نقش من تو فيلم زندگى

1395/08/12

شش سالم بود مظلومانه به صورت پدرم ذل زده بودم كه مشغول بستن مواد مخدرو روى كمرم بود مواد زيادى رو جابه جا ميكرد و نقشه ى خوبى بود چون كسى به يه بچه شك نميكنه پدرم هميشه ميگفت وقتى بهت افتخار ميكنم كه اسمتو به عنوان يه خلاف كار بزرگ توى تلوزيون بشنوم و منو از رفتن به مدرسه منع كرد،هميشه مادرمو جلوى من با چوب كلفت ميزد ، دلم اتيش ميگرفت ولى كارى نميتونستم كنم بيچاره مادرم بدنش هميشه كبود بود :)، همراه پدرم مواد ميفروختم تا اينكه پدرم رو دستگير كردن و هشت سال زندان نصيبش شد. هشت يا نه سال به اجبار عموم باهاش مواد مخدر ميفروختم
اون موقع كراك مد شده بود با عموم حدود ١٥٠ گرم كراک آورديم
اولين بارى كه توى شهرمون وارد شده بود طورى كه توى مدت كمى عموم هم بهترين خونه روخريد هم بهترين ماشين ولى بخت باهاش يار نبود و طورى تصادف كه مجبور شد براى دوا و درمون كل زندگيشو بفروشه مادرم ازين موقعيت عالى استفاده كردو طلاقشو گرفت چون پدرمم توى زندان بودو عموم وضعش وخيم بود دستش به جايى نميرسيد
روزاى اول وضعمون خيلى بد بود هيچ پولى نداشتيم مادرم از پدر بزرگ پدريم كمك خواست ولى جواب پدر بزرگمو وقتى شنيدم ازش متنفر شدم گفته بود اگه نميتونى بچتو نگه دارى بزارش پرورشگاه.
مادرم از چند نفر پول قرض گرفتو يه چرخ خياطى خريد و با با خياطى كردن پولى ديتمون امد و زندگيمونو گزرونديم از بچگى رفيق نداشتم بعد طلاق هم كسى بام رفيق نميشد چون پسر يه ساغى بودم
مدرسه هم نميتونستم برم ، سختى ها منو زودتر از اون زمانى كه بايد بزرگ ميشدم بزرگ كردن كاراى هم سنام واقعا مسخره بود برام فكرم حد اقل ٣ سال ازشون جلو تر بود .
حال روحيم خيلى خراب بود دوست داشتم بميرم . ١٥سالم بود خونمونو برديم به يه محله ى جديد توى اون محل خونه خيلى كم بود من با دو نفر دوست شدم محمد ٢ سال از من كوچك تر بود امير هم سنم كه با اونا سيگار كشيدن رو شروع كردم منى كه دود و مواد زندگيمو گاييده بون اما به خودم تلقين ميكردم ك اعصابمو راحت ميكنه
پدرم از زندان ازاد شده بود و با طلاق كنار امده بود سرش به سنگ خورده بود و توى كمپ ترك اعتياد كار ميكرد خيالم راحت بود كه ديگه سايش زندگيمو سياه نميكرد
ديگه داشتم از زندگيم لذت ميبوردم كه يه روز قرار شد با اميرو محمد بريم باغ دوست امير و شب هم بمونيم ما رفتيمو تا ١٢ شب مونديم ولى انقدر سرد بود كه مجبور شديم برگرديم خونه
ساعت ١ شب رسيدم در خونه اروم درو باز كردم مادرم بيدار نشه ولى وقتى رفتم تو خونه ديدم مادرم و پسر داييش دارن از هم لب ميگيرن وقتى منو ديدن خشك شدن منم از شدت شوك قفل كرده بودم ديدم مامانم با گريه گفت به خدا عقد كرديمو اينم عقد نامه و ازين كسشرا كلا ديدم به مادرم عوض شد نميتونستم بهش چيزى بگم چون از وضعيت بدى نجاتم داده بود و مسعوليتمو به گردن گرفته بود ، وضعيت روحيم واقعا خراب شده بود ديگه اميدى به زندگى نداشتم هر لحظه به فكر خودكشى بودم چشامو كه ميبستم بدون اينكه خواب باشم خواب ميديم بيدار بودمو كابوس ميديدم اجسام بعضى وقتا حركت ميكردن
وقتى به روان پزشك رفتم فهميدم بيماريه دو قطبيه شيزوفرنى و اسكيزوفرنى دارم و سريعا يه نسخه از قرصاى سنگين برام نوشت ، قرضارو كه ميخوردم كل روز خواب بودم فقط براى ناهارو شام بيدار ميشدم . به خودم امدم ديدم ٢٠ روزه همش كارم شده خواب ديگه دارو مصرف نكردم براى همين ديگه نتونستم شرايط خونه رو تحمل تحمل كنم و روزا كه بيدار ميشدم ميرفتم يه پارك كه يكى از پاركاى بزرگ ايرانه و فقط واسه خواب ميرفتم خونه كم كم با بچهاى پارك رفيق شدم بچه هايى كه مثل برادرم شدن خيلى ادماى خوبى بودن يه بار تفريحى گفتن گل بكشيم منم كه كل زندگيمو باخته بودم برام هيچى مهم نبود موافقت کردم
گل و خريدن اوردن كشيديم وقتى چِتِ چِت شدم كل فكرو خيالام پريد انگار مخمو ريست كردن فقط داشتم از مظره لذت ميبوردم ديگه كارمون شده بود هر روز گل كشيدن، پولشو اونا ميدادن چون من از مادرم پول نميگرفتم به خودم امدم ديدم ٨ ماهه دارم گل ميكشم و گل ديگه بهمون نميساخت ولى نميكشيديم نسخ ميشديم براى همين واسه اينكه هزينه پايين بياد حشيش ميكشيديم ، يه روز يكى از بچه هاى پارك گفت بدبخت شديم حامد داره مياد از تهران (بزاريد از حامد بگم : از بچه هاى پارك شنيده بودم طرف تو شهرمون پسر خفت ميكردن و ميكردنش با دوستاش يه باند داشتن ولى الان يه سال ميشد كه فرارى بود) همه ترسيده بودن منم طبيعتا ترسيده بودم شب شدو من رفتم خونه تو تلگرام بودم كه ديدم حامدو اد كردن توى گروه با بچه ها شوخى ميكردو ميگفت بيام همتونو ميكنم ، منم اصلا تو گروه حرف نزدم چون دوس نداشتم باش اشنا بشم ،نزديكاى صبح بود هنوز نخوابيده بودم ديدم توى گروه پيام داد تو جاده گير كردم شارژ ندارم زنگ بزنم برام بنزين بيارن يكى يه شارژ بفرسته جبران ميكنم منم يه شارژ ٢ يي داشتم ميخواستم بسته بزنم گفتم ولش فرستادمش براشو كلى تشكر كرد و گفت جبران ميكنم .
فرداش من رفتم پارك و ديدم بچه ها پاتوقمون نشستن و دارن سيگار ميكشن يه پسر هيكلى و قد بلند بالا سرشونه رفتم جلو و با بچه ها دست دادمو از قيافه پسره فهميدم حامده صورت خشن و چشايى كه مثل خون بودن سلامى بش كردمو كلى تشكر كرد بابت شارژ و يه گردن بند بم داد گفت اين يادگارى از من بمونه پيشت و يه شارژ هم بهم داد
تا اخر شب اين نگاش رو من بود و من فهميدم قصدش چيه زود رفتم خونه شب بهم پيام داد كه خيلى ازت خوشم امده و توى يه نگاه عاشقت شدم من شوكه شدم ديگه از ترس نميتونستم برم بيرون چون مطمعن بودم خفتم ميكنه ادمو نبودم كه بخوام كون بدم ازين كار متنفرم بودم ولى كارى نميتونستم بكنم زنگ زدم بش گفتم ميام پارك تنها بيا كارت دارم ، خيلى خوشحال شده بود گفت باشه
رفتم پارك و زنگ زدم بهش گفتم من فلان جام (يه جا خيلى خلوت) ديدم حامد امدو نشست پيشم . چشاش مثل خون قرمز با ريش هاى زياد و هيكل فوق العاده درشت ،
نشستم باش حرف زدم از زندگيه سگيم براش گفتم درد هايى كه كشيدم ،حامد خيلى ناراحت شدو گفت من يه بيمارى جنسى دارم حسم به پسرا خيلى زياده يكيو كه ميبينم ازش خوشم بياد بايد حتما باش سكس كنم حتى برادر خودمم به زور كردم (منظورم از بيمارى جنسى تماين به جنس موافق نبود اين جنون داشت به كردن جنس موافق)
ولى يه كارى بايد بكنى كه نكنمت منم ديدم هر چى باشه از كون دادن بهتره قبول كردم
گفت ميشى مثل داداشم هركيم من كردم تو هم بايد بكنى تا من لذت ببرم
شوكه شدم من كه تا اون سن درگير سختى هام بودمو حتى يه بار به سكس فكرنكرده بودم حالا بايد گى ميشدم يكم فكر كردم و قبول كردم خيلى حس بدى بود ولى از كون دادن بيشتر ترجيحش ميدادم ،
چند روز بود كه پارك شده بود پاتوقه مامورا و حامد پارك نميومد و خيالم راحت بود.
يه كار خوب پيدا كرده بودم راحت بود حقوقشم بد نبود ولى از بيكارى بهتر نبود
ساعت ٥ بعدازظهو بود داشتم از كار ميرفتم استراحت كردم كه ديدم يكى از رفيقاى قديمم كه خيلى عشق خلاف بود و توى شهر اسمش پيچيده بود با اينكه سنه كمى داشت ١٧ سالش بود ولى واقعا شرارت از سر و صورتش ميريخت ، وقتى با هم رفيق بوديم هركيو ميديد دعوا درست ميكرد تا اينكه با چندتا خلاف كار رفيق شدو با اونا ميرفت بعدا فهميدم بهشون كون ميداده كه هواشو داشته باشن بلاخره گنده خلافاى شهر بودن خلاصه ديدم زنگ زد جوابشو دادمو گفت كجايى گفتم ميرم خونه گفت بيا كارت دارم
منم قبول كردمو رفتم پارك گفت بيا پشت دكه بالاى پارك وقتى رفتم ديدم با چندتا گردن كلفت وايسادن پشت دكه نزديك كه شدم ديدم حامد هم پيششوشنه رسيدم بهشون
حامد گفت اينه؟ رفيقم كه اسمش رضا بود گفت اره حامد يه كشيده زد تو گوشش گفت سوار ماشين شو الا ننتو ميگام
من تعجب كردم:
-چه كار ميكنى حامد
+بهش گفتم تو كف كونم يه خشكلشو از دوستات بيار اونم زنگ زد به تو
به رضا نگاه كردم و سرمو به نشونه تاسف تكون دادم كه حامد روشو كرد به منو گفت : امير سوار ماشين شو بريم كار دارم
منم سوار شدم رضا رو نشوند عقبو رفتيم يه خونه اى كه بعدا فهميدم خونه ى حامده رضا رو فرستاد تو و به من گفت بايد بكنيمش منم شوكه شدم به زمينو زمان تو دلم فحش دادم اخه چرا من ولى مجبورم بودم رفتيم داخل ديدم شروع كرد به زدنه رضا و به زور لباساشو در اورد گفت ميكنمت كه ياد بگيرى به رفيقت كير نزنى
ازين كه بدن رضا رو ديدم حالم عوض شده بود
بدنى سفيد بدون مو و خطى ولى اندامش درشت نبودن با يه كير صورتى
حامد شروع كرد به لب گرفتن از رضا و نشوندش رو مبل رضا هم انگار بدش نميومد و فهميدم عاقبت بچه پر رو بودن كونى شدنه ،حامد بلند شد و كمربندشو باز كردو شلوارو شرتشو كشيد پايين كيرش پريد بيرون
كيرش كلفت بود ولى زياد دراز نبود از كير من كه ١٦ سانت بود يكم كوچيك تر بود كيرشو گرفت جلو صورت رضا و رضا شروع كرد به ساك زدن حامد بهم اشاره كرد كه برم پيشش گفت شلوارتو درار منم خيلى خجالت ميكشيدم شلوارمو كشيدم پايين كيرم نه راست بود نه خواب كه حامد گفت بسه حالا كير اميرو بخور اونم يكم خجالت كشيد و كيرمو گرفت تو دستش يكم باهاش بازى كردو سرشو اروم كرد تو دهنش توى عمرم همچين حسى نداشتم
كيرم به سرعت راست شد اروم اروم زبونشو رو كيرم ميچرخوندو سرشو ميك ميزد داشتم ديوونه ميشدم توى چشاى سبزش كه نگاه ميكردم اتيش ميگرفتم واقعا لذت بخش بود خيلى خوب ميخورد بعد از ٢ دقيقه ابم داشت ميومد تا امدم به خودم بياد حس كردم كل وجودم داره از كيرم ميره بيرون و حامد نزاشت كيرمو بيرون ميارم و تموم ابم و خالى كردم تو دهنش حامد گفت همشو بخور رضا هم همشو خورد حامد بلندش كردو گفت قنبل كن رو مبل رضا هم زانوهاشو گزاشت رو مبل و كونش پشت ما بود منم چون دفعه ى اولم بود حامد يه تف انداخت رو كونش و اروم كيرشو فرو كرد و رضا يه اى كوچيك گفتو با كيرش شروع كرد بازى كردن و امد اروم اروم تلنبه ميزد منم كيرم كم كم داشت راست ميشدم كه حامد كشيد بيرون گفت تو برو بكن و من خيلى خجالت بدم ميومد كه هم جنس خودمو بكنم ولى چون مجبور بودم رفتم نزديكش يه تف انداختم رو كيرمو ارم گزاشتم روى سوراخ كونش و بايه فشار سرش خيلى راحت رفت تو حسى كه داشتمو نميتونم بيان كنم حرارتش انقد زياد بود كه يهو اتيش گرفتم هر سانت ةه كيرم ميرفت داخل حسرميكردم كل وجودش بهم متصل ميشه كل وجودشو داشتم حس ميكردم كه كيرم تا ته رفت شروع كردم به اروم تلنبه زدن دستمو از پشت گردنش ميكشيدم روى مهره هاى كمرش تا بالا كونش واقعا حس خوبى بود دستمو ميكشدم رو عضله هاى شكمش ،بدنش خيلى داغ بود و حرارت بدنش اتيشم ميزد به اختيار خودم تيشرتمو در اوردم و از پشت بغلش كردم كل بدنم داشت تو اتيش شهوت ميسوخت و ديوانه وار تلنبه ميزدم ، هواسم اصلا به حامد نبود ديدم روبه رومون واساده و با چشاى خونى داره از سكس ما لذت ميبره و با كيرش ور ميره منم سعى كردم از رضا لذت ببرم وقتى كيرمو تا ته ميكردم تو كونش يه اه شهوتى ميكشيد كه ديونم ميكرد و اون لحظه حس مرد بودن رو فهميدم ازش لذت بردم صورتم از عرق خيس شده بودو حالا حامد هم رفته بود رو مبل و كيرش توى دهن رضا بود از صحنه اى كه ميديم لذتم به اوج رسيد و با چند تلمبه ى محكم ارضا شدم و ابم با شتاب و پر شدت كه احساسش ميكردم توى كونش خالى خالى شدو همونجورى افتادم روش و بغلش كردم تا اينكه با صداى اه بلند حامد به خودم امدم و فهميدم ارضا شده كيرمو كه خوابيده بود كشيدم بيرون و با دستمال پاكش كردم لباسامو پوشيدم رضا بلند شد بره خودشو تو دستشويى تميز كنه من كه روم نميشد تو صورتش نگاه كنم ادم وقتى حشيريه نميفهمه چكار ميكنه ولى وقتى ارضا ميشه ميفهمه چه كارى كرده منم سرمو انداختم پايين تا رضا وفت حامد يه چشمك بم رد گفت چطور بود داداش منم يه لبخند زدمو سرمو انداختم پايين رضا اماده شده بودو رفتيم تو ماشين حركت كرديم سمت پارك رضا ساكت بود معلوم بود اعصابش كيريه رسيديم پارك رضا پياده شده رفت ما هم رفتيم تو پارك يه چرخى زديم از اون روز به بعد چشمم دنبال هيچ دخترى نبود ينى حسى بهش نداشتم و لذن يه بدن سفت زير بدنم بيشتر از تن يه دختر بود ، پوستم سبزه بود و با مصرف گل و بنگ تيره تر شده بود و قدى بلندو صورت استخونى و چشم و ابروى مشكى و دماغى قلمى ميتونستم با هر دخترى دوست بشم ولى بعد چشيدن طعم هم جنس كلا زندگيم عوض شدو از اين وضع راضيم سر كار ميرمو زندگيمو خودم ميگزرونم الان ٢ سالى ميشه حامد زندانه منم با عاشق يه نفرم كه اونم منو دوست داره بيشتر وقتا با هميم
اين نقش من تو زندگيه سگى بود ببخشيد طولانى شد
نكته : نه من شمارو ميشناسم نه شما منو پس دليلى نيست بخوام دروغ بگم
كه از دروغ گفتنم هيچى بهم نميرسه…
اگه غلط املايى هم داشت به بزرگيه خودتون ببخشيد

نوشته: Madscientist


👍 5
👎 5
11294 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

563163
2016-11-02 21:09:15 +0330 +0330

واقعا احمق و کسخل زیاد شده

0 ❤️

563165
2016-11-02 21:11:22 +0330 +0330

گی زیاد جذاب نیست ، داستان تأسف بار ننگینی داشتی ، خوبه که زنده ای … سعی کن دیگع تو اون پارک لعنتی نری

0 ❤️

563166
2016-11-02 21:13:26 +0330 +0330

کیرم توحلقت بی عرضه…معتاد؛متجاوز؛همه چیزوبندازگردن بقیه؛ازبس حشیش زدی مغزت ریده…من طرف فیل هم باشه مادرشو میگام ؛بعد تو کوسخل رفتی نوچه شدی

0 ❤️

563171
2016-11-02 21:26:28 +0330 +0330

بد نبود فقط دو قطبي شيزوفرني اسكيزوفرني ديگه چيه :|

0 ❤️

563213
2016-11-03 06:09:28 +0330 +0330

داستان کاملا تخیلی غیرواقعی یه سوال خودت گفتی که مدرسه نرفتی پس چه جوری میتونی بنویس مادرت هم که هیچ

0 ❤️

563214
2016-11-03 06:11:38 +0330 +0330

پسرا لطفا قبل این که داستان بنویسید کم بزنید تایه چیز درس دربیاد

0 ❤️

563237
2016-11-03 11:10:58 +0330 +0330

میخوای فقط کس بگی جاکش کوزت هم اینقدر سختی نکشیده دگ

1 ❤️

563748
2016-11-07 08:18:12 +0330 +0330

خیلی ناراحت شدم ولی بازم خوبه ک راحت را پیدا کردی

0 ❤️