نوزده سالگی

    سلام به دوستان این خاطره برای 10سال پیشه که من اون موقع 19 سالم بود و دقیقاً یادمه کنکور رو خیلی خوب ندادم ولی خیلی درس خوندم تابستون سال 1387 بود اینم به گم که من اون موقع لاغر بدم قد 165 داشتم و اصلاً صورتم مو نداشت شبیه بچه راهنمایی‌ها بود دوستام هم منو مسخره می‌کردن .2 روز بعد آزمون رفتم پیش آقا عباس مکانیک نزدیک خونمون که دوباره پیشش کارکنم که کمی پول پس‌انداز کنم برای دانشگاه البته اگه قبول بشم.من تابستون 2 سال گذشته رو میومدم پیش عباس آقا وردست مکانیکی می‌کردم و از اینجا شروع شد که بعد شروع کار حدود 1 هفته نشوده بود که استا منو صدا زد گفت: ببین میلاد جمعه کار داری یا بیکاری؟ گفتم : بیکارم .گفت: ببین تو یه لطفی کن جمعه صبح ساعت 8 برو خونه ما برام دو تا فرش بشور، البته پول زحمتت رو حساب میکنم. گفتم: باشه حتما ، من بیکارم میام . گفت: شرمنده دیگه میدونی با رفقا قرار کوه گذاشتم خودم هماهنگ کردم اگه به خاطر فرش نرم آبروم میره،میفهمی که چی میگم؟ گفتم: باشه عباس اقا چشم من جمعه در خدمتم.
    پنجشنبه عصر استا بهم کلید حیاط خونه رو داد و گفت: یادت نره ساعت 8 اونجا باشی ، همه ی وسایل هم اونجا گذاشتم بچه های خونه خبر دارن.
    صبح در خونه استا که رسیدم رفتم داخل دیدم یه خونه دو طبقه با یه حیاط بزرگ بود فرش رو پهن کردم شلنگ رو فرش گذاشتم. هنسفری رو گذاشتم تو گوشم ام پی تری پلیر روشن کردم . داشتم اهنگ گوش میدادم 15 دقیقه نشد که یه خانم با چادر خاکستری گلدار جلوم ظاهر شد، گفتم: سلام .گفت: تو کی هستی اینجا چیکار میکنی؟ گفتم : من میلادم عباس اقا گفت بیام فرش بشورم گفتن خانواده خبر دارن . با اخم گفت: عباس کجاست؟ گفتم: رفتن کوه دیگه!؟
    بدون اینکه حرف بزنه رفت داخل خونه. فهمیدم اوستا به گا رفت. چند دقیقه بعد دیدم یه نفر از در خونه اومد بیرون همون خانمه بود اینبار پارچ شربت و لیوان اورده بود، با لبخند گفت: خسته نباشید بچه شاگرد زرنگ ، ببخشید چند لحظه پیش عصبی شدم اخه عباس نگفت بود میره، خوب این شربت اینجا باشه کمک خواستی بیا بالا طبقه دوم صدام کن. خانم استا رفت.داشتم فرش رو پارو میزدم که خانم اوستا اومد تو حیاط گفت: اقا پسر یه لحظه بیا بالا بهم کمک کن ببخشید دست تنهام کمک لازم دارم .
    رفتم پشت سر خانم داخل پله ها خانم گفت: افرین معلومه بچه زرنگی هستی هم سن های تو انقدر کاری و باهوش نیستن افرین.گفتم: انقدرها هم سنم کم نیست. خانم استا یه نگاه کرد خندید گفت: دختر من یکی دو سال ازت کوچیکتره اونم همش میگه من دیگه بزرگ شدم بچه نیستم. پیش خودم گفتم با این قیافی بچه گانه ای که من دارم معلومه بهم میگه بچه.
    در خونه رو باز کرد داخل که رفتیم سری چادر رو برداشت انداخت رو مبل بعد تو اشپزخونه رفت من کف کردم خانم اوستا یه شلوار ورزشی سفید تنگ پاش بود با یه تاپ مشکی که مثل لباس بسکتبال بود فقط لای سینهاش کامل معلوم بود سینهای متوسطی داشت ولی خیلی تو چشم بود نمیشد نگاه نکرد کونش قلمبه بود ولی رون پاهش کوچیکتر بود.رفت بالای یه چهارپایه گفت: بیا کنارم وایسا تا این ظرفها رو بهت بدم بذاری رو اون کابینت اون طرف که اونجاست.فقط مراقب باش نشکنی.
    من کلا هواسم پرت بود نمیشد به کونش نگاه نکرد سعی می‌کردم نگاه نکنم ولی نمیشد، پنج دقیقه ای طول کشید من فقط کونش رو نگاه می‌کردم اصلا حواسم نبود کیرم سفت شده یه لحظه گفت: این اخریشه بزارش رو زمین رو کابینت جا نمیشه.اینو که گفت به خودم اومدم دیدم کیرم خیلی سفت شده تا ظرف رو داد گذاشتم زمین رفتم پشت اپن وایستادم گفتم : دیگه کاری ندارین. گفت: یه لطفی کن بیا این میز غذاخوری رو هم کمک کن بزاریم اون بیرون اشپزخونه تا مزاحمم نباشه. من مونده بودم که چیکارکنم کیرم از روی این شلوار تنگ تابلو بود اگه مامانم شالوارم رو نشسته بود با شلوار داداش کوچیکم نمیومدم پیش خودم گفتم: چه خاکی تو سرم بکنم اگه منو با این شکل ببینه به عباس اقا چی میگه چه فاجعه ای میشه.خانم گفت: چرا واستادی بیا اون ور میزو بگیر .منم با ترس رفتم میزو بلند کردم اوردیم با هم میز رو بیرون گذاشتم کنار مبل گفت: مرسی پسر خوب . یه مکثی کرد با شک گفت: چیه تو جیبت موقع فرش شستن اذیتت میکنه درش بیار .با استرس گفتم: چیز مهمی نیست با اجازه.سریع رفتم سمت در اومدم پایین یه نفسی کشیدم داشتم سکته میزدم. برگشتم سرکار فرش شستن داشتم پارو میزدم که کف و کثیفی فرش رو از فرش در بیارم که خانم از پنجره صدام کرد گفت: شرمنده یه لحظه بیا کمکم ببخشید دیگه. با استرس که دیگه گند نزنم رفتم بالا داخل گفت : ببخشید دیگه دخترم رفته خونه خالش اگه بود بهت زحمت نمیدادم ، کار خواستی نمیخواد بکنی فقط این پله رو بگیر تا پرده رو در بیارم. پله از این دو طرفه ها که بهم وصل هستن رفت بالا گفت: کمرم رو بگیر تعادلم رو نگه دار.من دستم رو گرفتم بالا اگه لازم شد کمرش رو بگیرم ولی بهش دست نزدم ،تمام تلاشم رومیکردم به کونش نگاه نکنم ولی نمیشد کونش فقط ده سانت تا صورتم فاصله داشت کیرم داشت سفت میشد اصلا کنترلی روش نداشتم تو همین بین گفت : یه پله میرم بالاتر این گیر کرده منو بگیر نیفتم منم دستم رو به یه کم پایینتر از کمرش گرفتم. کیرم زیادی سفت شده بود میدونستم این بار به گا میرم دعا میکردم زود بیاد پایین تموم بشه این وضعیت. سه دقیقه نشد اومد پایین دستم رو گرفتم جلو کیروم مثلا دیده نشه پشتم رو کردم که در برم گفت : یه لحظه وایستا .نمیدونستم چیکارکنم نیم رخ وایستادم .گفت:پله رو برام بیار مرسی .اومدم پله رو بردارم ، اونم داشت پرده رو برمیداشت که گفت: اون چیه تو جیبت الان که اومدی نبود ؟؟!! بعد یه مکث کرد با اخم گفت: درش بیار. داشتم سکته می‌کردم دستم میلرزید یادمه تو زندگیم اینهمه نترسیده بودم البته از خجالت نمیتونستم سرمو بالا بگیرم. با جدیدت گفت: زود باش درش بیار. با ترس گفتم چیزی تو جیبم نیست.گفت: اه پس اون چیه؟ به خانم اوستا نگاه کردم دیدم چشماش گرد شده گفت: نکنه که... ؟؟؟ خواستم حرف بزنم رفت سمت در خونه در رو باز کرد گفت: گمشو بیرون بچه ای بیشور بی جنبه. سرم رو انداختم پایین رفتم دم در گفتم: ببخشید من که گفتم بچه ن.... گفت: حرف نزن برو بیرون زود باش برو. تو حیاط که رفتم دستام داشت میلرزید نمدونستم چیکارکنم تو فکر این بودم عباس اقا بفهمه چه بدبختی میشه دهنم خشک شده بود . نشستم کنار فرش نمیدونم چند دقیقه گذشت یهو صدای خانم اوستا اومد گفت: بیا بالا .یه نگاه عصبانی بهم کرد بعد پنجره رو بست. رفتم بالا تو فکر معذرتخواهی بودم میخواستم کاری کنم به اوستا نگه خیلی دلشوره داشتم .جلو در بودم دیدم در بازه در زدم گفت: بیا تو. رفتم داخل دیدم خانم اوستا چادر پوشیده با عصبانیت نگام کرد گفت : همون جا کنار مبل وایستا.چند ثانیه چیزی نگفت اومدم حرف بزنم گفت: چند سالته؟ گفتم: 19 .گفت: دروغ که نمیگی؟گفتم: نه تازه کنکور دادم اوستا میدونه.گفت: چرا نگفتی چند سالته؟گفتم: شما که باور نمیکردین همه همینو میگن قیافش شبیه بچه های راهنماییه.گفت: این ها رو باید اولش میگفتی من فکرم 12سال بیشتر نداری اصلا بگو ببینم من داشتم کار می‌کردم منو دید میزدی که شق کردی ؟ خیلی بی جنبه ای .گفتم: من معذرت میخوام ببخشید دست خودم نبود سعی کردم نبینم ولی نشد ببخشید جان هر کی دوست دارید به اوستا نگید خواهش میکنم.گفت: خاک تو سر بی جنبت کنن باید به عباس بگم تا حالتو بگیره دلم خنک بشه.گفتم: ببخشید هر کاری بگید میکنم به اوستا نگید بابام میفهمه تو رو خدا من که از قصد این کار رو نکردم.گفت: یه لحظه حرف نزن . چند ثانیه بعد گفت: باشه نمیگم به شرطی که منم تو رو دید بزنم.صورتش خیلی جدی ترسناک بود گفتم: نفهمیدم باید چیکارکنم.گفت: شلوارت رو در بیار.یه لحظه یخ کردم نمیدونستم چیکارکنم ولی از ترس نفمیدن اوستا سریع کمربندم رو بازکردم شلوارم رو در اوردم با شک شرتم رو در اوردم گفت: زود در اوردی خوبه باهوشی میدونی جای حرف اضافه چیکار کنی تا کارت بیخ پیدا نکنه، ولی چرا کوچیکه ؟نکنه تو یه چیزی گذاشتی تو شلوارت که منو تحریک کنی ؟گفتم : نه الان خوابیده من قصد همچین کاری نداشتم اندازه بزرگش اونقدر بود که دیدید.گفت: مگه با بدن لاغر همچین چیزی میشه که تو چیزت انقدر بزرگ باشه ، زود باش بزرگش کن اگه دروغ نمیگی.گفتم: من الان انقدر ترسیدم که بلند نمیشه.گفت: دیدی دروغ میگی .بعد چادرش رو برداشت گفت: خوب حالا سفت کن ببینم .تمام تمرکزم رو گذاشتم تا کیرم بلند بشه چند ثانیه ای به سینه خانم اوستا نگاه کردم شانس اوردم یه کم دراز شد ولی خیلی سفت نشد.گفت: نه انگاری چیزت خیلی بزرگه .گفتم: حالا رازی شدین دیگه به اوستا نمیگین؟گفت: اره باشه نمیگم دیگه میتونی بری.شلوارم پوشیدم خانم اوستا قیافش دیگه عصبی نبود بیشتر متعجب بود. چادرش رو سرش کرد، بون این که چیزی بگه منم سریع رفتم بیرون . توحیاط بودم فرش اول رو شستم دومی هم یه جوری سر و تهش هم اوردم با کلی نگرانی برگشتم خونه تمام عصر به این فکر می‌کردم نکنه به اوستا بگه. فردا رفتم مکانیکی اوستا سلام کرد بابت فرش تشکر کرد .حالم جا اومد فهمیدم به اوستا نگفته.از این اتفاق ده یا دوازده روزی میگذشت که ظهر بود اوستا گفت : میلاد این لیست خرید رو بگیر برو سر خیابون خونه من خرید کن بعد وسایل رو برو بده در خونه.منم قبول کردم ولی کمی نگران بودم نمیخواستم دوباره خانم اوستا رو ببینم.خرید کردم درب خونه زنگ طبقه دوم رو زدم صدای یه دختر بچه بود گفتم: بیاید دم در وسایل خرید رو بگیرید . چند ثانیه نشد که ایفون صدای خانم اوستا اومدگفت:کیه؟ گفتم: ببخشید خرید عباس اقا رو اوردم میشه بیاید بگیرید.گفت: بیا بالا اقا میلاد. منم هنگ کردم گفت اقا میلاد. رفتم بالا درب خونه باز بود یه دختر بچه سلام کرد از کنارم رفت پایین .خانم اوستا صداش اومد گفت : بیا داخل .گفتم : مرسی وسایل گذاشتم اینجا با اجازه. گفت: بیا تو کارت دارم. یکم میترسیدم رفتم داخل ، خانم اوستا نسشته بود رو مبل مانتو تنش بود با شال مشکی ، با لبخند گفت: وسایل رو بزار تو اشپزخونه بعد بیا اینجا بشین کارت دارم. رفتم اشپزخونه بعد اومدم کنار مبل وایستادم گفتم: بفرماید کارتون چیه ؟گفت بشین .رو مبل تک نفره نشستم اونم کنار من رو مبل دو نفره نشسته بود.گفت: مرسی وسایل رو اوردی ، ببین میرم سر اصل مطلب تا دخترم بر نگشنه، خوب گوش کن بعد جواب بده .کمی مکث کرد شالش رو درست کرد با حالت خیلی جدی گفت:ببین من به کمکت نیاز دارم، چند روز پیش یه حرفی زدم که نمیتونم پسش بگیرم و نمیخوام ضایع بشم برای همین تو باید یه کمک مهم بکنی البته منم جبران میکنم .گفتم: چه کمکی؟گفت : خوب دقیقا بگم که چند روز پیش با دوستام بودم داشتیم بحث شوهرامون رو میکردیم که یه دفعه بحث جدی شد منم جو گرفتم یه شرط بستم که توش موندم البته به لطف تو همه چیز میتونه درست بشه و من ضایع نشم و پوز اون دوستم مریم رو بزنم .گفتم : خوب من باید چیکارکنم ؟گفت : خوب گفتنش زشته بگم ولی (شالش رو مرتب کرد) مجبورم ببین مریم هی پوز شوهرش رو میداد که اون خیلی چیزه یعنی ای بابا چطور بگم .کمی با شالش بازم ور رفت با خجالت گفت: مریم بزرگ بودن کیر شوهرش رو به رخ ما کشید اره همین رو میخواستم بگم .وقتی این حرف زد حسابی سرخ شد سعی کرد به رو خودش نیاره یه سمت دیگه رو نگاه کرد .گفتم: نفهمیدم من باید چیکارکنم؟گفت: وقتی پوز شوهرش رو میداد گفت هیچ کدوم شما تا حالا کیری به این بزرگی ندیدین ،منم لجم در اومد گفتم چرا دیدم تازشم اونی که کیرش بزرگتر از مال شوهرته یه بچه 12 سالست .مریم گفت : دروغ میگم منم گفتم ثابت میکنم اونم گفت من باهات شرط میبندم اگه ثابت کردی من پونصد هزار تومن بهت میدم ، منم گفتم اگه ثابت کردم باید پول رو بدی اگرنه باید بزاری پسره بکنتت قبوله؟ اونم قبول کرد جلوی جمع قول داد، مریم بعد گفت تا 19 این ماه که تولد سارا هست وقت دارم ولی اگه ثابت نکنی باید برای شوهرم ساک بزنی.خوب نظرت چیه؟ با کلی تعجب و استرس گفتم: اگه درست فهمیده باشم ببخشید باید بیام کیرم رو نشون اون دوستتون مریم خانم بدم ، درسته؟! .گفت:اره افرین باهوشی خوب فهمیدی.با تعجب بیشتر گفتم: خوب چی به من میرسه بعدشم من خجالت میکشم روم نمیشه. گفت: من نصف پول شرط رو میدم به تو ، الان موافقی؟؟ ، اگه نیای من ضایع میشم کلی مسخرم میکنن اون وقت منم اتفاق اون روز رو به عباس میگم،خوب حالا چی میگی؟گفتم :هیچی دیگه باشه .گفت: خوبه واقعا باهوشی. جمعه دیگه با هم میریم ویلا دوستم .از جاش بلند شد گفت: خوب دیگه الان برو فقط شماره مبایلت رو بده تا بعدا بهت اس بدم .گفتم : باشه . دم در گفت: خوب شد خودت اومدی وگرنه نمیدونستم چطوری این حرفا رو بهت بگم، خدا رو شکر . خداحافظی کردم خانم اوستا با خوشحالی زیاد خداحاظی کرد. تو راه مکانیکی نمیدونستم الان چه غلتی باید بکنم نه میتونستم نه بگم نه میتونستم فرار کنم عجب بدبختی گیر افتاده بودم خلاصه حال فکر کردن هم نداشتم اخه یه شلوار تنگ چه شری درست کرده بود. هفته بعد یه اس برام اومد که جمعه ساعت 11 تو ایستگاه خیابون فلان جا باشم. جمعه صبح منتظر بود که گوشیم زنگ خورد خانم اوستا بودگفت: من تو این پرایدم که جلوترت واستاده بیا .سوار شدم سلام کردم گفت: سلام اقا میلاد خوبی . خیلی صمیمانه رفتار میکرد . تو راه بهم توضیح داد که باید بگم 12 سالمه و سوتی ندم بعد گفت مهمونی قرار 7 نفر باشن و قسمت سخت داستان اینکه باید جلوی جمع شلوارم در بیارم. من اول مخالفت کردم ولی قانعم کرد که برای بیشتر ضایع کردن مریم باید این کارو بکنم. وقتی رسیدیم جلوی خونه یه اسپری در اورد گفت: ببین این برای تاخیره .گفتم: متوجه نشدم .با ریلکسی تمام گفت : باعث میشه ابت دیر بیاد گفتم: یعنی چی من که...؟؟گفت: گوش کن مریم لجبازه برای همین پول نمیده ولی من پول تو رو میدم تازشم یه حالی میکنی هر کی جای تو بود از خداشم بود.با خجالت گفتم: باشه مجبورم قبول کنم ولی بلد نیستم از این استفاده کنم گفت:خدا خیرت بده منو نجات میدی با این کارت، بیا این اسپری بزن به کیرت تا بی حس بشه .از ماشین پیاده شد منم شلوارم دادم پایین یه عالمه اسپره زدم کیرم تخمام . ولی چون بلد نبود زدم سر کیرم حسابی اتیش گرفت سوخت. چند دقیقه تو ماشین واستادم که دردش کم بشه .پیش خودم میگفتم الان باید شاد باشم که قرار برای اولین بار سکس کنم یا نه؟! دستام میلرزید استرس داشتم نمیدونستم میتونم درست کارم رو بکنم یا گند کاری میکنم. تو فکر بودم که خانم اوستا گفت : چرا نمیای . منم از ماشین پیاده شدم با هم داخل خونه رفتیم یه حیاط بزرگ بود.داخل خونه که شدیم دیدم که دو تا خانم داخل اشپزخونه بودن یک خانم هم رو مبل نشسته بود .خانم اوستا بلند گفت: دوستان تشریف بیارید مهمونمون رو اوردم، مریم خانم هم بیان برای شرطی که بستن این جا بشینن.حرفش که تموم شد همه جمع شدن تو پذیرای رو مبل ها نشستن بعد یه خانم هم از تو یه اتاق اومد اونم نشست .من و خانم اوستا سر پا بودیم .یکی از خانم ها که موهای خرمای رنگ ، یه تاپ یقه باز سبز با شلوار لی ابی پوشیده بود گفت: منیره جون این همون بچه همسایتونه؟ گفت: اره سارا جون من سر قولم بودم منم به این میلاد گفتم نصف پول شرط رو میدم بهش اگه بیاد ، خدا رو شکر قبول کرد .یه خانم دیگه که موهای رنگ شده طلای با یه لباس قرمز وسیاه کت و دامن پوشده بود البته دامنش تا زانو بود لای سینهاش هم کمی معلوم بود گفت: قبل هر چیزی تو چجوری میدونی کیر این پسر بچه اندازش چقدره؟ منیره زن اوستا گفت: چند وقت پیش اومد بهم خونه کمک کنه منو دید میزد سیخ کرده بود برای همین دیدم چقدر بزرگه . من داشتم اب میشدم وقتی داشت منیره خانم این حرفا رو میزد.یکی دیگه از خانمها که لباس مجلسی یه تیکه سفید ، بالاتنش لخت بود و نصف رون سفیدش هم معلوم بود البته سعی کردم بهش نگاه نکنم اندام خوبی داشت البته تو یه نگاه.خانمه گفت: این حرفا رو بیخیال میلاد خان نشون بده ببینیم منیره راست میگه؟(این رو گفت استرسم چند برابر شد) منیره گفت: باشه نسرین جان ولی قبلش مریم پول شرط رو بزاره رو عسلی مبل بعد میلاد نشون میده. مریم گفت: من که میگم خالی میبندی ولی اگه درست بود شرط دوم انجام میدم.فکر می‌کردم مریم نمیخواست باور کنه باخته شایدم داشت میپیچوند یا به گفته منیره خانم لجبازه. یکی از خانم ها که خیلی خوشگل بود کمرش باریک پوستش خیلی سفید بود لباس تنش هم مانتو بیرون بود ولی روسری نداشت موهاشم سیاه بود خیلی جذاب بود هم اندازه خودم بود کونش یه کم بزرگ بود ولی بالا تنش لاغر بود اصلا حرفی نمیزد با مانتو از بقیه جذابتر بود.تو این فکر بودم که منیره گفت: در بیار ببینن.منم سرم انداختم پایین تو فکر بودم که انقدر قیافم بچگونست که هیشکی سوال نکرد چند سالمه با این حال شلوارم رو دراوردم کیرم رو نشون دادم.یه کمی بیدار بود البته اصلا به خاطره اسپره حسش نمیکردم دستام میلرزید نمیدونستم چیکار میکنم.مریم گفت: این کجاش بزرگه ؟؟ به ارومی گفتم : هنوزه بلند نشده . سارا با خنده گفت: این بزرگ نشدشم از مال شوهر من بزرگتره خدا بده شانش.نسرین گفت: زود بلندش کن ببینیم چند سانته. گفتم: همین جوری که بلند نمیشه .نسرین بلند شد اومد جلو کیرم رو گرفت عقب جلو کرد گفت: وایسا پسر جون الان بلند میشه.سارا گفت: چقدر نسرین بی حیاست خجالتم نمیکشه .نسرین گفت : خوب بچه راست میگه کیر که همین جوری بلند نمیشه.چند ثانیه نشد کیرم بلند شد دست نسرین رو حس نمیکردم تا حالا کسی به کیرم دست نزده بود الانم که دست زدن نمیتونستم حسش کنم. نسرین گفت : بفرما بزرگ شد . بعد لبش رو گاز گرفت گفت: وای این واقعا خیلی بزرگه منیره متر رو بیار.مریم اصلا حرف نمیزد اونیکی خانمه که ازش خوشم اومده بود با یه لبخند کوچیکی به کیرم نگاه میکرد بعد سارا هم اومد کنارم گفت: من حاضرم تو رو با شوهرم عوض کنم ، ای خدا چرا من ازاین شانس ها ندارم.منیره گفت: سارا حرص نخور برای پوستت بده ، بیا نسرین این متر خیاطی رو بگیر. نسرین متر رو گرفت دور کیرم ولی اصلا حسش نمیکردم.گفت: کلفتیش هفده و شیشه و درازاش شونزده ونیم میشه. همهشون حسابی تعجب کرده بودن. منیره گفت: خوب مریم خانم شرط رو باختی .پاشو برین تو اتاق برای عملیات کبرا. مریم گفت: نه من اصلا قبول ندارم من این کارو نمیکنم. سارا عصبی شد وگفت: حرف بیخود نزن شرط رو خودت گذاشتی نمیتونی بپیچونی پاشو برین تو اتاق .نسیرین گفت: راست میگه دفعه قبل تو بردی منیره قبول کرد حالا تو باختی باید قبول کنی.خلاصه کلی بحث کردن تا مریم قبول کرد.اون خانم خوشگله که حرف نمیزد گفت: بچست دو دقیقه ای ابش میاد برو سریع تمومش کن بیا. پیش خودم گفتم خوب شد اسپره زدم ولی خوشم نیومد اینجوری حرف زد لحنش خوب نبود. رفتیم تو اتاق مریم گفت: برو تو اشپزخونه روغن زیتون رو بیار. رفتم روغن بیارم نسرین گفت: اره واقعا روغن لازمه وگرنه پاره میشه.برگشتم تو اتاق دیدم مریم لخت دراز کشیده رو تخت. گفت : لخت شو بعد بیا برات روغن بزنم . لخت شدم ولی خیلی استرس داشتم کیرم نیمه سفت بود با اینکه مریم جلوم لخت بود ولی نمیتونستم نگاش کنم دستم میلرزید مریم از تخت اومد پایین گفت: چرا دستت میلرزه ؟حالت خوبه ؟گفتم : خوبم فقط استرس دارم گفت: دفعه اولته حتما برای همین میترسی. گفتم: اره .دستم رو گرفت گفت: گفتی چند سالته ؟ گفتم:دوازده.گفت: نگران نباش پسر جون هیچکی قرار نیست مزاحم بشه بعدشم من رازیم تو بکنیم پس نگران نباش و نفس عمیق بکش تا حالت بهتر بشه.یه کم نفس عمیق کشیدم بهتر شدم بعد مریم لبه تخت نشست گفت: بیا جلو تا کیرت رو روغن بزنم ، حالا که راستش رو گفتی منم یه چیزی بهت میگم ولی قول بده بین خودمون باشه .گفتم: چشم .گفت: کیرت خیلی بزرگتر از مال شوهرمه .گفتم: ولی...تا اومدم حرف بزنم گفت : اره دروغ گفتم به بقیه فقط میخواستم کلاس بزارم که به این جا کشید، خواهشن بین خودمون باشه این رو گفتم تا ترست کم بشه. از این کارش خیلی خوشحال شدم حالم خیلی بهتر شد.حرفش که تموم شد روغن ریخت رو کیرم بعد به همه جای کیرم روغن زد بعد یه کم مالیدش تا حسابی سفت شد تا حالا انقدر سفت نبود. بعد مریم برگشت به حالت دو زانو خم شد کونش رو داد عقب بعد تا جای که میشد اومد لبه تخت بعد گفت بیا جلوتر بزار تو کسم فقط اروم اروم بزار داخلش باشه اروم اروم.من رفتم جلوتر بعد پشتش وایسادم دستام رو گذاشتم رو کونش یه کم مالیدم کونش یه کون متوسط بود ولی رون بزرگی داشت برای همین بهش گفتم یه کمی پاهاش رو باز کنه تا سوراخ کسش رو ببینم. دفعه اولی بود که واقعا کس میدیدم قبلا فقط تو فیلمها میدیدم. کسش یه کم تیره میزده کسش لبه داشت بعد منم واستادم جلوی کسش سر کیرم کردم داخل گفت: اروم اروم باشه.گفتم : باشه منم اروم میفرستادم داخل به نصفه های کیرم که رسید گفت: آیییییی درد داره یه کم عقب جلو کن جا باز کنه بیشتر نفرست داخل.سر کیرم رو حس نمیکردم. شروع کردم عقب جلو چون لیز بود راحت میرفت داخل ولی انقدر بی حس بود که نصفه کیرم به سمت عقب رو میتونستم حس کنم برای همین سعی می‌کردم بیشتر داخل بفرستم. هر بار که یه سانت بیشتر میرفت تو بلندتر آه میکشید .پنج دقیقه نشد که بیشتر از نصف کیرم رو داخلش عقب جلو می‌کردم . یادمه دور رون مریم دو برار کمر من بود ولی با این حال نصف کیرمو هم نمیتونست تحمل کنه همش میگفت بیشتر نفرست داخل ولی من بیشتر تحریک میشدم که بیشتر بره داخل.همینجوری که میکردمش گفت: یه لحظه درش بیار درد داره. منم درش اوردم . چند ثانیه بعد دوباره کردم تو کسش ولی این بار یه پام رو گذاشتم لبه تخت تا بتونم بیشتر فشار بدم داخل .کیرم گرفتم کردم داخل کسش که یه آه کشید کمی بلند بود بعد گفت: تند نکن اروم بزن درد داره.من اروم اروم عقب و جلو می‌کردم نمیدونم چند دقیقه کردم ولی دو دستی کمرش رو گرفتم با فشار بیشتر هر بار میفرستادم داخل، مریم دیگه بلندتر آه میکشید و محکم بالشت تخت رو چنگ میزد .یه لحظه محکم فشار دادم کیرم تا ته رفت داخل کسش یهو مریم جیغ کشید هم زمان خودش رو پرت کرد جلو .من ترسیدم که مریم برگشت گفت: خیلی بیشعوری گفتم اروم بکن ، آی میسوزه آی آی. تو همین لحظه نسرین اومد تو اتاق گفت: چی شد چرا جیغ زدی؟ بعدش سارا اومد بعدش منیره و اون خانم جذابه اومدن داخل .مریم گفت : وای داره میسوزه پسریه خنگ یهو تا ته کرد داخل یه متر رفتم هوا، بچه ای دیگه نمیفهمی.بعد مریم بلند شد لباساش رو جمع کرد گفت: شانس من نیم ساعته بیشتر شد ولی هنوز ابش نیومده، ولی کافیه من دیگه کافیمه. مریم از اتاق رفت بیرون، سارا و خانم جذابه و منیره رفتن پیش مریم .نسرین موند تو اتاق اومد جلو گفت : لباسات رو بپوش پسری خوش شانس. یه لبخندی زد بعد به کیرم نگاه کردو رفت. منم لباسام رو خواستم بپوشم که دیدم با این همه روغن نمیشه رفتم بیرون طرف دستشوی که منیره اومد پیشم با خوشحالی گفت : دستت درد نکنه حسابی گل کاشتی حتما جبران میکنم. منم دستم گرفتم جلو کیرم گفتم : باشه . سریع رفتم دست شوی .اومدم بیرون سریع رفتم تو اتاق لباس پوشیدم.
    اگه خواستین بقیه اتفاقهای اون روز رو مینویسم


    نوشته: 19سالگی

  • 12

  • 17




  • نظرات:
    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • گوساله ابله تکراری بود
      رو عن دیگران اسکی نرو
      حداقل ده دفعه همین رو ابله هایی مث تو اینجا گذاشتن
      آخریش هم بیست روز قبل بود . انتر


    •   hamed3908
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • اقا ما تو خوابمون هم همچین ماجرایی نمیبینیم ????


    •   کیر ابن آدم
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • این بهش میخورد طنز باش والا...


    •   افشینsmh
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • ۱۷ /۵ کلتیش بود ۱۶/۵ قدش؟؟ یا اکثر امامزاذه ها این دیگه کیر نیست مکعب روبیکه خخخخخ خدایا توبه


    •   aria_kirtala
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • چه ذهنی داری واقعا
      خداروشکر پورن تو ایران ممنوعه وگرنه چه فیلمای کصشری ساخته میشد


    •   85_Behrouz--85
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • باحال بود 19ساله بازم برامون بنویس دستت درد نکنه ماجرای جالبی بود.


    •   hesammosbat27
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • تو که نوشتی بقیشم بنویس دیه خخخخ


    •   mamadkaraji
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • چرا انقدر داستان تکراری زیاد شده


    •   آقا_حسین
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • حالا میگم الحمد الله نگفتی اگزوز ماشینو کردی و جاش زن اوستا رو اوردی؟
      حالا زن اوستات پز کیر شوهرشو میخواسته بدی تو چکاره بودی اونوقت؟
      اصلا قا چرا هر چی جنده اس تو این داستانا ک من میخونم مریم اسمشونه (dash) (dash) (dash) (dash) (dash) (dash)


    •   shahx-1
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • حالا در ازای هر پنجاه باری که اوستا بعد از ناهار با دبه گریس اومده سراغ کونت میخوای یکبار اینو بزاری اینجا؟ برو ازش شکایت کن خرج جراحی بواسیرتو بگیر با کردن زنش تو خیالاتت زخمات خوب نمیشه!!! (biggrin)


    •   shiraz-m-m
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • جالبیش به اینه حدود دوهفته پیش این داستان رو اینجا با یه اسم دیگه یکی دیگه گذاشته بود سارق داستان!!!تو یک ملعون داستان دزد بیش نیسی همین روزاست که بگیرننت اعدامت کنن جقولی


    •   ژوسف
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • اخه بچه کونی.16/5شد کیر؟اونم زنای متاهل کیر شوهراشون کوچیکتر از مال تو بوده یه دفه بگو همه مردا خاجن فقط تو کیر داری.برو همون کونتو بده بهتر تا داستان جغی بنویسی


    •   Mahsa-sissy
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • مامانت شالوارتو شسته بود دوشواری نداره که


    •   aliaaz
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • دادا داستان عجیبی بود کلا کیرم فنر پاره کرد


    •   Hooman.esf.60
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • باهوش که نیستی هیچ
      خیلی هم کودن و گاگول و بیسوادی همون هنسفری (هندز فری) تو کونت
      خالی بند متقلب


    •   Bikas2322
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • اخه کون بچه اسراییلی فیلم سوپر زیاد نگاه میکنی اومدی کسشر ببافی اینجا اخه چی بگم بهت لاشی


    •   badman.pir
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • کلی خندیدم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو