نبرد شیاطین

    ازم خواست روی صندلی بشینم و کامل داستان رو تعریف کنم بی کم و کاست و دروغ.
    گفتم چه فرقی میکنه من چی بگم؟ از دید شما همیشه این مرده که مقصره و کسی حرف یه جوون مثل من رو باور نمیکنه. از گوشه چشمام اشک سرازیر شد و با اصرارش شروع به گفتن کردم:


    18سالم بود که علی داداشم با نگار آشنا شد. علی تو محلمون مغازه موبایل فروشی داشت و نگار هم یکی از دخترهای محل که با چندبار رفت و آمد به مغازه دل علی رو برد و علی بدرقم خاطرخواه این دختر شد. علی پسر خیلی ساده ای بود و نگار اولین دختری بود که وارد زندگیش شده بود. واسه همین خیلی زود دلش رو باخت و اسیر نگار شد.


    وقتی بحث ازدواج باهاش رو تو خونه مطرح کرد همه مخالف بودن. تو محل پشت سر نگار کم حرف و حدیث نبود. دختری که کنار ظاهر زیباش دلبری کردن رو هم خوب بلد بود. درنهایت کسی حریف علی نشد و بالاخره این وصلت شکل گرفت.
    بار اول که به خونشون رفتم، با دیدن سر و وضع و لباس پوشیدن نگار از خجالت سرخ شدم و سرمو زیر انداختم.


    اما علی بهم خندید و ازم خواست راحت باشم. میگفت نگار تو رو محرم و برادرخودش میدونه. ولی کم کم فهمیدم دلیل این ظاهر و عشوه های نگار محرم دونستن من نیست. نگاههای نگار از جنس نگاههای خواهر،برادری نبود و تو هرفرصت و دور از چشم علی اندام خودش رو بیشتر به رخم میکشید و سعی میکرد من رو تحریک کنه.


    بعد از دیدن این رفتارها از نگار که مدام زننده تر و بیشتر میشد تصمیم گرفتم دیگه به خونشون نرم.


    دلم واسه علی میسوخت و مدام میگفتم کاش همه اینها برداشت اشتباه ذهن من باشه. اما اشتباهی در کار نبود. این زن بیخیال نمیشد. به هربهونه ای خودش رو به خونمون میرسوند و ابراز دلتنگی میکرد. با گفتن لفظ "داداشی" من رو متقاعد میکرد که نگاه و رفتاراش بی منظوره ولی تو هربرخورد و نزدیک شدنش کامل حس و نیت اصلیش رو متوجه میشدم. وقتی تو اتاقم تنها بودم وارد میشد و با کمی گریه از مشکلات عادی زندگیش میگفت و خودش رو تو بغلم جا میداد. متوجه تغییر ریتم نفس هاش و خماری چشماش میشدم و خودم رو ازش جدا میکردم ولی گریه هاش بیشتر میشد و میگفت: بزار تو بغلت آروم بشم داداشی! هرچقدر بیشتر ازش فاصله میگرفتم انگار بیشتر تحریک میشد و با جسارت بیشتری واسه اینکه منو همراهش کنه قدم برمیداشت.


    دیگه هرجا که نگار بود از کنار پدر مادرم تکون نمیخوردم. هربار هم با زنگ زدن واسه کاری ازم میخواست برم خونشون، با هزار بهونه بهش جواب رد میدادم. همین باعث شد که شروع به پیام دادن بهم بکنه. هرروز رفتارش غیرعادی تر میشد. پشت سر هم انواع پیامها و جوکهای سکسی رو برام میفرستاد. با اینکه از هر ده پیام یکی رو جواب میدادم اما دست بردار نبود. داشت تند میرفت و بی حیاتر از همیشه از نیت و خواسته خودش حرف میزد. باید جلوش رو میگرفتم و به این وضع پایان میدادم. ازش خواستم این رابطه رو تموم کنه و به علی فکر کنه. گفتم کسی با داداشش ازین حرفها نمیزنه و اگه ادامه بده مجبورم قضیه رو به علی بگم. جوابم رو با انبوهی از رکیک ترین فحش ها داد و گفت: لیاقت نداری و دیگه آدم هم حسابت نمیکنم پسره ی اُمُل!


    شما بگین دیگه چیکار باید میکردم؟


    چند روزی گذشت و دیگه پیامی نداد و من هم با آرامش به درس و دانشگاهم مشغول بودم. تا اینکه اونروز نحس علی باهام تماس گرفت:


    _معلومه تو کجایی؟؟ چرا جواب گوشی نگار رو نمیدی؟ نمیگی شاید اتفاقی افتاده باشه؟ من اومدم بندر و خونه نیستم. نگار حالش بده. تو که میدونی این دختر بیچاره به خاطر من با خونوادش هم رابطه نداره! به تو زنگ زده تا بری و برسونیش بیمارستان ولی معلوم نیست چه مرگت شده که جوابش رو ندادی. زود خودتو برسون و به دادش برس....
    با پرخاش حرفاش رو بی وقفه زد و قطع کرد. حتی مهلت نداد بهش بگم نگار اصلا به من زنگی نزده و من بی خبر از حال ناخوش اونم.


    تا خودم رو به خونه اونها رسوندم ده بار دیگه علی بهم زنگ زد و نگران حال نگار بود.
    به خونشون رسیدم و زنگ آیفون رو زدم. نگار در رو باز کرد. وارد طبقه سوم شدم. در واحد رو نیمه باز گذاشته بود. داخل شدم و در رو بستم.
    _آبجی نگار؟ نگار؟ کجایی؟
    با صدای ناله هاش من رو به سمت اتاق خواب کشوند. روی تخت زیر پتویی که تا صورتش رو پوشونده بود دراز کشیده بود. کنارش رفتم.
    _چی شده نگار؟
    _شروع به گریه کرد و حرفی نزد.
    _خوب بگو دیگه. با توام نگار. علی نگرانته. مشکلت چیه؟ پاشو بریم دکتر.
    با همون صورت پراز اشک پوزخندی زد و گفت:
    _علی خودش من رو به این روز انداخته الان نگران منه؟ از درد نمیتونم راه برم . تمام ماهیچه های بدنم از تیر میکشن!
    _چرا آخه؟ مگه علی....
    _آره همون علی. همون برادرت. جوری به مشت و لگد گرفت منو که بیهوش شدم..... بعد هم به بهونه جنس آوردن و رفتن به بندر گورش رو گم کرد و رفت.....


    باورم نمیشد. علی؟؟ هنوز از حرفاش گیج بودم و نگار متوجه این حالم شد.


    دستش رو از زیر پتو بیرون آورد و دستم رو گرفت. گفت تنم پر ازکبودیه،کاش میشد نشونت بدم تا باور کنی.
    _آخه چرا؟ دلیلش چیه نگار؟ مگه چیکار کردی؟


    _گریه اش بند اومد. با لحن جدی و کمی عصبی گفت: چون صبرم تموم شد و بهش گفتم دیگه از سکس خبری نیست! چون گفتم دیگه خسته شدم از اینکه با من ارضا بشی و من رو بی تفاوت تنها بزاری. بهش گفتم که حتی عرضه یه بار ارضا کردن من رو هم نداشته. گفتم که خیلی از شبها بعد از خوابیدنش به ناچار چجوری خودم رو ارضا و آروم میکنم...... گفتم که مرد نیست......


    کنارش لب تخت نشستم و با تعجب به حرفاش فکر میکردم. تو شوک حرفاش بودم که پتو رو کنار زد. چشمام به سمت بدنش که کامل لخت بود چرخید. صورتم رو برگردوندم. سریع نشست و خودش رو از پشت بهم چسبوند. سینه هاش رو محکم به کمرم فشار میداد، پشت گردنم رو دیوونه وار شروع به بوسیدن و لیس زدن کرد و کنار گوشم با نفس های پر از شهوت میگفت:
    _بهت دروغ نگفتم. من مریضم! خیلی هم مریضم. تو میتونی من رو آروم کنی. دستش رو روی آلتم گذاشت و شروع به مالیدن کرد. میخواستم خودم رو از دستش رها کنم ولی دیگه دیر شده بود. انگار پاهام به زمین قفل شده بودن. تلاش های نصف و نیمه من واسه جدا شدن از نگار بیشتر داغش میکرد و من هم کم کم اسیر شهوت و شرایطی که توش قرار گرفته بودم شدم.


    چیکار میتونستم بکنم؟ یه جوون 21ساله تو اوج شهوت با اصرار برادرم وارد این خونه شدم و الان هم با فریب و وسوسه نگار تو این دام افتاده بودم.


    آروم با اصرار و کمک نگار روی تخت دراز کشیدم. با شهوت دیوونه وارش شروع به درآوردن لباسهام کرد.حس عجیبی داشتم. لذت آمیخته به ترس و عذابی که از درون داشت بهم فشار میاورد. درگیر یه کشمکش درونی بین عقل و شهوت بودم که بوسه های نگار و خیسی زبونش روی آلتم رو حس کردم و کم کم این عذاب جاش رو به لذت داد. چشمام رو باز کردم و چند دقیقه ای خوردنش رو نگاه کردم. حرفاش در مورد علی و اینکه ارضا نشده تو ذهنم مرور شد و خواستم بیشترادامه نده. به محض شنیدن حرفم روی آلتم نشست و خودش رو با شهوت و سرعت زیاد با پیچ و تاب دادن تنش بالا پایین میکرد. دیگه غرق لذت بودم و همراهش شدم. شروع به سیلی زدن و خوردن سینه هاش کردم. خیلی طول نکشید که بلند شد و کنارم دراز کشید. خواست برم رو تنش و محکمتر ادامه بدم. روی تنش همزمان با خوردن لب ها و گردنش اونقدر ادامه دادم که بالاخره با فشار ناخنهاش به کمرم و زدن چندتا جیغ از لذت، آروم گرفت و من هم کمی بعد ارضا شدم و کنارش دراز کشیدم.


    از سکوتم متوجه حس عذابم شد و گفت: بیخود عذاب نداشته باش! من خیلی وقته که تصمیم گرفتم با کسی غیر از علی رابطه داشته باشم تا ارضا بشم. چه بهتر که اون یه نفر تو باشی... با ناراحتی و تعجب از این همه دورویی نگارگفتم: تمام قضیه کتک کاری و کبودی و مریضی و... همه واسه فریب من بود؟؟
    _خنده تلخی زد و گفت: تو حال من رو نمیفهمی
    بلند شدم. درحین پوشیدن لباسهام به صفحه گوشیم نگاه کردم و گفتم: عجیبه از وقتی رسیدم خونه دیگه علی زنگی نزده و حالت رو نپرسید. آخه خیلی نگران بود........
    نگار با شنیدن حرفم با ترس و نگرانی زیاد از روی تخت بلند شد و با عجله لباسهاش رو پوشید .....
    _چی شد نگار؟؟
    _زود بپوش و برو. میترسم علی بندر نرفته باشه و همه این ها نقشه و برنامه خودش باشه. آخه مدتی هست که باهاش مشکل و بحث دارم و خیلی شکاک شده.


    لباسمو سریع پوشیدم و خواستم برم که نگار گفت: اول به علی زنگ بزن و سراغی بگیر. تو پذیرایی نشستم و شماره علی رو مدام میگرفتم. یا جواب نمیداد و یا ریجکت میکرد. دلم شور میزد و نگار هم مثل دیوونه ها دور خونه میچرخید. چند دقیقه ای گذشت و در عین تعجب علی وارد خونه شد. به هردومون نگاهی کرد و بی اعتنا به سلام کردن ما به سمت اتاق رفت و در رو بست. نگار دستپاچه و دیوونه وار پشت در اتاق از علی میخواست بیرون بیاد و بگه چی شده.


    چند دقیقه بعد علی با چهره برافروخته و با گوشی که ازش صدای فریادهای نگار حین سکسمون شنیده میشد از اتاق بیرون اومد.
    _میدونستم... میدونستم توی هرزه فرصت رو از دست نمیدی. شک نداشتم لنگاتو باز میکنی براش جنده خانم....


    گوشی رو به زمین کوبید. به سمت نگار حمله ور شد. دستاش رو دور گردن نگار فشار میداد و با نفرت میگفت: زندت نمیذارم. اول تو رو میکشم و بعد هم خودمو. به سمتش رفتم و گفتم: داداش! داداش! ولش کن توروخدا. زشته همسایه ها....


    _تو دیگه خفه شو! ببند دهن کثیفتو! جلو چشماش رو خون گرفته بود. نگار رو رها کرد و به سمت من حمله ور شد. فقط ایستادم و نگاهش کردم. سیلی، مشت، لگد.... عکس العمل من فقط اشک بود و سکوت. نگار تو اون حال فقط فکر خودش بود. موبایل علی رو برای پاک کردن فیلم از روی زمین برداشت و به سمت آشپزخونه رفت. علی متوجه شد و در حالیکه نفس نفس میزد و رمقی نداشت به سمت آشپزخونه دوید. روی زمین از درد افتاده بودم و صدای جروبحث اونها رو میشنیدم. به یکباره بعد از چندثانیه سکوت، نگار شروع به فریاد کشیدن کرد و از همسایه ها کمک میخواست.........


    به زحمت خودم رو به آشپزخونه رسوندم. علی رو کف زمین با سری غرق در خون دیدم. کنارش نشستم و سرش رو روی پاهام گذاشتم.
    _ علی... علی....چیکار کردی باهاش .....
    جناب! این زن خودِ خودِ شیطانه. درحالیکه من تو شوک دیدن علی کنارش بودم ، اون در رو به روی همسایه ها باز کرد و فریاد میزد: شوهرمو کشت! به دادم برسین......


    ..........................................................................................


    زندگیم و همه هستیم رو ناباورانه از دست داده بودم. به ناچار پشت صندلی نشستم و شروع به تعریف کردم:
    علی استثناء زندگی من بود. حاضر بودم بخاطر داشتنش بمیرم. از داشتن علی خوشحال و مست بودم . تنها چیزی که عذابم میداد و روحم رو ذره ذره میخورد امیربرادر شوهرم بود.


    اوایل اون زل زدن هاش رو به حساب بچگیش میزاشتم و حس میکردم بخاطر محدود بودنش در دیدن پوشش زن و دخترها اینجوری منو نگاه میکنه. اما کم کم اون نگاه ها دریده شد و پر از شهوت. هر چقدر سعی میکردم باهاش تنها نشم اما اون یه جوری موقعیت رو فراهم میکرد. مجبورم کرد فاصلم رو از خونه پدر شوهرم بیشتر کنم و کمتر برم اما اون به هر دلیل مسخره ای به بهونه کمک به علی و صحبت با اون به خونمون میومد و با پستی دور از چشم برادرش دستای کثیفشو بهم میرسوند و حرفهایی میزد که از شنیدنش شرم می کردم.
    تهدیدش کردم که به علی میگم و مدتی سایه شومش از زندگیم برداشته شده بود تا اینکه .......


    علی برای خرید جنس قرار بود به بندر بره. دلم میخواست میتونستم باهاش برم، اما از شانس بد، سرمای بدی خورده بودم و تب و لرز منو از پا درآورده بود. علی در طول مسیرش تا فرودگاه چند باری زنگ زد و حالمو پرسید. بار آخر که تماس گرفت بهم گفت با امیر هماهنگ کرده بیاد دنبالم و منو به بیمارستان ببره. هرچی بهانه آوردم قبول نکرد و گفت اینجوری خیالم راحت تره و نمیتونم بزارم تنها با این تب توی خونه بمونی.


    تب و لرز کم بود، استرس دیدن امیر هم بهش اضافه شد. خواب و بیدار بودم که صدای زنگ در رو شنیدم. قیافه امیر روی صفحه مانیتور مثل شیطان مجسم ظاهر شد. حتی دلم نمی خواست باهاش چشم تو چشم بشم. در رو زدم و ورودی رو باز گذاشتم و به سرعت به اتاق خواب رفتم تا آماده بشم. صداش رو شنیدم که اسممو صدا میزد. گفتم همونجا منتظر باش تا لباس بپوشم.


    پشتم به در اتاق بود و متوجه نشدم کی وارد اتاق شد.
    نفس هاش که به گردنم خورد انگار به تنم برق وصل شده بود. شوک زده خودم رو کنار کشیدم و با تشر ازش خواستم بره بیرون تا لباسمو بپوشم. اما امیر انگار کر و کور شده بود. چشم دوخته بود به چاک سینم که از بالای پیرهنم مشخص بود.آروم میومد سمتم و مثل دیوونه ها با خودش حرف میزد.
    عقب عقب میرفتم تا به تخت رسیدم و با یه فشار دستش روی تخت افتادم. به سرعت روم خوابید. تلاش میکردم از دستش فرار کنم و خودمو از اون مهلکه نجات بدم اما تب و بیماری توان مقاومت رو ازم گرفته بود.


    مقاومت های بی حاصل من امیر رو جری تر میکرد. یقه پیرهن مردونمو گرفت، از دو طرف کشید و با دیدن سینه های من دیوونه تر شد و اختیارشو به کلی از دست داد.


    سرشو بین سینه هام فرو کرد و بو کشید. میگفت مدتها بود خواب این صحنه رو میدیدم. من مستاصل وسط برزخ گیر افتاده بودم و تقلا میکردم از زیرش بیرون بیام ولی هیکل مردونه و سنگینش مانع میشد. با دستهام روی سینش فشار میاوردم تا از خودم دورش کنم اما تکون نمیخورد، التماس ها و گریه هام حشری ترش میکرد، از روم بلند شد تا شلوارمو در بیاره، بدنم آزاد شد و خواستم فرار کنم که با کف دست محکم به قفسه سینم کوبید. برای چند لحظه حتی نتونستم نفس بکشم . امیر بی تفاوت از فرصت استفاده کرد و شرت و شلوارمو درآورد. سعی می کردم سرشو از بین پاهام بلند کنم و همراه با تلاشم جیغ میزدم تا شاید همسایه ای بشنوه و به فریادم برسه. داشتم کم کم تحریک میشدم و از خودم متنفر بودم بخاطر این حس.


    امیر دست کشید و دستشو روی دهنم گذاشت که فریادم توی گلوم حبس بشه و به سرعت آلتش رو وارد تنم کرد.
    وجب به وجب تنم رو می مکید و میخورد، و من با التماس و اشک میخواستم بس کنه.


    امیر آلتش رو محکم جلو عقب میکرد. دستشو از دهنم برداشت و لبهام رو به دهن گرفت و همزمان با سرعت میکوبید، گردنم رو میمکمید و از خوشی منو بیشتر و بیشتر به خودش فشار میداد.


    دیگه چشمام رو بسته بودم و منتظر بودم این کابوس زودتر تموم بشه. لذت ناخواسته ازین سکس و هم آغوشی با عذاب و درد وحشتناک روحم قابل مقایسه نبود. فقط صورت علی جلوی چشمام ظاهر میشد و اشک از گونه هام سرازیر. اونقدر ادامه داد تا ارضا شد و کنارم دراز کشید.


    مسخ شده بودم و نمیتونستم این اتفاق رو هضم کنم ! از امیر متنفر بودم . حتی توان اشک ریختن هم نداشتم. داشتم خودمو محاکمه میکردم. حتی وجود امیر رو هم فراموش کرده بودم و در یک خلاء تهوع آور شناور بودم و نمیتونستم ازش فرار کنم.
    با حرکت امیر به دنیای واقعی برگشتم و واقعیت سیاه و زشت جلو چشمم اومد ...لب تخت نشستم و بلند بلند زار زدم و به بخت سیاهم فحش میدادم... همراه با گریه ناله میکردم .


    من زن برادرت بودم لعنتی، ناموست بودم! چطور دلت اومد به برادرت خیانت کنی؟ حالا من چطور توی چشمهای علی نگاه کنم؟ چطور وقتی برگشت باهاش زندگی کنم؟ خودت روت میشه به چشمای علی نگاه کنی؟ کاش میمردی! من احمق باید روز اول به علی میگفتم! منم در این خیانت شریکم ...
    امیر بلند شد و بدون هیچ حسی مشغول پوشیدن لباسش شد و با صدایی آروم گفت: پاشو بپوش ببرمت دکتر علی صد بار زنگ زده باید سریع بریم بیمارستان تا بتونم بهش زنگ بزنم، اینجوری سکوت خونه تابلو میشه.


    داد زدم : خفه شوووو، نمیخوام صدای نحستو بشنوم از اینجا گمشو برو بزار به درد خودم بمیرم.


    ناگهان در اتاق باز شد و علی وسط چارچوب پیداش شد. توی چشماش همه چی بود، نگرانی، ترس، سوال، تعجب...
    چشماش از من به امیر پرواز میکرد، دهنش باز و بسته می شد اما صدایی از گلوش در نمیومد! قفسه سینش به شدت بالا پایین میشد، دستهای مشت شدش میلرزید..
    امیر سریع به طرف علی رفت و گفت: زنت منو فریب داد! میگفت تو ارضاش نمیکنی و تنش هوس منو داشته.


    علی در حال شنیدن حرفهای امیر به من خیره شده بود بدون اینکه پلک بزنه گفت: پس مشغول کثافت کاری بودین که تلفن رو جواب نمیدادین؟ مردم و زنده شدم تا رسیدم خونه! هزار تا فکر توی ذهنم اومد که چه بلایی سرت اومده!


    امیر یک ریز حرف میزد و دروغ پشت دروغ می بافت. از اینکه این مدت گولش زدم و بهش نزدیک شدم. حرفهایی که فکرش هم برام چندش آور بود چه برسه عمل بهش...
    خفه خون گرفته بودم و مات علی رو نگاه میکردم و اشک میریختم. حتی نمیتونستم بگم دروغ میگه.
    وضع و حال من گویای همه چیز بود ، پیرهن جر خورده و موهای پریشون، صورت خیس از اشک و شاید تمنای مرگ در چشمهام...
    علی منو بهتر از خودم میشناخت...
    با عجز به علی نگاه میکردم و منتظر عکس العملش بودم، این سکوتش عذاب آور بود.
    علی به سمتم اومد، به چشمام نگاه کرد و گفت:نگار؟ امیر چی میگه؟
    لال شده بودم ولی علی منتظر جواب من نشد، رو کرد به امیر و ادامه داد: پس اگر تمنای تن تو رو داشته چرا پیرهنش جر خورده؟ چرا صورتش از اشک خیسه؟ چرا در خونه رو که باز کردم مدام داد میزد و بهت فحش میداد؟
    لعنتی تو برادر من بودی! کاش گذاشته بودم نگار از مریضی و تنهایی توی خونه بمیره ولی از تو نخواسته بودم که بهش سر بزنی! پست فطرت.
    در کسری از ثانیه قیافه علی برافروخته شد و حرفهاش به فریاد تبدیل شد.
    یقه امیر رو گرفت به هال برد و همزمان میگفت : میکشمت امیر، زنا کار نامرد! نمک میخوری و نمکدون میشکنی؟ تف به شرفت نامرد....
    از ترس اینکه برای علی اتفاقی بیفته به سرعت مشغول پوشیدن لباس شدم تا همسایه ها رو خبر کنم.


    دستام میلرزید و نمی تونستم دکمه های مانتو رو ببندم، با بدبختی دو تا دکمه بالایی رو بستم و به سمت بیرون از اتاق دویدم، صدای درگیری از آشپزخونه میومد.


    به سرعت به طرف در خونه رفتم و با فریاد از همسایه ها کمک خواستم و به سمت آشپزخونه دویدم نیمه راه رفتن به آشپزخونه بودم که ناگهان صدای فریاد وحشتناکی شنیدم.
    انگار زمان متوقف شده بود، پاهام بی حس بود و هرچی میرفتم نمیرسیدم.


    علی رو دیدم غرق در خون روی زمین و امیر سرش رو بغل کرده بود و با گریه اسمش رو صدا میزد.


    زانوهام تا شدن و اشکهام روی گونه هام میریخت علی رو از دست دادم جیغ میزدم و از همسایه ها کمک میخواستم...مدام این جمله ها توی ذهنم تکرار میشد: امیر هم زندگیت رو ازت گرفت هم شوهرتو....
    دوباره به طرف در خونه رفتم و فریاد زدم: کمک کنین شوهرم رو کشت....
    جناب قاضی این پسر یه بیمار روانیه. اگر عدلی هست حق منو از این دیوانه بگیرید. این آدم تمام زندگیمو سیاه و نابود کرد.


    ..................................................................................................


    هردو باهم روبروی بازپرس نشستیم. هیچ حرف و نگاهی بینمون ردوبدل نشد. بازپرس بعد از چند ثانیه سکوت و نگاه معنادار به ما گفت:


    _جدا از تحقیقات خودمون از محل حادثه و شنیدن اظهارات همسایه ها که خیلی از حقایق رو روشن کرد، خوشبختانه علی با وجود جراحت و ضربه شدید به سرش، بعد از عمل سنگینی که داشت زنده موند و الان تحت مراقبت های ویژه است. خواستم بهتون آخرین فرصت رو بدم. قبل از بهوش اومدن علی و بیان اصل ماجرا...........
    هیچکدوم قصد ندارین اظهاراتتون رو عوض کنید؟؟؟


    ..............................................................................................


    با یه شور و اشتیاق عجیبی خونوادم رو راضی کردم تا با نگار ازدواج کنم. شاید به خاطر زیبایی بیش از حدش و خاطرخواه های زیادش بود که رسیدن بهش آرزوم شده بود. برای همین زیر بار مهریه سنگینش رفتم و


    چشم بسته همه شرایطش رو قبول کردم. هرچقدر بابام خدابیامرز غصه خورد و باهام حرف زد تو کَتَم نرفت و چشم عقلم کور شده بود.


    هنوز چندماه از زندگیمون نگذشته بود که تب و تابم فرو کشید و متوجه شدم نگار یه سراب از عشق بیشتر نبود . همه هوش و حواس و دلش جای دیگه بود.
    بابام که فوت کرد، طبق وصیتش همه اموالش به جز خونه ای که به مادرم بخشید به من رسید. دو تا مغازه و چند تا پلاک زمین که مال کمی نبود.
    رفتار نگار بعد این اتفاق زیرورو شد. محبت زیاد و سکس پشت سکس.....
    یکی دوماه بعد شروع به بهونه گیری کرد که مغازه یا سه دنگ از خونمون رو به نامش بزنم. ول کن هم نبود و هرروز رو اعصابم رژه میرفت. دوباره درگیر موبایلش شده بود و سروگوشش میجنبید. انگار از کسی خط میگرفت. من هم زیر بار خواستش نمیرفتم و کم کم زندگیمون شد جهنم.


    اگه زن زندگی بود و بهم علاقه داشت حرفی نبود، اما نگار هیچ احساسی بهم نداشت و فقط دنبال سواستفاده از همون سادگیم بود. من دیگه اما اون علی سابق نبودم.


    وقتی دید حرف و خواهش اثری روی من نداره، شروع به تهدید کرد. میگفت مهریه خودش رو اجرا میزاره و همه چیز رو ازم میگیره. هرکاری از این زن برمیومد. تنم لرزید و ترس وجودم رو گرفت. این پول سهم من تنها نبود و من امانتدارش بودم.
    فکرم درگیر حرفهای نگار بود. امیر که به مغازه اومد متوجه حال خرابم شد و واسش قضیه رو گفتم. امیر و نگار از اول مثل کارد و پنیر بودن و مدام از هم جلوی من بد میگفتن....


    امیر با شنیدن حرفهام عصبانی شد و گفت: داداش مگه قرار نشد بعد تموم شدن دانشگاهم سهم من از اون پول رو بدی تا منم بتونم سروسامون بگیرم؟ مگه خرج دوا دکتر مادر و هزینه دانشگاه من و .... رو از همون پول نمیدی؟ حالا میخوای همه رو بدی دو دستی به این زن؟؟


    _ میگی چیکار کنم امیر؟ خودمم دارم دیوونه میشم.
    _ چیکار کنم نداره. تا دیر نشده و از چنگت در نیاورده همه املاک رو بزن به نام یکی دیگه. کسی که بهش اعتماد داری. اینجوری دستش به جایی بند نیست. فقط زودتر تا دیر نشده....
    _به نام کی بزنم آخه. به کی میشه اعتماد کرد. مادر که هوش و حواس درست حسابی نداره. رفیق و فامیل و.... نگم ازشون بهتره.
    امیر نگاه معناداری بهم کرد و گفت: یعنی به داداشت اعتماد نداری؟؟ بزار حق من و اون پیرزن رو زنت بالا بکشه....


    هردو من رو تو منگنه قرار داده بودند. یکی تهدید و یکی اصرار.
    اونروز به هردو گفتم میرم بندر. مغازه رو به امیر سپردم و گفتم بعد از برگشتنم میریم دفترخونه و همه چیز رو به نامش میزنم. به نگار هم گفتم هروقت خواست میتونه بره و مهریه خودش رو به اجرا بزاره....


    با فاصله از خونه توی ماشین نشستم، حس بدی داشتم دهنم تلخ بود و تنم سرد ....انگارآدمی که منتظره تیغه گیوتین روی گردنش فرود بیاد ....انتظار تلخ و کشنده ای بود. هر دو چندباری زنگ زدن و از رفتنم مطمئن شدند. سکوت من تو این مدت در قبال کارهاشون و بازگو نکردن چیزهایی که فهمیده بودم، تو ذهنشون از من آدمی ساده و احمق ساخته بود و همین انگیزه من واسه اینکار بود.


    حدود یکساعت بعد امیر رو جلوی خونه دیدم که به سرعت وارد خونه شد. یکساعتی منتظر بودم و چندباری هم به امیر زنگ زدم که جواب نداد. به سمت خونه رفتم حس عجیبی داشتم که نمی تونم وصفش کنم یه آدم رو دست خورده که این همه مدت بازی خورده اونم از زنی که عاشقش بوده و بخاطرش با همه جنگیده. وارد خونه که شدم هردو داخل پذیرایی مشغول صحبت بودند. با تعجب نگاهم کردند. نگار شروع به شکایت از امیر که اومده اینجا و داره تهدیدش میکنه و امیر هم از اومدنش اینجا واسه صحبت با نگار واسه بهم نخوردن زندگیمون میگفت... حالم از هر دوشون بهم میخورد اما سعی کردم خونسرد باشم.


    به اتاق رفتم و در رو بستم. گوشی که جاساز کرده بودم برداشتم و گذرا فیلم رو دیدم. سکس پرهوس برادرم و همسرم. سکسی که توش پستی و رذالت هردو به خوبی مشخص بود و هرکدوم از مهارت اون یکی تو فریب من میگفت.


    از اتاق بیرون اومدم. رو به هردو درحالیکه از گوشی تو دستم صدای هردوشون حین سکس به گوش میرسید ایستادم و گفتم: مدتی هست که از رابطه شما باخبرم. میدونم واسه رسیدن به اون املاک هردو با هم نقشه ریختین و در ارتباطین.


    وقتی عزیزترین و نزدیکترین آدمهای زندگیت دورت میزنن تا نابودت کنن، باید بشی سنگ و قیدشون رو واسه همیشه بزنی.
    خیلی سعی میکردم خونسرد باشم، اما داشتم از درون متلاشی میشدم. یکی هم خون و دیگری عشق! از هردوشون بازی خورده بودم...


    هردو متوجه فیلم من از سکسشون شده بودند و با تعجب بهم اصرار میکردن که بشینم و حرف بزنیم. نگار لوندی میکرد و میخواست خودشو مظلوم جلوه بده اما نمی دونست با این کارش نفرتم ازش لحظه لحظه بیشتر می شه. فقط میخواستم زودتر از این دوزخی که زمانی بهشت موعودم بود فرار کنم. خندیدم و گفتم الان پلیس میاد و واسه اونها توضیح بدین. به سمت آشپزخونه رفتم و با خونسردی با گوشی خودم شماره 110 رو گرفتم که از پشت ضربه محکمی به سرم خورد، چشمهام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.....


    نوشته: مهران و سپیده58

  • 172

  • 11




  • نظرات:
    •   ehsan9000
    • 2 هفته،4 روز
      • 17

    • چقدر فاصله هست بین کیفیت داستانها. جالب بوووووود.
      اخرش با حرفهای علی پشمام ریخت. دمت یا بهتر بگم دمتون گرم.


    •   Aida_moongirl98
    • 2 هفته،4 روز
      • 14

    • مهران عزیزم ردپات تو جای جای نوشته مونده بود و هیچکس جزتو نمیتونست یه همچین ژانری و دربیاره
      جفتتون خسته نباشید


    •   Ares.1
    • 2 هفته،4 روز
      • 8

    • یه داستان جنایی ، از 3 دیدگاه که هر لحظه خواننده رو ب خوندنش مشتاق تر میکنه
      3 نظریه ی جداگانه که هرکدوم برای دفاع از خودشه
      ب نظرم ارزش لایک رو داشت


    •   Saf_toosh
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • عالی بود همه شهوت نفرت خیانت دروغ و‌.‌.. همه چی داشت داستانت آفرین??


    •   darya54
    • 2 هفته،4 روز
      • 13

    • اثر بسیار فاخری بود از دو نویسنده زبر دست و توانای سایت.
      از هر دو عزیز بسیار ممنون
      و سپاس از قلم جذابتون.
      داستانتون قابلیت یک فیلمنامه بسیار قوی و پر کشش معمایی و جنایی رو داره.
      خلاقیتتون فوق العاده اس.
      براتون آرزوی بهترینها رو دارم.


    •   no-roots
    • 2 هفته،4 روز
      • 9

    • لایک 8 بسیار جذاب بود وقتی قسمت اولو خوندم فک کردم تموم شد ولی خوشبختانه ادامه داشت ....


      یه همکاری عالی از دو نویسنده ی عالی تر


      کاش میشد دوتا لایک داد :):)


    •   Farhawd_khan
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • عجالتاً پشمام
      خیلی قشنگ بود
      *اورین*


    •   sepideh58
    • 2 هفته،4 روز
      • 8

    • ehsan9000
      ممنونم دوست خوبم (rose)


      ایدا
      ممنون و البته ک مهران زحمت زیادی برای این داستان کشید باید هم رد پاش باشه !.(rose)


      Ares.1
      ممنون از توضیح جالبت و مرسی که خوندی(rose)


      Saf_tooshمرسی که خوندی دوست خوبم(rose)


      darya54
      دریای عزیز و دوست داشتنی .ممنونم از لطف و محبت بی نهایتت.خوشحالم دوستش داشتی (rose)


      no-roots
      دوست خوب و عزیزم .مرسی خوندیش .(rose)


    •   no-roots
    • 2 هفته،4 روز
      • 8

    • ولی خیلی ناراحت کنندس آقا دیگ باهم ننویسید اگ جدا مینوشتین دوتا داستان خیلی خوب میخوندیم الان یدونه داستان عالی میخونیم ^__^


    •   sepideh58
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • دیفی جان
      خبری نیست سلامتی (biggrin)

      اره دوتایی نوشتیم ؛تجربه تازه ای باشه
      مرسی اومدی رفیق (rose)


      Fsrhawd_khan
      ممنون از لطف و نظرتون (rose)


    •   ali80xx
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • خیلی خوب بود ولی من نفهمیدم بالاخره کی مقصر بود این وسط و علی چی شد.ی جا مرد ی جا خوب شد ی جا چشاش سیاهی رفت....


    •   king.Of.The.North
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • لایک،داستان جالبی بود ...من دوسش داشتم


      یه داستان منسجم،و از چند دیدگاه مختلف


    •   Amir_78
    • 2 هفته،4 روز
      • 8

    • لنتی اخه مگه شدی اصغر فرهادی که باز ولش میکنی... (dash) (rolling)


      خیلی قشتگ بود لذت بردم


      خسته نباشید (rose)


    •   ali80xx
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • و البته پشمام بسیار ریخت ازاینکه این داستان و ساخته وپرداخته ذهنتون بود.هزاران هزار لایک تقدیم به شما دو دوست عزیز


    •   داریوشم
    • 2 هفته،4 روز
      • 10

    • سلام
      فکر میکنم دومین داستانی بود که از شما خوندم،برای این میگم فکر میکنم چون داستان قبلی اگر درست در خاطرم مونده باشه امضاء مهران خالی زیرش بود،که البته فکر نمیکنم اهمیت چندانی داشته باشه و مهم داستانه،و اما داستان...دید چند جانبهء جذابی فراهم کرده بودین که بسیار هم خوب از کار در اومده،ضمن اینکه از نظر روایی هم مشکلی نداشت،سوای اینها،موقع خوندن هم من خواننده دچار سکته نشدم چون خیلی روان و ساده نوشتین،و نکتهء مهم اینکه حس تعلیق داستان،موقعی که به چند بخش تقسیم میشد کماکان حفظ شده بود و این کار سختی بود که خوب از پسش براومدین،و وقتی همهء این نکات مثبت در یک داستان جمع میشن نتیجه فقط یک چیزه،داستان بسیار خوب،تبریک میگم،هم به شما (ها ؟) و هم به کاربران سایت و خواننده های داستانها که متاسفانه معمولا ناچارن (بعضا) اینهمه مزخرفاتو بخونن چون حالا یک نویسندهء جدید و خوب به جمع چند نویسندهء خوبی که داشتیم اضافه شده و ... مرسی


    •   teen...wolf
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • به به بعد چند وقت ی داستان باز دل ما اپ شد دم جفتتون گرم... خوشمان آمد... خسته نباشین


    •   Emperatoorxxx
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • واقعا عالی بود
      هزاران هزااار آفرین
      اصلا قابل مقایسه نبود با داستانهایی که تا حالا خوندیم
      ممنونم که این حس خوبو بهمون دادی


    •   amiiir_h
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • خیلییی خوب بود انصافا پشمام ریخت..هم ساده بود و هم رَوون..دمتون گرم خسته نباشید..منتظر ادامش هستم


    •   Littlelucifer
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • داستان خوبی بود ولی برخی جاها حوصله آدم سر میرفت . بیان 3 طرفه یک ماجرا کار سختیه . در کل ازتون تشکر میکنم ولی مهران و سپیده عزیز دوست داشتم یکم دایره واژه هاتون گسترده تر بود و هر فرد از دیدگاهی متفاوت تر بیان میکرد داستان رو . 4 پاراگراف آخر از کلیشه ای بودن کلمات کم کرد ولی بنظرم عمده محور دو شخصیت اول روی کلماتی خاص برای اتهام زنی و تبرئه فردی می چرخید که اگر انتقادی بود به همین منظور گفته شد . موفق باشید


    •   boko+net
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • من نمیدونم این داستانهای شهوانی مال کجای ایرانه که فرهنگشون طوریه که زن داداش به راحتی غم و خوشحالیشو میره تو بغل برادر شوهرش ابراز میکنه . والله ما که بچه تهرونیم هنوز یه همچین چیزی ندیدیم و روابطمون و حجب و حیا و احتراممون حتی بهمون اجازه نمیده با زن برادرمون تو یک اطاق تنها باشیم . حتی الان هم که سالهاست امریکا زندگی میکنیم میون امریکاییها هم متداول نیست زنه بره تو بغل برادر شوهرش درد و دل بکنه .
      نتیجه : این داستانها کوستخیل یه مشت جغ پیشه هست .


    •   sepideh58
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • no-roots
      خب چند قسمتی مینویسیم چند تا بخونی :-)


      مرد سکسی ...
      دوست عزیز ...ممنون از لطف و نظرتون
      داستان فراز و فرودهایی باید داشته باشه و سعی شد شوک نهایی در آخر داستان باشه و تلاش هر دو نفر برای بافتن دروغ بر باد بره ...متاسفم اگر آخر داستان نظرتون رو تامین نکرد (rose)


      ali80xx
      دوست خوبم
      در
      اواخر داستان بعد از اعتراف نگار ،گفته شد علی بعد از عمل سنگینی که داشت زنده موند و تحت مراقبت های ویژه است
      و در اخر داستان صحبت های علی وجود داره که اعتراف دو نفر رو نقض میکنه و میفهمیم دروغ گفتن .
      ممنون ک خوندین (rose)


      King.Of.The.North
      مرسی خوندی رفیق.ممنون از کامنت مثبتت (rose)


      Amir_78
      ولش نکردیم که !:-)
      اعتراف علی همه پرده ها رو کنار میزنه و حقیقت آشکار میشه(rose)


      ali80xx
      بله موضوع جالبی بود که مهران عزیز پیشنهاد دادن .دمش گرم !


      داریوشم
      دوست خوبم ممنون از نگاه موشکافانتون به داستان و نقد و نظر کامل ک صائب !(rose)


      teen...wolf
      دوست عزیز
      خوشحالم خوندی و نظرت رو تامین کرد (rose)


      Empratoorxxx
      مرسی از لطف و محبتتون دوست عزیز باعث افتخاره (rose)


      amiiir_h
      ممنون دوست عزیز (rose)


    •   lovely_grl
    • 2 هفته،4 روز
      • 7

    • عاااالی بود دختر


    •   nilajooni
    • 2 هفته،4 روز
      • 9

    • واااااو عجب چیزی بود


      خبر ندادین چرا داستانتونو؟‌


      لایک ٢٣


    •   sepideh58
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • Littlelucifer
      دوست عزیز .ممنون از دقت و توجهتون
      فقط چند تا نکته در توضیح نقدتون عرض کنم :
      روایت یک اتفاق سکس و قتل جای مانور زیادی نداشت در برهه زمانی کوتاه دو اتفاق افتاد و هر کدوم از کسانی ک اونجا حضور داشتن با نشونه گرفتن طرف مقابل سعی در تبرئه خودشون داشتن ،داستان طولانی تر و مفصل تر میشد که صد البته نوشته شده بود اما بخاطر حجم زیاد حشو و زوائد چیده شد و سعی شد خلاصه تر گفته بشه (rose)
      امیدوارم داستان های بعدی نظر سختگیرانه شما رو تامین کنه


      boko+ net
      دوست عزیز چیزی که اینجا نوشته شد داستان بود و زاییده تصور و خیال و قرار نیست حتما واقعیت داشته باشه !هرچند که در جامعه امروز ما با این حجم از خیانت و طلاق چندان عجیب و دور از ذهن نیست
      موفق باشید(rose)


    •   sepideh58
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • lovly_grl
      مرسی عزیز دلم.خوشحالم دوست داشتی (rose)


      نیلا
      واو به خودت(inlove)
      خبر دادم آف بودی (rose)


    •   Mehraaan@
    • 2 هفته،4 روز
      • 24

    • ممنون از همگی دوستان. من دونه دونه! تشکر نمیکنم چون هم سپیده عزیز زحمتش رو کشید و هم خودتون میدونید که عشقین. فقط خواستم جواب یکی دوتا نقد دوستان رو بدم.
      مرد سکسی: اول اینکه درپوست خودم نمیگنجم که بالاخره یه کامنت "عالی" ازت دیدم. (biggrin) در مورد انتهای داستان کاملا موافق و متوجه حرف و نظرت هستم ولی ایده بهتری واقعا به ذهنم نرسید. بابت فرود باچتر معذرت! و ممنون ازت.


      littlelucifer : دوست عزیز درمورد استفاده از دایره واژگان وسیع تر، کاملا درست میگین. بخشی از این ایراد به تلاش برای نگارش کاملا ساده و عامیانه داستان برمیگرده و بخشی هم قطعا ضعف بنده نویسنده که تلاش میکنم برطرف کنم. ممنون از نگاه ریزبین و نقد سازنده شما.


    •   Eli.elixxx
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • فوق العاده بود...دو بار خوندم و واقعا با تمام وجود نویسنده حسش رو منتقل میکرد و هر چی که لازمه یک داستان ایده آل باشه داشت...ممنون از هر دو نویسنده گل...بی شک یه روز از بهترین نویسندگان میتونید باشید...واقعا با رمانهای ر اعتمادی مقایسه کردم هیچی کم نداشت..اونم در حجم کم و محدود...زودتر زودتر بازم بنویسید لطفا


    •   ARYA52
    • 2 هفته،4 روز
      • 15

    • مهران و سپیده عزیز
      اینجا متاسفانه به داستان بیشتر از یک لایک نمیشه داد. یک لایک اونجا تقدیم شما.
      و هزار لایک دیگه.
      دست مریزاد مهران جان
      آفرین سپیده خانم


    •   boy.t0p
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • چه ترکیب خوبی واقعا. خسته نباشید.
      چقدر امیر تو قسمت اول با مهارت خودش رو بیگناه جلوه میده.
      نگار هم به خوبی با تکیه بر احساسش سعی میکنه خودش رو مبرا کنه.
      آخرش هم باز مهران و باز سورپرایز.


    •   pepperoni
    • 2 هفته،4 روز
      • 10

    • واو خیلی عالی بود!
      از اسمش گرفته تا سناریو جذابی که کنار هم چیده شده بود...
      بیشترم میخونیم دیگه؟!خسته نباشید :) (rose)


    •   Niusha_sh
    • 2 هفته،3 روز
      • 8

    • مهران عزیز تو من رو یاد گی نویس سابق مشهور شهوانی میندازی چرا؟چون اون هم معروفیت تو رو داشت...!داستان هاش همیشه در صدر جدول بود و اسم های داستان هاش همیشه متفاوت و خاص بود... الان که با سپیده جان نوشتی این موضوع بیشتر تداعی شد...امیدوارم خود
      سپیده ی عزیز منظورم رو متوجه شده باشه


      این اثر به مراتب از "عزیز" جالب تر بود
      و خب اگر ذره ای به وجه رمانتیک داستان توجهی میشد خالی از لطف نبود...
      مرسی از وقتی که گذاشتید برای نوشتن این داستان
      موفق باشید دوستان
      منتظر داستان های دیگه هستم...


    •   ناصر39
    • 2 هفته،3 روز
      • 9

    • من لایک دادم اما به شدت با نویسندگان داستان مخالفم! سپیده ی نازنین و مهران عزیزم ، مگر چند نویسنده واقعی داریم که شما دست به پروژه مشترک زده اید ؟ منت بگذارید و هر کدام به تنهایی به نگارش داستان مشغول شوید تا خوانندگان گرامی بتوانند از داستان های بیشتری لذت ببرند.
      دست مریزاد به هر دو نویسنده لایق و با استعداد سایت .
      کامنت ها رو هنوز نخواندم اما از منظر حقوقی یک توضیح در رابطه با داستان باید عرض کنم
      علیرغم خیانت زن به هیچ وجه حتی با حکم سنگسار بازمهریه زن برقرار هست و محو نمی شود


    •   هزارویکشب
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • چقدخوشحالم که بازم سپیده ی خلاق وخوش سلیقه دس به قلم شده جای تگت دربخش داستاناواقعأخالیه تبریک میگم ولایک ویژه


    •   Takmard
    • 2 هفته،3 روز
      • 10

    • یه داستان سکسی جنایی از زبان سه نفر که هر بار دوربین روی یکی از اونا سوئیچ میشد ذهن آدم بسمت موضوع جدیدی گشوده میشد ،
      تریلر جذاب ، سکس نگاری خوب و روند قصه جالب بود
      توی این ژانر گاهی قاضی وارد داستان میشه و چرت خواننذه رو پاره میکنه اما شما خواستین تا خواننده خودش واکاوی کنه
      امیدوارم با مطالعه توی این سبک هیجان انگیز شاهد کارای بهترتون باشم
      لایک


    •   Ali.کس.کن
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • عالی بود و کیرم تو کس زن جندت و هوایه داداشتو بیشتر داشته باش البته اگه داستان دروغ نیست


    •   Sin_shin
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • عالی بود:)


    •   Sin_shin
    • 2 هفته،3 روز
      • 7

    • بعد این همه داستان بد،بالاخره یه داستان خوب خوندم:)


    •   sepideh58
    • 2 هفته،3 روز
      • 7

    • Eli.elixxx 
      ممنون عزیزم خوشحالم دوستش داشتی خانم (rose)


      ARYA52
      دوست عزیز همیشه کامنتهای سختگیرانه و متفاوت شما رو میخونم زیر داستان ها و باعث افتخاره که این داستان رو دوست داشتین (rose)


      boy.t0p
      ممنون ازت دوست عزیز .بله مهران همیشه ته داستان هاش سوپرایز داره و قطعا این داستان هم استثناء نیست :)
      باز هم ممنون (rose)


      pepperoni
      عزیز و دوست داشتنی من (inlove)
      مرسی از حس خوبی که همیشه بهم میدی ...مرسی از کامنتت,اره بنویسیم چرا که نه :-)
      (rose)


      Niusha_sh
      دوست عزیز ...بله قطعا قلم خوب مخاطب خودش رو پیدا خواهد کرد و مهران هم از این قاعده مستثنی نیست ،خیلی خوب مینویسه و مخاطبین زیادی رو جذب میکنه
      مرسی از نظرت (rose)


      ناصر 39 عزیز و گرامی :-)
      مرسی رفیق عزیز .چشم شما امر کن :-) نمینویسیم با هم :-)
      مرسی که خوندی و مرسی که توضیح حقوقی در مورد مهریه هم دادی عزیز دل(rose)


      هزار و یک شب عزیزم رفیق قدیمی منم خوشحالم کامنت شما رو میبینم .خیلی وقت بود کمرنگ بودین...ممنون از لطف و نظرتون
      این داستان کار مشترک من و مهرانه که صد البته زحمت بیشتر به گردن ایشون بود و من فقط گوشه قالی رو گرفتم نیفته :-)
      مرسی اومدی(rose)


      تکمرد عزیز و منتقد اعظم !
      خیلی سخته نظرت رو جلب کردن! و باعث افتخاره تعریف کردی ازش و خوشت اومده رفیق
      مرسی که خوندی
      دوربین تو رو قرض گرفتیم دادیم به این سه تا !یادم باشه بشورمش تمیز بشه برگردونمش :-)
      (rose)


      Ali.کس.کن 
      ممنون دوست عزیز(rose)


      Sin_shin
      عزیز و دوست داشتنی
      مرسی از کامنت پر مهرت(rose)


    •   ملكه_قلابي٢
    • 2 هفته،3 روز
      • 7

    • چ قشنگ،،،ياد درباره الي افتادم!! قضاوت نميشه كردا


    •   Shamim.20
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • خسته نباشيد
      عالي بود
      قلمتون پايدار


    •   SSAa699
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • وای وای .
      مثل همیشه جذاب و خوندنی.
      نفس هر دو تون گرم.


      لایک.47 (rose)


    •   Mobin18836
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • خیلی سال پیش توی این سایت میومدم و میخوندم
      دوباره چند وقتیه برگشتم
      از روزی که دوباره اومدم هیچ داستانی به دلم ننشسته بود
      ولی این واقعا عالی بود
      دستت درد نکنه


    •   Endless-Bad-Luck
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • ینی هیچی دیگه پشمامون ریخت...
      دمتون گرم با این ذهن و قلم هنرمندتون...
      عالی عالی هرچی بگم نمیتونه توصیفش کنه...
      (flower)(flower)


    •   AH_art
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • واقعا گل کاشتین جفتتون
      خسته نباشید سپیده و مهران عزیز (rose)


    •   گازیبالا
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • واقعا عالی بود ایول


    •   calm999
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • داستانتونو دوس داشتم مرسی بابت وقتی که گذاشتید...متاسفانه امثال همین داستان شما امروزه شده جز واقعییت های تلخ زندگی خیلی هامون....


    •   hamidreza144
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • به جراعت یکی از زیباترین داستانها بود


    •   سرو_تنها
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • هسته داستان منسجم بود ولی ارتباط شبکه ای کامل نبود....از 70/100 نمره میدم (rose)


    •   sys_625
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • آقا من تاحالا داستانای مهران روودنبال میکردم و عالی بودن
      اما تا حالا از سپیده چیزی نخونده بودم
      این داستان باعث میشه از الان به بعد داستانای سپیده رو هم همراه با داستان های مهران دنبال کنم
      اینجا کم پیش میاد داستان خوب ببینیم و فقط استثنا هاش اینجور داستانان
      ای کاش نویسنده های دیگه هم بجای این که دنبال حشری کردن خواننده های داستاناشون باشن یکم خلاقیت به خرج بدن و یه اثر خوب بنویسن
      از کار قشنگ و حرفه ای تون ممنونم مهران و سپیده
      موفق و پیروز باشید


    •   sepideh58
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • ملکه قلابی عزیز
      خوشحالم دوسش داشتی !همیشه سختگیری در انتخاب داستان و بسی شاد شدم از رضایتت(rose)


      Shamim.20
      مرسی شمیم عزیزم(rose)


      SSAa699
      مرسی رفیق عزیزم(rose)


      Mobin18836
      خوش برگشتی و خوشحالم پسنیدیدی(rose)


      Endless-Bad-Luck 
      مرسی از کامنت پر انرژیتون (rose)


      AH_art
      رفیق عزیز و بزرگوار لایک به حضورت
      (rose)


      گازیبلا ممنون دوست عزیز (rose)


      Calm999
      ممنون دوست گرامی
      بله اتفاقات متداولی شده ...داستان ها گاهی برشی از زندگی واقعی ادماس (rose)


      ahoora6164
      ممنونم(rose)


      Hamidreza144
      ممنونم دوست بسیار خوبم(rose)


      سرو_تنها
      چه مهندسی طور تحلیل کردین مرسی ازتون (rose)


      sys_625
      از اینکه مهران داستان نویس چیره دستیه شکی درش نیست ،خودمم از روز اول داستان هاشو خوندم و دنبال کردم.
      از اینکه شما به من لطف دارین و انگیزه نوشتن میدید ممنونم
      باعث افتخاره داستان های منم بخونید دوست عزیز(rose)


    •   Bme19santi
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • فقط میتونم یه جمله کوتاه درموردش بگم
      عالی بود... (ok)


    •   Vonka
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • خیلی جالب بود تنها داستانی ک خوشم‌اومد موضوعش برام جالب بود داستان نویس خوبی میشی ادامه بده حتما


    •   دکتراسترنج
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • سلام به مهران عزیز و سپیده جانم ، داستان جالبی بود ، البته نه موضوعش که فوق تکراری هست و جذابیت خاصی حداقل برای من نداشت ، بلکه نوع نگاه و روایت سه گانه ای که داشتید جالب بود ، روون بودن جملات باعث میشد داستان راحت جلو بره ، مشخصا تمرکزی روی قسمت های شهوت آمیز داستان نداشتید و خوب از اسم داستان هم مشخصه که این عمل و ارتباط رو شیطانی تلقی میکردید ، اما شماها راوی قصه بودید و نباید اجازه بدید میل شخصی خودتون مانع بشه حس امیر و نگار و لذتی که از این رابطه میبرن به من خواننده منتقل نشه ! بنظرم اپیزودهای بعدی موضوع قصه در حین نوشتن اپیزود اول جرقه خورده و از اول قرار نبوده به این شکل نوشته بشه(حس شخصی من) ، اپیزود سوم بنظرم یه باگ داره و اون هم اینکه اگر نگار و امیر همدست بودن چرا قبل از رسیدن پلیس برای جنازه و اثر جرم کاری نکردن ، میدونید که ١١٠ همینطوری با یه تماس بدون مکالمه بلند نمیشه آدرس یکی رو پیدا کنه و تا خودت ادرس رو ندی اصلا مراجعه نمیکنه وقتی هم میاد با کلی تاخیر حاضر میشه ، اگر هم علی با پلیس مکالمه داشته که دیگه تو سرش زدن فوق‌العاده بی‌معنی میشه ، در کل خسته نباشید به هردوی شما بابت وقت و انرژی که گذاشتید و روایت قشنگی که با همکاری هم ارائه کردید ، مطمئن هستم که داستان شما از خیلی داستان های دیگه این سایت یه سروگردن بالاتره ، دوستتون دارم.


    •   no-roots
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • سین شین ینی داستان من بود؟؟-_-


    •   danial1382
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • چقد عالی بینظیز بود


    •   Hidden.moon
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • لایک ۷۰ مال من بود.


      داستان از سطح سایت فراتر بود...
      تقریبا هیچ نقدی بهش وارد نیست.
      جذاب و با کشش و بدون ایراد نگارشی...


      "من از جهان بی‌تفاوتی رنگ‌ها و حرف‌ها و صداها می‌آیم 
      و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است 
      و این جهان پر از صدای حرکت پای مردمی‌ست 
      که هم‌چنان که ترا می‌بوسند 
      در ذهنِ خود طناب دارِ ترا می‌بافند 
      مردمانی که صادقانه دروغ می‌گویند
      و عاشقانه خیانت می‌کنند"
      'فروغ فرخزاد'


      "غمگین ترین چیز در مورد خیانت این است که،
      هیچوقت از طرف دشمنانت نیست!"
      'آل پاچینو'


      قلمتون مانا (rose)


    •   J44
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • سلام ، خسته نباشيد
      شروع خوبي داشت اما ميطلبيد تا به اقتضائ سايت شهواني ، روي سكس متمركز ميشد
      در كل داستان سليس و جذابي بود . ممنون


    •   sepideh58
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • Bme19santi
      ممنون دوست عزیز (rose)


      Vonka
      خوشحالم دوستش داشتین(rose)


      دکتر استرنج عزیز
      ممنون بابت خوندن و نظرتون.
      با توجه به تم داستان و تعریف راویان در حضور بازپرس، پرداختن بیشتر به قسمت های سکس داستان و گفتن از لذت هردو کمی نامتعارف بود و من شخصا و عامدانه نخواستم بیشتر به این قسمت پرداخته بشه. (اگر ایرادی هست بر من است!!)
      درمورد بخش سوم هم چند ابهام در انتها تو داستان به چشم میخوره که به نظرم میتونه ابهام شیرین باشه و خواننده رو به قضاوت وادار کنه. مثل تماس با 110، شخص ضربه زننده واقعی به سر علی و ........
      با توجه به درگیری دو برادر قبل از حادثه و سرو صدای زیاد قطعا همسایه ها میتونن موضوع رو به 110 اطلاع دهند.
      موفق باشید(rose)


      danial1382
      ممنونم دوست خوبم(rose)


    •   HYPERMAN98
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • عالی عالی عالی عالی


    •   sepideh58
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • ماه قشنگ من(love)
      مرسی که با وجود مسافرت و شلوغی باز خوندی و کامنت گذاشتی (inlove)
      دلم برا شعر نوشتنات زیر داستان تنگ شده بود !(rose)


      J44
      دوست عزیز بنا بر تگ هایی که توی سایت وجود داره داستان ها میتونن تم های مختلف داشته باشه ...حتی تم اجتماعی بدون سکس
      در این داستان چون شخصیت ها در حضور قاضی و مشغول اعتراف بودن نمیشد اروتیک باز رو عنوان کرد !
      ممنون از کامنتتون (rose)


      HYPERMAN98
      ممنون دوست عزیز (rose)


    •   علیرضا2345
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • خیلی زیبا و عالی
      باید بگم ناز قلمتون
      خیلی حال کردم
      بی صبرانه منتظر داستان های بعدی هستم


    •   Esi_darbedar
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • سه روایت از یک واقعه
      سرابی از داستان بدون عطف و بدون اوج. نویسندها شعبده بازی کردن، نه خلق درام، فریبکاری در پنهان اطلاعات از خواننده اسمش دراماتیزه کردن نیست، این یه کلاهبرداریه همین، روایت سوم مسخره ترین و غمبار ترین و تخیلی ترین حالت یک داستانه نگار و امیر چه انگیزه ای داشتن؟ سکس؟ پس چرا کارد و پنیر بودن؟ ادا درمیووردن؟ چرا؟ انگیزه اموال پدری بوده؟ ارثیه که وصیت نداره طبق سهم تقسیم میشه قانونا، گیرم همینطور بوده نگار میتونسته مهرشو بذاره اجرا و امیر هم قانونا پیگیر اموالش بشه چرا باید با هم سر چیزی که میتونن بدستش بیارن گاو بندی کنن؟ روایت دوم از زبون نگار، چرا چشمهاش پر اشکه؟ چرا پیرهنش جر خورده یاد یوسف و زلیخا افتادم، داستان بیخودی بود در کل...


    •   icy_girl
    • 2 هفته،3 روز
      • 6

    • برگام ریختااا مرسیااا به قول ماهی :دی دیشب داستانو خوندم چن تا رنگ عوض کردم اولش حشری شدم خخخ بعد متاثر در اخر شاخ در اوردم :|


      خسته نباشید جفتتون ❤


    •   asadaghaa
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • قشنگ بود...
      منو یاد فیلم راشومون کوروساوا انداخت....
      دست مریزاد...


    •   Girlm19
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • اوووووه لعنتی عاااالی بود (clap)


    •   iman.shahvanii
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • چقدر شهوت قدرتش بالاست وميتونه شخصيت ادمهارو عوض كنه،،سه چيز شخصيت ادمهارو عوض ميكنه : شهوت ، پول ، قدرت،،،و اگه ظرفيت نداشته باشي مسير زندگيتو كلاً تغيير ميده


    •   Paria_1991
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • Perfect


    •   Paria_1991
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • یاد داستانهای پریچهر افتادم
      واقعا عالی


    •   Xknight.1
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • سپیده و مهران. سپاسگزارم


    •   kokarostam
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • خوب


      کاشکی به جای لایک کردن از سیستم امتیاز دهی از 10 یا 100 وجود داشت، در این صورت می‌تونستم امتیازی که دلخواه من بود به این داستان می‌دادم که میشد هشتاد. به همین دلیل هم لایک کردم. بطور کلی این داستان خوب، سکسی نبود و در واقع گزارش یک واقعه از سه دیدگاه بود. اولین اشکال از نظر من قابل حدس زدن این داستان و از هر سه جهت بود. آخر داستان هم کاملا مبهم و بی‌معنی تموم شد. یعنی نتیجه نداشت. توصیف‌های درون داستان خیلی خوب بود، ولی قسمت سکسی آن معمولی و بیشتر شبیه فیلم های سینمایی (نه پورن) بود. مثلا طرف داشت فکر می‌کرد که بکنه یا نکنه که یه دفعه نگار پرید روی آلتش (کیرش) و به سرعت بالا پایین شد. واقعا میشه؟ داریم؟ به این راحتی زرت نمیره توش، میره؟. باید تنظیم کنی، شق هم باشه و لیز و خیس تا عمل دخول صورت بگیره. دوست داشتم نویسنده فقط یکی باشه. با توجه به اینکه من آدم خیلی ایرادگیری هستم، تمایلی به کامنت گذاشتن در این داستان بخصوص را نداشتم ولی خب نشد که کامنت نذارم.
      در کل داستان جالبی بود و قابل قبول. شاید هم پارتی بازی کردم و به خاطر سپیده که از خیلی خیلی قدیما میشناسمش امتیاز هشتاد را داده باشم. آقای مهران را نمی‌شناسم.


      ها کـُکا


    •   Master.shoja
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • برداشت من از این داستان این بود که شخصیت نگار با غرض ورزی و یک دید منفی از همون ابتدا ساخته و پرداخته شده.

      به طور مثال دیالوگ های دفاعیه و دید نگار که کوتاه بود...

      کمی شلختگی حین خوندن داستان وجود داشت که پر واضح تو داستان های با دو نویسنده.


    •   fazi20
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • نمیدونم چراشاید چون اول نگار متهم شده بود تمام داستان حتی بعد از تموم شدنش تو فاز مقصر بودن نگار بودم خخ
      داستان خیلی خوبی بود و پایان غیر منتظره برای من موفق باشید هر دو


    •   mahdi@milf
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • یک ماه طول کشید اونم با کمک دو نفر بتونم خودم یه داستان معمولی بنویسم. نوشتن اونم تو این قالب سخته اله وکیلی. دمتون گرم.
      داریوش و استرنج عزیز خوب نقد کرده بودن به نظرم. نظر منم همون نظر اونا!
      آرزو زندگی مشترک به جای داستان مشترک واستون دارم.


    •   Javane.jahel
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • الان این داستان سکسی بود؟ یا نوبت عاشقی مخملباف؟


    •   romana
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • داستانی با سه شخصیت و یک گره.
      وقتی که خواننده مشغول لذت سکس و قضاوت باشد
      روال برهنه داستان به یک ترفند پلیسی تغییر می کند و معیارهای ادبی به حالت شفاف و واضح بر میگردد.
      دستمریزاد و خسته نباشید
      عالی بود


    •   amir_marali
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • عالی بود اینم یکی از بهترین داستانهایی بوده که تو این چندساله اینجا خوندم ممنون.
      ولی خیلی جالبتر اینکه اون ادمای دست به تخمم که همیشه فحش میدن اینجا نتوستن فحش بدن پس این خودش ثابت کننده داستان عالی بوده هرچند بعضیها واقعا خودشون هم نمیدونن چرا فحش میدن حالت عقده براشون دارد اینجا جای داستان حالا چه خاطره باشد چه داستان مهم جرعت داشتن نوشتن. تو این دنیا اتفاقهای عجیب زیاد میفته که باورش برای خیلیها سخته.
      بازم از هردو شما ممنونم موفق، شاد و سلامت باشید.


    •   sepideh58
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • علیرضا2345
      ممنونم دوست عزیزم(rose)


      Esi_darbedar


      دوست عزیز شما کلا آدرس رو اشتباه اومدی. حتی به اسم داستان هم دقت نکردی و پیام اصلی داستان یعنی تغییر رنگ آدمها تو شرایط مختلف رو هم نگرفتی. کارد و پنیر بودن هردو جلوی علی، گفتن نگار از اشک و پیرهن پاره و... نمونه های همین تغییررنگ واسه فریب علی و بازپرس بود. وقتی خشت اول رو کج بزارین و موضوع کلی داستان رو هم متوجه نشید تا ته ثریا! کج میرین و به جای جواب به سراب میرسین. با اینحال یه توضیح کلی میدم و شما و کلاهتون رو به باد میسپارم.
      تو هرقسمت اطلاعاتی در مورد افراد و شرایطشون داده میشه. با کمی کندوکاو تو ذهنتون و قرار دادن تکه های پازل کنار هم الان سرتون بی کلاه نمیموند.
      پشت سر نگار حرف زیاد بود، با خانواده خودش بعد ازدواج رابطه نداشت، پوشش باز، زیبایی بیش از حد، فکر و ذهن و دلش جای دیگه بود و....
      نگار داستان دختری با ذات خراب با فریب پسری ساده صاحب رفاه زیاد در کنار آزادی بود.
      امیر داستان پسری محدود و پراز شهوت که از ذات خراب نگار خبر داره. سهمی از اموال پدر نبرده و نگران آینده خودش.
      دلیل گرایش به هم لذت جنسی بود و در ادامه نقشه ای مشترک برای تصاحب اموال علی.
      اما دونکته:.
      _اجرا گذاشتن مهریه برای نگار شمشیر دولبه است. موافقت علی و جداشدن یا عدم رضایت علی به جدایی و تبدیل کردن زندگیش به جهنم.
      _در مورد ارث ایراد کلی درسته و کافی بود گفته میشد پدر قبل از فوت مالکیت تمام اموال رو به علی واگذار کرده بود.
      موفق باشید (rose)


      icy_girl
      آیسی جانم (inlove)
      مرسی خوندی و کامنت گذاشتی!تغییر رنگت تو حلقم :-)
      بازم ببینمت (rose)


      asadaghaa
      واو کوروساوا!
      باعث بسی افتخاره که اینجوری مقایسه شد داستان !خیلی ممنونم ازتون دوست عزیز(rose)


      Girlm19
      ممنونم عزیزم(rose)


      iman_ shahvanii
      بله متاسفانه !وسوسه ها به شکل های مختلف آدم رو وسوسه میکنه! حق با شماست (rose)


      Paria1991
      ممنونم عزیزم !پریچهر سبکش کلا چیز دیگه بود خانمی !اروتیک نویس قهار سایت و متخصص ساختن شخصیت های زن لوند و جذاب با المان های مخصوص خودش !داستان جنایی نداشت !اما خوشحالم که این داستان باعث شد اسمی از این نویسنده خوب و قدیمی ببریم(rose)


    •   sepideh58
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • kokarostam
      ایراد بنی اسرائیلی که میگن خودت گرفتی !
      اینکه آلتش زرت رفت توش برای یه داستان ایراده؟معمولا داستان رو نقد میکنن ؛ایراد نگارشی میگیرن،سیر روایی داستان رو زیر سوال میبرن! یا از همذات پنداری نکردن با شخصیت ها ایراد میگیرن !
      اگر داستان رو دقیق خونده بودی متوجه میشدی که این آدمها در حضور قاضی حرف میزدن و نمیشد اروتیک رو جوری نوشت که توی بقیه داستان های اینجا نوشته میشه!
      در ثانی داستان رو از اول که خوندی و اعترافات امیر رو دیدی فهمیدی دارن علی رو فریب میدن؟ چه باهوش !!!آخه داستان هر کدوم از دو شخصیت از خودشون دفاع میکنن و یهو علی میاد و میگه این دوتا همدست بودن !!!
      وقتی به خاطر اسم افراد میگی 80 میدی و... یعنی داستان برات اهمیت نداره
      در ضمن مهران داستان زیاد نوشته و تگ داره !انصافا داستان های خیلی خوبی هم مینویسه.
      اگر نمیشناسیش یعنی داستان های خوب سایت رو نمی خونی رفیق !(rose)


      Master.shoja
      در نوشتن شخصیت نگار هیچ غرض ورزی نبوده !قسمتی که نگار صحبت میکنه کلا خودش رو مظلوم نشون میده ک مورد دست درازی و تعرض قرار گرفته چجوری شما برداشت کردی که با دید منفی نوشتیم ؟
      برای کوتاه بودن قسمت نگار دستمون کمی بسته بود
      داستان در یک قسمت باید تموم میشد و داستان به سمت طولانی شدن میرفت !قسمت نگار بیشتر از این بود که قسمتهاییش حذف شد .
      در مورد شلختگی که من یا بقیه دوستان همچین حسی نداشتیم اگر شما اینجوری حس کردید ببخشید !تجربه اول بود !
      مانا باشید(rose)


      fazi20
      ممنون دوست عزیز(rose)


      Mahdi@milf
      بله کار متفاوت و جالبی بود و پر هیجان البته !
      جواب نقد دکتر استرنج رو دادم اگر سوال ذهن شما هم باشه بخونید جوابم رو (rose)


      romana
      دوست بسیار عزیز و همراه همیشگی ممنون از نگاه تیزبین و کامنت پر انرژی(rose)


      amir_marali
      ممنونم دوست عزیزم.بله فحش دادن بین بعضی از کاربرها معمول شده :-)
      (rose)


    •   Esi_darbedar
    • 2 هفته،2 روز
      • 3

    • سپیده 58گرامی کاربر قدیمی که من از عنفوان جوانیم به یادت دارم و خوشحالم میبینمت، راجع به کلاه و باد
      یخورده تحقیق کنی پدر اگه املاک رو کلا به نام کسی زده باشه درست میشه حرفتون؟ اما چرا باید اینکار رو بکنه؟ میشه توضیح بدین پدری که فرزندش علی رغم مخالفتش با یک هرزه ازدواج کرده؟!! بره تمام سرنوشت فرزند و همسرشو بسپاره به اون؟ حالا کلاهتو سفت بچسب ادامه داره
      علی اقای گل گلاب سنبل و بلبل از تمام هرزگی های زنش رو داداشش شک داشت ببم جان؟ قبول
      دوربین گذاشت تو اتاق خواب؟ یعنی تماما پیش بینی میکرد سکس تو اتاق خواب اتفاق میفته؟ عجب حضرت حضری بود این علی آقا، بعد همین علی آقا انقدر احمق بود که موقع دست به یقه شدن با داداش جونش حواسش اونجور بره تو موبایل که بزنن تو سرش؟ عجب اوسکولی بود خب! نه به اون نقشه و پیش بینیش نه به اینکه وقتی وارد خونه میشه ندونه ممکنه چه اتفاقایی بیفته! میره با مدرک جرم پشتشو به دوتا خاءن میکنه،؟ کلاهت در چه حاله سپیده جان؟
      خب علی آقای پاکدامن و قربانی هرزگی امیر و نگار، مستاصل بود؟ از اصرار امیر؟ از فشار نگار؟ چرا سپیده جان؟ دقیقا سوال اینجاست؟ چرا؟ کاش داستان رو دونفره نمینوشتید
      نصف راه رو رفتی باقیش و کمیتتون تو گل چهاردست و پا افتاد
      علی آقای گل میدونی گیرش چی بود؟ نه میخواست مهریه بده نه حق داداش و ننشو، واسه همین اون نقشه فکاهی رو طرح کرد اینجا شخصیتت از توی نویسنده جلو تر بود، روایت سومو خواستی بگو برات بنویسم خصوصی بفرستم برات، تا به جای دو شیطان سه تا داشته باشی،
      فدای خودت و کلاهت و بادی که میزنه زیر کلاهت...


    •   Master.shoja
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • درود

      بله همین که خودتون گفتین کوتاه بودن دیالوگ های نگار برای من خیلی مشهود بود، برای همین برداشت من تصور یه دید منفی دو نویسنده بود که به مهران جان هم همین رو متذکر شدم.

      فکر کنم از گفتن شلخته بودن ناراحت شدین پوزش می‌طلبم قصد ناراحت کردن کسی رو نداشتم تقریبا تمام نویسنده هایی که دو نفره داستان نوشتن تو سایت با همین مشکل مواجه شدن و این یه چیز طبیعی تو چند نفره نوشتن و قطعا چیزی از ارزش این کار کم نمیکنه، این رو هم در نظر داشته باشین اعتقاد من این نکات منفی داستان ها رو گوشزد کنم نکات مثبت که کاملا مشهود و تکرار اون زیاده گویی و به نوعی نوشابه باز کردن.

      به شخصه لذت بردم از خوندن داستان.
      قلمتون مانا (rose)


    •   Master.shoja
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • دوستی که بالای من نظر داده چند تا از موارد شلخته بودن رو گوشزد کرد که البته جوابشم خودم دادم دو نفره داشتن یه سری معایب داره به این صورت...


    •   Ghazali_
    • 2 هفته،2 روز
      • 3

    • بسیآر قشنگ و بآلآتر از حد انتظآرم بود.
      موفق بآشین :)


    •   sepideh58
    • 2 هفته،2 روز
      • 7

    • Esi_darbedar
      دوست گرامی خوشحالم که ایرادهاتون از کارد و پنیر و پیراهن پاره نگار و شعبده بازی به ذکر معایب واقعی ولی همچنان کم اهمیت و درحاشیه داستان نزدیک شد. که البته برای شما پیشرفت خوبی حساب میشه.
      ایرادات شما رو یه مرور بکنیم و با معنی واقعی فکاهه آشنا بشیم:
      چرا پدر اموالش رو به علی بخشید!! : پدر به کی باید و میتونست ببخشه اموالشو؟ زنش که هوش و حواس درستی نداره؟؟ پسر کوچکتر که به خاطر قدرت فریبکاریش تو داستان به اسم شیطان نامبرده شده؟ اگه اموال رو به امیر بخشیده بود الان داستان شعبده و فریب نبود از نظر شما؟؟
      واقعا نقد شما به این داستان دوربین و اتاق خواب و پیش بینیه؟؟؟ علی موبایل فروشی داشت. میتونست توی پذیرایی و اتاق هردو موبایل گذاشته باشه و اول فیلم اتاق رو چک کنه. پس ربطی به پیش بینی کردن و شعبده نداره دوست عزیز....
      پشت کردن علی به همسر و برادرش!! : باید میفهمید اونها تا مرز کشتن اون هم پیش میرن؟ باید عقب عقب به سمت آشپزخونه میرفت؟
      چرا مستاصل بود از اصرار و فشار؟؟ : علی داره از نقشه هردو ی اونها حرف میزنه. یعنی تهدید نگار به اجرا گذاشتن مهریه واسه تحریک علی برای زدن اموال به نام برادرش. از استیصال گفته شد؟ علی تو سرش میزد؟؟ به قول خودتون آخه چرا؟ چرا؟ چرا اسی عزیز؟
      کاش یکی نه بلکه ده تا ایراد اساسی و منطقی از داستان میگرفتین مثل قضیه ارث، تا ما هم استفاده میکردیم.
      اونقدر که ذهنتون درگیر باد و کلاه بود درگیر داستان نبود. البته قابل درکه و ایرادی بهتون وارد نیست. نوع نگاه و شخصیت شما از ادبیات شما مشخص و بیشتر از این شایسته جواب نیست.
      پاینده باشید(rose)


    •   Mehraaan@
    • 2 هفته،2 روز
      • 6

    • master shoja :
      به سرعت خواستی از آب گل آلود ماهی بگیریا! (biggrin)
      داداش اون لقب شلخته با قاطعیت به نگارش تو تعلق میگیره. دونفره کامنت رو نوشتی؟؟! خدایی خودت قسمت اول کامنتت رو بخون. چی نوشتی؟؟ (biggrin)
      به من متذکر شدی؟ کاماااان! واسه همین آخر تذکرت! فهمیدی کلا از بیخ نگرفتی داستان رو؟
      بله درست میگی دونفره نوشتن قطعا ایرادات خودش رو داره.
      عاشق اون "قلمتون مانا" گفتنت شدم. (biggrin) (biggrin)


    •   nilajooni
    • 2 هفته،2 روز
      • 5

    • همیشه وقتی ی داستان خوبه یکی میاد زیرش کامنت چرت و پرت میذاره ک ب خیال خودش خرابش کنه


      من تو این موارد جواب نمیدم
      بنظر شخصی من الان هم مهران و سپیده ی عزیزم ک از دوستای خوبم هستن اصلا توجه نکنین و بیشتر از این بهش توجه نکنین
      تا همینجاش هم زیادی فکر خودتونو درگیرش کردین


      واستانتون فوق العاده بود واسه همین ایرادای چرت و پرت گرفته شد


      همه قدرت ذهن خلاق شما دوتا رو میدونن حالا ک تلفیق شده عالیه


    •   Joojoomomikhori
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • بهترین داستان توی این سایت


      واقعا نویسندش کاربلد بوده


    •   Master.shoja
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • نه دیگه داداش اومدی نسازیااا :دی.
      اتفاقا اون نقطه قوت داستان بود این که من نفهمیدم نقش منفی داستان کدومشون خیلی هم باید خوب باشه فکر هم نکنم دیگران هم به نتیجه قاطعی رسیده باشن نهایت فکرشون شاید این باشه توجیه علی قابل قبول تره که همین طورم هست اما اگه مبنا اسم داستان«نبرد شیاطین» باشه که واضح هر سه کارکتر دارن خودشون رو تنها توجیه میکنن.

      قلمت مانا ،پایا ، به راه باشه همیشه :B


      خانوم نیلا اگه منظورتون به من بود که با نهایت احترام باید بگم به شما ربطی نداره، اگه این دو نویسنده عزیز علاقه نداشته باشن به کامنت گذاشتن من مطمئنن تو همون کامنت ها اعلام میکردن و قطعا من هم جواب نمیدادم.

      اگر مبنا صرفا بر اساس تعریف کردن که ببخشید من جای اشتباهی رو برای ثبت نام انتخاب کردم اگر نه که همچنان پای هر داستانی نکات منفی از دید من هر چند اشتباه رو گوشزد میکنم.


    •   nilajooni
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • مستر شجاع


      خیر عزیز من با شما نبودم
      اصلا ی حرف کلی زدم
      ادمی نیستم ک با ایهام و کنایه حرف بزنم مستقیم میگم


      اگه برداشت اشتباهی شد و ناراحت شدید پوزش


    •   nilajooni
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • مستر شجاع


      خیر عزیز من با شما نبودم
      اصلا ی حرف کلی زدم
      ادمی نیستم ک با ایهام و کنایه حرف بزنم مستقیم میگم


      اگه برداشت اشتباهی شد و ناراحت شدید پوزش


    •   Esi_darbedar
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • سپیده 58:
      شخصیت من و کلامم؟ برای خودت چرا توهم میزنی؟ من بهت بی احترامی کردم اول؟ حرف کلاه و باد رو من پیش کشیدم؟ چرا اینقدر از خود متشکری؟ فکر میکنی زیر داستانت نوشتم واسه کوبیدنته؟
      ابلها مردا عدوی تو نیستم من انکار تو ام،
      در مورد ارث اصلا نیاز نیست به کسی ببخشه، قانونا هر کسی سهم خودشو میگیره،
      ایرادات جزئی؟ منظورت چیه؟ الان اسم این سه تا روایت رو به من بگو چه ژانریه؟ جناییه؟ مدرنه؟پست مدرنه؟ مرگ مولفه؟ کلاسیکه؟ عین همین خزعبلاتت رو که البته یه سر و گردن بالاتر از داستانهایی از قبیل چگونه اولین بار با وازلین جق زدم رو همه خوندن و دیدن، اینکه براش وقت گذاشتم یعنی ارزش خوندن داشته همین برات کافی باید باشه، وگرنه بقیه رو تا خط سوم به بعد حال تهوع میگیرم،علی داستان تو لنگ در هواست، عملکردش منطق نداره، مثل دلیل بی گناهی نگار از ذهن خودش که میگه پیرهنم پاره شده، تو شهر کورها ادم یک چشم پادشاهه
      من بی شخصیت تو هم پادشاه داستان نویسان شهوانی...
      بدرود.


    •   taraz555
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • فقط میتونم بگم فوق العاده بود.ممنون از زحماتتون⚘


    •   mina.hisss
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • بی حوصله با چشای پرخواب شروع به خوندن کردم. همون چند خط اول خوابم پرید تا آخر با هیجان خوندم. چقدر خووووب بود و چقدر کمه ازین دست داستانها.
      گل کاشتی سپیده جون.


    •   ۱۳۶۱
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • عالی بود و جالب


    •   Behzadooooo
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • عالی عالی خیلی عالی


    •   dickerman
    • 2 هفته
      • 2

    • سپ جان خیلی اتفاقی داستانتو دیدم خیلی خوب بود مرسی


      117 تقدیم


    •   lady_darkness
    • 2 هفته
      • 2

    • خیلی خوب بود و قابل فهم ۱۱۸


    •   sepideh58
    • 1 هفته،6 روز
      • 3

    • taraz555
      ممنونم دوست خوبم(rose)


      min.hisss
      مرسی عزیزم اما این داستان همکاری دو نفره ای بود با دوست خوبم مهران عزیز ؛نویسنده خوب و خوش قلم سایت ...من کاره ای نبودم زحمت ها با مهران بود(rose)


      ۱۳۶۱
      ممنونم(rose)


      Behzadoooo
      (rose)


      کیو جان دوست خوب و عزیزم ممنون از کامنتت...ببخش خبر ندادم؛ فکر کردم درگیر کاری و وقت نداری بیای سایت (rose)


      lady_darkness
      ممنون عزیزم(rose)


    •   mancasanova
    • 1 هفته،6 روز
      • 4

    • از ترکیب ۲ فیلم فارسی + یک فیلم انقلابی - اصلاحات پسا انقلابی × فانتزیهای فیلم هندی = داستان
      با تشکر از خانواده رجبی که ما را در ساختن این اثر هنری یاری دادند.


    •   WILD.121
    • 1 هفته،6 روز
      • 3

    • عالی عالی عالی تنها تو میتونستی کاری کنی من بشین داستان بخونم :D
      ولی پایان باز نزاریم توروخدا :(


    •   amirmiserable
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • فدات باشم پسره ی ناز من. درکت میکنم


      قلمت مو لا درزش نمیرفت
      نگارش
      علاءم نگارشی
      جمله بندی
      همه و همه قشنگ بود
      اینجاست که خدای عظیم دنیای به این عظمت و کهکشان های محیر العقول
      دنیا رو خیلی قلیل و کوچک معرفی میکنه
      ولی همین خدا وقتی به کید زنان میرسه در سوره یوسف از زبان عزیز مصر میگه ان کیدهن عظیییییییییییییم
      میگه کید زنان خیییییلی بزرگه
      این خدایی که همه چیز پیشش قلیل و ناچیزند
      برو این آیه رو پیدا کن و به اون افریطه بفرست
      به داداشت و خانودات هم نشون بده
      خلاصه احساس میکنم کیره تو خوردن داره
      خیلی ناش ناشی بود
      بوووووووج


    •   Shayea_JR
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • موضوع داستان واقعا جالب بود و فکر میکنم مثلش رو توی این سایت نداشتیم.
      روند داستان خوب بود و منطق داستانی توش حاکم بود. اینکه داستان امیر و نگار به دلیل واقعی نبودنش قابل باور نبود و در آخر علی که فکر نمیکنم انگیزه ای برای دروغ داشته باشه و داستان اصلی از زبان علی گفته شد.
      که البته همینجا میتونست نقطه ی جذابتر شدن داستان باشه. اگه یه دلیل محکم برای شک کردن به حرفای علی درون داستان قرار داده میشد، خواننده رو وسط برزخ رها میکرد و باعث میشد مدتها به داستان فکر کنه.
      از ایراداتش باید بگم سیر داستانی لااقل برای من قابل پیشبینی بود تقریبا هر قسمتی رو میخوندم قسمت بعدی رو میتونستم حدس بزنم. یکسری سرنخ های خیلی واضح داشت که اگه نباشه بهتره. باید سربسته تر سرنخ داده بشه.
      اما با اینحال یکی از بهترین داستان هایی بود که اینجا خوندم و لذت بردم
      تشکر از جفتتون ♡


    •   Parsagay2
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • بنظر من با اختلاففففف بسیارررر بالا بهترین داستان سایته و بهتر از اینم عمراااا بیاد


    •   bache.koooni
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • فوق‌العاده بود واقعا
      اول با اعترافات امیر دلم به حالش سوخت و از نگار متنفر شدم
      بعد با اعترافات نگار بین دو راهی سختی موندم
      با حرفای قاضی پشمام ریخت
      خیلی عالی بود حتما بازم بنویسید
      موفق باشید


    •   sepideh58
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • mancasanova
      نظرتون محترمه دوست عزیز (rose)


      WILD.121
      ممنون دوست عزیزم .پایان داستان باز نبود که! (rose)


      amirmisrrable
      ممنون دوست عزیز .موفق باشید(rose)


      Shayea_JR
      ممنون از نظرتون دوست عزیز (rose)


      Parsagay2
      ممنونم از لطفتون(rose)


      bache.koooni
      ممنون دوست عزیز(rose)


    •   حاج.دولدار
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • جالب بود
      و قشنگ
      ايول


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • حدودا یه ماهی بدلیل یه سری مشکلات و گرفتاریها نمیومدم تو سایت
      امشب اومدم و چِشَم خورد به داستان برگزیده ماه


      فوق العاده بود داستان ، شخصیتها ، نگارش ، موضوع ، پردازش داستان ، تعریف وقایع از زاویه دید ۳ تا شخصیت ماجرا ، ایده جدیدی که تو نوع نگارش متن استفاده کردین و ........ پایان کار خیلی برام جذاب بود .


      همه چی عالی بود


      ممنون سپیده خانم
      و ممنون مهرانِ جان


    •   ssonna
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • باز نویسی دیگری از یک اتفاق واقعی به قلم دو نویسنده ی توانای این سایت مهران وسپیده که حقیقتا با تغییرات متفکرانه و خلاقانه رنگ بوی یک داستان تازه و جذاب را بخوبی به خود گرفته است عالی بود (rose)


    •   JimzZz
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • خیلی زیاد بود حوصلم نکشید بخونم?? (dash)


    •   sepideh58
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • مهتی.پاشنه.طلا
      رفیق عزیزم ممنونم که با همه گرفتاری ها اومدی و خوندی باعث مباهاته که دوسش داشتی (rose)


      ssonna
      ممنونم دوست عزیز .این داستان از روی چیزی بازنویسی نشده (rose)


      Mina_1375
      ممنونم عزیزم(rose)


      JimzZz(rose)


    •   Master.Kink
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • داستان روال غیرمنطقی‌ای داشت،همین ارث و میراث و دسیسه چیدن نگار و امیر و....
      روایت‌ها پرشتاب و بدون هیچ زمینه ذهنی به خواننده ارائه شدن.یه متن خام و فاقد هیچ اوج و فرود و گرا افکنی و گره گشایی بود.توقع من از همکاری شما دو بزرگوار بیشتر از این بود‌.
      موفق باشید (rose)


    •   Kaguya
    • 6 روز،20 ساعت
      • 2

    • مثل فیلم خشم و هیاهو بود...لایک 153
      جالبی داستان اضافه کردن دید سوم بود...
      اینکه چرا یه پدر تمام سرمایشو به پسر بزرگترش میده و اون رو امین میدونه در حالی که توی ازدواج و تصمیم بزرگ زندگیش شریکش ندونسته و پسره کوچکترش هیچ...چون فقط دانشگاه میرفته؟...از ارث محروم؟...متوجه دلیل مخالفت پدر و پسری سر ازدواج با یه دختر زیبا نشدم...یعنی دختر زیبا باشه و بیاد بیرون بخواد حرفی بزنه هرزه است...جامعه مال دختر زشت و سواد داره؟و دختر زیبا موهبت الهی ش سمه؟...به نظرم یه بخش دیگه به این داستان اضافه کنید...از دید واقعی امیر و نگار


    •   حاج.دولدار
    • 5 روز،7 ساعت
      • 2

    • خدايي بازم ميگم
      عالي نوشتي


    •   alireza17r
    • 3 روز،16 ساعت
      • 1

    • خیلی زیاده حسش نیست بخونم


    •   kirtuknmmdvAli
    • 3 روز،13 ساعت
      • 1

    • این نگار کیه تو همه داستانات هس


    •   Detergent
    • 3 روز،3 ساعت
      • 1

    • بسیار زیبا
      مهران عزیز


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو