داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

میم مثل مادر

1398/08/16

بالاتر از سیاهی رنگی نبود ولی من بالاتر از سیاهی رو تو بچگی دیدم . اونشب طولانیه دراز تر از شب یلدا خیلی سردم بود . از خدا میخواستم اتفاقی براش نیفته . سعی میکردم حالت نگرانی چشامو کسی نفهمه .
عذاب وجدان مثل بختک به جونم افتاده بود .
چرا اون حرفو بهش زده بودم .
آبا نذر کرده بود اگه پیداش شه سال دیگ عاشورا آش نذری بده .
کیمیا گریه میکرد. ولی مادرم…
مادرم خم به ابرو نمیورد .
مادرم به پای من و خواهرم سوخته بود نه تنها ناراحت نبود ، شاید خوشحالم بود.
از چشاش میخوندم که دلش میخواست اصلا
پیدا نشه .
تمامی اورژانس هارو ، تمامی کلانتری هارو ، پزشک قانونی رو زیر و رو کرده بودیم ولی خبری نبود که نبود.
عمو مجید با لباس سیاه و گریه کنان به خونه وارد شد و با جمله ی پیدا شد پیدا شد ، زانو هاشو به زمین زد و زار زد …
از بدو تولدم زندگی رو بیت غم میزد .
خدا پاشو گذاشته بود رو قلبم . خودِ خدا هم میخواست که له شم .


صدرا پاشو پسرم دیر میکنی ، نمیرسی به مدرسه .
با صدایی کلفت که نشون از بلوغ داشت ، جواب دادم باشه مامان پنج دقیقه بعد بیدار میشم .
صدای لطیف و نوازشش باعث شد با خمیازه ای چشامو نیمه باز کنم .
چشامو دوختم تو چشای پر از غمش . لباشو گرفت به سمت صورتم و رومو بوسید .
بهش گفتم مامان چیشد ؟؟
انگار تعجب کرده بود و نمیفهمید چی میگم .
با پر رویی بهش گفتم : پولی که کار کردمو بهت دادم و چیکار کردی مامان؟؟
بیشتر پولو خودم دادم . گفته بودی ، صد و پنجاه تومن پیدا میکنی برام پلی استیشن بخری .
از تهِ دلش خندید و بلند شد حرکت کرد سمت آشپز خونه .

غُر غُر کردنای سر صبحی خواهرم(کیمیا) به وضوح از دستشویی به گوشم میرسید .
حوله آبی رو برداشتم و صورتمو پاک کرده و نکرده …
رو به کیمیا با صدای بلندی گفتم : چیه کیمیا باز صبح شد ؛ تو سر و صدات بلند شد . بس کن دیگه .
با پر رویی سرشو انداخت پایین و گفت : داداش تو بدت نمیاد هر روز پنیر و چای شیرین میخوری ؟؟

از حرفش خندم گرفت . نگاهی به صورت معصومش انداختم و گفتم : آبجی کوچولو قول میدم آخر هفته خوب کار کنم و همه ی جورابا رو بفروشم .
هفته ی دیگه یه صبحانه ی مفصل با هم بخوریم !!
خجالت از کلِ صورت مادرم سرازیر بود .
همون جا گوشه ی آشپز خونه فی البداهه بغلش کردم و روشو بوسیدم . بهش گفتم : نگران نباش مادر گلم درس میخونم دکتر میشم و تو رو از این وضعیتِ لعنتی نجات میدم .
فقط پلی استیشن من یادت نره ها بیشتر پولشو خودم دادم فقط کمی ناقص داریم که اونم خودت قول دادی برام جور کنی .

صورتمو بوسید و گفت : تا دو روز حلش میکنم پسرم.
صورتش پر از غم بود ولی من بچه بودم و چیزی حالیم نبود .

سرِ سفره ی صبحونه از مامان پرسیدم : بابا کجاست ؟
با خشم دندوناشو بهم فشار داد و با اعصبانیت جواب داد : باید کجا باشه ؟؟ خوابیده !!
تا لنگ ظهر میخوابه !!
ظهرم بلند میشه میره پیِ عیاشی و دوستای معتادش . کارِ هر روزشه دیگه پرسیدن میخواد ؟

کاری به کار بابام نداشتیم . انگار یه هم خونه بود برای خونواده ی ما .
زل زدم به چشای نگران مامانم . زل زده بودم به صورت جذابش و به معمای چرا ؟ از بابا جدا نمیشه فکر میکردم !

کیمیا با لباسای آبیِ روشن و مقنعهِ سفیدش دستمو گرفت و گفت : داداش بریم ؟ دیره !
از مادرم خداحافظی کردیم و از حیاط کوچیک و باریک حیاط به سمت مدرسه قدم برداشتیم .

مدام نگران بودم که قیمت ساندویچ چقد میتونه باشه .
میخواستم کیمیا تو مدرسه جلوی دوستاش کم نیاره. واردِ ساندویچی شدم و از آقای میانسال که انگار صاحبِ ساندویچی بود پرسیدیم ؟
آقا ساندویچ چند ؟؟
با گفتنِ سه هزار و پونصد تومن ،
پول های خرد و پونصد تومنی های داخل کیفمو روی هم جمع کردم و با جمع شدنِ تموم پولام رویِ هم اخم کردم . بغض توی گلوم کم مونده بود خفم کنه .
کز کردم ، میخواستم بزنم زیر گریه .
ولی کیمیا از این حالات من مات و متعجب مونده بود. تو چشاش کلی سوال بود ولی من جوابی واسه سوالاش نداشتم .

دست خواهرمو گرفتم و راهِ خروج از ساندویچی قدیمی رو پیش گرفتم …
نرسیده به درِ خروجی چرخیدم رو به سمت آقای ساندویچ فروش و گفتم : آقا !! میشه کالباساشو کم بزارین ؟؟ من ، سه هزار تومن دارم فقط .

با شنیدنِ صدای بله گفتنش هول و تند برگشتم و راه رفتم به سمتِ مغازه و پول های خرد رو گذاشتم روی ترازوش . تو دلم عروسی بود و به خودم افتخار میکردم …!

ساندویچ رو گذاشتم تویِ کوله ی کیمیا .
کیمیا بهم نگام کرد و دستامو محکم تو دستاش فشار داد .
قدم هام ، سفت تر شده بودن و تو دلم به خودم افتخار میکردم نه یک بار بلکه هزار بار .
کیمیا رو رسوندم به مدرسه و خودم راه مدرسه ی خودم رو به پیش گرفتم .

تو مدرسه وقتی معلم درس میداد ؛ نمیتونستم حواسمو جمع کنم .
حس خفگی بهم دست میداد . انگار اتفاق بدی افتاده بود که دلم مثل سیر و سرکه میجوشید .
زنگ دوم معلم نیومده بود و زنگ سوم ورزش داشتیم . ناظم وارد کلاس شد و گفت : هر کی دوس داره میتونه بره خونه .
کوله رو با خوشحالی تو دستم گرفتم و دوان دوان به سمت خونه دویدم .
در حیاط رو با کلیدم به آرومی چرخوندم تا مادرمو غافلگیر کنم .
در رو باز کردم و وارد حیاط شدم . چشام که از پنجره حیاط دوخته شد به داخل خونه سرجام خشک زدم . صدای آهنگ توی تلویزیون نمیذاشت از خونه کسی صدامو بشنوه .

[ ] مامان با یکی از دوستای هیز بابام(هادی) لخت دراز کشیده بود رو زمین . حالم به حدی بد شد که دستِ راستمو گذاشتم جلوی دهنم که صدام بیرون نره .
[ ]
هادی به زور لباشو رو لبای مامانم میکشید و مامان با مقاومت خودشو لبای هادی به عقب میکشید . از دور حس میکردم مامان به زور وادار به این کار شده و با خشم و فشارِ دتدونام بهم میخواستم در و باز کنم و این گند بازی رو تموم کنم .

رفته رفته لبای مامانم هم باز شد و با لبای هادی همراهی کرد .
هادی دستای زمختشو رو گردن و سینه های مامان میکشید و مامان رو زمین هی خودشو به چپ و راست تکون میداد .

ردِ دستای هادی رو بدنِ سفیدِ مامان نقش میبست . به هر جایی که دست میکشید رد انگشتاش رو بدن سفید مامان به رنگ قرمز میموند .
مامان جلوش زانو زد و هادی به پشتش رفت .
زبونشو گذاشت رو کس مامان و با زبونش کسشو وحشیانه به دهن گرفت .
صدای لذتی که آرم و کم صدا به گوشم میرسید کلِ دنیای نوجوانیمو بهم میزد ؛ دوست داشتم فریاد بزنم از تهِ اعماق وجودم ولی هضمِ این همه غصه برام سخت بود و صدای غمگین و کمک خواستنم عین کسی که تو خواب فریاد میزد به گوشِ کسی نمیرسید .
سرعت زبونشو بیشتر کرد و مامان شکم و صورتشو به زمین کوبید و با صدای بلندی کلِ بدنش لرزیدن افتاد .

هادی به زمین خوابید .
مامان نشست وسطِ پاهای هادی .
نیشِ حال بهم زنِ هادی بیرون بود و دندون های زردش حالمو بهم میزد . با همه ی وجودم ازش متنفرم بودم ولی پاهام باهام یاری نمیکردن که بتونم جلو تر برم . دستم تو دهنم بود که صدای زار زدنمو کسی نشنوه .
مامان به زور کیر هادی رو گرفت به دهنش و چند بار پشت سر هم بالا پایین کرد و کم مونده بود حالش بهم بخوره .

هادی دراز کشیده بود و مامان که چشاش پر از غم و لذت بود نشست رو کیر هادی و صدای ناله هاشو بیشتر و تند تر با باز دمش به بیرون داد .
هادی ، با کلمه ی جنده ی منی … شدت ضربه هاشو بیشتر کرد .

برای لحظه ای گوشامو گرفتم و چشمامو باز و بسته کردم که از این خوابِ لعنتی بیدار بشم .
مامان رو کیر هادی بالا پایین میشد و ناله میکرد . صدای ناله هاشو به وضوح میشنیدم و دانه های بلوری اشکام با نم نمِ بارون به صورتم برخور میکردند .

صدای ناله ی وحشیانه ی هادی گوشامو داشت کر میکرد .

مامان دراز کشیده بود و هادی از پشت کمر میزد به آلت زنونه ی مادرم .

سرعت کمر هاش بیشتر شده بود و صدای ناله های مامان و حرفِ بس کن دیگش ، تو گوشم مثلِ مته میپیچید . تا مرزِ جنون پیش رفته بودم .

هادی تکونی به خودش داد و هر چی آب تو کمرش داشت رو از پشت به کمرِ مامان ریخت .

دلم میخواست برم از گلوی هادی بگیرم و خفش کنم. ولی نه قدرتشو داشتم نه میتونستم به روی مامان نگاه کنم.

هادی چند اسکناس پنجاه هزاری از جیب شلوارش در آورد و پرت کرد رویِ شکمِ مادرم .

مامان با نفرت نگاش کرد و گفت : فقط ایندفعه برای بار اول و آخر به خاطرِ بچه هام که پیش دوستاشون کم نیارن . با چشایی پر از اشک و ناله زار زد و گفت : برو گم شو از زندگیم . حالم داره از خودم بهم میخوره لعنتی . فقط بروو .

دستای کوچیکمو بیشتر فشار دادم سمتِ دهنم تا صدای هق هقم به گوششون نرسه . اگه دستام از دهنم باز میشد صدای فریادم گوشِ آسمونو کر میکرد .

جلوی مدرسه کیمیا رفتم و با گرفتنِ دستاش سرمو پایین انداختمو و بی صدا اشک ریختم .

کیمیا طبق عادت بغلم کرد و سفت دستاشو چسبوند به دستام .
نگاشو دوخت روی چشای خیسم و گفت : چرا چشات قرمزه داداش ؟؟

خیلی سعی کردم جلوش کم نیارم ولی موفق نشدم . هیچوقت جلوی چشای خواهرم کم نمیوردم .
اشکام سرازیر شد و زانو هامو جلوش به زمین کوبیدم و کیمیارو تو بغلم جا دادم .

تا غروب تو پارکِ محل بازی میکرد و من دلِ سیر گریه کردم به حالِ زندگیم .

خواهرم کیمیا با دیدنِ گریه ی من تو بغلم گریه میکرد و هی بهم میگفت : داداشی ؟؟ داداشِ مهربونم گریه نکن جونِ کیمیا !

رسیدیم به درِ خونه و هر دو شاهدِ دعوا کردن بابا و مامان بودیم .
مراعات منو کیمیا رو نمیکردن و باهم بحث میکردند و بهم فحش و ناروا میگفتند .
چشای خواهرمو گرفتم و وارد اتاقم شدم . از اتاق بیرون اومدم و سلامی با بی میلی به هردوشون دادم .

با عجله و خشمگین اومدم تو هال .
تراول پنجاه هزار تومنی رو از کیف مامان برداشتم و پرت کردم رو به بابام .

با خشم و نفرت گفتم :دیگه نمیخوام ببینمت بابا !!
ازت متنفرم !!
بابا خستمون کردی .
بس کن .
از خونه برو بیرون ؛ خواهش میکنم برو بیرون و هیچوقت برنگرد پیشمون ؛ ازت خواهش میکنم .
ببین آبجیو هنوز هفت سالش نشده افسردگی گرفته !! گناه داریم تو رو به جونِ آبا برو و برنگرد دیگه .

بابا با چشمای گرد شده و حالتی بین خوشحالی و ناراحتی پولو برداشت و با حرفایی که منو نفرین میکرد از خونه بیرون زد .

مادرمو بغل کردم و تو بغلش از گریه هق هق زدم
.
با ریختن اشکای من رو چادرِ آبیِ گل گلیِ مامانم ، اشکاش از گوشه ی چشمش چکید رو موهام .
خودمو ازش جدا کردم و چشامو به چشای خستش دوختم و گفتم :
غلط کردم مامان .!
دیگ پلی استیشن نمیخوام .
دیگه ازت هیچی نمیخوام ؛ قول میدم . تو فقط ناراحت نباش مامان .
همه ی پولام مال خودت . از این به بعد همه ی زندگیم مال خودت .
فقط قول بده ازم ناراحت نشی .
دیگه هیچی ازت نمیخوام مامان .
هیچی برام نخر .
مامان با بُهت بهم نگاه کرد و مثلِ همیشه بی صدا رفت و کز کرد یه گوشه !


سه روز بود از بابا خبری نبود . مامان زنگ زد به عمو مجیدم که سه روزه خبری از بابام نیست .
از ترس و از عذاب وجدان میلرزیدم .

عمو مجید با لباس سیاه ، زانو هاشو به زمین زد و زار زد .
آبا دوید سمتش بلندش کرد با هق هق گفت : چه خبر پیداش کردی ؟؟

عمو مجید با صدایی ادغام شده از گریه و ناراحتی گفت : آره پیدا شده . ولی کاش پیدا نمیشد .

از دیروز تو پزشک قانونی بوده . وقتی نتونسته بود مواد جور کنه با سرنگ ، هوا زده به رگاش
.
بُهت زده سرجام قفل شدم . آبا و عمو مجید زار زدن .
اما مادرم …مادرم خم به ابرو نیورد .
از لحظه ی تولد زندگی رو بیت غم میزد خودِ خدا پاشو گذاشته بود رو گردنم تا دلِ کوچیکم له شه و خفه شم .

پایان

نوشته: secretam


👍 138
👎 40
115958 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

818342
2019-11-07 20:12:20 +0330 +0330

کاملا تک تک احساسات یه نوجوون توش مشخص بود
لایک اول


818355
2019-11-07 20:20:53 +0330 +0330

چقد تلخو غم انگیز
قلم خوبی داری ادامه بده مشتی


818357
2019-11-07 20:21:53 +0330 +0330

عالی بود (clap)


818362
2019-11-07 20:29:14 +0330 +0330

خوب بود.
من همیشه یک سوال توی ذهنم هست و از خودم میپرسم واقعا چیزی به اسم عدالت الهی وجود داره؟!
اگر وجود داره پس چرا یکی نابینا به دنیا میاد و از دیدن قشنگی های دنیا محروم هست و یکی دیگه ک ون عالم و آدم رو پاره میکنه و دزدی و جنایت میکنه اما هرروز خوش تر جوون تر و سال به سال به خوشی هاش اضافه میشه.
واقعا چیزی به اسم عدالت الهی وجود داره؟ من که میگم نه.


818363
2019-11-07 20:29:22 +0330 +0330

یه نوجوون خواه ناخواه اگر چنین چیزی ببینه واکنش نشون میده اما نه اینطوری که شما توی داستان گفتی
موفق باشی دوست عزیز


818365
2019-11-07 20:31:49 +0330 +0330

بچه ای خوب در جواب کامنت شما باید بگم موافقم اینا همه داستانیه که از بچگی تو گوش عوام میکنن تا بگن با بدبختیت بساز حتما حکمتی توشه خدا خواسته تو اینطوری باشی


818367
2019-11-07 20:33:24 +0330 +0330
NA

افرین قشنگ بود نوک انگشتات درد نکنه سبک نوشتند زیبا بود


818373
2019-11-07 20:40:36 +0330 +0330

داستان خوب و دردناكي بود
كاملا روون و فضا سازي عالي داشتي واقعا لايك داري ادامه بده


818375
2019-11-07 20:41:42 +0330 +0330

لایک به قلم قشنگ و روانت

امیدوارم بازم داستانتو ببینم

اینبار پر از شادی


818382
2019-11-07 20:48:56 +0330 +0330

واقعا خوب بود, حست توی جمله بندی داستان کاملا قابل لمس بود
موفق باشی


818388
2019-11-07 20:57:29 +0330 +0330

من گریه کردم 🌹
لایک


818389
2019-11-07 21:01:13 +0330 +0330

like 15
وقتى خدا زمين و از وجود چنين ادماى كثيف و معتاد و بيغيرتى پاك ميكنه از ته قلبم خوشحال ميشم و شكرگذار.


818401
2019-11-07 21:21:54 +0330 +0330

لایک ۱۸،تم داستان کلیشه ای بود ولی بخوبی از پس درگیر کردن ذهن خواننده بر اومده بودی آفرین ولی چرا اسمتو پایان داستان ننوشته بودی؟ 🌹
بقدری احساسات sexybreasts رو تحریک کردی که از ناراحتی یادش رفت فینگلیش بنویسه به زبان فارسی روان کامنت داد (inlove)


818406
2019-11-07 21:29:47 +0330 +0330

عالی بود لایک ۱۹

5 ❤️

818407
2019-11-07 21:30:14 +0330 +0330

gayaneh
فارسى تايپ كردن برام كار فوق العاده سختيه و چندبار بايد بنويسم و دليت كنم تا كامنتم اوكى بشه ولى به دليل درخواست چندتا از دوستام تصميم گرفتم تمرين كنم و فارسى كامنت ميزارم :-*


818430
2019-11-07 22:38:24 +0330 +0330

واقعا عالی بود و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم ؛
با خودم قکر میکنم که چطور میشه بعضی آدم ها باید انقدر تو فلاکت و بدبختی باشند ؟
در حالی که بعضی آدم ها انقدر غرق تو پول و خوشی هستن که حال و روز این آدم ها رو اصلا متوجه نمیشن و درک نمیکنن ؛
این داستان رو باید چند بار خوند و با غم این جور آدم ها به حالشون تا ابد گریه کرد ؛
ممنون واسه داستان خوبت و همه توصیفات و ویرایش عالی داستانت ؛
با کمال احترام موفق باشی


818438
2019-11-07 23:37:25 +0330 +0330

بعضی وقتا از خواننده ها متعجب میشم مخصوصن اون ثابتاش.
نویسنده اسمشو ننوشته ولی قلم و تلخی و اسمای تو داستان داد میزنه نوشته کیه .
سیکرت سعید برادر مثل همیشه تلخ و خوب بود. لایک


818444
2019-11-08 00:43:44 +0330 +0330

یکم پیش زلزله 6 ریشتری کل خونه رو لرزوند
ولی این داستانت کل بدنمو لرزوند دمت گرم قلمت و تصویرسازی توی ذهنتون عااااالی بوووود

7 ❤️

818447
2019-11-08 01:15:08 +0330 +0330

ما که همین جوری شب جمعه هامون تخمی بود، تو هم با این داستانت ریدی به اعصابمون

ولی خوب نوشتی

لاییییک24

4 ❤️

818457
2019-11-08 02:43:54 +0330 +0330

فقط اون تیکه اش برام عجیب بود که یارو داشت مادرتو میکرد چطور دندون های زردش توجه ات رو جلب کرد‌. بچه باشی ببینی دارن مادرتو میکنن بعدش اینقدر دقیق و مستند وار نگاه کنی. ولی در هر حال خسته نباشی که زحمت کشیدی.

5 ❤️

818465
2019-11-08 03:47:46 +0330 +0330

ی غمایی هست که که فقط باید باهاشون ساخت چون همه چیز هم عالی بشه تو خوب نمیشی!!


818479
2019-11-08 05:12:00 +0330 +0330

لایک سی ام تقدیم شد، خوب بود ممنون، فقط متاسفانه من این جمله رو نفهمیدم؛ از لحظه ی تولد زندگی رو بیت غم میزد!


818482
2019-11-08 05:22:50 +0330 +0330

متاسفانه واقعیت خیلی از زندگی‌های مردممون همینه. نمیدونم چی بگم. ولی کاملا حس کردم حال واقعی یه پسر بچه دل شکسته رو. لایک و ممنون

5 ❤️

818484
2019-11-08 05:36:59 +0330 +0330

بعضی وقتا دلِ آدم میخواد بزاره بره از اینجا
بعضی وقتا با خودم میگم برای کی مینویسم ؟؟ چرا مینویسم ؟؟
واقعا متوجه نمیشم دوستان چرا فحش میدن اگه نقدی دارین بگین نویسنده یاد بگیره چرا فحش آخه …
به هر حال مرسی از تک تکتون که وقتِ پر بهاتونو گذاشتین و خوندین . هر از گاهی هم دلیل موندنمو از خودم مبپ سم لطفِ شما عزیزان هست که همیشه به من لطف داربن
ممنونم از تک تکتون 🌹


818489
2019-11-08 05:54:16 +0330 +0330

عالی بود خیلی زیبا بود تبریک ب این غیرتت

4 ❤️

818504
2019-11-08 06:47:52 +0330 +0330

اصلا نمیتونم با داستان خوب ارتباط بر قرار کنم
داستان باید بقدری مزخرف باشه که آدمو تا انتهای داستان همراه کنه تا سوتی های بیشتری برای گاییدن نویسنده پیدا کنی
این خوب لایک


818505
2019-11-08 06:49:16 +0330 +0330
NA

قشنک بود

3 ❤️

818512
2019-11-08 07:14:21 +0330 +0330

خیلی تلخ بود واقعااا ناراحتم کرد
خدا واسه هیچکس اینجوری نخواد : (
خسته نباشید عالی نوشته بودین
لایک 36


818516
2019-11-08 07:48:31 +0330 +0330

ایول عزیز به گرد پای شما هم نمیرسم حالا حالا
خوشحالم که وقت پر بهاتون هدر نشده 🌹

5 ❤️

818520
2019-11-08 08:08:25 +0330 +0330

نویسنده عزیز و با اخلاق
خسته نباشید
مادر و پرپر زدناش برای اکثر ما مقدسه. حتی بدترین مادر ها هم خوب هستن!
داستانتون رو خیلی دوست داشتم.شروع خوبی داشت و کمکم اطلاعات رو تزریق کردید
تصویر سازی احساس توش عالی بود و البته ریتم خوبش نقطه قوتش بود.
شاید اگه صحته سکسی داشت و تو بخش بندی دقیق تر عمل کرده بودید و ( ه ) به افعال ساکن نچسبیده بود و یه ویرایش تو بخش کلمات داشت بهترم میشد
لایک خدمت شما و خوشحالم مرتب کار منتشر میکنید و در حال بهتر شدن هستید.
بمونید برای سایت
موفق باشید 🌹


818521
2019-11-08 08:09:21 +0330 +0330

نویسنده عزیز :دستتون درد نکنه
داستان جذابی نوشتین .

لایک43 خدمت شما


818524
2019-11-08 08:22:24 +0330 +0330

زیبا غمگین و تاثیر گذار
بسیا عالی بود
پایدار باشید


818532
2019-11-08 08:46:33 +0330 +0330

secretamداداشی فکر کنم قلم شما بود.
ولی من نتونستم از داستان لذت ببرم.ایراداش رو هم دوستان بگن.ولی لایک بخاطر زحمتی که کشیدی.

7 ❤️

818533
2019-11-08 08:50:42 +0330 +0330

خدا نکشت بی نظیر بود اشکم درومد یاد مامانم افتادم که فوت شده لایک هزار لایک 🌹


818535
2019-11-08 08:55:55 +0330 +0330

شبحسرگردان روح مادرتون شاد.

3 ❤️

818536
2019-11-08 09:05:33 +0330 +0330

Sexybreastsعزیز ممنون که بخاطر بعضی دوستان فارسی تایپ میکنید.

5 ❤️

818540
2019-11-08 09:35:44 +0330 +0330

لایک بی انصاف این لایک حلالت نیست چون امروز توی این همه ناراحتی خودم زار زدم چشمام پر اشک هست نمیبینم چی تایپ میکنم امیدولرم اشنباه تایپ نکنم . خیلی درد آور نوشتی ولی حقیقت زشت جامعه ما هست کاریش نمیشود کرد . تشکر از نوشته ای که امروزم و هم تلختر از روزهای قبل کرد .

3 ❤️

818560
2019-11-08 11:33:58 +0330 +0330

داستان نویسی خوبه
و داستان نویسیت هم خوبه
بجا اینکه ننتو جنده کنی برو توبه کن یه کتاب از دادن های خودت چاپ کن 🌹

1 ❤️

818562
2019-11-08 11:36:50 +0330 +0330
NA

سگ تو روحت زندگی …

3 ❤️

818568
2019-11-08 13:04:40 +0330 +0330

اولش فکرکردم داستانای بیغیرتیه…وقتی تگ هارو دیدم وخوندم…عالی بود

2 ❤️

818570
2019-11-08 13:19:01 +0330 +0330

داستانت خیلی قشنگ بود
لایک
فقط قسمت سکسش بخصوص پوزیشن ها ایرادات جزئی داشت.

3 ❤️

818578
2019-11-08 13:48:48 +0330 +0330

چی زدی که کس نوشتی.حتما توی کون مادرتم عروسی بود که با خیال راحت به دادنش ادامه بده.اگر خاستی منو به مادرت معرفی کن برات یک باکس عالی میخرم.کس کشی مادرتو بکنی خوبه.بچگی که دیدی و دم نزدی و الان براش کیر جور کن تا از عذاب وجدان کاری که با بابات توی فکرت کردی راحت بشی.کونی

0 ❤️

818579
2019-11-08 13:55:36 +0330 +0330

عالی بود ?

3 ❤️

818582
2019-11-08 14:12:00 +0330 +0330

هنوز هفت ساله ش نشده بود و مدرسه می رفت؟؟
سرعت کمرهاش؟؟
مادرت تعجب نکرد از کجا می دونستی تراول تو کیفشه؟

برو عمو،برو

4 ❤️

818603
2019-11-08 17:33:18 +0330 +0330
NA

???واقعاعالی وزیبا بود دستت دردنکنه

3 ❤️

818607
2019-11-08 17:43:51 +0330 +0330

عه چرا داستان تو هم مثل مال من شده؟؟؟هربار نگاه میکنی ده بیست تا کم میشه؟؟؟واسه من یبار شد ولی واسه تو امروز دومین باره کم شده.
صبح لایک ۴۷ رو من دادم.رفتم اومدم دیدم شده ۳۱ الانم بعد اون همه لایکی که دوستان دادن شده ۲۸ تا؟؟؟

0 ❤️

818611
2019-11-08 18:07:34 +0330 +0330

ناراحت شدیم لایک …

3 ❤️

818695
2019-11-08 20:10:02 +0330 +0330

من که حال نکردم! دنبال داستان سکسی هیجان آور و تحریک کننده هم نبودم هیچوقت ولی معتقدم میشه به داستان کودک گرسنه ای گوش بدی و احساس کیری بهت دست بده و میتونی یه داستان انگیزشی و تاثیر گذار بخونی که روحیتو خوب کنه! نظرتو عوض کنه !! و اینا انتخاب خودته!

1 ❤️

818746
2019-11-08 20:53:42 +0330 +0330

خداییش اشک توچشام جمع شد عالی بود داداش

3 ❤️

818765
2019-11-08 21:19:33 +0330 +0330

داستان روان و جذابی بود. خواننده به راحتی ارتباط میگیره. آفرین. باز هم بنویس

4 ❤️

818797
2019-11-08 23:49:37 +0330 +0330

مرگ بر اعتياد ?واقعا حالم خراب شد مرسي بابت قلم خوبت من ك جق سوز شدم فك نكنم ديگ راست كنم?

3 ❤️

818802
2019-11-09 00:46:43 +0330 +0330
EIA

دوست عزیز عالی بود ، لایک

3 ❤️

818831
2019-11-09 04:15:46 +0330 +0330

به راست و دروغش کار ندارم. با این همه استعداد بهتره جای دیگری داستان بنویسی

3 ❤️

818834
2019-11-09 04:24:17 +0330 +0330

خا

1 ❤️

818862
2019-11-09 07:03:14 +0330 +0330

واقعا متاسفم برای کسانی که انقدر شعور ندارن که فرق داستان و خاطره را ازهم تشخیص بدن
آخه کدوم انسانی چنین خاطره ی تلخی را با جزئیاتی اینقدر دقیق یادش میاد؟
مغز انسان بصورت خودکار خاطرات بد را به مرور در لایه های زیرین قرار میده تا به دست فراموشی سپرده بشه
اونوقت یه مشت بچه ی کودن میان به نویسنده تمام داستان‌های اینجا بی احترامی می‌کنند.
بعد خاطرات خودشون و که میفرستن یا رفته رو پشت بوم سکس همسایه شونو دیده یا عن خواهرش و خورده یا رفته یه کوس دوزاری پنجاه ساله را به قیمت خون پدرش کرده
جمع کنید این مسخره بازی هاتونو تورا به جان هرکی که میپرستید.

4 ❤️

818888
2019-11-09 10:10:29 +0330 +0330

ممنون از همتون که بهم کامنت دادین 🌹
منو واقعا شرمنده کردین با این همه کامنت
از کامنت ها مشخصه که مافیای لایک هنوز تو این سایت موجوده
واقعا متاسفم واسه اون دسته آدم هایی که از رقابت ترسیدند و با باگ های موجود در سایت این داستان رو اینجور به حاشیه کشیدند
واقعا مرسی که تگ اجتماعی این داستان رو فهمیدند و فهمیدند که این نوشته خاطره نیست داستانه
این نوشته داستان و ساخته ی مغز فاحشه ی بنده میباشد و هیچوقت حقیقت نداره ( الکی مثلا )

از ادمین منصف توقع داربم اونایی که با اکانت های فیک این داستان رو زیر سوال بردند شناسایی بشن

در هر صورت لایک برام ارزش نداره چون کامنت ها نشون میده که راهمو اشتباه نرفتم

3 ❤️

818899
2019-11-09 11:54:05 +0330 +0330

واقعا خیلی عالی بود
دلم میخواد دستهایی که تک تکه این کلماتو نوشته رو بوس کنم …
با خوندن این داستان نتونستم جلوی اشکامو بگیرم …

3 ❤️

818902
2019-11-09 12:06:06 +0330 +0330

دمت گرم داش ایشالله روی خوش زندگیو ببینی

3 ❤️

818906
2019-11-09 12:33:13 +0330 +0330
NA

واقعا متاسفم واسه اونایی که این داستان رو به گند کشیدند

واقعا متاسفم براشون

3 ❤️

818929
2019-11-09 15:14:47 +0330 +0330

سکترتم جان خوشحالم مشکل حل شد و داستانت به حقش رسید

4 ❤️

818934
2019-11-09 15:52:41 +0330 +0330

داستان تون رو خوندم جناب سکرتم. بی عیب بود نقدی هم ندارم. خسته نباشید

5 ❤️

818949
2019-11-09 17:54:05 +0330 +0330

مستر 30گارى
جيگملتوووووو
وظيفست دوست خوبم 😎 :)

3 ❤️

819029
2019-11-09 20:53:40 +0330 +0330

حسی که بایدو بهم نداد در واقع هیچ حسی بهم نداد :/ موفق باشی در کل

1 ❤️

819078
2019-11-10 01:45:38 +0330 +0330
NA

mikhay ashkemuno dar biyari?

1 ❤️

819219
2019-11-10 18:48:53 +0330 +0330

ایول عالی بود دمت گرم خوب نوشتی

1 ❤️

819462
2019-11-11 07:26:42 +0330 +0330

چند چندی با خودت؟ داستان سکسی نوشتی با جزئیاتی که مشخصه با فکر کردن بهش چه حالی داشتی بعد فاز غصه و بدبختی و غیرت برداشتی؟؟؟

2 ❤️

819732
2019-11-12 02:21:28 +0330 +0330
NA

عالی جونم داستان لایک داری

1 ❤️

819897
2019-11-12 16:11:09 +0330 +0330

خدایی هر کاری میکنم نمیتونم گریه کنم.ولی خیلی حس گریه دارم.دمت گرم

1 ❤️

819914
2019-11-12 19:15:16 +0330 +0330

دهنت سلویس. لایک برای تک تک کلماتت.

1 ❤️

820435
2019-11-14 07:01:37 +0330 +0330

خیلی زیبا غم نوجوانی موج میزد آفرین زیبا بود و عمیق

1 ❤️

823966
2019-12-07 22:07:52 +0330 +0330
NA

خوب نوشتی

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom