نميدونم چيكارش كنم (١)

    سلام من مهسا هستم ٣٠ سالمه و ٦سال هست که ازدواج کردم..شوهرم (امید) ٣٤ سالشه و توی یک شرکت طراحی گرافیکی انجام میده..خودم هم تو یک شرکت کوچیک حسابدار هستم.حاصل ازدواج ما یک دختر ٥ سالست به نام هستی.
    من یک زن معمولی مثل اکثر زنهای دیگه هستم.قدم ١٦٧،وزنم٥٨ کیلو،پوستم سفید،موهام (معمولا)مشکی و چشمام عسلی روشن هست.امید هم یک مرد معمولیه قدش ١٨٠ ،وزنش٨٠کیلو.(یکم شکم داره) موهاش مشکی و چشماش هم مشکی.چهره متوسطی داره
    من و امید ٢ سال قبل ازدواجمون باهام از طریق یک دوست مشترک آشنا شدیم و رابطمون شکل گرفت.البته همیشه تو دوستی حد و حدود رو رعایت میکردیم و از همون چند ماه اول رابطمون جدی شد و به فکر رسمی شدنش افتادیم.
    بعد از ازدواج هم رابطمون تقریبا خوب بوده تا حالا و مشکل زیاد جدی نداشتیم.
    اما این ماجرا تقریباً از ٦ ماه پیش شروع شد و باعث دو گانگی و سردرگمی عجیبی توی زندگیم شد.الان هم نمیدونم چرا دارم اینجا تعریف میکنمش.شاید چون نمیشه برای کسی که منو بشناسه تعریف کنم.
    معمولا چون من زودتر از سر کار برمیگردم (حدودا ساعت ٢) میرم مهدکودک دنبال هستی.اون روز هم (که یادم نیست چند شنبه بود)بعد ار ترک محل کارم مثل همیشه رفتم ایستگاه مترو که به سمت مهدکودک هستی برم.(چون محل کار من توی محدوده طرح ترافیک هستش نمیتونم ماشین ببرم) وقتی قطار رسید رفتم سمت قسمت بانوان سوار شم که دیدم غلغلس..جای سوزن انداختن هم نبود ،یک نگاه انداختم دیدم واگن بقلی یکم خلوت تره،رفتم داخل واگن که دیدم جای نشستن نیست ولی کنار صندلی ها یک جا برای ایستادن پیدا کردم .قطار حرکت کرد و به ایستگاه بعدی که رسید یکدفعه جمعیت زیادی وارد واگن شدن.یکسری ها هم که میخواستن پیاده شن ..برای همین من جام عوض شد و موندم وسط .فضای داخل کاملا پر شده بود وهمه تقریبا به هم چسبیده بودن(البته چون من اون وسط زن بودم یکم رعایت میکردن و این که چندتا زن دیگه هم غیر از من بودند ولی نه کنار من) جای نفس کشیدن هم به زور داشتم،.نفر جلوییم یک مرد میانسال بود که پشتش به من بود و بوی گند عرق میداد..داشتم خفه میشدم،تو اون لحظه به خودم گفتم خاک بر سر خنگت کنن که تو همون قسمت بانوان سوار نشدی.توی همین فکر و خیال خودم بودم که یک لحظه حس کردم یک چیزی ساییده شد به باسنم..انگار که برق گرفته باشتم لرزیدم یکدفعه..بعدش که چند ثانیه گذشت با خودم گفتم خب طبیعیه توی واگن به این شلوغی و از قصد نبوده،٢٠-٣٠ثانیه که گذشت دوباره حس کردم یک چیزی روی باسنم کشیده میشه اما این دفه آرومتر بود و مدتش بیشتر..به روی خودم نیاوردم گفتم شاید بازم اتفاقی بوده..بعد چند ثانیه حس کردم یک دست بزرگ آروم اومد روی سمت راست باسنم.(چون خیلی شلوغ بود و همه به هم چسبیده بودند دید نداشت اصلا) قلبم داشت تند تند میزد طوری که صداش رو حس میکردم..خیلی ترسیده بودم..حس ترس و عصبانیت تو سرم قاطی شده بود.سرم رو با اَخم بر گردوندم و یک نگاه چپ بهش کردم ،ترسید دستش رو برداشت..کامل چهرش رو نتونستم ببینم فقط دیدم که یه پسر جوان ٢٤-٥ سالس که قدش هم یکم از من بلند تر..بعد از یکی دو دقیقه قطار رسید به ایستگاه اونجا هم باز خیلی ها میخواستن پیاده یا سوار بشن برای همین مجبور بودیم جا به جا بشیم،من اومدم برم سمت گوشه واگن تا تکیه بدم که دوباره یک دست رو روی باسنم حس کردم ،این دفعه از شلوغی استفاده کرده بود و یکم محکمتر گرفته بود..دیگه از عصبانیت خون به مغزم نرسید، برگشتم با صدای بلند بهش گفتم چیکار میکنی عوضی ؟! رنگش مثل لبو سرخ شده بود و خشکش زده بود..دوباره من بلندگفتم کثافت آشغال(دست خودم نبود خیلی عصبانی بودم و خجالت میکشیدم چون تا حالا دست کسی به غیر از امید بهم نخورده بود) وقتی من داد زدم یهو یه مرده رفت سمتش گفت مگه خودت خواهر مادر نداری مزاحم زن مردم میشی حروم زاده؟اون پسره هم که دیگه از تو شوک در اومده بود گفت به تو چه ربطی داره!؟ حروم زاده هیکلته و از این حرفا ،که بعدش شروع کردن بزن بزن و چند نفر هم طرف مرده رو که اومده بود کمک من گرفتن و با پسره دعوا میکردن و چون فضای زیادی اونجا نبود هی میخوردن به من و بقیه..منم که بغض کرده بودم و اشکم در اومده بود..خلاصه پسره رو اون ایستگاه پرتش کردن بیرون و بعدش من از اون آقا تشکر کردم و چند ایستگاه بعد پیاده شدم..قبل از اینکه از ایستگاه خارج بشم رفتم صورتم رو شستم که توی مهد کسی (مخصوصا دخترم)متوجه گریه کردنم نشه،خلاصه رسیدم به مهد و هستی رو برداشتم و اومدم بیرون تا برم خونه..هنوز تو شوک اتفاقهای مترو بودم و مغزم درست کار نمیکرد..از مهد تا خونه ما فاصله زیادی نیست و میشه پیاده توی ١٠ دقیقه رسید ، اما اون موقع فقط دوست داشتم سریع برسم خونه و به همین دلیل یک تاکسی گرفتم و رفتم خونه
    وقتی رفتیم توی خونه لباسام رو در آوردم و هستی رو بردم دستشویی بعدش رفتم سمت کیفم که موبایلم رو بردارم به امید یک زنگ بزنم ببینم چیکار میکنه..کیفم رو باز کردم..از تعجب خشکم زده بود..موبایلم نبود .کل وسایل کیف رو ریختم روی میز ..دیدم واقعا نیست،دوباره اعصابم ریخت به هم.رفتم سمت مانتوم جیب های اونم گشتم اما نبود که نبود..دباره بغضم گرفت..عجب روز گندی بود.!!نشتم رو صندلی داشتم آروم اشک میریختم که صدای هستی اومد اومد
    مامان گشنمه
    _الان یچیزی درست میکنم برات دختر گلم
    یکم خودم رو جمع و جور کردم و رفتم تلفن خونه رو برداشتم زنگ زدم به موبایلم..دیدم بوق خورد.یکم امید تو دلم زنده شد چون شنیده بودم اگه کسی دزدیده باشه گوشی رو خاموش میکنه..
    هرچی بوق خورد کسی جواب نداد..دوباره زنگ زدم باز هم جواب نداد کسی..وقتی دفعه سوم هم کسی جواب نداد با خودم گفتم نکنه توی مترو به خاطر اون شلوغی و دعوا از توی کیفم افتاده باشه ؟! باید برم پیداش کنم..اما چطوری؟! من که نمیدونم کدوم قطار بوده..تو همین فکر و خیال و ناراحتی بودم که تلفن خونه زنگ خورد..امید بود..
    الو سلام
    سلام عزیزم خوبی؟
    (با صدای بغض آلود)نه امید
    چرا چی شده؟ اتفاقی افتاده؟! هستی چیزیش شده؟!
    _نه بابا
    پس چی شده ؟! چرا صدات اینطوریه؟! بگو دیگه جون به لب شدم..چی شده؟!
    موبایلم رو گم کردم
    کجا؟! كِی؟!
    نمیدونم امروز که رفتم هستی رو آوردم خونه دیدم تو کیفم نیست ..هرچی بهش زنگ میزنم کسی جواب نمیده
    پس خوبه روشنه، شاید تو شرکت جا گذاشتی چون کسی نمیشنوه جواب نمیده
    (با گریه)نمیدونم امید حالم بده
    اشکال نداره عزیزم فدای سرت..ناراحتی نداره که ،یدونه بهترش رو برات میخرم
    کی میای خونه؟
    ساعت ٥-٦
    باشه مواظب باش
    تو هم همینطور عزیزم..خداحافظ
    __خداحافظ
    تلفن رو که قطع کردم یاد گشنگی هستی افتادم،رفتم تو آشپزخانه تا یک غذای حاضری آماده کنم براش..
    وقتی غذاش رو بهش دادم طبق عادت همیشگیش بردم خوابوندمش..از اتاق هستی که اومدم بیرون دوباره تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به موبایلم اما بازم زنگ خورد و کسی جواب نداد...رفتم حمام یه دوش بگیرم که یکم سبک بشم و فکر اتفاقهای گند اون روز یکم از سرم خارج بشه..وقتی از حمام اومدم بیرون و داشتم لباس هام رو میپوشیدم تلفن خونه زنگ خورد..یک شماره موبایل اعتباری غریبه بود..جواب که دادم دیدم صدای ک مرد غریبست
    _اَلو
    _اَلو سلام خانوم خوب هستید؟
    _ممنون..شما؟!
    _راستش من امروز توی خیابون اتفاقی یک گوشی موبایل پیدا کردم..اما هرچی اون اطراف رو گشتم صاحبش رو پیدا نکردم..وقتی به گوشی نگاه کردم دیدم از این شماره چندتا میس کال افتاده روش..گفتم حتما شما صاحبش رو میشناسید


    من که قند تو دلم آب شده بود با خوشحالی و هیجان گفتم
    _بله بله موبایل خودم هستش امروز که از سر کار برمیگشتم گمش کردم
    _خب پس خدارو شکر که صاحبش پیدا شد
    _ممنون که تماس گرفتید..خیلی خوشحال شدم
    _خواهش میکنم..فقط من امشب دارم میرم یک ماموریت کاری ..تا چند روز هم نیستم..اگه مقدور هست براتون تا قبل ٦ تشریف بیارین تحویل بگیرید
    یک نگاه به ساعت نگاه کردم دیدم چهار و ربعه..یکم مکث کردم و گفتم
    _آخه الان شوهرم خونه نیست و دختر کوچیکم تو خونه خوابیده ..نمیتونم بیام
    _باور کنید اگر بلیط نداشتم خودم میاوردمش خدمتتون..اما وقت نمیشه..کسی هم نیست پیشم که بدم بهش تشریف بیارید ازش بگیرید
    -ای وای چقدر بد ..!خب..خب بذارید ببینم چیکار میتونم بکنم..٥ دقیقه دیگه باهاتون تماس میگیرم
    _باشه پش منتظرم
    تلفن رو که قطع کردم به ذهنم رسید که بگم با پیک یا آژانس بفرسته دم خونه ...بعد یهو یادم اومد که گوشیم رمز نداره..(به خاطر اینکه هستی بتونه باهاش بازی کنه) ترسیدم اگه دیر برم شاید عکس ها و فیلم های خصوصیم رو ببینه..یا اگه بده به پیک یا آژانس اون طرف از این آدم های فضول و عوضی باشه و توی گوشی سرک بکشه...البته زیاد هم چیز عجیبی توش نداشتم..(چون تازه ریست فکتوری کرده بودم)چندتا فیلم از تولد هستی بود و چند تا عکس از من با امید و هستی و من با دوستام..گفتم بذار یه زنگ به امید بزنم که اگه میتونه زودتر بیاد بریم با هم بگیریم ازش.
    _الو
    _الو سلام امید خوبی؟
    _سلام عزیزم ممنون..حالت بهتره؟ خبری نشد؟
    _چرا اتفاقا برای همون زنگ زدم..پیدا شد گوشیم
    _اِاِاِ..چه خوب..دیدی گفتم توی شرکت جا گذاشتی..
    _نه بابا شرکت چیه..یه مرده تو خیابون پیداش کرده زنگ زده میگه بیاین بگیرین
    _آها ..دمش گرم چه آدم خوبی..بعیده توی این دوره زمونه..خوش شانسیا
    _آره خدارو شکر..فقط میگه من تا ٦ هستم بعدشم میرم سفر تا چند روز ،کسی هم نیست بسپرم ازش بگیرین..تو میتونی یکم زودتر بیای بریم یگیریم؟
    _نه بابا من میخواستم بهت زنگ بزنم بگم امروز ممکنه دیرتر هم بیام چون یه پروژه هست تا فردا باید تحویل بدم ..باید بمونم تمومش کنم..خب چرا نمیگی با پیک بفرسته؟!
    _بابا گوشیم رمز نداره میترسم بده دست یه آدم عوضی فیلم و عکس هاش رو برداره
    _صد دفعه بهت گفتم رمز بذار که کسی نتونه توش فضولی کنه گفتی نه حواسم هست..حالا میخوای چیکار کنی؟
    _نمیدونم..شاید به زری خانوم(همسایه روبرویی مون)بگم یک ساعت حواسش به هستی باشه برم ازش بگیرم و بیام
    _باشه پس مواظب باشی ها..گوشی رو گرفتی یه زنگ بزن خبر بده بهم خیالم راحت شه بعدش هم زود برگرد خونه..منم فکر کنم تا ٨ برسم
    _باشه عزیزم توام مواظب باش ..خداحافظ
    _خداحافظ
    خلاصه رفتم دم خونه زری خانوم اینا کلید خونه رو دادم بهش و هستی رو بهش سپردم .بعدش زنگ زدم به همون شماره اسم و آدرس رو ارش پرسیدم خودش رو کریمی معرفی کرد ،منم فامیلیم رو گفتم که اونجا همدیگه رو بتونیم بشناسیم ..زیاد دور نبود از خونه ما..سریع آماده شدم و آژانس گرفتم و حرکت کردم که تا قبل از بیدار شدن هستی زود برم و برگردم
    وقتی رسیدم به اون آدرسی که گفته بود و از ماشین پیاده شدم.. به تالبوی سر کوچه نگاه کردم دیدم اسمش درسته (کوچه نیلوفر)همون اسمیه که تو آدرس گفت.. ولی کسی اونجا نبود..(البته رفت و آمد زیاد بودا ولی کسی که منتظر باشه نبود)٤-٥ دقیقه وایسادم همونجا اما نیومد..یکدفعه راننده آژانس گفت خانوم چیکار کنم من؟ بمونم یا برم؟!(از این راننده تاکسی رو اعصابا بود که از همه بیخودی طلبکارن)
    منم چون گوشی نداشتم نمیتونستم بهش زنگ بزنم نمیدونستم کی میاد.. یکم مکث کردم که دوباره گفت ..خانووم..با شما هستما..حوصله غر زدن بیخودش رو نداشتم ،گفتم شما تشریف ببرین..پول رو حساب کردم و رفت
    یکی دو دقیقه گذشت که باز کسی نیومد..اعصابم بهم ریخته بود...چرا باید منو سر کار میذاشت؟!
    عجب آدم های بیکاری پیدا میشن..توی همین فکرا بودم که شنیدم یکی از پشت سر صدام میکنه..
    _خانوم جلالی؟
    بر گشتم دیدم یک ماشین شاسی بلند (مدل ماشین ها رو زیاد بلد نیستم)پشت سرم نرسیده به کوچه وایساده یه مرد تقریبا ٣٨-٩ ساله پشت فرمون نشسته..من که یکم هم استرس داشتم پرسیدم
    شما آقای کریمی هستین؟
    از ماشین پیاده شد اومد سمتم..قدش بلند بود..موهاش کوتاه بود ویکمی هم جو گندمی..پوستش سبزه بود یکمم چهرش خشن بود
    رسید نزدیک من و سلام کرد منم سلام کردم
    _من کریمی هستم..از آشناییتون خوشبختم
    _منم همینطور..ولی کم کم داشتم میرفتم
    _معذرت میخوام..برای سفر رفته بودم چندتا خرید کوچیک کنم یکم شلوغ بود دیر شد..خیلی وقته منتظر موندین؟
    _نه بابا خواهش میکنم.یه ده دقیقه ایی میشه ولی اشکال نداره همین که گوشیم رو پیدا کردین کلی ازتون ممنونم
    _اختیار دارین
    _فقط اگه میشه گوشی رو بهم بدید که یک زنگ به شوهرم بزنم و بگم که تحویل گرفتنش تا خیالش راحت بشه
    _بله حتما..فقط من گوشی تون رو گذاشتم تو خونه ..رفتم خرید با خودم نبردمش..خونم تو همین کوچه هست ..شما یک دقیقه تو ماشین بشینید من میرم بالا میارمش
    _نه دیگه مزاحمتون نمیشم همینجا وای میستم تا بیارید
    -نه بابا این حرفا چیه..زشته خانوم محترمی مثل شما دم خیابون وایسه..مزاحمتون میشن..تشریف بیارید
    دیدم راست میگه مخصوصا که اونجام خیابون شلوغی بود..رفتم نشستم صندلی عقب و رفتیم توی کوچه دم در یک مجتمع چند واحده وایساد..بر خلاف خیابون این کوچه دنج و خلوت بود
    _رسیدیم..الان میرم از بالا میارم گوشیتون رو
    _خیلی ممنون
    _خواهش میکنم
    رفت تو خونه و خیلی زود برگشت پایین ..دیدم گوشیم تو دستشه..سوار شد گفت بفرمایید اینم صحیح و سالم خدمت شما ..خیلی خوشحال شدم چون کلا ٤-٥ ماه بود خریده بودمش گفتم
    _وای واقعا از کمکتون ممنونم لطف بزرگی کردید
    _نه بابا خواهش میکنم کاری نکردم که..مسیرتون کدوم سمته تا یک جایی برسونمتون؟
    _نه بابا دیگه مزاحمتون نمیشم ..مسافرم که هستید
    _هنوز یک ساعت وقت دارم
    _نه دیگه اصلا حرفش رو هم نزنید تا همین جاش هم خجالتم دادید..فقط اجازه بدید یک زنگ به شوهرم بزنم بگم گوشی رو گرفتم که نگران نشه و اینکه اون هم میخواست ازتون تشکر کنه
    _اختیار دارید..نیازی به تشکر نیست
    خلاصه بعد از این تعارف های معمول زنگ زدم به امید و گفتم ماجرا رو و اونم گفت گوشی رو بده منم ازش تشکر کنم و بعد از اینکار خداحافظی کرد و قطع کرد..منم گفتم خب دیگه من با اجازتون رفع زحمت کنم..اینو که گفتم دیدم یکدفعه در پارکینگ مجتمع باز شد (از این در های برقی بود که با ریموت از بالا به پایین باز و بسته میشه) تو همین لحظه اون (با یک لحن شیطنت آمیز)گفت نه بابا کجا بری هنوز کلی کار داریم..! جا خوردم از این حرفش ..گفتم بله؟!! که دیدم استارت زد و رفت داخل پارکینگ..من مات و مبهوت خشکم زده بود،دیدم در های ماشین قفل شد..بعد از پشت سر صدای بسته شدن در پارکینگ میومد و نور داخل داشت کم و کمتر میشد..(چون شیشه های ماشین هم یکمی دودی بود )رفت گوشه پارکینگ کنار دیوار ماشین رو پارک کرد و بعدش خاموش کرد.ترس و استرس تمام وجودم رو گرفته بود..با صدای لرزان گفتم چیکار میکنی؟! با لحنی که کاملا تغییر کرده بود گفت


    _خفه..گوشی رو بده بیاد
    _چی میگی؟! یعنی چی؟!
    یکدفعه برگشت سمت من و یک چک محکم زد توی گوشم..تا چند لحظه زمین و زمان دور سرم میچرخید و جایی رو نمیتونستم ببینم..صدای باز شدن در عقب رو شنیدم..اومد نشست کنارم گوشی رو از دستم کشید انداخت رو صندلی جلو..بعد صندلی کمک راننده رو کامل داد جلو
    من که تازه سوت گوشم داشت کم میشد گریم راه افتاد و با صدای بغض آلود گفتم چیکار میکنی آشغال؟ چیکارم داری؟! خیلی ترسیده بودم و داشتم گریه میکردم..گفت خفه شو صدات در نیاد
    اینجا مثل مترو کسی نیست کمکت کنه..بعدش یدونه دیگه زد تو گوشم..وقتی گفت مترو برق از سرم پرید..یعنی چی؟! اون از کجا میدونست قضیه مترو چیه؟! داد زدم گفتم ولم کن کثافت که یهو دیدم گلوم رو گرفت و محکم فشار داد..داشتم خفه میشدم..یعنی این روانی همون آقای محترم چند دقیقه پیش بود؟! با دستم میزدم رو بازوش که ولم کنه..بعد چند ثانیه ول کرد گردنم رو..نفسم بالا نمیومد..انقدر سرفه کردم داشتم بالا میاوردم
    گفت جیکت در بیاد همینجا خفت کردم..چند ثانیه که گذشت یکم تنفسم بهتر شد..دیگه داشتم آروم گریه میکردم و گفتم از جون من چی میخوای؟! که دیدم دستش رو انداخت دور گردنم و منو کشید سمت خودش..شالم کامل از سرم افتاده بود..صورتش رو آورد نزدیک گوشم و گفت خفه..بعدش شروع کرد به خوردن گردن و گوشم..اومدم خودم رو بکشم عقب که دیدم دوباره گردنم رو گرفت..وحشت تمام وجودم رو گرفته بود گفتم این دفعه دیگه میکشتم..دیگه مقاومت نکردم..وقتی دید که تقلا نمیکنم یکمی دستش رو شل کرد..دوباره شروع کرد به خوردن گردن و گوشم
    تنم مور مور شده بود..تا حالا حس اضطراب و ترس وحقارت رو با هم تجربه نکرده بودم..یکم که به خوردنش ادامه داد هم زمان دست چپش رو از روی شونم آورد پایین سمت سینه هام و سینه راستم رو از روی مانتو گرفت..دست راستش رو هم گذاشته بود پشت سرم که نتونم برم عقب..یکم رفتارش از عصبانیت به شهوت تغییر کرده بود..من که هنوز داشتم آروم گریه میکردم با لحن التماس گفتم تورو خدا بذار من برم شوهر و بچم الان منتظرم هستن..زندگیم رو خراب نکن..هر چقدر پول بخوای بهت میدم..فقط این کارو بامن نکن..اون که اهمیتی به التماس هام نمیداد یکدفعه وسط حرف زدنم صورتم رو برگردوند سمت صورت خودش و لبهاش رو گذاشت رو لبهام..شروع کرد به خوردن لبهام و همزمان با دست چپش داشت سینم رو میمالید..انقدر زورش زیاد بود نمیتونستم از جام تکون بخورم..بعد از چند ثانیه دیدم با دستش داره دکمه های مانتوم رو باز میکنه..من دوباره گریم شروع شد و یکم سرم رو بردم عقب تا لبهامون از هم جدا بشه..با گریه تو چشاش نگاه کردم و گفتم تورووخداا ولم کن..دیگه دستش کامل رفته بود زیر مانتوم(کل ٤ تادکمش رو باز کرده بود)و از روی تاپ داشت با سینم بازی میکرد..وقتی داشتم التماس میکردم اون از فاصله نزدیک زل زده بود تو چشام و داشت با دستش سینم رو میمالید..قیافش یهجوری بود که انگار خوشش میومد داشتم التماس میکرم بهش..دست چپش رو از زیر تاپ برد روی سوتینم،چون جنس سوتینم نازک بود گرمی دستش رو حس میکردم روش..دست راستش رو از پشت سرم برداشت گذاشت بین چونه و صورتم تا لبام قلنبه بشه بعدش سرش رو آورد نزدیک و با یک لحن شهوت آلود گفت زبونت رو بیار بیرون..من که هنوز تو شوک بودم و یکم اشک تو چشمام بود سعی کردم به صورتش نگاه نکنم و سرم رو به سمت راست بچوخونم تا نبینمش..دستش رو از روی چونم بر داشت و یک چک زد تو صورتم(البته خیلی آروم تر از اون چک های اولی زد)بعد دوباره روم رو برگردوند سمت خودش و با یک لحن جدی تر و صدای بلند و اخم گفت زبوونت رو بیار بیرون..از ترسم یکم آوردم بیرون که گفت بیشتر ..بازم آوردمش بیرون ..با لباش هم زبونم رو میخوردو هم لبام رو..همزمان دستش رو از زیر سوتینم برد داخل و گذاشت روی سینم..سرشو آورد کنار گوشم گفت اووف چه داغه..معلوم بود داره لذت میبره..با انگشتش داشت با نوک سینم بازی میکرد و از اینطرف دوباره داشت گردنم رو با شهوت فراوون میخورد..حس عجیبی داشتم..از یک طرف حس تجاوز و خیانت داشتم و از طرف دیگه گریم بند اومده بود و داشتم تحریک میشدم..اولین بار تو عمرم بود که یکنفر غیر از امید داشت باهام از این کارا میکرد..هیجان غیر قابل درکی داشتم..کم کم نفس هام تند شد وهر لحظه با خودم میگفتم الانه که قلبم وایسه(انقدر که تند میزد)..خیلی گرمم بود ..
    بعد از یکی دو دقیقه که داشت با سینم بازی میکرد دستش رو از توی سوتینم در آورد و لباش رو از رو گردنم برداشت..منو به پشت خوابوند روی صندلی و خودش سرش رو آورد نزدیک صورتم..یه نگاه به قیافم (که مشخص بود تحریک شدم )کرد بعد تاپم رو با دستاش آورد تا بالای سوتین و بعد خود سوتین رو داد بالا طوری که سینه هام جفتشون کامل افتادن بیرون..دستاش رو گذاشت روشون و داشت آروم با نوکشون بازی میکرد..از نگاهش مشخص بود حس خوبی از تسلیم شدن من داره..منم که هاج و واج داشتم نگاه میکردم به این ور اونور (روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم)..نمیدونستم بیدارم یا این یه کابوس طولانیه..صورتش و آورد نزدیک سینه چپم و شروع کرد به خوردن..با زبونش قلقلکش میداد..دست چپش هم روی اون یکی سینم بود ..دیگه کم کم داشت صدام در میومد و آروم آه میکشیدم..مشخص بود اونم از این کار لذت میبره چون وقتی صدام رو میشنید زبونش رو تند تر میچرخوند دور نوک سینم..دیگه حالم اصلا دست خودم نبود..نمیخواستم انجام بدم اما قدرت جلو گیری ازش رو نداشتم..کم کم داشت صدای آه و نالم بلندتر میشد..دست چپش رو از رو سینم برداشت ٢انگشتش رو گذاشت گذاشت روی لبم گفت بخور..سرم رو برگردوندم سمت صندلی..(از این حرکت بدم میومد..حس میکردم مثل زن های خراب میشم)
    وقتی دید این کارو کردم سرش رو آورد بالا رو بروی صورتم و با اخم گفت دهنت رو باز کن..گفتم نمیخوام..با کف دستش صورتم رو هل دادو بلندتر گفت میگم باز کن(باز داشت روانی میشد) از ترسم دهنم رو باز کردم و اون انگشتاش رو کرد تو دهنم.چندشم میشد ولی چاره ایی نداشتم..دوباره شروع کرد به خوردن سینم..دست راستش روآروم از روی رونم داشت میبردسمت لای پاهام.دستم و بردم که نذارم اما محکم هولش داد کنار..آروم شروع کرد به مالوندن از روی شلوار..انقدر سینه هامو خورده بود که شرتم کاملا خیس شده بود و چون شلوارم نخی بود مشخص بود میتونه نمش رو از رو شلوار حس کنه..از حس خودم خجالت میکشیدم و احساس گناه میکردم..اما دست خودم نبود..توی همین حال بودم که یکدفعه یک صدای بلند از بیرون اومد..جفتمون یک لحظه میخ کوب شدیم..صدای باز شدن در پارکینگ بود..دستش رو از روم برداشت و در گوشم گفت صدات در بیاد کشتمت..منم خیلی ترسیده بودم چون اگه کسی توی اون حالت مارو میدید دگه حرف من باورش نمیشد اصلا..
    صدای یک ماشین که وارد پارکینگ میشد میومد و هی داشت نزدیک میشد صدا..انقدر ترسیده بودم که شهوت کلا پریده بود از سرم..عقلم داشت میومد سر جاش کم کم ..من اینجا چیکار میکنم؟!این کیه؟! اگه یکی منو اینجا ببینه زنگ بزنه به پلیس چی؟!با آبروم چیکار کنم؟!چه کار بدی تو زندگیم کردم که این بلا باید سرم بیاد؟!..دوباره اشکام سرازیر شد ..اونم که دید اینطوری شدم دستش رو گذاشت جلوی دهنم و گفت ششششش...
    اون ماشین دقیقا اومد کنار ماشین ما پارک کرد، از صدای باز و بسته کردن در و پیاده شدن راننده کاملا واضح بود..نگاهم افتاد به شیشه های ماشین که دیدم کلش رو بخار گرفته..داشتم دعا میکردم که خدا فقط یه فرصت بهم بده تا از اونجا خلاص شم
    صدای باز شدن در صندوق عقب ماشینه اومد و معلوم بود داره یک چیزی از صندوق در میاره چون صدای کیسه میومد هی..یکدفعه طرف داد زد آقا مسلم...! آقا مسلممم....! من قلبم ریخت گفتم حتما مارو دیده صدای گریم یکم زیاد شد ..دستش رو محم تر گرفت رو دهنم آروم گفت نترس مسلم سرایداره اینجاست، این داره صداش میکنه بیاد باراشو ببره..دوباره یارو بلندتر داد زد آقااا مسلممم..ای بابا کجایی پس؟! بعد صدای پاش اومد که داره از ما دور میشه..وقتی صداش از ما دور شد دستش رو از رو دهن من برداشت و آروم سرش رو برد پشت شیشه ببینه چه خبره..یکم از بخارها رو با دستش پاک کرد ویک نگاه به دوروبر انداخت بعد برگشت سمت من و گفت زودباش تا نیومده خودت رو جمع و جور کن..تازه اونجا به خودم اومدم و دیدم که سینه هام بیرونه و لباسم هم نصفه تنمه..سریع لباس و مانتوم رو درست کردم و شالم رو از رو صندلی برداشتم و سرم کردم..اون گفت من پیاده میشم میرم سمتشون سرشون رو با صحبت گرم میکنم توام سری برو(انگار که دنیا رو بهم داده باشن) گفتم باشه..اون اول رفت سمت آینه بغل یکم ظاهرش رو مرتب کرد ..بعد با ریموت در پارکینگ رو زد که من برم..برگشت سمت من و گفت زودباش الان میان..گفتم صورتم و کجا بشورم؟ گفت ته کوچه یک پارک هست..از ته پارکینگ صدای حرف زدن دو نفر داشت میومد..با چهره مضطرب به من گفت بجنب دیگه..بعد رفت سمتشون و صدای سلام علیک بلندش اومد، منم که حول کرده بودم سریع کیفم وبرداشتم و دویدم به سمت در پارکینگ..بعد از چند قدم تازه یادم افتاد اصلا واسه چی این بلا ها سرم اومده..برگشتم سمت ماشین و گوشی رو از صندلی جلو برداشتم و سریع از در پارکینگ رفتم بیرون به سمت اون پارکی که میگفت هست تا ظاهر داغونم رو درست کنم..


    پایان قسمت اول
    ادامه دارد.....


    نوشته: milli

  • 24

  • 13




  • نظرات:
    •   dr2023
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • کصشر محض


    •   siiiikaram
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • ......


    •   شاه ایکس
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • یعنی جیسون بورن کون می دهد رو بسازن اینقدر پلیس بازی توش نداره!! (biggrin)


    •   Hysterical_man
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • سلام مهسا 30ساله،ری استارت کردی با این نوشتنت و داستان طولانیت؛خداحافظ


    •   kirsexy21
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • خسته نباشی


    •   عشقبازمست...
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • کیرم دهن جن ده ت
      اینجور مواقع اصلا تسلیم نشین بهش بگو منو بزن بکش ولی نمیتونی کاری بکنی حتی شده سر و صورتتو بزن به شیشه به صندلی تا میتونی جیغ بزن گاز بگیر مشت و لگد بنداز و مثل یه ماهی سر بخور ببینم کدوم مادر قح به ای میتونه بهت تجاوز کنه وقتی بترسی داستانو باختی از کتک خوردن نترس
      فقط بهم بگو کی و آدرسشو بهم بده در تیکه های دو سانت دو سانت مخصوص گوشت خورشت تحویل بگیر
      ثبت با سند برابر است


    •   A....k
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • کیر تک تک پلیس های داستان تو کونت


    •   sodayeshab-62
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • كم كم داشتى راضى ميشدى حيف شد


    •   joorkon1
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی، حرفه ای


    •   mili_111
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • بعضی ها دیگه خیلی داغونن...یارو نوشته پلیسای داستان فلان و بسار..
      کجای این متن توش پلیسا اومده بودن؟؟!!
      نخونده چرا الکی نظر میدی؟؟!
      فقط میخوای یچیزی گفته باشی؟!


    •   Irish..GuNNer
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • احمق چجوری تو مترو به اون شلوغی تونستن دعوای این مدلی کنن؟! اصلا مگه میتونن تکون بخورن خنگ؟! لااقل یه بار سوار خط۱ یا ۴ مترو بشو بعد درباره‌ش بنویس. خب مگه مجبورت کردن؟! مینوشتی اتوبوس...


      مگه الان اینجوری که گفتی تجاوز نکرده بهت؟! پس تحریک شدنش کجا بود دقبقا؟! نمیدونم شایدم اینجوری باشه ولی محتمل‌تر اینه که شما فاحشه تشریف داشتی و لذت بردی.


      بعد الان انگلت کردن، تجاوزم کردن گوشیتم گرفتی. دقیقا چی مونده واسه ادامه‌ش؟! برو جان جدت کمتر عنمونو بیار. تف تو امشب.


    •   mili_111
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • Irish..GuNNe
      احمق تویی که کوری و نخوندی وقتی رسیدیم به ایستگاه دعوا شد و خیلی ها پیاده شدند


    •   شاهپوکر
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • آگر واقعی باشه، توی آمریکا اگر یک خانم ادعا کنه چنین چیزی رو بلافاصله بعد از اون اتفاق، از کون ما توی کلانتری می کنیم. متاسفانه توی ایران اداره پلیس زیاد براش مهم نیست. (من خودم توی آمریکا پلیس هستم)


    •   Majid966
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • من میدونم چکارش میکنی،! اینبار بیاد سمتت بهش دادی رفته


    •   Alouche
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • کدوم ادمی هنگام تجاوز تحریک میشه!البته تو ک از خداتم بود واگرنه چرا اصن باید میرفتی تو ماشینش!خب شاسی بلند بود بما چه؟اصن اینکه پسر مردم شاسی بلند داره به شما چه خوش بحال اونه فقط نه شماها ک کلاسشو میزارین


    •   pockerface
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • چ کصتانه طولانی بود پوووووووف مخم (dash)
      نمیدونم چرا ولی دیس


    •   Marico
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • اگه داستانت واقعی باشه میتونی ازش شکایت کنی


    •   Nasr7070
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • من بگم چکار کن؟ فقط دیگه ننویس


    •   Peach_blossom
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی خوب بود، هم فضاسازی عالی بود هم روند داستان و اسکلت بندیش، شهوت انگیز هم بود... خلاصه که نمیشه ایرادی ازش گرفت. واقعی باشه یا نباشه مهم نیست، مهم اینه که قلمت خوبه و استعدادشو داری.
      مرسی بابت داستانت و مشتاقانه منتظر قسمت بعدش هستیم.
      توجهی هم به اون نظرایی که بقول خودت فقط میخوان یه چیزی نوشته باشن، نکن. اگه کسی یه نقد منطقی و با استدلال (بدون قضاوت و احساسات شخصی خودش) برات نوشت، چه منفی چه مثبت، اون ارزش جواب دادن داره. بقیه رو بیخیال، کار خودتو بکن. (rose)


    •   Jigar2020
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • داستانت خوب بود فقط یک نکته داشت اگه یک زن نخواد بده به این راحتی راضی نمیشه ضمن اینکه در اینجور مواقع معمولا افراد شروع میکنن به جیغ زدن فقط نمیدونم تو چرا اینکارو نکردی
      مورد دوم اینکه درب پارکینگ معمولا یه مقدار زمان میبره تا باز بشه اونوقت توی تمام این مدت شما ساکت اون پشت نشسته بودی؟!
      با توجه به اینکه گفتی کوچش شلوغ بود فقط کافی بود داد بزنی تا ده نفر بریزن سرش
      و اما مورد آخر شما تو مترو چند دقیقه با طرف دعوا کردین اونم از فاصله نزدیک چجوری بعد از چند ساعت چهره طرفو کاملا فراموش کردی؟


    •   mili_111
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • Jigar2020
      عزیزم اولا که ممنون میشم درست بخونی..گفتم خیابون شلوغ بود ولی کوچه خلوت..دوما در پارکینگ نهایت 30 ثانیه باز میشه...
      و در آخر اینکه بازم تاکید میکنم درست بخونید متن رو.. اصلا اون ادم توی مترو یک نفر دیگه بود و تقریبا 14-25رسال اختلاف سنی داشتن..!!!


    •   mili_111
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • Peach_blossom
      ممنون از نظر منطقیت


    •   arash.abi
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • دیسلایک دادم.. چون این نوشته داره تجاوز رو رواج میده..مخاطب اصلی این سایت کلی نوجون با دیتای خذم ذهنی هستن.. که با خوندن این چرت وپرتا تو ذهنشون تجاوز کردن رو خیلی راحت میبینن..




      زنی که تو مترو دست غریبه رو پس میزنه.. در مقابل تجاوز فرار نمیکنه. نمیدونم شاید باید قسمت بعدی رو هم بخونم


    •   Suwgquawuwuqhqhqhaahahah
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • چه دنیای کثیفی
      چرا کوتاه اومدی میمردی بهتر از اون این بود
      جیغ و داد بلد نیسی از خودت ی دفاع نکردی
      حالا قسمت بندیشم کردی این داستان کثیفو (dash)


    •   amyrabrahymyabrahymy@gmail.com
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • اگه اون ماشین نیومده بودحاملت میکردوبچت یک حرامزاده به دنیامیامد.


    •   شنل_قرمزی
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • ۱.فضاسازی‌ها خیلی خوب بود.
      ۲.قسمت سکسش رو با x4 زدم جلو البته نه اینکه بد باشه
      ۳.ریتم داستان رو دوس داشتم.سریع پیش رفت.
      ۴.لایک منتظر بقیه‌اش هستم


    •   Peach_blossom
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • mili_111@
      کِی منتظر ادامش باشیم؟
      کاش اکانت تون رو تکمیل کنید تا از قرار گرفتن ادامۀ این یکی و بقیه داستانای احتمالی تون باخبر شیم.


    •   MamaliRefresh
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • اشتباه كردى كه سوار ماشين اون يارو شدى، اشتباه كردى كه جيغ و داد نزدى، اما خيلى تورو مقصر نميدونم. هيچ كسى اونقدر حواس جمع نيست، اين اتفاق ها اگرچه همه روزه سر يه سريا مياد ولى خيلى هاشون علنى نميشن. يعنى گرچه متداولن، اما خيلى معمول نيست، به طوريكه تو هر لحظه تو ذهنت داشته باشى و دقت كنى. اونم در مقابل يه مرد كه گوشيتو پيدا كرده و بهت زنگ زده بيا بگيرش و در نگاه اول آدم محترمى ديده شده. از طرفى تو شرايط حساس و هـيجانى، خيلى ها مغزشون قفل ميكنه.
      بعدشم نويسنده گفته بعد از مدتى داشته تحريك ميشده. نه همون اول كار كه بعضيا اعتراض ميكنن.


    •   mili_111
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • Peach_blossom@
      به زودی میاد.. فقط نمیدونم ادمین کی میذاره


    •   Saede0089
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • اینایی که میگن داستانت دروغ و .... همشون جلقی هستن چون عرضه کردن و مخ زدن نداشتن میان اینجا از حسوی چرت و پرت نظر میدن


    •   Nini1366
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • كاش بقيشو بنويسين حسش خوب بود


    •   farbod92
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • فکر میکنم به تحقیر شدن و مورد تجاوز قرار گرفتن علاقه داشته باشی و فانتزیت اینه باهات خشن سکس کنن.
      واسه همین اینطور داستانی به هم بافتی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو