نهنگ عنتر

1397/03/07

اوایل سال دوم دانشگاه بودم و تقریبا همه دوستام تو همون سال اول دوست دختر پیدا کرده بودن و یکی دوتاشون هم چند تایی عوض کرده بودن ولی من بخت برگشته یکی دوتا سلام نافرجام تو کارنامم داشتم با چندتا فحش و یه بارم نزدیک بود اردنگی بخورم که از مهلکه فرار کردم . شده بودم سوژه بچه ها . بهم لقب تفلون داده بودن از بس نچسب بودم . لامصب یعنی هیچ دلبری ایی نداشتم ؟ تا جایی که میدونم نه قیافه بدی دارم نه هیکل حال بهم زنی نه رفتار تابلویی . حتما ایراد کار یه جای دیگس . یه روز که با احمد تو پارک روبروی ساختمون مرکزی دانشگاه نشسته بودیم گفتم احمد یه چیزی بگم رک و بدون حاشیه و البته بدون مسخره بازی بهم میگی ؟ گفت بپرس . گفتم به نظرت چرا هیچ دختری از من خوشش نمیاد ؟ گفت چون آدم بیخودی هستی . گفتم زهرمار قرار بود جواب سوالمو بدی . گفت دارم جدی میگم . به نظرت چرا دخترا بهت محل نمیزارن ؟ گفتم نمیدونم . گفت آها . همه ماها دخترا رو نگاه میکنیم ولی یک نظر . یا خیلی خوشگل باشه بدون اینکه بفهمه دوسه بار دیگه نگاه میکنیم جوری که نفهمه تو اگه جای چشات کیر بود حاملشون میکردی از بس میخشون میشی . اینقد نگاه میکنی و چشم ورنمیداری که معذب میشن و تو دخترا هم یه قانون وجود داره . کافیه دو یا سه تا از دخترا تو جمع ازت بد بگن . بقیه هم حتی اگه نظر بدی راجبت نداشته باشن دیگه سمتت نمیان چون میترسن دوستاشونو از دست بدن . در واقع رابطه یه پسر رو خود دختر و پسر تعیین نمیکنن بلکه دوستای دختره هستن که تعیین کننده هستن خلاص . رفتم تو فکر . راست میگفت احمد . بارها دیده بودم که دختری رو میپام آخر سر یه ایشی میگه و محل رو ترک میکنه یا حداقل جوری میشه که نبینمش یا پشت بهم میشینه که منو نبینه . پس دلیل شکستم تو همه این سالا این بوده . کم کم باید خودمو اصلاح میکردم . دیگه زیاد به دخترا نگاه نمیکردم . اتفاقی هم اگه میدیدم دیگه زل نمیزدم فوری سرمو مینداختم پایین . این روند همچنان ادامه داشت تا اون روز . غروب چهارشنبه بود و کم کم سوز و سرمای اوایل آبان داشت شروع میشد . در حالی که دستامو تو جیبم کرده بودم و بازوهامو چسبونده بودم به بدنم با همکلاسیام وایساده بودیم یه گوشه و در مورد درس اون روز حرف میزدیم هرکسی یه چیزی میگفت و میخندیدیم که نگاه سنگینی رو رو خودم حس کردم . یه لحظه برگشتم دیدم داره نگام میکنه . نگاه کردم و فوری سرمو برگردوندم سمت دوستام . دیگه عادت کرده بودم و مثل اوایل اونجور تابلو سرمو نمینداختم پایین . چند ثانیه که گذشت دوباره یه نگاه انداختم دیدم همچنان که داره نگام میکنه از در دانشگاه خارج شد . رفتم تو فکر . یه لحظه خواستم برم دنبالش که به خودم نهیب زدم برای چی ؟ سر جام موندم و ادامه همنشینی با همکلاسیام . شب که رفتم خونه بعد شام تو رختخواب که بودم اتفاق غروب رو تو ذهنم مجسم میکردم . یعنی چرا اینهمه نگام کرد و میخ شد . نکنه اون ورژن پسرونه منه . دختری با صورت گرد و تپلی که هیکلش از صورتشم تپلتر بود . قد بلندی هم داشت نسبت به هیکلش . فکر کنم از ورودی های جدید بود . هم از اینکه تا حالا ندیده بودمش میشد فهمید و هم اینکه تنها بود . جرقه ای تو مغزم زده شد . اینو تا با دخترا دوست نشده و اونا امار منو بهش ندادن باید قر بزنم و الا اینم میپره با گندکاریای من . مثل اون جوکه که یه بابایی میخواد واسه پسرش زن بگیره بعد از بس پسره بددهن و کسشرگوئه هیچکی بهش زن نمیده و کم کم آوازه پسره تو شهر میپیچه و اینم بیخیال زن گرفتن برای پسرش میشه که یه خانواده جدید میان شهرشون اینم میگه به پسرش که اینا هنوز نمیدونن و دختر دم بختم دارن بذار بریم دخترشونو برات بگیریم فقط شب خواستگاری اصلا حرف نزن تا کار تموم شه بعد هر گوهی میخوای بخور . میرن خواستگاری و پسره هم قول میده حرف نزنه . بعد چای که میارن پسره یا چای ورمیداره و سه تا حبه قند میریزه تو چای و اینقد نمیخوره که سرد میشه . بابای دختره میگه چرا چاییتو نخوردی پسرم سرد شد . پسره یکم باباشو نگاه میکنه و سرشو میندازه پایین و حرفی نمیزنه . براش دوباره چایی میارن و این قضیه سه , چهار بار تکرار میشه آخر سر بابای دختره عصبانی میشه میگه چرا حرف نمیزنی تو ؟ پسره باباشو با مظلومیت نگاه میکنه و زیرلب میگه خودش خواست . بعد رو میکنه به بابای دختره میگه قربان من عادت دارم چای شیرین میخورم قندو میندازم تو چای ولی قاشق نمیارن برام انتظار داری با کیرم چای رو هم بزنم ؟
منم همش تو این فکر بودم که این دختر جدیده رو جوری مخشو بزنم زود که نه کسی ببینه و نه تابلو شه اگه جوابش منفی بود . فرداش که دانشگاه نیومد ولی شنبه که من تا ساعت 11 کلاس داشتم و فوری بعد کلاس امدم بیرون ببینمش . کل دانشگاه رو گشتم بلکم تو محوطه ببینمش چون ساعت کلاسی نبود و اگه سر کلاس میبود که تا الان تموم شده بود و اگه کلاس هم داشت که تا 12 شروع نمیشد . تا 11 و نیم کل محوطه رو گشتم اثری ازش نبود . ظاهرا امروزم مثل پنجشنبه کلاس نداشته . نا امید و با سری پایین امدم بیرون از دانشگاه و راه افتادم سمت خونه که دیدم یه دختر از دور داره میاد . چشامو ریز کردم . خودش بود . از همون دور دورا نگاهش به من بود . از قصد همون لباسای غروب چهارشنبه رو پوشیده بودم که سریع بشناسه . نزدیک که میشد ترس ورم داشت . چقد درشت و بزرگ بود .الان که تقریبا ده قدمیم بود میشد هیبتشو احساس کرد . یه دختر قدبلند چاق ولی خوشگل . صورتش از نزدیک خیلی خوشگلتر بود . لپای درشت و دهن نوزادی که انگار وسطش یکم بازه به رنگ صورتی کمرنگ و چشای نسبتا ریز عسلی و دماغ کوچولو سربالا . معلوم بود دماغش خدادایه چون کاملا به اجزای ظریف صورتش که در تضاد کامل با هیکل درشتش بود میومد . نزدیکم که رسید منم دیگه بی محابا میخش شده بودم . میدونستم که پسر باید چیزی بگه نه دختر بنابراین با دلهره عجیبی نزدیکش شدم و گفتم ببخشید خانم ؟ گل از گلش شکفت . قدش از من 180 سانتی هم یکم بلندتر بود . با صدای خیلی گرم و مخملی دخترونه ای گفت بله بفرمایید ؟ گفتم ببخشید قیافتون خیلی آشناست . یکم اخمش رفت تو هم . ترسیدم . یعنی بازهم گند زدم ؟ با همون اخم که صدبرابر نازترش میکرد گفت ولی شما اصلا آشنا نیستین . مطمئنین منو یه جایی دیدین ؟ فکم قفل شده بود . نمیدونستم دیگه چی باید بگم . دنبال راه فراری بودم فکر میکردم الانه که یه چیزی بگه که بزنه تو ذوقم و اینم از مشتم بپره . فوری گفتم ببخشید منظورم این نبود که میشناسمتون ولی خیلی شبیه بازیگری هستید البته خیلی زیباتر . منظورم بهاره رهنما بود ولی این کجا و بهاره رهنما کجا . اخماش وا شد و گفت اتفاقا خیلیا بهم میگن شبیه خانم رهنما هستم . البته میدونستم همه بخاطر تپلیش میگفتن ولی خوب چیزی که الان مهم بود این بود که تونسته بودم تو مشتم بگیرمش و نظرشو جلب کنم . خواستم بحثو ادامه بدم که گفت ببخشید من کلاسم الان شروع میشه بعدا میتونیم صحبت کنیم ؟ که گفتم چرا نمیشه فقط اگه میشه شمارتونو داشته باشم . که با سعه صدر قبول کرد و شمارشو داد و منم شمارمو دادم . بالاخره تونستم یه شماره بگیرم بعد از یکسال . تا چند روز فکر میکردم هیو هفنر فقید صاحب کمپانی پلی بوی هستم . دیگه پیش دوستام کم کم حرف سکس رو میزدم که البته با سمیه هنوز به اون مرحله نرسیده بودم و بیشتر تو فاز عشقبازیای جلف بودیم با همدیگه . پیامای عاشقانه کسشعر واسه هم میفرستادیم و سر ساعت و دقیقه یکسان برای هم تک مینداختیم و گل و بوس میفرستادیم واسه هم تو پیاما وقتی سر کلاس بودیم . این کسکلک بازی یه دوماهی ادامه داشت و سمیه وقتی دید که آبی از من گرم نمیشه واسه صمیمی تر شدن رابطه کم کم حرفای داغتر زد و یواش یواش فتیله رو کشید بالا تا جایی که حتی لحنشم یه جوری بود که حین حرف زدنش شق میکردم و منم کم کم کشیده شدم سمت سکس و این حرفا . حالا من فاز عاشقی ورداشته بودم در حالی که سمیه صرف سکس منو میخواست و نمیدوستم اصلا قضیه از چه قراره . گذشت و گذشت تا اینکه رسما سکس چتامون شروع شد و من بلیسمت و اون ساک بزنه و جرت میدم و قربون کیرت برم و گذشت تا یه روز گفت میگم تو عرضه نداری مکان جور کنی ؟ یکه خوردم گفتم والا چرا ولی موقعیت جور نمیشه چیکار کنم خوب ؟ هیچوقت خونمون خالی نمیشد مخصوصا اینکه پدر مادرم کارمند بودن و خواهر کوچیکترم که همیشه خونه بود و دوست اونجوری هم نداشتم که مکان واسم جور کنه که تقصیر خودم بود از بس قپی امده بودم . یه هفته ای گذشت که سمیه زنگ زد و گفت آماده باش واسه فردا که مکان آماده شد . با ذوق زاید الوصفی گفتم جدی ؟ گفت آره خودتو آماده کن واسه فردا که قراره کلی خوش بگذرونیم . میدونستم سکس اونجوری در کار نیست چون سمیه باکره بود و چند باری که راجب سکس از پشت گفته بودم زیاد روی خوش نشون نداده بود تو سکس چتامون ولی با این اوصاف گفتم دختر به این حشری شاید نظرش برگشت . بذار کاندوم ببرم . فرداش حوالی ساعت 10 صبح راه افتادم سمت آدرسی که داده بود . خونه خواهرش بود که رفته بودن کیش با شوهر و بچه 6 سالشون و این کلید آپارتمانشون رو از خواهرش گرفته بود . خودش میگفت با خواهرش خیلی نداره با اینکه 7 سال از خواهرش کوچیکتره ولی مثل دوست بودن باهم . رفتم سمت آپارتمان که با توجه به شلوغ بودن محل کسی متوجه نشد و بی دردسر رفتم تو . درو باز گذاشته بود و بعد از اینکه رفتم تو درو بستم . صداش زدم که گفت بیا تو . رفتم تو پذیرایی نسبتا کوچیک خواستم بشینم که یهو دیدم سمیه از تو اتاق خواب امد بیرون . فکم افتاد . یه لباس سرهمی گل گلی پوشیده بود که رو شونه هاش لختی بود و تا یکم بالای زانوهاش میومد . جوراب رنگ پای بلند که پاهاشو خیلی صاف و یکدست نشون میداد و رون و ساقای خیلی درشت و سفید . به جرات میتونم بگم بازوش 4 برابر بازوی من حجم داشت و ساق و رونای درشتشو دیگه نگم براتون . خیلی با ابهت در نظرم میومد مخصوصا با ارایشی خاصی که داشت . چشماشو حسابی با ارایش درشت کرده بود و خط چشم زیادی که زده بود با لنز سیاه و رژ قرمز پررنگ و سایه گونه عجیبی که زده بود یه 10 سالی پیرش کرده بود که فکر کنم از عمد اینکارو کرده بود . امد سمتم و بازومو گرفت . به نسبت اون خیلی لاغر و ریقونه بودن . بغلم کرد و منو تو بغلش فشار داد . خواستم تکرار کنم و منم بغلش کنم که حس کردم پاهام از زمین بریده شد . قشنگ مثل متکا از زمین بلندم کرد . لباشو گذاشت رو لبام و بدون اینکه خم به ابرو بیاره منو برد سمت اتاق خواب و همونطور خودشو منو انداخت رو تختخواب جوری که افتادم زیر . خداروشکر تخت بود چون اگه میخوردیم زمین مثل لواشک میچسبیدم کف . به بوسیدن ادامه داد و منم خواستم همراهی کنم ولی نفس کم میاوردم . فشاری که رو قفسه سینه هام بود اینقد زیاد بود که نمیشد نفس کشید . دستاشو جوری دور بدنم قفل کرده بود که دستام گیر افتاده بود . یکم سرمو تکون دادم که دهنم آزاد شه و با صدای گرفته ای گفتم سمیه خفه شدم . گفت تازه کجاشو دیدی . یهو ولم کرد و پاشد و اینبار پاهاشو گذاشت اطراف سرم و با کون نشست رو سر و سینم . همه جا تاریک بود . به حدی کونش وسیع و پهن بود که سرم رفته بود لای شیار کونش و اطراف قنبل های کونش پخش شده بود اطراف سرم . دهنمو باز مردم برای هوا که لبام مالیده شد لای شیار کونش و ترشی عرق مالیده شد به لبام ولی دریغ از یه مولکول اکسیژن . با دستام زدم روی رونای درشتش که یکم بلند شد و فوری حجم زیادی از هوا رو بلعیدم . سوراخای دماغم و دهنم طلبه هوا شده بودن و شش هامو از هوا خالی و پر میکردم . گفتم میشه بلند شی از روم . اصلا اون چیزی نبود که تو سکس چتامون راجبش حرف میزدیم . لحظات به کندی سپری میشد وقتی رو صورتم نشسته بود . حالا که بلند شده بود از روم یکم میتونستم کون بزرگ و گوشتالودش و کوس گندشو ببینم .شورت پاش نبود . یه کوس خیلی بزرگ که فقط یه شیار معلوم بود ازش و رد خیسی کوسش که تا کونش میومد . پس اون طعم ترش مال خیسی کوسش بود . دستاشو گذاشت رو شونه هام و یکم رفت پایین کون بزرگشو گذاشت رو کمرم و خم شد لب بگیره . انگار این سمیه اون سمیه ناز و مهربون نبود که میشناختم . دیگه لب گرفتناش تحریکم نمیکرد . خیلی تحت فشار بودم . حتی کیرمم شق نشده بود . یکم کونشو رو کیرم که هنوز هیچ کدوم از لباسامو درنیاورده بودم مالوند . انگار داشت با کونش دنبال برجستگی کیرم میگشت . لبامو ول کرد و رفت پایین کمر بندمو باز کرد و کیر کوچولومو از لای زیپ شلوارم کشید بیرون . یکم که خورد کم کم حرکت جریان خون رو تو کیرم حس کردم . کم کم کیرم بلند شد و با شق شدن کیرم دندون زدنای ناشیانش رو احساس کردم . هربار که دندونش میخورد به کیرم مثل برق گرفته ها تکون میخوردم . نگام کرد و برعکس شد و اینبار کوس و کونشو گرفت سمتم . از بس چاق بود که شیار کوس و کونش از اون نما یکی بود . با دستام یکم لاشو باز کردم و کم کم لبای کوچیک و تیره کوسش معلوم شد . سوراخ کونش به سیاهی میگرایید که تو ذوقم میزد . چرا یه همچین کونسفید و بزرگی باید سوراخ به این تیرگی داشته باشه . با ترس زبونمو برای اولین بار زدم به کوسش . مایع سفیدی لای لبای کوسش مشخص بود که زبونم بهش خورد و ترشیش یکم حالمو بهم زد . داشت کیرمو میخورد و منم بالطبع شروع کردم به لیسیدن کوسش . ولی اینقد گوشت داشت کونش که برای دسترسی به کوسش باید سرمو میچسبوندم لای کونش و دماغم میخورد به سوراخ کونش . یکم که لیسیدم حس کردم کیرمو از تو دهنش درآورد و شروع کرد آه و ناله کردن . کم کم لای کونش از گرما خیس عرق شد و بوی عرقش که خیلی زننده بود تو فضای اتاق پخش شد . ولی خوب حشریت بهم غالب بود و بوی عرقشو بخاطر کوسش و ساکی که ازش دریافت میکردم به جون میخریدم . یکم که ادامه دادم یهو با باز شدن سوراخ کونش و گوز ممتد صداداری که بوی خیلی بدی هم داشت شوکه شدم . چند ثانیه تو همون حال موندم . فکر کردم که از دستش در رفته که با شنیدن صدای آهش که از سر رضایت بود گوز دوم رو هم مهمونم کرد . دیگه نفس کشیدن برام سخت بود و هرچی تو معدم بود رو داشتم بالا میاوردم . با زور و دست و پا زدن تونستم یکم از روم بلندش کنم و از زیرش خزیدم بیرون و دویدم سمت در دستشویی . به شدت استفراغ کردم و دست و صورتمو شستم . امدم بیرون . صدای سمیه امد که گفت کجایی بیا دیگه . اصلا انگار نه انگار که چیکار کرده بود و چه بلایی سرم امده بود . بدون اینکه چیزی بهش بگم و با توجه به اینکه هیچ کدوم از لباسامو درنیاورده بودم فوری کفشامو پوشیدم واز آپارتمان زدم بیرون و درو محکم بستم . از ساختمون امدم بیرون و با عجله رفتم سمت خیابون که دیدم گوشیم تو جیبم زنگ میخوره . نگاه کردم دیدم سمیه‌س . دکمه قطع رو زدم و با غیظ بی حد و حصری گفتم : نهنگ عنتر .

نویسنده : کیرمرد(dickerman)


👍 54
👎 7
10636 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

690388
2018-05-28 21:03:26 +0430 +0430

الان باید بخندیم یا مقعدت مورد تعرض قرار بدیم! این داستان زن حامله بخونه بچش میفته

2 ❤️

690395
2018-05-28 21:09:26 +0430 +0430

انقدر بدم میاد از پسرایی که فکر میکنن تا میان دانشگاه باید با یکی دوست بشن برو طرز فکرت عوض کن جقله

2 ❤️

690406
2018-05-28 21:23:29 +0430 +0430

دیکرمن عزیز خوشحالم باز نوشتی برامون
لایک

1 ❤️

690410
2018-05-28 21:32:26 +0430 +0430

شما دچار گوزگرفتی شدی

1 ❤️

690412
2018-05-28 21:35:51 +0430 +0430

گوزگرفتگی

1 ❤️

690423
2018-05-28 22:00:47 +0430 +0430

خخخخخخ تو روحت باحال بود

1 ❤️

690428
2018-05-28 22:07:36 +0430 +0430

از شرح تیره و تاریک آن فشارِ کون و کونکوبی مهیب، یاد نقاشیای namio harukawa افتادم ولی آن کجا و این کجا!
داستانو جوری توصیف کردی ناخوداگا دلم واسه جفتشون سوخ. مث همیشه فیض بردیم از هنر مثال‌زدنیت.
سایه‌ات بر سر برچسب طنز مستدام ❤

2 ❤️

690433
2018-05-28 22:17:28 +0430 +0430
NA

بخندم یا برینم دهنت قضاوت با د و ستان

1 ❤️

690451
2018-05-28 23:38:28 +0430 +0430

چه پسر بد شانسی (rolling) ترکیدم (rolling)

1 ❤️

690458
2018-05-29 00:34:57 +0430 +0430

خخخ دهنت سرویس باحال بود:)

1 ❤️

690479
2018-05-29 05:12:10 +0430 +0430

لامصب گوز آخه ؟؟؟ =))
يه چنين چيزي اگه واقعي باشه ادم تا يه سال دم و دستگاهش به خواب زمستاني فرو ميره…
لايك

1 ❤️

690502
2018-05-29 07:11:19 +0430 +0430

خخخخ
باحال بود
اخییی !!! *بعد یه سال بدجوری خورد تو ذوقت…!
لایک

1 ❤️

690519
2018-05-29 08:31:05 +0430 +0430

مردم از خنده …خدا همیشه دلتو شاد کنه که دلم باز شد ممنون عزیز …بازم بنویس حتما .لایک ?

1 ❤️

690520
2018-05-29 08:37:25 +0430 +0430

کوهیار مشکی پوش عزیز هر چه از دوست رسد نکوست . ببخش اگه دوست نداشتی

صدف گرامی منم خوشم از این پسرا نمیاد . باید قبل دانشگاه این مشکلو حل کنند . متاسفانه دانشگاه جای تحصیل علمه نه دوستیابی . حق با شماست

هپی سکس عزیزم ممنونم لطفت همیشه شامل حالم بوده دوست خوبم

فرود گرامی گوز گرفتگی از نوع خفن شدم . اونم توایس یعنی دوبار . پایدار باشید

حسام مثبت عزیزم خوشحالم خوشت امد

میس سمای عزیز تایید کننده ها به من لطف دارن ولی خودم در خدمتم . هر فحشی دلتون خواست شخصا بگین به خصوصی من بفرستند . قربان شما

اسکلت عزیز و گرامی ممنون از این همه مهر و محبت شما . با انرژی مثبتتون همیشه منو سرحال میکنید . یادم باشه برم نقاشیای نامیو هاروکاوا رو ببینم باید چیز جالبی باشه که ازش اسم آوردید

تنهای شب تاریک از دوستان نظرسنجی کن هرچی گفتن همونو انجام میدیم . پیروز باشید

تی تنبوی عزیز حتما دختری از جنس نگین رو میخونم به شخصه . ولی فکر کنم داستانش تو یه سایت دیگه هست که هفتگی آپلود میشه

سپیده عزیز و مهربان ممنون . خوشحال مایه خوشحالیتو تو این روزای وانفسا فراهم کردم. لبت همیشه خندون

سیرن 77 عزیز خوشحالم به دلت نشست . برقرار باشی همیشه

دانیال دکس عزیز اینم یه مدلشه . البته گوزخواهی و همچنین فیس سیتینگ فانتزی خیلی هاس که متاسفانه فانتزی نقش اول داستان نبود . سرافراز باشی عزیز

رین بو عزیز و گرامی همیشه چرخ دنیا اونجور که ما میخوایم نمیچرخه . اینم از بدبیاری این گل پسر بود . فدای شما

اسنوفلیک عزیز و مهربان ممنون بابت کامنت پرمهرت همیشه لطف بیکرانت شامل حالم بوده . ممنونم دوست خوب و مهربانم

روح الف عزیز خوشحالم که خوشت امد همیشه لبت خندون و دلت باشه . بالای داستان تگ dickerman هست اونجا تموم داستانایی که آپ کردم رو میتونی بخونی البته همش طنز نیست . مهرت روزافزون

1 ❤️

690521
2018-05-29 08:39:30 +0430 +0430

دوستان عزیز بابت کم کاری این مدت از همگی معذرت میخوام البته نه اینکه بگم خیلی نویسنده هستم یا چیزی بارمه همینکه خنده رو به لبای دوستان میارم یا داستانای دیگم غمی رو از خاطرشون میزداید برام یه دنیاس . دوستانی هم که از داستانام خوششون نمیاد ازشون پوزش میخوام سعی میکنم بهتر و قویتر کار کنم .

دوستدار همگی

شاد و پیروز باشید

1 ❤️

690522
2018-05-29 08:42:12 +0430 +0430

سساا699 عزیز ایشالا همیشه لبت خندون و دلت شاد و مهربون باشه خوشحالم که خنده رو مهمون دلت کردم . پایدار و برقرار باشید دوست عزیز

0 ❤️

690524
2018-05-29 08:53:36 +0430 +0430

داستان خودت چنگی به دل نمیزد ولی اون حکایت خواستکاری که تعریف کردی خیلی باحال بود

1 ❤️

690533
2018-05-29 09:55:52 +0430 +0430

دیکرمن عزیزخوشحالم که هستی ی نکته بگم داستاناتودوسدارم لااقل روح وروان نوشته هات پا توکفش دیگران کردن،نیست سرافرازباشی لایک

1 ❤️

690534
2018-05-29 10:01:40 +0430 +0430

دوست خوش قلمم
فکر میکنم این بار نیز به لطف لطافت های طنازانه و ظرافتهای ادیبانه ات ، خوب تونستی از مخاطبت دلبری کنی… دست مریزاد
شانزدهمین سپاسم تقدیم به ذوق مدامت

1 ❤️

690542
2018-05-29 11:35:04 +0430 +0430

مثل همیشه دوست داشتم نوشتتو برا
جالبه منم قبلا از دخترای چاق خوشم میومد اما زمان دانشجویی وقتی با یکیشون سکس کردم کلا نظرم عوض شد البته به این بدی که تو گفتی هم نبود خدایی تو دانشگاه اون دختره معروف بود به شرک خخخ

1 ❤️

690549
2018-05-29 12:11:49 +0430 +0430

لایک هجدهم به نویسنده خوش ذوق سایت جناب دیک تریسی. تو کشکول طبسی جوکی بود: فردی رو به جرم زنا با یک کنیز سیاه پوست به نزد خلیفه میبرن. خلیفه فریاد میزنه مردک خجالت نکشیدی با یک کنیز سیاه پوست؟؟؟ مرد جواب میده اخر با نیم دینار چه پیدا میشود!! من اینکه کسی از زور کف حتی به سراغ میوه جات هم بره رو درک میکنم. فقط امیدوارم از این ببعد چیزای بهتری گیرت بیاد که جانوران در حال انقراض رو بی خیال شی!!!

1 ❤️

690552
2018-05-29 12:16:43 +0430 +0430

اولش خنده دار بود…
بعدش حالم بد شد… 🤮

لایک ۱۹
دیسلاک ۳

1 ❤️

690559
2018-05-29 12:56:08 +0430 +0430

خخخ خوب بود روان و زیبا و البته خنده دار.
لایک

1 ❤️

690567
2018-05-29 14:07:51 +0430 +0430
NA

کسی از اصفهان هست؟ پولی

1 ❤️

690570
2018-05-29 14:31:32 +0430 +0430

#عن_شانس

1 ❤️

690589
2018-05-29 15:54:45 +0430 +0430
NA

یک بار دیگر به کلام بلند پایه ((از ماست که بر ماست )) ایمان آوردم و تخمانه خودم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون سکس نگردم ?

2 ❤️

690598
2018-05-29 17:35:36 +0430 +0430

واقعا به وضوح پیشرفت و بهتر شدن رو میشه تو کارهای شما دید قلم جذابی داری من عاشق اون داستانایی هستم که به نثر قدیمی فارسی شما و جناب شادو می نویسین واقعا عالین و خنده دار لایک تقدیمت دوست گلم بازم بنویس برامون

2 ❤️

690615
2018-05-29 19:23:26 +0430 +0430

نوش جونت دیکی جون (rolling)
24 ?

1 ❤️

690619
2018-05-29 20:03:34 +0430 +0430
NA

یعنی از خنده ترکیدم .مخصوصا اون قسمت گوزش???

1 ❤️

690620
2018-05-29 20:07:41 +0430 +0430

رضا 2018 عزیز مرسی عزیزم . متاسفم داستان به دلت نبود

ممنونم هزار و یکشب گرامی همیشه لطفت همیشه و همه جا شامل حالم بوده و هست

پدیدار مهربان بنده نوازی میفرمائید امیدوارم لایق اینهمه مهر و محبتتان باشم

استرانگ بوی عزیز ممنون بابت کامنتت البته ممکنه که علایق آدم در طول زمان عوض بشه . مرسی دوست مهربان

شاه ایکس عزیز ممنون که همیشه منو از کامنتای خوب و پر انرژیت بی نصیب نمیذاری . وای من کجام به دیک تریسی میخوره آخه ؟ مرسی ممنون منم امیدوارم بهترینا نصیبت بشه ولی خوب چه میشه کرد ؟ لنگه کفشی دربیابان نعمت است . مرسی دوست عزیز و خوبم

سانسای زیبا و مهربان خوشحالم که داستانم تونست خنده رو به دلتون بیاره

هیدن موون عزیز و مهربان ممنون بابت وقتی که گذاشتی و متاسفم که حالتو بهم زدم . از این حقیر بگذر که روال داستان ایجاب میکرد خودمم دست کمی نداشتم ولی خوب … ممنون عزیزم

ناصر 39 عزیز واقعا بدشانس . بله چشم دوست عزیز

پیام اس ای عزیز و گرانقدر ممنون از کامنتای پرمهرت

بانو ایول عزیز مزین فرمودین داستانمو با کامنت پرمهرتون . خوشحالم که اسمم در کنار نویسنده برتر طنز سایت جناب شاه ایکس میاد . مخلص جفتتون هستم . مرسی ایول عزیز پایدار باشی

شدوی عزیز عالی بود . یاد اون شعر معروف انداختیم که طرف دختر گیرش نمیومد به دیگران نصیحت میکرد که دست خود کوس کن و منت کوسکشان مکش . مرسی شدوی خوب و مهربون

کریزی اباوت تیتز عزیز ممنون بابت انرژی مثبتت و نظر خوبت . امیدوارم همینطور که میفرمائید باشه و هر چی جلوتر میریم کیفیت داستانام رو بالاتر ببرم . لطفتون پایدار

روح عزیزم مرسی که وقت گذاشتی و خوندی . مهرت روز افزون دوست خوبم

2 ❤️

690621
2018-05-29 20:09:24 +0430 +0430

علیرضا سان ایکس عزیز خوشحالم داستان به دلت نشست . مرسی

0 ❤️

690678
2018-05-29 23:57:06 +0430 +0430

خیلی خنده دار بود دهنت سرویس

1 ❤️

690681
2018-05-30 00:00:40 +0430 +0430

خدا لعنتت کنه اونقد خندیدم اشکام عین سیل داره از چشام در میاد
ملکول اکسیژن
گوز دوم مهمون
و …
خدا خفت نکنه پسر وای خدا

1 ❤️

690703
2018-05-30 01:57:50 +0430 +0430

خیلی بد بود.اصلا این چی بود.
نه تو محتوا و نه تو فرم حرفی برای گفتن داشت.
پر از سوتی و …
این لایکا هم که مال دوستات و ادمین سایته.
آره عزیزم
جااان عزیزت دیگه ننویس
خود گویی و خود خندی عجب مرد هنرمندی
خلاصه اینه دیگه خواستم بگم سر کاااری
شدی خر مفت ادمین سایت
مینویسی و لیست داستانا رو پر میکنی چند تا اکانت که مال خودشونه میان و خرت میکنن تا داستان بعدی رو سریع تر بنوبسی…داتم خوشه برات تگ گذاشتن‌خخح دلت رو به لایک خوش کردی
آگاه باش
آگاه
کار وردن خر و خوردن یابو(پول خوبی این در میاره بعد خر حمالی و تعریفای دروغ مال تو )
سواری نده به کسی

1 ❤️

690713
2018-05-30 04:54:55 +0430 +0430

دل و رودم یکی شد از خنده
لایک 27خدمتت دیکرمن جان

1 ❤️

690724
2018-05-30 06:18:34 +0430 +0430

افشین خان خیلی مخلصم خوشحالم شاد شد دلت دوست خوبم . مرسی

محسن ایرانی 0098 عزیز واقعا از کامنتت متحیر شدم . این حجم از کینه و نفرت برای یک چریک فدایی غیرقابل باوره .سرکار کجا بود دوست من ؟ من برای دلم مینویسم و اگه بر فرض مثال از 1000 نفر حتی 1 نفر خوشش بیاد و خنده بشینه رو لباش من اون احساس رضایت رو به دست آوردم و خوشحالم . یه سوال : تا حالا کاری کردین که رضایت قلبی خاصی براتون بوجود بیاد و از خوشحالی تو پوست نگنجید ؟ من وقتی میبینم دوستان این همه لطف دارن بهم و داستانای ناقص و دارای اشکالات ادبی و تایپی منو دوست دارن همون حس بهم دست میده که اصلا نمیشه قیمت روش گذاشت دوست خوبم . اینقدر منفی باف نباشید چون من نه با ادمین ارتباط شخصی دارم نه با اینهمه عزیزی که میان پای داستانام کامنت میذارن . چند نفری هستن که از دوستای مهربون و نزدیک خودم هستن ولی نه همه . شما هم دلتون رو صاف کنید آینده این کشور دیگه نفرت و کینه نمیخواد . شاد و سرافراز باشید دوست من

ماهان امیر عزیز خوشحالم شاد شدی مرسی از لطف بیکرانت عزیزم

سامی عزیز به به مزین فرمودی دوست خوبم . طنز نویس کجا بود سامی مهربون یه چند خط دست و پا شکسته میزنم بلکم دوستان بخندن . هشتگ فرغون ؟ نشنیدم که دوست جون

2 ❤️

690736
2018-05-30 07:50:55 +0430 +0430

دمت گرم کلی خندیدم. اتفاقا اولین سکس من هم با خاطره گوزیدن طرف ملوّن شده. با این تفاوت که دختره بسیار نحیف بود و گوزش به ملایمت نسیم نوبهار! و البته من تا آخرش پاش وایسادم! شاد و خوشبخت باشه هرکجا که هست…

1 ❤️

690767
2018-05-30 11:16:23 +0430 +0430

ممنون جناب فرهاد خان گرامی البته این داستان واقعی نبود ولی خوب کیه که همچین خاطره ای نداشته باشه ولی خوب نه به این شدت . مرسی دوست خوبم

عنترخان گرامی خوشحالم خوشت امد . متاسفانه هنوز بستر برای خیلی از فتیش ها و علاقه مندیها فراهم نیست و نویسنده در این زمینه ها کم هستند امیدوارم در آینده امکان ژانر بندی داستانها فراهم بشه که هر کسی هر علاقه ای داشت بره داستانای مورد علاقشو بخونه مثل سایت literotica.com . البته شهوانی هم داره ولی همه ژانرها تقریبا شبیه همن و یکم تفاوت دارن . شاد و پیروز باشید

1 ❤️

690822
2018-05-30 18:58:04 +0430 +0430

هورنی گرل عزیز خوشحالم به دلت نشست قربان شما لطف دارید عزیزم . مرسی دوست خوبم

سامی عزیز الان متوجه شدم . هاهاهاهاهاها نمیدونم چرا فرغون رو یادم رفته بود سوپرپاورم تو مدافعین حشر بود که . مرسی دوست نازنینم . مخلص روح هم هستیم خیلی زیاد

1 ❤️

690838
2018-05-30 20:32:05 +0430 +0430

خیلی باحال نوشتی
از قلمت خوشم اومد بیشتر بنویس
ولی یکم حالم بهم خورد
در کل خوب بود

1 ❤️

691032
2018-05-31 08:15:19 +0430 +0430

گجورت عزیز خوشحالم خوشت امد و متاسفم که آخراش حالتو بهم زد . موفق باشی عزیزم

0 ❤️

691127
2018-05-31 18:41:28 +0430 +0430

عالی.
پ.ن : لاغر کنین دیگه

0 ❤️

691144
2018-05-31 20:13:24 +0430 +0430

عالی بود
خیلی خندیدم دمت گرم
لایک 37 تقدیم قلمت

0 ❤️

691147
2018-05-31 20:33:01 +0430 +0430
NA

خسته نباشی رفیق…
واقعاً اون لبخندی که با نوشتن این داستان دنبالش بودی رو به لبم آوردی…
تبریک میگم موفق شدی…! :)

0 ❤️

692559
2018-06-06 23:05:06 +0430 +0430

اصلا خوب نبود و اين داستان در قالب طنز نبود

0 ❤️

749557
2019-02-20 23:31:23 +0330 +0330

کرک و پرم ریخت :/

0 ❤️

769287
2019-05-25 08:56:19 +0430 +0430

:d

0 ❤️

781619
2020-12-13 21:40:36 +0330 +0330

خدا بگم چیکارت کنه ، اصلا اون هیکل و کون و اینا کامل اومد جلو چشمم :|
ولی خداوکیلی استعدادت خیلی بالاست تو نوشتن ، من تازه دارم نوشته هات رو میخونم و احتمالا تو دیگه فعالیتی تو سایت نداری ولی واقعا از صمیم قلب نوشته هات رو تحسین میکنم ، جوری که مخاطب رو با نوشته هات همراه میکنی به طرز عجیبی غیرقابل باوره. اصلا یه لحظه به خودم اومدم دیدم منم که زیر طرف دارم خفه میشم:))

0 ❤️