می‌خوام زن شوهرت بشم

1400/01/22

+دیشب خیلی واقعی بودی، واقعا ازت ترسیده بودم.
-خودمم باورم شده بود.
+البته هر چی که گفتی، درست بود.
-اگه درست بود، در مورد خودم هم صدق می‌کنه. همه‌مون گاهی فقط به هرزه‌ی درون‌مون اهمیت می‌دیم.
+منظورم اون قسمت بود که گفتی تو رو فقط برای ارضا شدن می‌خوام.
-مگه از اول به خاطر همین دوست نشدیم؟
+آره مانی اما دوست ندارم که تو، برای من و شایان، فقط نقش یک اسباب بازی رو داشته باشی.
-گندم جان می‌شه لطفا بیخیال این همه فکر و خیال بشی؟ از اول قرارمون این بود که فقط با هم خوش بگذرونیم. این همه فکر منفی رو تمومش کن خواهشا.
+تو چند روز گذشته، ذهنم خیلی درگیر بود مانی. البته هنوز هم هست. تعادل روانی‌ نداشتم و پر از تناقض بودم و نمی‌دونستم با خودم چند چند هستم.
-کمکی از دست من بر میاد؟
+حضورت برای من بهترین کمکه. فقط می‌خوام یک چیزی رو بهت بگم. دوست دارم که در جریان باشی. امیدوارم فقط ناراحت نشی.
-راحت حرفت رو بزن و نگران ناراحت شدن من نباش.
+من و شایان تصمیم گرفتیم که با یک دختر هم وارد رابطه جنسی بشیم. یعنی یکی دیگه از موارد لیست فانتزی‌هامون رو عملی کنیم. از امروز می‌خوام برم تو کارش. تو با این مورد مشکلی نداری؟
-من چیکاره‌ام که بخوام مشکل داشته باشم؟
+البته تصمیم نداریم اگه موردی پیدا شد، باهاش دوست بمونیم. فقط تجربه جنسی‌اش رو می‌خواییم.
-شاید یکی مثل من پیدا شد.
+محاله، تو استثنا بودی.
-هیچ وقت از هیچی مطمئن نباش. من دیگه برم که کار دارم. کاری نداری؟
+نه عزیزم، خوشحال شدم باهات حرف زدم. فعلا بای.
-مواظب خودت و شایان باش، فعلا بای.
گوشی رو قطع کردم و یک نفس عمیق کشیدم. از طرفی حسی خوبی داشتم که با مانی صادق بودم. اما از طرفی دلم براش سوخت. چون بهش ثابت شد که اولویت من و شایان، فانتزی‌ها و لذت جنسی خودمونه. چند لحظه فکر کردم و به خودم گفتم: کار درست همین بود گندم. با این تصمیمت، جایگاه واقعی خودت و مانی رو به جفت‌تون یادآوری کردی.
تو حال و هوای خودم بودم که گوشی‌ام زنگ خورد. شماره ناشناس بود و نمی‌شناختمش. گزینه سبز روی گوشی رو زدم و گفتم: الو بفرمایین.
-سلام خوشگل خانم.
+سلام مهدیس جان شما هستین؟
-آره خوشگلم، خوبی؟
+مرسی خوبم شکر، شما خوبی؟
-فدات خانمی. تماس گرفتم بابت مهمونی ازت تشکر کنم. خیلی بهم خوش گذشت. خونه‌تون پر از موج مثبت بود.
+من هم ازت ممنونم که اومدی. به ما هم خیلی خوش گذشت.
-شماره‌ات رو از مانی گرفتم. یعنی از مانی خواستم که شماره‌ات رو از شایان بگیره و بده به من. من عادت دارم هر جا که مهمون هستم، بعدش حتما تشکر کنم.
+نظر لطفته مهربون خانم.
-راستی حال داری امروز با هم بریم بیرون؟ می‌خوام به مناسبت روز زن، برای مادرم و خواهرم کادو بخرم. حقیقتش اینه که مخ خودم نمی‌کشه. نیاز به یک عدد خانم با سلیقه دارم. پیش خودم گفتم که به تو زحمت بدم.
+زحمت چیه عزیزم. خیلی هم خوشحال می‌شم که بهت کمک کنم.
-الان وقت داری تا بیام دنبالت؟
+آره شایان امروز ظهر نمیاد و تنهام.
-پس حاضر شو تا چهل و پنج دقیقه دیگه میام دنبالت.
+چَشم.
-واو قربون چَشم گفتنت برم من. فعلا بای تا چهل و پنج دقیقه دیگه.
خنده‌ام گرفت و گفتم: باز هم چَشم. بای تا چهل و پنج دقیقه دیگه.

درِ ماشین مهدیس رو باز کردم. با لبخند، بهش سلام کردم و نشستم و گفتم: چه بوی خوبی. سلیقه عطر عالی.
مهدیس به من نگاه کرد و گفت: چه خانم خوشگلی. سلیقه شایان چه عالی.
خنده‌ام گرفت و گفتم: ایشالله قسمت شما هم بشه.
مهدیس لحنش رو شیطون کرد و گفت: شایان نصیب من بشه یا شوهر؟
کمی از حرفش خجالت کشیدم وگفتم: منظورم شوهر بود.
مهدیس چند ثانیه مکث کرد و گفت: خب کجا بریم؟
کمی فکر کردم و گفتم: اگه می‌خوای لباس بگیری، برو تا بهت بگم کجا بریم.
توی مسیر، مهدیس بیشتر از من حرف زد. بیشتر هم از خاطرات خنده دار خودش و خانواده‌اش گفت. بلد بود که چطوری از کلمات و جملات استفاده کنه تا طرف مقابلش با اشتیاق به حرف‌هاش گوش بده. وقتی رسیدیم به مرکز خریدی که مد نظرم بود، مانی باهام تماس گرفت. نمی‌تونستم تماسش رو جواب بدم. اما قطعا کار مهمی داشت که باهام تماس گرفته بود. چون چند ساعت قبلش باهاش حرف زده بودم. خیلی سریع براش نوشتم: جایی هستم و نمی‌تونم جواب بدم.
نزدیک به دو ساعت توی مرکز خرید قدم زدیم. مهدیس، انتخاب‌هاش رو کامل به من سپرده بود و هر چی که برای مادر و خواهرش انتخاب کردم، قبول کرد. موقع برگشتن، به یک کافه تریا اشاره کرد و گفت: بریم یه چیزی بخوریم، گلومون خشک شد بس که غیبت کردیم.
یک میز دو نفره انتخاب کردیم و هر دوتامون سفارش آب هویج بستنی دادیم. مهدیس رو به من گفت: تا سفارش رو بیارن، من الان میام.
حدس زدم که شاید دستشویی داشته باشه. از فرصت استفاده کردم و زنگ زدم به مانی. خیلی سریع جواب داد و گفت: ببخشید مزاحمت شدم. نمی‌دونستم جایی هستی.
+نه مهم نیست عزیزم. کاری داشتی؟
-آره اما زیاد واجب نبود.
+آخه دلواپس شدم.
-نگران نباش، می‌خواستم در مورد انتخاب پارتنر دختر باهات حرف بزنم. برای اینکه ثابت کنم که اصلا ناراحت نشدم، می‌خواستم بهت یک پیشنهاد بدم که زودتر یک کِیس مناسب و واقعی پیدا کنی.
+یعنی می‌خوای کمک کنی که یک دختر پایه سکس سه نفره پیدا کنیم؟
-آره.
چند لحظه مکث کردم و با هیجان گفتم: واو سوپرایزم کردی مانی. خیلی هم عالی. خیلی خوشحالم کردی. البته الان همچنان نمی‌تونم حرف بزنم. با مهدیس اومدم بیرون. الان فکر کنم رفت دستشویی. هر لحظه شاید برگرده.
لحن مانی عوض شد و با تعجب گفت: با مهدیس؟!
+آره از من خواست که برای خرید هدیه روز زن بهش کمک کنم، مشکلیه؟
مانی کمی مکث کرد و گفت: نه اوکی مشکلی نیست. باشه پس بعدا صحبت می‌کنیم. فعلا مزاحمت نشم.
وقتی مهدیس برگشت، توی دستش یک پلاستیک خرید کوچیک بود. به سمت من گرفت و گفت: پیشاپیش روز زن مبارک خوشگل خانم.
دهنم از تعجب باز شد. اصلا توقع نداشتم که مهدیس برای من کادو بخره. نشست و گفت: این رو دیگه زشت بود اگه از خودت مشورت می‌گرفتم. فقط امیداوارم خوشت بیاد.
پلاستیک خرید رو ازش گرفتم و گفتم: راضی به زحمتت نبودم عزیزم.
-خب حالا ببین خوشت میاد یا نه. به یارو گفتم شاید عوضش کردم.
پلاستیک رو باز کردم. داخلش یک تاپ و شلوارک صورتی بود. از جنس لطیفش مشخص بود که قیمت بالایی هم داره. به مهدیس نگاه کردم و گفتم: خیلی خوشگله، مگه می‌شه خوشم نیاد؟ خیلی ممنون، حسابی سوپرایز شدم.
مهدیس کامل به صندلی تکیه داد و گفت: کاری نکردم خانمی. من کلا از هدیه گرفتن، خوشم میاد.
+از بس مهربونی. آقا مانی خیلی خوش شانسه که خواهری مثل تو داره.
مهدیس کمی مکث کرد و گفت: اون شب چرا به خاطر بحث من و مانی، ترسیدی؟ حس ششم می‌گه که ترست مربوط به روزی می‌شد که بد حال شدی. انگار بحث ما، تو رو یاد یک خاطره یا اتفاق بد انداخت.
با حرف مهدیس، دوباره یاد پرهام و پانیذ افتادم. ته دلم خالی و یک موج بد وارد بدنم شد. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: بعضی وقت‌ها…
حرفم رو قورت دادم و ادامه ندادم. مهدیس لحنش رو ملایم کرد و گفت: بعضی وقت‌ها، چیزهایی رو باید هضمش کنیم که بیشتر از ظرفیت مغز و روان‌مونه.
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: دقیقا.
هر دوتامون سکوت کردیم. بعد از چند دقیقه، سکوت رو شکستم و رو به مهدیس گفتم: به نظرت اگه من یک موضوع رو از شوهرم مخفی کنم، یعنی بهش خیانت کردم؟
مهدیس بدون مکث گفت: بستگی داره که چی باشه و اینکه اصلا به زندگی مشترک تو و شایان ربط پیدا می‌کنه یا نه.
+مطمئن نیستم که مربوط به زندگیِ مشترک من و شایان می‌شه یا نه. به شایان اعتماد کامل دارم. ما دو تا، چیزی برای مخفی کردن نداریم. اما این موضوع امکان داره به عده‌ای لطمه بزنه. یعنی شاید با فاش شدنش، روی سرنوشت خیلی‌ها تاثیر فاجعه‌وار بذاره.
-اولا که به نظر من، به هیچ آدمی نمی‌شه به صورت کامل اعتماد کرد. دوما که اگه این موضوع، از اون مدل رازهایی هستش که نباید کَسی بدونه، پس نذار کَسی بفهمه. البته باید خودت رو برای نگه داشتنش آماده کنی. نگه داشتن بعضی از رازها، دهن مهن آدم رو سرویس می‌کنه. خیلی بیشتر از اونی که فکر کنی، سرویس می‌کنه.
چند لحظه به حرف‌های مهدیس فکر کردم و گفتم: ممنون از راهنماییت. فقط می‌شه خواهشا این صحبت‌ها، بین خودمون باشه.
مهدیس لبخند محوی زد و گفت: نمی‌دونم چه اتفاقی برات اتفاده. اما بهت قول می‌دم که می‌فهممت. خیالت راحت، گفتم که رازدار تر از من گیر نمیاری.


وارد لپ‌تاپ و اینترنت شدم و رو به شایان گفتم: مانی یک سایت بهم معرفی کرده. می‌گه اکثر کاربرهاش، واقعی هستن و حتما یک کِیس مناسب گیرمون میاد.
شایان با دقت من رو نگاه کرد و گفت: واقعا می‌خوای این کار رو بکنی؟
اخم کردم و گفتم: مشکلی داری؟
شایان سرش رو به علامت منفی تکون داد و گفت: نه فقط…
+فقط چی؟
-فقط خواستم ببینم خوب فکرهات رو کردی یا نه.
+ما قبلا دو تایی با هم فکرهامون رو کردیم. این کاریه که قرار بود انجام بدیم. اول سکس سه نفره با پسر و بعدش سکس سه نفره با دختر و بعدش ضربدری. فقط توی برنامه‌مون نبود که با مانی بمونیم. الان هم دوست ندارم که معتاد رابطه جنسی با مانی بشیم. از طرفی دلم نمیاد بهش بگم بره پِی کارش. پس بهترین راه همینه که بریم مرحله بعد تا از فاز مانی خارج بشیم. تازه…
-تازه چی؟
+خیلی بیشتر از قبل کنجکاوم تا با یک همجنس خودم سکس کنم. بالای نود درصد مطمئنم که خوشم میاد. دوست دارم هر طور شده امتحانش کنم. حرف‌های قدیم‌مون یادت رفته شایان؟ یادته همه اینا رو تصور می‌کردیم؟
-اوکی من تسلیمم. گفتم که فقط خواستم از تو مطمئن باشم. وگرنه من همه جوره پایه‌ام. کدوم مَردیه که نخواد به صورت هم زمان، تو تا کُس خوشگل رو نکنه؟
لپ‌تاپ رو خاموش کردم. نگاهم رو شیطون گرفتم و گفتم: حالا شدی همون شایان خودم. حالا تا چشم‌هات رو ببندی و من و دختره رو تو حالت دمر و روی تخت تصور کنی، من برم یکمی مشروب بیارم. این باشه از فردا شب می‌گردم. امشب قراره تا صبح برای هم داستان تعریف کنیم. دلم برای قدیم‌ها که برای هم داستان تعریف می‌کردیم، تنگ شده.
شایان ایستاد و گفت: پس من قبلش دوش بگیرم.
وقتی شایان رفت حموم، دست‌هام رو فرو کردم توی موهام و یک نفس عمیق کشیدم. نمی‌تونستم خودم رو درک کنم. برای خلاصی از فکر هرزگی پرهام و پانیذ، باید خودم هم هرزگی می‌کردم. ته دلم استرس داشتم و نمی‌خواستم معتاد روابط غیر معمول سکسی بشم، اما هیچ اراده‌ای نداشتم که جلوی خودم رو بگیرم. وسوسه‌های شهوتم، کنترل کامل من رو به دست گرفته بود و من مطیع محض بودم و انگار خیلی هم با این مطیع بودن مشکلی نداشتم!


شایان یک لیوان چای کنارم گذاشت و گفت: پیدا نمی‌شه گندم. بیخیالش شو خواهشا. الان دو هفته است داری می‌گردی. دنبال پسر که بودیم، فرق می‌کرد و گزینه زیاد بود. اما دختری که بخواد همچین رابطه‌ای بخواد، خیلی کمه و شاید اصلا نباشه.
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: چند مورد پیدا کردم که اصلا با سلیقه من و تو جور نبودن. البته همین چند تا رو، توی همون سایتی پیدا کردم که مانی گفته بود. بقیه جاها که اکثرا فیک و سر کاری هستن. اما در کل حق با توعه. فکر می‌کردم مثل پسر، کلی گزینه پیدا کنیم، اما انگار روال دختر پیدا کردن، خیلی فرق می‌کنه. البته مزیت این دو هفته، این بود که موفق شدم مانی رو تا حدودی از ذهنم خارج کنم. یعنی حس می‌کنم دیگه مثل قبل بهش وابسته نیستم و می‌تونم کنترلش کنم.
-این خیلی خوبه که تونستی در مورد مانی به همون چیزی برسی که می‌خواستی.
لیوان چای‌ام رو برداشتم. صندلی رو کمی از میز فاصله دادم و کامل به صندلی تکیه دادم و یک پام رو گذاشتم روی صندلی و خودم رو جمع کردم. همینطور که چای‌ام رو می‌خوردم، به صفحه لپ‌تاپ هم نگاه می‌کردم. اسم یک اکانت، نظرم رو جلب کرد. لبخند زدم و رو به شایان گفتم: این دختره اسم اکانتش رو گذاشته “می‌خوام زن شوهرت بشم.”
شایان اومد طرف من. پیشتم ایستاد و گفت: خب عاشق جون دنبال سکس سه نفره است دیگه.
پام رو از روی صندلی برداشتم و صندلی رو به سمت میز بردم. چای رو گذاشتم روی میز و دستم رو گذاشتم روی موس. به اکانت دختره پیام دادم: معرفی کن لطفا.
-تو بهم پیام دادی، تو اول معرفی کن.
+ما زوجیم. مژده و امیرعلی و هر دومون، بیست و هشت سال‌مونه.
-ناهید هستم سی و دو ساله.
+منظورت از اسم اکانتت چیه؟
-فکر کنم اگه منظورم رو نفهمیده بودین، الان بهم پیام نمی‌دادین.
+جوری نوشتی که فکر کردم فقط دوست داری با شوهرم باشی.
-تو هر حالتی، برای چند لحظه هم که شده، شوهرت برای من می‌شه.
+اوکی برای اثبات بریم توی تلگرام. داخل سکرت چت، پیام صوتی و عکس می‌دیم، تا بعدش ببینیم چی می‌شه.
-اوکی بریم.
وقتی عکس‌های ناهید رو دیدم، چشم‌هام برق زد و رو به شایان گفتم: به نظر من که عالیه.
شایان هم با دقت نگاه کرد و گفت: هم خوشگله و هم خوش اندام. اما نمی‌خوره دختر باشه. یعنی یا متاهله یا مطلقه.
ناهید بعد از چند دقیقه نوشت: مشورت تموم نشد؟
لبخند زدم و نوشتم: نه هنوز.
-خب تو این فاصله، عکس‌های خودتون رو بدین تا من هم ببینم.
چند تا عکس از خودم و شایان توی صفحه‌ سکرت چت، آپلود کردم و رو به شایان گفتم: خب الان چی بهش بگیم؟
شایان کمی فکر کرد و گفت: خب ازش بپرس مجرده یا متاهل.
یک نفس عمیق از سر هیجان کشیدم و نوشتم: شما مجردی یا متاهل؟
-متاهل هستم.
+ما فقط دنبال مجرد هستیم.
-شوهرم نزدیک به یک ساله که ایران نیست و در حال حاضر مجرد محسوب می‌شم.
+آخه اینطوری نمی‌شه که.
-من و شوهرم توی روابط جنسی، همدیگه رو آزاد گذاشتیم. با هر کَسی هم که وارد رابطه بشیم، همدیگه رو در جریان می‌ذاریم.
رو به شایان گفتم: واو چه جالب. فکر می‌کردم فقط من و تو دیوونه‌ایم.
برای ناهید نوشتم: شما تا حالا رابطه اینجوری رو تجربه کردین؟
-دقیقا چی؟ واضح حرف بزن.
+سکس سه نفره با زوج.
-بله زیاد.
من و شایان چند لحظه به همدیگه نگاه کردیم. بعد از کمی مکث، نوشتم: رابطه‌های دیگه چی؟ مثلا خودتون و شوهرتون با یک دختر یا پسر دیگه.
-من و شوهرم، هر چی که فکر کنی و نکنی رو تجربه کردیم. هم با هم و هم تنهایی و جدا از هم. الان فکر کنم شما فقط به دنبال سکس سه نفره با یک دختر هستین.
شایان گفت: فکر کنم ناراحت شد که داری سوال پیچش می‌کنی.
برای ناهید نوشتم: بله دقیقا همین که شما گفتی.
-اوکی نظرتون؟
+در مورد چی؟
-در مورد ظاهرم.
+آهان، ظاهرتون که عالیه، جفت‌مون خوش‌مون اومد. نظر شما درباره ما چیه؟
-اگه نظرم منفی بود، این بحث همون لحظه که عکس‌تون رو دیدم، تموم شده بود.
+خب الان چیکار کنیم؟ شما سوالی از ما ندارین؟
-یک قرار حضوری، توی یک مکان عمومی. هر سه‌تامون، شناسنامه‌هامون رو میاریم، باید مطئمن بشم که زوج هستین. سوال‌های خودم رو حضوری می‌پرسم.
+ما مشکلی نداریم که به شما شناسنامه نشون بدیم. فقط در جریان باشین که اسم‌هایی که الان بهتون گفتیم، فیکه.
-هیچ آدم عاقلی بِ بسم‌اله اسم اصلی خودش رو نمی‌گه. پیشنهادتون برای زمان و مکان ملاقات، چیه؟
به شایان نگاه کردم و گفتم: تو بگو.
شایان کمی فکر کرد و گفت: فردا ساعت پنج عصر، مجتمع کوروش.
پیشنهاد شایان رو برای ناهید نوشتم و بدون مکث جواب داد: اوکی. فقط یک نکته رو از همین حالا گفته باشم. اگه بعد از ملاقات حضوری، همه چی اوکی شد، هر سه تامون باید آزمایش خون بدیم. دوستِ من، توی یک آزمایشگاه کار می‌کنه. هر لحظه ازش بخوام، حاضره که از ما نمونه خون بگیره. تو کمتر از چهل و هشت ساعت هم جواب می‌ده.
+خب این دوست‌تون نمی‌پرسه که این آزمایش رو برای چی داریم می‌گیریم؟
-می‌دونه اما توی برگه آزمایش، اسم‌هایی رو می‌نویسه که من بهش می‌گم. نگران نباشین، مطمئنه. من باید از سلامت خونی هر دوی شما مطمئن باشم.
رو به شایان گفتم: این زنیکه اینکاره است. یه وقت خطرناک نباشه.
شایان گفت: درخواست‌هاش غیر منطقی نیست. اگه ریگی به کفشش بود، هول برش می‌داشت و بدون شرط دنبال رابطه بود.
برای ناهید نوشتم: اوکی پس مابقی صحبت‌ها باشه توی ملاقات حضوری. فردا می‌بینم‌تون.


دلشوره و استرسم دقیقا شبیه همون شبی بود که می‌خواستیم برای بار اول مانی رو ببینیم. برای انتخاب مانی، مدت‌ها وقت گذاشته بودیم، اما برای دیدن ناهید، فقط چند دقیقه طول کشید تا تصمیم بگیریم! شایان متوجه استرس من شد و گفت: چیزی وجود نداره که بخوای بترسی. به نظر من، ناهید مورد مشکوکی نداره. مثل ما دنبال تنوع جنسیه و تمام.
خواستم جواب شایان رو بدم که ناهید رو دیدم. به ما گفته بود که یک مانتوی بلند و قرمز تنش می‌کنه. اون هم طبق مشخصات لباس‌مون، ما رو شناخت و با دستش علامت داد. من هم دستم رو کمی بردم بالا و طوری که تابلو نشیم، بهش علامت دادم. به سمت همدیگه قدم زدیم و حدودا به صورت رسمی، با هم احوال‌پرسی کردیم. خیلی زود ازش خوشم اومد و حس مثبت ازش گرفتم. بعد از احوال‌پرسی، رو به من و شایان گفت: یک کافه دنج می‌شناسم. می‌تونیم با خیال راحت بشینیم و صحبت کنیم.
وارد یک کافه نسبتا تاریک و شیک شدیم. یک میز انتهای کافه انتخاب کردیم و نشستیم. ناهید از توی کیفش، شناسنامه‌ خودش و شوهرش رو درآورد و گذاشت روی میز. شناسنامه‌ها‌ رو با انگشت‌هاش به سمت من و شایان هُل داد و گفت: برای شروع.
من هم شناسنامه خودم و شایان رو از توی کیفم درآوردم و گذاشتم روی میز. شناسنامه ناهید و شوهرش رو برداشتم و بازش کردم. زیر لب خوندم: عسل و بردیا.
اون هم یک نگاه به شناسنامه‌ هر دوتامون کرد و گفت: گندم و شایان.
لبخند زدم و گفتم: عسل صداتون کنیم یا ناهید؟
اخم کرد و گفت: از اسم ناهید متنفرم.
خنده‌ام گرفت و گفتم: عسل خیلی بیشتر بهتون میاد.
شناسنامه‌هامون رو برگردوند و گفت: گندم و شایان هم به شما دو تا بیشتر میاد.
من هم شناسنامه‌ها رو برگردوندم و گفتم: پس خوشبختم عسل خانم.
عسل به شایان نگاه کرد و با لحن خاصی گفت: من هم خوشبختم.
شایان آب دهنش رو قورت داد و گفت: همچنین.
گارسون اومد و سفارش همه‌مون رو گرفت. نمی‌دونستم چی باید بگم. حس کردم که از عسل خجالت می‌کشم. حتی بیشتر از اولین باری که مانی رو دیدم. عسل سکوت رو شکست و گفت: من قراره تجربه چندم شما باشم؟
لب بالام رو گاز گرفتم و گفتم: ما فقط یکبار تجربه سکس سه نفره با یک پسر رو داریم. البته چند بار، اما با همون آقا.
عسل با خونسردی گفت: هنوزم باهاش در رابطه هستین؟
چند لحظه مکث کردم و گفتم: آره.
عسل لبخند محوی زد و گفت: پس باید خیلی ازش خوش‌تون اومده باشه که نگهش داشتین.
با تکون سرم حرف عسل رو تایید کردم و گفتم: دقیقا همینطوره. می‌تونم یک چیزی بگم؟ البته امیدوارم ناراحت نشین.
عسل با دقت من رو نگاه کرد و گفت: شما دو تا چیز بگو.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: معذرت می‌خوام، امیدوارم جسارت نشه، فقط ما می‌خواستیم بدونیم که، یعنی مطمئن بشیم که شوهر شما در جریان…
عسل حرف من رو قطع کرد و گفت: اصلا جای نگرانی نیست. فقط یک لحظه…
از داخل کیفش، گوشی‌اش رو برداشت. با یکی تماس گرفت و گفت: بردیا جان عزیزم، شرایطی داری که برای چند لحظه تماس تصویری بگیریم؟ دو تا از دوست‌هام مشتاق دیدار تو هستن. همونایی که امروز صبح در موردشون بهت پیام دادم.
صدای اونور گوشی رو شنیدم که گفت: چرا که نه، حتما.
عسل با شوهرش که اسمش بردیا بود، تماس تصویری گرفت. بعد گوشی رو به دست من داد. به خاطر خجالت زیاد، تحت فشار بودم. آب دهنم رو قورت دادم و با بردیا احوال‌پرسی کردم. چهره‌اش دقیقا همون عکسی بود که توی شناسنامه دیده بودیم. با یک لحن صمیمی، با من و شایان احوال‌پرسی کرد و خودش رو بهمون معرفی کرد. من و شایان هم خودمون رو به بردیا معرفی کردیم. حس کردم که شایان هم مثل من، کمی خجالت می‌کشه. هیچ کدوم‌مون چنین شرایطی رو پیش‌بینی نمی‌کردیم. بردیا قبل از خداحافظی، رو به شایان گفت: زن عزیزم رو به تو سپردم‌ها. یه جوری جرش ندی که چیزی واسه من نمونه.
جوری از جمله بردیا غافلگیر شدم که دست‌هام رو گذاشتم روی صورتم و خنده‌ام گرفت. صورت شایان سرخ شد و به تته پته افتاد و گفت: ما مخلص بردیا خان هم هستیم.
شایان بعد از قطع شدن تماس، گوشی رو به دست عسل داد و گفت: ممنون که دغدغه ما رو بر طرف کردین.
عسل گوشی رو گرفت و گفت: اینکه می‌خواستین مطمئن بشین که من به شوهرم خیانت نمی‌کنم، قابل تحسینه و ثابت می‌کنه که مثل ظاهرتون، آدم حسابی هستین.
دست‌هام رو از روی صورتم برداشتم و گفتم: باز هم معذرت که ازتون همچین خواسته‌ای داشتیم. فکر کنم شوهرتون عمدا اون جمله آخر رو گفتن که مهر تایید زده باشن روی چیزی که شما درباره رابطه‌تون گفتین.
عسل به من نگاه کرد و گفت: بردیا بهترین هم بازی دنیاست. راستی کِی بریم برای آزمایش خون؟
خیلی سریع جواب دادم: شایان همیشه خون می‌ده. کارت اهدای خون داره. اتفاقا همین دو هفته پیش خون داد. کارتش رو می‌تونین نگاه کنین.
کارت اهدای خون رو به عسل نشون دادم. کارت رو با دقت نگاه کرد و گفت: اوکی حق با شماست. البته تو همین مدت کوتاه که شما رو دیدم، می‌شه قاطعانه گفت که از هر لحاظ سالم هستین. پس آزمایش خون رو بیخیال می‌شیم.
کارت رو از دست عسل گرفتم و گفتم: البته برای اینکه خیال‌تون راحت باشه، شایان می‌تونه از کاندوم استفاده کنه.
عسل لبخند شیطنت‌‌آمیزی زد و گفت: دوست ندارم هیچ واسطه‌ای در کار باشه. برای همین، سلامت خون برام مهمه. می‌‌خوام حرارتش رو با تمام وجودم حس کنم.
لبخند زدم و گفتم: شما خیلی رُک هستین. البته این رُک بودن‌تون، دوست داشتنیه.
عسل لحنش رو جدی کرد و گفت: لب‌های سکسی تو هم بی‌نهایت دوست داشتنی و سکسیه.
دوباره لب بالام رو گاز گرفتم و گفتم: من تا حالا هیچ وقت با همجنس خودم رابطه نداشتم. خیلی هیجان دارم و کنجکاوم که حتما تجربه کنم.
عسل گفت: من، تجربه اول خیلی از همجنس‌هام بودم. هیچ کدوم‌شون تا الان به خوشگلی تو نبوده. البته از شوهر به ظاهر خجالتی‌ات هم خیلی خوشم اومده.
برای چند ثانیه با شایان چشم تو چشم شدم. آب دهنم رو قورت دادم و رو به شایان گفتم: خیلی داریم سریع پیش می‌ریم.
شایان هم که انگار مثل من و به خاطر رفتار رُک عسل، سوپرایز شده بود، یک نفس عمیق کشید و گفت: خیلی بیشتر از اونی که فکر می‌کردیم با مانی فرق داشت.
عسل پرید وسط حرف‌مون و گفت: پس اسم آقا پسری که افتخار لمس گندم خانم رو داشته، مانیه.
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: آره.
عسل رو به شایان گفت: هیجان کدومش بیشتره؟
شایان به عسل نگاه کرد و انگار دقیق متوجه سوال عسل نشد. رو به عسل گفتم: می‌شه لطفا واضح تر بپرسی؟
عسل تُن صداش رو آهسته کرد و دوباره از شایان پرسید: هیجان لحظه‌ای که زنت قرار بود تا چند لحظه بعد، به یکی غیر از خودت بده یا هیجان اینکه قراره یکی دیگه غیر از زن خودت رو بکنی؟
نمی‌دونم برای چندمین بار خنده‌ام گرفت. شایان هم لبخند زد و رو به عسل گفت: تو هم دقیقا مثل مایی.
رو به شایان گفتم: جواب سوالش رو بده.
شایان کمی فکر کرد و گفت: اصلا قابل مقایسه نیست. تا چند ساعت قبل، فکر می‌کردم، دیگه هیچ وقت، هیجانی که با مانی داشتیم رو تجربه نمی‌کنم، اما…
لحنم رو شیطون کردم و گفتم: اما حالا که عسل رو دیدی، دوباره داری حسش می‌کنی.
غیر مستقیم به شایان رسوندم که حدسم برای تنوع دادن به فانتزی‌های جنسی‌مون، همین اول کار داره جواب می‌ده. شایان با من چشم تو چشم شد. برق چشم‌هاش، پُر از شهوت و هیجان بود. اینقدر زیاد که شهوتش رو به من هم انتقال داد. آب دهنم رو قورت دادم و رو به عسل گفتم: خب حالا چیکار کنیم؟ فکر کنم نظر همه‌مون مشخصه.
عسل کمی فکر کرد و گفت: تصمیم داشتم که بیشتر با هم در ارتباط باشیم، اما توی همین یک ساعت، اینقدر از شما دو تا حس خوب و مثبت گرفتم که انگار مدت‌هاست می‌شناسم‌تون. پس انتخاب زمانش با شما. من حتی امشب هم حاضرم که انجامش بدیم.


عسل با ماشین شاسی بلندش، پشت سر ما می‌اومد. یک نفس عمیق کشیدم و رو به شایان گفتم: داریم ریسک می‌کنیم شایان. فقط بیست و چهار ساعت از آشنایی‌مون می‌گذره. حالا داریم می‌بریمش خونه‌ی خودمون.
شایان بیشتر حواسش به رانندگی بود اما در جواب من گفت: موافقم، دلم یکمی شور می‌زنه. توقع نداشتم با این سرعت جلو بریم.
کمی فکر کردم و گفتم: از طرفی بعیده که دیگه مثل عسل پیدا کنیم. توی رفتار و حرف‌هاش، هیچ مورد مشکوکی نداره. مثل ما دنبال لذت بردن از تنوع جنسیه. ترسیدم اگه امشب رو بپیچونیم، از دست‌مون ناراحت بشه و بپره.
شایان هم کمی فکر کرد و گفت: اوکی پس زیاد سخت نگیریم و فقط به عشق و حالش فکر کنیم.


عسل وقتی وارد خونه شد، یک نگاه کلی به خونه کرد و نشست روی کاناپه. شال و مانتوم رو درآوردم. خواستم برم توی آشپزخونه که عسل گفت: توی کافه، کلی چیز خوردیم. فکر نکنم دیگه جا داشته باشیم.
با تکون سرم حرف عسل رو تایید کردم و گفتم: اوکی، پس من برم لباس عوض کنم.
داشتم به این فکر می‌کردم که چی بپوشم که یکهو یاد تاپ و شلوارکی افتادم که مهدیس برام گرفته بود. کامل لُخت شدم و تاپ و شلوارک صورتی رو پوشیدم. شلوارکش خیلی کوتاه و بیشتر شبیه شورت پاچه دار بود. موهام رو باز گذاشتم و ریختم دورم. برای چند لحظه، به خودم توی آینه نگاه کردم. یک لبخند رضایت زدم و برگشتم توی هال. شایان جلوی عسل نشسته بود و مشغول حرف‌های معمولی بودن. چشم‌های عسل، با دیدن من برق زد و گفت: واو بردیا باید این صحنه رو ببینه. تو چقده خوشگل و رو فرمی لعنتی.
از تعریف عسل خوشم اومد و نشستم کنار شایان و گفتم: تو نمی‌خوای لباست رو عوض کنی؟
عسل با دقت به من نگاه کرد و گفت: می‌خوای ببینی کدوم‌مون خوش‌اندام تریم؟
لبخند زدم و گفتم: شاید.
عسل لبخند زد و ایستاد. به آرومی شال و مانتوش رو درآورد. زیر مانتوش، یک تاپ کوتاه سفید و یک شلوار کتان کشی سفید تنش کرده بود. سایز سینه‌هاش از من بزرگ تر و فرم کونش از من برجسته تر بود. حتی یک ذره شکم نداشت و مشخص بود که یا حسابی ورزش می‌کنه و یا عمل کرده. شایان شال و مانتوی عسل رو گرفت و گفت: من براتون آویزون می‌کنم.
عسل اخم کرد و گفت: تا چند لحظه دیگه قراره من رو بکنی. چرا باهام رسمی حرف می‌زنی؟
صورت شایان کمی قرمز شد و خنده‌اش گرفت. من هم خنده‌ام گرفت و گفتم: تو واقعا دیوونه‌ای.
عسل نشست و پاش رو انداخت روی پای دیگه‌اش. از داخل کیفش یک سیگار و فندک درآورد و رو به شایان گفت: برگشتنی، بی‌زحمت برام یک جا سیگاری هم بیار.
بعد رو به من گفت: مثل ما زیاده، فقط درون واقعی خودمون رو مخفی و زندانی‌اش کردیم. البته این رو قبلا به یه خوشگل شیطون، مثل تو گفتم. من به هر کَسی از جملات قصارم نمی‌گم.
شایان از داخل آشپزخونه، یک جا سیگاری برای عسل آورد. نشست کنار من و رو به عسل گفت: خب چی شد که تو آزادش کردی؟
عسل یک نخ سیگار روشن کرد و گفت: جواب سوالت، کنارت نشسته. یک هم بازی خوب.
از اینکه عسل تا این اندازه، من و شایان رو درک می‌کرد، ذوق زده شدم. هیجان اینکه یک زن مثل خودم رو می‌دیدم، به شدت برام تازگی داشت. شایان هم انگار از جواب عسل خوشش اومد و گفت: هیچ وقت پشیمون نشدی؟ یا نترسیدی که اسیر و معتاد این مسیر بشی؟
عسل یک پُک از سیگارش زد و گفت: وقتی کنترل ماشین، کامل دست تو باشه، از رانندگی و جاده می‌ترسی؟
نا خواسته نگاهم جدی شد و به عسل گفتم: بیشتر توضیح بده.
عسل انگار متوجه قدرت تاثیرگذاری‌اش شده بود. لبخند محوی زد و گفت: آدم اگه روی خودش و افکارش و خواسته‌هاش، مسلط نباشه، تو هیچ کاری موفق نیست. فرقی نمی‌کنه اون کار چیه. رانندگی، آشپزی، دوستی، ازدواج، سکس ساده، سکس گروهی و یا هر چیز دیگه‌ای. باید قبل از هر چیزی به خودت مسلط بشی. نیازها و خواسته‌هات رو با اطمینان بگیری توی مشتت و برای رفعش تلاش کنی. اینطوری به راحتی می‌تونی، هر چیزی رو توی زندگی‌ات، سر جای خودش نگه داری و حفظش کنی. تا حالا کیر هفده تا مَرد، غیر شوهرم رفته توی کُس و کون و دهنم. البته تا چند لحظه دیگه، می‌شه هجده تا. اما حتی یک لحظه هم از عشق من به بردیا کم نشده. چون دقیق می‌دونم که از زندگی و شوهرم و خودم چی می‌خوام. یاد گرفتم که رفع نیاز هورمونی و هیجانی خودم رو با زندگی و آینده‌ای که با بردیا دارم، قاطی نکنم.
شایان حرف‌های عسل رو با تکون سرش تایید کرد و گفت: هر چیزی سر جای خودش. ما هم مدت‌ها توی حرف و فانتزی، به این حرف‌ها فکر می‌کردیم اما وقتی عملی‌اش کردیم، یکمی دچار چالش شدیم.
در تکمیل حرف شایان گفتم: البته من شدم. چون ترسیدم که به مانی یا تنوع جنسی معتاد بشم و زندگی واقعی‌ام از دستم لیز بخوره.
عسل پُک آخر رو به سیگار زد و گفت: عملی کردنش کار هر کَسی نیست. خیلی‌ها فکر کردن که از پسش بر میان اما زندگی‌شون بگا رفت.
یک لبخند تلخ زدم و گفتم: یعنی من جزء همون خیلی‌ها هستم؟
عسل خیلی سریع گفت: قطعا نیستی. من آدم رُکی هستم. اگه بودی، بهت می‌گفتم. تو دچار تردید شدی و این طبیعیه. این رو من هم تجربه کردم. وقتی که اولین بار می‌خواستم به یکی غیر از شوهرم بدم، پر از تردید و استرس بودم. اما همونی که برای بار اول بهش دادم، یادم داد که چطوری خودم و خواسته‌هام رو کنترل کنم.
شایان رو به عسل گفت: پس استاد داشتی.
عسل گفت: قطعا.
هر لحظه بیشتر تحت تاثیر حرف‌های عسل قرار می‌گرفتم. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: ازت خوشم اومده. باورم نمی‌شه که توی بیست و چهار ساعت، از یکی تا این اندازه خوشم بیاد.
عسل چند لحظه به من نگاه کرد و گفت: حاضرم یادت بدم. کاری می‌کنم که تمام ترس‌ها و تردیدهات از بین بره. حسم بهم می‌گه که شیطون درون تو خیلی قوی تر و پیچیده تر از شیطون درون منه. اولین بار تو چه سنی حسش کردی؟
از سوال عسل جا خوردم. حس خوبی داشتم که سعی داشت به درون من نفوذ کنه و کنترل من رو به دست بگیره. لب پایینم رو گاز گرفتم و گفتم: دوازده سالم بود. با مامانم رفته بودیم تا برام کفش بخریم. اون روز، از هر کفشی که خوشم می‌اومد، برای من اندازه نبود. من و مامانم جفت‌مون کلافه شدیم. توی یکی از مغازه‌ها، فروشنده متوجه شد که جریان چیه. یک مَرد میانسال بود. رو به مادرم گفت که برای کفش، کفی می‌ذاره تا اندازه‌ام بشه. همین کار رو هم کرد. توی کفش، کفی گذاشت و خودش دولا شد و کفش‌ رو پام کرد. مادرم برای چند لحظه، مشغول نگاه کردن به بقیه کفش‌های داخل مغازه شد. توی همین حین، فروشنده، دستش رو بُرد زیر شلوارم و ساق پام رو لمس کرد. فهمیدم که داره چیکار می‌کنه. خوشم اومد و نا خواسته لبخند زدم. فروشنده هم متوجه شد. به بهونه کفش، چند بار دیگه من رو لمس کرد. بالاخره همون کفش رو انتخاب کردیم و از مغازه خارج شدیم. لحظه آخر با فروشنده چشم تو چشم شدم و دوباره بهش لبخند زدم.
دهن شایان جوری از تعجب باز شده بود که برای چند لحظه، صورتم رو با دست‌هام پوشوندم. عسل هم از تعجب واضح شایان متوجه شد که هرگز این خاطره رو براش تعریف نکرده بودم. عسل پاش رو روی پاش عوض کرد و رو به شایان گفت: آدم‌ها گاهی یک رازهایی دارن که حتی به همسرشون هم نمی‌گن.
شایان همچنان توی بُهت بود و گفت: بله دقیقا همینطوره. من تصمیم داشتم که برای شناختن شما، چند تا سوال بپرسم اما انگار برای شناختن گندم باید چند تا سوال ازش بپرسم.
من و عسل به خاطر حرف شایان، زدیم زیر خنده. سعی کردم بحث رو عوض کنم و رو به عسل گفتم: روحیات ارباب داری یا برده یا خنثی؟
عسل بدون مکث گفت: قدیما توی سکس، فقط روحیات برده و پِت داشتم، اما الان، همه‌اش. بستگی به طرف مقابلم داره. طرف مقابلم تعیین می‌کنه که من کدومش باشم.
شایان رو به من گفت: شما چی عزیزم، می‌شه از اول تعریف کنی تا بیشتر با هم آشنا بشیم؟
ایستادم و رو به شایان گفتم: الان برات یک موزیک پخش می‌کنم تا همراه با موزیک با هم آشنا بشیم.
یک موزیک لایت تکنو گذاشتم که از توی تی‌وی پخش بشه. تو همین حین، عسل ایستاد و گفت: من برم جیش.
درِ سرویس بهداشتی رو برای عسل باز کردم و گفتم: بفرما.
عسل قبل از اینکه وارد سرویس بشه، با دستش، موهام رو از روی صورتم کنار زد و لب‌هاش رو بدون مقدمه، چسبوند به لب‌های من. چنان حس هیجان و لذتی وارد بدنم شد که نا خواسته چشم‌هام رو بستم و دستم رو گذاشتم پشت کمرش و همراهی‌اش کردم. شنیده بودم که دو تا همجنس، بهتر می‌دونن که باید چطوری همدیگه رو به اوج برسونن اما حالا داشتم تجربه‌اش می‌کردم. عسل دست دیگه‌اش رو گذاشت روی کونم و شدت لب گرفتن رو بیشتر و زبونش رو وارد دهنم کرد. من هم دست دیگه‌ام رو گذاشتم روی صورتش و هم‌پاش شدم. انگار دنیا متوقف شده بود و شبیه یک دوربین، دور ما می‌چرخید و فقط من و عسل مشغول لب گرفتن از هم بودیم. عسل بعد از چند دقیقه، لب‌هاش رو از لب‌هام جدا و در گوشم گفت: ازت متنفرم لعنتی. تا حالا هیچ موجود زنده‌ای موفق نشده بود که تا این اندازه من رو حشری کنه. در ضمن جیشم داره می‌ریزه.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: پس فکر کنم من هم باید ازت متنفر باشم. اگه جیشت ریخت، مهم نیست. خودم می‌برمت حموم و می‌شورمت. بعدش هم مجبوری لُخت توی خونه بگردی تا لباس‌هات خُشک بشه.
عسل یک چنگ محکم از کونم زد و گفت: من و امتحان نکن. برو پیش شایان تا از شدت هیجان منفجر نشده. یکمی لمسش کن و بهش آرامش بده تا بیام.
عسل وارد سرویس شد و در رو بست. سرم رو به سمت شایان چرخوندم. چشم‌های خمار از شهوتش، گویای همه چیز بود. با قدم‌های آهسته خودم رو به شایان رسوندم. دستش رو گرفتم و گفتم: نمی‌خوای لباس راحتی بپوشی؟
شایان آب دهنش رو قورت داد و گفت: گیرپاژ کردم گندم.
نشستم روی پاهاش. دست‌هام رو انداختم دور گردنش. لب‌هاش رو بوسیدم و گفتم: درکت می‌کنم گلم. اوضاع منم بهتر از تو نیست.
عسل بعد از چند دقیقه، از سرویس اومد بیرون. کلیپس موهاش رو باز کرد و مثل من، موهاش رو ریخت دورش. نشست سر جای خودش و گفت: آخیش سبک شدم.
از روی پای شایان بلند شدم و گفتم: شما هیچ کدوم‌تون نمی‌خوایین لباس راحتی بپوشین؟
عسل اخم کرد و گفت: وا الان قراره لُخت شیم و بکنیم دیگه. لباس راحتی می‌خواییم چیکار؟
لحنم رو شیطون کردم و گفتم: خب لخت شو اگه این همه عجله داری که بدی.
عسل پوزخند زد و ایستاد. اول تاپش و بعد شلوارش رو به آرومی درآورد. به چشم‌های من زل زد و سوتین و شورتش رو هم درآورد. کامل لُخت شد و دوباره نشست. کامل به کاناپه تکیه داد و پاش رو انداخت روی پای دیگه‌اش و یک نخ سیگار روشن کرد و رو به شایان گفت: یا لُخت شو یا برو لباس راحتی بپوش. وگرنه زنت مخ جفت‌مون رو می‌خوره.
شایان محو تماشای عسل شده بود. هرگز یک همجنس کاملا لُخت رو ندیده بودم. اما نه دیده بودم. اولین همجنسی که لُخت کاملش رو دیده بودم، خواهر خودم بود. اونم موقع سکس با برادرم. با تمام توانم سعی کردم پانیذ و پرهام رو از ذهنم پاک کنم و برای اینکار، به ژست عسل، موقع سیگار کشیدن، دقت کردم. عسل دوباره به شایان گفت: خب پاشو دیگه، نکنه خجالت می‌کشی؟ سخت تر از این نیست که یکی دیگه جلوی چشم‌هات، زنت رو بکنه که. تازه شاید دو تایی هم زمان هم کرده باشین.
شایان لبخند زد و گفت: باور کن این سخت تره. من تا حالا با هیچ کَسی به غیر از گندم نبودم.
عسل به من نگاه کرد و گفت: پس دو تایی هم زمان کردن، آره؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: آره.
عسل سیگارش رو نصفه خاموش کرد. ایستاد و رو به شایان گفت: اوکی خودم بهت کمک می‌کنم.
از دست‌های شایان گرفت و وادارش کرد که بِایسته. تیشرت شایان رو درآورد و بعدش جلوی شایان دو زانو نشست و کمربند و دکمه‌های شلوارش رو باز کرد. یک لحظه یاد خودم افتادم که توی اتاقم، کمربند و دکمه‌های شلوار مانی رو باز کردم. عسل، شلوار و شورت شایان رو کامل کشید پایین و از پاش درآورد. کیر شایان نیمه راست شده بود. انگار هیجان و لذت چیزهایی که می‌دید و تجربه می‌کرد، بیشتر از حد ظرفیتش بود. عسل یک نیم نگاه به من کرد و با همراه با یک پوزخند، کیر شایان رو گذاشت توی دهنش و مشغول ساک زدن شد.
شروع ما با عسل، حتی یک درصد هم قابل مقایسه با شروع‌مون با مانی نبود. سبک ساک زدنش با من فرق داشت. حتی حس کردم که از من بیشتر بلده. چون کیر شایان توی کمتر از یک دقیقه، کامل بزرگ شد. کیر شایان رو به راحتی و تا انتها توی حلقش فرو می‌کرد، بدون اینکه عوق بزنه. کمی خودم رو عقب کشیدم. می‌خواستم فاصله‌ام رو بیشتر کنم تا با زاویه بهتری، عسل و شایان رو ببینم. احساسات و لذت جدیدی وارد درونم شد. چیزی که هرگز احساس نکرده بودم. دیدن سکس شوهرم با یک زن غیر از خودم. همیشه فکر می‌کردم که این فقط فانتزی و لذت شایانه که سکس من رو با کَس دیگه‌ای ببینه اما انگار خودم هم دست کمی از شایان نداشتم. از شدت هیجان ایستادم و فاصله‌ام رو با شایان و عسل بیشتر کردم. آب دهنم رو قورت دادم و محو تماشای بدن لخت عسل شدم که داشت برای شوهرم ساک می‌زد.
عسل بعد از چند دقیقه، متوقف شد و یک لحن حشری و رو به شایان گفت: الان اوکی شدی؟
شایان آب دهنش رو قورت داد و گفت: مطمئن نیستم.
عسل، کیر شایان رو گرفت توی دستش و رو به من گفت: چرا فرار کردی؟ بیا اینجا، شوهر جونت هنوز یه ذره تو شوکه. کمک لازم دارم.
متوجه منظور عسل شدم. تاپ و شلوارکم رو درآوردم و من هم کامل لُخت شدم. با قدم‌های آهسته خودم رو به شایان و عسل رسوندم. مثل عسل، جلوی شایان زانو زدم و به چشم‌های عسل نگاه کردم. عسل با یک دستش، انتهای کیر شایان رو گرفت و با دست دیگه‌اش، از موهام، یک چنگ ملایم زد و بهم فهموند که کیر شایان رو توی دهنم بذارم. وقتی کیر شایان رو توی دهنم گذاشتم، دستش رو از دور کیرش شایان برداشت و شروع کرد به خوردن بیضه‌هاش. بالاخره صدای آه شایان بلند شد. عسل دستش رو به کُسم رسوند و هم زمان که داشتیم، دو تایی، برای شایان ساک می‌زدیم، انگشت‌هاش رو توی شیار کُسم ‌کشید. من هم از عسل تقلید کردم و دستم و انگشت‌هام رو به شیار کُسش رسوندم. اولین کُسی بود که لمس می‌کردم و دوباره یک موج جدید و تازه وارد بدنم شد. هم زمان، احساس کردم که عسل داره همه‌مون رو کنترل می‌کنه و این کنترل کردنش رو دوست داشتم. با حرکات لب و دهنش، بهم فهموند که موقع ساک زدن، لب‌های همدیگه رو هم لمس کنیم. دیگه بهم ثابت شد که مهارت عسل توی سکس، خیلی بیشتر از منه. بعد از چند دقیقه، عسل رو به من گفت: بسه حالا می‌تونی بری و فقط نگاه کنی.
روی کاناپه رو به رو و به حالت ضربدری نشستم و پاهام رو توی خودم جمع کردم. عسل ایستاد و شایان رو هل داد روی کاناپه و بهش رسوند که بشینه. خودش هم پاهاش رو گذاشت دو طرف پاهای شایان. کیر شایان رو تنظیم کرد روی سوراخ کُسش. سرش رو به سمت من چرخوند و گفت: اجازه هست؟
به خاطر سوالش لبخند زدم و گفتم: ازت متنفرم.
عسل تو چشم‌های من نگاه کرد و کیر شایان رو کامل فرو کرد توی کُسش. یک آه از سر شهوت کشید و هیچی نگفت. سرش رو به سمت شایان چرخوند و هم زمان که به کمر و کونش موج می‌داد تا کیر شایان توی کُسش، حرکت کنه، لب‌هاش رو چسبوند به لب‌های شایان و ازش لب گرفت. برای چندمین بار آب دهنم رو قورت دادم. پاهام رو کمی از هم باز کردم و دستم رو بردم به سمت کُسم. لب پایینم رو گاز گرفتم و شروع کردم به مالیدن چوچولم. آه و ناله‌های عسل، هر لحظه بلند تر می‌شد و دیگه تمام حواسش پیش شایان بود. شایان هم دست‌هاش رو گذاشت روی کون عسل و سعی داشت کیرش رو بیشتر توی کُس عسل فرو کنه. من هم دست دیگه‌ام رو به سمت سینه‌هام بردم و به سینه‌هام چنگ زدم.
شایان بعد از چند دقیقه، عسل رو بلند کرد و وضعیت‌شون رو عوض کردن. اینبار شایان روی عسل بود و به راحتی، توی کُسش تملبه می‌زد. عسل ناخن‌هاش رو روی کمر شایان می‌کشید و با صدای بلند آه و ناله می‌کرد. هم زمان که سکس شایان و عسل رو نگاه می‌کردم، لحظه‌ای که برای اولین بار از عسل لب گرفتم رو تصور کردم. پاهام رو کامل از هم باز کردم و شدت مالش دستم روی چوچولم بیشتر شد.
شایان نزدیک به ده دقیقه، توی کُس عسل تلمبه زد، تا اینکه بالاخره عسل ارضا شد. شایان هم کیرش رو درآورد و آبش رو روی شکمش ریخت. عسل با همون حالت بی‌حالی از شایان خواست که ازش جدا نشه و بغلش کنه. دست‌هاش رو گذاشت روی سر شایان و موهاش رو نوازش کرد. دیدن عشق‌بازی بعد از سکس‌شون تیر خلاص بود و من هم ارضا شدم. با چشم‌های بی‌حال و خمارم، همچنان محو تماشای عسل و شایان بودم که عسل با من چشم تو چشم شد و با یک صدای خیلی بی‌حال گفت: دیدی گفتم بالاخره برای من می‌شه.


من و عسل با هم رفتیم زیر دوش و مشغول شستن همدیگه شدیم. دوست داشتم که آب منی شایان رو خودم از روی شکمش پاک کنم. شایان خواست وارد حموم بشه که گفتم: شایان برای هر سه تامون شیر موز درست کن.
عسل سینه‌ام رو لمس کرد و گفت: آره شایان، شیر موز بهمون بده که تا صبح کلی راه داریم.
بعد از تمیز کردن شکم عسل، چند لحظه به همدیگه نگاه کردیم. لبخند زدم و گفتم: ازت متنفرم.
عسل دست‌هاش رو گذاشت روی کونم و گفت: دل به دل راه داره.
من هم دست هام رو گذاشتم روی کمرش و گفتم: هنوز باورم نمی‌شه که اینقدر ازت خوشم اومده باشه.
عسل خودش رو کامل به من چسبوند. سینه‌هاش رو به سینه‌های من مالوند و گفت: پس حالا حالاها با هم کار داریم. چون منم بیشتر از اونی که فکر کنی، ازت خوشم اومده. قراره کلی چیز بهت یاد بدم. تازه اگه دوست داشته باشی، می‌خوام کلی آدم مثل خودمون، بهت معرفی کنم.

نوشته: شیوا


👍 226
👎 19
224501 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

803079
2021-04-11 00:22:53 +0430 +0430

برای اطلاع از قسمت‌بندی مجموعه “بدون مرز”، به تاپیک زیر مراجعه کنید.

بدون مرز


نکته: در قسمت بعدی (شانزدهم) خواننده‌ ادامه فلشبک داستان مهدیس در خوابگاه خواهید بود.


803080
2021-04-11 00:23:26 +0430 +0430

هزاران لایک تقدیم شیوا بانو🌹


803081
2021-04-11 00:24:07 +0430 +0430

شبمونو ساختی دختر دمت گرم 💜💜💜😘😘😘

5 ❤️

803088
2021-04-11 00:35:48 +0430 +0430

شیوا جان ایندفعه خیلی دیر شد فاصله بین داستان ها سعی کن دفعه بعد کمتر بشه😁


803097
2021-04-11 00:49:01 +0430 +0430

اصلا فکر نمیکردم عسل اینجوری وارد بشه

1 ❤️

803101
2021-04-11 00:50:44 +0430 +0430

بسیار عالی عزیزم بهت افتخار میکنم واقعا که خوب نوشتی شیوا جون یعنی اگر میتونستم تو ببینم شک نکن که بابت تمام این زحماتت یه دسته گل برات میگرفتم

4 ❤️

803107
2021-04-11 01:00:24 +0430 +0430

ایول ارزش بیدار بودنو داشت تو محشری شیوا جون❤
همینجوری پر قدرت ادامه بده😍😘

2 ❤️

803109
2021-04-11 01:00:59 +0430 +0430

فکر کن تیمت آل کلاسیکو رو ببره ، بعدش بیای داستان شیوا رو هم بخونی 🤤🤤😍😍⁦❤️⁩⁦❤️⁩
داخلش یک تاپ و شلوارک صورتی بود. از جنس لطیفش مشخص بود که قیمت بالایی هم داره
خدا ازت نگذره سحر با کارایی که با مهدیس کردی 😂😂😂
. زیر لب خوندم: عسل و بردیا.
وقتی فهمیدم عسل وارد زندگی گندم و شایان شد، واقعا ارضا شدم 😍😍🤤
مرسی شیوا جان ⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩🌹🌹🌹

4 ❤️

803111
2021-04-11 01:05:47 +0430 +0430

موقع خوندن داستانات،خون تو رگام قدم آهسته راه میرن،ازت متنفرم لعنتی😉

2 ❤️

803112
2021-04-11 01:05:47 +0430 +0430

به راستی تاثیراتی مخربی ک شیوا بر دیدگان جوانان پارس گذاشت دوری چهل ساله یوسف بر چشمان یعقوب نگذاشت

با کمال احترام شیوای عزیز باید عرض کنم کاملا مخالف عقاید و تفکرات شخصیت های داستانتم اما ب طور کلی از داستان هات حس خوبی میگیرم واقعا قلم معرکه ای داری

2 ❤️

803113
2021-04-11 01:07:05 +0430 +0430

محشر بود و ممنونم از انگشتای خوشگلت لنتی

3 ❤️

803114
2021-04-11 01:07:13 +0430 +0430

سلام.👏👏👏شما ثابت شده هستی و پر از غافلگیری👏ممنون از شما.واقعا خسته نباشید.مرسی از وقتی که میزارید شیوا بانو ❤️

2 ❤️

803115
2021-04-11 01:07:31 +0430 +0430

مرسی خواهر گلم بازم مثل همیشه عالی مرسی

2 ❤️

803118
2021-04-11 01:08:42 +0430 +0430

مثل همیشه فوقالعاده
و اینکه ایول دوباره مهدیس😃😃❤❤

2 ❤️

803119
2021-04-11 01:09:31 +0430 +0430

این داستان آدمو واقعا سورپرایز میکنه
حتی یک درصدم احتمال اومدن عسل رو نمیدادم
لحظه ای که گفت:« عسل و بردیا» گوشی رو زمین گذاشتمو گفتم: عاشقتم شیواااا
مرسی که اینقدر خوب داستانو پیش میبری

4 ❤️

803120
2021-04-11 01:11:26 +0430 +0430

حیف بود نخونده بخوابم
عالی بود مثله همیشه…

2 ❤️

803122
2021-04-11 01:12:56 +0430 +0430

عالی

2 ❤️

803125
2021-04-11 01:16:20 +0430 +0430

مرسی از داستانت امیدوارم تو قست بعد یکم بیشتر روی حل کردن این تضاد عشق سکس با غیر پارتنر یا همسر کارکنی
مرسی از داستان قشنگت 👍

2 ❤️

803127
2021-04-11 01:19:05 +0430 +0430

من دیوونه ی داستان های شیوا شدم. شیوا تو بهترینی ❤️❤️❤️

2 ❤️

803129
2021-04-11 01:19:55 +0430 +0430

دمت گرم دمت گرم عالی عالی

2 ❤️

803132
2021-04-11 01:25:41 +0430 +0430

خیلی طولانی بود

1 ❤️

803133
2021-04-11 01:28:31 +0430 +0430

مثل همیشه عالی🤩
منتظر داستانی از شمام که حداقل شخصیت ها توش گنجانده شده باشه😇🙃

1 ❤️

803135
2021-04-11 01:34:47 +0430 +0430

گلنارم خیلی لطیفه ولی گرون نی 😁
عالیییب بود

1 ❤️

803136
2021-04-11 01:35:08 +0430 +0430

فقط همینقدر بگم که: ازت متنفرم لعنتی!💚💚💚
خسته نباشی😊

2 ❤️

803141
2021-04-11 01:53:08 +0430 +0430

تو یک نویسنده آینده دار هستی شیوای عزیز

3 ❤️

803143
2021-04-11 01:58:56 +0430 +0430

چی می تونم بگم جز اینکه از داستانات متنفرم ❤️
از پند عسل در مورد مسلط بودن آدمی به خودش خیلی خوشم اومد.نوشته هات واقعا آدم رو بفکر فرو می بره 👍

2 ❤️

803144
2021-04-11 02:07:06 +0430 +0430

عالی بود عشقم
خیلی دلم میخواد برخورد مانی رو با پریسا و‌عسل ببینم😂😐❤️

1 ❤️

803146
2021-04-11 02:14:55 +0430 +0430

فوق العاده❤🌹
وقتی اسم ناهید اومد پیش خودم گفتم بسه شیواااا چقدر شخصیت داره این داستان😂بعدش شد همون عسل پشمام ریخت و زیرکی که برای وصل شدن داستان ها به هم استفاده کردی خیلی جالب بود و مقدمه و خود سکس تو داستان این قسمت کامل تر بود البته اینم بگم یه غلط املایی داشتی (شایان گفت دو تا کوس رو نوشتی تو تا کوس)هیچ چیز کوچیکی در نمیره😂😂😂عالی بود

1 ❤️

803149
2021-04-11 02:20:40 +0430 +0430

لایک .

1 ❤️

803153
2021-04-11 02:38:55 +0430 +0430

یکبار لایک کمه واقعا

1 ❤️

803155
2021-04-11 02:58:44 +0430 +0430

سلام کسی هست

0 ❤️

803156
2021-04-11 03:03:43 +0430 +0430

ممنون از داستان خوبت. اخر داستان تموم شد کامنت خوندم حالم بهتر شد.
که قرار مهدیس و رفقاشو تا زمان حال تو دو یا۳داستان بیاریش .
پیشنهاد میکنم دوستان قبل خوندن داستان بعدی .
داستان اخری که مربوط به خوابگاه بود.
تو جنده خودمی فکر کنم اونو بخونند سپس داستان جدید بخونن

اما شیوا جان فکر کنم خلف وعده کردی یا تعطیلات خیلی خوش گذشته که تایم ارسال رعایت نمیکنی قرار بود هر ۳شب یه داستان بزاری الان این داستان فکر کنم ۵یا ۶شب شد ولی بازم دمتگرم 🌷💙

1 ❤️

803157
2021-04-11 03:10:53 +0430 +0430

عالی. مثل همیشه ❤️

1 ❤️

803158
2021-04-11 03:28:00 +0430 +0430

اولین کامنت عمرم
فقط دو کلمه:”ازت متنفرم”

2 ❤️

803159
2021-04-11 03:33:32 +0430 +0430

من در آوردی بود

1 ❤️

803164
2021-04-11 03:47:52 +0430 +0430

خسته نباشی دمت گرم فقط دو چیز
یکی اینکه احساس میکنم اکانت ناشناس با همون اسم رو توی داستانای قبلیت دیدم ممکنه ربط داشته باشن؟
سکس خواهر و برادر هم فکر کنم قبلا توی داستانت بود
دوم اینکه عکسی که واسه پریسا انتخاب کردی واسم عجیب بود آخه من یه آدم بی پروا در نظر گرفته بودم ولی بانو لیلی خیییلی چهرش معصومه
بازم میگم موفق باشی عالی مینویسی 💙💙💙

2 ❤️

803166
2021-04-11 03:54:59 +0430 +0430

خیلی دوست داشتم این قسمتو… مرسی شیوا ❤️ 💋 ❤️

«اخم کرد و گفت: از اسم ناهید متنفرم.»
اینجای داستان، یاد یه خاطره افتادم. اون زمان شبکه‌های اجتماعی به این صورت نبود. اورکات بود. با یه دختره دوست شدم اسم کاربریش «شبنم» بود. وقتی دوست‌دخترم شد اسم واقعیشو بهم گفت. ازش پرسیدم پس اسم شبنم چیه؟ گفت: از اسم شبنم متنفرم! 😂 😂 😂

1 ❤️

803168
2021-04-11 04:08:44 +0430 +0430

من منتظر برخورد مانی و پریسام… 😍 🤤 مطمئنم قراره باهم برخورد داشته باشن
روند داستان عالیه من خیلی دوسش دارم
خسته نباشی بانو😘😘

1 ❤️

803169
2021-04-11 04:29:20 +0430 +0430

شیوا چرا گندمو‌ اصلا از ارضا شدنش و چگونگیش چیزی نمیگی؟ مثلا وقتی همزمان با مانی و شوهرش بود باید خیلی بیشتر در مورد حالو هوای گندم مینوشتی اصلا حتی نگفتی که ارضا شد اصلا هیچی نگفتی که حالش چطور بود چرا؟

1 ❤️

803176
2021-04-11 05:32:07 +0430 +0430

مثل همیشه عالی بود ممنونم شیوای عزیز❤❤🌹🌹🌹

1 ❤️

803177
2021-04-11 05:36:17 +0430 +0430

واقعا لعنت به شیوا که انقد انتظارات رو بالا برده
من واقعا دیگه اکثر داستان ها برام جذاب نیستن
بعد این همه قسمت هیچ افت نکرده از نظر داستان‌گویی و اتفاقات جذاب و پیش بردن شخصیت ها
راستی ایول که قراره برگردیم خوابگاه 😍

1 ❤️

803179
2021-04-11 06:05:48 +0430 +0430

هرچه زود تر قسمت های دیگه مهدیس رو بزار که بدجور هیجان خوندنش رو دارم چونیه قسمت هایی از زندگی مهدیس شبیه با زندگی منه

2 ❤️

803180
2021-04-11 06:30:13 +0430 +0430

در این قسمت مشخص که به سکانس سکسی داستان بیشتر پرداختی و از این بابت خیلی خوبه

2 ❤️

803181
2021-04-11 06:45:21 +0430 +0430

تو که دستت به نوشتن آشناست دلت از جنس دل خسته ماست

دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی دل ما رو بنویس

بنویس هر چه که ما رو به سر اومد بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظه ها رو میکشیم نمیشماریم

بنویس از ما که در حال فراریم توی این پاییز بد فکر بهاریم

دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی دل ما رو بنویس …

2 ❤️

803182
2021-04-11 06:46:33 +0430 +0430

یه سریال پورن به نام “جماعت کُسو” میشه از رو این داستان “بدون مرز” ساخت 😂

2 ❤️

803185
2021-04-11 07:16:25 +0430 +0430

عالیییییی

1 ❤️

803187
2021-04-11 07:25:42 +0430 +0430

وای من کلا چند ساله رمان میخونم از سکسی بگیر ، تا عادیشون
میتونم بگم خیلیییییی نگارشت خوبه ادم تموم جزئیات داستانتو حس میکنه
بنظرم بهتره ی پیچ برای خودت داشته باشی💓

1 ❤️

803190
2021-04-11 07:53:43 +0430 +0430

عالی مینویسی ولی به موضوعات داستانت علاقه ای ندارم…
واقعا نمیدونم چطوریه یه پسری هست داستان های بیغیرتی خودشو زنشو مینویسه به اسم ارشیا اون همش فحش میخوره ولی شما هم دقیقا داستانی با محتوای بیغیرتی مینویسید ولی خیلی سریع داستانتون حول و حوش 100 لایک میخوره.

2 ❤️

803192
2021-04-11 08:12:51 +0430 +0430

باز این مریض روانی بدبخت کسشر نوشت،

1 ❤️

803196
2021-04-11 08:40:03 +0430 +0430

عالی بود

1 ❤️

803197
2021-04-11 08:47:16 +0430 +0430

عجیب و غریب جالب شد 👌 🌹

1 ❤️

803198
2021-04-11 08:54:26 +0430 +0430

سلام
لایک داری دختر
قشنگ بود، همین فرمون ادامه بده
عااااااااالی

1 ❤️

803199
2021-04-11 09:02:55 +0430 +0430

لامصب، تو حالت تحریک جنسی قرار گرفتم. چقدر تو خوبی.

1 ❤️

803202
2021-04-11 09:08:55 +0430 +0430

ترو خدا بگو که قرار نیست با پریسا وارد رابطه بشن و به کلیشه ای ترین شکل ممکن مانی هم میفهمه😑

1 ❤️

803203
2021-04-11 09:19:57 +0430 +0430

🤷‍♀️👌

فقط دلیل دیس لایک ها رو نمیفهمم فاک به همشون

1 ❤️

803204
2021-04-11 09:20:36 +0430 +0430

نخوندم
مریض جنسی
من حتی اگه یه نگاه معنی دار دوس دختر نداشته م به سوی غریبه ای باشه جرات اینکه دیگه طرف من بیاد رو هرگز نخواهد داشت تو داری از کس مالی میگی
بجای اینکه ۲۴ساعت پای لپتاپ باشی و کس شر تایپ کنی بزندگیت برس دنیای شیشه و مخدر دنیای توهم و افول و مرگ آرزوهاست
بجای این همه حجم از مزخرفات از زندگی ها بنویس ایران رو تاراج کردن زندگی ها رو ویران کردن تو و کارمندان صد درصد سپاهی _ بی بی سی و اینترنشنال و من و تو و صدای امریکا …رادیو فردا… دارید یک دست جام باده و یک دست زلف یار میخونین و قر میدین به اونا که چمدون چمدون دلار میرسه بتو و امثال تو نمیدونم

1 ❤️

803206
2021-04-11 09:21:22 +0430 +0430

اگه مهدیس وارد رابطتون نشد اسممو عوض میکنم😁

2 ❤️

803207
2021-04-11 09:28:41 +0430 +0430

یکی از نویسنده های معروف سابق که دورادور اتفاقی با وی و زندگی وی آشنا شده بودم
زندگی و شخصیت بسیار غم انگیز و ویرانی داشت
شخصی معتاد و متوهم که با مصرف شیشه به یک باره ده ها صفحه باجوج و ماجوج تایپ میکرد و گویا تا انتهای تاثیر مواد این سیر داستان بی سر و ته و مضمون پایانی نخواهد داشت
و در انتها با گفتگویی دوستانه با ادمین که در باب چگونگی زمان انتشار داستانش و آیا اولین و بالاترین داستان روز قرار خواهد گرفت چک و چانه میزدند
و در آخر بعد از انتشار داستان میرفت سراغ قسمت ذخیره صدها اکانت و ایمیلش و یکی یکی با آن اکانت ها وارد سایت میشد
و خودش به خودش لایک میداد و کامنت و نظری بس خوش سرشار از شور و ذوق و سرمستی خواننده و چقدر که مشعوف شده و درس عبرت فراوانی گرفته و در آخر نیز چند بوس و چشمک و قر و قمیش اضافی
عمر رفت
جان تازه رفت

0 ❤️

803208
2021-04-11 09:40:07 +0430 +0430

نمیشه همونجوری که نتفلیکس سریال هاشو منتشر میکنه تو هم بدون مرز رو منتشر کنی؟ 😁
یه داستان رو منتشر میکنی 5 6 روز مارو میزاری تو کف 🤤
امیدوارم تا جایی که حس میکنم بدون مرز کشش داره ادامه بدی و اصلا خسته نشی
دمتم خیلی مرسی 🙏

1 ❤️

803214
2021-04-11 10:11:00 +0430 +0430

لامصب دهنت سرویس ای کاش ایران نبودی و نوشته هاتو کتاب میکردن دمت گرم
منتظر ۱۶ هستیم ❤❤❤❤

1 ❤️

803217
2021-04-11 10:28:48 +0430 +0430

شیوا ازت متنفرم.

1 ❤️

803219
2021-04-11 10:34:41 +0430 +0430

لایک لایک لایک
لایک از همه رنگ

شبتو با چی صب کنی
با یه کص تنگ

قافیه در حد لالیگاااااا😂

2 ❤️

803224
2021-04-11 11:02:53 +0430 +0430

و باز هم جادوی شیوا…
کولاک کردی.این سری هم مثل همیشه عالی…
خیلی خوب و دقیق بود کارت و هیجان اون لحظه ای که گندم با عسل چت میکرد به منم سرایت کرد.
فقط یه توصیه.از یه چیز اگر تو متنت زیاد استفاده کنی لوس و کلیشه ای میشه.گندم یه بار برای تنوع میگه من ازت متنفرم تا اوج علاقه شو به طرف نشون بده.ولی اگه خیلی استفاده بشه کلیشه میشه و دیگه جالب نیست.
همینطوری پر قدرت ادامه بده.
من وقتی یه نگاه کلی انداختم گفتم چقدر زیاد نوشته این دفعه ولی لعنتی انقدر روون مینویسی که آدم نمیفهمه کی تموم شد 😁 😁
دمت گرم مرسی هستی 😂 😂

4 ❤️

803225
2021-04-11 11:03:12 +0430 +0430

بسیار عالی فکر میکنم مانی و مهدیس هم رابطه داشته اند باهم .

1 ❤️

803233
2021-04-11 12:06:13 +0430 +0430

عالی بود😘😘😘😘😘😘

1 ❤️

803235
2021-04-11 12:13:26 +0430 +0430

مشتاقانه منتظر خوابگاه مهدیسیم که بگی ازش حالا که شده خانم دکتر

1 ❤️

803237
2021-04-11 12:15:23 +0430 +0430

منم خیلی دوست داشتم خانمم به صمیمی‌ترین دوستم بده ولی چند بار غیرمستقیم گفتم قبول نکرد حتی یه بار به دوستم گفتم برو تو نخش و اگه پا داد بکنش طوریکه مثلا من خبر ندارم امیر اولش فکر کرد دارم امتحانش می‌کنم ولی وقتی دید که قضیه جدیه ترسید خانمم پا نده و به خانمش بگه و بیخیال قضیه شدیم
یه بارم به دوست دیگم که زنمو ندیده بود وخیلی مخ زن و بکن خوبی بود شماره زنمو دادم ولی چون رودروایسی داشتم باهاش الکی گفتم خواهرزنمه شوهرداره اگه میتونی مخشو بزن و بکنش اونم بعد چند روز گفت از همه جا بلاکم کرده

1 ❤️

803239
2021-04-11 12:21:46 +0430 +0430

خیلی خوب بود، فقط آخرش خیلی زود تموم شد.
کاش چندتا پوزیشن عوض میکردید و سه نفره همدیگه رو میکردید، اینجورری خواننده بیشتر به وجد میومد.

1 ❤️

803240
2021-04-11 12:25:49 +0430 +0430

ماشاالله شیوا خانم

1 ❤️

803244
2021-04-11 12:44:31 +0430 +0430

مردم حق‌دارن میگن ترویج فساد و فحشا میکنی😂😂😂 باباااا لعنتی ، دلم خواست تجربه اش کنم🤭🤭🤭 . خیلی باحاله ک با اینک هیچکدوم ازین حسارو نداشتی ، به صدها نفر انتقالش میدی…

2 ❤️

803245
2021-04-11 12:45:35 +0430 +0430

“آدما هرکدوم یه رازهایی دارن که حتی به همسرشون هم نمیگم”
این جمله مختص آدم هایی هست که حداقل باخودشون روراست هستندو بشدت من رو به داستان نزدیک تر کرد👌👌👌اصلا من میگم هرکسی رازهای مَگویی تو زندگیش داره که ممکنه هرگز به هیچکسی نگه و اگه کسی بگه نه من که اصلا هیچ چیزی رو واسه قایم کردن از فلانی(مادر،خواهر، برادر،زن،بچه،پدر،دوست و…)ندارم،قطعا داره دروغ میگه و شایدم میخواد فلان راز(اتفاق)رو از ذهنش پاک کنه ونه اینکه اصلا منکرش بشه.
خب برم سر داستانت؛من قبل اینکه عضو بشم،چندین سال بود که داستان های این سایت رو میخوندم تا اینکه رسیدم به چند قسمت ابتدایی مجموعه بدون مرز ولی مثل یه سری ننوشته بودی قسمت اول،دوم… واز طرفی هم دنبال ادامه شون می‌گشتم تا اینکه به تاپیکی رسیدم که توضیح داده بودی ادمین برات تاپیک شیوا ایجاد کرده و بقیه ماجرا…اونجا بود که عضو شدم( خیلی ببخشید شیوا )و اگه خودت رو چُس نکنی باعث عضویتم تو بودی و اصلا قبل از عضویتم صرفا میومدم یه چندتا داستان میخوندم و حالی و هولی و…😉😅😅آمّا(بقول آذری ها) الان دیگه خیلی کم تحریک میشم[ با وجودی این سبک داستان ها برام بشدت تحریک کننده بود]و بیشتر لذت میبرم از دنبال کردن داستانت و البته تاحدودی بعضی تاپیک هات و این رو احساس میکنم که بخاطر شیوه ی بسیار خوب داستان نویسی ات بوده و نه موضوع دیگه ای،بگذریم…
در هرصورت واسه منی که بخاطر خوندن صرفاpdfو از این دست داره هرروز چشمام بیشتر ضعیف میشه و بگای عظما میره،نقطه ی جالب و جدیدیه که میتونه واسم بعدها تبدیل به خاطره و تجربه بشه

2 ❤️

803246
2021-04-11 12:49:16 +0430 +0430

خیلی عالی بود واقعا تو محشری خوشگلم

1 ❤️

803247
2021-04-11 12:51:29 +0430 +0430

توهم ماروگاییدی مهدیس کجا بود هی ما رو میپیچوندی ولله بخدا بانو

1 ❤️

803256
2021-04-11 13:11:39 +0430 +0430

مثل همیشه فوق العاده بود

1 ❤️

803257
2021-04-11 13:13:58 +0430 +0430

عالی مثل همیشه واقعا محشر مینویسی
من که عاشق کل داستانتم
مخصوصا اونجاهایی که غافلگیر میکنی 😍🤩

1 ❤️

803261
2021-04-11 13:33:29 +0430 +0430

مهدیس خوابگاه،همون خواهر مانی هست؟

1 ❤️

803263
2021-04-11 13:37:11 +0430 +0430

عالیه😘 یه سوال عسل همونیه ک توی خواگاه هم بود؟

1 ❤️

803264
2021-04-11 13:38:32 +0430 +0430

اگ اره جفت پیامارو لایک کن ن هیچ کدومشو لایک نکن😘😁

0 ❤️

803265
2021-04-11 13:43:39 +0430 +0430

مثل همیشه زیبا

1 ❤️

803273
2021-04-11 14:33:33 +0430 +0430

کلا بعد از سالها برام داستان های شیوا جذاب بود.دسمریزاد.متاسفانه این موضوع هایی که بیان میکنید بوده و هست اما الان ب واسطه دسترسی به دنیای مجازی قابل دسترسی به این اخبار و اتفاقات هست

1 ❤️

803275
2021-04-11 14:43:58 +0430 +0430

عالی عالی عالی👏👏👏👏👏

1 ❤️

803278
2021-04-11 14:51:15 +0430 +0430

خیلی کارت درسته ادامه بده شیوا

1 ❤️

803279
2021-04-11 14:57:24 +0430 +0430

زیبا مثل قسمت های قبل

1 ❤️

803280
2021-04-11 15:05:29 +0430 +0430

واقعا خیلی ممنون 😘

2 ❤️

803283
2021-04-11 15:23:05 +0430 +0430

ازت متنفرم لعنتی جذاب 😘 😘

1 ❤️

803289
2021-04-11 15:40:09 +0430 +0430

عالی بود عالی
همه چی عالی

1 ❤️

803290
2021-04-11 15:46:34 +0430 +0430

از اونجایی که قلمت خوبه، صرفا نظر کلیمو راجب داستان میگم:
داستان داره جوری پیش‌ میره که انگار این رابطه ها هیچ‌ خطری ندارن و شخصیت ها راحت هم دیگه رو به دست میارن، به علاوه تاثیر این روابط بر روی زندگی خصوصی افراد انچنان محسوس نیست.
خانواده شایان، گندم و مانی قبلا معرفی شدن و تا الان به جز ۳ کارکتر(پانیز، پرهام، مهدیس) بقیه تاثیر چندانی نداشتن، که به جز مهدیس که حدس میزنم شخصیت خیلی مهمی باشه و احتمال زیاد راز مهدیس خودش یه داستان باشه. پانیز و پرهام هیچ قسمت اختصاصی ندارن و صرفا بهشون اشاره میشه، ولی این دو دلیل ۱ داستان کامل و سکس داستان قبلی بودن، پس مهمن، ولی مهم نیستن.

1 ❤️

803292
2021-04-11 16:13:47 +0430 +0430

عالی بود عزیزم لذت بردم 🌹

1 ❤️

803299
2021-04-11 17:09:59 +0430 +0430

واو واو واو واو

منم‌ ازت متنفرم شیوا. لعنتی! یه کاری میکنی که نفس تو سینه امون حبس میشه.
من همچنان دارم پایین داستان رو نگاه میکنم و دنبال ادامه اش میگردم. چرا داستانهای تو انقدر زود تموم میشه آخه لنتی؟!!!

فوق العاده بووووود شیوااااااا ❤️ 👍 ❤️ 👍 ❤️ 👍 ❤️ 👍 ❤️ 👍 ❤️
عجب حالی میده این داستانهای تو.

1 ❤️

803307
2021-04-11 18:40:57 +0430 +0430

عاشقتم لعنتی اخه تو چقدر خوشگل مینویسی😍😍😍

1 ❤️

803308
2021-04-11 18:49:33 +0430 +0430

عالی

1 ❤️

803316
2021-04-11 21:20:50 +0430 +0430

مرسی از شما که به ما حس خوب یه خواننده ای رو میدی که هیچ وقت حس نمیکنه وقتشو هدر داده با خواندن داستانهات و یه حس خوب توی این دنیای سیاه برای دقایقی به ما انتقال میدی🙏

1 ❤️

803318
2021-04-11 21:25:10 +0430 +0430

به نظر من شما یه حافظه خیلی قوی داری و بارها در بدنهای دیگه زندگی کردی و بعد از زندگی جدید و واردشدن در یک بدن جدید روحت هنوز زندگی گذشته و تجربیاتت رو به یاد داره و همه این داستانها رو زندگی کردی واقعا محشری

1 ❤️

803320
2021-04-11 21:57:23 +0430 +0430

فوق‌العاده عالی محشر پر قدرت ب کارت ادامه بده🤩😘

1 ❤️

803321
2021-04-11 22:01:46 +0430 +0430

وقتی که حتی از نوع اسم گذاری داستان میفهمی نویسندش کیه و فقط باز میکنی میبینی حدست درست بوده حتی هشتگ و کتگوری هم به اسم خودش ساخته 😂 با اینکه یکسره اومدم پایین و یه خطش رو هم نخوندم حدس بعدیم اینه که توش کلی زانو زدن و تحقیر شدن و شخصیت سابمیسیو و دامیننت هم داره. داستانات قبلا جالب بود ولی چندتاشو خوندم دیدم فقط اعماق مغزت علاقه به زانو زدن و ساک و تحقیر شدن داری. نقطه مشترک همه داستانات: زانو زدن 😂 کاش وقت و استعداد فیلم نامه نویسیت رو جای دیگه خرج میکردی که حداقل یه نتیجه ای جز پیشرفت توی شهوانی داشت یا اگه واقعا بچه کوچیک داری وقتت رو میذاشتی روی اون جای اینکه این همه ساعت و روز و هفته و ماه و سال رو صاف بریزی تو سطل آشغال. به هر حال وقت و زندگی خودته موفق باشی

0 ❤️

803322
2021-04-11 22:09:14 +0430 +0430

👏

1 ❤️

803326
2021-04-11 22:25:44 +0430 +0430

منم از تو متنفرم شیوااا

1 ❤️

803336
2021-04-11 23:00:45 +0430 +0430

واقعا قلم جذابی دارین شیوا خانوم تنها دلیلی ک میام شهوانی اینکه داستانتون رو بخونم کاشکی بشه قسمت های داستان بیشتر بشه پتانسیل بالایی داره داستانتون

1 ❤️

803338
2021-04-11 23:08:13 +0430 +0430

مرسی که برامون مینویسی
عجب سورپرایزی دادی بهمون تو این قسمت 👌

1 ❤️

803345
2021-04-11 23:46:15 +0430 +0430

بسیار عالی بود

1 ❤️

803357
2021-04-12 00:09:34 +0430 +0430

توهم خودتو گاییدی از بس داستان نوشتی

بنظرم ی سریال درس کنی راحت تری

0 ❤️

803370
2021-04-12 00:32:34 +0430 +0430

عاشقتم دختر جون
عااااشقتم ،که اینقدر عالی و جذاب مینویسی.

1 ❤️

803399
2021-04-12 01:47:03 +0430 +0430

المپیاد نویسندگی تو صدبار نفر اولی

1 ❤️

803401
2021-04-12 01:59:27 +0430 +0430

Wow
Perfect 😶✔
Khaste nabashid shiva jan 🌺🌹💎

1 ❤️

803404
2021-04-12 02:03:59 +0430 +0430

هرچی خانم میگه پاشو منو بکن چند روزه مسافرت بودی حالام که اومدی داستان خوندنت گرفته؟نمیدونه با خوندن این داستان چقدر شهوتی شدمو قراره چه کسی ازش بکنم//صدهزارتا لایک داری بانو شب من یکی رو که ساختی<ممنونم ازت عشقولی
و اگر پیام خصوصی که دادم جواب بدی یک دنیا ممنون میشم

1 ❤️

803416
2021-04-12 03:48:57 +0430 +0430

نمیشه لایک نکرد

1 ❤️

803418
2021-04-12 04:08:20 +0430 +0430

In ghesmat ham fogholade bud,vaghean bi nazire, va inke vaghean hayajan angiz dare pish mire khate dastani, rasti tu topic ke gozashte budin rajebe naghde bedune marz javab dade budin be nazaram, ama moteasefane chon chand ruz nayumade budam emshab didam hazf, shode, mazerat mikham

1 ❤️

803423
2021-04-12 04:48:59 +0430 +0430

وای که چقدر واقعی و زیبا مینویسی ❤️ ❤️

1 ❤️

803429
2021-04-12 06:13:11 +0430 +0430

کی بشه گندم عاشقه مانی بشه و شایانو کنار بزاره… چقد اون قسمتش جذاب میشه

1 ❤️

803445
2021-04-12 09:40:38 +0430 +0430

منم میخوام پارتنر سکسیتون باشم …لطفا

0 ❤️

803449
2021-04-12 10:07:55 +0430 +0430

عالی بود عزیز

1 ❤️

803459
2021-04-12 12:49:52 +0430 +0430

ماجرای تو مثل کاتلین رولینگ هست… ی لشکر داری…

0 ❤️

803460
2021-04-12 13:29:21 +0430 +0430

یه زوجیم حشری واهل حال و سفر
دنبال نفرسوم خانم یا دوجنسه هستیم
درصورت اوکی بودن تو تل پیام بدین
saeid1372mh@

0 ❤️

803489
2021-04-12 16:19:56 +0430 +0430

مهارتت توی نویسندگی تحسین برانگیزه
مطمئنا اگر کتابی یا رمانی مینوشتی میخریدمش
کارات منو یاد رمانهای م معدب پور میندازه
یاسمین
گندم
غزل و…
درود برتو که معنی داستان سکسی و خیلی تغییر دادی

1 ❤️

803522
2021-04-12 22:49:11 +0430 +0430

🤯🤯🤯🤯🤪🤪🤪🤪عالیییییییی مثل همیشه و هرچی جلوتر میریم بیشتر و بیشتر از قلمت لذت میبرم و تک تک دیالوگ ها و کلمات به صورت زنده برام تصویر سازی میشه.هرچی بگم کمه ولی دمت جیز خانم .پرفکت پرفکت پرفکت.💐🌷💐🌷💐🌷💐🌷💐🌷

1 ❤️

803528
2021-04-12 23:56:48 +0430 +0430

مثل همیشه عالی🌹
بی صبرانه منتظر فلشبک زندگی مهدیس تو قسمت بعدیم

1 ❤️

803541
2021-04-13 00:17:35 +0430 +0430

فوق العاده
ممنون از اینکه مینویسی شیوا بانو
جوری معتاد شدم که هیچ داستان دیگه ای رو نمیخونم و فقط سر میزنم ببینم قسمت جدید نوشتید یا نه
بازم از اینکه مینویسی سپاسگزارم

1 ❤️

803616
2021-04-13 02:07:06 +0430 +0430

مثل همیشه عالی
مرسی

1 ❤️

803637
2021-04-13 03:11:51 +0430 +0430

اولا طومار اژدها هم اینقدر نبود،دوما سفارشتو به Gem TV میکنم.کی میدونه شاید جواب داد.

1 ❤️

803660
2021-04-13 07:28:10 +0430 +0430

ازت متنفرم شیوا❤🖤😘

1 ❤️

803665
2021-04-13 07:44:53 +0430 +0430

وای شیوا ، دیوونه میکنی آدمو با این داستانات
ایشالا یه دیوونه بیاد بکنتت دیوونه شی 😘

1 ❤️

803699
2021-04-13 10:58:51 +0430 +0430

نمی دونم چرا ولی حس می کنم بین مهدیس و مانی هم یه اتفاقی می افته.

1 ❤️

803700
2021-04-13 11:01:27 +0430 +0430

۱.ببخشید یکم دیر اومد سروقت داستانت
۲. یعد این جمله: “شایان نصیب من بشه یا شوهر؟” یهو به فکرم رسید ک نکنه سوژه ی بعد از مانی خواهرش باشه؟
فعلا تا اینجاش خوندم میرم برای بقیش
ولی اگه درست گفته باشم و مهدیس سوژه بعدی باشه باید بهم نوبل بدید😜
یه نویسنده همیشه چیزی که تو ذهنشه رو به صورت ارادی یا ناخوداگاه توی داستانش میاره
اگر نخواد به نویسنده سر نخ داستانو بده خیلی باید هواس جمع باشه تا این اتفاق نیوفته

1 ❤️

803701
2021-04-13 11:04:13 +0430 +0430

چند لحظه مکث کردم و با هیجان گفتم: واو سوپرایزم کردی مانی. خیلی هم عالی. خیلی خوشحالم کردی. البته الان همچنان نمی‌تونم حرف بزنم. با مهدیس اومدم بیرون. الان فکر کنم رفت دستشویی. هر لحظه شاید برگرده.

اینا اتفاقی نیست! حالا حاضرم شرط ببندم که سوژه ی بعدی مهدیسه
مارو دست کم نگیر!!

1 ❤️

803702
2021-04-13 11:07:37 +0430 +0430

وارد لپ‌تاپ و اینترنت شدم و رو به شایان گفتم: مانی یک سایت بهم معرفی کرده. می‌گه اکثر کاربرهاش، واقعی هستن و حتما یک کِیس مناسب گیرمون میاد.
شایان با دقت من رو نگاه کرد و گفت: واقعا می‌خوای این کار رو بکنی؟
اخم کردم و گفتم: مشکلی داری؟

اینجا حس ششمم بهم میگه که شخصیت اصلی با مهدیس به صورت ناشناس توی سایت وارد مکالمه میشه تا بعدا یکی از طرفین اول میفهمه طرف مقابلش کی بوده
اگه با این نقشه رفتی جلو شیوا باید بگم این ناشناس بازی های اینترنتی دیگه خیلی تو داستانات تکرار شده

1 ❤️

803703
2021-04-13 11:17:08 +0430 +0430

شناسنامه ناهید و شوهرش رو برداشتم و بازش کردم. زیر لب خوندم: عسل و بردیا
خخخخخخخخ انتظار اینجاشو نداشتم!!
ایول داری 👌🏻

1 ❤️

803704
2021-04-13 11:19:07 +0430 +0430

وااااااااااای حالا فهمیدمممممممممم
اون زوجی فرعی ای که عسل و بردیا در مورد حرف میزدن گندم و شایانن!!
چرا قیمه هارو میریزی تو ماستا شیوا خانم؟

1 ❤️

803757
2021-04-13 16:24:05 +0430 +0430

شیوا جون
قلمت قابل ستایشه

1 ❤️

803796
2021-04-14 00:03:18 +0430 +0430

عالی بود. خیلی قشنگ بود.
شیوا ، ازت متنفرم لعنتی.

1 ❤️

803888
2021-04-14 17:26:24 +0430 +0430

کاش امشب پارت جدید بیاد😪

1 ❤️

803897
2021-04-14 19:45:57 +0430 +0430

خسته نباشید شیوای عزیز، مطابق انتظار داستان به سمت تریسام با یه دختر رفت ولی فکر میکردم با مهدیس قراره این اتفاق بیوفته، ورود عسل سورپرایز خوبی بود ولی به این دارم فکر میکنم که واسه ضربدری هم احتمالا قرار با بردیا وارد بشن و ممکنه مانی هم وارد جمع بشه و اینطوری سورپرایز جالبی میشه که پریسا و مانی هم دیگرو ببینن ولی نمیدونم قراره چجوری از پسش بربیای. ضمن این که ضربه ای که ممکنه داریوش بخوره یه کم داره اذیتم میکنه، طبق کامنتی که تو داستان قبلی دادم.
خسته نباشی.

1 ❤️

804002
2021-04-15 02:02:07 +0430 +0430

یعنی اینقدر هوشمندانه شخصیتا رو بهم نزدیک میکنی که واقعا دست مریزاد داری.
درود بهت شیوا 🌹 👌

1 ❤️

804011
2021-04-15 02:38:55 +0430 +0430

عالی

1 ❤️

804065
2021-04-15 11:22:43 +0430 +0430

سلام واقعا تمام داستانها عالی هستن. من اکانتم رو فقط به عشق شیوا و داستانهاش ساختم

1 ❤️

804086
2021-04-15 14:34:42 +0430 +0430

خداییش درت گرم ، چند وقتیه فقط به عشق خوندن نوشته های تو میام تو سایت.

1 ❤️

804094
2021-04-15 15:58:45 +0430 +0430

شیوا دوست داری کدوم شخصیت توی داستانت باشی

1 ❤️

804099
2021-04-15 19:37:07 +0430 +0430

کاربر تنهای.شب عزیز، جوابی برای این سوال ندارم…

0 ❤️

804103
2021-04-15 20:53:21 +0430 +0430

بعد از داستان های‌مهدیس این از همه بهتر بود. عاشق عسلم

1 ❤️

804119
2021-04-15 22:56:19 +0430 +0430

سلام شیوا خانم.لطفا قسمت بعدی مهدیس رو بزار.از بس اومدم تو سایت و رفتم خسته شدم😂😂

1 ❤️

804315
2021-04-16 15:42:36 +0430 +0430

اصلا انتظارشم نداشتم که اینجوری بخوای گندم و عسل رو به همدیگه ربط بدی. لایک بوجودت ❤😗

1 ❤️

804343
2021-04-16 19:34:06 +0430 +0430

شيوا من يك رمان خون حرفه اي م از ١١ سالگي تا الان كه ٣٠ سالمه هزاران هزار رمان خوندم تو قلمت محشره 😍😍😍

1 ❤️

804468
2021-04-17 11:37:29 +0430 +0430

نظر خاصی ندارم بلند
جوری سیخ کردم که نمیتونم بلند بشم
چون محل کار هستم و از اونجایی که ما ایزانی ها فکرمون تو کصه و کیرمون تو کار
اینه که تو کحل کارم داستان رو خوندم
الان بلند بشم حیثیتم میره 😂 😂 😂 😂
ولی اینکه زن و مرد با هم رفیقن و اصلا هیچ حساسیتی بینشون نیست و حتی بیشتر از هر وقتی عاشق هم هستن و این روابط کوچکترین لطمه ای به حس و علاقه شون به هم نمیزاره رو ما هم دقیقا درک میکنیم و همینجور هستیم و اینکه مثلا خانم من نقش عسل رو با زوج دیگه داشته باشه و یا اینکه دوست پسر داشته باشه و خلاصه تمام تجربه های فانتزیمون رو داشته باشیم هیچ مشکلی بر نخوردیم
اما خوب برعکسم هست و خیلی ها هم به داستان خوردن
اما زوج هایی مثل ما که با هم بشدت دوست و عاشق هستن و سکس و لذت بردن از دوران جوانی رو با زندگی قاطی نمیکنن قطعا بهترین لذت رو دوران جوانی بردن و نوش جانشون

1 ❤️

804481
2021-04-17 14:01:16 +0430 +0430

خدای من شما چطوری میتونی این همه عالی بنویسی؟!

1 ❤️

805136
2021-04-21 12:22:47 +0430 +0430

وااای کاش منم این تجربه رو با یه شوهر فهمیده داشتم

1 ❤️

805163
2021-04-21 15:53:22 +0430 +0430

شيوا ازت متنفرم😂
من از وقتي داستان تورو خوندم همش دلم يك نفر مثل ماني ميخواد
انقد گفتم شوهرمم دلش خواسته😂
حالا تو مسوليت قبول كن واسه ما ماني پيدا كن تو دنياي واقعي

1 ❤️

805197
2021-04-21 21:48:52 +0430 +0430

واهاااااای چه میکنه این شیواااااا 😍
ببخش یه مدت طولانی نبودم و نحوندمت که البته ظلم بود به خودم 😇
اون کامنت اولت و لایکات بیشتر از لایکای داستانلی بقیه‌اس و این همش نشونه‌ی محبوبیت توعه 😍
قوی ادامه بودم جوجو 🌹

1 ❤️

805602
2021-04-23 07:55:43 +0430 +0430

عالی بود مرسی عزیزم تو محشری😘😘😘

1 ❤️

805802
2021-04-24 09:19:09 +0430 +0430

من کص ایستیییییییرم

0 ❤️

806382
2021-04-27 06:35:34 +0430 +0430

donbale dar bood👏🤤

0 ❤️

806679
2021-04-28 13:24:23 +0430 +0430

به‌به. به‌به. یه داستان درست و درمون و عالی.

0 ❤️







Top Bottom