نقاب (۱)

    نگین:نه امیر!
    نه این تو نیستی!
    با دست اشکای نگین رو از روی صورت ماهش پاک میکنم
    اتفاقا این خود منم بدون نقاب...


    • ۱۰ سال قبل


    عصر از مدرسه میام سمت خونه سر کوچه از دوستام جدا میشم
    داخل کوچه رو که نگاه میکنم آمبولانس رو جلوی خونمون میبینم
    بدو بدو میرم سمت خونه
    بابامو داشتن میبردن،سکته کرده بود
    بخاطر شوک عصبی سکته کرد و بعد از چند روز فوت کرد
    بابام اعتبار زیادی توی بازار داشت ولی یه اتفاق باعث میشه نتونه چک هاشو پاس کنه و هرچقدر تلاش کرد که مشکلات رو حل کنه نشد
    اونروز حکم مصادره دارایی های پدرمو گرفته بودن؛
    بخاطر برگشت خوردن چک های بابام، همه اموالشو مصادره میکنن،شخصی به اسم حاج رضا همتی که تاجر فرش بود پشت این قضیه بود.
    توی مراسم پدرم همه با ترحم نگاهم میکردن و این حس بدی داشت واسم
    چشمام خشک بودن،نمیتونستم گریه کنم فقط نگاه میکردم
    وجودم پر شده بود از نفرت، از حس انتقام
    بعد فوت بابام تنها چیزی ک واسمون موند خونه ای بود که به اسم مادرم زده بود
    کسی رو نداشتیم پدر و مادرم تک فرزند بودن
    تنها شدیم
    من،مادرم و خواهر کوچیکم مریم
    ۱۵ ساله بودم و شدم مرد خونه...


    • یک سال قبل


    مریم زود باش از پرواز جا میمونید
    م:صبر کن امیر بذار با مامانو بابا خدافظی کنم
    ا:سیمین تو بهش یه چیزی بگو اخه ببین ساعتو
    س:داداشت راست میگه مریم پاشو بریم
    مریم سنگ قبر مامان و بابا رو میبوسه
    م:باشه باشه
    امیر آخرش نفهمیدم چرا نباید باهم بریم
    تو که میگی اینجا دیگه کسیو نداریم پس چرا با من نمیای
    ا: قبلا راجع بهش حرف زدیم منم خیلی زود میام پیشتون؛اینجا یه کار نیمه تموم دارم
    بعدشم اونجا که تنها نیستی سیمین و منصور خان هستن
    مریم محکم بغلم میکنه:ولی من داداشمو میخوام
    سه سال قبل مادرم هم رفت کنار بابا
    و مریم شد تموم زندگیم
    تو این سالها پیش منصور خان بابای سیمین کار میکردم
    نذاشت ترک تحصیل کنم و خیلی بهم کمک کرد و اعتماد داشت بهم؛توی کار ساخت و ساز بود و تشویقم کرد مدرک عمران بگیرم
    سیمین تنها دخترش بود و پسری نداشت
    سیمین رو مثل مریم دوست داشتم
    روزی که منصور خان بهم گفت آخر هفته مهمونی داریم و میخوام خبر نامزدیتون رو اعلام کنم نتونستم مخالفتی بکنم
    توی قلب من جایی واسه عشق نبود...پر بود از کینه ای که تو این سالها بیشتر هم شده بود
    منصور خان تصمیم داشت ادامه زندگیشو بره کانادا پیش خانوادش و اموالش رو سپرد به من که کارها رو بچرخونم
    و قرار شد دخترا هم واسه ادامه تحصیل برن اونجا؛تا من بتونم کارها رو پیش ببرم و برم پیششون
    بعد راهی شدن مریم و سیمین رفتم خونه
    دوش گرفتم و منتظر تماس پوریا بودم
    به دیوار خیره بودم، زمان نمیگذشت!
    گوشیم زنگ خورد، پوریا بود
    درجا جواب دادم
    ا:دعوت رو قبول کرد؟
    پ: علیک سلام ممنون خوبم!
    ا: کلافم حوصله این مسخره بازیاتو ندارم
    پ: باشه بابا نکشی منو حالا
    عروس خانم بله رو گفتن
    یه نفس راحت کشیدم
    پ: ولی خب زیاد دلتو خوش نکن!
    به زهرا گفته باید زود برگرده خونه نمیتونه زیاد بمونه
    ا:چه بهتر...
    قطع میکنم
    میرم جلو آینه به خودم نگاه میکنم
    تموم اتفاقات این چند سال از جلوی چشمام رد میشن...‌


    • چند ساعت بعد توی مهمونی


    پ: معرفی میکنم آقا امیر بهترین دوستم البته جلو خودش اینو میگم که حال کنه (با خنده)
    ایشون هم نگین خانم دوست صمیمی زهرا
    ن: نکنه اینم جلو من گفتی که ذوق کنم؟
    توی چشماش نگاه میکنم برق خاصی توی چشماش داشت
    ا: خوشبختم نگین خانمِ؟
    نگین با لبخند نگاهم میکنه: همتی هستم ولی همون نگین صدام کنید کفایت میکنه
    پوریا میره استقبال بقیه مهمونا و ما رو تنها میذاره
    کمی سکوت بینمون حاکم میشه
    این اولین برخورد من با نگین بود
    استرس عجیبی گرفته بودم و نیاز داشتم خودم رو آروم کنم
    رفتم توی بالکن که هوا بخورم و سیگار بکشم
    ن:بهتون نمیخوره سیگاری باشید
    بر میگردم پشت سرمو نگا میکنم
    نگین اومده بود بیرون
    سیگار رو پرت میکنم
    ا:سیگاری نیستم
    به سمت سیگار روی زمین اشاره میکنه
    ن: پس این چی بود؟
    ا: کلافه بودم خواستم آروم شم
    ن:شما هم از این مهمونی خسته شدید؟
    بهش نگاه میکنم
    ن: زهرا اصرار داشت بیام؛تولد آقا پوریا بود ولی من از این مهمونیا خوشم نمیاد
    ا: منم زیاد دوست نداشتم بیام ولی پوریا ناراحت میشد
    ن: شما رو تا به حال ندیده بودم کنار پوریا
    ا: مشغله های مهم تری داشتم
    ن: وا خب تفریح هم گاهی نیازِ
    ا: تفریح من کار و ورزشِ
    چند سال بود کیک بوکسینگ کار میکردم
    نگاهی به سر تا پام میندازه
    ن: پس اون سیگار چی بود آقای ورزشکار
    بهش نگاه میکنم حرفی نمیزنم
    ن: نکنه شکست عشقی خوردید؟!
    ا: عاشق نشدم که بخوام شکست بخورم
    ن: ینی هیچوقت عاشق نشدید؟
    کسی توی زندگیتون نیست؟
    ا: چرا انقدر عجیبه؟
    ن: اخه...هیچی خب
    نگاهی به ساعتش میندازه
    ن: وای دیرم شد من باید برم
    ا: کسی منتظرته؟
    ن: نه ولی بابا امشب میرسن خونه،مهمونی گرفتن منم باید باشم
    ا: ماشین اوردی؟
    ن: نه با زهرا اومدم
    توی ذهنم کلی از زهرا تشکر کردم که کارشو عالی انجام داده بود
    ا: خب من میرسونمت
    ن: نه مزاحم نمیشم خودم میرم
    حرفی نزدم رفتم داخل کتم رو برداشتم
    بهش نگاه کردم: پایین منتظرتم
    حس کردم از اینکه دوم شخص خطابش میکردم متعجب شده ولی حرفی نمیزد
    چند دقیقه بعد اومد توی ماشین
    مسیر خونشون رو بلد بودم ولی نمیشد برم
    ازش آدرس رو خواستم
    توی مسیر سوال میپرسید ولی با تک کلمه جوابشو میدادم
    توی مسیر یه ماشین با سرعت از کنارمون رد شد و با گارد ریل جدا کننده برخورد کرد...
    نگین از ترس جیغ کشید و محکم دستم رو گرفت
    رنگش زرد شده بود
    زدم کنار که آرومش کنم
    رفتم آبمیوه فروشی و واسش آبمیوه خریدم که حالش بهتر بشه
    تا اخر مسیر حرفی نزد
    نزدیک خونشون شمارش رو گرفتم که آخر شب حالش رو بپرسم
    مخالفتی نکرد



    بعد رسوندنش زنگ زدم به کیمیا
    بعد از چنتا بوق
    ک:به به آقا امیر یاد ما فقیر فقرا کردی
    ا: کجایی
    ک: طبق معمول خونه من ک کسیو...
    نذاشتم حرفشو کامل کنه
    ا: دارم میام پیشت
    و قطع کردم
    کیمیا یه دوست فوق العاده بود که توی این چند سال همیشه کنارم بود؛با اینکه میدونست عاشقش نیستم و رابطه با من نتیجه ای نداره
    رسیدم جلوی آپارتمانش
    رفتم بالا زنگ رو زدم
    تا در رو باز کردم رفتم تو چسبوندمش به دیوار
    با پام در رو بستم محکم لباشو میخوردم
    دستام جاهای حساس بدنش رو لمس میکردن
    کیمیا شوکه شده بود ولی چند ثانیه بعد اونم همکاری میکرد
    تاپش رو جر دادم
    طبق معمول سوتین نبسته بود
    سینه هاشو با دستام میمالیدم و زبونمو لبم روی گردنش حرکت میکردن
    یکی از سینه هاش رو گذاشتم دهنم و نوک سینشو با دندون گرفتم
    دستم رو بردم توی شورتش و کسش رو که کمی خیس شده بود فشار دادم
    بغلش کردم بردمش توی اتاق
    نشست جلوی پام و با چشمای درشتش معصومانه نگاهم میکرد میدونست این نگاهش دیوونم میکنه
    لباسمو در اوردم
    کیرم رو که دید دستش رو گذاشت روش با تعجب گفت وای امیر چکارش کردی اینو
    دستم روی سرش بود
    تمام کیرم رو چند بار لیس زد
    سر کیرم رو که وارد دهنش کرد پاهام لرزیدن
    محکم مک میزد و با زبونش به سر کیرم ضربه میزد
    آه میکشیدم و با موهاش بازی میکردم
    یه دستش روی تخمام بود و دست دیگش تنه کیرم رو میمالید
    پاهام سست شده بودن و کیمیا این رو متوجه شده بود
    توی چشمام زل زده بود و اروم کیرم رو تا ته فرو کرد توی دهنش! توی یه تنگنای خیسو داغ
    تحملم تموم شده بود موهاشو کشیدم بردمش روی تخت
    میدونست گاهی توی سکس خشن میشم ولی این بیشتر تحریکش میکرد
    پاهاشو دادم بالا؛سر کیرم رو لای چاک کسش تکون میدادم؛ کیمیا اه میکشید و ازم میخواست ک فرو کنم توی کسش
    کلافگی و حس خواستن رو توی چشماش میدیدم
    اروم سر کیرم رو فشار دادم توی سوراخش
    و خوابیدم روی تنش
    با دست موهای پریشونش رو از روی صورتش کنار زدم
    لبم رو چسبوندم به لبش و یک آن تا انتها فرو کردم توی کسش
    جیغش رو با لبام خفه کردم و شروع کردم به تلمبه زدن
    لبم رو گاز گرفته بود و کمی زخم کرد
    گلوش رو با لبام مک میزدم و با تمام قدرتم کیرم روی توی کسش تکون میدادم
    چرخوندمش ب حالت دمر
    دوباره دراز کشیدم روی تنش
    از پشت کیرم رو کردم توی سوراخ خیسِ کسش
    دستم رو بردم زیر تنش با یه دست کسش رو میمالیدم
    با دست دیگم گلوش رو فشار میدادم و تلمبه هامو محکم روانه کسش میکردم
    با لرزیدن بدنش و خیس شدن مضاعف کسش
    فهمیدم ارضا شده
    منم بعد از چنتا تلمبه کیرم رو کشیدم بیرون و آبم رو روی کمرش خالی کردم...



    بعد از حموم کیمیا توی بغلم خوابش برد ولی من به سقف خیره بودم
    گوشی رو برداشتم و توی واتس یه پیام فرستادم
    بهتری؟!


    ادامه دارد


    نوشته: Myth_man

  • 10

  • 7




  • نظرات:
    •   Meisam65
    • 1 ماه
      • 3

    • پراکنده بدون انسجام درحدی که تو ذوق میزنه و بیشتر بجای خوندن ترغیب می‌کنه به نخوندم.خود من نتونستم ده خط بیشتر بخونم.خیلی ضعیف بود


    •   تنها-شب
    • 1 ماه
      • 5

    • بچه من نمیدونستم ولی اینطور که این نوشته ماداریم تو اروپا زندگی میکنیم خدایا شکرت.


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه
      • 11

    • فکر کردم اینقدر غر زدید چرا گی؟ چرا خاله؟ چرا محارم؟ ادمین قهر کرده گذاشتتمون تو کف شب جمعه ای!! خدا رو شکر به خیر گذشت!!! (biggrin)


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه
      • 9

    • داستانت کلیشه ای بود . چرا اول اسمارو نوشتی؟ شخصیتا زیاد بودن و واقعا قاطی میکنه آدم. فقط اگه این داستانه، من علت سکس آخرشو درک نکردم. دوتا نقطه‌ام ته جمله‌آ میذاشتی، چیزی ازت کم نمیشد
      میخوام دیس بدم ولی رد میشم.
      موفق باشی.


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه
      • 10

    • تقریبا نصفش رو خوندم، خیلی گیج کننده اس! معلوم نیس کی به کیه چی ب چی. بماند که پاراگراف بندی هم افتضاح


    •   ahhahh
    • 1 ماه
      • 0

    • دیس داداش خیلی طفره رفتی این وسط زهرا کی بود داستانت مفسر میخواد


    •   .zy.zy.
    • 1 ماه
      • 1

    • حاژی مگ جنگ وصلحه؟چ خبرتونههه؟


    •   .سامان.
    • 1 ماه
      • 6

    • دیس ۴ رو من دادم. پاراگراف بندی به شدت افتضاااح. علائم نگارشی هم که کامل رعایت نکردی. برای اولین قسمت داستان، تعداد شخصیت ها زیاد بود و ادامه اش هم تقریبا قابل پیش بینیه. اگه اشتباه نکنم، شما قبلا هم نوشتی؛ این همه اشتباه بعید بود.


    •   saeed7989
    • 1 ماه
      • 3

    • خوب بود


    •   ایکاروس
    • 1 ماه
      • 3

    • این ارورها چیه جریانش ! نکنه دسیسه ی جدیده غربه ؟
      برم یه نامه به غرب بنویسم ...


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 3

    • لایک چهارم تقدیم شد، منتظر ادامه ش هستم، تعداد شخصیتها زیاد بود و خیلی تند تند وارد داستان شدن اما قسمت اول هستش و نمیشه نظر داد، تا بعد ببینم چی میشه.


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 5

    • این چی بود دیگه عنتر
      الف ب پ ت س
      چند خط خوندم دیدم هی باید برم بالا ببینم پ کیه س کیه بیخیال شدم
      جهت اطمینان کون لقت


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه
      • 2

    • بدک نبود.ادامه بده
      لایک کردم ببینم چیکار میکنی!


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • ديس ٧ :)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو