نامه زنی که تا مرز طلاق پیش رفته (‍۱)

    1399/1/5

    نامه زنی که تا مرز طلاق پیش رفته به همسرش و جوابی که همسرش برای اون نوشته....
    به نظر شما کدومشون مقصرن؟. (دوستان طولانی هست ولی جالبه هم نامه زن رو بخونید هم مرد بعدش تصمیم بگیریو تقصیر کدومشون هست)..... نامه یک زن به شوهرش


    تو رو دیدم!
    دیروز که با لاله رفته بودم مغازه یکی از دوستاش،یه زنه دیگه هم اونجا بود،اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، ناخن هاش بود شیک و زیبا و بلند!
    اومده بود چند تا لباس خواب بخره و نقد پرداخت،نه مثل من که با لاله اومده بودم که چند تا لباس زیر اونم قسطی بردارم!
    چه ارایش زیبایی چه بوی خوبی ،چه لباسهای ست شیکی!
    با خودم فکر کردم اگه این زنه، پس من چی هستم؟اگه من زنم، پس ای چیه؟
    داشت حساب میکرد و گوشیش زنگ خورد،گفت ،لطفا زودتر،اقامون اومده دنبالم،نه چونه و نه هیچی،کارت کشید و رفت و نگاه ما را به دنبال خودش کشید،من تو رو دیدم!که با ماشین قشنگت اومدی دنبالش،همون ماشینی که ذوق خریدنش رو داشتیم!همون که واسش چند تا چک دادی و من النگوهامو دادم تا خوشحال شی!گفتی همه دوستات دارن و واسه پیشرفت کارت لازمه،خوب پیشرفت کردی!!!!!!
    تو منو ندیدی!لاله داشت میلرزید، دستم رو گرفت،منو نگاه کرد و من هیچی نگفتم،زیر نگاه ترسیده لاله چند تا لباس زیر خریدم،نقد حساب کردم و اومدیم بیرون!
    نگاه لاله ولم نمیکرد،گفتم چیه؟چیه لاله؟حرف بزن؟!بگو!لاله ایستاد اول یه قطره اشک از این چشمش ریخت و بعد از اون چشمش!ناز گریه میکرد همیشه!نه مثل من که دهنم دومتر وا میشد و اب از دماغم سرازیر میشد و چشمام میجوشید!من حتی بلد نبودم قشنگ گریه کنم!
    گفت، ناهید فدات شم، ناهید!و دوباره گریش گرفت!من اما سنگ شده بودم!من گریه نمیکردم،من دلم شده بود مثل ساعت شنی،ذره ذره فرو میریخت. تمام میشد و دوباره. برعکس میشد!و دوباره ذره ذره فرو میریخت!
    کنار جوب بالا اوردم!لاله گریه میکرد!دلم فرو میریخت داشت از دهانم میریخت بیرون!سرم را گرفتم وگرنه میپاشید!
    بالا اوردنم تمام شد!دهانم مزه تلخی میداد!تلخ مثل زندگیم!
    گفتم لاله،چه جوری ناخن ها این قدر تمیز بلند میشن؟!
    لاله نگام کرد، هنگ کرده بود!و زیر لب اروم گفت، اونا ناخن مصنوعیه!!!!
    گفتم منم ناخن مصنوعی میخوام،دور و برم رو نگاه کردم، لاله گفت چی میخوای؟گفتم ارایشگاه!!!!!
    و راه افتادم تندو سریع،مثل همون موقع که نون گرم دستم بود،و صبح زود تند تند راه میاومدم تا نون صبحانت سرد نشه!دستامو مشت کرده بودم،از همون لحظه که در مغازه دیدمت دستام گره خورد!نمیخواستم ناخن های زشتم رو ببینم!
    لاله مثل توله سگ گیج دنبالم می دوید!نفس نفس میزد،کم اورد،گفت ناهید تو رو خدا وایستا،خیلی تند میری،......کم اورده بود اون که هر روز صبح نمیرفت نونوایی نون گرم بگیره که بعدش مجبور شه تند تند راه بره!اون نون رو مینداخت تو مایکرو!
    واسه همین الان کم. اورده بود و واسه همین الان من بودم که بهش خیانت شده!!!!!خندیدم!
    لاله بنده خدا هنگ کرده بود،حتما فکر میکرد من دیوونه شدم،گفت واسه چی میخندی؟گفتم واسه خاطر نون!
    گفت ها؟!!!!نون!!!!!
    گفتم هیچی!بریم
    و رفتیم چند تا ارایشگاهو رفتیم تا یکی با منت قبول کرد،بقیه رو باید وقت قبلی میگرفتی!یا اینکه یه نگاهی به سر و لباس ما میکردن و لابد با خودشون میگفتن،اخه تورو چه به این کارا،گیرم ناخن تو درست کردی،صورتت چی؟لباست چی؟
    ارایشگاه ها پر بود از امثال همون زن!زیبا شیک،
    امثال من، امثال من پول ارایشگاه نمیدن!یه بند و ابرو که دوستامون واسه هم انجام میدن!با پولش میوه میخریم!
    این استدلال امثال منه!
    خلاصه زیر نگاه های متعجب لاله و نگاه تحقیر امیز ارایشگر منم ناخن مصنوعی کاشتم و دستانم زیبا شد!
    کسی چه میدانست دز ذهن ما، سه زن چه میگذشت؟!


    ارایشگره اما خیلی تیز بود، بو برده بود انگار،گفت میخوای موهاتو رنگ کنم؟
    گفتم اره! رنگ کن!
    گفت دکلره میکنم موهات زود میگیره!؟
    رفتم تو فکر!گفتم من تا حالا دکلره نکردم!
    لبخند گوشه لبش نشست و گفت چرا اخه؟ خانم به این خوشگلی؟چرا به خودت نمیرسی؟
    خانم خوشگل؟!!!من؟!!!پوزخند زدم،اون مهربان نگام میکرد،انگار دستم که تو دستش بود، تمام زندگیم رو خونده بود منتها نه از رو کف دست،از رو ناخن ها!
    او میدانست،او تمام پانزده سال زندگی من و این یک ساعت کابوس وار گذشته رو فهمیده بود
    و شروع کرد!
    موهایم را دکلره کرد، صورتم رو بند کرد ابروهامو برداشت و رنگ کرد،


    هر سه زن ساکت بودیم، سکوت چون مادری دختران زخم خورده خود را در بر گرفته بود!
    هر زنی به شیوه خودش انتقام میگیره، و ارایشگر شاید با زیبا کردن من از دنیای مردانه انتقام میگرفت و من شاید با زیبا تر شدن!


    تمام شد!
    ارایشگر مرا جلوی اینه برد!
    این من بودم با موهای طلایی!مثل گندمزار زیر افتاب ظهر میدرخشیدم!
    گفتم پس زیبایی این جوریه!


    لاله ساکت بود و ناگهان داد زد، چقدر چقدر.....و حرفش رو خورد، شاید فکر کرد گفتن این که چقدر خوشگل شدی یعنی تا حالا زشت بودم و اگه من زشت بودم پس تو حق داشتی!!!!!
    گفتم چقدر شد؟
    گفت مهمون من! دفعه بعد که اومدی ازت میگیرم!
    زرنگ بود! فهمید دیگه مشتریش شدم!
    با لاله اومدیم بیرون،لاله اون قدر محو من بود که همه چیز یادش رفته بود
    گفت، منم باید بیام اینجا، خیلی کارش خوبه، فقط لباسات بهش نمیاد،به موهات!
    گفتم اره، باید لباس بخریم!
    چقدر تغییر کرده بودیم! بهم پیشنهاد لباس خریدن میدادیم!
    دیگه حساب نکردیم با پول مانتو میشه چه کار کرد با پول روسری چی کار!
    رفتیم، خریدیم! اندازه خرید عید ذوق داشت، تا حالا دو ماه مونده به عید لباس نخریده بودم


    پانزده سال!!!!
    پانزده سال، ذره ذره خوشیها رو از یاد برده بودم
    پانزده سال در حاشیه ایستادم
    نفر دوم بودم با تو
    بچه ها که امدند شدم نفر چهارم
    راستی نه! پدرو مادرت هم بودند! با خواسته ها ی عجیبشان بیماریهای من دراوردی شان
    و خواهرت و برادرت
    نفر چندم بودم در زندگی خودم؟!
    نفر چندم؟!!!!
    ناهید ارام گفت بچه ها الان از مدرسه میایند!میترسید پیش من حرف از بچه بزند و حق داشت!
    تو و بچه ها در ذهن من به جایی دور پرتاب شده بودید!
    خیلی دور و هر دقیقه دورتر میشدید!
    گفتم الان یه اژانس میگیریم و میریم!
    ما اژانس گرفتیم مثل دو تا خانم! نشستیم و در خونه هامون پیاده شدیم، دیگه حاضر نبودم مثل خرگوش بدوم تا برسم خونه!
    لاله دم در ایستاد و گفت ناهید حالت خوبه؟بیام؟گفتم نه و اومدم توی حیاط!
    حیاط گلها،گلدونها،همش غریبه شده بود و خونه! و وسایلش هم!
    پانزده سال!
    بچه ها رو مبل نشسته بودن! پسرا اخم کرده بودن!
    ما گشنه ایم کجا بودی؟
    گفتم بیرون!
    تلفن رو برداشتم و پیتزا سفارش دادم!
    ناخنهامو تازه درست کرده بودم نمیشد با ظرف و غذا خرابشون کنم!
    دوتا پیتزا اومد! یکی برای من، یکی واسه اون دوتا!
    پسرا شاخ در اورده بودن! تا حالا نشده بود مادرشون یه پرس غذا کامل واسه خودش بخواد، مامان تیکه خور بود، کنار بقیه!
    گفتم ناهار خوردین ساکت باشین سرم درد میکنه!
    تازه هنوز روسریم رو برت
    نداشته بودم خیال برداشتنشو هم نداشتم!
    پسرا رفتن تو اتاقشون لب و لوچه شون اویزون بود! به درک!
    رفتم تو اتاق با لذت به لباسای نو نگاه کردم!
    در زدن، درو قفل کرده بودم، پسر گفت، فردا باید پول کلاسارو ببریم،
    گفتم به بابات بگو!
    به تو بگن! اخه کی به تو گفتن پول بده؟ با چندر غاز خرجیه خونه من بودم که پول کلاسو کوفت و زهر مار رو میدادم!
    نصف ماه نرفته بود ولی پولها خرج شد! لباس خریدم! ولی هنوز خیلی مونده بود به تیپ و لباس اون زن برسم!
    توی اتاق موندم،
    دراز کشیدم
    نشستم
    دراز کشیدم
    نشستم
    راه رفتم
    و این خونه داشت منو میخورد!
    در رو باز کردم
    به بچه گفتم لباس بپوشین ببرمتون خونه مادر بزرگ!
    بی صدا لباس پوشیدن، حس کرده بودن!
    خب تویه کوچه هستیم با مادرت!
    زنگ رو زدم و بچه ها رو فرستادم تو
    پسره پرسید نمیای
    گفتم نه!میرم خونه مادرم


    در حیاطو بستم، را افتادم برم خونه مادرم،یه دفعه یه چیزی تو ذهنم اومد،
    دوباره رفتم خونه و دویدم تو اتاق، طلاهامو برداشتم، شناسنامه،و لباسای نو و لباس زیرای نو و یه سری خرت و پرت دیگه!
    چند تا تیکه طلا داشتم و بقیه زندگیم تو یه نایلون جا شده بود!پانزده سال زندگی!
    کشوها رو باز کردم،کمد هارو!انصافا هیچ لباس درست و حسابی توشون نبود!
    نصف بیشتر شرتهام پاره شده بود،دوخته بودمشون!
    تو دلم گفتم زنی که شورتش رو جای دور انداختن، میدوزه،حقشه!
    حقشه این بلا سرت بیاد
    توی اینه نگاه کردم،روسری چسبیده بود به سرم، یه دسته مو رو انداختم بیرون!نه راضیم نکرد
    روسری رو انداختم و شال نو پوشیدم موهامو باز گذاشتم،گندم زاری که باید باد لابه لاش میپیچید!
    زنگ زدم اژانس!
    با نایلون پانزده سال زندگیم!
    راننده هایده گوش میکرد!
    بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته..........


    چه سوزناک میخونه این هایده،اصلا ادم که با قلب شکسته گوش میده،سوزشم بیشتره!
    کی میدونه، کی دل هایده رو شکونده بود و این سوز رو به صداش داده بود؟!
    دم خونه مامان پیاده شدم.
    میدونی که مادرم الزایمر داره؟تو رو یادش نمیاد!چقدر لجت در می اومد!
    میگفتی چه طور تا پنچ سال پیشو یادشه ولی منی که پونزده ساله دامادشم رو یادش نیست؟
    درست میگفتی پدرم سه ساله که مرده،دو سال مریض بود و حالا مادرم این پنج سال رو کلا یادش نیست وبا خیال پدرم زندگی میکنه!
    و هیچ قسمت مربوط به تو رو هم به یاد نمیاره!
    مادرم شاید تموم اتفاقای ناخوش ایند زندگیشو فراموش کرده و فقط داره توی دنیای قشنگه خودش زندگی میکنه! و بچه هاشو تو بهترین حالت عمرشون یادشه!منو تا 20سالگی،پدر رو تا پنجاه و پنج سالگی!
    مرگ پدر و وجود تو بدترین اتفاق زندگی مادرم بودند!و فراموش شدند!
    مادرم تنها نشسته بود پای تلویزیون،دلم خیلی سوخت
    منو که دید گفت،کجا بودی؟ مگه موقع امتحانت نیست؟باز بشین شب امتحان گریه کن!
    روسریم رو برداشتم!
    گفتم موهامو رنگ کردم مامان!
    گفت چقدر بهت میاد!
    شک کردم،مگه نمیگه من بیست سالمه مجردم؟پس چرا چیزی نگفت؟
    شاید تو حق داشتی!مادرم ازت متنفره،و دوست داره تو رو از یاد ببره!
    از تو نپرسید از بچه ها نپرسید!
    من برای همیشه دختر لوس این خونه هستم!
    وسایلو بردم تو اتاق،تو کمد قایم کردم
    با هم شام خوردیم،نگران پدرم بود!گفتم بابا امشب نمیاد گفت میره خونه عمو!
    گفت باشه
    زیاد پیگیر نمیشد شاید میترسید دروغ ما لو بره!
    برای او حتی خیال زنده بودن پدرم کافی بود!زنده باشه وخونه عمو باشه!
    قرص هاشو خورد،من فکر کردم چطور میزاریم تنها بمونه؟اگه قرص هاشو زیاد بخوره؟اگه بیفته زمین؟و هزار اگه دیگه از ذهنم گذشت.....
    بقلش کردم و گفتم مامان! منو یادت نمیره؟
    گفت چرا یادم بره بیست سال بزرگت کردم،تو دختر لوس منی،داری گریه میکنی؟
    زار زار گریه کردم،برای اولین بار تو این روز!
    تو دلم گفتم اخه یکی بعد پونزده سال زتدگی منو فراموش کرد!
    بعد دوتا بچه منو فراموش کرد!
    پونزده تا بهار،پونزده تا پاییز!
    حتی بچه هامم تا وقتی سیرن منو فراموش میکنن!
    تو دلم گفتم و گریه کردم!
    مادرم گفت،باز امتحانتو خراب کردی؟
    تو دلم گفتم اره تو امتحان زندگی از یه زن باختم!
    و گریه کردم
    مادرم گفت اشکال نداره دوباره بردار،خودتو کشتی......
    اشکامو پاک کردم
    گفتم مامان من فعلا میرم


    اومدم خونه، بچه ها خونه بودن!
    مادرت نتونسته بود نگهشون داره، میبینی؟
    فقط جلوی تو ادای مادر بزرگه مهربونو در میاره!
    پسره پرسید شام چی داریم؟
    گفتم چیه؟ ننه بزرگت شام نداشت بهتون بده؟
    از تو یخچال یه چیزی بردارین!
    چشاشون گرد شده بود!
    چی به سر مامانه اشپزشون اومده بود؟
    گفت چی بخوریم؟
    رفتم کنار اوپن از ظرف میوه موز برداشتم و داشتم میخوردم،
    گفتم نمیدونم یه چیز پیدا کن! موز بخور! دوتا موز پرتاب کردم سمتشون!
    موز میوه محبوب توعه! همیشه باید تو خونه باشه،
    من کی نشستم یه دل سیر موز خوردم؟ کی جلومو گرفته بود؟ خود احمقم! من احمق با ایفای نقش زن صرفه جو! زن کد بانو! زن بساز!
    اصلا لجم در اومد یه موز دیگه خوردم!
    موزا تموم شده بود
    بچه ها نگام میکردن، دوتا لیوان شیر ریختم، قرص خوابمو نصف کردم تو هر دوتا ریختم! هم زدم و دادم بخورن!
    گفتم موزاتونو بخورین برین بخوابین
    مثل دوتا موش ترسیده بودن!
    رفتن خوابیدن! و چه زود خوابشون برد
    شالمو باز کردم
    یه قرص برداشتم بخورم!
    ولی پرتش کردم نمیدونم یه جایی تو هال افتاد
    از وقتی پدرم مرد بیشتر شبها قرص میخوردم!
    به خاطر تو به خاطر بچه ها و به خاطر مادرت که واسه اینکه زیاد به پدرم سر نزنم خودشو دایم به مریضی میزد، نتونستم مراقب پدرم باشم،
    مادرم ناتوان شده بود و من کمکش نکردم!
    خواستم عروس نمونه باشم مادر نمونه باشم همسر نمونه باشم


    دختر خوبی برای پدرم نبودم!
    حالا این عذاب وجدان از صدقه سر تو و خاندانت نمیزاره شبا راحت بخوابم!
    همش قیافه ناراحت پدرم رو میبینم تو اوج مریضی!
    قرص که میخورم خواب نمیبینم!
    امشب نه! امشب باید بیدار باشم،


    چراغها رو خاموش کردم،رفتم توی اتاق،کاش امشب نیای
    لاله زنگ زد،
    گفت ناهید چطوری خوبی؟
    کجایی
    گفتم خونه
    گفت اومده؟
    گفتم نه
    گفتم به سهراب نگفتی که!؟
    گفت نه
    چی کار میگنی؟
    گفتم میخوام بخوابم
    گفت چی کار می خوای بکنی
    گفتم نمیدونم
    و سکوت
    سوالاش تموم شده بود و حالا نمی دونست چی بگه
    گفتم خدافظ!
    سهراب شوهرش دوستته،دوست ندارم بهت خبر بده گرچه شک دارم به لاله که بهت نگفته باشه
    پتو بالشتو انداختم تو هال
    عادت داری تو هال بخوابی!
    من تو اتاق میخوابم!
    چه خوبه که کنار هم نمیخوابیم من مجبور نیستم امشب تحملت کنم!


    به اینه نگاه میکنم،به زن مو بلوند روبرو!بدون ارایش رنگم پریده
    یه روژ قرمز میزنم رنگ خون!
    دوباره زیبا میشم!
    به ناخن هام نگاه میکنم
    من باید با این دست ها چه کنم؟باید ظرف بشورم؟باید پیاز خورد کنم؟باید کف دستشویی رو با حوله خشک کنم؟باید به پای مادرت کرم بمالم؟
    باید جارو بکشم؟شیشه پاک کنم؟ده مدل غذا برای خاندان تو دوستات درست کنم؟
    که چی؟که من زن زندگی ام؟
    پس مرد زندگی من کجاست؟
    اگه من زن زندگی ام،پس اون یکی دیگه چیه؟
    اگه من زن زندگیم؟ پس چرا تنهام؟
    من زن کدام زندگی ام؟
    اگه اون زن. ..اون زن یک روز جای من کار کنه بچه بزرگ کنه، بازهم بوی خوب میده؟بازم حال داره ست بپوشه؟وقت میکنه بره ارایشگاه؟
    من باید چه کنم؟من با این دستها چه کار کنم؟
    وقتی موهامو بشورم،تو یه دوش هول هولکی! کی برام سشوار میکشه؟کی پولشو میده؟
    من با این دستها و این موهها به بن بست خوردم!
    این زندگی،این تخت خواب تنهایی،نیازی به زیبایی نداره!
    زیبایی برای همون زنه که هفته ای یکی دوبار میبینیش و با هم خوشین!
    این زندگی نیاز به اشپز داره نیاز به بشور و بساب داره،نیاز به کلفت داره،که جلوت غذا بزاره!شکمتو سیر کنه!
    چایی بزاره که خستگی کثافت کاریت در بره!
    حموم رو برق بندازه تا عطر کثافت اونو از تنت بشوره
    این زندگی فاضلاب کثافت کاریه توعه!
    که بیای انرژی بگیری و بری پیش اون تخلیه کنی خیالت راحت باشه بچه هات با ارامش بزرگ میشن!و اخرش یکی بشن لنگه خودت!


    صدای ماشینت اومد،چراغو خاموش کردم پریدم تو تخت خواب،پتو رو کشیدم روی سرم
    دنیا رو ببین!کثافت کاری رو تو کردی من خودمو قایم میکنم!
    اومدی تو هال، قلبم تند میزد،تو دلم گفتم خدایا خدایا!نیاد تو!
    نیومدی!
    خدا دلش به بیچارگی من سوخت!
    من باید چه کنم؟
    بیام و تو صورتت فریاد بکشم؟فحش بدم؟
    نمیتونم! گریم میگیره و میشم یه زن ضعیف لعنتی!
    نه تلویزیون روشن میکنی و نه سراغ یخچال میری!
    تو هم میفهمی چیزی عادی نیست!
    اصلا خبرای بد زود میرسن حتی قبل اینکه کسی بگه،از در و دیوار میان سراغ ادم!
    این خاصیت فاجعه ست
    شاید اون زن تو ماشین نشست و گفت وای چه زنهای زشتی پیدا میشن!زنه تو مغازه بوی سبزی و پیاز میداد!
    شاید اونجا شک کردی که اون زن من باشم!
    شاید مادرت زنگ زد و گفت که زنت بچه ها رو انداخته و رفته خونه ننش!و اونجا تو شک کردی
    شاید پسرت بهت زنگ زدو گفت ناهار پیتزا خوردیم تازه مامان یه دونه کامل خورد و تو شک کردی!
    شاید اومدی خونه ودیدی شام نیست!چای نیست!وزنت که پوی پیاز میده ننشسته سریال ابکی ترکی نگاه کنه و تو شک کرد ی؟
    نمیدونم!
    بزار فکرت مشغول شه!
    شایدم داری به اون زن فکر میکنی
    منو گذاشتی یه طرف مغزت، اونو گذاشتی اون ور مغزت و مقایسه میکنی؟
    فکر میکنی از کجای شکم من بزنی تا واسش عطر پاریسی بخری؟!
    به لباس خوابش فکر میکنی و به شورت های پاره من؟!
    فکر میکنی کاش امشب پیشش میموندی؟
    دوباره حالم بهم میخوره!
    خدایا خدایا الان نه!
    با هزار بدبختی خودم رو کنترل میکنم
    زندگی من کجا رفت؟جوونی من کجا رفت؟میشینم لبه تخت!
    به تو فکر میکنم به اون زن فکر میکنم!
    شما مثل همون تروریستهای هستین که بمب انداختن وسط پاریس و مردم بیخبر رو تیکه تیکه کردن!
    امثال شما همون قدر بی رحمن!
    اونا بدن ها را هزار پاره میکنند و شما دلها رو!
    و هر دو دزد شادی هستید!دزد امید و دزد زندگی
    بله درسته!یکی بمب انداخته وسط زندگی من!وسط خوش خیالی من!


    یکی به قلب من شلیک کرد!
    شما هر دو ماشه را کشیدید!


    خوابم برد!
    نمیدونم کی،ولی خوابیدم
    خواب پدرم رو دیدم
    قبل مریضیش!
    من بیست ساله بودم،پدرم شادو سرحال بود مادرم هم!
    خواب دیدم از دانشگاه اومدم خونه!
    پدرو مادرم سفره انداخته بودن
    پدرم گفت،اخرش اومدی؟
    دیر کردی بابا!
    من چه شاد بودم!
    پدرم گفت پونزده سال منتظرت بودیم!
    دیر کردی بابا!
    توی خواب گریه کردم
    گفتم بابا من میدونم تو مردی!منو تنها گذاشتی!
    پدرم خندید و گفت تو مارو تنها گذاشتی ولی عیب نداره!دیگه تنها نذار!
    گریه کردم وگریه کردم از خوشحالی گریه کردم!


    و بیدار شدم!


    چشمهام خیس بود
    بچه ها رفته بودن مدرسه
    یخچالو بهم ریخته بودن،اشپز خونه کثیف بود
    من که با ناخن مصنوعی هام نمیتونستم تمیز کنم!
    بو برده بودی هم تو هم توله هات که صبح بی صدا در رفته بودین!
    حتما فکر کردی دوروز گریه میکنم خوب میشم!
    من و تو که رابطه جنسی نداریم که نگران قهرم باشی
    دیگه اون قدر بدجنس نیستم که به بچه هات نرسم!
    هه!!!!
    کور خوندی
    حتما فکر کردی من چقدر بدبختو بی غرورم که حتی یه شب قهر نکردم برم خونه ننم!
    یا شاید فکر کردی زرنگم و سیاست دارم و عرصه رو خالی نکردم!
    لابد ازین به بعد باید بیشتر تلاش کنم تا تو رو سمت خودم بکشم؟!
    واسه سیر کردن خودم و ارامش بچه هات حرفی نزنم؟!
    نمی دونم چی فکر کردی!؟
    هنوز خودمم نمیدونم چه کار کنم!
    به اشپزخونه کثیف خیره میشم!
    زنگ درو میزنن
    مادرته!!!!!!


    نمیدونستم چه کار کنم!
    درو وا کنم یا نه؟!
    به اینه نگاه کردم،موهام یه طرف ریخته بود چه خوش حالت شده بود!
    گفتم حالا که اومده فضولی، بزار خوب فضولی کنه!
    رژ قرمز زدم،درو وا کردم و نشستم رو مبل
    لخ لخ کنان داشت چار تا پله رو میاومد بالا،مثلا پا درد داره،حتی نرفتم استقبالش،
    پامو انداختم رو پام و سفت نشستم!دستامم گذاشته بودم رو پاهام
    درو باز کرد!
    احتمالا یه لحظه منو نشناخت!
    یهو به خودش اومد و گفت وااااااای ناهید جون! چه خوشگل شدی؟!!!
    خوب کاری کردی واااای
    ......
    ای و وای هاش تموم شد، من سلامم بهش نکردم
    نشست کنارم
    گفت خوبی؟دیروز نگرانت شدم
    گفتم:چرا نگران شدی؟
    گفت اخه.....هممم اخه بچه هارو تنها فرستادی خونه ما....مادرت طوریش شده؟
    گفتم نه،رفتم سر بزنم!
    ساکت شد
    دوباره گفت خوب کاری کردی به خودت برس!
    چیزی نگفتم!دیگه داشت منو مقصر اعلام میکرد!
    گفت میخوایم با حاج اقا بریم مکه!حاج اقا گفت اسم تو رو بنویسیم!یه ماهه رفتیم!عیدم همین جاییم!
    تو دلم گفتم!بفرما ناهید خانم!سرنوشتت مشخص شد!بشی حاج خانم!با مادر شوهر سرگرم این روضه و اون روضه بشی!قاطی پیرزنها و بیوه های افسرده بزنی تو خط مذهب!
    دیگه از دید اینا من با زن بیوه فرقی ندارم
    باید قید شوهرم رو بزنم و بچسبم به بچه ها و مذهب!مذهب بشه ابزار کنترل من!بریدن از دنیا!
    کور خوندی!
    ولی طرز فکرتو دوست داشتم!خیلی زرنگین!خدایی به عقل جن هم نمیرسید این نقشه!
    اره پسرت بره عشق و حال!
    منم پیر بشم به اندازه تو!
    بشم یه مثال زنده واسه نجابت و صبوری زنی که شوهرش سرش گرمه!
    که تو روضه هات! پیرزنها چادرشون رو بکشن رو دهنشون و پچ پچ کنان داستان منو واسه هم تعریف کنن!سرکوفت بشه واسه عروساشون!
    که زن اگه بساز و نجیب باشه،میچسبه به زندگیش،شوهرت بده،تو خوب باش! زن زندگی باش!


    بشم یه زن بدبخت که زنهای جوان با نفرت نگام کنن!


    نه! کور خوندی!
    از دیروز تا حالا بدجور تیز شده بودم!حالا مفهوم هر کلمه رو میفهمیدم
    حالا داشتم یاد میگرفتم وسط گرگها زندگی کردن یعنی چی!


    گفت چی میگی!شناسنامه تو بده، واسه ثبت نام با کارت ملی!


    زندگیم رو گرفتن حالا هویتم رو هم داشتن میبردن!
    نگاش کردم!پر از نفرت،به چروکهای صورتش،قیافه سبزه و زشتش!
    با خودم گفتم من، من به خاطر مراقبت از تو، واسه پدرم کم گذاشتم؟!
    من به پای تو کرم میمالیدم!
    من روز و شب غذا میپختم میاوردم دم خونت؟!
    واسع تو؟به خاطر تیکه های تو دیر به دیر به مادرم سر میزدم!
    حالا وایستادی و میخوای منو ببری مکه خونه رو واسه پسرت خالی کنی؟!!!!
    وای ناهید ناهید!
    تو با خودت چه کار کردی؟!!!!


    گفت گلوم خشک شد!چایی نداری؟
    سرد گفتم نه ندارم
    الانم کار دارم میشه بری؟!
    نگاش کردم،اماده بودم تیکه تیکش کنم!
    فهمید
    و تو ثانیه ای غیبش زد
    انگار بسم الله گفتی و جن رو پروندی


    گفتم که از دیروز تا حالا بدجور تیز شده بودم!
    ذهنم مثل ساعت کار میکرد
    حالا تموم روزهایی که به من خیانت کردی رو به یاد میارم
    شبهایی که میگفتی مادرت مریضه بردیش دکتر!
    مهربون میشدی و میگفتی تو نیا خسته ای!
    من خرم فردا سوپ میپختم میبردم واسه ننت!!!!!
    اونم واسم نقش بازی میکرد!!!
    چقدر نفرت انگیزید!
    پارسال بود، دوستت اومد و گفت، قدر خانمتو بدون!به خدا! خوب زنی داری شانس اوردی!
    نگاه معنی داری به تو انداخت و نگاه دلسوزانه ای به من!
    حالا میفهمم!
    چندین ساله!چندین سال!!!!


    لاله زنگ زد!از دستش ناراحتم!
    من که بهم خیانت شده از دیروز تا حالا به کسی نگفتم، این به همه گفته!!!!!
    قطع کردم!
    زنگ زد
    قطع کردم
    زنگ زد
    برداشتم،چیزی نگفتم،
    گفت ناهید خوبی؟
    گفتم چرا گفتی؟
    گریه کرد به خدا به سهراب فقط گفتم!!!
    گفتم چرا گفتی؟چرا؟!!!!
    تو هم خاینی!
    قطع کردم!من با این جماعت کاری نداشتم!
    به اشپزخونه نگاه کردم!
    اینجا خونه من نیست که نگرانش باشم!
    چی کار کنم؟
    چی کار کنم؟
    دارم دیونه میشم!
    میرم اتاق بچه ها
    من چم شده؟چرا اینجا غریبه ام؟
    چرا حسی به بچه ها ندارم!
    چند برگ کاغذ برمیدارم!


    الان 25ساعت از اگاهی من میگذره!
    مینویسم اگاهی! چون تازه 25ساعته چشمهام باز شده ومیتونم ببینم
    توی این 25ساعت وقت داشتم واقعا فکر کنم
    چرا دارم اینا رو برای تو مینویسم؟!
    چون حقته بدونی!
    من مثل تو مرموز نیستم من نمیتونم با دروغ زندگی کنم!
    نمیتونم مثل مادرت خودم رو بزنم به مریضی!
    من دختر ساده ای بودم که اومدم خونه تو
    و حالا من هم مثل مادرم میخوام توی دنیای قشنگ خودم زندگی کنم!
    تو و خانوادت منو به شصت ساله بودن دعوت کردین!من حتی لایق یک عذر خواهی نبودم؟!!!!!!!
    من میرم تا با جادوی مادرم دوباره بیست ساله بشم!
    میرم تا با مادرم با رویای پدرم زندگی کنم!
    به جای اینکه تو رو ببینم و مثل زن بیوه زندگی کنم، میرم تا با خیال داشتن پدرم، با وجود اینکه هرگز او را نخواهم دید زندگی کنم!


    به دنبال من نیا


    من تو رو از یاد بردم،این نامه مثل بالا اوردن تمام این پانزده ساله! تا مغزم سبک شه،خالی شه!
    کسی رو دنبالم نفرست


    میخوام الزایمر بگیرم، اون قدر مادرم رو بغل میکنم که یکم فراموشی ازش بگیرم!هیچ کدوم از شماها رو به یاد نمیارم
    پسرها برای خودت،اگه دختر داشتم با خودم میبردم تابا شما قبیله گرگها بزرگ نشه!
    ولی پسرهات شبیه خودتن،نمیدونم مهر مادری من کجا رفته؟ولی باور کن هیچی ازش باقی نمونده!
    تازه من هیچ وقت انها را نخواهم برد که تو و اون زن ازادتر باشید!
    میخوام بدونم اون زن میتونه با ناخن هاش،اشپز خونه رو تمیز کنه!!؟
    پسرها بمونن واسه تو و اون زن!
    حالا که همو میخواین،بچه ها هم برای شما،تا تو خونه پر عشق بزرگ شن!!!!!!
    چیزی نمیبرم!
    من ازین خونه کثیف چیزی نمیبرم!
    نامه ای بسیار طولانی شد!
    حرفهام خیلی زیاد بود!
    دیروز سیلی بود که روزگار توی گوشم زد تا منو از خواب پانزده ساله بیدار کنه!
    با هر کلمه سبک تر میشم!مصمم تر میشم!حالا مثل یک دختر بیست ساله هیجان شروع زندگی جدیدم رو دارم!
    من خوشحالم!
    دیروز صبح که دیدمت، هیچ وقت فکرشو نمیکردم یه روز بتونم خوشحال باشم!
    ولی حالا فقط 25ساعت گذشته ومن خوشحالم!
    اون قدر که هیچ وقت تو زندگی باتو اون قدر خوشحال نبودم!


    باید تمومش کنم!دلم برای مادرم پر میکشه!


    احساس گنجشکی رو دارم که از قفس فرار کرده و نشسته لب پنجره!و میخواد جوری بپره که ازادی رو با تمام وجود حس کنه!
    من رفتم.....
    پایان................ (نامه ی مرده روهم تو پست بعدی میزارم)


    ادامه...


    نوشته: HeesSS

  • 47

  • 5




  • نظرات:
    •   A....k
    • 1 هفته
      • 2

    • رفتی شاید برای شما اتفاق بیفتد دیدی جوگیر شدی اومدی اینجا داستان نوشتی


      آخه کصخل مگه اومدی آمار افراد طرفداران حقوق بشر رو بگیری کرونا بیا تر قرآن منو از دست این کصخل ها نجات بده


    •   شاه ایکس
    • 1 هفته
      • 16

    • بسیار بسیار بسیار زیبا بود احسنت به شما.(drinks) (rose)


    •   alibokonshz
    • 1 هفته
      • 10

    • خوب بود. ولی بیش از حد فمینیستانه هست. یکمم از مردایی بنویس که شبانه روز زحمت میکشن، ولی خانومشون عشق و حالش جای دیگست. یا اون بیچاره هایی که پول مهریه میدن، تا زنه بره خرج دوست پسراش کنه...
      زمان خدمت تو آموزشی، رو یکی از دیوارا نوشته بود:
      «سلامتی سربازی که داره تو خدمت با وضعیت کامل پست میده، ولی عشقش رو تخت با وضعیت ناقص داره کس میده»


    •   خوشگلخانم
    • 1 هفته
      • 8

    • خوب جالب بود وبرگرفته ازواقعیت ها


    •   zanbory
    • 1 هفته
      • 9

    • خب چون نامه شوهر ایشون رو هنوز نخوندیم نمیشه نظر اجمالی داد و باید دید که کدام یک اولین قدم را توی زندگی کج برداشته که کار باینجا کشیده شده..
      خیلی روان و زیبا کارهایی که اکثرآقایان انجام میدهند و نسبت به همسران خود بیتفاوت هستند رو روی قلم آوردی..
      بااینکه سکسی نبود اما خیلی زیبا بود من خوندم درحالیکه که حالمم گرفته شد اما واقعیت زندگی ۷۰درصد مردهای ایرانی بجرات میتونم بگم همین شکلیه..البته الان که تو نسل جدید بشکرانه رژیم عزیزو گرامی پسران همه بلانسبت( عزیزان شهوانی) کونی تشریف دارند


    •   عشقبازمست...
    • 1 هفته
      • 8

    • خوب بود شما زنها راحت میدونین حقتونو از مردتون بگیرین و برین هزارتا کار دیگه با هزار کس دیگه بکنین
      اما اون مرد کارگر و کارمند که صبح تا شب کار کرده و هزارتا آرزوها و جوونیشو فدای خانوادش کرده و تا ریال آخر پولش واسه خانوادش خرج کرده بعد کارم میره دست فروشی و مسافرکشی شغل دوم و سوم ... یه روز بخودش میاد که میبینه زنش سالهاست بهش خیانت کرده اون باید حقشو از کی بگیره جوونیشو سرمایه شو زندگی بر باد رفته شو غرورشو عشق خاطره شده شو

      یهو بخودش میاد میبینه هیچی نداره نه جسم نه روان


    •   Abnabatkiri
    • 1 هفته
      • 5

    • یه جا قبلا گفتم:
      "خیانت مث مرگه! فقط مرده ها میفهمن چیه و افسوس به اونا دسترسی نداریم"
      اما برای این زن داستان تو، من بدون هیچ ایرادی حق میدم...
      کاش بعد بچه ها بیشتر به خودش میرسید...
      اما همین که خودشو فدای یه آشغال نکرد، راضیم ازش...
      نه برای اینکه مرد خیانت کرده... برای اینکه زن قصه کم نذاشته برای زندگی... شاید برای شوهرش کم گذاشته و احتمالا صدی نود، مرد قصه هم همینو بگه:
      بعد بچه ها منو ندیدی... به خودت نرسیدی... و تختم سرد شد... ولی اینا هیچکدوم مجوز هرزگی نیس...
      لایک چهارم و منتظر ادامه


    •   tara.-tt
    • 1 هفته
      • 7

    • لعنت به خیانت
      غم نوشتت تلخ و زیبا بود


    •   Kosdat
    • 1 هفته
      • 2

    • خیلی عالی بود لذت بردم واقعا خیلی زیبا زنه رو خوب جلوه دادی ولی یه رگه ای در بدی گذاشتی تا شک کنیم به حقیقت عالی بود


    •   Zoj.arshia
    • 1 هفته
      • 3

    • ???
      عالی بود ... زندگی خیلی از ماهاس . زودتر بقیشو بنویس منتظرم ****


    •   Zoj.arshia
    • 1 هفته
      • 3

    • واقعا لعنت به خیانت ... کثیف ترین کار تو زندگی خیانته ... چه مرد چه زن فرقی نمیکنه ... حالم از خیانت بهم میخوره ... واقعا نمیدونم چرا کسی که همسرش رو دوست نداره طلاق نمیگیره و باید بره خیانت کنه


    •   Mosi.jan
    • 1 هفته
      • 3

    • آفرین به نویسنده
      وقعا زیباو تاثیر برانگیز بود دوسته عزیز
      جملالت هم ساده هم مفهومی بودن
      منتظر قسمت دومش هستم


    •   ghahremanmach
    • 1 هفته
      • 3

    • عالی بود. ممنونم ?


    •   amo_sibilo
    • 6 روز،22 ساعت
      • 1

    • عالی بود . خیلی ملموس و باور پذیر . به عنوان پیشنهاد میگم در مورد کارکترهای داستان مخصوصا زن طرف مقابل بیشتر اطلاعات بده تا تفاوتها پیدا بشه . منتظر قسمت دوم هستم اگه دوست داشتی برام بفرست .


    •   kamranpoya
    • 6 روز،22 ساعت
      • 3

    • واقعا قشنگ نوشتی آفرین ولی یچیزی من زنی رو میشناسم که به شوهر بدبختش خیانت میکنه اونم ن یبار.توی 20 سال زندگی 7 ساله داره اینکارو میکنه شوهرش 5 میره 19 میاد تا حالا هم 5 بار شوهرش فهمیده ولی بخشیدتش اما چه تضمینی وجود داره میگه شوهرم دوسم داره.........لعنت به خیانت


    •   Lasboo
    • 6 روز،21 ساعت
      • 4

    • زندگی دو رو داره....
      اگر شل بگیری.. سفت میخوری...
      اگر سفت بگیری... همه جاشو نمی تونی تو دستت بگیری.
      مشکل اکثر خانواده های ایرانی چشم و هم چشمی
      مرغ همسایه هم غازه.
      حال تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...


    •   koochebagh
    • 6 روز،20 ساعت
      • 3

    • داستان عالی. اما دردناک (rose)


    •   پروفسور بالتازار
    • 6 روز،19 ساعت
      • 3

    • متن زیباست اما دلیل بر برائت زن نیست، اون میتونست هر دو اینا باشه با هم منافاتی نداشت، زنی رو میشناسم بسیار فداکار، زیبا و مادر خیلی خوب برای فرزندان ولی شوهر بدبخت همش در حسرت، حتی چندبار با خودم مشورت کرده چطور می‌تونه این میل رو در خودش بکشه که خلاص بشه، بنظر شما تکلیف این شوهر چیه؟ من به این شوهر برای خیانت مجوز میدم چون زنی که نمیتونه بین مادر بودن و همسر بودن بالانس ایجاد کنه حقشه


    •   kiakish
    • 6 روز،19 ساعت
      • 3

    • قشنگ بود واقعیت زندگی خیلی ها اینجوری دمتگرم


    •   arash.abi
    • 6 روز،19 ساعت
      • 2

    • سلام
      مطلب قشنگی بود، قلم خوبی دارین.. ولی طولانی بودن
      مطلبتون کم کم رغبت به ادامه خوندن رو کمرنگ میکنه.. دلیل استفاده از حادثه پاریس در حالی که دوروبرمون پر از حادثه تلخ بوده و البته حال زن نگارنده نامه، یه پارادوکس عجیبه..


    •   Rbleipzig
    • 6 روز،18 ساعت
      • 6

    • طولانى بود اما ارزش خوندن داشت
      زناى ارومى كه به ته خط ميرسن خيلى ترسناك ميشن يه دخترى تو زندگى من بود كه همه جوره اروم منطقى بود اما كار به جاى باريك كشيد و قشنگ ترسناك بودنشو ديدم خلاصه زن اروم از اژدها ترسناكتره


    •   mardvahshi
    • 6 روز،18 ساعت
      • 4

    • درود بر شما واقعاً قلمتان شیواست و یک زندگی رئال را به تصویر کشید حق مردان خیانتکار و هوسباز همینه باید بندازی تو سگدونی بمیرن


    •   شنل_قرمزی
    • 6 روز،17 ساعت
      • 6

    • ۱.یه جا اسم ناهید و لاله رو اشتباه نوشتی.
      ۲.اگه زبان نوشته‌ات کامل محاوره بود خوندنش بیشتر کیف میداد.
      ۳.آرایشگر همیشه پولش رو میگیره! این باعث شد از فضای رئال فاصله بگیری.
      ۴.نیاز به ویرایش بهتری داشت.
      ۵.حس عمیق و واقعی ازش گرفتم.
      ۶.لایک به تو عزیزم


    •   SSAa699
    • 6 روز،16 ساعت
      • 5

    • به به .چقدر قشنگ بود .لذت بردم آفرین احساسات
      یه زنی که بهش خیانت میشه رو خیلی
      جالب به تصویر کشیدی .
      متاسفانه خیانت رو از نزدیک لمس کردم و طعمش رو چشیدم خیلی طعم تلخی داره
      بی از حد.
      17 (rose)


    •   amadimahdi
    • 6 روز،16 ساعت
      • 3

    • واقعا عالی بود و صد حیف به زنها های با نجابت کشورم که این جوری در خاموشی می سوزند و با زندگی بخاطر بچه ها پر پر میشن


    •   +A
    • 6 روز،16 ساعت
      • 2

    • جمله های قشنگی به کار بردی ..ممنون از نوشته ات


    •   @آروین
    • 6 روز،15 ساعت
      • 2

    • خیلی قشنگ ولی تلخ بود
      قلمت ادمو به دنبال خودش میکشونه


    •   mzh.kh
    • 6 روز،14 ساعت
      • 2

    • از اونجایی که این نامه رو قبلا خوندم ..باید بگم واقعا مشکل اصلی زوج هایی امروزی رو بیان کرده.
      و اون هم عدم صحبت کردن درمورد خواسته ها و نیازها تو رابطه هستش.
      هر دو طرف یه قسمت ماجرا رو از دیدگاه خودشون بیان کردن و هر دو تاحدودی درست میگن.
      ولی ایکاش قبل از اینکه تو ذهن خودمون هزاران تفسیر از رفتارهای طرف مقابلمون بسازیم و خودمون رو بزاریم تو نقش قربانی و یا فداکار و یا محق با شریکمون صحبت کنیم .
      و بدونیم اون ..غیب گو و رمال نیست که از چشمها و یا کف دستمون پی به حرفمون ببره.


    •   Unvisible
    • 6 روز،14 ساعت
      • 3

    • واقعیت زندگی اکثر زنهای کشورم، چون خودمم مشکلاتی شبیه این رو دارم تحربه میکنم و متاسفانه اینجا کشور مردهاست و در مورد این مسایل هیچ کاری نمیشه کرد، قلمت خیلی زیبا بود


    •   Mddi6242
    • 6 روز،13 ساعت
      • 2

    • بهتر بود جواب مرده رو هم مینوشتی پشت بند همین


    •   fael.bokon021
    • 6 روز،12 ساعت
      • 2

    • بسیار عالی


    •   Parsamoradiiii
    • 6 روز،11 ساعت
      • 2

    • عالییییی دشواری ندارین اینجا


    •   Destrqyed
    • 6 روز،10 ساعت
      • 4

    • باعث شد یادم بیاد واقعا تا وقتی سیرم از مادرم خبر نمیگیرم ، خیلی بفکر انداخت منو ، امیدوارن نامه مرد هم بتونی بهم کمکی کنه❤


    •   کاربر.قدیمی.هستم
    • 6 روز،8 ساعت
      • 2

    • فقط میتونم بگم BIG LIKE


    •   Masha.rd
    • 6 روز،7 ساعت
      • 3

    • :( :( ؛(


    •   Marshaall_Boss
    • 6 روز،7 ساعت
      • 3

    • اول اینکه واسه اون سه نفر کلّه پوک که دیس دادن متاسفم
      دوم اینکه خیلی عالز بود...عالی...عالی...عالی به توان میلیارد
      دمت گرم...شبمو قشنگ کردی...واقعا لذت بردم...این داستان ، داستان نبود...خودش زندگی بود...کوچکترین ایرادی نداشت...چنان پاکنویس شده که حتی یه واو کم نداشت.
      واقعا دمتون گرم...لطفا تو بنویس تا ما با نوشته هات عشقبازی کنیم.


    •   footlov1100
    • 6 روز،7 ساعت
      • 1

    • س


    •   footlov1100
    • 6 روز،6 ساعت
      • 0

    • admine madar fack. to zena zade hasty. Kose madareto kardam ke hich javabi nadari bedi. Madaret ruspie binamus


    •   cunt034
    • 6 روز،6 ساعت
      • 2

    • بسیار زیبا تدوین کرده بودی، اولین داستان شهوانی بود که کامل و دقیق خوندم.


    •   Amir3408
    • 6 روز،5 ساعت
      • 1

    • راه درست را انتخاب کردی موفق باشی


    •   کیریتون
    • 6 روز،4 ساعت
      • 2

    • دمت گرم. باوجود اینکه من یک مردم ومیدونم این یک داستانه ولی بارها اشکم سرازیر شد.درعین حال خیلی هم واقعی بود.آفرین


    •   DanDiego
    • 6 روز،3 ساعت
      • 2

    • آفرین!
      قلم روانی دارید. خواننده را به دنبال خود می کشید و این در نویسندگی مهارت بسیار ارزنده ایست.
      اما مقدمهٔ داستان اضافی بود. انتخاب نام مناسب نبود و داستان می توانست فشرده تر شود.
      با این حال تبریک به شما و تقدیم لایک!


    •   Lucky.man
    • 6 روز،3 ساعت
      • 2

    • داستان سلیس و گیرا بود اما:
      وقتی انگشت اشاره به سمت کسی میگیری، سه انگشت سمت خودته. به جای فرار از شرایط بیان شده، بهتر بود وامیستادی و جاتو به کسی نمیدادی. این منطق مادرهای ما نبود. مردانه وامیایستادند و نقاط ضعف مردشان را هم پر میکردند.
      ضمن اینکه؛ حالا که فهمیدی ایراد کار کجاست حالا میتونی رفع ایراد کنی و مسائل را با همسرت حل کنی و از حقوق خودت دفاع کنی.


    •   Minow
    • 5 روز،17 ساعت
      • 3

    • توي ايران بخاطر اينكه زن ها رو تو سري خور بار اووردن و معني زن بودن از خودگذشتيه كامل هستش ك بيشتر معني قرباني شدن داره اكثر خانم ها همين احوال و دارن اگر زني تميزه و ب خودش ميرسه ميگن چقدر ب خودش ميرسه مادر شوهر ناراحته از اينكه عروس پول خرج كنه زندگي فقط بايد ب كام مردا باشه اين نتيجه دينشونه


    •   دریا@دریا
    • 5 روز،12 ساعت
      • 3

    • دوتا داستان خوندم ،حق با آقا هم هست ولی توی این داستان خانم بیشتر حق داره و مرد ناسپاسی کرده چون همه مسوولیتهای خونه و بچه ها رو داده به خانمش و خودش هیچ کاری با پسرهاش نداره ،حرفهای آقا تمامش توجیح کردن بود .


    •   Litel._.boy
    • 5 روز،8 ساعت
      • 2

    • بسيار زيبا حس عزيز و دوس داشتني فوق العاده بود من توش غرق شدم m‎:)


    •   amirreza3500
    • 5 روز،1 ساعت
      • 1

    • من موندم شماها اسم شهوانی رو نمیدونین یا خودتونو زدین به اون راه...اینجا نه دادگاه مشاور خانواده هست و نه روانشناسی حلال مشکلات...نمیگم بده خیلیم خوب بود ولی جاش اینجا نیس


    •   Siyavas
    • 5 روز
      • 2

    • من هم نامه شوهرت وخوندم هم خودت به نظرم شما مقصرتری که چشم و دل شوهرت و سیر نکردی که اون مجبورنشه بره دنبال زن های هرزه


    •   fazi20
    • 4 روز،14 ساعت
      • 2

    • تا اینجاش که عالی بود ناهید به حال خودش گریه نکرد ولی من براش خیلی گریه کردم اما خب داستان هنوز تموم نشده بذار ببینیم حرفای مرده چیه


    •   who_am_i
    • 4 روز،11 ساعت
      • 2

    • جای این داستان هم تو شهوانی هست هم نیست


      چرا رو کاغذ نمینویسی!؟


    •   Manikoloft
    • 4 روز،6 ساعت
      • 1

    • تلخخخ ولی خوب توصیف کردی


    •   Sexybreasts
    • 3 روز
      • 0

    • like it (rose)
      lzZzt bordm aZ iN qaLm qaVi :)


    •   Sexybreasts
    • 3 روز
      • 0

    • 45 (rose)


    •   MamaliRefresh
    • 1 روز،18 ساعت
      • 0

    • نفسم بند اومده، لعنتى بااااااازم بنويس. يكى از بهترين داستانهاى شهوانى


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو