نبض عشق لای پای تارا (۱)

1390/06/07

توجه : این یک داستان است و تراوش ذهنی نویسنده ای که سعی دارد یک ارتباط جنسی را کالبد شکافی کند.داستان از زبان یک دختر جوان نوشته شده است .با توجه به اینکه کمی متن داستان طولانی است،از دوستانی که حوصله ی کافی ندارند درخواست می کنم وارد داستان نشوند.بقیه ی دوستان نیز با حوصله داستان را مطالعه کنند.در ضمن این داستان دو قسمتی می باشد. با تشکر
اولین بار که به شرکت پدرم رفتم هفده سالم بود.همون روز اول بین همه ی کارمند های شرکت، مدیر فروش و حسابدار امین بابام با رفتار مودبانه و مهربونی که داشت من رو به خودش جذب کرد.آقا بهنام بیست و هشت سالش بود و ارشد حسابداری خونده و تازه استخدام شرکت بود. بابا می گفت پسر یکی از دوستای قدیمیشه. کم کم بهنام و من تبدیل به خواهر برادر شدیم. پدرم که به بهنام اعتماد کامل داشت نه تنها مانع نمی شد بلکه بیشتر مشوق بود.هر وقت بهنام کاری نداشت من توی اتاقش باهاش بودم.کمکم می کرد تا درس های دبیرستان بخصوص ریاضی و آمار رو خوب بلد بشم. صمیمیت ما غیر قابل باور بود.دوره ی پیش دانشگاهی که اضطراب کنکور داشتم، بهنام خیلی کمکم کرد.پیاده روی،گردش،رفتن به سینما همراه بهنام بهترین آرام بخش برای من بود.توی دو سال به حدی به هم نزدیک شدیم که واقعا تصورش هم برای خودم سخت بود.بهنام درست عین برادرم و حتی بهتر از اون بود. وقتی کامران، برادرم، خارج رفت فکر می کردم تنهاتر میشم ولی ظاهرا اشتباه فکر کرده بودم.بالاخره کنکور هم گذشت و البته با موفقیت .رشته ی حسابداری قبول شده بودم و این بهانه ای بود تا همچنان بهنام برای درسم بیشتر کنارم باشه.این موفقیت رو مدیون اون بودم و بابا هم همین فکر رو می کرد.ترم سوم دانشگاه بودم که حس کمبود عجیبی اومد سراغم. یکی از همکلاسی هام بهم ابراز علاقه کرده بود. من تجربه ی عشق نداشتم! روم نمیشد پدر و مادر رو از این موضوع خبر کنم.کمبود من همین عشق بود! اصلا نمی دونستم عشق چیه؟! شده بود از پسری خوشم بیاد اما دقیقا نمی دونستم منظور از عشق واقعی چیه.برای هر کسی میتونه این یه آرزو باشه، یعنی تجربه ی یه عشق واقعی! بالاخره به ذهنم رسید این موضوع رو با بهنام درمیون بزارم.بهنام تنهاترین و بهترین گزینه ی کمک به من بود. درد و دل های من درباره ی عشق با بهنام آغاز تجربه ی جدید زندگی من شد. اوایل کمی مقید بودیم و خیلی مسئله رو باز نمی کردیم. اما کم کم بهنام تابو ها رو شکست و سر سخن از هر مسئله ای راجب عشق رو باز کرد. من رو با چند نظریه ی روانشناسی و فلسفی درباره ی عشق و سکس آشنا کرد.به حدی پرشور از تب عشق حرف می زد که گر می گرفتم! برام تصویری از یک عشق افلاطونی مجسم کرد.هر روز که می گذشت شیفته ی طرز نگاه بهنام به عشق می شدم و این چیزی بود که منو از همکلاسی عاشقم دلسرد می کرد.تا اینکه یک عصر زمستانی سرد، وقتی دفتر کار بهنام بودم همه چیز ملموس تر شد.
حرف های آتشین بهنام گرم تر از شعله ی شومینه ی دفتر کارش بود. دیوانه وار می خواستم تجسم عشق بهنام رو تجربه کنم.وقتی به اینجا رسید که گفت ،عشق میتونه در یک نگاه و در یک بوسه ی کوتاه خلاصه بشه نا خودآگاه حرفش رو قطع کردم : چه جوری؟! مگه میشه! باور کردنش برام سخته . . . سکوت چند لحظه ای بین ما نشست.بهنام نگاه خماری بهم کرد و با تبسمی گم صورتش رو نزدیک آورد.نفس گرم بهنام روی صورتم بود. بی اراده چشم هام رو بستم .گرمی رطوبت دهان بهنام که دورتادور لبم رو گرفت، مثل یه شوک، ضربان قلبم رو چند برابر کرد.حس مکش روی لبهام دیوونم می کرد.چند لحظه ای طول کشید.چشم هام رو باز کردم.بهنام داشت اشک می ریخت و یه جور خاص نگاهم می کرد. تبسمی کردم و گفتم:چقدر واقعی! . . . – واقعی تر از واقعی،تارا من عاشقتم . . .( جا خوردم و کمی گیج شدم) . . . می خوای ثابت کنم؟! با لکنت جواب دادم:آخه . . . چه جوری آخه؟! – بهت قبلا گفتم،فراموش کردی؟ با یه برخورد نزدیک، اگه در عمق وجودت عشق رو باور کردی پس باورش کن!! حرف های داغ بهنام و بوسه ی داغ تری که ازم کرد حس عجیبی بهم داده بود.انگار طلسم شده بودم. می خواستم عشق واقعی رو تجربه کنم. . . اما باورهای خانوادگی . . پدرم؟!
-امتحان کنیم؟ کمی مکث کردم و با تایید سر بهنام رو از انتظار در آوردم. در اتاق رو قفل کرد و به طرف من برگشت.ازم خواست پاشم و بایستم.آروم بغلم کرد و همین طور که پشتم رو می مالید سینم رو به سینه ی سفت مردونش فشار می داد.باز هم لب روی لبام گذاشت و اینبار طولانی تر ادامه داد.زبونش که داخل دهنم می شد همه جا رو لیس می زد و بعد بیرون می کشید و لبم رو می مکید.با دست های بزرگش تمام پشتم رو می مالید و روی باسنم فشار می داد.کم کم فقط کونم رو می مالید. از هم جدا شدیم.بهنام کمربندش رو باز کرد.نفسم عمیق و تند شده بود.وقتی شلوارش رو پایین کشید کیرش که کاملا شورتش رو برجسته کرده بود مشخص تر شد.حسی از درونم با شور هوسم می جنگید.برگشتم: نمی خوام ببینم!
از پشت بغلم کرد .سرش روی شونم بود و آروم لاله ی گوشم رو لیس می زد.از مدت ها قبل دیگه جلوی بهنام شال و روسری سرم نبود.یکی یکی دکمه های مانتو رو باز کرد و از تنم درآورد، باز بغلم کرد.اینبار دستش روی دکمه های شلوارم رفت.با یه حس شرمی دستش رو گرفتم .در گوشم زمزمه کنان گفت: مگه خودت نگفتی ؟ اگه اذیت میشی ادامه ندیم !! . . . دستم شل شد و دکمه ها یکی یکی باز شدند. وقتی شلوارم رو پایین کشید ترس ازاینکه بابا یا هرکس دیگه ای من رو در این وضع ببینه تمام وجودم رو گرفت.ده ها سوال که نمی دونم از ترس یا شاید شرم به ذهنم خطور می کرد . . . دستم رو جلوی صورتم گرفتم.بهنام که داشت رونم رو نوازش می کرد گفت: نترس تارای من، قول میدم اذیت نشی. . . دستش رو جلو آورد و از روی شورت کسم رو مالید. یه حس تازه بود،اولین بارم بود چنین حالی داشتم. – تارا جونم خیس کردی. . . عاشقتم تارای من .
بهنام چند لحظه ی بعد شورتم رو هم پایین کشید و پشت سرم زانو زد، نشست.خیس بوسه ای زد و با ولع لیسید.دستام همچنان روی صورتم بودند،انگار از خودم خجالت می کشیدم.با دست رونام رو می مالید و گاه تا زیر نافم لمس می کرد.دهن گرمش وقتی قسمتی از گوشت کونم رو می مکید یا گاز می گرفت چیزی اطراف کمرم حس می کردم که خیلی لذت بخش بود. یک دقیقه ای طول کشید.بلند شد و دوباره از پشت بغلم کرد.اینبار لای پام چیز سفت و لیزی حس کردم که نبض داشت.بهنام کاملا من رو به خودش فشرد، دستاش از زیر لباسم روی شکمم بود وآروم می مالید. نفس گرمش پس سرم بود.انگار داشت بو می کشید. چند لحظه بعد کیر لیز و خیسش رو روی کونم کشید و لای چاکش سر داد. با دست رونام رو فشرد و پاهام رو کاملا جفت کرد،بعد هم کیرش رو لیز داد لای پام و جلو عقب برد. وقتی بالاتر اومد و لای چاک کسم سر خورد ،شل شدم.با هر برخورد کیر داغ و نبض دار به شیار کسم حراراتی داخل بدنم پخش می شد.کاملا به بهنام تکیه کرده بودم و اونم پستونام رو از روی پیراهنم محکم می مالید.واقعا حس پرحرارتی بود.دیگه دستم روی صورتم نبود و محکم دست های بهنام رو گرفته بودم.هر دو نفس نفس می زدیم. ناخواسته آهی کشیدم و بهنام ازاین استقبال کرد-اووی آرره تارا تاراجونم آه بکش . . .آه ه ه . . . دیگه همراه بهنام آه شهوت می کشیدم ،هیچی به ذهنم خطور نمی کرد.باز هم حسی نو. انگار تمام انرژی و شور بدنم از زیر شکمم هرز رفت ،لرزیدم و پاهام شل شد. بهنام دستاش رو دور کمر باریکم حلقه زد و با سرعت بیشتری کیرش رو که دیگه داغ داغ بود جلو عقب کشید.چند لحظه بعد اونم لرزید و جریان مایع گرمی رو لای پام حس کردم.نگاهی به پایین انداختم.تراوشات کسم همراه شده بود با مایع سفیدی که بوی تندش رو برای اولین بار تجربه می کردم.بهنام کیر خیس و جمع شده اش رو روی کونم کشید و از من جدا شد.نمی خواستم برگردم و نگاهش کنم. چشم هام رو بستم.حتی اون چیزی که لای پای من نبض زده بود رو ندیدم و نخواستم ببینم.دست روی زانو گذاشتم و هنوز سرپا بودم. با حس پوچی ،گناه و شرمی که درونم غلیان می کرد هق هق به گریه افتادم.بهنام بی هیچ حرفی شلوارش رو بالا کشید و کمربند مردونش رو بست.اومد پشت سرم و زبونش رو لای کونم کشید و بوسید. وقتی قفل در باز شد و رفت، به خودم اومدم . شلوارم رو بالا کشیدم و مانتو پوشیدم.جلوی آینه خودم رو دیدم.خیلی بهم ریخته بودم. بی حال و آروم حرکت می کردم. شال و کلاهم رو سر کردم و پالتو پوشیدم. قدم که برمی داشتم خیسی لای پا و کونم رو حس می کردم.چسبندگی بیشتر اذیتم می کرد.
توی راهرو بهنام جلوی پنجره رو به خیابون وایستاده بود و سیگار می کشید.از پشتش بی هیچ حرفی رد شدم. وقتی از در شرکت بیرون رفتم سردی هوا تنم رو لرزوند.شب شده بود.سوار ماشینم شدم.داخل ماشین سردتر بود.هنوز از شوک اولین رابطه ی عمرم در نیومده بودم.هرکی نگاهم می کرد احساس می کردم میدونه از کجا میام و چیکار کردم.انگار همه میدونستن یه مرد لبم رو مکیده و الان شیره ی مردونش لای پام خشکیده.به خونه که رسیدم حالم بهتر بود. مامان مثل همیشه جلوی تلویزیون خوابش برده بود و کتایون جان(خدمتکار) داشت شام می پخت. ازاتاقم لباس برداشتم و رفتم حموم.زیر دوش کمی گرم شدم. مایع لزجی مثل روغن کله پاچه هنوز لای پا و چاک کونم بود. با آب دوباره لزج شده بود.کلی شستم تا مطمئن شدم پاک شده. سکوتم اون شب برای بابا مامان که به حرافی من عادت داشتند عجیب بود.زودتر از همیشه رفتم اتاقم تا بخوابم.از بچگی عادت داشتم لخت برم تختخواب، فقط یه لباس توری می پوشیدم.یه لحظه بدن لختم رو توی آینه دیدم.هیچوقت اینطور برام جدید نبود! آروم دستی روی سینه کشیدم، خیالم رفت به لحظه ای که بهنام از پشت بغلم کرده بود و محکم پستونام رو می مالید.مثل دیوونه ها شدم. بیشتر بهم ریختم، با عجله لباس خوابم رو پوشیدم و رفتم زیر پتو .نمی شد بخوابم .احساس می کردم بهنام پشت سرم داره باهام حال می کنه! یاد لذت عمیق دقایق آخر افتادم.نفسم مثل همون لحظات تند شد.دستم رو بردم روی کسم که داغ شده بود.آروم لمسش کردم. . . وقتی به خودم اومدم دیدم دستم خیس شده و همون حس بی حالی سراسر وجودم رو گرفته . دست خیسم رو به چاک پستونام کشیدم و به سقف اتاقم زل زدم.با صدای گوشی موبایل به خودم برگشتم.اس ام اس بهنام بود.-خوابی گلم؟میدونم دیر وقته ولی امشب نه تو خواب داری نه من! . . . با این اس ام اس تا سه صبح با بهنام بودم.حرف هایی که ردوبدل شد خیلی آرومم کرد. قبل از خواب مطمئن شدم بهنام عاشق منه و با یه تبسم شیرین چشم هام رو بستم.
اون روز تاریخی، برای من مثل یه مبدا بود.چون از فردای اون نگاهم به زندگی عوض شد و دیگه کمبودی حس نمی کردم. روابط من و بهنام گرمتر شده بود.گهگاهی بهنام منو می بوسید و حتی لب به لب می شدیم،وقتی هم سینما می رفتیم دستش لای پام بود و تا به آخر فیلم با من ور می رفت.اما دیگه ارتباط نزدیکتر نداشتیم!! سامان،همون همکلاسی عاشقم رو دک کردم. بچه ی سوسولی بود، کمی گریه و زاری کرد و بعد از یکی دو هفته براش عادی شد. تا اردیبهشت ماه این وضعیت ادامه داشت. روز تولدم با بهنام سر یه موضوع مهم حرف زدیم، یعنی ازدواجمون باهم.بهنام یازده سالی از من بزرگتر بود واز یه خانواده ی متوسط.با این شرایط می ترسید پا پیش بزاره. پدرم شاید موافقت می کرد ولی قطعا مادرم نه. بخصوص که من رو برای برادرزاده ی عزیزش خواب دیده بود. اما راستش من دیگه نمیتونستم ادامه بدم. یعنی وقتی با بهنام بودم هنوز کمی احساس گناه داشتم و از این مهم تر، دیگه واقعا می خواستم درست و حسابی باهاش باشم! چون با حرفها و رفتارهای تحریک کننده ی بهنام برای هر دختری میتونست این نوع رابطه سخت باشه! به حدی باهاش بی پرده شده بودم که درباره ی میلم به ارضا دوباره حرف زدم.بهنام هم یکی دو هفته ای سعی کرد با فیلم های عاشقانه و پورن قانعم کنه.اما من داغ داغ شده بودم.بالاخره دل به دریا زدم و نوشته ای روی میزش گذاشتم.کلی لفاظی کرده بودم، اما خلاصه این بود که می خوام یه شب با تو باشم. . .

ادامه . . .

امیدوارم از داستان لذت کافی برده باشید.نظرات شما برای من مهم هستند.در ضمن از دختر خانوم های محترمی که مایل باشند با هم ارتباط صرفا sms ای داشته باشیم دعوت می کنم برام ایمیل بزارن . ممنون میشم!
amir.paeezi@yahoo.com

نوشته:‌ الف.جیم


👍 0
👎 0
70678 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

296042
2011-08-29 09:35:59 +0430 +0430
NA

خیلی عالی بود.بعد از مدتها یه داستانه خوب خوندم.توصیفات گیرایی داشتی.و احساس کردم واقعی بود.بر خلاف داستانای دیگه که قسم میخورن راسته ولی دروغه.

0 ❤️

296043
2011-08-29 09:47:17 +0430 +0430
NA

خوب بود
ولي يه چند تا پيشنهاد برا بهتر نوشتن و جذاب و واقعي تر شدن.
1-خيلي زود بحث سكس رو اوردي وسط و سكس انجام شده بود
2-بهنام نبايد بعد از سكس اينجوري به تارا بي محلي ميكرد بايد كنارش ميموند و ارومش ميكرد
3-سينما و اينكه دست بهنام لا پاي تارا بود رو هم نمي نوشتي بهتر بود
4-بحث رو به قشرهاي طبقاتي نمي كشوندي چون ميشه يه جورايي حدس زد
5-تارا رو اينقد امل جلوه نميدادي.
6-يه نوشته با يه لحن و موضوع متفاوت مي نوشتي متفاوت با اين موضوعات كه امروزه سينما و تلويزيون پر شده از اين موضوعات.
در كل از بقيه بهتر نوشته بودي.

0 ❤️

296044
2011-08-29 10:10:39 +0430 +0430
NA

خيلي زيبا و قشنگ بود اولش كه ديدم طولانيه از خوندنش منصرف شدم ولي دوباره نظرم براي خوندن عوض شد.
در كل ارزش خوندن رو داشت مرسي
ادامش رو زودتر بنويس ممنون

0 ❤️

296046
2011-08-29 10:34:40 +0430 +0430
NA

من داستان زياد خوندم ولي از اين كارت خيلي خوشم امد كه اول داستان نوشتي ( این یک داستان است و تراوش ذهنی نویسنده ای که سعی دارد یک ارتباط جنسی را کالبد شکافی کند ) قبل اين كه داستان را بخونم پيش خودم گفتم الان بايد بايه داستان بي مزه طرف بشم كه خيلي اغراق آميزه پس خدا را شكر كه اين متن را اولش اورده ولي خوشحالم از اينه اشتباه كردم ببين من به هيكس نميگم دمت گرم داستانت جالب بود ولي دمت گرم داستانت جالب بود ايول

0 ❤️

296047
2011-08-29 11:12:24 +0430 +0430
NA

دستت درد نکنه خیلی حال داد

0 ❤️

296048
2011-08-29 11:19:37 +0430 +0430
NA

خسته نباشی دوست من،توضیح اولیه که اول داستان دادی حس توهمی بودن داستان رو القا کرد که از جذابیت نوشته واسه من کم شد.هر چند توصیف احساس یه دختر که توی خانواده ای زندگی کرده که وضع مالی خوبی دارن و همه جوره مراقب دخترشونن خوب و یه جورایی دقیق بود بخصوص تمایل تارا برای تجربه کردن عشق هم قشنگ بود.عذاب و حس گناه هم جالب و باور کردنی بود.ولی رفتار بهنام بعد از سکس و sms دادن ودوباره صمیمی شدن رابطشون یکمی غیر واقعی بود که باید یکم بیشتر طول میکشید ولی کوتاه بودن جمله ها و انتقال احساسات خوب بود خسته نباشی

0 ❤️

296049
2011-08-29 11:24:30 +0430 +0430
NA

میسی خیلی عالی بود
fayazfarدوست عزیز من تا جایی که بتونم جوابتو میدم البته با اجازه نویسنده
1-خيلي زود بحث سكس رو اوردي وسط و سكس انجام شده بود
چند سال دوستی که بینشون بوده یه جورایی باعث بی طاقتی شده و نتونسته خودشو کنترل کنه و همون بوسه اول اونقدر تحریکش کرده که مجبور شده تا آخرش بره
2-بهنام نبايد بعد از سكس اينجوري به تارا بي محلي ميكرد بايد كنارش ميموند و ارومش ميكرد
جواب این سوال برمیگرده به سوال اولتون و خیلی طبیعیه بهنام تا اون روز حرفی از عشق نزده بوده و کاری هم نکرده یهو وقتی کارش به ارضاء شدنش میرسه دچار عذاب وجدان میشه و همونجور که تو داستان هم اشاره تو راه پله داشته سیگار میکشیده و شایدم داشته با خودش فکر میکرده که چرا نتونستم بر حس شهوتم غلبه کنم و اینجوری شد
3-سينما و اينكه دست بهنام لا پاي تارا بود رو هم نمي نوشتي بهتر بود
منم با این موافقم یه جورایی بهنام رو جلف توصیف کرده
4-بحث رو به قشرهاي طبقاتي نمي كشوندي چون ميشه يه جورايي حدس زد
متاسفانه این بحث طبقاتی همیشه و همیشه در همه جوامع ایجاد مشکل میکنه ولی نمیشه خیلی آخرش رو حدس زد چون امکان داده یه طرف قضیه که پدرشه موافق باشه
5-تارا رو اينقد امل جلوه نميدادي.
اصلا تارا رو امل جلوه نداده فقط اطلاعاتش راجع به ارضا شدن و تماس با جنس مخالف کم بوده
از انتقاد آخرتونم زیاد متوجه منظورتون نشدم بالاخره این موضوعیه که من خواننده میتونم باهاش جلو برم و کامل درکش کنم

0 ❤️

296050
2011-08-29 11:30:37 +0430 +0430

خیلی قشنگ بود و خیلی خوب با خواننده ارتباط برقرار میکردی شرم یه دختر در اولین ارتباط جنسی با جنس مخالف رو خوب تشریح کردی اما 2 نکته بود که باید بهش توجه میکردی
1.سکس اون دوتا توی شرکت یکم عجیبه چون سکس اول دختر هست مطمئنا میترسه کسی بیاد و وسط کار ول میکنه اون پسر هم که اینجور ازش تعریف کردی باید پسر سرد و گرم چشیده ای باشه و قطعا نمیاد واسه خودش دردسر درست کنه توی شرکت!!! در اتاق هم قفل اگر یکی میومد که اوضاع خراب میشد اگر این سکس جای دیگه اتفاق می افتاد قشنگ تر بود منکه به شخصه همش به این فکر میکردم اگر یکی بیاد چی؟
2.رفتار بهنام بعد از سکس خیلی بد بود اون که انقدر تحساسی بود چطور بعد از سکس حتی منتظر نشد تارا لباساشو بپوشه درو باز کرد رفت بیرون!!حتی یه دستمال نداد به تارا که خودشو تمیز کنه این قسمت هم خوب نبود
اما در کل خوب بود بسیار خوب توصیف کردی منتظر قسمت بعد هستم ببینم چطور تمومش میکنی موفق باشی

0 ❤️

296051
2011-08-29 11:59:45 +0430 +0430
NA

=D> :D =D> خوب بود

0 ❤️

296052
2011-08-29 13:06:20 +0430 +0430
NA

نبض عشق لاي پا نيست.تو دله.اون حشره نه عشق ~X( .تابلو بازي در نيار پسري چون فقط پسرا فك ميكنن عشق=سكس
درضمن همه مردا بعد سكس از طرفشون زده ميشن!برعكس دخترا.و هميشه دخترا تنها ميمونن و دست اخر تو سكس دلشون راضي نيست چون طرف ميره يا لال ميشه يا پشت ميكنه…

0 ❤️

296053
2011-08-29 13:14:39 +0430 +0430
NA

باید ادامشم بخونم

0 ❤️

296054
2011-08-29 13:25:04 +0430 +0430
NA

ای کونکش از خود راضی کیرم تو این داستان چاخان تخمی تخیلیت اون کس مخ تخیلیتو برا صرف کون دادنت بکن X(

0 ❤️

296055
2011-08-29 13:37:03 +0430 +0430
NA

ا/ج عزیز
داستانت و اسمی که برای اون انتخاب کرده بوده منو مجاب کرد که داستان شما میتونه
قابلیت نقد کلاسیک(تا اونجا که من آگاهم) رو داشته باشه
اسم این داستان تا الان خوب جواب داده با خوندن قسمت دوم میتونم بهتر با هاش ارتباط برقرار کنم
این اسم از همون ابتدا منو وارد فضای مادی ارتباط جنسی کرد و در ادامه ما در اولین ارتباط جنسی دختر شاهد یه تماس صرفا جنسی برای دختر بودیم پس تا اینجا داستانت به اسم خودش وفادار بوده
در بحث شخصیت پردازی با توجه به روند داستانت و اینکه گره داستانو در قسمت دوم گذاشتی احساسم اینه که شخصیت پسر برای خواننده هنوز روشن نیست و این تصمیم های اونو در قسمت بعدی کمی غیر واقعی میکنه. شخصیت دختر با بیان تنهائیاش و اینکه مادرش مثله همیشه جلو تلویزیون خوابه برام منطقی جلوه کرد که بتونه بگه تنها کمبودش عشق و محبته. اینکه بهنام و دختر در دفتر کار بهنام بتونن در رو قفل کنن و با هم سکس داشته باشن در کل این داستان کمی تو ذوق میزد که مطمئنم میتونستی موقعیت بهتری براش خلق کنی. نثرت روون و پر کشش بود و وارد کردن یه شخصیت انحرافی یعنی همون دوست دانشگاهی دختر و بعدش واقعه بهنام و دختر بنظرم عالی بود و کمک کرد تا مادی بودن رابطه دختر رو در اون لحظه بهتر لمس کنیم.
برام جالبه که با روایتی جدید داری عشق و شهوت را بهم پیوند میزنی منتظر ادامش هستم.
موفق باشی
ممنون از زحمتت

0 ❤️

296056
2011-08-29 14:11:05 +0430 +0430
NA

داستانت قشنگ بود،مرسی
به هر حال نوشتن احساسات یه دختر توسط مردا کار سختیه
که تو خوب انجامش دادی،
منتظر ادامش هستیم،

0 ❤️

296057
2011-08-29 14:33:35 +0430 +0430
NA

=D> =D> =D> =D> =D> مرسی عزیزم

0 ❤️

296058
2011-08-29 14:57:33 +0430 +0430
NA

قشنگ بود ممنون ادامه بدید حتما

0 ❤️

296059
2011-08-29 15:20:14 +0430 +0430
NA

خيلي قشنگ بود اما… اگه كمي بيشتر ادامش ميدادي اشكم در مي اومد چون ياده خاطره ي تلخي منو مينداخت…

=D> =D> =D> =D> =(( =(( =(( =(( :S

0 ❤️

296060
2011-08-29 16:31:47 +0430 +0430
NA

سلام عزیم خسته نباشید داستانت بد نبود اما به نظر من شما باید بدونی کجا و برای کی داستان مینویسی ؟!!!
شما در سایت شهوانی داری داستان مینوسی
این داستان شما به درد یه سایت عشقانی درام میخوره
اگه میتونی تو قسمت بعد سکسی ترش کن تا عاشقانه تر.
از لحن صحبت اولتون با خواننده ها هم خوشم نیومد ، شما باید به همه خواننده ها چه با حوصله و چه بی حوصله و چه منتقد و چه موافق احترام بگذارید
راجب داستان نظری ندارم چون تا وقتی که داستان رو تا آخر نخونم نظر نمیدم.
موفق باش و از وقتی که صرف کردی و به فکر ما بودی سپاسگذارم.

0 ❤️

296061
2011-08-29 18:53:37 +0430 +0430
NA

خوب بود لااقل بهتر از توهمات یه عده جقی بود

0 ❤️

296062
2011-08-29 19:06:50 +0430 +0430
NA

با اینکه قرار بود داستان طولانی باشه اما اصلا اینطور نبود مثل این قرصای تاخیری که بیشتر تعجیلی هستن
شخصیت پردازی و بیان احساسات راوی داستان خوب بود اما فارغ از اینها اتفاقی در طول داستان نیفتاد یعنی کلا فقط یه تریپ لاپایی رفتن و خلاص
اگر داستان معمولی باشه حرفی نیست اما قراره داستان سکسی باشه
با نظریه دوستان در مورد شرکت موافقم جای بسیار مزخرفی رو انتخاب کردی
ادم مکان از خودش نباشه با واهمه کار میکنه چه برسه به شرکت که یکی میاد و میره دفتر ها هم همه چسب هم هستن و دیوارها هم اندازه کاغذ
و اون بالا کشیدن شلوار بعد از لاپایی و تصور چندش اور خیسی هم مزید برعلت که شرکت جای مناسبی نبود و اون اقا اگه ارواح عمه اش عاشق تشریف داشت تشریفات بیشتری انجام میداد
اخر داستان این اقا تارا خانم رو میزنه به کیرش و میره فقط میخواد بکنه این کس کلک بازیا هم برای دست یافتن به مقصوده

0 ❤️

296063
2011-08-29 19:22:34 +0430 +0430
NA

cheghaaaaaaaaaaaadr tokhmi takhayoli boooood

0 ❤️

296064
2011-08-29 20:40:01 +0430 +0430
NA

عالي بود متاسفانه جوانان ايراني باوجود مزخرفات مذهبي(تابوهاي مذهبي وخانوادگي)وسيستم حكومتي حاكم بر كشور و اعمال محدوديت از جانب اينها هميشه با اين مشكالات روبرو بوده و يك دختر وپسر خيلي كم پيش مي آيد تا از يك رابطه سالم،عاشقانه وشناخت رواني وفيزيكي از خودشان آگاهي داشته باشند.اين يك معضل اجتماعي بزرگ است و بايد ماه ها وسال ها در يك شرايط آزاد بررسي ومورد بحث قرار گيرد.به اميد آزادي

0 ❤️

296065
2011-08-29 20:44:56 +0430 +0430
NA

همانطور كه گفته شد شخص بهنام نميبايست در اون لحظه تارا رو تنها بذاره و خيلي راحت تركش كنه اون لحظه بايد تارا رو در آغوشش ميگرفت و آرومش ميكرد.

0 ❤️

296066
2011-08-29 20:57:57 +0430 +0430
NA

ببخشيد، معذرت ميخوام فقط يه انتقاد دارم به خودمون (منظورم ماهايي كه نظرمي ديم) ببينيد اين يه داستانه كه داره روايت ميشه ،اگه بگيم اين كارفلانى اشتباه بود -چرا رفت؟ چرا نموند؟
اين كه نقدبه داستان نيست، به رفتاراون شخصه!
درصورتي كه اين قضيه يه خاطره باشه حق باشماست وشايدبشه رفتارآدماروهم قضاوت كرد؛
اما اين يه داستانه وبايدقدم قدم با شخصيتهاوكارهاي درست وغلطشون پيش بريم وجاي قضاوت نيست ،به جاش درموردسبك ونحوه روايت وفن بيان نويسنده نظربديم
مرسي

0 ❤️

296067
2011-08-29 21:53:53 +0430 +0430
NA

ا-ج عزیز داستانتو خوندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ، اونجاهایی که ازخودت بدت اومد واقعا" چشام پر اشک شدن .آخه همچین صحنه ایی رو تجربه کرده بودم ( با gf ) خیلی دوست دارم بقیه اش رو زودتر بخونم. امیدوارم پایان قشنگی رو براشرقم بزنی .
از سایناجون هم به خاطر پشتیبانی از شما ممنونم . امیدوارم بقیه دوستان هم به جای فحش دادن اینطوری از هم دفاع کنن . امیدوارم .
از همه دوستان سپاسگذارم.

0 ❤️

296068
2011-08-30 00:09:17 +0430 +0430
NA

خوب بود،نکاتی مد نظرم بود که همشو تو نظرات دوستان خوندم.
قابل توجه کسایی که بچه های سایت رو به بددهنی ومسخره کردن نویسنده ها متهم میکنن!
وقتی داستان فقط اسمش داستان باشه وتوش به جز یه سری اراجیف وحرفهای صدمن یه قاز وتعریف از تحصیلات و تیپ و قیافه و سایز کیرورنگ کس نویسنده حرفی واسه گفتن نداره،این طبیعیه که خواننده اعصابش به هم بریزه وهرچی از دهنش درمیاد بارنویسندش کنه.وقتی یه خواننده یه ربع بیست دقیقه وقت میذاره داستان رو میخونه ودست آخر متوجه میشه که وقت وانرزیش رو گذاسته که به شعورش توهین بشه حق داره حتی کل سایت رو هم نویسنده خراب کنه،ووقتی دستش بهش نمیرسه که لااقل یه پس گردنی بهش بزنه،فوش و بدوبیراه تنها راه تخلیه ناراحتیشه،ولی واسه نمونه همین داستان که تخیلی هم بود همونهایی که نویسنده های تخمی رو مسخره میکردن چقدر خوب و منطقی راجع به این داستان نظراتشون رو گفتن بغیر از یکی دوتا کرمو که به نظرمیاد اصلا داستان رو نخوندن.

0 ❤️

296069
2011-08-30 00:37:25 +0430 +0430
NA

سلام دوست عزیزم خیلی داستان قشنگی بود دستت درد نکنه به بهترین شکل ممکن احساس دخترانه ی اولین تجربه او را خواندم و حس کردم ممنون!!

0 ❤️

296070
2011-08-30 02:15:36 +0430 +0430
NA

سلام خیلی قشنگ بود مثل اولین سکسی که من با دوست دخترم داشتم همین شرایطو من در قبال دوست دخترم داشتم منو یاد اون موقع انداختی :X :X :X ;;) :* :* :* :*

0 ❤️

296071
2011-08-30 02:36:12 +0430 +0430
NA

damet garm ali bod
montazere ghesmate badi hastam
ta einja benazare man behnam khan ghasde bazano daro dare
az lahaze dastan nevisi ham khob bod

0 ❤️

296072
2011-08-30 06:26:25 +0430 +0430
NA

با سلام حقیر معتقدم بعیده دختری که در ایجاد رابطه باپسر ازطرف خانواده وپدرش اینقدر ازاد گذاشته شده چطورتا سال سوم دانشگاه هیچ رابطه ای نداشته اگه شخصیت ها واقعی تر بودند زیباتر میشد

0 ❤️

296073
2011-08-30 12:35:02 +0430 +0430
NA

هالی وود
کارشناس سینما
چرا غیر منصفانه و کور داری حمله میکنی؟
تو که کارشناس سینمائی چه حرف خوبی زدی؟ چه نقد حرفه ای انجام دادی؟ و دلیل حمله تو و یکی دو نفر دیگه رو به فری نمیدونم؟
خیلی ها هستن دارن فحش خارمادر میدن و تو و امثال تو این حرفها رو لجن کشیدن نقد و بررسی نمیدونین اما اگه فری ضعفهای داستانو با ظنز بیان میکنه این به لجن کشیدنه نقده؟
ای جرئت شما رو شکر

0 ❤️

296074
2011-08-30 12:38:23 +0430 +0430
NA

عشق و نفرت
نقد شماره 13 رو دربارش حرفی نداری نه؟

0 ❤️

296075
2011-08-30 12:52:18 +0430 +0430
NA

مرسی داستانت خوب بود فقط اگر2 قسمتش نمیکردی خیلی بهتر میشد
در جواب بچه مشهد باید بگم بیشتر دخترها به علت سختگیری خانوادشون هست که دنبال دوست میگردن
وقتی دختری توی روابطش آزاده کمتر اتفاق میفته که سو استفاده بکنه

کون لق بدخواه داش فری
داش فری بدخواه مدخواه داری بگو 3سوت کونش به گارفته

0 ❤️

296078
2011-08-30 23:42:48 +0430 +0430
NA

=D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D>
الف.جیم عزیز کارت و نوشتت حرف نداره داش . مخلصیم در بست.
{sexy man61}{kouchoul}{mamalfa } لطفا بیشتر فکر کنید .
کار و زحمت دیگران ارزش تشکر اگه نداشته باشه لایق ناسزا هم نیست L)
منتظر قسمت دومشم ببینم چجوری تمومش میکنی!دی

0 ❤️

296079
2011-08-31 03:12:32 +0430 +0430
NA

nmidonam chi bgam man khodam dastan minvisam vali na sexy
vaghaaaaaaaan khob tashrih kardi
avalin bar bod k dlam nayomad
nazar nazaram
akhe khili az dastanay inja liaghat nazaro nadashtan
montar 2 hastam

0 ❤️

296080
2011-09-05 05:06:12 +0430 +0430
NA

kheili baeede ye pesar mesle baradaret vojud dashte bashe darhali ke hese sexo sarkub kone va badaz 4 sal khodesho neshun bede,

0 ❤️

296081
2011-09-10 16:04:42 +0430 +0430
NA

سلام. من فرناز هستم 25 ساله اما ماجرای این خاطره بر می گرده به 20 سالگیم که اولین سکس من به حساب میومد.
قبل تعریف این خاطره می خوام یکم حاشیه بگم.من یه دختر سفید کمی تپل(اما نه خیلی)با سینه ها و باسنی به اندازه و خوشفرمم. از بچگی تو خونواده ای پولدار بزرگ شدم.همیشه به خودمو سرو وضعم می رسم خیلیم درسخونم و تو فک و فامیل نمونه.همه پسرای فامیل تو کف منن.همیشه به موهای زائد بدنم میرسم دوس ندارم بدنم یه دونه هم مو داشته باشه.(اگه یه روز گشتین و پیدا کردین تاری 10000تومان بهتون میدم!) ته چهرم به شیلا خداداد میزنه اما بقیه میگن تو کپ شیلا خدادادی!بعضیام که میگن تو خواهر دوقولوش نیستی؟راس بگو؟؟!!! به هر حال یه جورایی راس میگن خودمم قبول دارم شبیشم! شما تو جریان داستانم واسه توصیف بهتر همون شیلا رو در نظر بگیرین!!!از اول دبیرستان بی اف داشتم .آخه همه پسرا جلو مدرسه واسم صف می کشیدن منم خلاصه یکی از خوشگلاشونو انتخاب می کردم و بعد یه مدت عوض میکردم و یکی دیگه!حتی یه نیمچه سکسم با هیچکدوم نداشتم.چون اصلا از هرزگی خوشم نمیومدو دوس داشتم فقط مال شوهرم باشم.اما تقدیر اینو نخواست!
داستان از این قرار بود که:
چند روزی از تولد بیست سالگیم گذشته بود که یکی از بی افام منو دعوت کرد واسه عروسی خواهرش منم واسه اینکه بیشتر خونوادشو بشناسم و باهاشونو شخصیتاشون آشنا شم گفتم باشه میام. عروسی تو یکی از تالارای بیرون شهره شمال بود.درضمن منم تو شمال زندگی می کنم و بچه شمالم.خلاصه کلی خودمو درست کردمو آرایشگاه رفتمو همه کار کردم تا خوشگل تر به نظر بیام.تا چشم همه خونوادشون در اد.واسه همین همه کار کردم.بهترین لباسمو پوشیدم که هم جذاب باشم هم سکسی.می خواستم همه تو تالار چششون به من باشه.زن و مرد کوچیک و بزرگ!از اونجا که بابام اونشب اجازه نداد ماشین و خودمو ببرم و می گفت اومدنی دیر وقت اگه ماشین خراب شه تو با این وضع تو جاده چیکار می کنی.(به بابام گفتم عروسی دوستم میرم!) قرار شد تاکسی تلفنی زنگ بزنیم که امن تر باشه.خلاصه ماشین اومد و من با آرایش زیاد و دامن کوتاه و یه مانتو کوتاه که همه پاهام معلوم بود زودی سوار تاکسی شدم که از اتفاق یه پسر جوون رانندش بود!(من فکر میکردم مثل همیشه عباس آقا میاد دنبالم.آخه واسه خونواده ما اون میومد همیشه)راستش یکم ترسیدم که با این وضع نیمه برهنه که داشتم و این آرایش و این زیبایی با یه پسر جووون دارم میرم جاده!ولی چاره ای نبود.دیرمم شده بود.خلاصه حرکت کردیم گفتم چرا عباس آقا نیومدن؟گفت امروز مریض بودن اصلا نیومدن آژانس.تو راه بودیم چون نشسته بودم مانتومم کوتاه بود پاهای سفیدم معلوم بود.همش خدا خدا میکردم زود برسیم.اون پسره هم زیاد نگام نمیکرد.جولوهم نشسته بودم چون پشتم گل عروسی بودو جا نمی شد.همش میترسیدم واسه همین اخممو کردم تو هم تا حساب ببره و خیال بد نکنه.کمکم یه نیم ساعت که گذشت ترسم ریخت .پسره با شخصیت به نظر میومد.رسیدیم دم تالار و تشکر کردمو پیاده شدم.گفتم ساعت 11 بیاین دنبالم.اونم یه چشمی گفت و خیلی آروم بدون هیچ شیطنت خاصی رفت.خدارو شکر کردم که گیر یه آدم با شخصیت افتادم.عروسی چی شد بماند چون ربطی به شما نداره و میدونم منتظر اصل کاری یعنی برگشتنی هستین!!!ساعت 11 شد اینبار صندلی عقب یه عالمه پلاستیک سیاه که توش خرت و پرت بود که احتمالا عمدا اونجا گذاشت که عقب نشینم باعث شد جلو بشینم.
حالا شما فکر کنین ساعت 11 شب یه دختر جوون 20 ساله در بهترین شرایط ظاهریش و خوش عطرو موهای درست شده تو یه جاده تقریبا خلوت…
اینبار برعکس رفتنی خیلی منو نگاه می کرد.دیگه داشت با این کار عصبیم می کرد.هی پاهامو نگاه می کرد و لبخند می زد.منم باز اخمم تو هم رفت. بهم گفت چند سالته خوشگله؟!با اخم گفتم بیست سال.گفت خیلی خوشگلیا!جواب ندادم اخمم بیشتر شد.جاده خیلی خلوت بود .ترس ورم داشت بهم گفت رانندگی بلدی؟!!!گفتم بله.گفت حیف شد.والا می خواستم بنشونمت رو پام یادت بدم.ساکت شدم و نگاش کردم با حالت تعجب!!! بهم گفت حالا نمی شه رو پام بشینی هدایت فرمونو تو دس بگیری؟!!گفتم خواهشا رانندگیتونو کنین آقا.گفت ای بچشم.اصلا تغییر شخصیت داده بود.کپ کرده بودم.خیلی می ترسیدم.یه چند لحظه بعد که داشت دندرو عوض می کرد وقتی دستشو از رو دنده ورداشت گذاشت رو رون من.دستشو کنار زدم و اخم کردم.گفت چیه خوشگله دستم تمیزه.گفتم آقا میگم رانندگیتو بکن.گفت دارم رانندگی میکنم دیگه.مگه واستادم؟!یه سوال بپرسم؟!
جوابشو ندادم.دوباره گفت بپرسم؟ دیدم سمج شده گفتم چیه؟گفت سایز سینه هات چنده؟ از عصبانیت داغ شدم.با لحن جدی گفتم آقا مودب باش اگه ادامه بدی که پرید تو حرفم گفت اگه ادامه بدم چی؟؟؟ ساکت شدم.خدا خدا می کردم برسیم یه جایشلوغترد بزنم پیاده شم حقشو کف دستش بذارم.یه دفعه مسیرو عوض کرد و رفت تو یه جای نیمه فرعی گفتم چرا از مسیر اصلی نمیری؟گفت اینور زودتر میرسیم شمام از وراجیهای من زودتر خلاص می شی.دیگه راس راسی هیچ ماشینی اون وقت شب که جمعه هم بود پر نمیزد.یه دفعه دیگه دستشو گذاشت رو پام دستشو کنار زدم یه لبخند زد و ایندفعه محکم گرفت سینه ی چپمو فشار داد دردم گرفت.گفتم آشغال عوضی ولم کن.الان با موبایل زنگ میزنم پلیس که دیدم قه قه می خنده.یه دفعه یه صدایی از پشت اومد و پلاستیکا صدایی خورد تا خواستم برگردم یه چاقو زیر گلوم دیدم یه پسر دیگم پشت ماشین بود بهم گفت جیک بزنی گردنتو میبرم.منم ساکت شدم و اشک میریختم.راننده گفت آهان!حالا شدی دختر خوب! حتما باید زور بالا سرت باشه تا حال بدی؟فرشاد جون دمت گرم حسابی طرفو رام کردی!اونم گفت نوکرتم نوید جون این حرفا چیه ما کوچیکتیم. نوید گرفت سینه هامو حسابی میمالید.از ترس داشتم سکته میکردم.هر چقدر خواستن تو ماشین دستمالیم کردن.بعد نوید پیچید تو یه فرعی دیگه که حالت باغ داشت یکم که گذشت ترمز کرد و دستی کشید و گفت بجنب فرشاد جون بساط و پهن کن که امشب می خوایم با این جیگر یه حال بیاد موندنی بکنیم.تازه فهمیدم اون خرت و پرتا که عقب ماشین بود تشک و چادر و پتو و…بودن! یه 10 دقیقه ای طول کشید تا همه چیو پهن و آماده کنن!منم هی التماس می کردم ولم کنن که بیشتر اونارو جریتر میکرد این کارام.بهم گفتن اینجا آزادی هر چی می خوای داد بزنی .هیچکی صداتو نمیشنوه.گریم گرفته بود.فرشاد اومد جلوم گفت واییییییییی وقتی گریه میکنی چه کردنی میشی!!! لبشو گذاشت رو لبام.شروع کرد ازم لب بگیره منم دهنمو میبستم.نوید از فرشاد خیلی خوشگلتر بود و خوشتیپتر و کم سن و سال تر.فرشاد هم شکم گنده و چاق بود هم سن و سالی داشت حدود 35.فرشاد عصبانیتر بود اما نوید به ظاهر آرومتر.
فرشاد گفت لب دادن بلد نیستی ؟خودم یادت میدم زبونتو بزن به زبونم حسابی زبونمو بلیسو باش بازی کن منم ایششششششش کردم و پسش زدم اونم یه گاز از لبم گرفت تا جیغم در اد .گفت اگه ادا در بیاری خیلی بت بد میگذره.اما اگه بهمون حال بدی فقط لذت میبری!!!حالا زبون بده بیاد منم از ترس کلی بهش لب دادم و هر کاری خواست کردم.همونطور که لب میگرفت دکمه های مانتومم یکی یکی کند و بعد مانتومو در آورد و لباس قرمز و براق که واسه عروسی پوشیده بودم و دید و یه سوت کشیدو گفت جووون.چه حالی کنیم امشب!
تو این بین نویدماضافه شد و شروع کردن به لخت کردنم.بهم گفتن دختری؟سرمو با حالت نگرانی تکون دادم گفتن آخیییییی.پس قول میدیم با پردت کار نداشته باشیم.تا بی آبرو نشی.ما که نمیخوایم ازمون خاطره تلخی داشته باشی!!!اما اگه به حرفامون گوش ندی با پردت باید خداحافظی کنی.بعد دوتایی منو خوابوندن رو تشک بهم گفتن زانو بزن.تصمیم گرفتم هرکار میگن واسشون بکنم تا منو از کس نکنن.نوید کیرشو در آورد و بهم گفت بخور عزیزم.کیرش گنده و کلفت بود منم قبلا فقط کیرو تو فیلم ها میدیدم.خجالت کشیدم.گفت نازی تو چقد آخه دختر بعد کیرشو مالید به گونه هام و بازی میکرد گذاشت رو لبام منم دیگه گفتم باداباد امشب بخوام نخوام زیر کیرم.پس بذار از امشب لذت ببرم.از اینجا بود که بی حیا شدموشروع کردم با آبو تاب کیر خوردن.حالا الان نخور کی بخور !!!کیر نوید از اونیم که بود گنده ترو پر آبتر شده بود.و من داشتم از خوردنش لذت میبردم.تو این زمان نویدم بیکار نموند و رفت یه گیلاس مشروب خورد و حالا نوبت اون شد که من واسش کیر بخورم.نوید بهم گفت اسمت چیه گفتم مهناز(دروغ گفتم تا اسم واقعیمو ندونن!)گفت مهناز خانوم گل می خوام واسه اینکه از زمان نهایت استفادرو بکنیم تو بخوابی دمرمن از کون تپلت بخورم و بکنم باشه؟؟ من ترسیدم باز !تاحالا ندادم.گفتن ترس نداره گلم یه کوچولو میکنم جا باز کرد تا ته میندازم حال میده!منم گفتم باشه .حالا نوید از کون می کرد و فرشاد دهنمو.راستش با اون آرایشی که من داشتم بهشون حق میدم که اونقدر وحشیانه بیفتن روم!واقعا زیبا شده بودم.و تو تاریکی شب میدرخشیدم.همینطور با هم جا عوض میکردن. منم کلی حال کردم.4 بار ارضا شدن هر 4 بارم خالی کردن تو دهنم و وادارم کردن آبشونو تا آخر بخورم.از اون به بعد من شدم یه دختر کونی که به همه بی افام حال میدادم.اگه میدونستم سکس انقدره حال داره خیلی زودتر از اینا میومدم تو کار.تاحالا که 25 سالمه 30 بار بیشتر دادم ولی هنوز پردمو دارم و یه دختر نجیبم.همجنسای گلم یه بار امتحان کنین ضرر نداره خوشتون نیومد دیگه ندین.ولی من الان حسرت ی خورم از 20 سال ندادن که به بطالت گذشت.سکس =لذت=زندگی

0 ❤️

296082
2011-09-10 16:07:38 +0430 +0430
NA

بچه ها داستان های مزخرف بعضی ها رو میذارن ولی داستان من رو نذاشتن.به نظرتون داستان من با نام فرناز تحریک کننده نبود؟!!!به ادمین بگین به ما جوونا بها بده! حیف میشیما!

0 ❤️

296083
2011-09-26 14:51:14 +0330 +0330
NA

سلام
نعل وارونه ی اول داستانت به عنوان یه تکنیک انگار به مزاج بعضی از رفق خوب اومده واسه اینکه ترغیب بشن و قصه رو بخونن ولی رو من کار نکرد با وجودیکه داستان خوبی بود ولی از اینکه نگذاشته بودی واقعی تصورش کنم احساس بدی داشتم
صحنه ی رفتن دختره یعد از سکس و سیگار کشیدن پسره خیلی زیبا و سینمایی بود

0 ❤️

296084
2011-09-26 15:02:11 +0330 +0330
NA

سلام
داستانتو خوندم
به نظر میاد ادمین به خاطر تشبیه کاراکترت به شیلا خداد داستانتو آپ نکرده، که به نظر من ایت تشبیه کار درستی نیست هرچند تو القای تصویر موثره
از طرفی فکر میکنم اگه داستانتو میذاشت یه سری از رفقا بر حسب احساس مسئولیتشون مجبور به فحاشی می شدن و …
زیاد تو فکرش نرو رفیق

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها