعلوم باقی می‌مونه…

البته با تمام این تفاسیر، داستانی گرم و دلچسب و کشش داری بود که ثابت کرد، توانمندی نویسنده محترم در کارهای قبلی و دیگر داستانهاش، اتفاقی نبوده و نیست و از قلم قدرتمندی برخورداره…

موفق و پیروز باشی…
قلمتون مانا…🍃🌹


843579
2021-11-20 09:26:30 +0330 +0330

درود بر تو ای رولینگ استون!

″خب″ برای تایید نظر مخاطب رو به صورت ″خوب″ (متضاد بد) ننویس.

«بزار»: بتمرگ گیریه کن.
«بذار»: قرار بده، مهلت بده.

یعنی اگه می‌خواستی بنویسی:« در کسش می‌زارم» معنی‌اش این می‌شد:« سرم را در کلیتوریس وی می‌کردم و مشغول گریستن می‌شدم».

برای شروع نقل‌قول، عموماً از ″دو‌نقطه‌ گیومه باز″ استفاده می‌کنند (:«».)، البته تا اونجا که من دیدم!

تشبیه ممه به پرتقال و واژن به کلوچه، یکی از عمومی‌ترین و رایج‌ترین عبارت ها برای وصف اون دو نعمت بهشتی هستند و به نظرم اگه از یه راه دیگه وارد عمل شده بودی بهتر بود!

با این داستان، نفر چهارم بودن برازنده‌اته!

تشکر از همه داوران جشنواره ؛ فرشاد(جان)، (آقا) امید ، سپیده (خانم).

6 ❤️

843584
2021-11-20 10:27:45 +0330 +0330

لایک نهم تقدیمتون

4 ❤️

843585
2021-11-20 10:35:07 +0330 +0330

زیبا بود👌

اکثر نکات مثبت و منفی رو که دیگر دوستان گفتند و چیزی برای ما نموند…

سیر داستان هیجان انگیز بود، حیف آخرش زد تو ذوقم😂
در واقع پسرفت کرد در طول داستان، بعد دوباره یکم اوج گرفت و سقوط…

شخصیت داستان توی بار دو تا نوشیدنی متفاوت سفارش داد که خیلی زشت بود! دور از ادبه؛ یا باید یه مدل رو انتخاب کنه یا حق انتخاب به طرف مقابلش هم بده! این خیلی‌جالب بود که دقیقا همچین حرکاتی توی داستان شخصیت بی‌ثبات و قاعده امیر بود که داشت ادای یک آدم به ‌دوران رسیده رو در میاورد
در صورتی که اصلا اینجوری نبود و تو‌خالی بود!! از این نوع ساختن یه ضد قهرمان در وجود شخصیت اصلی خوشم اومد، اما اگر روان تر‌ بیان میشد عالی بود.

دلنشین بود🌹👏

6 ❤️

843590
2021-11-20 11:09:11 +0330 +0330

خیلی خوب بود
اصن نفهمیدم کی تموم شد

3 ❤️

843596
2021-11-20 11:39:44 +0330 +0330

یکی از خوشحالی‌های من بعد از خوندن داستانت پیشرفت قابل ملاحظه‌ای بود که نسبت به داستان “بستنی زعفرونی” داشتی و این تلاش و پیگیری تو رو نشون میده برای پیشرفت و یادگیری و بهت تبریک میگم .
داستانت فراز و فرودهای زیادی داشت و نقاط ضعف و قوتش هم‌سنگ بودن .
چیزی که من به شخصه در داستانهات دوست ندارم انتخاب اسم برای داستانه.
همیشه گفتم چیزی که خودم به شخصه، زمانی که لیست داستان های سایت رو میبینم؛ ترغیب میکنه داستانی رو باز کنم و بخونم اسم جذاب و خاصشه.
پس بنظرم بزرگترین پوئنی که میتونستی داشته باشی انتخاب اسم خاصه که توی این چند داستانی که ازت خوندم؛ فاقدش بودی .
مطالب دیگه رو دوستان و داورهای عزیز گفتن.
امیدوارم بازم بهتر و بیشتر ازت بخونم با اسم خاص🎈


843600
2021-11-20 12:39:34 +0330 +0330

خیلی خوب بود بنظرم ادامش رو بنویس
اگر هم نمیخوای ادامه این رو بنویسی حداقل بیشتر داستان بنویس

1 ❤️

843608
2021-11-20 13:26:25 +0330 +0330

ماموریم، معذوریم

دنبلان طلایی

ها کـُ‌کا

7 ❤️

843613
2021-11-20 13:48:05 +0330 +0330

نوشته تون قشنگ بود مرسی .

یه سوال داشتم چرا هر روز که چند تا داستان تو سایت میاد همگیتون میاید اولی رو میخونید و بقیه داستان ها رو توجه نمیکنید . مثلا دیروز فقط داستان پیله ی پروانه رو خوندین اکثرتون بقیه داستان ها اون پاینی هاش رو اصلا نمیخونید چرا . داستان اولی ها بهترین داستان هر روزه؟

2 ❤️

843616
2021-11-20 14:58:22 +0330 +0330

kokarostam

یعنی هر چی بهت بگم بازم گرز خودتو می‌چرخونی 😑😑😑😑!

3 ❤️

843639
2021-11-20 17:50:28 +0330 +0330

امید جان سلام ، ممنون از نظرت ، کاملا باهات موافقم ، فقط ببین امید اصلا آدم درست و قدرشناسی نبودها، بلکه به آدم فرصت طلب که برای رسیدن به اهدافش حتی حاضر بود کس کشی کنه
هانتر عزیز کاملا درست میگی
آرش کریمی عزیز باز هم این لوله تفنگ چخوف رو کردی نا تحت ما … آخر داستان دقیقا نشون میده فرصت سوزی چه بلایی سرش میاره
Iniradl عزیز ممنون از نظر سازنده
Freedom ممنونم ازت
خرس هیز دمت گرم
لر بوی عزیز خیلی آقایی استاد
هاینریش عزیز راست گفتی ها خودم چرا متوجه این نشدم؟
پاشایی عزیز سپاس از لایکتون
Dead general عزیز به نکته درستی اشاره کردید
Redroger خوشحالم که دوس داشتی
سپیده جان عشقی
استاد علیرضا باقری ممنون از لطفت
کاکو رستم لایک داری
نیوشا جان خوشحالم که پسندیدی…

6 ❤️

843643
2021-11-20 18:04:24 +0330 +0330

واسه نظر دادن به این داستان …دو گزینه بیشتر ندارم
یا نویسنده خیلی دیوث تشریف دارند یا داستان منطق نداره
بنظرمن هر دو

0 ❤️

843644
2021-11-20 18:14:01 +0330 +0330

عالی

1 ❤️

843654
2021-11-20 20:00:47 +0330 +0330

آقا خوب بود
قابلیت چند قسمتی بودن داشت
👍

1 ❤️

843662
2021-11-20 20:53:01 +0330 +0330

داستان روون و گیرایی بود و از موضوعش خوشم اومد واقعا ولی خب براش ۵۰۰۰ کلمه کم بود و اگه چند قسمتی بود خیلی بهتر می شد ❤️ 🌹

نقد ها و نظرهای داوران و بقیه رو هم منم همنظرم و دیگه بازگو نمیکنم یخورده آخرش الکی جمع شد واقعا ولی بازم دلنشین بود 🌹

اسمش فقط به کستان میخورد و اگه عوضش میکردی حتما بهتر بود

امید جان گفته بودند از مکان های واقعی استفاده کردی و قشنگش کرده منم بهت میگم که با اینکه تهرانی نیستم ولی خیلی قشنگ تونستی بهم سطح مناطق رو بفهمونی ❤️ 😍

4 ❤️

843664
2021-11-20 21:07:21 +0330 +0330

علی آقا ماهشهر ممنونم
واشکین جان منم راستش اولش اعلام کردم تگ داستان دنباله داره ولی خوب تو جشنواره نمیشه ، سپیده دعوا میکنه
گود کید جان مرسی و باهات موافقم
آی پینک مود مرسی عزیزم از نظرت ❤

1 ❤️

843667
2021-11-20 21:18:56 +0330 +0330

رولینگ لستون بفرمایید رمز موفقیت شما در پیشرفت چیه؟ 😀🌺

2 ❤️

843670
2021-11-20 22:32:52 +0330 +0330

خوب بود دست مریزاد
با این سطح عالی داستان‌ها هرروز از داستان خودم نا امید تر میشم 🤭سپیده میشه بقیه داستان‌ها رو بارگذاری نکنی🙏🙏

1 ❤️

843674
2021-11-21 00:20:40 +0330 +0330

🌹 😘

1 ❤️

843758
2021-11-21 08:44:45 +0330 +0330

خیلی تخیلی بود. ولی زحمت کشیدی. مرسی

1 ❤️

843768
2021-11-21 10:05:09 +0330 +0330

داستان لایک داره به شرطی که ادامه همین داستان با ی برنامه ریزی و موضوع باحال بعد مثلا چند سال تو اون داستان انتقام از بهارک بگیری و جنده بودنشو به فربد ثابت کنی

2 ❤️

843810
2021-11-21 17:26:36 +0330 +0330

مملی رفرش عزیز: راز پیشرفتم توکل به خداوند متعال و حمایت‌های بیدریغ خانواده هستش🙃البته چوبی که سپیده به سرم کوبید بی تاثیر نبود
سعید ۷۵ عزیز ممنون از تعریف زیز پوستی شما خیلی مشتاقم داستانت رو بخونم
گود کید جان بهر حال خوشحالم که داستان رو خوندی
فقط آنال ممنونم ازت
نسیم بهاری جان مرسی که خوندی
ادبیا جان چشم حتما

1 ❤️

843932
2021-11-22 05:39:04 +0330 +0330

تا وقتی فکر آدم فقط تو کوص و کون باشه، آخر عاقبتش همینه و بس… خوب بود

1 ❤️

844707
2021-11-26 21:03:56 +0330 +0330

احسنت

1 ❤️

844810
2021-11-27 11:07:06 +0330 +0330

علی یار و میثم عزیز ، ممنون که خوندین و خوشحالم که خوشتون اومده

0 ❤️

845527
2021-12-01 16:53:00 +0330 +0330

خوب بود ادامشو زود تر بزار👏👏👏👏👏👏

1 ❤️

845531
2021-12-01 17:39:19 +0330 +0330

ممنون سلمان جان

0 ❤️

845756
2021-12-02 21:48:56 +0330 +0330

بله برادر من هر کسی که بهت لبخند زد عمومن خیر خواه نیست سلام گل بی طمع نیست خدا وکیلی تو اینهمه درامد داشتی هیچی الان نداری تو باید همه پولتو جمع میکردی اینم درست عبرتی بشه برای کسایی که فقط از پول خرج کردنشو بلدن خلاصه امیدوارم در آینده موفق باشی اما تا جا پاتو صفت نکردی کاری نکن یا به قول قدیمیا نباید بی گدار به آب زد

1 ❤️

845757
2021-12-02 21:51:25 +0330 +0330

به نظرم به این سبک از داستان نویسی ادامه بدی چون داستانهای خیالی اینجا زیادن این نوع داستانها برای دیگران هم آموزنده هست

1 ❤️

846083
2021-12-04 08:32:25 +0330 +0330

👏 ❤️

1 ❤️

846093
2021-12-04 09:55:19 +0330 +0330

ممنون امید شمشیر عزیز و عیاش جان

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها