نامحدود (۲)

    ...قسمت قبل


    داستان دنباله دار
    «بر اساس یک ماجرای واقعی»


    فصل۲
    دستهایم را پشت سرم گذاشتم و با هیجان منتظر ماندم تا ببینم این بار باید چه شرایطی را تحمّل کنم.
    افسانه خودش را به رویم خم کرد و با لبهای داغش، از من لب گرفت. بعد هم از من پرسید:« آماده ای عزیزم؟»
    سرم را به نشانهٔ رضایت تکان دادم. افسانه به آرامی و با ناز و عشوه از روی تخت پایین آمد. به سمت میز آرایش رفت. تماشای راه رفتن و تکان خوردن هیکلش با آن شورت و سوتین، سرگیجه آور بود. جلوی آینه کمی خم شد و شروع کرد آرایشش را تکمیل کردن. از پشت اندامش را ورانداز می کردم. باسن بزرگ و خوش فرمش، بدون تردید، در هر شرایطی در کانون توجهات قرار می گرفت. پهلوهایش قوس ملایمی داشت و ازدو طرف، کشِ باریکِ شورت، در آنها فرو رفته بود. ایکاش می توانستم توی همین حالت خودارضایی کنم، اما حتی فکرکردن به این موضوع هم برایم خجالت آور بود.افسانه از اتاق بیرون رفت. با یک شیشه آب برگشت و به من هم تعارف کرد. آب خنک حالم را جا آورد. افسانه در مقابلم ایستاده بود. نور آباژور به اندام نیمه برهنه افسانه می تابید ومنظره ای بی نظیر از شهوت و اغواگری را به تصویر می کشید.
    افسانه دستهایش را به کمرش زده بود و به من خیره شده بود. لبخندی زد. گفت:«آماده ای عزیز دلم؟»
    سرم را تکان دادم و با اعتماد به نفسی که بدست آورده بودم گفتم آره!
    افسانه نزدیک تر آمد و آهسته گفت:«تا وقتی من اجازه ندادم، فقط تماشا! هیچ کاردیگه ای مجاز نیست. باشه؟»
    آب دهانم را قورت دادم و همانطور به افسانه خیره ماندم.
    افسانه به آرامی چرخید و پشتش را به من کرد. از تماشای باسن گوشت آلود و پاهای بی نظیرش، سیر نمی شدم. افسانه دستهایش را از پشت به سمت سوتینش آورد و به آرامی بند آن را بازکرد. تصوّر دیدن سینه های برهنهٔ افسانه، نفسم را به شماره انداخته بود. افسانه سوتینش را باز کرد و در حالی که آن را با یک دست جلوی سینه هایش گرفته بود به سمت من برگشت. او با شیطنت لبخند می زد. سوتین باز شده، هنوز مانع بود و فقط بخشی از سینه های نسبتاً بزرگش در معرض دید قرار داشت. افسانه نگاهی به آلت منقبض شدهٔ من انداخت و همانطور با عشوه پرسید:«احوال این شازده چطوره؟»
    گفتم:«طفلکی دیگه طاقت نداره، الانه که دیگه گریپاژ کنه!»
    افسانه خندید. سوتینش را به کناری انداخت ولی هنوز با یک دست، توانسته بود قسمتهایی از سینه هایش را پوشیده نگه دارد.
    دوباره چرخید و پشتش را به من کرد. حالا دستهایش را بالا برده بود و پشت موهایش نگه داشته بود. از هیجان حالم منقلب شده بود. کمی خودم را کج کردم. از کنار می توانستم، بخشی از سینه هایش را ببینم. افسانه با عشوه مخصوصی سرش را به سمت من برگرداند و پرسید:«هر وقت خواستی بگو برگردم. خودت انتخاب کن. میخوای کونم رو بیشتر دید بزنی یا سینه هام؟»
    زبانم بند آمده بود. واقعاً چطور می توانستم یک چنین انتخابی را انجام دهم؟ بهترین پاسخ ممکن در آن لحظه به فکرم رسید:«انتخابش برای من سخته! همه چیز به عهده خودت باشه!»
    افسانه از این جواب خوشش آمد. آرام به سمت من برگشت و همانطور دو دستش را بالا برد و موها و گردنش را نوازش کرد. پستان های افسانه کاملاً برهنه و در مقابل چشمانم قرار داشت. بدنم رعشه گرفت. نوک پستان هایش صورتی بود و هالهٔ رنگ پریده و نسبتاً بزرگی اطراف آنها را احاطه کرده بود.
    افسانه به چشمهایم خیره بود و لبخند می زد. از اینکه میدید چگونه با اغواگری های شهوت انگیزش، مرا در اختیار گرفته، احساس رضایت میکرد. با اعتماد به نفس عجیبی همانطور که بدنش را در مقابلم پیچ و تاب می داد گفت:«حالا شدی پسر خوب! میخوای جایزه دومت رو هم بگیری؟»
    این بار حدس می زدم اجازه بدهد سینه هایش را لمس کنم امّا اشتباه می کردم. افسانه همانطور که موهایش را از پشت، باز می کرد، با لحنی آرام به من گفت:«دوست داری از من عکس بگیری؟ توی هر حالتی که دوست داشته باشی؟»
    افسانه دست گذاشته بود روی نقطه حسّاسی که همیشه یکی از فانتزی های من بود. واقعاً زبانم بند آمده بود. در حالی که به آرامی می لرزیدم با سر اشاره کردم. افسانه خندید و به سمت کشوی میز آرایش رفت و دوربین دیجیتالی کوچکمان را بیرون آورد. وقتی به سمتم می آمد، سینه هایش تکان می خورد. افسانه دوربین را به من داد و گفت:«فقط ده تا عکس می تونی توی هر حالتی که دوست داشته باشی، از من بگیری. تو فقط باید بگی من چیکار کنم.»
    دوربین را از افسانه گرفتم. خواستم از تخت پایین بیایم که افسانه گفت از همانجا.
    دوربین را روشن کردم. دستهایم می لرزید. افسانه کاملاً لخت و فقط با یک شورت باریک در مقابلم ایستاده بود. قبل از اینکه چیزی به او بگویم، چراغهای اتاق را بطور کامل روشن کرد. صحنه ای که می دیدم باور کردنی نبود. بدن سفید و کاملاً شیو شدهٔ افسانه، زیر نور شدید اتاق می درخشید. رنگ صورتی نوک پستان ها، زیر نور اتاق، بقدری لطیف و جذّاب جلوه می کرد که دوست داشتم بی درنگ آنها را در دهانم بگیرم. احساس کردم افسانه خودش هم کمی از این چالش، دچار خجالت و دلهره شده. دستهایش را دور خودش حائل کرد اما کم کم بر اوضاع مسلّط شد و خودش را کاملاً در اختیار من قرار داد.
    دوباره به بدنش پیچ و تاب داد و ژست های شهوت انگیز گرفت و منتظر من ماند. دوربین را روی اندامش تنظیم کردم و کیفیّتش را روی بالا ترین ظرفیت ممکن گذاشتم.
    فکر اینکه روزی این عکس ها را مرد دیگری غیر از من ببیند، حالم را منقلب می کرد، اما چاره ای نبود و باید از این چالش هم عبور می کردم.
    چند عکس اوّل را همانطور از زوایای مختلف گرفتم. افسانه دستهایش را لابلای موهایش کرده بود و پستانهای برهنه و بدن لختش را در مقابل دوربین در حالتهای مختلف به نمایش می گذاشت. بعد از عکس پنجم از من پرسید:«نمی خوای چند تا عکس سفارشی بگیری؟ هر حالتی که دوست داری بگو! هرحالتی!»
    تأکید افسانه روی کلمهٔ هرحالتی، باعث شد تاخجالت من هم بیشتر بریزد. برای همین گفتم:«میشه پشتتون رو به دوربین کنین. کمی هم رو به جلو خم شین تا یک تصویر از پشت بگیرم؟»
    افسانه پشتش رابه دوربین کرد و خم شد. با دو دست کش باریک شورتش را بالا کشید و کون بزرگش را برای عکس آماده کرد. بعد هم سرش را به سمت دوربین برگرداند و لبخند مسحور کننده ای زد. به او گفتم کمی بدنش را به سمت دوربین بچرخاند تا قسمتی از سینه هایش هم در عکس، بیافتد.
    در این حالت، دو تا عکس از او گرفتم. فقط سه تای دیگر مانده بود. از افسانه خواستم تا پشت به دوربین، شورتش را در بیاورد. همین کار را کرد. شورتش را کمی پایین کشید و بالا تنه اش را به سمت من برگرداند. کون بزرگ و شهوت انگیزش، قسمت اعظم کادر را پر کرده بود. کمی هم از سینه های برهنه اش، از کنار دیده می شد، عکس را گرفتم. به افسانه گفتم حالا شورتش را کامل در بیاورد و رو به دوربین بچرخد. صورت افسانه گل انداخته بود. مشخص بود که چه فشار لذّت بخشی را دارد تحمّل می کند.
    با کمی مکث، شورتش را بطور کامل بیرون آورد. هنوز پشتش به من بود. حالا افسانه کاملاً لخت و برهنه و مثل یک مدل تمام سکسی، در مقابل دوربین من قرارداشت. به افسانه گفتم رو به دوربین بچرخد. کمی خجالت کشید امّا هر طوری بود چرخید و رو به دوربین ایستاد. امّا یک دستش را جلویش گرفته بود. اندام برهنهٔ افسانه، به غایت زیبا و هوس انگیز بود. پرسید چند تا عکس دیگه مونده و گفتم فقط دو تا.
    از افسانه خواستم دستهایش را بالا بگیرد و درحالیکه با موهایش بازی می کند، رو به دوربین لبخند بزند. نمی خواستم این صحنه بی بدیل را تنها از لنز دوربین تماشا کنم. بنابراین اوّل سعی کردم حسابی وراندازش کنم.
    افسانه بالاخره دستهایش را بالا آورد. صحنه ای را که می دیدم، باور کردنی نبود. افسانه با ظرافت هر چه تمام تر اطراف آلتش را شیو کرده بود ولی یک نوار باریک عمودی از موی مشکی اصلاح شده، باقی گذاشته بود که درست زیر شکمش تمام می شد.
    این صحنه را هم با دوربین ثبت کردم و برای آخرین عکس، از او خواستم در همین حالت رو به دوربین کمی بیشتر، پاهایش را باز کند و آلتش را به نمایش بگذارد.
    افسانه همانطور که می خندید، پاهایش را بازتر کرد. اندام برهنهٔ افسانه زیر نور فراوان، تمام قاب تصویر را پر کرده بود و آلت شیو شده اش با کمی دقت از بین ران های گوشت آلودش دیده می شد و در مرکز تصویر قرار داشت.
    افسانه حسابی شهوتی شده بود. با اینکه کمی خجالت در نگاهش وجود داشت، ولی از اینکه اینطور بی قید، تمام قسمتهای بدن برهنه اش را به نمایش گذاشته بود، حالت رضایت داشت.
    عکس ها تمام شدند. افسانه دوربین را از من گرفت و روی میز گذاشت. در حالیکه سعی می کرد موهایش را پشت سرش جمع کند، گفت:«اینم از این. حالا آماده باش واسه مرحلهٔ بعدی!»


    ادامه...


    نوشته: فرانکیز

  • 15

  • 5




  • نظرات:
    •   ممدعشقی
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • آدمین جان در آپ داستان شتاب کن الاف شده ایم


    •   A....k
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • ادامشو بکن تو کونت ببین خونتون معلومه با عشوه ای کصشعر نوشته هرمی ندونه فکر می کنه خیلی داستان شاخیه ولی هیچ کیری نیست


    •   hunterxxxx
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستانت بد نبود لایک کردم


    •   Siyavas
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • اسکول کردی کیرم تو کون افسانه یهویی


    •   tara.-tt
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • چقدر افتضاح و کتابی بود


    •   دل_خسته
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • آلت منقبض ، گیریپاژ میکنه؟؟؟؟؟
      چقدر کس و شعر اخه مینویسید
      . تو این تعطیلات نویسنده های خوب چرا نمینویسن ؟؟


    •   xxxxman2020
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • این ماجرا رو من نوشتم اگه صبر کنید به جاهای خوبش هم می رسید. من قصدم به رخ کشیدن توان نویسندگیم نیست اولین باره می نویسم ولی صبر کنید ماجرای بدی نیست.


    •   siyavash@73_
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • فانتزیاتو برو واسه ننت تعريف کن بااين داستان مزخرفت


    •   Binamariai
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستانو اصلا نخوندم اما این یارو که کامنت میزاشت بلوغ بازی فکر کنم کرنا گرفته مرده ایشالا که اینطوری باشه


    •   Sina8firoozi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالیه عالیه فوق العادس انگار تمام فانتزیهای منو تو عملی تجربه کردی! واقعاً احسنت! لطفاً ادامه بده بی صبرانه منتظر خوندن بقیه ماجرا هستم.


    •   DanDiego
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • داره جالب میشه!
      لطفاً ادامه


    •   رز.سیاه
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • نه لایک میکنم نه دیس تا قسمت سومش ببینم چه اتفاقی میوفته.امید واروم قلم سومت روان تر و واقعی تر از قسمتای اول و دومتون باشه.
      یه چیزی دیگه ممنون میشیم از کلمات فصیح استفاده نکنین.


    •   Zoj.arshia
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • ریدم تو داستانت . همش افسانه افسانه افسانه
      افسانه کیر مرا خورد . افسانه دستهایش را بالا برد . افسانه کس داد. حالم بهم خورد


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو