داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

می‌خواهم ببوسمت

1398/09/19

سلام به همه دوستان.
اسم من (البته مستعار) احسان است. با اجازه همگی مقدمتاً به سه موضوع اشاره می‌کنم که بی‌ارتباط به خاطراتم نیست.
یکی اینکه من الآن حدوداً 46 سالمه ولی خب چونکه به شدت سکسی‌ام و مرتب داستان‌های سکسی رو دنبال می‌کنم و واقعاً با بعضی از اونا (مخصوصاً داستان‌های واقعی) خیلی حال می‌کنم، تصمیم گرفتم یک سری داستان‌ها و خاطرات سکسی واقعی خودم رو بنویسم. البته هر بار یک داستان کامل. گرچه همشون هم به هم مرتبطن.
دوم اینکه من عاشق دختری بودم و هنوز هم هستم و مطمئناً تا آخر عمر هم فقط عشق اون درونم شعله‌ور خواهد بود ولی بنا به دلایل گوناگون خانوادگی و اشتباه مسلم خودم به وصالش نرسیدم و گرچه ازش بی‌خبر نیستم ولی این عدم وصال موجب شده تا برای همیشه حتی در لحضات خوش زندگیم در حال افسوس خوردن باشم. ماجرای او اولین داستان من است.
سوم اینکه وزنم حدود 70 و قدم 176 است. چهره‌ام نه خیلی زشت است نه خیلی زیبا. پوستم سبزه و چشمانم قهوه‌ای تیره و لبانم کمی گوشتی است. از جهت مالی هم متوسطم. تهران زندگی می‌کنم و بسیار احساساتی‌ام و کمی خودخواه. راستش دو چیز خودم را خیلی دوست دارم. یکی اسم واقعی‌ام را که خب اینجا نمی‌تونم بگم و یکی هم کیرم را که نسبتاً خوش‌تراش است و وقتی شق می‌کنم حدود 18 سانت می‌شود.
و اما داستان اول: می‌خواهم ببوسمت
حدوداً 8 ماهی می‌شد که خدمت سربازی‌ام تمام شده‌بود و در یکی از زیرمجموعه‌های یک اداره دولتی به صورت قراردادی استخدام شده‌بودم. با اینکه سنّم از بقیه همکاران کمتر بود ولی به دلیل سخت‌کاری و پشتکارم خیلی زود در محل کارم جاافتادم و مورد علاقه مدیرعامل مجموعه قرار گرفتم تا جاییکه در یک مقطع زمانی مسئول جذب نیروی فروشنده برای فروشگاه‌ها و غرفه‌های تحت پوشش آن مجموعه شدم.
در یکی از روزها طبق معمول افراد مختلفی مراجعه و پس از پرکردن فرم به اتاق من می‌آمدند تا شرایط کار را برایشان توضیح دهم و در صورت موافقتشان فرمشان را به مدیریت ارائه کنم. در این بین فرمی به دستم رسید. خانم الهام ناصری تاریخ تولد 1355 متولد تبریز، مجرد و دیگر مشخصات. فرم را که خواندم به منشی گفتم بگویید بیایند داخل.
وقتی داخل شد نمی‌دانم چرا ناگهان خشکم زد. نگاهمان عجیب به هم گره خورد. چادری بود ولی شال سبز چمنی خوشرنگش از زیر چادر خودنمایی می‌کرد. سبزه بود و به شدت خوشرو و خوش‌برخورد. ریز نقش و میانه اندام ولی قدی نسبتاً کوتاه. در کل زیبا و خواستنی بود. شاید هم به دید من اینگونه آمد. خیلی گرم سلام و علیک کرد و نشست. حسی بهم دست داد که تا اونوقت تجربه نکرده بودم. راستش چشم و گوش بسته نبودم و با چند تا از پسرهای محل هم شیطنت‌هایی داشتم ولی با هیچ زن و دختری تا آن زمان ارتباط نداشتم. من از سکس و عشق فقط خوانده و شنیده بودم و اطلاعات زیادی هم داشتم ولی هیچگاه آن را حس نکرده بودم. برای همین این حس غریب، هیجان و طوفانی درونم به پا کرد که قابل توصیف نیست. فقط می‌دانم که آن موقع کاملاً اختیارم را از دست داده‌بودم.
به هر حال خیلی زود او با تعاریف من پیش مدیرعامل استخدام شد و روابط کاری و بعد حسی ما به تدریج آغاز شد. البته به شدت محترمانه. بعد از مدتی هر دو می‌دانستیم که دیوانه‌وار همدیگر را دوست داریم ولی متأسفانه جسارت من برای بیان این مسئله خیلی کم بود. پنج ماه گذشت. اوایل اردیبهشت ماه سال 78 حدود ظهر برای سرکشی به فروشگاهی رفتم که او آنجا فروشنده بود. فروشگاه‌های ما آن موقع روز معمولاً مشتری نداشتند.
خانم ناصری پشت میز بود و با دیدن من با احترام بلند شد و سلام کرد و خوش‌آمد گفت. من هم با خوشرویی سلام کردم و گفتم خواهش می‌کنم بفرمایید. سر جایش نشست و مشغول نوشتن شد. می‌دانستم که آنروز همکارش مرخصی است و من هم مخصوصاً تنها رفته بودم. کمی که در فروشگاه چرخیدم، از جایش بلند شد و به سمت آبدارخانه رفت تا چایی بریزد. من به طور طبیعی به سمت میز فروشگاه رفتم که یک مشتری وارد شد. به مشتری سلام کردم و گفتم الآن خدمت می‌رسند. خودم هم رفتم پشت میز نشستم ولی حواسم به مشتری و فروشگاه بود. خانم ناصری از آبدارخانه با سینی چای بیرون آمد. نگاه عجیبی داشت. انگار می‌خواست من رو متوجه چیزی بکنه. چایی رو روی میز گذاشت و رفت سمت مشتری. من داشتم با چشمام می‌خوردمش. همه هوش و حواسم به او و حرکاتش بود. نگاه کردنش، راه رفتنش، صحبت کردنش، خندیدنش و خلاصه همه رفتارش از دید من عالی و ایده‌آل بود.
لحظه‌ای نگاهم را برگرداندم سمت میز که چایی را بردارم ناگهان دیدم روی یک کاغذ نوشته “می‌خواهم ببوسمت”. یک لحظه شق کردم. باورم نمی‌شد. نمی‌دانستم باید چه عکس‌العملی نشان دهم. واقعاً هنگ کرده بودم. اصلاً از کجا معلوم برای من نوشته بود؟ شاید می‌خواست امتحانم کند؟ به هر حال نباید این فرصت را از دست می‌دادم.
کاغذ را برداشتم. مشتری که رفت آهسته رفتم سمت پیشخوان فروشگاه که او پشتش ایستاده بود. محترمانه گفتم خانم ناصری میتونم ازتون تقاضایی بکنم؟ گفت خواهش می‌کنم بفرمایید. گفتم می‌تونم عکسی از شما داشته باشم. گفت عکس پرسنلی؟
منکه کونم از این جواب سوخته بود گفتم خیر آن را که دارم. با ناز و عشوه‌ای خاص نگاهی بهم کرد و بی‌آنکه حرفی بزند رفت سمت میز فروشگاه. کیفش را برداشت و از درونش عکسی را درآورد. به سمتم برگشت و عکس را به طرفم گرفت و با عشوه‌ای خاص گفت البته ببخشید که پوشیده نیست. باور کنید با دیدن عکس آبم داشت می‌اومد. تو یک مجلس مهمانی خودش و خواهرش کنار هم با لباسی شیک و آرایش کرده عکس گرفته بودند. همه زیباییش یک طرف اون موهای بسیار بلندش که تا کمرش اومده بود یک طرف.
دیگه مطمئن شدم اون متن را برای من نوشته. بدنم داغ داغ شده‌بود. عین لبهای اون که از داغی سرخ سرخ شده بود. دلمو زدم به دریا. نوشته رو گرفتم جلوش. همه جسارتم را جمع کردم و پرسیدم این نوشته مال منه؟ با شیطنتی توأم با خجالت سرش را به علامت تأیید تکان داد و آهسته گفت ببخشید.
دیگه داشتم دیوونه می‌شدم. رفتم سمت آبدارخانه و اشاره کردم بیا. سر در ورودی فروشگاه آویزی بود که اگر کسی وارد می‌شد صدایش بلند می‌شد. وقتی آمد دستانم را برای بغل کردنش باز کردم و گفتم شما مطمئنی دیگه؟ سرش را پایین گرفت و گفت خیلی.
وقتی بهم چسبید و لبانم روی لبانش قرار گرفت فقط آرزو داشتم عقربه‌ها بایستند. کسانی که مزه عشق واقعی را چشیده‌اند می‌فهمند که لذت چنین بوسه‌ای از بسیاری سکس‌ها بیشتر است. به هر حال چون محیط فروشگاه را خیلی امن نمی‌دانستم بهش گفتم فردا میتونم ببینمتون. گفت آره. حتماً. با خوشحالی گفتم پس هماهنگ می‌کنم و خبر می‌دم. تا فردا خداحافظ.
وقتی از فروشگاه بیرون زدم تصویر لحظه به آغوش کشیدن و بوسیدنش یک لحظه از جلو چشمانم محو نمی‌شد. واقعا مست شده بودم. حس می‌کردم بزرگ و بالغ شده‌ام. آخه قرار بود در 26 سالگی عشقی را که بعدها فهمیدم واقعی است با دختری 23 ساله تجربه کنم.
جداً تحمل این یکروز برایم دشوار بود. می‌ترسیدم پشیمان شود. هیچوقت فکر نمی‌کردم که اینگونه، رسیدن روزی را به انتظار بنشینم. فقط تنها چیزی که به ذهنم رسید خرید یک جعبه کوچک تزیینی و گذاشتن دست نوشته “می‌خواهم ببوسمت” در آن بود.

پدر و مادر من سالها در خانه‌ای کلنگی و قدیمی و نسبتاً بزرگ سکونت داشتند. حدود دو سالی بود که آپارتمان کوچک نوسازی را با سختی و قرض و وام خریده بودند. در آن ایام، آن خانه قدیمی در اختیار من بود و چون به محل کارم نزدیک بود برخی شبها که کارم طول می‌کشید به آنجا می‌رفتم.
صبح روز موعود از دفتر به فروشگاه زنگ زدم. خودش گوشی را برداشت. شنیدن صدایش برای تحریکم کافی بود. آدرس خانه را بهش دادم و گفتم بعد از ظهر ساعت شش منتظرتان هستم. خودم زودتر از محل کارم خارج شدم. سر راه ابتدا به یک گل فروشی رفتم و یک دسته گل کوچک تهیه کردم. بعد سریعاً رفتم خانه و تا می‌توانستم همه جا را مرتب کردم. بسیاری از وسایل مثل تخت خواب و … هنوز آنجا بود. چون آپارتمان جدید کوچک بود و تخت دونفره در اتاق خوابش جا نمی‌شد. دسته گل را با جعبه روی پاتختی گذاشتم و منتظر ماندم. واقعاً به ثانیه‌شماری افتاده بودم. قلبم تند تند می‌زد. طاقت نیاوردم. پشت درب خانه رفتم و لای آن را بازگذاشتم و خیره شدم به کوچه. خانه تقریباً اواسط یک کوچه بن‌بست بود. نفهمیدم چقدر پشت درب بودم. ناگهان قامت قشنگش را که مثل یک قو باوقار داخل کوچه شد دیدم. هیچوقت خوشحالی آن موقع و هیجان درونم را فراموش نمی‌کنم. وقتی رسید سریع درب را باز کردم و وارد شد.
حال که آمده بود کمی آرام شده بودم. خوش‌آمد گفتم. باهام که دست داد دیگه دستش رو ول نکردم و آوردم بالا و بوسیدم و به سمت اتاق راهنماییش کردم. لبه تخت نسشت. بهش گفتم بین دیدن چهره واقعی تا عکس خیلی تفاوت است.
متوجه منظورم شد و چادرش را از سرش به دورش انداخت. مانتویی سفید و زیر آن پیراهن یقه‌دار قرمزی پوشیده بود. چشمش به گلها افتاد و گفت خیلی زیباست گفتم مال شماست. همانگونه که ایستاده بودم رفتم گل و جعبه را برداشتم و کنارش روی تخت نشستم. جعبه را که باز کرد لبخندی زد که شهوت چشمانش را دوچندان کرد.
گل و جعبه را کنارش روی تخت گذاشت و به چشمانم خیره شد. ناخودآگاه با دست چپم از پشت بازویش را گرفتم و همزمان که بدنش را به سمت بدنم می‌کشیدم لبانم روی لبانش قرار گرفت. مدت زیادی لب می‌گرفتیم. با دست راستم روسری‌اش را از سر برداشتم و شروع به نوازش صورتش کردم. انگشتانم را آرام روی چشمان شهوتی‌اش کشیدم تا نیمه بسته شد و همینطور پایین آوردم تا به سینه‌هایش رسیدم. از روی لباس به آرامی فشارشان می‌دادم. بعد آرام از حالت نشسته در لبه تخت به حالت خوابیده درآمدیم. هنوز پاهایمان از لبه تخت آویزان بود. یک دستم را زیر سرش گذاشتم و با دست دیگر مشغول باز کردن دکمه‌هایش شدم. چشمم که به سوتینش افتاد تازه متوجه فشار شدید کیرم شدم که داشت شرت و شلوارم را جر می‌داد. آن لحظه هنوز یکی از زیباترین منظره‌هایی است که در خاطرم مانده. هیچ حرفی نمی‌زدیم. او چشمانش بسته بود و من در حال بازی با سینه‌هایش. کمی شکم لختش را تا روی نافش مالیدم و بعد دستم را بردم زیر سوتینش. کمی آن را به سمت گردنش فشار دادم که دو تا پستونای سفتش مثل فنر بیرون پریدند. برای همتون آرزو می‌کنم چنین حالی بارها برایتان پیش بیاید. خیلی آرام سینه‌هایش را که مالیدم گردن و جناق سینه‌اش را هم با زبانم لیس می‌زدم تا نزدیک سینه‌هایش شدم. کمی مکث کردم بعد نوک پستانش را محکم به دهانم برده و همزمان دستم را از روی شلوار گذاشتم روی کسش. آخی که گفت آتش درونم را صد چنان شعله‌ورتر کرد. مدت طولانی سینه‌هایش را میمکیدم و کسش را هم می‌مالیدم.
بعد بلندش کردم و ایستادیم چادرش که روی زمین ولو شد. پیراهن و سوتینش را هم خودم درآوردم و بالاتنه لختش را محکم به خودم فشردم و با حرص و ولع و در عین حال خوشحال زیاد سر و پیشانی و چشم و لب و خلاصه همه صورتش را بوسیدم و بوئیدم. او هم کمک کرد تا پیراهن و زیرپوش و شلوارم را در بیاورم. بعد جلوش به حالت دو زانو نشستم و دکمه و زیپ شلوارش را باز کردم و پایین کشیدم. شرت قرمز توری‌اش که نمایان شد با دو دستم دو تا لمبر کون قشنگش را گرفتم و بینی‌ام را هم از روی شرتش روی چاک کسش بالا و پایین می‌بردم و از بوی خوشش خودم رو سیراب کرده و لذت می‌بردم. بعد با دندانم کش شورتش را گرفتم و پایین کشیدم و با دست آن را کامل درآوردم. برای من که اولین بار کس دختری را دیده و لمس می‌کردم بهشت واقعی بود. بغلش کردم و روی تخت طاقباز خواباندمش و خودم هم به آرامی روش دراز کشیدم. دوباره لب گرفتن شروع شد با این تفاوت که اینبار بدن لختش زیرم بود سینه‌هایش زیر سینه‌ام و شکم و پاهایمان روی هم و کیرم از زیر شرت روی کس خیسش. بعد همانطور که لبهای یکدیگر را می‌بلعیدیم، چرخیدیم و جایمان را عوض کردیم. او روی من بود و به شدت خودش را به کیر شقم فشار می‌داد. طاقتمان تمام شده بود. شروع به بوسیدن و لیسیدن و خوردن سر و صورت و گردنم شد و همینطور پایین رفت. سینه‌ها و نافم را هم لیسید تا به شرتم رسید. آن را که درآورد و با دستش کیرم را که گرفت مایع قبل از منی ازم خارج شد. هیجانی که درونم به پا شده بود باعث شده بود بدنم به لرزه بیافتد. چیزی که هیچ زمان با هیچ دختر و زن دیگری اتفاق نیافتاد. عجیب به کیرم خیره شده بود و بازی می‌کرد. راستش خودم هم تا آنروز کیرم را اینقدر کشیده و بزرگ ندیده بودم. کمی چرخیدم از روی خودم به کنارم غلتید. یک دستم زیر سرش بود. با دست دیگر شروع کردم به مالیدن کس گرم و خیسش. انگشتم که درون سوراخ کسش رفت آه و ناله‌هایش و گفتن اسمم شروع شد.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه احـــــــسان اووووووووووووووووووووم دوستت دارم. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ
و من هم در جواب: جوووووووووووووووووون عزیزدلم، هستی من، نفسم، الهامم،‌ می‌خوامت
دوباره رویش رفتم و اینبار کیرم را لای پاش و رو درز کسش کشیدم. باز برای اولین بار در عمرم بود که کیرم کس دختری را لمس می‌کرد. نفس‌هایم فریاد می‌کشیدند و تک تک سلولهای بدنم می‌لرزیدند. کیرم دقیقاً بین درز کس قشنگش جا افتاده بود و چندین رفت و برگشت کافی بود که ابتدا او به لرزه بیافتد و ارضاء شود. لای پایش که خیس خیس شد آب من هم به شدت هر چه تمام پاشید و این لذت به اوج خودش رسید. راست گفته‌اند که بعضی لذات نوشتنی و خواندنی نیستند و فقط باید حسشان کرد. سرم روی سینه‌هایش افتاد و چشمانم بسته شد. مدتی طول کشید تا نفس‌هایمان به حالت عادی برگردند.
هیجانم که خوابید آرام سرم را بلند کردم و نگاهم به چشمان خمارش افتاد. گوشه چشمش قطره اشکی دیدم. کمی اخم کردم. متوجه شد و گفت از شدت لذته. چشمش را بوسیدم. قطره اشکش را خوردم و دوباره لبم را روی لبش گذاشتم.
پایان
دوستان، من سعی کردم خاطره‌ای واقعی مربوط به 20 سال پیش را حتی‌الامکان خلاصه نقل کنم و امیدوارم به دلتان نشسته باشد. مطمئناً نظراتتان برای نوشتن ادامه خاطرات و دیگر داستانهایم بسیار مؤثر خواهدبود.
موفق باشید.

نوشته: احسان


👍 16
👎 16
28036 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

824715
2019-12-10 21:38:11 +0330 +0330

20سال پیش چجور یادته

5 ❤️

824721
2019-12-10 21:45:21 +0330 +0330

نگارشت یهو عوض میشد
نه لایک نه دیس

7 ❤️

824736
2019-12-10 22:15:08 +0330 +0330

از نگارشت خوشم نیومد دیس

6 ❤️

824747
2019-12-10 23:07:22 +0330 +0330

خوابم مياد فردا ميخونم اين يكيو، فقط يكي بگه موضوع ارزش داره يا ن؟

4 ❤️

824753
2019-12-11 01:12:46 +0330 +0330

لایک با تقدیم احترام

2 ❤️

824762
2019-12-11 03:08:41 +0330 +0330

احسان تونی؟

1 ❤️

824772
2019-12-11 04:57:30 +0330 +0330

لایک
خوب بود
به نظر میومد واقعی باشه

1 ❤️

824795
2019-12-11 07:29:37 +0330 +0330

داستان خوبی بود و یقین دارم واقعی بوده
من به شخصه خاطرات پارسالم خیلی کم به یاد میارم ولی خب خاطرات دوران نوجوانی وجوانی رو قشنگ یادمه
دوستان گرامی بیایید برای یک بار یکم شعور خودمونو به چالش بکشیم
نمیدونم چه رسمی شده که حتی به داستانی که واقعا نویسنده زحمت کشید وقت گذاشته واونو با ما به اشتراک گذاشته این همه فحاشی وگستاخی بخاطر چیه
من داستانی خوشم نیاد رو نمیخونم یا اگه به خونم
وخیلی برام جذاب نباشه رو نظر نمیدم وفقط رد میشم
اون بالا برچسب خورده داستانا اگه مبینه محارمه،گی،سکس نامتعارفه نخون بردار من
نخون وبی احترامی نکن
التماس خرد

5 ❤️

824805
2019-12-11 08:24:27 +0330 +0330

فکر میکنم واقعی باشه ؛
نگارشت تا حدودی خوب بود و تقریبا تونستی اون حس خودتون رو به خواننده منتقل کنی؛
هم داستان و هم موضوعش خوب بود ؛
موفق باشی

3 ❤️

824831
2019-12-11 10:05:24 +0330 +0330

خوب بود سعی کن زبان نوشتن رو کتابی نکن که از حس خارج میشه خواننده بعدشم اگر بیشتر جزئیات سکس رو مینوشتی بهتر بود و از کلماتی که الهام به کار برده بود استفاده میکردی خیلی بهتر میشد موفق باشی در کل خوب بود ادامه بده

3 ❤️

824858
2019-12-11 14:26:36 +0330 +0330

احسان جان بنظرم مقدمه اول داستانت نیازی نبود،اینجا بحال دوستان زیاد فرقی نمیکنه که شما چه شکلی هستی و یا کیر مبارکت چه اندازه ای هست.
همونطور که خودت تو داستان میخونی که باهاش حال کنی و احیانا جقی مرحمت کنی دوستان هم برای همین میخونن ولی نوع کتابی و ادبی نوشتنت باعث میشد تو ذوق خواننده بخوره.
متاسفانه من هنوز با قسمت لرزیدن و ارضا شدن دخترا هنوز نتونستم کنار بیام و به همین دلیل بهت نمره ی قبولی یعنی لایک ندادم.
پیروز و موفق باشی

8 ❤️

824901
2019-12-11 19:50:49 +0330 +0330

من تا اونجا خوندم که نوشت کیرم ۱۸ سانته و خوشتراش

آخه تو روال داستان چه فرقی میکنه ۱۸ و ۱۱ و ۹

بعدم انگار حکیم عبدالقاسم فردوسی! داشت روایت میکرد

دیسلایک
برو حالشو ببر

سرکشی کردم و از جایش بلند شد با اشاره دست به او گفتم بفرمایید بنشینید…

خداوکیلی ۱۵ سال بیشتر نداره نویسنده

نخونید داستانشو

وقت تلف کنی

0 ❤️

824916
2019-12-11 20:54:07 +0330 +0330

اونجايي ك از علايقت گفتي مردم از خنده منم اسممو دوست دارم ولي خب تو ك كيرتو انقدر دوست داري ميتوني بخوريش ههههه برم بقيشو بخونم حالا

2 ❤️

824922
2019-12-11 21:01:24 +0330 +0330

ببخشيد بي ادبي كردم همسن بابامي
خاطرتم قشنگ بود

1 ❤️

824991
2019-12-11 23:03:13 +0330 +0330

ديس (wanking)
وقتى اين كلمه ( مقدمتاً ) اول داستان باشه معلومه آخرش چيه (rolling)
خوب ننويس مگه مجبورى 🤮

0 ❤️

824998
2019-12-11 23:14:45 +0330 +0330

نظر شما چیه؟اخری نگفتی هچعلتی بهم نرسیدید وقتیکه اینقدر دوستش ددشتی پس چطورشد بایکی دیگه توانستی که وصلت کنی

0 ❤️

825000
2019-12-11 23:17:20 +0330 +0330

نظر شما چیه؟اخری نگفتی که وقتی این همه عاشق
ش بودی ودوستش داشتی بهش نرسیدی وتوانستی با یکی دیگه زندگی کنی ما که نفهمیدیم یا عاشق نبودی والکی بوده یا حالاداری بزرگش میکنی وان وقت دگه دلت را زده

0 ❤️

825035
2019-12-12 04:50:32 +0330 +0330

سلام
خیلی خوب بود، منم یه تجربه اینجوری داشتم اولین باری که عاشق شدم…
اولین بار عاشق افسانه شدم،، خواهر دوستم بود، نتونستم رفاقتمو خراب کنم… اشکبار قطع کردم رابطه مونو… فکر میکردم هیچکس نمیتونه جاشو بگیره، ولی بعد صحرا اومد، بعد حدیثه، بعد سمیرا… و همینجوری کلی عاشق شدم
بعدا فهمیدم که هیچکدوم عشق نبوده،
گاهی دلم واسه هرکدوم جدا تنگ میشه، بعضی اهنگا، بعضی جاها، بعضی حرفا… دلمو شدیدا تنگ میکنه واسه شون

0 ❤️

825097
2019-12-12 10:35:18 +0330 +0330

از دوستانی که لایک کردن خیلی ممنون. از اونایی که هم انتقاد درست و بجا کردن هم ممنون. حتما منبعد عامیانه می‌نویسم. از اونایی هم که جز فحش دادن به بقیه کار دیگه‌ای ندارن به خاطر شخصیتشون توقع خاصی نیست. من خودم تو این سایت از خیلی داستان‌ها خوشم اومده و حال کردم بعضی هم واقعا حالمو به هم زدن ولی نهایت این بوده که نظری ندادم. فقط در خصوص سنم واقعا چون می‌خواستم با دروغ شروع نکنم سن واقعی‌ام را گفتم.
ضمنا من خیلی از خاطرات خاص زتدگیمو قبلا نوشتم و برا همین یادمه
دم همگی گرم.

0 ❤️

825128
2019-12-12 13:30:31 +0330 +0330

در اینکه عشق اول به یاد موندنی و تکرار نشدنی هست هیچ شکی نیست ، ولی اینو هم مطمئنم اگه به وصالش رسیده بودی اینقدر بی تابش نبودی ، اصلا عشق با نرسیدن به هم عشقه مگر در موارد نادر و استثنایی
موفق باشید
لایک

1 ❤️

825184
2019-12-12 19:07:55 +0330 +0330
NA

اگه چرا بهش نرسیدی رو هم در قالب داستانت میاوردی قشنگتر میشد

0 ❤️

831248
2020-01-02 15:15:11 +0330 +0330

قوی ترین قسمتش این بود ک هیچ غلط و اشتباه نگارشی نداشتی یا حداقل من ندیدم و این نشون میده برای نوشتت ارزش قائلی… لحن بیان داستانت هم اگه ی کم از این کتابی بودن فاصله بگیره ک خوبه:)

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom