میم مثل مادر

    بالاتر از سیاهی رنگی نبود ولی من بالاتر از سیاهی رو تو بچگی دیدم . اونشب طولانیه دراز تر از شب یلدا خیلی سردم بود . از خدا میخواستم اتفاقی براش نیفته . سعی میکردم حالت نگرانی چشامو کسی نفهمه .
    عذاب وجدان مثل بختک به جونم افتاده بود .
    چرا اون حرفو بهش زده بودم .
    آبا نذر کرده بود اگه پیداش شه سال دیگ عاشورا آش نذری بده .
    کیمیا گریه میکرد. ولی مادرم...
    مادرم خم به ابرو نمیورد .
    مادرم به پای من و خواهرم سوخته بود نه تنها ناراحت نبود ، شاید خوشحالم بود.
    از چشاش میخوندم که دلش میخواست اصلا
    پیدا نشه .
    تمامی اورژانس هارو ، تمامی کلانتری هارو ، پزشک قانونی رو زیر و رو کرده بودیم ولی خبری نبود که نبود.
    عمو مجید با لباس سیاه و گریه کنان به خونه وارد شد و با جمله ی پیدا شد پیدا شد ، زانو هاشو به زمین زد و زار زد ...
    از بدو تولدم زندگی رو بیت غم میزد .
    خدا پاشو گذاشته بود رو قلبم . خودِ خدا هم میخواست که له شم .




    صدرا پاشو پسرم دیر میکنی ، نمیرسی به مدرسه .
    با صدایی کلفت که نشون از بلوغ داشت ، جواب دادم باشه مامان پنج دقیقه بعد بیدار میشم .
    صدای لطیف و نوازشش باعث شد با خمیازه ای چشامو نیمه باز کنم .
    چشامو دوختم تو چشای پر از غمش . لباشو گرفت به سمت صورتم و رومو بوسید .
    بهش گفتم مامان چیشد ؟؟
    انگار تعجب کرده بود و نمیفهمید چی میگم .
    با پر رویی بهش گفتم : پولی که کار کردمو بهت دادم و چیکار کردی مامان؟؟
    بیشتر پولو خودم دادم . گفته بودی ، صد و پنجاه تومن پیدا میکنی برام پلی استیشن بخری .
    از تهِ دلش خندید و بلند شد حرکت کرد سمت آشپز خونه .


    غُر غُر کردنای سر صبحی خواهرم(کیمیا) به وضوح از دستشویی به گوشم میرسید .
    حوله آبی رو برداشتم و صورتمو پاک کرده و نکرده ...
    رو به کیمیا با صدای بلندی گفتم : چیه کیمیا باز صبح شد ؛ تو سر و صدات بلند شد . بس کن دیگه .
    با پر رویی سرشو انداخت پایین و گفت : داداش تو بدت نمیاد هر روز پنیر و چای شیرین میخوری ؟؟


    از حرفش خندم گرفت . نگاهی به صورت معصومش انداختم و گفتم : آبجی کوچولو قول میدم آخر هفته خوب کار کنم و همه ی جورابا رو بفروشم .
    هفته ی دیگه یه صبحانه ی مفصل با هم بخوریم !!
    خجالت از کلِ صورت مادرم سرازیر بود .
    همون جا گوشه ی آشپز خونه فی البداهه بغلش کردم و روشو بوسیدم . بهش گفتم : نگران نباش مادر گلم درس میخونم دکتر میشم و تو رو از این وضعیتِ لعنتی نجات میدم .
    فقط پلی استیشن من یادت نره ها بیشتر پولشو خودم دادم فقط کمی ناقص داریم که اونم خودت قول دادی برام جور کنی .


    صورتمو بوسید و گفت : تا دو روز حلش میکنم پسرم.
    صورتش پر از غم بود ولی من بچه بودم و چیزی حالیم نبود .


    سرِ سفره ی صبحونه از مامان پرسیدم : بابا کجاست ؟
    با خشم دندوناشو بهم فشار داد و با اعصبانیت جواب داد : باید کجا باشه ؟؟ خوابیده !!
    تا لنگ ظهر میخوابه !!
    ظهرم بلند میشه میره پیِ عیاشی و دوستای معتادش . کارِ هر روزشه دیگه پرسیدن میخواد ؟


    کاری به کار بابام نداشتیم . انگار یه هم خونه بود برای خونواده ی ما .
    زل زدم به چشای نگران مامانم . زل زده بودم به صورت جذابش و به معمای چرا ؟ از بابا جدا نمیشه فکر میکردم !


    کیمیا با لباسای آبیِ روشن و مقنعهِ سفیدش دستمو گرفت و گفت : داداش بریم ؟ دیره !
    از مادرم خداحافظی کردیم و از حیاط کوچیک و باریک حیاط به سمت مدرسه قدم برداشتیم .


    ......................................................................


    مدام نگران بودم که قیمت ساندویچ چقد میتونه باشه .
    میخواستم کیمیا تو مدرسه جلوی دوستاش کم نیاره. واردِ ساندویچی شدم و از آقای میانسال که انگار صاحبِ ساندویچی بود پرسیدیم ؟
    آقا ساندویچ چند ؟؟
    با گفتنِ سه هزار و پونصد تومن ،
    پول های خرد و پونصد تومنی های داخل کیفمو روی هم جمع کردم و با جمع شدنِ تموم پولام رویِ هم اخم کردم . بغض توی گلوم کم مونده بود خفم کنه .
    کز کردم ، میخواستم بزنم زیر گریه .
    ولی کیمیا از این حالات من مات و متعجب مونده بود. تو چشاش کلی سوال بود ولی من جوابی واسه سوالاش نداشتم .


    دست خواهرمو گرفتم و راهِ خروج از ساندویچی قدیمی رو پیش گرفتم ...
    نرسیده به درِ خروجی چرخیدم رو به سمت آقای ساندویچ فروش و گفتم : آقا !! میشه کالباساشو کم بزارین ؟؟ من ، سه هزار تومن دارم فقط .


    با شنیدنِ صدای بله گفتنش هول و تند برگشتم و راه رفتم به سمتِ مغازه و پول های خرد رو گذاشتم روی ترازوش . تو دلم عروسی بود و به خودم افتخار میکردم ...!


    ساندویچ رو گذاشتم تویِ کوله ی کیمیا .
    کیمیا بهم نگام کرد و دستامو محکم تو دستاش فشار داد .
    قدم هام ، سفت تر شده بودن و تو دلم به خودم افتخار میکردم نه یک بار بلکه هزار بار .
    کیمیا رو رسوندم به مدرسه و خودم راه مدرسه ی خودم رو به پیش گرفتم .


    تو مدرسه وقتی معلم درس میداد ؛ نمیتونستم حواسمو جمع کنم .
    حس خفگی بهم دست میداد . انگار اتفاق بدی افتاده بود که دلم مثل سیر و سرکه میجوشید .
    زنگ دوم معلم نیومده بود و زنگ سوم ورزش داشتیم . ناظم وارد کلاس شد و گفت : هر کی دوس داره میتونه بره خونه .
    کوله رو با خوشحالی تو دستم گرفتم و دوان دوان به سمت خونه دویدم .
    در حیاط رو با کلیدم به آرومی چرخوندم تا مادرمو غافلگیر کنم .
    در رو باز کردم و وارد حیاط شدم . چشام که از پنجره حیاط دوخته شد به داخل خونه سرجام خشک زدم . صدای آهنگ توی تلویزیون نمیذاشت از خونه کسی صدامو بشنوه .


    [ ] مامان با یکی از دوستای هیز بابام(هادی) لخت دراز کشیده بود رو زمین . حالم به حدی بد شد که دستِ راستمو گذاشتم جلوی دهنم که صدام بیرون نره .
    [ ]
    هادی به زور لباشو رو لبای مامانم میکشید و مامان با مقاومت خودشو لبای هادی به عقب میکشید . از دور حس میکردم مامان به زور وادار به این کار شده و با خشم و فشارِ دتدونام بهم میخواستم در و باز کنم و این گند بازی رو تموم کنم .


    رفته رفته لبای مامانم هم باز شد و با لبای هادی همراهی کرد .
    هادی دستای زمختشو رو گردن و سینه های مامان میکشید و مامان رو زمین هی خودشو به چپ و راست تکون میداد .


    ردِ دستای هادی رو بدنِ سفیدِ مامان نقش میبست . به هر جایی که دست میکشید رد انگشتاش رو بدن سفید مامان به رنگ قرمز میموند .
    مامان جلوش زانو زد و هادی به پشتش رفت .
    زبونشو گذاشت رو کس مامان و با زبونش کسشو وحشیانه به دهن گرفت .
    صدای لذتی که آرم و کم صدا به گوشم میرسید کلِ دنیای نوجوانیمو بهم میزد ؛ دوست داشتم فریاد بزنم از تهِ اعماق وجودم ولی هضمِ این همه غصه برام سخت بود و صدای غمگین و کمک خواستنم عین کسی که تو خواب فریاد میزد به گوشِ کسی نمیرسید .
    سرعت زبونشو بیشتر کرد و مامان شکم و صورتشو به زمین کوبید و با صدای بلندی کلِ بدنش لرزیدن افتاد .


    هادی به زمین خوابید .
    مامان نشست وسطِ پاهای هادی .
    نیشِ حال بهم زنِ هادی بیرون بود و دندون های زردش حالمو بهم میزد . با همه ی وجودم ازش متنفرم بودم ولی پاهام باهام یاری نمیکردن که بتونم جلو تر برم . دستم تو دهنم بود که صدای زار زدنمو کسی نشنوه .
    مامان به زور کیر هادی رو گرفت به دهنش و چند بار پشت سر هم بالا پایین کرد و کم مونده بود حالش بهم بخوره .


    هادی دراز کشیده بود و مامان که چشاش پر از غم و لذت بود نشست رو کیر هادی و صدای ناله هاشو بیشتر و تند تر با باز دمش به بیرون داد .
    هادی ، با کلمه ی جنده ی منی ... شدت ضربه هاشو بیشتر کرد .


    برای لحظه ای گوشامو گرفتم و چشمامو باز و بسته کردم که از این خوابِ لعنتی بیدار بشم .
    مامان رو کیر هادی بالا پایین میشد و ناله میکرد . صدای ناله هاشو به وضوح میشنیدم و دانه های بلوری اشکام با نم نمِ بارون به صورتم برخور میکردند .


    صدای ناله ی وحشیانه ی هادی گوشامو داشت کر میکرد .


    مامان دراز کشیده بود و هادی از پشت کمر میزد به آلت زنونه ی مادرم .


    سرعت کمر هاش بیشتر شده بود و صدای ناله های مامان و حرفِ بس کن دیگش ، تو گوشم مثلِ مته میپیچید . تا مرزِ جنون پیش رفته بودم .


    هادی تکونی به خودش داد و هر چی آب تو کمرش داشت رو از پشت به کمرِ مامان ریخت .


    دلم میخواست برم از گلوی هادی بگیرم و خفش کنم. ولی نه قدرتشو داشتم نه میتونستم به روی مامان نگاه کنم.


    هادی چند اسکناس پنجاه هزاری از جیب شلوارش در آورد و پرت کرد رویِ شکمِ مادرم .


    مامان با نفرت نگاش کرد و گفت : فقط ایندفعه برای بار اول و آخر به خاطرِ بچه هام که پیش دوستاشون کم نیارن . با چشایی پر از اشک و ناله زار زد و گفت : برو گم شو از زندگیم . حالم داره از خودم بهم میخوره لعنتی . فقط بروو .


    دستای کوچیکمو بیشتر فشار دادم سمتِ دهنم تا صدای هق هقم به گوششون نرسه . اگه دستام از دهنم باز میشد صدای فریادم گوشِ آسمونو کر میکرد .


    جلوی مدرسه کیمیا رفتم و با گرفتنِ دستاش سرمو پایین انداختمو و بی صدا اشک ریختم .


    کیمیا طبق عادت بغلم کرد و سفت دستاشو چسبوند به دستام .
    نگاشو دوخت روی چشای خیسم و گفت : چرا چشات قرمزه داداش ؟؟


    خیلی سعی کردم جلوش کم نیارم ولی موفق نشدم . هیچوقت جلوی چشای خواهرم کم نمیوردم .
    اشکام سرازیر شد و زانو هامو جلوش به زمین کوبیدم و کیمیارو تو بغلم جا دادم .


    تا غروب تو پارکِ محل بازی میکرد و من دلِ سیر گریه کردم به حالِ زندگیم .


    خواهرم کیمیا با دیدنِ گریه ی من تو بغلم گریه میکرد و هی بهم میگفت : داداشی ؟؟ داداشِ مهربونم گریه نکن جونِ کیمیا !


    رسیدیم به درِ خونه و هر دو شاهدِ دعوا کردن بابا و مامان بودیم .
    مراعات منو کیمیا رو نمیکردن و باهم بحث میکردند و بهم فحش و ناروا میگفتند .
    چشای خواهرمو گرفتم و وارد اتاقم شدم . از اتاق بیرون اومدم و سلامی با بی میلی به هردوشون دادم .


    با عجله و خشمگین اومدم تو هال .
    تراول پنجاه هزار تومنی رو از کیف مامان برداشتم و پرت کردم رو به بابام .


    با خشم و نفرت گفتم :دیگه نمیخوام ببینمت بابا !!
    ازت متنفرم !!
    بابا خستمون کردی .
    بس کن .
    از خونه برو بیرون ؛ خواهش میکنم برو بیرون و هیچوقت برنگرد پیشمون ؛ ازت خواهش میکنم .
    ببین آبجیو هنوز هفت سالش نشده افسردگی گرفته !! گناه داریم تو رو به جونِ آبا برو و برنگرد دیگه .


    بابا با چشمای گرد شده و حالتی بین خوشحالی و ناراحتی پولو برداشت و با حرفایی که منو نفرین میکرد از خونه بیرون زد .


    مادرمو بغل کردم و تو بغلش از گریه هق هق زدم
    .
    با ریختن اشکای من رو چادرِ آبیِ گل گلیِ مامانم ، اشکاش از گوشه ی چشمش چکید رو موهام .
    خودمو ازش جدا کردم و چشامو به چشای خستش دوختم و گفتم :
    غلط کردم مامان .!
    دیگ پلی استیشن نمیخوام .
    دیگه ازت هیچی نمیخوام ؛ قول میدم . تو فقط ناراحت نباش مامان .
    همه ی پولام مال خودت . از این به بعد همه ی زندگیم مال خودت .
    فقط قول بده ازم ناراحت نشی .
    دیگه هیچی ازت نمیخوام مامان .
    هیچی برام نخر .
    مامان با بُهت بهم نگاه کرد و مثلِ همیشه بی صدا رفت و کز کرد یه گوشه !




    سه روز بود از بابا خبری نبود . مامان زنگ زد به عمو مجیدم که سه روزه خبری از بابام نیست .
    از ترس و از عذاب وجدان میلرزیدم .


    عمو مجید با لباس سیاه ، زانو هاشو به زمین زد و زار زد .
    آبا دوید سمتش بلندش کرد با هق هق گفت : چه خبر پیداش کردی ؟؟


    عمو مجید با صدایی ادغام شده از گریه و ناراحتی گفت : آره پیدا شده . ولی کاش پیدا نمیشد .


    از دیروز تو پزشک قانونی بوده . وقتی نتونسته بود مواد جور کنه با سرنگ ، هوا زده به رگاش
    .
    بُهت زده سرجام قفل شدم . آبا و عمو مجید زار زدن .
    اما مادرم ...مادرم خم به ابرو نیورد .
    از لحظه ی تولد زندگی رو بیت غم میزد خودِ خدا پاشو گذاشته بود رو گردنم تا دلِ کوچیکم له شه و خفه شم .


    پایان


    نوشته: secretam

  • 128

  • 37




  • نظرات:
    •   parto_banoo
    • 1 هفته
      • 18

    • کاملا تک تک احساسات یه نوجوون توش مشخص بود
      لایک اول


    •   TheBitchKing
    • 1 هفته
      • 11

    • ای بابا. نمیگم بد بود، ولی چرا فاز غم الکی برداشتین. من به این میگم پایان خوش.
      والا بوخودا


      به مناسبت رفتن داستانم به اول لیست داستانای برگزیده ماه (گرچه اونم بخاطر تاریخ گذشتن داستان قبلی بود، ولی شما به روی خودتون نیارید)، بهت لایک دادم. گرچه لایقش بودی (clap)


    •   Themahdi
    • 1 هفته
      • 10

    • چقد تلخو غم انگیز
      قلم خوبی داری ادامه بده مشتی


    •   Annahita
    • 1 هفته
      • 10

    • عالی بود (clap)


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته
      • 15

    • خوب بود.
      من همیشه یک سوال توی ذهنم هست و از خودم میپرسم واقعا چیزی به اسم عدالت الهی وجود داره؟!
      اگر وجود داره پس چرا یکی نابینا به دنیا میاد و از دیدن قشنگی های دنیا محروم هست و یکی دیگه ک ون عالم و آدم رو پاره میکنه و دزدی و جنایت میکنه اما هرروز خوش تر جوون تر و سال به سال به خوشی هاش اضافه میشه.
      واقعا چیزی به اسم عدالت الهی وجود داره؟ من که میگم نه.


    •   یک.عدد.دهه.شصتی
    • 1 هفته
      • 12

    • یه نوجوون خواه ناخواه اگر چنین چیزی ببینه واکنش نشون میده اما نه اینطوری که شما توی داستان گفتی
      موفق باشی دوست عزیز


    •   Prometheuss
    • 1 هفته
      • 15

    • به به! به به! دوست عزیزی که این داستان رو نوشتی واقعا دست مریزاد! واقعا باید ایستاده برات دست بزنم، نمیدونم این شاهکار کار کیه ولی از تک تک کلماتش لذت بردم! واقعا به این استعداد غبطه میخورم...
      انقد قشنگ صحنه سازی کردی که با خوندن اون صحنه توی ساندویچی کم مونده بود گریه کنم!
      کاش میشد بیشتر از یدونه لایک داد


    •   یک.عدد.دهه.شصتی
    • 1 هفته
      • 10

    • بچه ای خوب در جواب کامنت شما باید بگم موافقم اینا همه داستانیه که از بچگی تو گوش عوام میکنن تا بگن با بدبختیت بساز حتما حکمتی توشه خدا خواسته تو اینطوری باشی


    •   مانی۱
    • 1 هفته
      • 8

    • افرین قشنگ بود نوک انگشتات درد نکنه سبک نوشتند زیبا بود


    •   sanaz_taji
    • 1 هفته
      • 8

    • تو قسمت داستان سکسی جای این چیزا نیست کسایی که دست به کیر و دست به کس میان لایک نمیدن یکی شاید پیدا بشه با حال خوب بخونه
      لایک ۸


    •   Jeefri
    • 1 هفته
      • 10

    • داستان خوب و دردناكي بود
      كاملا روون و فضا سازي عالي داشتي واقعا لايك داري ادامه بده


    •   zodiakxxx
    • 1 هفته
      • 12

    • لایک به قلم قشنگ و روانت


      امیدوارم بازم داستانتو ببینم


      اینبار پر از شادی


    •   saeedno15
    • 1 هفته
      • 8

    • واقعا خوب بود, حست توی جمله بندی داستان کاملا قابل لمس بود
      موفق باشی


    •   hellboy28022
    • 1 هفته
      • 10

    • واقعا داستان عالي بدون شك شما يه نويسنده حرفه اي هستين اين داستان حتي پتانسيل اين را داره كه يه فيلم اجتماعي خيلي خوب ازش در بياد


    •   زن.اثیری
    • 1 هفته
      • 15

    • من گریه کردم (cry)
      لایک


    •   Sexybreasts
    • 1 هفته
      • 17

    • like 15
      وقتى خدا زمين و از وجود چنين ادماى كثيف و معتاد و بيغيرتى پاك ميكنه از ته قلبم خوشحال ميشم و شكرگذار.


    •   وب.گرد
    • 1 هفته
      • 18

    • یه جاهاییش ضد و نقیض بود.
      یه جاهاییشم که قطعا خودت میدونی کجاها رو میگم کلیشه ای و اقتباسی به نظر میرسید.
      سیاه نمایی هم زیاد داشت که با تلخ و سیاه نوشتن متفاوته.
      ولی...
      در کل خوب بود.
      بهتر بنویس.
      لایک.


    •   Gayaneh
    • 1 هفته
      • 14

    • لایک ۱۸،تم داستان کلیشه ای بود ولی بخوبی از پس درگیر کردن ذهن خواننده بر اومده بودی آفرین ولی چرا اسمتو پایان داستان ننوشته بودی؟ (rose)
      بقدری احساسات sexybreasts رو تحریک کردی که از ناراحتی یادش رفت فینگلیش بنویسه به زبان فارسی روان کامنت داد (inlove)


    •   amir21mash
    • 1 هفته
      • 5

    • عالی بود لایک ۱۹


    •   Sexybreasts
    • 1 هفته
      • 11

    • gayaneh
      فارسى تايپ كردن برام كار فوق العاده سختيه و چندبار بايد بنويسم و دليت كنم تا كامنتم اوكى بشه ولى به دليل درخواست چندتا از دوستام تصميم گرفتم تمرين كنم و فارسى كامنت ميزارم :-*


    •   royaei
    • 1 هفته
      • 10

    • واقعا عالی بود و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم ؛
      با خودم قکر میکنم که چطور میشه بعضی آدم ها باید انقدر تو فلاکت و بدبختی باشند ؟
      در حالی که بعضی آدم ها انقدر غرق تو پول و خوشی هستن که حال و روز این آدم ها رو اصلا متوجه نمیشن و درک نمیکنن ؛
      این داستان رو باید چند بار خوند و با غم این جور آدم ها به حالشون تا ابد گریه کرد ؛
      ممنون واسه داستان خوبت و همه توصیفات و ویرایش عالی داستانت ؛
      با کمال احترام موفق باشی


    •   Sorosh5283
    • 1 هفته
      • 2

    • دوران نوجونی خر است


    •   master.sam
    • 1 هفته
      • 10

    • بعضی وقتا از خواننده ها متعجب میشم مخصوصن اون ثابتاش.
      نویسنده اسمشو ننوشته ولی قلم و تلخی و اسمای تو داستان داد میزنه نوشته کیه .
      سیکرت سعید برادر مثل همیشه تلخ و خوب بود. لایک


    •   Cukur
    • 1 هفته
      • 7

    • یکم پیش زلزله 6 ریشتری کل خونه رو لرزوند
      ولی این داستانت کل بدنمو لرزوند دمت گرم قلمت و تصویرسازی توی ذهنتون عااااالی بوووود


    •   HYPERMAN98
    • 1 هفته
      • 4

    • ما که همین جوری شب جمعه هامون تخمی بود، تو هم با این داستانت ریدی به اعصابمون


      ولی خوب نوشتی


      لاییییک24


    •   misMehrdad
    • 6 روز،23 ساعت
      • 4

    • فقط اون تیکه اش برام عجیب بود که یارو داشت مادرتو میکرد چطور دندون های زردش توجه ات رو جلب کرد‌. بچه باشی ببینی دارن مادرتو میکنن بعدش اینقدر دقیق و مستند وار نگاه کنی. ولی در هر حال خسته نباشی که زحمت کشیدی.


    •   Orginalboy
    • 6 روز،22 ساعت
      • 10

    • ی غمایی هست که که فقط باید باهاشون ساخت چون همه چیز هم عالی بشه تو خوب نمیشی!!


    •   R.B.behruz
    • 6 روز،21 ساعت
      • 9

    • لایک سی ام تقدیم شد، خوب بود ممنون، فقط متاسفانه من این جمله رو نفهمیدم؛ از لحظه ی تولد زندگی رو بیت غم میزد!


    •   Hamidarakii
    • 6 روز،21 ساعت
      • 5

    • متاسفانه واقعیت خیلی از زندگی‌های مردممون همینه. نمیدونم چی بگم. ولی کاملا حس کردم حال واقعی یه پسر بچه دل شکسته رو. لایک و ممنون


    •   _secretam_
    • 6 روز،20 ساعت
      • 11

    • بعضی وقتا دلِ آدم میخواد بزاره بره از اینجا
      بعضی وقتا با خودم میگم برای کی مینویسم ؟؟ چرا مینویسم ؟؟
      واقعا متوجه نمیشم دوستان چرا فحش میدن اگه نقدی دارین بگین نویسنده یاد بگیره چرا فحش آخه ...
      به هر حال مرسی از تک تکتون که وقتِ پر بهاتونو گذاشتین و خوندین . هر از گاهی هم دلیل موندنمو از خودم مبپ سم لطفِ شما عزیزان هست که همیشه به من لطف داربن
      ممنونم از تک تکتون (rose)


    •   PÃŘŠÃ78Z
    • 6 روز،20 ساعت
      • 4

    • عالی بود خیلی زیبا بود تبریک ب این غیرتت


    •   Caboos1
    • 6 روز،19 ساعت
      • 10

    • اصلا نمیتونم با داستان خوب ارتباط بر قرار کنم
      داستان باید بقدری مزخرف باشه که آدمو تا انتهای داستان همراه کنه تا سوتی های بیشتری برای گاییدن نویسنده پیدا کنی
      این خوب لایک


    •   makjan980
    • 6 روز،19 ساعت
      • 3

    • قشنک بود


    •   عسلمریم
    • 6 روز،19 ساعت
      • 7

    • عالی بود ولی امیدوارم واقعا تجربش نکرده باشی .واقعا هیچکس تجربش نکنه


    •   marjan_aydin
    • 6 روز،19 ساعت
      • 12

    • خیلی تلخ بود واقعااا ناراحتم کرد
      خدا واسه هیچکس اینجوری نخواد : (
      خسته نباشید عالی نوشته بودین
      لایک 36


    •   eyval123412341234
    • 6 روز،18 ساعت
      • 7

    • عالی بود! :-)


    •   _secretam_
    • 6 روز،18 ساعت
      • 5

    • ایول عزیز به گرد پای شما هم نمیرسم حالا حالا
      خوشحالم که وقت پر بهاتون هدر نشده (rose)


    •   Clay0098
    • 6 روز،18 ساعت
      • 12

    • نویسنده عزیز و با اخلاق
      خسته نباشید
      مادر و پرپر زدناش برای اکثر ما مقدسه. حتی بدترین مادر ها هم خوب هستن!
      داستانتون رو خیلی دوست داشتم.شروع خوبی داشت و کمکم اطلاعات رو تزریق کردید
      تصویر سازی احساس توش عالی بود و البته ریتم خوبش نقطه قوتش بود.
      شاید اگه صحته سکسی داشت و تو بخش بندی دقیق تر عمل کرده بودید و ( ه ) به افعال ساکن نچسبیده بود و یه ویرایش تو بخش کلمات داشت بهترم میشد
      لایک خدمت شما و خوشحالم مرتب کار منتشر میکنید و در حال بهتر شدن هستید.
      بمونید برای سایت
      موفق باشید (rose)


    •   SSAa699
    • 6 روز،18 ساعت
      • 10

    • نویسنده عزیز :دستتون درد نکنه
      داستان جذابی نوشتین .


      لایک43 خدمت شما


    •   mt5791
    • 6 روز،18 ساعت
      • 7

    • زیبا غمگین و تاثیر گذار
      بسیا عالی بود
      پایدار باشید


    •   Parsamoradiii
    • 6 روز،17 ساعت
      • 3

    • ????


    •   hamid30gari
    • 6 روز،17 ساعت
      • 6

    • secretamداداشی فکر کنم قلم شما بود.
      ولی من نتونستم از داستان لذت ببرم.ایراداش رو هم دوستان بگن.ولی لایک بخاطر زحمتی که کشیدی.


    •   شبحسرگردان
    • 6 روز،17 ساعت
      • 8

    • خدا نکشت بی نظیر بود اشکم درومد یاد مامانم افتادم که فوت شده لایک هزار لایک (rose)


    •   hamid30gari
    • 6 روز،17 ساعت
      • 2

    • شبحسرگردان روح مادرتون شاد.


    •   hamid30gari
    • 6 روز،17 ساعت
      • 4

    • Sexybreastsعزیز ممنون که بخاطر بعضی دوستان فارسی تایپ میکنید.


    •   Winston991
    • 6 روز،17 ساعت
      • 4

    • کاش به جای تو یه هادی پیدا میشد مادر اونایی که زیر داستانا میگن اول رو میگایید


    •   lezatbebarim
    • 6 روز،16 ساعت
      • 3

    • لایک بی انصاف این لایک حلالت نیست چون امروز توی این همه ناراحتی خودم زار زدم چشمام پر اشک هست نمیبینم چی تایپ میکنم امیدولرم اشنباه تایپ نکنم . خیلی درد آور نوشتی ولی حقیقت زشت جامعه ما هست کاریش نمیشود کرد . تشکر از نوشته ای که امروزم و هم تلختر از روزهای قبل کرد .


    •   masih_roma
    • 6 روز،16 ساعت
      • 5

    • باشد که نباشند چنین موجوداتی در این سرزمین
      واقعا بعضی ها تو دنیا زیادین
      لایک۳۴


    •   CityOfGod
    • 6 روز،14 ساعت
      • 1

    • داستان نویسی خوبه
      و داستان نویسیت هم خوبه
      بجا اینکه ننتو جنده کنی برو توبه کن یه کتاب از دادن های خودت چاپ کن (cry)


    •   sexo.roya
    • 6 روز،14 ساعت
      • 3

    • سگ تو روحت زندگی ...


    •   dark_woman
    • 6 روز،13 ساعت
      • 2

    • اولش فکرکردم داستانای بیغیرتیه...وقتی تگ هارو دیدم وخوندم....عالی بود


    •   MFM_iran
    • 6 روز،13 ساعت
      • 3

    • داستانت خیلی قشنگ بود
      لایک
      فقط قسمت سکسش بخصوص پوزیشن ها ایرادات جزئی داشت.


    •   ی.محسنی
    • 6 روز،12 ساعت
      • 0

    • چی زدی که کس نوشتی.حتما توی کون مادرتم عروسی بود که با خیال راحت به دادنش ادامه بده.اگر خاستی منو به مادرت معرفی کن برات یک باکس عالی میخرم.کس کشی مادرتو بکنی خوبه.بچگی که دیدی و دم نزدی و الان براش کیر جور کن تا از عذاب وجدان کاری که با بابات توی فکرت کردی راحت بشی.کونی


    •   Hossein_jalili
    • 6 روز،12 ساعت
      • 3

    • عالی بود ?


    •   لاکغلطگیر
    • 6 روز،12 ساعت
      • 4

    • هنوز هفت ساله ش نشده بود و مدرسه می رفت؟؟
      سرعت کمرهاش؟؟
      مادرت تعجب نکرد از کجا می دونستی تراول تو کیفشه؟


      برو عمو،برو


    •   Shahriyar199300
    • 6 روز،9 ساعت
      • 1

    • به ۱خانوم جهت شوگر مامی نیاز مندم.بیاد تلگرام shahriyar1993


    •   آتشکده_عشق
    • 6 روز،8 ساعت
      • 3

    • ????واقعاعالی وزیبا بود دستت دردنکنه


    •   hamid30gari
    • 6 روز،8 ساعت
      • 0

    • عه چرا داستان تو هم مثل مال من شده؟؟؟هربار نگاه میکنی ده بیست تا کم میشه؟؟؟واسه من یبار شد ولی واسه تو امروز دومین باره کم شده.
      صبح لایک ۴۷ رو من دادم.رفتم اومدم دیدم شده ۳۱ الانم بعد اون همه لایکی که دوستان دادن شده ۲۸ تا؟؟؟


    •   Samer66
    • 6 روز،8 ساعت
      • 4

    • داستانتون خیلی قشنگ بود.
      متاسفم برای اونایی که به نویسنده ی این داستان خوب فحاشی کردن.
      دوست خوبم شما به اونا توجه نکن و با قدرت به کارت ادامه بده.
      ما دوستون داریم


    •   خوشگلخانم
    • 6 روز،8 ساعت
      • 3

    • ناراحت شدیم لایک ..


    •   hozm1990
    • 6 روز،6 ساعت
      • 1

    • من که حال نکردم! دنبال داستان سکسی هیجان آور و تحریک کننده هم نبودم هیچوقت ولی معتقدم میشه به داستان کودک گرسنه ای گوش بدی و احساس کیری بهت دست بده و میتونی یه داستان انگیزشی و تاثیر گذار بخونی که روحیتو خوب کنه! نظرتو عوض کنه !! و اینا انتخاب خودته!


    •   showtimemori23
    • 6 روز،5 ساعت
      • 3

    • خداییش اشک توچشام جمع شد عالی بود داداش


    •   Mandil.hot
    • 6 روز،5 ساعت
      • 4

    • داستان روان و جذابی بود. خواننده به راحتی ارتباط میگیره. آفرین. باز هم بنویس


    •   ali66099
    • 6 روز،2 ساعت
      • 3

    • مرگ بر اعتياد ?واقعا حالم خراب شد مرسي بابت قلم خوبت من ك جق سوز شدم فك نكنم ديگ راست كنم?


    •   Arvin_g
    • 6 روز،2 ساعت
      • 3

    • خوب نوشتی
      کودکی نوجوونی خودم اومد جلو چشمام.تجربه تلخ و فراموش نشدنی ایه


    •   EIA
    • 6 روز،1 ساعت
      • 3

    • دوست عزیز عالی بود ، لایک


    •   nasrin1980
    • 5 روز،22 ساعت
      • 3

    • به راست و دروغش کار ندارم. با این همه استعداد بهتره جای دیگری داستان بنویسی


    •   Emperatoorxxx
    • 5 روز،22 ساعت
      • 1

    • خا


    •   Hooman.esf.59
    • 5 روز،19 ساعت
      • 4

    • واقعا متاسفم برای کسانی که انقدر شعور ندارن که فرق داستان و خاطره را ازهم تشخیص بدن
      آخه کدوم انسانی چنین خاطره ی تلخی را با جزئیاتی اینقدر دقیق یادش میاد؟
      مغز انسان بصورت خودکار خاطرات بد را به مرور در لایه های زیرین قرار میده تا به دست فراموشی سپرده بشه
      اونوقت یه مشت بچه ی کودن میان به نویسنده تمام داستان‌های اینجا بی احترامی می‌کنند.
      بعد خاطرات خودشون و که میفرستن یا رفته رو پشت بوم سکس همسایه شونو دیده یا عن خواهرش و خورده یا رفته یه کوس دوزاری پنجاه ساله را به قیمت خون پدرش کرده
      جمع کنید این مسخره بازی هاتونو تورا به جان هرکی که میپرستید.


    •   _secretam_
    • 5 روز،16 ساعت
      • 3

    • ممنون از همتون که بهم کامنت دادین (rose)
      منو واقعا شرمنده کردین با این همه کامنت
      از کامنت ها مشخصه که مافیای لایک هنوز تو این سایت موجوده
      واقعا متاسفم واسه اون دسته آدم هایی که از رقابت ترسیدند و با باگ های موجود در سایت این داستان رو اینجور به حاشیه کشیدند
      واقعا مرسی که تگ اجتماعی این داستان رو فهمیدند و فهمیدند که این نوشته خاطره نیست داستانه
      این نوشته داستان و ساخته ی مغز فاحشه ی بنده میباشد و هیچوقت حقیقت نداره ( الکی مثلا )


      از ادمین منصف توقع داربم اونایی که با اکانت های فیک این داستان رو زیر سوال بردند شناسایی بشن


      در هر صورت لایک برام ارزش نداره چون کامنت ها نشون میده که راهمو اشتباه نرفتم


    •   Jessepinkman
    • 5 روز،14 ساعت
      • 3

    • واقعا خیلی عالی بود
      دلم میخواد دستهایی که تک تکه این کلماتو نوشته رو بوس کنم ....
      با خوندن این داستان نتونستم جلوی اشکامو بگیرم ....


    •   mohammadrezaii454@gmail.com
    • 5 روز،14 ساعت
      • 3

    • دمت گرم داش ایشالله روی خوش زندگیو ببینی


    •   Mahdi33rd
    • 5 روز،13 ساعت
      • 3

    • واقعا متاسفم واسه اونایی که این داستان رو به گند کشیدند


      واقعا متاسفم براشون


    •   hamid30gari
    • 5 روز،11 ساعت
      • 4

    • سکترتم جان خوشحالم مشکل حل شد و داستانت به حقش رسید


    •   shahx-1
    • 5 روز،10 ساعت
      • 5

    • داستان تون رو خوندم جناب سکرتم. بی عیب بود نقدی هم ندارم. خسته نباشید


    •   Sexybreasts
    • 5 روز،8 ساعت
      • 3

    • مستر 30گارى
      جيگملتوووووو
      وظيفست دوست خوبم (cool) :)


    •   fazi20
    • 5 روز،5 ساعت
      • 1

    • حسی که بایدو بهم نداد در واقع هیچ حسی بهم نداد :/ موفق باشی در کل


    •   amir7.9
    • 5 روز
      • 1

    • mikhay ashkemuno dar biyari?


    •   72Omid72
    • 4 روز،7 ساعت
      • 1

    • ایول عالی بود دمت گرم خوب نوشتی


    •   Mahsa_f
    • 3 روز،19 ساعت
      • 2

    • چند چندی با خودت؟ داستان سکسی نوشتی با جزئیاتی که مشخصه با فکر کردن بهش چه حالی داشتی بعد فاز غصه و بدبختی و غیرت برداشتی؟؟؟


    •   MASIӇA
    • 3 روز،9 ساعت
      • 2

    • چی بگم...
      فقط از افراد معتاد نفرت دارم و بهشون هیچ رحمی نمیکنم. به چشم یه موجود کثیف نگاهشون میکنم که لیاقت مصرف کردن اکسیژن رو ندارن و نباید باشن.


      اوایل داستانت یه کم آشفته بود اما از تقریبا نصفه به بعد بهتر شد.
      و در کل کارت خوب بود رفیق.


    •   Taba
    • 3 روز
      • 1

    • عالی جونم داستان لایک داری


    •   Ice_flower
    • 2 روز،11 ساعت
      • 1

    • احساست واقعی و قابل لمس بود.
      بعد از مدتها داستان نخوندن چسبید :-*


    •   xloganx
    • 2 روز،10 ساعت
      • 1

    • خدایی هر کاری میکنم نمیتونم گریه کنم.ولی خیلی حس گریه دارم.دمت گرم


    •   فرهاد.60
    • 2 روز،7 ساعت
      • 1

    • دهنت سلویس. لایک برای تک تک کلماتت.


    •   Kirchhoff
    • 20 ساعت،50 دقیقه
      • 1

    • ۱۲۶ تقدیمت


    •   خسته+
    • 19 ساعت،31 دقیقه
      • 1

    • خیلی زیبا غم نوجوانی موج میزد آفرین زیبا بود و عمیق


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو