نازا سازی دختر گستاخ

1399/09/03

این داستان به صورت تاریخی فانتزی نوشته شده اگه علاقه ندارید! نخونید که بعدا بی ادب نشین :)
سلام من مهری ماه هستم اهل ونیز . خیلی معرفی نمی کنم، که اگه حوصله خوندن متن های دراز داشتین الان اینجا نبودین…
اینجا خیلی تاریکه و فقط صدای جیر جیر موش ها شنیده میشه که از ترسشون جرات ندارم پامو روی زمین بزارم و روی نوک پاهام ایستادم.
همه چیز از ۴ روز پیش شروع شد وقتی که توی جشن رقص شبانه جلوی پادشاه خیلی لوند رقصیدم و اون منو انتخاب کرد، ۳ روز کامل توی اتاق خواب پادشاه بودم و فکر می کردم حالا دیگه دنیام توی این قصر زیر و رو میشه اما وقتی ازم خواست بیرون برم به محض رسیدن به اتاقم با ضربه ای که به سرم خورد بیهوش شدم و حالا اینجام…
برمی گردیم به زمان حال
از صدای در فهمیدم که کسی اینجاست. داد زدم ، من سوگولی پادشاهم سریعا آزادم کنید، من همه چیز رو بهش میگممم…
دو تا سرباز بودن در رو باز کردن و بلندم کردن یکیشون که قد بلند تری داشت گفت : زود باش راه بیوفت .
گفتم : منو کجا می برین ؟؟ من با شما هیچ جا نمیام، من سوگلی هستمم! میخوام سرورمان را ببینم.
به زور منو کشیدن ،اون یکی سرباز پوزخندی زد و گفت : سوگولی ؟؟ تا چند دقیفه دیگه حتی زنم نیستی چه برسه به سوگولی!! باهم زدن زیر خنده
هاج و واج به خنده های مسخرشون نگاه میکردم و گفتم : ولم کنین من با شما هیچ جا نمیاممم احمقااا ،کجا منو می برین ؟؟
چیزی نگفتن و آخرین در، راهرو سیاهچال رو باز کردن…
سرباز قد بلند تر: منو هول داد جلو و گفت زانو بزن گستاخ ! جلوت ملکه ایستاده.
من که کسو نمیدیدم با کنجکاوی به اتاق نگاه کردم و فقط از پشت پرده سایه یک نفر حس میشد…
که با پرت کردنم روی زمین دیگه نتونستم اتاق رو برانداز کنم…
صدای پشت پرده صدای یک زن بود که شروع کرد به صحبت کردن : پس تو همون هرزه ای هستی که به خود جرئت دادی با وجود من خودت را به سرورمان نزدیک کنی ؟؟؟
با تعجب گفتم: چیی ؟؟ من سوگولی پادشاهم ،پادشاه که تنها متعلق به تو نیست…
صدای پشت پرده فریاد زد : باشه خودت این رو انتخاب کردی، اگر میخوای با او باشی باید بدونی او فقط میتواند از من فرزند داشته باشد نه هیچ زن دیگری ،چه برسد که تو ونیزی نیز هستی و با نژادت خاندانمان را تباه می کنی !! …
خندیدم و گفتم : منتظر باش که روزای خوبت به زودی تموم میشه چون معلوم که دیگه پیر و ناتوان شدی …
به آرومی گفت : عایشه خاتون، شروع کنید میخواهم هر چه زودتر از شر دیدن این خاتون ونیزی خلاص شوم…
زنی که او را عایشه صدا می کرد از لباس هایش بنظر می رسید که طبیب قصر باشد .
با صدایه آن زن که به سربازان گفت : او را روی تخت ببرید،دامنش را بالا بزنید و پاهایش را به میله های تخت ببندید.
تازه به اطرافم نگاه کردم و فهمیدم در اتاقی پر از ابزار آلات شکنجه هستیم جیغغغ زدم و گفتم تو دیگر کی هستی ؟؟ اصلا میدونی اگه بلایی سر من بیاد پادشاه با شما چه میکند ؟؟؟
عایشه رو به پرده سیاه انتها اتاق کرد و گفت: سلطانم شما بروید من این خاتون ونیزی را ادب میکنم، بعد به من نگاه کرد و گفت: اگر از اتفاقات این اتاق چیزی به کسی بگویی دست و پایت را می بندم تو را در گونی میکنم و به دریا می اندازم، وقتی بگوییم از قصر فرار کرده ای دیگر کسی حرف هایت را باور نخواهد کرد …ولی اگر ساکت باشی میتوانی در کنار سرورمان بمانی فقط از او باردار نخواهی شد زیرا این خاندان نمیتواند خون ونیزی تو را در رگ هایش تحمل کند!!! بعد حرف هایش شروع به گرم کردن چیزی مثل چاقو روی شعله شد …
با شنیدن اینکه قراره نازا شم،‌ خودمو تند تند تکون دادم تا بتونم فرار کنم، یکی از پاهام شل بسته شده بود ول شد ولی بلافاصله یکی از سربازا جلو اومد که دوباره ببندتش، منم محکم با لگد زدم بین پاهاش اونقدر محکم که حس کردم تخماش حسابی کش اومدن،شروع به داد زدن کردم…و سعی میکردم اون یکی پامو باز کنم، که سرباز قد بلند تر چند لگد به شکمم زد و پامو گرفت و دوباره بست. عایشه که با خنده به این صحنه نگاه می کرد گفت ، نترس ، خاتون خیلی زود تمام میشود ، به سربازی که روی زمین افتاده بود گفت، ای دست و پا چلفتی از یک خاتون ونیزی کتک میخوری ؟؟؟ زود بلند شو
سرباز به سختی روی پاهاش ایستاد و با خشم به من نگاه می کرد…
عایشه به او گفت شورتش را سریع در بیاور ، باید گشادی سوراخ واژنش چک شود .
داد زدم : چییی ؟؟؟ تو حق نداری به بدنم دست بزنی … که ناگهان عایشه ،پارچه بزرگ و گلوله شده ای رو توی دهنم فرو کرد ، قبل اینکه بتونم بندازمش بیرون از دهنم، با طناب دور تا دور دهنمو بست و از پشت گره زد.
عایشه با خنده گفت : از اینجا صدات به جایی نمی رسید ولی نمیخواهم صدای داد هایت از شدت درد تا چند دقیقه دیگر حواسم را پرت کند. رحم تو باید کاملا در بیاید !!!
با شنیدن این حرف ، با اینکه دهنم کاملا پر شده بود تا جایی که میتونستم داد میزدم ولی عایشه بی توجه به من صندلی اش را کنار تخت گذاشت و بین پاهایم نشست .
با ترس به لای پاهایم و او خیره شده بودم…
با پوزخندی گفت: معلوم است آلت سرورمان حسابی به کست ساخته، خوب جا باز کردی اما هنوز آماده ورود یک دست داخل سوراخت نیستی …
سطلی که از قبل روی میز بود رو برداشت و آستینش رو بالا زد و دستش رو تقریبا تا آرنج توی سطل چرب کرد، بعد هم مشتی از اون ماده لجز نفرت انگیز رو روی ، کسم مالید، یهو حس کردم با دو انگشت ،کسم رو باز کرده و توی بدنم مقدار زیادی از اون ماده وارد شد خیلی سرد بود ، ولی این بار، پاهام انقدر محکم بسته شده بودن که نمیتونستم ببندمشون و مانعش شم !!
سوراخم انقدر لجز شده بود که تا وقتی تعداد انگشتاش به ۴ تا نرسیده بود اصلا نمیفهمیدم چند تا انگشت تومه به محض ورود شستش جیغم رفت هواا با اینکه دهنم بسته بود صدام توی کل اتاق پیچیده شد…
عایشه گفت صبر داشته باش عزیزم هنوز به جاهای خوبش نرسیدیم …
اشکهام با ورود کل دستش تا مچ توی کسم،سرازیر شده بود و داد میزدم …
یهو دستش رو بیرون کشید … منم یه نفس راحت کشیدم ولی یهو دوباره تا مچ ! دستش رو داخل کرد و اینبار بیشتر از دفعه قبل جیغ زدم … دوباره کارشو با فشار بیشتر تکرار کرد…
دستشو در آورد و گفت : خوبه دیگه جا باز کردی، میرم تا اسباب بازی مورد علاقمو از روی آتیش بیارم دیگه حسابی آماده و ضد عفونی شده …
با شنیدن این حرف شروع به جیغ زدن کردمم
از سربازا خواست تا سوراخ کسم رو براش باز کنن و یکیشون از سمت راست و اون یکی از سمت چپ لب کسمو بیرون آوردن و کشیدن تا باز بشه و سوراخم کاملا مشخص و باز باشه ، عایشه با آرامش وسیله ای که جلوش مثل پنس بود و پشتش شکل قیچی بود وارد سوراخم می کرد . به محض اینکه به داخل بدنم خورد جیغ زدمممم … از شدت داغیش حس کردم کسم داره ذوب میشه و از پنس بخار بلند شد …
ولی حواسش بود تا بیرون کسم نسوزه و از ظاهرش چیزی مشخص نشه که چه بلایی سرم اومده …
دستشو اینبار بیشتر از مچ و تا نزدیک آرنج داخلم کرد ،گفت: ساکت شو خاتون وگرنه میزارم پنس تا زمان کامل سرد شدنش توت بمونه و بسوزونتت … از ترس انگار خفه شده بودم دیگه حتی نمی تونستم داد بزنم … کمی بعد گفت : ایناهاش دیگه رسیدم شروع به سفت کردن پیچ پنس کرد و با ضربه یه خیلی محکم و یهویی کشیدش بیرون … از شدت درد خودمو تکون میدادم ، بدنم حسابی میلرزید و جیغ میزدم … که چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم…
وقتی بیدار شدم توی مریض خونه قصر بودم، قبل اینکه بتونم چیزی بگم ، عایشه اومد و بهم گفت : مبارکه خاتون از این به بعد، سلطانمان اجازه دادند هر شب در اتاق خواب سرورمان باشی ، سرش رو نزدیک تر آورد و دم گوشم در حالی که دستش رو روی شکمم فشار میداد ( منم از درد توی خودم جمع شده بودم) ،گفت اگه، به کسی حرفی بزنی میدونی که چه بلایی سرت میاد … از شانست استفاده کن …
هاج و واج بهش نگاه کردم و گفتم : باهام چیکار کردین عوضیا ؟؟
گفت : چیزی نیست… دردت تا چند ماه آینده خوب میشه، میتوانی به راحتی و بی نگرانی با سرورمان باشی و با همون خنده نفرت انگبزش در حال رفتن گفت تازه میتونی دستت رو کامل توی خودت جا بدی …
دستم روی شکمم گذاشتم باورم نمیشد دیگه توش رحمم نباشه و نتونم بچه دار شم، از ترس به کسی چیزی نگفتم ولی به خودم قول دادم که جبران می کنم …
.
دوشیزه هستم این سومین نوشته من توی این سایت اگه از این سبک خوشتون اومده، میتونین داستان های ، شیردوشی مادر شوهر و تنبیه تانیا رو هم بخونین . خدا نگهدارتون فعلااا …

نوشته: دوشیزه


👍 6
👎 6
21101 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

778189
2020-11-23 00:33:05 +0330 +0330

فصل جدید حریم سلطان - بارگاه شهوانی!!

میگم پادشاهش که مشخصه بانوان حرم سرا هم اعلام آمادگی کنن استارت تولید رو میزنیم!! 🤤

2 ❤️

778270
2020-11-23 03:52:00 +0330 +0330

صل جدید حریم سلطان به کارگردانی برازرس هم در حال اکرانه چه عجب
نکنه سلطان سینز خان پادشاهه؟پس ابراهیم پاشا نمیاد یه تریسام بزنید؟ 😂 😂 😂

1 ❤️

778522
2020-11-24 19:20:03 +0330 +0330

ای بدک نبود

0 ❤️

778617
2020-11-25 04:04:37 +0330 +0330

چرا شیر دوشی مادر شوهر هیچ وقت ادامه ندادی؟

0 ❤️

780427
2020-12-06 14:16:34 +0330 +0330

آری…
کصخلت در رفته است

0 ❤️







Top Bottom