نازنین

    اگه از اولش بخوام تعریف كنم باید بگم كه بعد كارشناسی و خدمت تازه استخدام یه شركت بازرگانی شده بودم همه پول و پسندازم رو داده بودم یه ماشین خریده بودم ، چند ماهی گذشت كم كم وضعیتم سرو سامون گرفت حقوقم اونقدری بود كه یه ادم مجرد بتونه تامین كنه ، وقتای بیكاریم یا با دوستام بودم یا تو فضای مجازی چت میكردم. كلا ادمی نیستم كه تا ته همه چی برم همیشه هدفم سرگرمی بود از چت و دوستی ، تا اینكه یه شب با بی تاك با یه دختر كه لكیشنش خیلی نزدیك خونه ما بود اشنا شدم كلی حرف زدیم و بعد از دادن شماره بهش چند روزی سرو كلش پیدا نبود دوباره تو بیتاك پیداش شد اما با لوكیشنی كه ٢٠٠ كیلومتری با من فاصله داشت ، میگفت چند روزی رفتن مسافرت بعد برگشتن بهم زنگ میزنه و منم زیاد گیر نمیدادم ، چند روزی همونجا صحبت كردیم عكس نذاشته بود و عكسم نمیداد منم زیاد جدیش نمیگرفتم فقط بیكار بودم پیام میدادم ولی یه طورایی اخلاقش جالب بود ، چند روز گذشت گفت كه درره از مسافرت برمیگرده ولی گفت كه یت چند تایی دروغ بهم گفته و اولیش اینه كه از من چند سالی بزرگتره منم به شوخی گفتم مگه قرار ازدواج كنیم كه سن مهم باشه حالا بیا همو ببینیم شاید اصلا تو از من خوشت اومد و منو به فرزندی قبول كردی و این جور شوخیا ، چند روز هم گذشت و اخرای شهریور بود كه قرار بود بره برای ثبت نام دانشگاه كه قرار گذاشتیم اولین بار همو ببینیم چون عكس نداشت انتظار هر قیافه ای رو داشتم جلوی دانشگاهشون تو ایستگاه قرار گذاشتیم، وقتی رسیدم چند نفری نشسته بودن تو ایستگاه ، یكم استرس داشتم چون تا حالا اینجوری با عكسی اشنا نشده بودم كه اینقدر مرموز بازی در بیاره ولی نمیدونم چی باعث میشد بیخالش نشم ،رسیدم تا منو دید اومد نشست تو ماشین ، واقعا نمیدونستم چی بگم با خنده سلام كردو گفت برو دیگه چرا وایستادی نگام میكنی ؟
    واقعا نگاه كردنی بود خیلی خوشگلتر از اونی بود كه تصورش رو میكردم چرا دروغ بگم تاحالا با دختری به این خوشگلی دوست نشده بودم اونم به این راحتی اخلاقش و روحیاتش خیلی با من جور بود تو چت ولی فكرشم نمیكردم اینقدر خوشگل باشه ، بعد از كلی شوخی كه باهم كردیم كه بازم میخوام مامانم بشه یا نه بهش گفتم چرا عكس نمیدادی یا الكی گفتی سنت ازم بیشتره كه گفت میخواستم مطمن بشم ازت و از این حرفا كه منم تاقریبا قانع شدم ، دوستی ما از اون روز صمیمی تر شد ، بعدا فهمیدم كه اهل یكی از شهرستان های نزدیك ماست ولی شهر ما بزرگ شده و پدرش به خاطر كار برددشون شهرستان ولی به خاطر دانشگاه قراره اینجا خونه داییش زندگی كنه كه بعد دوماه با دوتا از هم دانشگاهی هاش خونه اجاره كردن و مستقل شد، با اینكه وضع مالیشون بد نبود با كمك من تو یكی از قسمت های اداری شركتمون شروع كار كرد ، بیشتر باهم بودیم یا بهتره بگم كلا باهم بودیم رابطمون طوری شده بود كه اصلا انتظارش رو نداشتم تو ماشین همو بوس میكردیم و همدیگه رو لمس میكردیم ولی اولین رابطمون ماله زمانی بود كه اتفاقی خونمون خالی شد به بهونه وسایل برداشتن رفتیم خونه یكم كه نشستیم به شوخی گفتم كاش چند سال پیش پیدات میكردمو تا الان مال خود خودم شده بودی چشاش پر شده بود دقیقا نمیدونستم چشه ولی اروم گفت كه الانم ماله منه اروم لبای همو بوسیدیم و بغضشو قورت داد چشماشو و بست و سرشو گذاشت تو بغلم ، دقیقا نمیدونستم چی قراره بعد اون اتفاق بیفته بینمون ولی مطمن بودم كه میخوامش هر حند هنوز خیلی هم رو نشناخته بودیم، كم كم اون فضا بینمون تبدیل شد به فاز سكس دستمو از بالای تابش بردم داخل و شروع كردم به مالیدن سینه هاش كه شروع كرد به نفس نفس زدن كم كم لباسای همو در می اوردیم و هم دیگه رو می مالیدیم دستشو بردم داخل شرتم گردنشو میخوردم و با كلی اسرار بلاخره شرتش رو در اوردم درسته كلی اخم كرد و لی وقتی روش خوابیدمو لباشو خوردم كم كم دوباره راضی شد ، با كرم كمی چربش كردمو گذاشتمش لای پاهاش اروم عقب و جلو میكردم كه هر دو ارضا بشیم اونم كامل همكاری میكرد چند بار خواستم از عقب بكنم ولی نذاشت منم زیاد اسرار نمیكردم بلاخره من ارضا شدیم و چند دقیقه ای بدون حرف تو بغل هم بودیم ، تا بلاخره شوخی و بگو بخندمون دوباره شروع شد اون روز بهترین روز عمرم بود تا حالا اینقدر از سكس لذت نبرده بودم ، رفتیم یه دور هم با ماشین گشتیمو بردم رسوندمش، بعد اون هر وقت فرصتش رو پیدا میكردیم با هم سكس میكردیم و ماه و سال گذشت ولی همیشه یاد اون بغض و حرفی كه میخواست اون روز بهم بگه و قورتش داد فكرمو مشغول میكرد، و هر بار ازش میپرسیدم حرفو عوض میكردو یاهم اخم میكرد ،همه چیز خوب بود تا این كه شركت بهم ترفیع داد و و ارم خواستن برم مدیر فروش یه دفتر دیگه با حقوق و مزایا بیشتر بشم اولش خوشحال بودم كه نازنین هم ارشدش داره تموم میشه و میتونم بعد دوسال بهش پیشنهاد ازدواج بدم ، وقتی قضیه رو باهاش در میون گذاشتم از اون روز كلا همه چی عوض شد اولش فكر میكردم مشكلش رفتن به یه شهر دیگه هست ولی بعدا دیدم با اخم و بی محلی كردن میخواد كه از هم جدا بشیم ، همه فكری به سرم اومد كه نكنه كسه دیگه ای هست یا منو نمیخواد ولی بعد چند هفته اسرار فهمیدم كه یه كیست مغزی داره و جایی نیست كه بشه درش اورد وقتی ام ار ای هاشو بردم دكتر بهم گفتن كه معلوم نیست چی میشه یا یه سال یا یه ماه ولی راه درمانی وجود نداشت ، دلیل اون سر درد هاش و كه الكی میگفت میگرن و فهمیده بودم و این كه چرا هر موقع از ازدواج حرف میزدم یا بغض میكرد یا به شوخی میگفت تو جای پسر منی و بعد بلند بلند میخندید ...
    اخرین باری كه دیدمش موقعی بود كه اخر ترم بود میرفت خونشون كنار خانوادش تا خودشو برای امتحانات اماده كنه ، انگار میدونستم قراره یه اتفاق بدی بیفته ولی كاری ازم بر نمیومد، اون روز كلی با هم خرید كردیم و كلی گشتیم رستورانی كه دوست داشت رفتیم شب قبلش هم كه حسابی از خجالت هم در اومده بودیم چون هم خونه ای هاش قبل اون رفته بودن شهرستان و اون به بهانه خرید شب نرفته بود و اون شب رو تا صبح بغل هم بودیم بعد یه سكس حسابی برای برگشتنش برنامه ریزی میكردیم ولی ...
    قبل سوار شدنش به اتوبوس كلی همو بغل كردیم وقت سوار شدنش برگشت دوباره بوسید منو گفت كه ازم به خاطر همه چی ممنونه و رفت .
    شبش اخبار استانی گفت كه یه اتوبوس تو راه چپ شده و چند نفر كشته و زخمی شدن انگار اب داغ ریخته باشن سرم ،
    اتوبوس همون بود ، وقتی رسیدم بیمارستان همه چی تموم شده بود یه تخت به پارچه سفید روش ...
    زندگی خیلی كوچیك تر از اونیه كه فكرش رو میكنیم پس قدر خودمون و زندگیمون رو بدونیم .
    ممنون كه داستان رو خوندین


    نوشته: سینا

  • 18

  • 12




  • نظرات:
    •   The.BitchKing
    • 2 ماه،2 هفته
      • 14

    • ایشالا همون تیک "داستان را ویرایش نهایی کردم" یه روزی به کمرتون بزنه. خود بیسوادت یه دور این کسشرات رو بخون ببین ریدنت نمیگیره. اونجایی که بهت مدرک دادن دانشگاه نبوده که. دانشگُه بوده.


      دیس بخاطر بیسوادیت


    •   samin1616
    • 2 ماه،2 هفته
      • 15

    • دقت کردین تا حالا نشده کسی بگه قیافه خانمه معمولی یا زشت بوده همه دنبال خوشگلا هستن مگه ما زشتا دل نداریم


    •   Pt18
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • یه وقت قدش 170 و توپر سایزشم 85 نبود؟


    •   parto_banoo
    • 2 ماه،2 هفته
      • 4

    • نظری ندارم ولی چندوقته کامنت نذاشتم عقده ش مونده رو دلم


    •   ........Ali
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ای کیر تو این دنیا کستانای امشب چقدر کیرین


    •   محمدیاسی
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • دستت طلا .
      قلمت خوب و شیوا و روان بود .لایک اول رو بهت میدم.


    •   ارابه_مرگ
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • خوندن صفحه حوادث روزنامه از این جذاب تر بود ،


    •   يا.سر
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • چرا همه خوشگلن??پس اینایی که ما تو خیابون میبینیم ایرانی نیستن??


    •   407ELX
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • 200 کیلومتر باهات فاصله داشته بازم رفتی (rolling)


      ببین من شیرازیم این داستانت برام یکم تخیلیه سخته برام حضمش


      و بعدشم کیر تک تک بچه های شهوانی سر در دانشگاته ریدم تو اون سوادت الدنگ


    •   شاه ایکس
    • 2 ماه،2 هفته
      • 7

    • یعنی از اون پیام اخر منظورت این بود که هرکی ازمون خواست بهش بدیم؟؟به کسشعرای این گوش ندین همینجوریشم مملکت کمبود پوشک داره!!!


    •   teen...wolf
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • یک نفر رو کردی بعد کشتیش... بابا دراماتیک بابا فلان...


    •   Kourdestan
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ناموسا نمیدونم سمین صمین ثمین چجوری نوشته میشه،وگرنه میومدم میگرفتمت (dash)


    •   Alouche
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • عه چرا کشتیش خوشگلم بود حیف شد!چشم قدر میدونیم از این ب بعد


    •   مردكوهستان
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • نتيجه اخلاقي:
      هيچ وقت سوار اتوبوس نشيد ديگه امن نيست و هر هفته يكي ميره توي دره


      اتحاديه مسافركش هاي شخصي تهران شمال


    •   Behzadjafari
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • ننویس دیگه لطفا


    •   Hysterical_man
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • حوصله نظر دادن نداشتم که نظر اون دوست عزیز که گفتن"دستت طلا.قلمت خوب و شیوا و روان بود.لایک اول رو بهت میدم"توروخدا برو یه کتاب معلومی راجب هر موضوعی بخر فهمی قلم اصن چیه،بعد بگو شیوا و روان بود


    •   HYPERMAN98
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ادمین عزیز، امشب بجای این کوسشعرا، اگه میومدی یه بیلاخ برامون میذاشتی بیشتر حال میداد


      ادمین، سیشدوون


    •   Phenom313
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • ول کن این حرف ها رو ،تو کی می میری؟؟


    •   لاکغلطگیر
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • آخرش معلوم نشد استارت راه افتادن زنها،مالش سینه س یا کُس؟
      جدی معلوم کنید بدونیم از کجا شروع کنیم.
      آخه شاش شتر!اشّک تزّگی!
      چی بگم بهت!
      تا دستت خورد به سینه هاش،نفس نفس زد؟
      تا همین‌جا خوندم و رفتم اون دوتا رو که بهت نسبت دادم،مخلوط کنم بلکه کرونا بمیره


      بروعمو،برو


    •   tara.-tt
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • کص گفتی آی کص گفتی


    •   a_a4889
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • ریدم توسرتون تو سایت شهوانی چس ناله اخه لاشی


    •   938hossein
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کاش دوس دختر منم اینجوری میمرد با افتخار


    •   @آروین
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • منم اون زمان که تازه یاهو چت رو بورس بود با یه خانمی دوست شدم ولی فقط باهم چت میکردیم هیچوقت نتونستم ببینمش فقط ادرس ایمیل از هم داشتیم ، یادم نیست چه مدتی باهم دوست بودیم حرفهای سکسی باهم میزدیم بهش اطمینان داشتم که یه زن هست بعد یهویی رابطمون قطع شد و هرچی براش پیغام میدادم جوابمو نمیداد چند ماه واقعا دپرس شده بودم بعد یه ایمیل ازش اومد نوشته بود فلانی مرده دیگه تماس نگیر منم شوکه شده بودم سوال کردم شما کی هستی که گفت من شوهرشم و دیگه تماس نگیر هم ترسیده بودم هم دلم پر از غم شده بود اخه خیلی باهم راحت بودیم همه حرفهاشو بهم میگفت قبل از اینکه رابطمون قطع بشه بهم گفته بود میخاد با دوستاش بره قم و از اون به بعد دیگه هیچوقت باهام حرف نزد ، خیلی دلم براش تنگ شده و فراموشش نکردم امیدوارم اگر فوت شده روحش شاد باشه و اگر هم فقط دیگه نخواسته باهام دوستی کنه هرجا هست خوشحال باشه اسمش لیدا بود


    •   Alat_Tanasoli
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • آبی که انگار روت ریخت چقدر داغ بود؟


      به طور کلی وقتی میخوای دلهره و شدت ناراحتی رو بیان کنی باید بگی آب سرد. وگرنه آب داغ که خوبه. اصن یه عده آب داغ رو باش حال میکنن.


    •   fariabbasi
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • درره؟
      همون اولین دیدار?


    •   Meisam65
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • بردیش فاز احساسی فحش نخوری؟بچه های شهوانی زرنگتر ازین حرفان کونت میزارن


    •   Eldorado555
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • آبکی بود


    •   arash1986m
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • با کمی ارفاق قابل باور بود.


    •   فرهادیییی
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • اون که میگی پارچه رو سفید رو سرش مال فیلم ها ست.... جنازرو میبرن سردخونه پسر گل


    •   M.j.ch.013
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • فقط میتونم بگم کصصصصص ننننننتتتتتتت با این داستان کیریت مخصوصا اخرش ک اتوبوس بگا رفته ننه کیر دزد کصشر گو


    •   پروفسور بالتازار
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • بگذریم که با کیست مغزی (کیست مغزی دیگه چیه؟منظورت توموره؟) طرف داشته درس میخونده وبا اسرار(!) تو بهت گفته، بنظرم حوصله ‌ات سر رفت یا شایدم دیگه آبت اومد و مجبور شدی بجای اینکه صبر کنی از تومور مغزی بمیره فوری اونو تو تصادف کشتی تا زودتر خلاص بشی


    •   Faludehmalude
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • سینا و نارنین جنده


    •   آن_دو_احمق
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • فقط اون پیام آخرش...
      عین کلید اسرار شد


    •   Nanaei
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کتاب پریچهر رو خوندین؟! (dash) میم مودب پور به خواب شب نمیدید اولین کتابش اینجوری دستکاری بشه......


    •   Marshaall_Boss
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کوتاه.خوب.خوندنی و درآخر قلبم فروریخت.پسر خیلی ناراحت شدم.
      به اون احمقهایی که هنوز به علائم نگارشی گیر میدن توجه نکن.اینا کسخلند.فکر میکنن همه نویسنده یا ویراستار هستند.
      لایک کردم دوست من.موفق باشی.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو