نوار بهداشتی

    زیر پتو خزیدم، ترسیده بودم و با شک و تردید بالا تنه ام‌ رو لمس میکردم!
    فقط ۸ سالم بود و کلی وحشت زده بودم.
    با لرزش و استرس دوباره سینه ام رو دست زدم، درد میکرد، خیلی...
    حتی دیگه نمیتونستم درست بخوابم، عادتم به دمر یا روی شکم خوابیدن بود، اما دردِ عجیب قفسه ی سینه ام انقدر زیاد بود‌ که‌ با برخورد بالاتنه ام‌ به تشک هم کلی اذیت ‌میشدم.
    فکر کردم که شاید بهتر باشه وصیت نامه بنویسم! یه نامه ی خداحافظی... اینطوری حداقل بعد از مرگ، یه‌ چیزی ازم باقی میموند...
    دستگاهِ میکرو م چی؟!
    وصیت میکنم بِدَنِش به بهروز! عاشقش بود...


    از درد اخیر سینه ام ‌چیزی به مادرم نگفته بودم، طاقت نداشت.
    انقدر منو دوست داشت که اگر‌ میفهمید قلبم درد میکنه حتما دق میکرد...
    مشغول فکر و نوشتن وصیت نامه شدم...


    یکی دو روز با درد گذشت. هنوز هم شب ها نمیتونستم درست بخوابم و تیر کشیدن ها ادامه داشت اما یه چیزی فهمیدم!!
    درد از قفسه ی سینه و قلبم نبود! دقیقا نوک سینه هام بود!
    غده ی سرطانی درآورده بودن!!!
    با کوچکترین برخورد درد میگرفتن و خدا میدونست کِی قراره بمیرم!
    از ترس زیاد حتی نمیتونستم غذا بخورم...
    خداحافظی از ‌مادرم سخت بود...


    نصفه شب بی تاب از درد حس میکردم ممکنه خیلی زود بمیرم، پس رفتم و مامانم رو بغل کردم.
    بعد از کمی بغل خواستم برم سرجام که هوشیار شد و فهمید دارم گریه میکنم.
    مجبور شدم همه چیز رو بهش بگم. با هق هق براش گفتم...
    فکر میکردم گریه میکنه اما‌ نکرد!
    فقط به فکر فرو رفت و به یکی از سینه هام دست زد و وقتی از درد به خودم پیچیدم گفت احتمالا سینه هام دارن جوونه میزنن!!


    گفت قراره سینه دربیارم و بزرگ ‌بشم. خجالت کشیدم!
    همیشه خجالتی نبودم، اما این فرق داشت!
    حتی میترسیدم کسی بفهمه و بهم دقت کنه. یا خاله و دخترخاله های کوچیکم مسخره ام کنن!
    از ‌مامانم خواهش کردم به مادر بزرگ و خاله هام نگه، دلم ‌نمیخواست کسی بفهمه. ازش قول گرفتم به کسی نگه...
    حس های خجالت و تعجب و پریشونی و غم رو باهم داشتم.


    آسوده ازینکه نمیمیرم، اما پر از حس های مختلف، با درد آزاردهنده ی سینه هام، با اشک خوابیدم.. فکر این تغییر و استرسش راحتم نمیذاشت...




    یکی دو روزی گذشت و متوجه شدم سینه هام دقیقا برجستگیِ نخود‌ مانندی! پیدا کردن.
    تصویرم رو توی آینه دوست نداشتم...
    تیشرت های جذبم رو کنار‌ گذاشته و لباس‌های گشاد میپوشیدم، موقع راه رفتن و نشستن هم نامحسوس کمی قوز میکردم تا اون برجستگی رو کسی نبینه.
    کلی جلوی آینه بررسی و دقت کرده بودم تا به هیچ‌وجه هیچ‌چیزی از روی لباس معلوم نباشه...


    زنگ مدرسه خورد و معلم قبلش مشق هارو داده بود. کیفم رو رو کولم انداختم. امروز ناهار خونه مادربزرگم باید میرفتم. خونشون نزدیک بود و هفته ای ۴ _۵ بار ناهارا اونجا بودیم. ۶ تاخاله داشتم و اونجا همیشه شلوغ بود و خوش میگذشت... برای شیطون ترین دختر دنیا، اونجا حکم شهربازی رو داشت!


    از همه ی خاله هام بیشتر، شیما و سحر و ویدا رو دوست داشتم، شوخ تر بودن و کمتر مذهبی و جدی...


    با خوشحالی رفتم به بهترین جای دنیام.
    هرکسی تو هر دوران زندگیش یه بهترین جا داره.. جا یا کس/کسایی که وقتی بهشون نزدیکه از همیشه حالش بهتره...


    داشتن وسایل سفره رو آماده میکردن و منم رفتم آشپزخونه تا نمکدونارو بیارم. خاله سحرم، صدام زد و با شوخی و خنده طرفم اومد!
    به شوخی کلمه ی "بالغ" رو "بالوغ" تلفظ کرد و با شوخی گفت:
    ـ پس بالوغ شدی! چرا قایم میکنی؟ ببینم فسقلی!


    دنیا رو سرم آوار شد!
    مامانم رازم رو نگه نداشت!!
    قول داده بود نگه به کسی، اما گفته بود!
    دلم شکست و هزار تیکه شد، خجالت و حس ‌مزخرفم ‌به کنار...


    جواب خاله ام رو ندادم و تو دلم سعی کردم مامانم رو تبرئه کنم، اما با لباسی که پوشیده بودم و طرز قوز کردنِ نامحسوسم، امکان نداشت خاله ام خودش فهمیده باشه...


    رفتم خرپشته ی نیم طبقه ی بالای خونه ی مادربزرگم. یه فضای کوچیک حدودا ۶ متری بود که هرکدوم از خاله هام کنکور داشتن، اونجا درس میخوندن. کسی نبود، داخل رفتم و درو قفل کردم.
    نشستم و های های گریه کردم...
    چندشم میشد از برخورد خاله ها، نمیخواستم کسی بدونه! چرا گفته بود؟؟؟
    چرا هرچی میشد به خواهراش میگفت؟ من چیزِ خصوصی نداشتم؟!


    انگار دیده بودن سر سفره نیستم. مامانم سراغم‌ اومد، در زد و صدام کرد و گفت‌ چرا در رو قفل کردم!
    بین گریه گفتم: قول دادی به کسی نگی!
    گفت:
    ـ چیو نگم؟؟ نگفتم خب!


    ـ آره پس سحر علم غیب داشت! مسخره ام میکنن، هی ‌نگام میکنن!! همه چیزامو میگی همش به همه! همه میفهمن!


    ـ اِی! به کسی نمیگن خواهرا! سیاه‌سیاه نشون میدی! دیگه همه در میارن مگه چیه؟! پاشو بیا ناهارتو بخور!


    با گریه گفتم نمیام.
    رازمو فاش کرده بود... گفته بودم نَگه... حس خیلی بدی داشتم.
    همون لحظه "قول دادم به خودم، وقتی کسی بهم گفت چیزی رو به کسی نگو، هرگز نگم."


    مامانم رفت و مادربزرگم رو دنبالم فرستاد...
    دلم نیومد در رو برای مادربزرگم ‌باز نکنم، باز کردم و با گریه گفتم خجالت میکشم و چرا مامانم به همه گفته...


    مادربزرگمم با لهجه ی لری همیشگیش گفت:
    ـ عیبی نداره، زوده اصلا تو بالغ بشی. بیا یواشکی برو تو حموم! یه دمپایی بهت میدم تهشم تمیز میکنم، تو حموم لباستو بزن بالا، با دمپایی بزن رو سینه هات و برا هرکدوم بخون "پِسو دِر نیا، پِسو دِر نیا!" (سینه بیرون نیا!). محکم بزن ک بِرَن تو. دیگه در نمیان...


    تعجب کردم! یعنی میشد؟!
    مادربزرگم همیشه مهربون و خرافی بود... اعتقاد داشت...
    همین یک ماه پیش وقتی گریه میکردم ک دلم میخواد خواهر و برادر داشته باشم و چرا مامانم بچه نمیاره، بهم گفته بود: " یه قاشق میراثی دارم، مال عزیزه خاتون، مادرِ آقام بوده، رسیده به من، داغش میکنم میذارم پشت پیزِ (پایین ساق) پای راستت. میگن پشتِ بچه رو اگه با دعا بسته باشن، باز میشه و هی پشت بندش بچه میاد!"
    منم با وجود دردِ قاشق، به خاطر داشتن خواهر یا برادر داغیِ قاشق رو تحمل کردم و مدام منتظر بودم مامانم حامله بشه...
    هرچند هرگز نشد.


    خلاصه به حرف مادربزرگم، با تردید دمپایی رو ازش گرفتم و رفتم حمومشون، لباسم رو بالا زدم. دوس نداشتم اون دوتا برجستگیِ نخود مانندِ دردناک رو...
    چندبار دمپایی رو بالا بردم اما از ترس دلم نمیومد بکوبم..
    ولی بالاخره کوبیدم و درحالیکه چشام از حسّ بد و درد اشکی بود، گفتم: "پِسو دِر نیا!" ...


    گرچه سینه ی سِرتق به دمپایی کاری نداشت و کم کم در اومد، ولی عبرت شد برام که همچین چیزهای خصوصی ای رو هرگز به مادرم نگم.
    اما...




    ۵ سال بعد...


    یکی دو روزی بود که کمی بی حوصله بودم. خیلی کم، اما خودمم نمیدونستم چِم شده...
    ترشحاتِ بی دلیل واژنم هم زیاد شده بود!
    دوم راهنماییم رو تازه تموم کرده بودم و تابستون بود. از اتاق بیرون رفتم و در خونه رو باز کردم و از راه پله بهروز رو صدا زدم.
    خونه مون یه خونه ویلای دو طبقه بود که طبقه ی اول ما، و طبقه ی دوم عموم اینا سکونت داشتن. دستشویی هم یه دونه تو حیاط بود.
    بهروز صدامو شنید و اومد و از بالای نرده ها با رکابی ای که شکم تپلش رو نشون میداد نگاهم کرد. گفتم حوصله ام سررفته و بیاد بازی کنیم. پلی استیشن۲ داشتم و تنهایی کِیف نمیداد. بهروز دوسال ازم کوچیکتر بود و بهترین هم‌بازی تمام بچگیم بود، حتی شاید اگر برادر داشتم، اندازه ی بهروز باهاش صمیمی نبودم...
    البته از من خیلی درشت تر بود، اما دلش مهربون بود و خودشم بامزه بود. همیشه هم وقت داشت...
    کلا خیلی کارا هستن که تنهایی کِیف نمیدن، باید دوتا باشی..
    فیلم و سریال دیدن، بازی های کامپیوتری و پلی استیشن، قدم زدن، آب هویج بستنی و نوشمک خوردن، تاب بازی، دوچرخه سواری، دویدن، کافه و کافی شاپ رفتن، سینما و ...
    اگر اون یه نفر باشه، خیلی همه چیز راحت تره، اگه "یه نفر"هاتون رو پیدا کردین، مراقبش باشید، بعدا همه کارایی که دوتایی شیرین بوده براتون، تنهایی خیلی تلخ میشه، مراقبت کنین...

    خب بهروز هم تا ۱۷ سالگیِ من تهران بود و اونموقع هنوز خانواده ها قهر نکرده بودن و برن و جدا بشن و...


    اومد و کلی کراش و پلنگ صورتی و کشتی کجِ پلی استیشن رو بازی کردیم...
    ولی با وجودِ بازی و کَل کَل و بستنی خوردن، باز هم ته دلم انگار گرفته بود!


    شب زنعموم اینا شام اومدن پایین و باز هم دورِهم بودیم. اما باز من دلم تنهایی و حتی لوس شدن میخواست!
    حتی به شهاب فکر میکردم و اینکه کاش بارِ آخری که تهران اومده بودن و بهم گفت بیا یه چیزی بهت بگم، رفته بودم ببینم چی میگه!
    از نگاه ها و رفتارا و توجه های پنهانش به خودم حس خوبی داشتم، مطمئن بودم بهم حس داره و برای همین وقتی دلتنگ میشدم و دلگیر، خود به خود اون تو ذهنم میومد!


    بی حوصله از جمع، از خونه بیرون رفتم به طرف دستشوییِ گوشه ی حیاط، درخت پُربارِ انجیرمون عطر خوبی داشت.‌..
    توی دستشویی موقع بالا کشیدن شلوارم، یکهو نگاهم به داخل لباس زیرم افتاد!
    خدای‌ من!
    چی بود؟!؟!


    لکه ی قرمز تیره ی مایل به قهوه ایِ روش، فقط شبیه لکه ی خون بود!
    گوشه ای ایستادم و درش آوردم. با وسواس و اعصاب خوردی بررسیش کردم. اگر خون بود چرا انقدر تیره؟!
    یعنی عادت ماهانه شده بودم؟ پریود؟!
    ترسیدم... به مامانمم نشونش نمیدادم و نمیگفتم... اون خاطره ی سینه هام کافی بود برای از یه سوراخ دوبار نیش نخوردن. حرفامو تو دلش نگه نمیداشت...
    پس باید چکار میکردم؟!
    از کجا مطمئن میشدم؟!


    نه دلم‌ میومد دوباره لباس زیر رو بپوشم، نه میشد بیرون ببرمش، تابلو میشد...


    نگاهم به جاروی دسته دار پلاستیکی گوشه ی سرویس افتاد، محفظه اش جا برای لباس زیرم داشت!
    تو محفطه اش میگذاشتمش و بعد میومدم برش میداشتم و مینداختمش دور...
    سریع ته محفظه انداختمش و جارو رو روش، سرجاش گذاشتم. بیرون اومدم و به بهروز غُر زدم...


    عموم این ها تا دیر وقت نشستن و خواب آلودگی باعث شد خوابم ببره...


    صبح که از خواب بیدار شدم حتی یادم نمیومد دیشب چطور خوابم برد؛ و ازونجایی که همیشه مثل ماهی قرمز، حافظه ام ضعیف بود، لباس زیرم رو فراموش کرده بودم...
    بیخیال مشغول صبحونه خوردن بودم که زن‌عموم در خونه رو زد و مامانمو صدا کرد.‌ مامانم در رو باز کرد و طبق معمول تو راهرو مشغول حرف زدن شدن...


    احساس گرسنگیم خیلی بود و دلم ‌میخواست کلی عسل و خامه بخورم و میخوردم... همش حس دل ضعف و گرسنگی داشتم.


    مشغول خوردن بودم که مامانم صدام کرد. غرولند کنان پا شدم، اما دم در رفتنم همانا و دیدن لباس ریزم که زن‌عموم تو مشمبا انداخته بودش و دستش بود همانا...
    هنوز نفهمیدم بودم چی باید بگم و با خودم چند چندم و چند چند باید باشم، که مامانم گفت:
    ـ پس شورتتو چرا انداختی تو دستشویی؟؟
    هیچی نگفتم.


    زن‌عموم: بهروز صبح دیدش، اومد بردم نشونم دادش، گفت این مال کیه، گفتم دستمال کهنه اس..


    باز خوبه اینو ‌گفته..!
    کلا قفل کرده بودم!
    چی باید میگفتم؟!
    مثل مُنگُل ها زل زده بودم به راه پله!


    وقتی زن‌عموم پرسید "چرا لباست لک داشت؟"، تازه تونستم زبونم رو حرکت بدم و بگم "فکر کنم خونی بود، ترسیدم!"


    و حالا شروع کردن به صحبت و مشورت و گفتمان در مورد اینکه من پریود شدم یا نه!
    ازم پرسیدن بازم لباس زیرم لک شده، که خب نشده بود!
    پرسیدن دل درد و کمردرد داری یا نه، که خب نداشتم...
    گفتم نه، و حدس زن‌عموم مبهوتم کرد!!
    گفت: شاید لک دستشوییت بوده!


    با حالت تعجب و انزجار گفتم؛ "نه!"
    هرچی بودم ریقو نبودم!!


    بی حوصله رفتم اون اتاق، و به این فکر کردم که چرا انقدر بد شانسم؟
    لباس زیر کثیفم رو باید ۸۷۵۴۸۹ نفر میدیدن؟!


    هرچقدر دلم میخواست مسائل خصوصیم مخفی بمونه، برعکس میشد!
    انگار رو هرچی حساس بشی، سرت میاد!


    خلاصه زن‌عموم احتمالا با تصور ریقو بودن من پاشد و رفت. منم لباس زیر رو با مشمباش با حرص دور انداختم.
    سرزنش‌های مامانم که "چرا به خودم نگفتی" و "چرا قایمش کردی اونجا" "آبرومون رو بردی" رو بی جواب گذاشتم...
    رفتم یه پتو برداشتم و زیرش گولّه شدم.
    با احساس خیسی بین پاهام از جا پریدم! سریع با گذاشتنِ دستمال کاغذی، چک کردم و با دیدن خون روش، مطمئن شدم که عادت شدم...


    ذهنم رو داشتم مرتب میکردم که دیدم احساس خیسی داره زیاد میشه!
    'نوار بهداشتی'!
    باید نوار بهداشتی میگذاشتم...
    بازم دَمِ معلم های مدرسه مون گرم که خیلی اوقات برامون حرف زده بودن و برای روبه رویی با بلوغ آماده مون کرده بودن... خب دوران راهنمایی مدرسه ی خیلی خوبی میرفتم که معلم های روشن فکر و خوبی داشت.


    خونریزی زیاد بود و ناچار سراغ مامانم رفتم و گفتم دوباره خون میاد ازم، باید نوار بذارم...
    بهم یه بسته داد و توضیح مختصری داد که چطور استفاده اش کنم.
    هشدار داد که اصلا به کسی نگم!
    البته 'کسی' منظورش همه، بجز خاله هام و اینا بود...
    گفت:
    ـ به زن‌عموتم میگم پریود نشدی، اگر بفهمه کل فامیل رو خبر میکنه، هنر نکردی که همه رو خبر کنن... همون فکر کنه لک دستشویی بوده!


    خدایا...
    یعنی رسما حاضر بود من اختیار دستشوییم رو نداشته باشم، تا اینکه پریود بشم!!


    مگه یه مرحله ی عادی از زندگی هر دختری نبود؟! مگه عیب بود؟! دست خود دخترا که نیست! خب هیچکس دلش نمیخواد یک چهارم از هر ماه رو اونطوری سپری کنه...
    اما جزء طبیعت هر دختر سالمی بود! ننگ که نبود.
    از ختنه‌ی پسرا که براش جشن میگیرن خیلی پایین تر بود؟!


    چرا انقدر تعصب و اخم و انزجار؟!
    حتی نوار بهداشتی هم باید یواشکی میخریدیم! معمولا هم مادربزرگم که کلی دختر داشت، با کارتن میخرید، برای ما هم میخرید...
    اگر هم تکی و از مغازه خریده میشد، باید تو مشمبای سیاه گذاشته میشد تا دیده نشه!
    حالا دلیل این یکی هم تحریک نکردن مردها بوده یا چیزِ دیگه، نمیدونم...!
    مصیبت بود که چطور سریع و مختصر و بدون چشم تو چشم شدن با مغازه دار یا متصدی داروخونه، اسم نوار و نوعش رو بگی... انگار که داری اسلحه‌ی شیمیایی میخری!


    حتی اون زمان پدهای نازک و فشرده ی الان نبود. دو کیلو پنبه تو هر نوار چپونده بودن؛ جوری که وقتی با شلوار تنگ میگشتی، از پشت و جلو کاملا مشخص میشد برجستگیش.
    ناچار لباس های بلند و شلوارهای گشاد می‌پوشیدم تو دورانِ عادت. چه بابام، چه بهروز یا عموم، نباید متوجه میشدن...
    همه ی این ها‌ در کنار فشار جسمی پریود، داغون کننده بود؛ جدا ازینکه خیلی دختر و زن ها، از نظر روحی هم وحشتناک آسیب میدیدن...
    البته احیرا درک و اطلاعات نسبت به این پدیده ی تحمیلی به زن ها، زیاد شده، اما خب هرگز کافی نیست...


    پریود شدن، درد و ضعف و کلافگیه، گناهِ پنهان کردنیِ هیچ زنی نیست...


    نوشته: Hidden moon

  • 77

  • 11




  • نظرات:
    •   شیخ_حشری
    • 8 ماه
      • 3

    • جای این مطلب اینجا نیست


    •   Neshane21
    • 8 ماه
      • 18

    • کامنت اول: عذر میخوایم جناب پرفسور ، گذشته از بازدید مطالب مفید سایت و مباحثات علمی دانش پژوهان جوان ، دیگه چه فعالیتی توی سایت دارین حشرخان؟ کس و کون ایران تو شهوانی یکی شده پس جای چیه اینجا دقیقا؟


    •   مهتاب عشق
    • 8 ماه
      • 1

    • از خاطرات کون دادن بچه کونی ها خلاص نشده گیر خون ریزی (پریود) از کس دختر ها شدیم.

      دوستان سوراخ دعا رو گم کردن اینجا سایت شهوانی قسمت داستان هست .
      جای طرح این قبیل مطالب در قسمت تاپیک هستش


    •   مهتاب عشق
    • 8 ماه
      • 4

    • اگه پریود شدن از نظر شما خاطره سکسی هست من حرفی ندارم .


    •   myous
    • 8 ماه
      • 1

    • فقط مونده بود تو شهوانی خاطره پریود شدن بخونیم که به لطف شما.........


    •   ممدپالیس
    • 8 ماه
      • 0

    • حس و حال بد و بیراه گفتن بهت رو ندارم.به یه شاشو بسنده کرده و به باقی دوستان میسپارمت.ومن ا... توفیق.


    •   Neshane21
    • 8 ماه
      • 10

    • طرف بیغرتی میذاره ، عکس دم و دستگاهش میذاره تو امضاش مث گاو میپره وسط هر تاپیک ربطو بیربط هیشکی هیچی نمیگه ، اونوقت اومده به مطلبی که نود و نه درصد خانمای سایت قبولش دارن گیر میده.. اینا فقط یه سوراخ میخوان بعضی اوقات بکنن توش ، یه دو بشقاب غذا و یه کاسه توالت.


    •   _KING_WOLF_
    • 8 ماه
      • 3

    • کمی به طنز آغشته شده بود که داستانو جالب تر کرده بود خوب نوشتی ولی کمی طولانی و بدون هیجان داشتی ادامه میدادی ولی در کل بهتر از خیلی داستانای مزخرف سایت بود


    •   hamidreza.7.69
    • 8 ماه
      • 2

    • خیلی عاالی بود داستانت.تیکه هایی از طنزم داخلش بود ک تبسمی بر لبانمان نشاند،هرچند ب گفته ی دوستان اینجا جاش نبود ک بنویسی اما خیلی خوب بود و حال کردم با قلمت.مرسی مرسی


    •   Takmard
    • 8 ماه
      • 5

    • لایک 8
      اسم منحصر بفرد نوشته ت و متن جنجالی ش بخودی خود احترام برانگیزه ! گرچه سیاه مشق ت نه داستانه ، نه خاطره و نه تاپیک ....که اینم بد نیست !
      پیرامون زندگی همه مون زن ها و دخترایی هستن که از این خوان نفسگیر عبور کردن و این ادراک و مسئولیت ما رو در برابرشون بیشتر میکنه چون تو با قصه ت عکاسی سه بعدی شگرفی ارائه دادی چیزی که باید میدونستیم ....
      میشد اما کمی ضربانشو تندتر میکردی زیر و بم بیشنر یعنی کشش بیشتر که نشد اما همینم واسه کوبیدن سر بی خیالی به لحد بیداری بس بود و .... بس!


    •   Zhazha
    • 8 ماه
      • 3

    • خوب بود. یه مشکلی از مشکلات فرهنگی جامعه هست که باید بهش پرداخته بشه. تو جامعه بهش کم توجهی میشه. ساده و بی توضیحات اضافی بود. میلایکیم.


    •   Sara_takhasosi
    • 8 ماه
      • 10

    • چه خاطراتی رو زنده کردی برام عزیزم
      من با مادرم ارتباط نزدیک نداشتم
      نه برام سوتین خرید نه ذوق ممه درآوردنمو کرد
      پریودم شدم تا یکسال نگفتم
      کسی رو هم محرم نمیدونستم ‌ نداشتم اصلا . خحالت میکشیدم برم بگم مسائل حساسو
      تا یکسال نوار بهداشتی هم نداشتم چون پول نداشتم
      میرفتم تو توالت شورتمو میشستم و خیس خیس میپوشیدم.....
      الان که یادش افتادم اشکم دراومد
      خیلی سخت گذشت به بچه های دهه ما


    •   navidhashari3756
    • 8 ماه
      • 3

    • با درود
      دوست خوب که این خاطره رو نوشتی ضمن تشکر ،میخوام بگم اصلا لزومی نداره پاسخگوی نظرات نوشته شده باشید که باعث آزردگی خیالتون بشه


    •   mamadkaraji
    • 8 ماه
      • 2

    • با اینکه داستان سکسی نبود ولی دوستش داشتم
      چقدر خوب حس هات رو بیان میکنی
      آفرین


    •   sepideh58
    • 8 ماه
      • 7

    • لایک 18 ماه بانو
      خاطره دردناک و خونین تلخی بود ....رازدار نبودن خیلی بده بخصوص در مورد مادر ....یاد اولین بلوغ خودم افتادم در سن خیلی خیلی کم (ابتدایی ) و ترس از دیدن اولین خون زندگیم روی لباس زیر و رازدار نبودن مادر !مادرم به پدر گفت و محبت زیار پدر در اون زمان جز خجالت و حس بد چیزی برام نداشت اما من خیلی کوچک بودم که بخوام به رازدار بودن و نبودن مادر فکر کنم ....حس چندش داشتم از این خونریزی ها و گاهی فراموشی مادر و نخریدن نوار بهداشتی وحشتناک ترین تجربه بود که باید بدون نوار میرفتم مدرسه !
      خاطره اولین درد در سینه و شوخی باهام و حس های چندش و مرگ و خجالت رو بهتره نگم!
      مرسی ک نوشتیش. ..بازم بخونمت(love)


    •   Redboy2014
    • 8 ماه
      • 0

    • نمیدونم چرا واسه ما ایرانیا درک یه موضوع و شعور و فهم بیشتر سخته.خب اخه این سایت وقتی میگه داستان و خاطره سکسی شما بلند شدی از خونریزی ماهیانه نوشتی؟؟یه تاپیک بزن اونجا هر چی دوست داشتین بگین.حالا هر چقدرم که مطلبتون خوب باشه


    •   Haloooooo
    • 8 ماه
      • 3

    • جالب بود و از اون جالب‌تر بازخوردها بود به نظر خانم ها همه موافق بودن و یه مقداری از آقایون که می‌شد فهمید مودب تر هم هستن. ولی عموما داش مشتیا و فحش بده ها و گلناریا مخالف بودن


    •   girl+angel
    • 8 ماه
      • 2

    • خوب بود.آفرین


    •   Challex
    • 8 ماه
      • 2

    • چفدر اینجا زد زن داریم اه اه


    •   girl+angel
    • 8 ماه
      • 6

    • با داستانت خاطرات زیبایی که دردآور بود و هولم میکرد زنده شد.و متاسفم برای اقایونی که هیچوقت خانومهارو تواین دوره درک نکردند.


    •   مسیحی۰
    • 8 ماه
      • 1

    • اون پاکی(معصومیت)مال قدیما بود ،رفت،گذشت وشد تمام.
      دختر امرو از کوس مامان بیافته همه چی رو میدونه.
      جناب خان .
      زیبا بود و ممنون که هستی.


    •   masaj.tab.zoj.mfm
    • 8 ماه
      • 1

    • بعضی دوستان بی انصافی میکنن واقعا
      این یه خاطره واقعی بود و یه درد دل .فکر کنم دوستان به داستانهای دروغ و پر از حرفها و فانتزیهای الکی سکسی بیشتر علاقه دارن .
      منکه لایک میدم .


    •   iman.shahvanii
    • 8 ماه
      • 1

    • اخه نوك زدن سينه هات وپريود شدنت چه ربطي بما داره؟؟؟
      اون بيچاره هايي كه واسه جق زدن اومدن تو سايت بدتر حالشون خراب شده و حداقل تا يكهفته اينده كيرشون بلند نميشه
      ديگه به ممه هات دمپايي نزن اما قبل سكس به كست چندبار دمپايي بزن سه بار تكرار كن بادكن پف كن ورم كن


    •   mina-fire
    • 8 ماه
      • 4

    • مهدکودک لاله 6 تا پسر داله
      یکی از اون پسرا خیلی منو دوس داله
      سیبیل میبیل نداله
      گفته که در میاله
      منم ممه ندالم
      خدا کنه دلالم


    •   Ali.bd
    • 8 ماه
      • 1

    • پریود شدن اصلا داستان یا خاطره نیست
      یه مسأله کاملا دختروونس دلیل نمیشه باهاش رویا بسازین


    •   Poorya.bm
    • 8 ماه
      • 2

    • عالی


    •   Poison.touch
    • 8 ماه
      • 1

    • به نظر من خوب بود.


    •   AtishXXX
    • 8 ماه
      • 6

    • حالا این همه خاطرات زودانزالی و دیرانزالی و کونی شدن شماها رو می خونیم .. شماها یه بار این خاطره رو بخونید ... واسه آینده و دختر داشتنتون که بد نیست ...حالا بنده خدا دلش خواسته بنویسه ...حداقل واقعی نوشته مثل خیلیاتون تو تخیلات و توهمات نرفته که یه مزخرفی نشخوار کنه ..


    •   shiraz-m-m
    • 8 ماه
      • 2

    • گرچه داستان هیچ شباهتی به داستان سکسی نداشت و
      ساختار نوشته اتون خیلی ساده بدون هیچ دیالوگ جذاب و چشمگیری بود اما خوب حس وحال ومشکلات روحی و جسمی کودکی خودتون رو بیان کردین،با این تفاسیر لایک سی وچهارم تقدیم شما


    •   Donya_lonsi
    • 8 ماه
      • 3

    • ببین خوب بودا ولی یه تناقض اشکاری وجود داشت که چرا اول داستان همش اصرار داشتی که کسی هیچی نفهمه نه از رشد سینه هات نه از پریودی و اینا بعد اخرش که مامانت گفت کسی نباید بفهمه اومدی خیلی حماسه ای گفتی چرا کسی نباید بفهمه و مگه عیبه و ....! خودتم که از اول نمیخواستی کسی بفهمه خب!


      پ.ن: البته من با حرف اخرت و نتیجه ای که گرفتی موافقم ولی خوب به این نتیجه نرسیدی


    •   پریشانحال
    • 8 ماه
      • 5

    • پس شاه ایکس کو


    •   farhang276
    • 8 ماه
      • 2

    • نع خدایش طرز بیان عالی داری
      ولی جیگر جاش اینحا نبود (clap)


    •   Saba_sayna
    • 8 ماه
      • 4

    • عالی بوددددددد واقعا عالی بود تو بی نظیری واقعا با این مطلبت چون خیلی خوب بود


    •   nilajooni
    • 8 ماه
      • 4

    • اون قسمت ماهی گلی بودن رو خوب گفتی
      اصلا خود خود ماهی گلی هستی


      یاد خاطراتم افتادم حس میکنم نوشتنشون خالی از لطف نباشه


    •   Aziiii
    • 8 ماه
      • 3

    • واقعا عالی بود
      کاش اینارو مردا درک کنن
      ولی افسوس که هشتاد درصد مردا درکی از این موضوع ندارن
      و وقتی دختری تو این دوران هست فکر میکنن کثیفه
      کثیف ذهن همچین ادماییه
      موفق باشی
      بازم بنویس


    •   blind_owl
    • 8 ماه
      • 8

    • حس کودکانه و معصومانه ای که این نوشته داشت، به نظر من ارزشمند تر از انتقادهای اجتماعیش بود... دید زدن دنیا از چشم های کودکی که مغز و روحش داره توسط ناآگاهی های اطرافیانش، هرز میره. احساسات پاک و لُختی که قرار نیست پیش هیچ کسی غیر از خود بچه "دیده بشه"...اتفاق های هر چند کوچیکی که از دید بچه، بزرگ هستش، توسط پدر و مادر و اطرافیانش مهم تلقی نمیشه و اینطوری میشه که یک "آدم تنها" ساخته میشه... به قول صدای ماندگار تیتراژ آنشرلی: (با من بگو از لحظه لحظه هایِ مبهم کودکیت، از تنهایی معصومانه ی دست هایت) ....


      جالبه چرا نباید یه بچه از بزرگ شدن و بلوغ، ناراحت باشه؟ شاید بگین شرایط جامعه و فلان، ولی همه ی قضیه این نیست. دلیلش اینه که بچه خودش هم ناخودآگاه میدونه وقتی بزرگ بشه قرار نیست وارد دنیای خوبی بشه... قراره وارد دنیای کثیف آدم بزرگا بشه و همه ی حس هایی رو که الان داره، فراموش کنه و تغییر قراره اتفاق بیوفته و همه ی اینا رو بچه ناخودآگاه میدونه...


      و اینکه همه کودکیشون این شکلی نیست. خیلیا هستن پریود میشن اصن به هیچ ورشونم نیست و اصن براشون مهم نیست. همین مادربزرگه داستان، خودش وقتی اولین بار پریود شد مطمئناً خیلی راضی و خوشحال بود از اینکه مامانش با دمپایی زده نوک ممه هاش، که الان همین دارو رو به نوه ی خودش تجویز میکنه!


      طنز خوبی هم داشت! وقتی مادربزرگه اومد پشت در، آدم فکر میکنه بالاخره یه آدمی پیدا شد که این بچه رو درک کنه، بعد یهو زااارررررت دمپایی :| چرا آخه؟؟؟ پسو درنیا؟؟؟ جنگه مگه؟؟؟ جالبه برخورد همه ی شخصیت هایِ زن داستان نسبت به پریود شدن بچه، خودش کاملا گویای این حقیقته که عامل بدبختی زنان توی این مملکت (البته اگه در حال حاضر بدبختی ای وجود داشته باشه) در درجه ی اول خود زنان هستند. که راضی شدن به این پذیرش ظلم، و نه تنها راضی شدن بلکه پایه هاشو دارند به طرز ناآگاهانه ای ترویج میدن. و کِرمی که همیشه گفتم از خود درخته...


      در کل در زمینه ی "لحظه لحظه هایِ مبهمِ کودکی" بیشتر بنویس که خوب می نویسی در این باب.


    •   Mr.Shelby
    • 8 ماه
      • 2

    • اولین موضوعی که باید ذکر کنم اینه که از نظر من این داستان مثل یک مستند اجتماعی بود ، هدفی که پشتش هست قشنگه .. اما اروتیکه؟ ابدأ. سکسی؟ به هیچ وجه.


      من اصلا طرفدار این نیستم که توی این سایت فقط و فقط داستان های بکن بکن منتشر شه .. ولی به نظرم وقتی اسم این قسمت “داستان سکسی” هست حداقل باید یه نقطه کوچکی از اروتیسم توش دیده شه. و یا اینکه کلأ کلمه ی سکسی از بخش داستان های سکسی حذف شه.


      مناسب تر بود اگه این داستانتون رو در قالب یک تاپیک منتشر میکردید ؛ علاوه بر اینکه این قبیل انتقاد ها روانه داستانتون نمیشد ، بلکه هدف اصلی داستانتون که بالا بردن اگاهی جامعه درمورد حالات روحی دختران عزیزمون در دوران پریودشون هست رو میتونستید بیشتر بولد کنید.


    •   eyval123412341234
    • 8 ماه
      • 6

    • هیدن مون عزیز متاسفانه چیزی به جز حقیقت نیس. خود من هم تازه با رفتار درست یه نفر یاد گرفتم که پریود چیز بدی نیس و اگه با ناز و نوازش همراه بشه با یه حس خوش آیند گره بخوره اتفاق بدی نیست :-) ماشالله از هنرهای مامانا هم که راز نگه نداشتن و دروغگویی و... ماشالله هنر کم ندارن... داستان هم واقعا قشنگ بود :-)


    •   darya54
    • 8 ماه
      • 5

    • ماه پنهان نازنین خاطره تلخت خاطره خیلی از ماهاس که با قلم زیبات خیلی قشنگ به تصویر کشیدی.خیلی از دختران نسل من پشتشون قوز در آوردن بخاطر اونطور راه رفتن
      و عدم داشتن اعتماد بنفس خیلی از ماها هم از همون اتفاقات طبیعی دوران بلوغمون ناشی میشه
      .به چه نکته قشنگی اشاره کردی که چرا برای ختنه پسرا جشن میگیرن اما ما همه مسائل طبیعیمون برامون خجالت اوره.
      اینم نشات گرفته از جامعه مرد سالاره که خود زنان بیشتر بهش دامن میزنن.
      بازم ازت ممنونم بابت قلم زیبات و متاسفم بخاطر همه سختیهای دوران کودکی و نوجوانیت


    •   Robinhood1000
    • 8 ماه
      • 1

    • درود،با توجه به شرایط جامعه سنتی خانواده ها در گذشته، و ارائه این طرز فکر به دختران، برای زمان حال،آگاهی بخشی خوبی برای ما آقایون بود. از کلمات لری مادربزرگ و تیکه قوزی راه رفتن هم خندم گرفت، مرسی از قلم زیبایت. یدونه اشتباه نگارشی هم گذشت میکنم . هزار آفرین 50 (rose)


    •   Nevermindd
    • 8 ماه
      • 3

    • STRANGER:
      لوازم بهداشت پریود نظیر تامپون و نوار بهداشتی در دبیرستانهای انگلستان به صورت رایگان فراهم میشود.
      کمتر از دو سال پیش یک دختر هفده ساله به نام آمیکا جرج با راه انداختن کمپین "پریود مجانی" گفت دولتها موظفند هزینه بهداشت پریود دانش‌آموزان را بپردازند !


      کمپین او حالا پیروز شده است


    •   amir.m.77
    • 8 ماه
      • 1

    • خاطره جالبی بود.
      مثل همیشه حس اون لحظه رو بخوبی منتقل کردی.
      خیلی خوووووب بود این خاطره.


      یه حس طنز هم داشت. البته دلیلش اون حسی هست که یه بچه در زمان مواجهه با تغییرات ناگهانی روی بدنش چون آگاهی لازم رو نداره، عموما ترسهای عجیبی بهش دست میده و اون حس ها برای افرادی که اون رو گذروندن کمی حالت طنز و خنده داری ایجاد میکنه ...


      درهرصورت مثل همیشه بسیار عالی و روووووون و منسجم بود...


    •   Hamid744
    • 8 ماه
      • 1

    • خوب بود واقعا درد جامعه سنتی ایران همین چیزاس


    •   Ali643f
    • 8 ماه
      • 0

    • تورو خدا این کس شعرا چیه


    •   اسکلت حشری
    • 8 ماه
      • 2

    • بهرحال اینجور قضایا باید مطرح شود چه در قسمت داستان چه انجمن. این اولین داستان فاقد تم سکسی نیس که در این قسمت منتشر میشود ولی لاقل نکته‌هایی توش هس که به قول یکی از کاربران که زیر داستان حرف خوبی زد؛ «واسه آینده و دختر داشتنتون که بد نیست». مدتهاس که زیر سایه‌ی اسلام برا دخترا ایرانی سخن گفتن از پریود و بلوغ جنسیشون تابوست و ما مردام کمتر چیزی در این مورد میدونیم. در قوانین شهوانی هم که به وضوح آمده:



      اینجا لازم نیست از تابوهای اجتماعی بترسید و خودسانسوری کنید



      پس اگه قراره سخنی در این مورد گفته شود، کجا بهتر از اینجا؟ برچسب "پریود" هم که خود ادمین در داستانها گذاشته و اجازه‌ی نشر این داستانم خودش داده و درضم نام داستان نیز به حد کافی گویای محتواش هس که اونایی که خوششون نمیاد بتونن از همون ابتدا تشخیص بدنو تشریف نیارن بخونن. پس دیگه فاز اینایی که زیر داستان اومدن غر زدن معلوم نی چیست.


      سپاس از Hidden moon گرامی که صبر به خرج داد و با داستانش پرده از مسائلی برداش که شاید درد مشترک خیلی از همجنسای دیگه‌شم بوده.
      ادامه بده...


    •   ssonna
    • 8 ماه
      • 1

    • "زن" مخلوقي خارق العادست كه بنظر من اينهمه توانايي منحصربفرد درتحمل درد وسختي ،عشق خالص، فداكاري وازخود گذشتگي ،زيركي وترفند، ....ودرصورت لزوم بي رحمي خالص ،روفقط و فقط اون ميتونه يكجا مهارشون كنه .
      خالق ما هركي كه هست توي تمام گونه ها، زن يا جنس ماده رو افريده وبر اساس نيازهاي اون براي ادامه ي زندگيش موجودات ديگه منجمله جنس نر رو خلق كرده . 


    •   ssonna
    • 8 ماه
      • 2

    • شايداگرشاخ وبرگهاي اين درخت روكمي هرس ميكردي وكوتاه ترمينوشتي وسعي ميكردي هيجان و اشتياق خوندن رودر مخاطب بيشتر ايجاد ميكردي بهترهم ميشد


    •   ssonna
    • 8 ماه
      • 2

    • چرا ازينكه كسي بياد راست يا دروغ ،با منطق يا بي منطق،مربوط يا نامربوط ،...با نوشته هاش خودش رو تخليه كنه ،ناراحت ميشين وبهتون بر ميخوره وحمله ميكنيد،چي ازمون كم ميشه اگر نوشته هاي سراسر دروغ وبيمنطق و پراز غلط املايي يكيو بخونيم و فكر نكنيم با اينكارش بهمون توهين شده پس بايد لهش كنيم 


    •   Nin0
    • 7 ماه،4 هفته
      • 2

    • آفرین دختر عالی نوشتی خیلی کمک کننده س که حس دخترارو بفهمن، کاش اینقد احمق نبودن مادرامون


    •   والدمورت
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • عجب قلمی قبلانم گفتم الانم دوباره تکرار میکنم تو بهترینی دختر

      شهوانی باید پولت بده باید داستانات کارتی بشن اصلا
      شاه ایکس میدونم میای این مطلب میخونی دهنم سرویس شد اینقدر خصوصی پیام دادم این مردم ازارانت چی شد پس ببین این دخی چیکار کرده با نوشته هاش یه کوفتی بنویس لامصب


    •   321123arshia138148
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • من حستو درک نکردم و نمی کنم و کمتر در مورد پریود بودن می دنستم حالا بهتر می تونم دخترا رو درک کنم مرسی (rose)
      در ضمن برای دوستان عزیز که می گن اینجا جای این داستان نیست اگه اینجا جاش نیست پس اینجا جای داستانای کونیهاست که به خودشون می گن گی یا جای جقیاست که تراوشات مغزیشون رو می نویسن؟؟؟


    •   1Overdose
    • 7 ماه،1 هفته
      • 0

    • از خيلي از داستاناي كسشر بهتر بود ولي فك نميكنم به اين سايت ربطي داشته باشه


    •   Moonlight_tay
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • اين متن عالي بود
      اينكه اولش هر دختري خجالت ميكشه
      ولي بايد بدونيم كه پريود چيزي براي خجالت و سراغكندگي و شرم نيست بلكه نشانهء سالم بودن بدن يك زنه و كاملا طبيعيه (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو