نونهای زیر کباب

    همیشه میگن خواهر زن مثل نون زیر کباب میمونه .میخوام داستان سکس با سه تا خواهر زنم را برایتان تعریف کنم.من سه تا خواهر زن دارم بزرگترینشون زهره اسمش هست که تقریبا تپله و باسن بزرگی داره و سفید که 2 سال از من بزرگتره وسطی الناز که از لحاظ هیکل کپی خانمم هست ولی کم حرف و ساکته و همیشه از شوهرش میناله و 2 سال از من کوچیکتره واخری گل سرسبدشونه که اسمش مرجانه ویک دختر 22 ساله و سبزه که هیکل مانکنی با یک باسن رو فرمی داره .یادم رفت بگم که من امیرم و 33 سال سن دارم و خانمم هم تقریبا با من همسنه و اسمش سارا هست ولی تو سکس برعکس من زیاد داغ و اهل تنوع نیست ولی من خیلی دلم میخاد مدلای مختلف سکس رو امتحان کنم تو جاهای مختلف ،تو فضای باز،با صدا بکنم و ... از خودمم تعریف نباشه کیر قشنگ و خوشتراشی هم دارم که سفید سفیده و موقع ختنه هم زیاد پوستشو نبریدن برا همین جا برا رشد داشته و الان دیگه تقریبا 22 سانت میشه .


    اوایل که ما تازه نامزد کرده بودیم پدر زنم اجازه نمیداد ما با هم تنها باشیم و جایی بریم و تقریبا همیشه و هر جا میرفتیم خواهر کوچیکه خانمم مرجان با ما میومد که اون موقع ها 18 سالش بود ولی خوب ما بالاخره کارمونو میکردیم ،یک بوس و ناز کردنو و ... که بعضی وقتا مرجان میدید ولی خودشو به اون راه میزد .این گذشت تا بالاخره ما عقد کردیم و 5 ماه عقد بودیم راحت بودیم و خوب نمیتونستیم سکس بکنیم منم دیگه داشتم میمردم دیگه بوسیدن و مالیدن پستون و لمس کردن کیرم برام جذابیت نداشت میخاستم کس سارا رو بخورم یا از عقب سکس کنیم دوست داشتم کیرمو بدم دست سارا باهاش بازی کنه، هر وقت که میرفتم خونه اونها، پدر زنم اجازه میداد شب پیش هم بخابیم ولی مرجانو میفرستاد تو اتاق خواب تا ما تنها نباشیم و حسابی بهمون ضد حال میزد.سارا هم دیگه حسابی تو کف بود اخه چند بار تنها که با هم بیرون رفته بودیم راحت سینه هاشو خورده بودم یا از تو شرت کسشو مالیده بودم یا کیرمو تو دستاش گرفته بود که این کارا باعث شده بود حسابی تو کف باشه.


    یک شب که رفته بودم خونشون و همونجا خابیده بودم شب وقتی مرجان خوابیده بود سارا رو بیدار کردم و ازش لب گرفتم و دستشو کردم تو شرتم و بهش گفتم دارم میمیرم اونم طفلک حسابی برام مالید و منم یواش یواش شلوارمو تا نصف کشیدم پایین تا امیر کوچوله بتونه یک نفسی بکشه ،خانمم اولش میگفت : زشته نکن مرجان بیدار میشه میبینه ابرومون میره ولی من گفتم: اون خوابه ما هم که پتو رومون هست و اون قبول کرد.بعد سینه هاشو براش خوردم و همینجوری که میخوردم کسشو میمالیدم اونم هی تند تند نفس میزد.یکدفعه نگاهم به مرجان که رو زمین خوابیده بود افتاد بیدار بود و چشماشم باز ولی تا من نگاهش کردم چشمشو بست و خودشو به خواب زد منم که حسابی حشری بودم به رو خودم نیاوردم ولی یک جورایی فکرم نسبت بهش عوض شد و مطمئن شدم هر کار بکنیم اون به کسی نمیگه و مزاحممون نمیشه .شبهای بعد دیگه راحت تر بودیم یعنی مثلا میگفتم: سارا برات بخورم و یا سارا میگفت: امیر دندون نگیر و مطمئن بودم که مرجان میشنوه ولی با وجود اینکه بیداره عکس العملی نشون نمیده منم یواش یواش دیگه پتو هم روم نمیدادم ومیدونستم مرجان کیرمو میبینه و یک جورایی بدون اینکه بهش نظری داشته باشم لذت میبردم از اینکه یکی سکس منو سارا رو میبینه.شبهای بعد یواش یواش سارا رو راضی کردم که اجازه بده بزارم لای پاهاش و اونم خیلی لذت میبرد و تقریبا هر دفعه که با هم بودیم ارضاش میکردم اونم با یک صدایی ارضا میشد که مطمئنم مرجان هر چی رو نشنیده باشه اینو خوب می شنیده.یک شب تصمیم گرفتم که سارا رو از عقب بکنم اول قبول نکرد ولی خوب که بردمش تو حس جلومو نگرفت ولی گفت: امیر درد نگیره؟ منم گفتم: قول میدم انصافا هم دردش نگرفت چون اولش براش انگشت کردم و بعدش سر کیرمو با تف لیز کردم و یواش گذاشتم دم سوراخ کونش و با یک فشار کوچولو سرشو دادم تو سارا دردش نگرفت ولی چون اولین بارش بود حول شد و یک جیغ کوچیک زد که مرجانم یک تکون خورد ولی مثل همیشه خودشو به خواب زد .سارا هم همش التماس میکرد امیر بسه دیگه درش بیار منم هی التماس میکردم یکم دیگه .و اون شب هم گذشت و این تقریبا کار هر هفته ما بود و هر دفعه هم پر روتر میشدیم و دیگه خودمونو کنترل نمیکردیم تا ازدواج کردیم و دیگه راحت شدیم و هر کار میتونستیم با هم میکردیم البته همش من التماس میکردم و سارا زیاد پیشقدم سکس نمیشد ولی هر دفعه که من میخاستم انصافا بهم هر جور میخاستم میداد ولی خوب اولش هی ناز میکرد ولی بعد راضی میشد .یک مدت عادت کرده بودم موقع تلمبه جوری سارا رو میکردم که حسابی صدا چلپ چلپ بده خیلی صداشو دوست داشتم.یک شب که اومدم خونه دیدم مرجان خونمونه منم کلی نقشه کشیده بودم که اون شب بعد 10 روز به وصال میرسم که حسابی خورد تو برجکم و حسابی کفری بودم ولی سارا که منو تو هم دید تو اشپزخونه بهم گفت نگران نباش امشب بهت میدم تو هم اخماتو باز کن شب مرجان تا اخر شب تلوزیون نگاه میکرد من به سارا گفتم: من میرم بخابم تو هم زود بیا سارا گفت: باشه تو هم! یک جوری این جمله رو گفت که مرجان فهمید ما میخایم سکس کنیم.سارا بعد از یک ربع اومد و ما شروع کردیم به بوسیدن و خوردن و لب گرفتن تا بالاخره مرجان بخابه ولی صدای تلوزیون میومد و این مرجان خانم مثل اینکه قصد خابیدن نداشت منم دوست داشتم سریع بریم سراغ اصل مطلب ولی از طرفی هم میترسیدیم صدامون بره بیرون چون خونمون کوچیک بود و یک خواب بیشتر نداشت .خلاصه به سارا گفتم: من دیگه طاقت ندارم و شروع کردم به کردن اونم مخالفت نکرد اولش یواش میکردیم ولی بعدش دیگه یادم رفت مرجان خونمونه چنان تلمبه میزدم که صداش تا پذیرایی که هیچ تا خونه همسایه هم میرفت .من چون کنترلم هم زیاده خیلی کم ارضا میشم از کاندوم استفاده نمیکنم برا همین اکثرا تو سکس سارا ارضا میشه ولی من نمیشم ولی بعدش میرم دستشویی و کیرمو میشورم و میخابم ولی سارا وقتی ارضا میشه سریع از خستگی خابش میبره واون شب هم سارا که ارضا شد خوابید و منم لبلسامو پوشیدم که برم دستشویی .در اتاقو که باز کردم دیدم مرجان هنوز نخابیده بهش گفتم :خستت نیست دیر وقته نمیخای بخابی؟ اون گفت: من خسته نیستم ولی مثل اینکه شما خیلی خسته شدی اخه عرق کردی!! من از این حرفش حول شدم گفتم: عرق نکردم کاری نکردم که بخواهم عرق کنم !! و مرجان دوباره گفت: ببخشید .ولی چه همسایه های مردم ازاری دارید شما ؟ من با تعجب گفتم چرا؟ مگه چیکار کردن؟ که اون گفت:هیچی نصف شب صداشون تا این ورم میاد و یک خنده موزیانه ایی کرد که دلم ریخت و حسابی از خجالت سرخ شدم.و سریع پریدم تو دستشویی و خودمو شستم و رفتم خوابیدم ولی همش داشتم به حرفهای مرجان فکر میکردم .این اتفاق گذشت تا هفته بعدش پنج شنبه که من خونه بودم تلفن زنگ خورد مرجان بود گفت سارا کجاست ؟گفتم رفته بازار خرید شب میاد .بهش گفتم تو که خونه تنهایی بیا اینجا فردا قراره بریم کوه .گفت به شرطی که همسایه های مزاحمتون بزارن شب بخابم و یک خنده ایی کرد منم با کلی خجالت گفتم نه بابا قول میدم دیگه همسایه ها شب صداشون در نیادو قرار شد شب بیاد.اون شب دیگه کاری نکردیم و فردا هم رفتیم کوه و کلی خوش گذشت .وقتی برگشتیم خونه سارا گفت: نوبت ارایشگاه داره و مرجانم با خودش میبره برگشتن هم از بیرون بر غدا میگیره و سویچ ماشینو برداشت که بره .منم که وسایلامو برداشته بودم برم حموم گفتم باشه .هر وقت سارا میرفت ارایشگاه کم کم 2 ساعت طول میکشید .خلاصه تقریبا نیم ساعت تو حموم بودم کلی هم شیو کردم هم بالا رو هم پایین و حوله رو برداشتم خودمو خشک کردم حوله رو انداختم رو کولم مثل همیشه که برم تو اتاق خواب لباس بپوشم از در که اومدم بیرون چون تشنم بود همونجوری رفتم سر یخچال تا اب بخورم که یکهو دیدم مرجان تو اشپزخونست بهش گفتم: نرفتی آرایشگاه ؟گفت نه خسته بودم و همینجوری داشت منو نگاه میکرد منم اصلا حواسم نبود لختم رفتم سر یخچال و اب خوردم .دیدم داره برو بر نگام میکنه ،گفتم چیه ؟مرجان بدون حرف زدن وبا دست به پایین تنم اشاره کرد ،نگاه کردم دیدم لختم و کیرم اویزونه ،اب پرید تو گلوم و نزدیک بود خفه بشم تو همون حال سریع حوله رو دادم دورمو پریدم تو اتاق خواب.کلی خجالت کشیدم ،لباسو که پوشیدم اومدم بیرون و دیدم مرجان داره ظرف میشوره و اصلا به رو خودش نمیاره که منو اونجوری دیده منم با کلی من و من ازش عذر خواهی کردم و گفتم بخدا نمیدونستم تو تو خونه ای و حوله دورم نیست و ببخشید اونم میگفت: اشکال نداره .بهش گفتم: به سارا چیزی نگیا کله مو میکنه .مرجان با یک شیطنت گفت : اینو نمینونم نگم اخه من سریع همه چیو لو میدم.از من التماس اونم که اینگار از اذیت کردن من خوشش اومده بود هی میگفت نمیتونه.دیگه اخرش گفتم بابا هر کار بگی برات میکنم و اون دیگه دلش سوخت برام که اینقدر اذیتم کرده گفت: باشه بابا ، دارم سر به سرت میزارم .منم برا تلافی یک ویشگون از باسنش گرفتم که فریادش رفت بالا اخه من همیشه با سارا این کارو میکردم و چون با خواهر زن هام راحت بودیم و تو خونهه راحت میگشتن اعتراضی نکرد.رو کرد بهم و گفت: ولی با این اوضاع که من دیدم پس مزاحم شبها همسایه نبوده ها خود شما بودین ؟ منم که دیگه کلی سر به سرم گذاشته بود و دیگه رومون تو هم باز شده بود گفتم چرا؟گفت: اخه اون اندازه ای که من دیدم طبیعی هست صداشم زیاد باشه .منم که میدونستم منظورش چیه خودمو زدم به کوچه که یعنی نمیدونم و گفتم اندازه چی ؟ اونم به کیرم اشاره کرد .گفتم نه بابا این عادیشه اینقدره .که یکهو گفت مگه غیر عادی هم داره؟ گفتم همه مردا وقتی پیش یک زن هستن معاملشون غیر عادی میشه.کلی خندید گفتم چیه ؟از اینکه با کیرم میگفتم معامله میخندید بعدها هم تا چند سال هی کنارم که رد میشد میگفت معامله و میخندید .گفت یعنی الان که پیش من هستی هم غیر عادیه ؟گفتم نه گفت چرا؟احساس کردم یک حس شهوت تو صداشه منم یکجورایی سختم بود یعنی نمیخاستم باهاش رابطه داشته باشم ولی تو اون لحظه بدم نمیومد و لی دیگه تو حرف زدن باهاش خیلی راحت برخورد میکردم اینگار نه انگار اون خواهر زنمه و یک دختره و بیشتر دوست داشتم تحریکش کنم .بهش گفتم اخه به این راحتیا نیست اگه لمس بشه غیر عادی میشه .اینو گه گفتم دستشو کشید به کیرم .من که انتظار این کارو نداشتم یکهو کیرم سریع سیخ شد و از رو شلوار سیخ وایساد مرجان تا ایتو دید یک جیغ زد و با هیجان و احساس افتخار که تونسته بزرگش کنه بهش دست داده بود هی میگفت وای چه جالب چه ناز .و باز هم لمسش کردو فشارش داد و گفت :چرا سفته .گفتم اخه اگه سفت نشه که نمیشه باهاش کار کرد .مرجان یک حرفی زد که من واقیتش انتظارشو حداکثر تو اون لحظه نداشتیم.گفت :میشه ببینمش چقدر شده ؟ منم که اوضاع رو اینجوری دیدم و فهمیدم دیگه کار داره به جاهای باریک میکشه گفتم نه دیگه نمیشه این مال سارا هست صاحب داره شرمنده.مرجانم میگفت: چته تو هم نمیخام بخورمش که!! یکهو خودشم فهمید چی گفته خندید منم خندیدم و گفتم مشکلش همینه که برا خوردنم هست برا همین میترسم!! مرجانم گفت: قول میدم فقط نگاش کنم و نخورمش (با خنده).هی هم میگفت: ترو خدا .منم گفتم مرجان بابا بیخیال زشته دیگه تمومش کن .گفت : فقط یک نظر لوس نکن خودتو دیگه .منم گفتم نه سارا اگه بفهمه چی فکر میکنه ؟ مرجان گفت: از کجا بفهمه بعدم مگه میخای چیکار کنی من که از حموم اومدی بیرون دیدمش، دیگه اذیت نکن.منم دیدم ول کن نیست و احتمال داره بعدا لج کنه بره به سارا بگه من لخت اومدم بیرون گفتم باشه و ولی فقط نگاه میکنیا و بهش گفتم بیا تو اتاق خواب که یک وقت سارا نیاد ببینه.رفتیم تو اتاق خواب و مرجان نشست لب تخت و منم روبروش وایسادم و گفتم مطمئنی دیگه ؟گفت: اره .منم که حسابی دیگه تحریک شده بودم و کیرم سیخ سیخ بود و داشت خفه میشد تو شرتم .یواش شلوارمو و شرتمو کشیدم پایین مرجان تا کیرموجلوش دید چنان جیغی زد و از هیجان بالا و پایین پرید که گفتم الانه که همسایه ها بیان بهش گفتم :دیونه چته چرا جیغ میزنی ؟ گفت ببخشید اخه خیلی بزرگه وای چقد قشنگه و با دستش سر کیرمو گرفت و گفت چه نازم هست ،سرش چقدر صافه بهش گفتم :قرار شد فقط نگاه کنی و بهش دست نزنی (البته خودمو عقب نکشیدم و یک جورایی دوست داشتم کیرمو لمس کنه اونم اصلا به حرفام توجهی نمیکرد و چنان محو کیرم بود که اصلا نمیشنید من چی میگم .دیگه یواش یواش کل کیرم تو دستاش بود و داشت باهاش ور میرفت و با دست دیگش هم با تخمام ور میرفت منم که دیگه تو آسمونا بودم و داشتم لذت میبردم بهش گفتم:(البته با یک حالتی که اعتراضی هم ندارم) بسه دیگه ابش میادا .مرجان گفت :خوشبحال سارا من اگه بودم میبریدمش تا همیشه پیشم باشه باهاش بازی کنم .و میگفت : خیلی بزرگه ،سارا حتما خیلی دردش میاد نه؟ گفتم نه اتفاقا خیلی هم دوست داره و دوباره گفت :خوشبحاش منم یک دفعه از دهنم در رفت گفتم : بخای مال تو هم میشه البته سریع فهمیدم چی گفتم و پشیمون شدم ولی مرجان گفت واقعا ؟ منم دیگه جوابش ندادم .گفت :واقعا سارا اینو میخوره؟ گفتم نه دوست نداره .گفت چطور دلش میاد .یکدفعه گفت: میتونم بخورمش؟ که من سریع خودمو عقب کشیدم و گفتم نه .اونم هی التماس میکرد یکم .منم بهش گفتم تا همینجا بسه دیگه از اولشم فقط نگاه کردن بود همین که بهش دستم زدی زیادی شد ولی مگه اون ول کن بود اخرشم گفت حداقل بزار بوسش کنم من راضی شدم و دوباره اومدم جلو اونم کیرمو با دستای لطیفش گرفت و سر کیرمو بوسید وای چقدر لذت داشت من که خیلی دوست داشتم سارا کیرمو بخوره ولی اون دوست نداشت برام عقده شده بود و الان مرجان داشت اونو میبوسید یک احساس لذت خاصی بهم دست داده بود اونم ول کن نبود هی مرتب بوسش میکرد و کامل سرشو چسبونده بود به لبش هی بوسش میکرد منمم چشمامو بسته بودم و داشتم لذت می بردم و یک لحظه احساس کردم داره با زبونش با کیرم بازی میکنه ولی قدرت مخالفت نذاشتم یکهو کیرم داغ شد چشممو که باز کردم دیدم کیرم کامل تو دهن مرجانه و داره میمکدش منم یکهو ارضا شدم و ابمو با تمام قوا خالی کردم تو دهنش اونم البته تعجب کرد ولی عقب نرفت جوری که حتی یک قطرشم بیرون نریخت بعد که ارضا شدم تازه فهمیدم چی شده سریع پریدم دستمال اوردم تا خالی کنه روش اونم تفش کرد و من همینجوری ازش عذرخواهی کردم رفت تو اشپزخونه دهنشو شست و منم رفتم تو دستشویی کیرمو شستم و اومدم بیرون روم نمیشد تو چشای مرجان نگاه کنم احساس خیانت و پشیمونی میکردم .به مرجان گفتم : ببخشید نمیخاستم اینجوری بشه ولی این اولین و اخرین باره ترو خدا تو هم فراموش کن.من منظورم کل موضوع بود که یعنی دیگه با هم سکس نداشته باشیم ولی بعدها فهمیدم مرجان فکر کرده من فقط از اینکه ابمو ریختم تو دهنش پشیمونم . معذرت خواستم.این جریان هم گذشت و من دیگه سعی می کردم کمتر با مرجان تنها باشم تا تحریک نشم نه اینکه سکسو دوست نداشتم یا ادم پاکی باشم از اینکه مرجان کوچیکه و مجرد احساس پشیمانی میکردم.


    ولی بعد از این جریان خیلی دوست داشتم با زهره خواهر بزرگترشون باشم اخه هم متاهل بود هم تقریبا تو رده سنی خودم بود هم اینکه تپل بود و وقتی راه میرفت خیلی تو کف باسن بزرگش بودم شبا که میخابیدم همش به این فکر میکردم که حتما کسش خیلی تپله و داغه و وقتی بکنم توش کیرم میسوزه . اینها گذشت تا اینکه زنم حامله شد و تقریبا 7 ماه که بود با توجه به شرایط سخت بارداریش دکتر براش استراحت کامل تجویز کرده بود و طبیعتا هم سکس تعطیل من حسابی تو کف بودم یک روز که زهره اینا اومده بودم تا تو کارا کمک کنن یکم هم وسایل سیسمونی خریده بودن من شب قبلش رفته بودم حمام و حسابی شیو کرده بودم و برا تنوع هم یکم از موهای بالای کیرمو نزده بودم و به قول معروف پرفسوری زده بودمش یک شرت قرمز چسبونم پام بود با یک شلوار مشکی استریج که اونم از بالا میپسبید به پاهام. تو اتاق داشتم کارهامو مرتب میکردم که خواهر زنم زهره اومد بهم گفت بیا کمک تا کارتن وسایلای سیسمونه رو بزاریم طبقه بالای کمد ما دستمون نمیرسه کمد تو اتاق خواب بود کلی هم جا داشت رفتم یک صندلی آوردم گداشتم زیر پام و تا زهره رفت کارتونا رو بیاره یک فکر زد به سرم که زهره رو تحریک کنم برا همین شلوارمو تا بالی کیرم دادم پایین که قشنگ موهای کیرم و خط بالای کیرم معلوم بشه یکمم از شرتمو که قرمز بود بیرون گذاشتم و تیشرتمو دادم روش که معلوم نباشه زهره که کارتونها رو اورد من رفتم رو صندلی و اونم کارتونها رو میداد ست من و منم وقتی دستمو میبردم بالا که بزارمشون تو کمد تیشرتمم میرفت بالا و یک 10 سانتی از بدنم از بالای شرتم تا زیر نافم معلوم میشد و همچنین موهای بالی کیرم که نزده بودمشون زیر پشمی که نگاه میکردم دیدم زهره توجهش جلب شده و یواشکی که مثلا من نفهمم هم داره دید میزنه منم از عمد یک جوری قرار میگرفتم که کیرم هم جلو صورت اون باشه و بتونه برجستگی سر کیرمو قشنگ نگاه کنه اونم نامردی نمیکرد حسابی دید میزد منم که دیدم خوشش اومده وقتی رفت از تو حال چنتا کارتن دیگه بیاره یکم دیگه شرت و شلوارمو پایین تر دادم که وقتی کارتونها رو بلند میکردم یکمم از گردن گیرم معلوم بشه زهرهم وقتی اینو میدید از عمد هی میگفت نه اونجا نذار بزار اینور هی مثلا دستور میدادکارتونها رو بالی کمد جابجا کنم ولی منظورش این بود که من بالای کمد بیشتر مشغول باشم تا اون بتونه قشنگ دید بزنه .اونم خیلی خوشش اومده بود و گفت بهتره سیسمونی ها رو هم بزاریم بالای کمد آخه 2 ماه تا زایمان مونده و برا اینکه وسایلا خراب نشن بهتره اونها رو هم تا موقعی که بچه بیاد بزاریم بالا کمد و رفت نصف سیسمونی ها رو اورد وقتی که رقن من دوباره شلوار و شرتمو بیشتر دادم پایین تا کیرم بیشتر معلوم باشه .اینبار که وسایلا رو بالا میبردم تا بزارم بالا دیگه قشنگ کیرم بیرون بود و فقط سرش تو شرت بود و بقیش بیرون بود زهرهم حسابی داشت کیف میکرد و دیدن کیر لذت میبرد آخرش که تموم شد فکر میکرد مثلا من حواسم نیست و برا اینکه با اون وضع نرم بیرون و یکوقت ضایع نشه خیلی آروم گفت: دستتون درد نکنه همشون جا شدن ولی چون هی کارتونها رو بالا وپایین بردین یکم شلوارتون اومده پایین بکشین بالا زشت نشین . منم که انگار حواسم نبوده کلی عذر خواهی کردم که ببخشید ترو خدا و شلوارمو دادم بالا. اونم گفت :اشکال نداره نمیخاد معذرت خواهی کنید من از اینا زیاد دیدم(اشاره با سمت کیرم کرد) .منم که دیگه اومده بودم پایین موقع بیرون رفتن از در یواش در گوشش با شیطنت گفتم مگه چنتا از اینا دیدین که میگین زیاد دیدن؟اونم که تازه فهمیده بود چه سوتی داده تا اومد توضیح بده که منظورش این نبوده من اومدم بیرون و نتونست چیزی بگه.


    سارا یک هفته قبل از زایمان تو بیمارستان بستری شد چون یک مشکلی بود که دکترا میگفتن باید 24 ساعته تحت نظر باشه البته این یک هفته شد تقریبا یک ماه حتی بعد از زایمان هم تو بیمارستان تحت نظر بود .تو این یک ماه هر شب یکی از خواهراش پیشش بودن یک شبم مادر زنم میموند و چون خونه ما نزدیک بیمارستان بود دیگه هر کس میموند اونجا شب که دیگه اون یکی خواهرش میومد خونه خودشون نمیرفتن همونجا خونه ما میموندن صبح من خودم با ماشین میبردم میرسوندمش.مرجانم که دیگه کلا اونجا بود.جوری بود که شبها که زهره خونه ما بود مرجان بیمارستان بود روزهایی که مرجان خونه بود الناز بیمارستان بود ولی وقتی زهره بیمارستان بود هم مرجان خونه بود هم الناز یعنی چون مرجان خونه بود و حوصلش نمیشد بره خونه و همونجا دیگه غذا درست میکرد و هیچوقت الناز و مادر زنم تنها خونه ما نبودن ولی تو این چهار شب 2 شبش مرجان و زهره تنها بودن.مرجان که دیگه انگار خونه خودشه ،راحت میگشت همونجا رو تخت ما میخابید و دیگه وسایلا حمومشو اورده بود بهشم بد نمیگدشت از هر فرصتی هم برا تحریک من استفاده میکرد.یک روز زهرهو اورده بودم خیلی خستشم بود گذاشتم خونه مرجان جاش رفته بود بیمارستان .زهره گفت من برم یک دوش بگیرم راستم میگفت بیمارستان محیطش یک جوری بود منم که چند ساعت بیشتر نمیموندم هم بدنم بو میگرفت چه برسه به این طفلکها که شبم اونجا بودن .منم رفتم تا اون حموم بود زنگ زدم از بیرون بر برامون غذا بیارن یک نیم ساعتی که گذشت زهره صدام کرد که براش حوله ببرم رفتم هر چی گشتم حوله سارا رو پیدا نکردم حوله جدید خودمو که تازه خریده بودم براش بردم بهش گفتم مال سارا رو پیدا نکردم این مال خودمه گفت: ویی ویی مال سارا رو بیارم .گفتم دلتم بخاد اینو همین الان از تو کاور در اوردم اصلا میبرمش خودتم همینجوری بیا برو تو اتاق.گفت اذیت نکن باشه بده گفتمم نمیدم .دیگه اذیت کردنم گل کرده بود اونم هی میگفت بده بابا یخ کردم هیچی تنم نیست.منم هی حوله رو دراز میکردم تا دستشو دراز میکرد بگیره میکشیدم اونم هی التماس .خوشم اومده بود! یکبار که دستشو دراز کرد و حوله رو گرفت من کشیدم یکم هل خورد بیرون و یکی از سینه هاش افتاد از در بیرون وایی چه سفید و بزرگ بود منم تو کف دیگه حوله رو ول کردم ولی سریع امیر کوچولوم سیخ شد با خودم گفتم باید امشب ببنم زهره راه میاد یا نه.خلاصه زهره با حوله رفت تو اتاق خواب بعد یک 10 دقیقه ای اومد خودش که لباس نداشت یکی از لباسای سارا رو پوشیده بود ولی چون خودش یکم تپل بود انگار به زور چپونده بودنش تو لباس خیلی خنده دار شده بود.منم بلند بلند خندیدم زهره گفت چته؟گفتم برو خودتو تو آینه نگاه کن خیلی تابلو هست که لباسها مال خودت نیست .هی هم میگفت خوب اینا تازه بهتریناشه بود تو هم نخند ولی من نمیتونستم جلو خودمو بگیرم سینه هاش چون بزرگ بود تو کرست جا نمیشد چنان قلمبه شده بود و بالای سینش که کاملا بیرون بود بهش اشاره کردم گفتم اینا رو حداقل یک جورایی جا میکردی همش که بیرونه گفت نخند! منم مثلا به زور جلو خندمو با دست گرفتم ولی اون گفت :اصلا میرم عوض میکنم رفت تو اتاقو وقتی اومد بیرون دیدم دیگه کرست نبسته فقط رو تاپش یک لباس استین دار پوشیده دکمه هاشم نبسته اخه اصلا بسته نمیشد.حالا تصور کنید یکی با سینه های بزرگ که کرستم نبسته چه جوری میشه برجستگی نوک سینه هاشم تابلو زده بود بیرون من که دیگه با چشمام داشتم میخوردمشون.گفت: خوب شد .گفتم: اره بابا بهتر شد ولی مجبوری اینقدر اینا رو بزرگ کنی که همش تو دستو پات باشه و خندیدم اونم گفت: دلت میاد همه دنبال بزرگشن تو میگی کوچیکش کن؟گفتم همه ؟اونم که دید سوتی داده گفت: منظورم حسین شوهرمه.منم میگفتم بله بله حسین ها دیگه. اونم میگفت خجالت بکش فقط حسین گفتم: بابا به من چه حسین یا حسینها ما که بخیل نیستیم .زهره که دیگه زورش گرفته بود گفت همینه هست دلت بخاد.منم گفتم دلم که خیلی میخاد .اونم فهمید که دوباره سوتی داده گفت : ول کنم نیستیا معلومه کی داره با چشاش کیو میخوره از وقتی حموم اومدم بیرون همش داری نگاهشون میکنی!گفتم اخه ماشاا.. بنزنم به تخته اینقدر تو چشم میزنه که یکی مثل من تو این شرایط نمیتونه چشم ازش برداره و خندیدم.زهره گفت: یعنی بده ؟گفتم نه اتفاقا خیلی هم خوبه خیلی ها بزرگشو دوست دارن.گفت تو چی؟ منم گفتم من که میمیرم براش گفت: واقعا ؟!!گفتم اره مگه چیه مثل زنا که از بعضی چیزای بزرگ خوششون میاد بعضی از مردا هم از بعضی چیزای بزرگ زنها خوششون میاد.گفت مثلا چیای بزرگ زنها دیگه؟ گفتم : همین سینه و باسن و اینا دیگه زهره گفت تو چی؟گفتم من چیو چی؟گفت تو چی تو هم از باسن بزرگ خوشش میاد ؟گفتم من که میمیرم .زهره یواش گفت: برعکس حسین اون خوشش نمیاد منم که دیگه از این بحث خوشم اومده بود گفتم دلش میاد من که ارزومه سارا مثل شما بود .منم که دیدم زهره خودش شروع کرده گفتم شما چی؟اونم گفت ما چی؟گفتم:شما چی از چیزای بزرگ خوشتون میاد ؟گفت منظورتت چیه ؟به کیرم اشاره کردمو گفتم اینا دیگه .اون اولش سرخ شد ولی بعد گفت :اره فکر کنم.گفتم فکر کنی ؟گفت نمیدونم من که زیاد ندیدم یعنی در واقع فقط یکی دیدم اونم مال حسینه دیگه.من گفتم ولی قبلا میگفتی از اینا زیاد دیدی که ؟گفت: من گفتم؟کی؟اشتباه میکنی.منم اون روزو یادش اوردم که سیسمونی اورده بودن گفت اونروز همینجوری گفتم منظورم اون نبود که زیاد دیدم .با یک حالتی که باور نمیکنم گفتم : البته به من ربطی نداره دیدی یا نه ولی دیگه دروغ نگو اونم هی قسم جون خودشو تمام فامیلشو میخورد که بخدا راست میگه منم یکم سر به سرش گذاشتم ولی بعدش کوتاه اومدم .اخرش گفتمک نگفتی حالا بزرگ دوست داری یا کوچیک؟گفت من که درست نمیدونم ولی همه میگن بزرگش بهتره دیگه.گفتم برعکس سارا که میگه کوچیکتر بود بهتر بود. گفت: واقعا ؟چرا ؟گفتم از تو چه پنهون میگه درد داره .گفت مگه چقدره؟که میگه درد داره؟گفتم نمیدونم اون که واقعا کنجکاو شده بود هی میگفت چقدره ؟گفتم چیزی نیست ولی سارا لطیفه هی میخاد بهونه بگیره الکی میگه درد داره مگر نه به نظر من بزرگم نیست.دوباره گفت مگه چقدره ؟گفتم 22 میشه که یکهو گفت: وای مگه میشه مال حسین فقط 15 هست .من که باور نمیکنم .گفتم: چرا باید دروغ بگم؟ حالا دیگه نوبت اون بود که هی سر به سرم بزاره و هی بگه دروغ میگی.منم که بهم بر خورده بود گفتم میخای نشونت بدم.گفت بده اگه راست میگی ؟از رو مبل بلند شدم روبروش وایسادم گفتم در میارما؟فکر نمیکرد این کارو بکنم فکر میکرد شوخی میکنم گفت : بیار ،ولی نمیاری چون بهت نمیخوره اینقدر باشه و هی میخندید و منو مسخره میکرد.منم یکهو شلوارمو کشیدم پایین و کیرمو جلوش گرفتم گفتم: بفرما حالا کی دروغ میگه .یک جیغی از تعجب کشید گفت : وای چه بزرگه !! این الان کوچیکشه؟گفتم: معلومه .گفت وای این اگه بزرگ بشه چی میشه سارا حق داره بگه درد میگیره و اومد بهش دست بزنه که شلوارمو کشیدم بالا ولی معلوم بود با دیدن کیرم شهوت تو صورتش موج میزنه.بهش گفتم بفرما دیدی راست میگفتم .گفت : اره واقعا بزرگه خیلی هم قشنگه!! همین موقع بود که ایفون زنگ زد و غذا اوردن دیگه بحث عوض شد و رفتم غذا رو گرفتم دادم به زهره گفت تا تو سفره رو اماده میکنی من برم یک دوش بگیرم.هم برا این گفتم برم دوش بگیرم که کیرم حسابی تحریک شده بود و سیخ شده بود و چون تو شرت جا نمیشد درد گرفته بود گفتم برم یکم اب یخ ریزم روش کوچیک بشه هم یک دوش بگیرم و یکمم شیو کنم شاید بعد از چند ماه تونستم امشب به نون و نوایی برسم.بعد از حموم رفتم تو اتاق یک تیشرت سفید با یک شلوار استریج ورزشی پوشیدم زیرشم شرت نپوشیدم تا حسابی برجستگیاش معلوم باشه تا زهرهو بیشتر تحریک کنه.رفتم تو اشپز خونه دیدم میز غذا رو آماده کرده و تا منو دید گفت: افیت باشه گفتم: سلامت باشیدگفت: چیه تیپ زدی گفتم: چشماتون قشنگ میبینه و مشغول غدا شدیم و بعدش هم کمک زهره ظرفا رو جمع کردم و زهره مشغول شستن ظرفا شد منم رفتم رو مبل ولو شدم و مشغول چرخیدن تو ماهواره شدم.تقریبا ساعت 11 شب بود زهره اومد و یک زنگ به خونشون زد و از شوهرش درباره بچه شون پرسید و اینکه چیزی کم ندارن که فردا از سر راه بگیره بیاد.اینم بگم که خونه زهره اینا اون طرف شهر بود وچون بچشون بزرگ بود شبا خونه ما میموند چون میدونست بهشون سخت نمیگذره ، الناز هم چون یکم با شوهرش دعوا شده بود برا اینکه کمتر پیشش باشه اینجا میموند ، مرجانم چون مجرد بود و اینجا دیگه پدر زنم هم نبود بهش گیر بده و راحت تر بود میموند. زهرهم اومد رو مبل روبرویی نشست ولی همش حواسش به کیرم بود که برجستگیاش از روشلوار تابلو بود بخصوص سرش.با خودم گفتم اگه دوباره بحثو شروع کنه و بکشونه به مسائل سکسی دیگه مطمئن هستم امشب یک سکس توپ افتادم بهش که فکر میکردم کلی لذت میبردم اخه خیلی تو کف زهره بودم ولی هیچ وقت روم نمیشد چیزی بگم یا کاری کنم ولی امشب یک مسائلی پیش اومده بود که تا اون موقع اینقدر رومون تو رو هم باز نشده بود .زهره گفت: امیر چیکار کردی اینقدر بزرگ شده؟من وجود اینکه میدونستم منظورش چی با سر اشاره کردم چی ؟اونم با دست به کیرم اشاره کرد گفتم: آهان نمیدونم من یادم نمیاد کاری کرده باشم شاید ژنتیکی باشه.گفتم برا چی میپرسی؟گفت: هیچی برا حسین میخاستم خندم گرفت و گفتم: معلومه بدجور هوس بزرگشو کردیا.گفت: کیه که نخاد گفتم: سارا گفت: اون دیگه خوشی زده زیر دلش چون مطمئنه همیشه دارتش میگه پیف پیف.بعد گفت: من که هنوز باورم نمیشه اونی که دیدم واقعیت داشت؟ درست دیدم دیگه خواب که نیستم؟نکنه عملی چیزی کردی؟گفتم: نه بابا خواب نیستی واقعی بود عملم نکردم بعد مثلا به شوخی گفتم: میخای دوباره نشونت بدم مطمئن بشی؟ اونم انگار منتظر همین بود گفت: اره گفتم: فقط 2تا شرط داره ؟گفت: چه شرطی؟منم گفتم اول اینکه از این ماجرا ها به سارا چیزی نگی چون خودت میشناسیش یک دفعه یک فکرایی میکنه زندگیمون خراب میشه.زهره گفت: این که معلومه مگه دیوانه شدم بگم خوب بعدیش؟ گفتم دومیش اینه که بار اول من میخاستم نشونت بدم برا همین من درش اوردم ولی حالا تو میخای ببینی باید خودت درش بیاری!! گفت: لوس نشو من فقط میخام یک نظر ببینمش.گفتم: خوب که خودت میگی تو میخای ببینی من که حال ندارم بلند بشم همین جا دراز کشیدم جامم خوبه حوصله هم ندارم درش بیارم .البته میدونستم اون از خداشه اخه شهوت تو چشم هاش موج میزد ولی میخاست بگه که مثلا زیاد براش مهم نیست ولی اخرش گفت: چقدر تو یک دنده ای باشه ولی تو هم باید چشم هاتو ببندی اخه من خجالت میکشم.گفتم: قبول و اومد کنار مبلم رو زمین نشست و گفت: ببند چشماتو منم بستم بعد دستشو حس کردم که اول از رو شلوار یکم سرشو لمس کرد ولی یک جوری که مثلا تصادفی دستش بهش خورده و بعد شلوارمو گرفت و منم یکم خودمو بلند کردم که اون راحت بتونه شلوارو بکشه پایین و تا زانوهام پایین کشیدش دوباره گفت: وایی چقدرم صاف شده تازه موهاشو زدی؟ چیزی نگفتم ولی زیر چشمی داشتم نگاهش میکردم داشت حسابی براندازش میکرد گفت: از نزدیک بزرگترم هست چقدرم هم سفیدو صاف هست مال حسین خیلی از این کوچیکتره سرشم کجه .بعد یواش دستشو برد نزدیک و لمسش کرد به منم نگاه کرد ببینه عکس العمل من چیه من هم یواش چشمامو باز کردم و یک لبخند زدم و اون فهمید من مخالفتی ندارم دیگه قشنگ تو دستاش گرفت و مشغول ور رفتن باهاش شد و هی ازش تعریف میکرد همینجوری دیگه کیرم داشت سیخ میشد بهش گفتم: دیدی واقعی هست و خواب ندیدی؟ گفت: اره گفتم: دیدی عملم نکردم و طبیعی هست؟ گفت: اره ولی یعنی اینقدر درد داره که سارا میناله ازش ؟گفتم: نمیدونم گفت: کاش میشد امتحان کنم؟بعد تو چشم هام نگاه کرد ببینه من چی میگم من که دیگه کیرم سیخ سیخ تو دستای یک زن دیگه بغیر از زن خودم بود گفتم: اگه بخای میتونی فقط امشبو امتحانش کنی؟دوباره یک نگاه به کیرم کرد و گفت: به نظرت این کار خیانت به سارا نمیشه؟ گفتم؟ مگه ما قراره با هم ازدواج کنیم یا قراره تا اخر عمر با هم این کارو کنیم که خیانت باشه .خندید و یواش سرشو اورد جلو و یک لیس ازش زد اون جا بود که من غافلگیر شدم و اینبار من گفتم: وای گفت: چی شد؟گفتم: هیچی هیجانزده شدم اخه سارا هیچ وقت برام نمیخورد گفت : واقعا؟ پس امشب من برات تلافیش در میارم و چنان افتاد به جون کیر من که من خودمو تو اسمون ها میدیدم و فقط داشتم لذت میبردم تقریبا یک 10 دقیقه ای برام ساک زد بعد بلند شد و خودش لخت شد و گفت حالا نوبت تو هست و رو مبل دراز کشید و پاهاشو باز کرد از چیزی که میدیدم تعجب کردم کسش واقعا گوشتی و بزرگ بود،تپل تپل مثل خودش و سفید سفید البته یکم مو داشت ولی خیلی کم بود و بالاش بود مثل سارا دور لبه های کسش مو نداشت منم دیگه افتادم به جون کسش و چنان با ولع میخوردم که زهره گفت چته وحشی شدی؟ گفتم: بی وجدان من 3 ماهه هیچ سکسی نداشتم و تو اینو داشتی و از من پنهان میکردی؟ گفت: اشکال نداره الان مال تو هر کار دوست داری باهاش بکن. یک ربع ساعتی خوردم براش بعدم اومدم یکم ازش لب گرفتم و یکمم سینه هاشو خوردم تا حسابی تحریک بشه بهش گفتم: الان دیگه نوبت جر دادنته گفت: بکن ولی آروم ترو خدا. به پشت خوابوندمش و سر کیرمو گذاشتم دم در کسش و یکم هلش دادم که چون لیز بود سر خورد رفت تو گفت: نمیخای کاندومم بزاری؟گفتم من کنترلم زیاده مطئمن باش ابم رو نمیریزم داخل و یواش یواش نصفشو کردم تو گفتم: درد نگرفته ؟گفت تا الان که نه اتفاقا خوبه خوشم میاد بیشتر بکنش تو منم تقریبا همشو کردم تو دیگه به جایی رسیدم که حس کردم کیرم به اخرش رسیده و خورد به دیواره کسش . شروع کردم به تلمبه زدن اولش یواش میزدم ولی بعدش تندش کردم زهره اصلا رو زمین نبود و چنان از لذت ناله میکرد که فکر کنم تا الان تا این حد لذت نبرده بوده بعدش که خسته شدم برش گردوندم و گفتم قنبل کن تا از این مدلی بکنمت اونم برگشت و من کیرمو دوباره تا اخر کردم تو کسش و چنان تلمبه میزدم براش که برخورد سر کیرمو به دیواره کسش حس میکردم اونم فقط ناله میکرد و نمیتونست حرف بزنه و تقریبابعد از 10 دقیقه ای تلمبه زدن زهره یک جیغی زد و ارضا شد منم اروم کیرمو کشیدم بیرون زهرهم ولو شد رو فرش وسط اتاق و از حال رفت منم بلند شدم رفتم دستشویی کیرمو شستم اومدم شرتو شلوارمو پوشیدم و رفتم یکم اب از یخچال اوردم خوردم اونوقت بود که دیدم زهره تازه به هوش اومده و جون پیدا کرده بلند بشه .رو کردم بهش گفتم: حالا کیر بزرگ رو هم امتحان کردی نظرت چیه ؟درد داشت؟ گفت: نه درد که نداشت هیچی خیلی هم لذت بردم تا حالا تو عمرم هم اینقدر از سکس لذت نبرده بودم شما هم کیرت خیلی بزرگ بود جوری که قشنگ تو کسم حسش میکردم هم چون بدون کاندوم بود پوستش که به کسم میخورد یک لذت خاصی داشت که تا حالا تجربه نکرده بودم در مجموع هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر بهم خوش بگذره مرسی از شما!! گفتم اختیار دارید من بایداز شما تشکر کنم اخه 3 ماه بود تو کف بودم هیچ کاری هم نمیتونستم بکنم از یک طرف هم باسن شما واقعا عالی بود همیشه ارزوم بود با یکی که باسن بزرگ و کس تپلی مثل شما داشته باشه سکس داشته باشم خوشبحال حسین که شما رو داره!! اونم گفت خوشبحال سارا که شما رو داره و با هم خندیدیم و اون لباساشو پوشید دستشویی هم رفت و چون هر دومون خسته بودیم من تو حال و اون تو اتاق رو تخت خوابیدوصبحم بلند شدم دیدم زهره زودتر بلند شده یک صبحانه ای هم درست کرده رفتم صورتمو شستم اومدم صبحانه ای هم با هم خوردیم زهرهم رفت تو اتاق اماده بشه که بریم برسونمش خونه و من هم برم سر کار. رفتم تو اتاق گفتم اجازه هست بیام لباسامو بردارم؟ خواستم ببینم چی میگه از دیشب پشیمون نیست .گفت بفرما خواستم برم بیرون بپوشم که گفت کجا؟گفتم: میرم بیرون بپوشم گفت: همینجا بپوش راحت باش ما که دیشب همه کا با هم کردیم دیگه الان نمیخاد رو بگیری راحت باش گفتم: باشه و لباسمو عوض کردم شلوارمو در اوردم که عوض کنم اومد نزدیک گفت من که هنوز باورم نمیشه وزانو زد و شرتمو کشید پایین و گفت نه واقعا راسته و خواب ندیدم و بعد کیرمو گرفت و سرشو بوسید طوری که جای رژش سر کیرم موند بعدهم بلند شد و ازم بابت دیشب تشکر کرد و گفت دیشب چنان خوابیدم که تا حالا اینقدر راحت نخابیدم و الان همه خستگیم در رفته.منم گفتم خواهش میکنم قابل شما و نداشت منم دیشب خیلی راحت خوابیدم.بعدم شلوارمو پوشیدم موهامو شونه کردم و رفتم ماشینو از پارکینگ در بیارم به زهرهم گفتم من پایینم اماده شدی درو ببند بیا پایین.زهره سوار ماشین که شد تو راه هم کلی حرف و خنده و تعریف کردیم معلوم بود امروز صبح حسابی سر حاله .زهره رو که رسوندم رفتم سر کار به مرجانم زنگ زدم و احوال پرسی کردم از سارا هم پرسیدم خدا رو شکر حال هر دوشون خوب بود برده بودنش سونوگرافی بعدم گفتم شب میام دنبالت و خداحافظی کردیم.
    عصر که شد رفتم بیمارستان تقریبا 2 ساعت اونجا بودم موقع برگشتن هم دیگه الناز اومده بود و مرجان با من اومد خونه وقتی وارد خونه شدیم مرجان سریع وسایلاشو برداشت بره حموم منم لباسامو که عوض کردم مشغول تماشای تلوزیون بودم که دیدم مرجان از تو حمام صدام میکنه گفتم چیه ؟از عمد جوری قرار گرفته بود که نصف بدنش از در حمام بیرون باشه و من بتونم ببینم البته شرت پاش بود ولی یکی از سینه هاش رو قشنگ میشد دید ولی من نسبت به مرجان حس خوبی نداشتم یعنی چون مجرد بود دوست نداشتم باهاش رابطه داشته باشم. معذب بودم برا همین زیاد بهش توجه نکردم .گفت: اب سرده .رفتم نگاه کردم دیدم درجه ابگرمن کن رو صفره فهمیدم خودش کمش کرده زیادش کردم گفتمک درست شد الان داغه بعد هم که از حموم اومد بیرون یک یک ساعتی همون جور با حوله تو خونه میگشت و از عمد رو مبل جوری مینشست که تا زیر باسنش معلوم باشه .من دوباره توجه نکردم ولی فهمیدم این کا ها رو میکنه تا منو تحریک کنه.مرجان رفت تو اتاق بعد اومد گفت امیر میشه بیای یک نظری بدی ؟گفتم باشه رفتم تو اتاق خواب گفتم: نظر برا چی؟گفت کدوم لباسو بپوشم؟دیدم لباساشو ریخته رو تخت و شرتهاشم گذاشته روش کنارش هم سوتین هاشو گذاشته منم گفتم: این تیشرت ابیه با این شلوار سفیده خوبه .گفت: از اینا کدومشو بپوشم و اشاره به شرت ها و سوتینهاش کرد .گفتم :نمیدونم هر کودومو خودت دوست داری بپوش گفت: تو حالا یکیشو انتخاب کن گفتم این قرمزا خوبن که سریع برداشت گفت: بزار بپوشم ببین خوبه و پشتشو کرد بهم و مشغول پوشیدن سوتین شد اومدم برم بیرون که صدام کرد گفت: میشه از پشت بندیش گفتم: من؟ گفت: اره رفتم پشتش و بند سوتینشو بستم یک یکهو برگشت گفت: خوبه؟ من شوکه شده بودم گفتم: اره بد نیست گفت معلومه قشنگ نیست بزار این زرده رو بپوشم و دوباره برگشت گفت: بازش میکنی منم بندشو باز کردم و اون دولا شد تا سوتین زرد رو برداره که نوک سینه هاش معلوم شد البته کوچیک بودن ها و لی خیلی قشنگو خوش تراش بود بخصوص نوک سینه هاش خیلی کوچیک و ناز بودن .دوباره براش بنذ سوتین زرد رو بستم و برگشت گفت این چی؟ گفتم: این قشنگه گفت:پس خوبه بزار با این شرت زرد ستش کنم و حوله که ذور کمرش بود رو باز کرد و پشتش رو به من کرد و حوله رو رها کرد وایی من با وجود اینکخ نمیخاستم بهش توجه کنم از دیدن صحنه ایی که دیدم واقعا چشم هام گرد شد ناگفته ناند باسنش به بزرگی زهره نبود ولی واقعا مانکنی و برجسته و زیبا بود جوری که منو تحریک کرد و خیلی جلو خودمو گرفتم که همونجا نکنمش!!بعد دولا شد تا شرتشو پاش کنه که دیگه سوراخ کونشم دیدم دیگه داشتم میمردم و واقعا داشتم با خودم میجنگیدم که حالا که خودش میخاد چرا نکمش ولی دوباره پشیمون شدم گفتم مجرده نباید چشمو گوششو باز کنم اونوقت دیگه تا شوهر کنه براش سخت میشه اخه دخترا تا سکسو تجربه نکردن میتونن جلو خودشو بگیرن ولی وقتی تجربه کردن دیگه نمیتونن جلو شهوت خودشونو بگیرن از قدیم هم گفتن زنها وقتی شهوتی میشن از مرد ها بدترن و نمیتونن جلو خودشو بگیرن و باید خودشونو به هر طریقی شده ارضاء کنن برا همین دوست نداشتم مرجان اینجوری بشه اخه اگه مزه سکسو روزهای دیگه میرفت با پسرای دیگه و امکان داشت با ادمها نامرد برخورد کنه که احیانا دختریشو از دست بده قبل از اینکه ازدواج کنه.مرجان شرتشو که پوشید برگشت و رو کرد به من و گفت: حالا چی خوبه؟ مرجان الان با یک شرت و سوتین و لخت روبروی من وایساده بود من ون داشتم از هیکلش لدت میبردم اخه تو همه خواهراش اون هیکل مانکنی تمیزی داشت بدون حتی یکم شکم .رفتم طرفش و شونه هاشو گرفتم و گفتم مرجان چیکار میکنی ؟گفت هیچی لباس عوض میکنم گفتم: منو گول نزن تو میخای منو تحریک کنی .سرشو انداخت پایین و از خجالت سرخ شد صورتشو گرفتم و سرشو بلند کردم تو چشماش نگاه کردم گفتم اخه مرجان تو دختری بزار شوهر میکنی اونوقت با اون هر کار دوست داشتی بکن من شوهر خواهرتم نمیشه با من باشی.یک لحضه تو چشمهام نگاه کرد و گفت: نمیتونم من الان احتیاج دارم نمیخواهم هم برم با آدمهای غریبه میترسم دوست پسر دارم ولی میترسم برم باهاشون .بعدم من تو رو میخام .گفتم: چرا من؟ گفت: اخه از وقتی تو با سارا نامزد بودین و شبها با هم سکس میکردین من صداتونو میشنیدم و از وقتی هم که شما رو لخت دیدم دیگه بدتر شدم .اخه دلم پیش شماست دوست دارم تو بهم دست بزنی نه هیچکس دیگه از بودن با تو لذت میبرم .پیش خودم فکر کردم راست میگه تقصیر منه که اونو تحریکش کردم الانم باید تاوانشو بدم از طرفی هم اگه راضیش نکنم شاید بره با آدمها غریبه یک بلایی سرش بیارن.بهش گفتم: اخه مرجان تو دختری ما نمیتونیم با هم کاری بکنیم اگه یکهو تو حس برات اتفاقی افتاد که دختریتو از دست بدی میدونی چی میشه هم ابروی تو میره هم من .مرجان دید من یکم کوتاه اومدم گفت: نگران نباش مگه باید از جلو کاری کنیم خوب مثل بقیه دوستام از عقبم میشه.و اومد سمت من و هی التماس کرد اولش گفتم: نه ولی بعدش گفتم: باشه ولی به شرطی که اصلا نکنمت نه از عقب،و نه از جلو .گفت: از عقب که اشکال نداره؟ پیش خودم فکر کردم چقدر راحت از دادن کون حرف میزنه ولی از طرفی هم چون من تا حالا از کون کسی رو نکرده بودم و از طرف دیگه هم میترسیدم یکدفعه موقع تلمبه زدن در بیا بره جلو گفتم: همین که گفتم کردن نباشه. مرجان که دید راهی نداره گفت: باشه باشه قبوله. اصلا فقط برا همدیگه میخوریم باشه این که اشکالل نداره ؟ قبول؟ گفتم باشه ولی تو هم قول بده اصرار نکنیا.گفت: قول میدم . تو دلم گفتم: قولش الکی هست حالا وسطش که رفت تو حس میخاد بکنمش ولی چاره دیگه نداشتم و قبول کردم.دیدم مرجان چنان ذوق زده شد که هی بالا و پایین میپرید و دست منو گرفت برد تو حال بهش گفتم الان نه بزار شام بخوریم بعد من برم حموم اونوقت.قبول کرد ولی دیگه لباساشو نپوشید همونجوری با شرت و سوتین زرد تو خونه راه میرفت لامصب وقتی راه میرف با اون وضعیت من واقعا تحریک میشدم خیلی هیکل خوشتراشی داشت دیگه موقع حرف زدن هم هی ناز میکرد یا وقتی هم که راه میرفت باسنشو تکون میداد که حساب منو تحریک میکرد. شام رو که خوردیم من رفتم حموم و اون مشغول شستن ظرفها شد تو حموم هم حسابی هم صورتمو شیو کردم هم موهای کیرمو کامل زدم. از حموم که برگشتم دیدم رو مبل نشسته و با یک حالتی نگاهم میکنه که شهوت ازش میبارید.رفتم تو اتاق که لباس بپوشم اومد دنبالم دم در اتاق وایساد گفتم:چیه میخام لباس بپوشم گفت: میخام ببینم چطور لباس میپوشی!! گفتم:مگه چطوری میپوشن لوس نشو برو در رو ببند .گفت چیه خوب کاریت ندارم همین گوشه وایمیسم فقط نگاه میکنم گفتم: سختمه روم نمیشه حالا برو من خودم میام گفت: نه نمیرم دیدم مثل بچه ها لج کرده اخه ته تقاری بود دیگه گفتم: باشه پرید اومد جلو گفت خوب بزار خودم برات شرت انتخاب کنم اوهوم!! بزار ببینم !!این خوبه بیا بپوش.گفتم: این تنگه خوب نیست گفت: اتفاقا خوبه حالا بپوش اگه خوب نبود عوضش کنه .یک جورایی خوشمم اومده بود از اینکه برام لباس انتخاب میکرد گفتم: باشه حالا برو عقب تا بپوشم رفت کنار در منم پشتمو کردم بهش حوله رو باز کردم دیدم خم شد تا بتونه شاید کیرمو ببینه .شرتو پوشیدم برگشتم گفتم: خوبه گفت: عالیه .آخه چنان کیرم توش قلنبه شده بود که نگو تازه خودمم یک حس خوب داشتم تا اومدم لباس بپوشم اومد جلو و پرید تو بغلم گفت: نمیخاد لباس بپوشی همینجوری خوبه و دستمو گرفت اورد تو سالن گفت: بیا میخام سورپرایزت کنم و منو نشوند رو مبل و رفت سیستم رو روشن کرد و یک اهنگ عربی گذاشت و یک شالم بست به کمرش گفتم : میخای چیکار کنی؟ گفت: هیس فقط نگاه کن و شروع کرد به رقصیدن .نمیدونم تا حالا یک دختر مانکنی با باسن برجسته که فقط شرت و سوتین پوشیده و جلوتون عربی رقصیده یا نه ولی خیلی کیف داشت وقتی سینه هاشو میلرزوند و یا باسنشو میلرزوند یا شکمشو که حتی یک مثقال چربی نداشت برام بالا و پایین میکرد خیلی لذت میبردم یک 10 دقیقه ای رقصید برام یک وقت متوجه شدم دیدم کیرم سیخ سیخه و چنان تو شرت تنگ قلمبه شده که نگو اونم اینو دید گفت: چیه؟و اشاره کرد به کیرم و دوباره گفت: معلومه حالش خوبه ها؟!!گفتم: نامرد اینجوری که تو تحریکش کردی داره میمیره بیچاره اونم اومد جلوم و زانو زد و گفت: آخی نازی طفلک (و از رو شرت کیرمو ناز کرد) حتما جات تنگه !! الان میارمت بیرون بتونی هوا بخوری و شرتمو کشید پایین منم کمکش کردم اونم شرتمو کامل از پام در آورد و وسط پاهام نشست و کیرمو گرفت تو دستاش و گفت: طفلی چه نازه ،چه خوشکله ، تا الان کجا بودی عزیزم ،میدونی من برات میمیرم و شروع کرد به بالا و پایین کردنش و رو کرد به من گفت: این از الان دیگه مال منه و هر وقت گفتم باید بهم بدیش وگرنه با چاقو میبرمش با خودم میبرمش میفهمی؟من که حسابی تحریک شده بودم گفتم: باشه مال خودت هر کار دوست داری باهاش بکن.اونم اول یواش یواش شروع کرد برام لیس زدن و بعد سرشو کرد تو دهنش و خیلی آروم میکش زد و بعد دیگه کامل شروع کرد برام ساک زدن خیلی هم خوب این کارو میکرد بهش گفتم: خیلی خوب بلدی بخوریا بلا نکنه بار اولت نیست؟ گفت از تو فیلمهای سکسی یاد گرفته و افتاد به جون کیرم و چنان با ولع میخورد و لیسش میزد که حتی زهرهم برام اینجوری نخورده بود بعد بلند شد و نگاهم کرد معلوم بود میگه حالا نوبت تو هست منم اول بغلش کردم و بوسیدمش و یکمم لباشو خوردم و بعد سوتینشو باز کردم و خابوندمش رو مبل و حسابی سینه های نقلیشو خوردم و اون یکیشم همزمان تودستم گرفتم و با نوکش بازی میکردم اومدم کسشو بخورم گفت نه تو دراز بکش رو فرش تا بتونیم دو طرفه بخوریم .حالت 69 شدیم و شروع کردیم برا هم خوردن .کسش به پای زهره نمیرسید ولی معلوم بود آکه آکه اخه کوچیک بود و لاغر واینکه تا حالا کسی باهاش بازی نکرده که پف کنه و پرورش پیدا کنه ولی خوب خیلی ناز و لطیف بود خیلی هم خوشمزه ،با زبونم با چوچولش ور میرفتم و باسنشو با دستهام باز میکردم و هی از باسنش انگشت میکشیدم تا رو چوچولش بعد چوچولشو میمالیدم چنان خوشش اومده بود که دیگه قشنگ حس میکردم بدنش شل شده و جون نداره اخه دیگه کیرمو نمیخورد و فقط تو دستش گرفته بودش و هی ناله میکرد میترسیدم کسشو باز کنم و براش زبون بزنم برا همین نوک چوچولشو گذاشته بودم تو دهنم و فقط میمکیدم بعضی وقت ها هم با نوک زبون باهاش بازی میکردم یک لحظه کل بدنش لرزید و شل شل شد فهمیدم ارضا شده .کامل روم دراز کشیده بود و سرشو گذاشته بود رو کیرم و چشماشو بسته بود و جون نداشت تکون بخوره منم ولش کردم گفتم بزار راحت باشه تا جون بگیره .یکم که گذشت با سختی و تلاش زیاد که انگار کوه کنده باشه از روم بلند شد و رو مبل نشست منم بلند شدم نشستم گفتم: ارضاء شدی؟ حتی نمیتونست حرف بزنه فقط سرشو تکون داد رفتم از تو یخچال براش اب پرتقال اوردم تا یکم قندش بیاد بالا جون بگیره بعد از اینکه اب پرتقالشو خورد گفت: مرسی خیلی بهم چسبید تا حالا اینجوری نشده بودم خیلی سکس خوبه من اگه شوهر بکنم دوست دارم هر شب سکس کنم و لبخند زد.بهش گفتم: اولشه الان آتیشت تنده اگه شوهر کنی بعد از چنبار ،سکس برات عادی میشه و تبت میخابه و رفتم شرتمو برداشتم و رفتم تو اتاق لباسامو پوشیدم یک دست لباسم برا مرجان اوردم بهش دادم اونم با سختی رفت شرت و سوتینشو برداشت و همراه با لباساش پوشید گفت: خیلی خستمه بابت امشبم مرسی و بوسیدم و رفت تو اتاق استراحت کنه .هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم رو تخت خودشو جمع کرده و حسابی خوابش برده منم رفتم یک پتو نازک کشیدم روش و برا خودم پتو اوردم چراغها رو خاموش کردم و رو مبل تو سالن دراز کشیدم و با گوشیم ور رفتم تا خابم برد.مرجان تا صبح حتی یکبار هم بیدار نشد فکر کنم حسابی دیگه تخلیه شده بود.یکم احساس پشیمونی میکردم ولی یک جورایی هم احساس خوبی داشتم اخه مرجان خیلی آتیشش تند بود اگه تخلیه نمیشد شاید میرفت با یک پسر غریبه و اون موقع معلوم نبود طرفش بتونه با این لطافت باهاش برخورد کنه و بلایی سرش نیاره.


    فردا که از خواب بلند شدم و صبحونه خوردم مرجان هنوز خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم اخه دیشب خیلی خسته شده بود.آماده شدم و رفتم سر کار اون روز نوبت الناز بود و شب قرار بود زهره بره پیش سارا بمونه برا همین بعد از کار رفتم بیمارستان و یک 2 ساعتی اونجا بودم که دیگه زهرهم اومد و النازم وسایلاشو جمع کرد که بیاد .خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت خونه تو راه کلی با الناز شوخی کردمو اخه از دیشبش پرسیدم تا رسیدیم به خونه الناز تکواندو کار بود و هیکل خوبی داشت ولی خوب ورزشکاری بود دیگه همش عضله ای بود و ضرافت زنونه نداشت . وارد خونه که شئیم دیدم مرجان کل خونه رو برق انداخته و غذا هم درست کرده سلام کردم بهش و دست دادیم و گفتم : چیه خانم کوچولو کدبانو شده ؟ گفت هیچی امروز بیدار شدم دیدم حالم خیلی خوبه حوصلمم سر رفته بود گفتم براتون هم تمیز کاری کنم هم غذا درست کنم تا بخورین خستگیتون در بره و یک چشمک هم بهم زد که فهمیدم چون دیشب بهش خوش گذشته امروز سر حاله و خواسته جبران کنه.الناز رفت تو اتاق تا لباس عوض کنه درو که بست مرجان سریع پرید تو بغلم و لبامو بوسید و گفت: بابت دیشب مرسی خیلی بهم خوش گذشت امروزم انگار کل خستگی هام از بدنم بیرون رفته.از بغلم درش آوردم یواش بهش گفتم: دیونه الناز میبینه آبرومون میره دیگه نکنی از این کارا ها گفت : حواسم هست نترس.شیطون بود دیگه .الناز تا اومد بیرون گفت میخاد بره حموم دوش بگیره، آخه خیلی کثیفه و حوله سارا و رو برداشت و رفت حموم. منم رفتم تو اشپزخونه ببینم مرجان چی پخته؟ مرجان یکهو از عقب بغلم کردو کیرمو گرفت تو دستش گفتم : نکن دیونه گفت نترس الناز تو حمومه گفتم: حموم باشه ولی تو نکن یک درصد احتمال بده بفهمه جفتمونو میکشه ها.گفت : از کی اینقدر ترسو بودی و رفت عقب و دامنشو داد پایین گفت : ببین شرت نپوشیدم !! بیا دست بزن .این دختر درست بشو نبود حرف گوش نمیکرد یکدنده بود هر کار خودش دوست داشت میکرد دامنشو گرفتم که بکشم بالا نمی گذاشت گفتم ترو خدا نکن مرجان مگه امروزخل شدی؟ گفت: اره خل شدم حالا یکم به باسنم دست بزن گفتم: دست بزم تمومش میکنی: گفت: اره و منم دست کشیدم به لمبه هاش وای چقدر نرم بود یکم براش ماساژش دادم خوشم اومده بود دلم نمیومد ازش دست بردارم لامصب مرجان استاد تحریک کردن من بود کیرم حسابی سیخ شده بود گفتم: بفرما همینو میخاستی ؟سیخ شده حالا الناز میاد بیرون میبینه و بو میبره خبری بوده برگشت و دامنشو کشید بالا و کیرمو گرفت گفت کو؟ بیچاره ،نکنه یاد دیشب افتاده؟ اخی عزیزم! گفتم: نه اصلا یاد دیشب نیفتاده یک دختر خلی داره اذیتش میکنه.همینجوری که کیرمو از رو شلوار میمالید گفت :بزار از خودش بپرسم و شلوارمو یکم کشید پایین و جلوم زانو زد گفتم: مرجان ترو خدا نکن پاشو الناز الان میاد بیرونا ولی مگه گوشش بدهکار بود گفت: هیس میخام از خودش بپرسم و لحن صداشو عوض کرد ومثلا میخاد با بچه حرف بزنه کیرمو گرفت جلو صورتش و گفت: آقا کوچولو شما ناراحتی از دست کارای من؟ و دوباره صداشو عوض کرد و جای کیرم جواب داد: نه خانم کوچولو من هوس کون شما رو کردم میخام باهاش دوست بشم ولی این اقا گنده هه نمیگذاره ترو خدا به کونتون بگین با من بازی کنه قول میدم اذیتش نکنم آخه من خیلی دوستش دارم.کار به اینجا که رسید کیرمو از دستش در اوردم و شلوارمو کشیدم بالا . ولی خندم گرفته بود مرجان گفت: دیدی شما دروغ میگین خودش ناراحت که نشده خوشحالم میشه شما خیلی ظالمین که اینقدر اذیتش میکنید .گفتم: خودش غلط کرده و تو هم دیگه تمومش کن و تو همین موقع صدای الناز اومد که میگفت: مرجان من میخام برم تو اتاق کسی تو اتاق نیست ؟ مرجانم بلند گفت : نه امیر تو اشپز خونه هست برو.منم خودمو کشیدم عقب و یواش به مرجان گفتم : ترو خدا دیگه نکن !! مرجان هم گفت : باشه حالا تو هم . و وقتی الناز رفت تو اتاق منم رفتم تو سالن و مشغول ور رفتن با تلوزیون شدم.الناز اومد بیرون و با مرجان مشغول کشیدن غدا و اماده کردن سفره شدن منم رفتم تو اتاق لباس راحتی پوشیدم و اومدم و مشغول خوردن غذا شدیم .غذا که تموم شد الناز گفت من ظرف ها رو میشورم و منم رفتم تو سالن و رو مبل نشستم و هی از الناز درباره سارا و دیشب میپرسیدم اونم همینجوری که مشغول شستن ظرفها بود جواب میداد.مرجانم اومد رو مبل و پشت به اشپزخونه نشست طوری که الناز پاهاشو نمیدید و هی پاشو میاورد بالا جوری که وسط پاشو من ببینم شرتم که پاش نبود کسش تا ته دیده میشد لامصب معلوم بود رفته حسابی هم شیوش کرده برق میزد هی هم بهم چشمک میزد .من که از این کاراش ترسیده بودم هی با حالت صورت طوری که الناز نبینه التماس میکردم اینکارو نکنه ولی مگه اون گوشش بدهکار بود خوشش میومد منو اذیت کنه .دیدم ول کن نیست رفتم کنارش نشستم و طوری که الناز نبینه پاشو دادم پایین و دامنشو دادم روش و بلند شدمرفتم تو اشپزخونه هی الکی خودمو سرگرم کردم .مرجان که دید من ناراحت شدم دیگه تکرار نکرد و اخر شب هم خودشو الناز رفتن تو اتاق خواب منم طبق معمول رفتم تو سالن خوابیدیم.صبح از سر و صدا بلند شدم دیدم الناز داره ورزش میکنه تو سالن گفتم : الناز ترو خدا بزا بخابیم الان چه موقع ورزشه اونم هی میگفت: تنبلا پاشید صبحانه درست کردم .اخرش هم که نذاشت من بخابم اومد پتو رو از روم کشید.اخ چقدر میخاستم جای مرجان بودم حداقل تو اتاق بود سرو صدا اذیتش نمیکرد مثل خرسم خابیده بود.مجبور شدم بلند بشم ولی زورم گرفته بود از کنار الناز که رد شدم برم دستشویی یک ویشکون محکم از باسنش گرفتم ولی چقدر بدنش سفت بود اولش اعتراض کرد و گفت: چته؟ گفتم: هر وقت صبح بیدارم کنی همین کار میکنم حالا دفعه دیگه بیدارم کن.
    صبحانه رو خوردم رفتم سر کار عصرم اومدم دنبال مرجان و با هم رفتیم بیمارستان اخه اون شب نوبت اون بود تو راه هم هی بهش میگفتم اوفی نیستی خونهه ابرومو ببری بیمارستان که رسیدیم بعد از 2 ساعت زهرهو سوار کردم گفت: امشب باید بره خونه فردا صبح آرایشگاه قرار داره برا همین بردمش خونه خودشون و برگشتم خونه اول زنگ زدم بعد کلید انداختم درو باز کردم اخه با الناز زیاد راحت نبودم یعنی اون بهم رو نمیداد که باهاش زیاد شوخی بکنم .گفت: بیا غدا درست کردم گفتم الان خستمه برم دوش بگیرم خستگیم در بره بعد شام بخوریم .رفتم حوله رو برداشتم رفتم حموم یک دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون یادم رفت چراغ حمومو خاموش کنم درو گذاشتم رو هم و اروم رفتم تو اتاق خواب و خودمو خشک کردم اومدم یک شرت برداشتم و رفتم جلو اینه قدی وایسادم و مشغول تماشای خودم بودم که یکهو الناز اومد تو منم چون برگشته بودم نگاش به من که لخت با کیر به اون بزرگی وایساده بودم افتاد یک جیغ زدو گفت : ببخشید و سریع رفت بیرون منم کلی خجالت زده لباسامو پوشیدم اومدم بیرون .چشمتون روز بد نبینه تا اومدم تو سالن یقمو گرفت نذاشت معذرت خواهی کنم گفت: نمیتونی در اتاقو ببندی؟نمیتونستی یک ندایی بدی که رفتی تو اتاق ؟اصلا چرا چراغ حمومو خاموش نکردی؟من فکر کردم هنوز حمومی! بار اخرت باشه ها.منم دیدم هیچ راه ندارم گفتم بزار بزنم به شوخی و گفتم: بار آخرم چی؟ که میرم حموم ؟یعنی دیگه حموم نرم؟ گفت: نه اینکه در اتاقو نمیبندی!گفتم یعنی هر وقت رفتم تو اتاق درو قفل کنم؟ گفت : نه هر وقت لباس تنت نیست درو ببند یکی نیاد تو زشت بشه گفتم : خوب تو چرا در نزدی یکهو اومدی تو؟ افتاد به لکنت گفت من از کجا میدونستم تو اتاقی؟ گفتم: یعنی اگه کسی تو اتاقش نباشه تو نباید در بزنی باید همینجوری بری تو؟ اون که دید من راست میگم گفت: از کجا میدونستم تو لختی گفتم : من باید شاکی باشم تو در نزده اومدی تو اتاق منو لخت دیدی اونوقت تو شاکی شدی ؟ گفت : باشه حالا تو هم انگار چی شده .من منظوری نداشتم فقط میخاستم یکم با الناز شوخی کنم و یکمم روشو کم کنم که یقمو گرفته، اینا رومیگفتم .گفتم: اگه چیزی نیست حالا یکبار که خواستی لباس عوض کنی میپرم تو اتاق ببینم برا من چیزی نیست یا تو .اونم که دیگه کم اورده بود گفت باشه بابا اشتباه از من بود ببخشید.گفتم: این شد یک چیزی منم معذرت میخام باید از حموم که میومدم بیرون میگفتم که نیای تو اتاق، خوب بگذریم شام آماده است؟ گفت : اره و رفتیم با هم شام خوردیم و بعد شامم مشغول تماشای تلوزیون بودم از الناز پرسیدم چرا با شوهرت دعوا کردی؟ گفت: هیچی میگی تو خشنی روحیه مردونه داری احساس نداری.گفتم : اینو که راست میگه گفت :منو باش برا کی میخام درد ودل گفتم: خوب برا ورزشه که میکنی یکم خشنت کرده حالا شوهرت دوست نداره این دیگه به روحیه اون برمیگرده مگرنه بعضی از مردا از زنای سفت محکم خوششون میاد.الناز که اولش یکم گرفته بود اخماشو باز کرد گفت: جدی؟گفتم : اره خوب گفت: تو دوست داری سارا روزی بیست بار بهت بگه دوست دارم؟ گفتم : نه این چه کاریه اگه زیاد بگه که لوث میشه گفت: برعکس شوهر من میگه هی باید بهم بگی برا همین که بهش کم میگم ، میگه احساس نداری گفتم: چه الکی اینم شد دلیل گفت: همش بهم میگه تو بدنت سفته زن باید ظریف و نرم باشه بیا اقا امیر دست بزن من سفتم؟و یکم اومد جلو سمت من که دستم بهش برسه من یکم بازوهاشو لمس کردم عضله ای بود ولی سفت نبود زیاد ولی شل شل هم نبود .گفتم : سفت که نیستی !زن که به نرمی نیست ، زن باید چیزای دیگه داشته باشه حالا اگه نرم باشه بهتره مگرنه بعضیا از بدنای سفت و محکم بیشتر خوششون میاد بعدم شما چون ورزشکار هستین بدنتون شل نیست مگرنه سف هم نیست. با خوشحال بهم نگاه کرد اینگار یکم امیدوار شده باشه گفت: شما چی؟ گفتم من چی؟گفت شما زن ورزشکار دوست نداری؟ گفتم چرا اتفاقا همیشه به سارا میگم برو باشگاه تا مثل شما یکم بیاد رو فرم . راستی میدونستی من قبل ازدواج تکواندو کار میکردم؟ گفت: نه راست میگین؟کمربند چه رنگی بودین؟ گفتم:مثل شما دان نداشتم قرمز بودم گفت: چه خوب من اینقدر دوست داشتم با شوهرم تمرین کنم گفتم: بیا یکم تمرین کنیم اتفاقا برا منم یک مروری میشه.اون انگار از خدا خواسته گفت: واقعا؟ بلند شدم یکم مبل ها رو هل دادم عقب جا باز بشه برامون اول یکم با هم فرم تمرین کردیم الناز اینقدر خوشحال شده بود که دیگه راحت میخدید اخه اون زیاد اهل خنده نبود . دیگه با من رودربایستیشم گذاشته بود کنار اون قبلا حتی موقع سلام هم بهم دست نمیداد ولی الان مثل اینکه شاگردشم به بدنم دست میزد و حالت هامو اصلاح میکرد .بهش گفتم ولی هر چی هم که زن ها تمرین کنن زورشون به مرد ها نمیرسه و تو مبارزه همیشه مردها برنده هستن .گفت: نه اصلا هم این طور نیست گفتم پس بیا مبارزه کنیم. گفت باشه و سریع گارد گرفت منم گارد گرفتم عین فنر رقص پا میرفت اومد با پا یک فن بهم بزنه به پهلو هام ولی چون همون موقع بهش نزدیک شدم لگدش خورد به تخمام نفهمیدم چی شد فقط یک اخی گفتم و چشمام سیاهی رفت و نشستم کف زمین اون بیچاره هم ترسید گفت: چی شد ببخشید ترو خدا از عمد نزدم تقصیر خودت بود اومدی جلو و هی عذرخواهی میکرد.گفتم: وای فکر کنم ترکید گفت: نه!! خوب نگاهش کن ببین اگه طوری شده تا زنگ بزن اورژانسی جایی.گفتم: روتو بکن اون ور برگشت منم شلوارمو کشیدم پایین و کیرمو در اوردم نگاهش کردم فقط باد کرده بود .همینجوری که پشتش بهم بود گفت: چیزی نشده؟معلوم بود حسابی ترسیده.گفتم نمیدونم باد که کرده ولی خیلی درد میکنه .گفت: بزار برم برات یخ خورد کنم بریزم تو پلاستیک بزار روش ما تو باشگاه هر وقت ضربه میخوریم و جاییمون باد میکنه کمپرس یخ میزاریم و بدون اینکه حواسش باشه شلوار من هنوز پایینه برگشت و تا کیر منو دید دوباره جیغ زد و گفت: ببخشید!ببخشید! و دوباره روشو کرد اون طرف بهش گفتم : تو امروز چته؟ پس برا چی بهت میگم روتو بکن اون طرف، برا اینکه شلوارم پایینه خوب اون وقت تو برمیگردی بیچاره هی میگفت: ببخشید خواستم برات یخ بیارم شلوارمو دادم بالا ولی خیلی درد داشتم گفتم حالا برگرد .گفت: شما برو تو اتاق شلوارتون رو در بیارید تا بهش فشار نیاد منم الان براتون یخ میارم.رفتم تو اتاق شلوارمو در اوردم و یکم ماساژش دادم تا شاید از دردش کم بشه که دیدم الناز در میزنه میگه یخ اوردم اجازه هست بیام تو گفتم نه چیزی پام نیست بزار یک چیزی بکنم پام گفت: شلوار نپوشین بهش فشار میاد یکی از دامنهای سارا رو بپوشین تا راحت باشین.راستم میگفت: هر چی گشتم، سارا دامن بلند نذاشت مجبور شدم یک سفیدشو که تا سر زانو هام بود بپوشم بعد به الناز گفتم: بیاد تو اومد تا منو دید قاه قاه خندید گفتم: خنده هم داره اول میزنی ناقصم میکنی بعد دامن تنم میکنی حالا هم بهم میخندی .گفت: ببخشید از عمد نزدم حالا این یخو بزار روش تا هم ورمش بخابه هم دردش ساکت بشه اومدم یخ رو بزارم رو کیرم دیده نمیشه باید دامنو بدم بالا اگرهم بخوام دامنو بدم بالا الناز همه چیمو میبینه بهش گفتم: روتو بکن اون طرف تا من یخو رو بزارم روش برگشت گفتم: اینبار برنگردیا .گفت: باشه دامنو دادم بالا و یخو گذاشتم و کیرمو گذاشتم روش و چون یکهو سرد شده گفتم: اویی سوخت الناز گفت: چی شد؟ گفتم: هیچی تو بر نگردیا گفت: باشه بابا اون دفعه حواسم نبود بعد گفت: حالا یکم ماساژش بده تا اروم بشه همین کارو هم کردم بعد از چند لحظه دردش ساکت شد گفت: حالا یخ رو از زیرش بردار بزار روش تا همه جاش سرد بشه .با خودم گفتم اون که روش اون طرفه از کجا میدونه من یخو گذاشتم زیر کیرم خوب که نگاه کردم دیدم داره از تو اینه قدی منو نگاه میکنه و کیرمو حسابی دید میزنه.با خودم گفتم: دختره بلا اینگار خوشش اومده از کیرم اخه بدجور داشت نگاهش میکرد منم به رو خودم نیاوردم که فهمیدم داره از تو ایینه منو میبینه گذاشتم تو حال خودش باشه و لذت ببره . خوب که دردش اروم شد گفتم : اخی بهتر شد و و یخ رو برداشتم و بهش گفتم: الان میتونی برگردی ولی از عمد یکم دیرتر دامنو دادم رو کیرم تا وقتی برمیگرده یک لحضه قشنگ ببینتش میخاستم ببینم دوباره جیغ میزنه یا اعتراض میکنه یا نه دیدم نه هیچی هم نگفت اتفاقا با چشاش داشت کیرمو میخورد. بلند شدم ازش بابت یخ تشکر کردم و همینجوری رفتم تو سالن گفتم : هنوز یکم درد داره بهتره تا صبح دامن پام باشه تا بهش فشار نیاد .نشستم رو مبل و شروع به حرف زدن کردیم گفت: دیدین مردها الزاما قویتر نیستن؟ گفتم اختیار دارین شما ضربه به بد جایی زدین مگرنه بهتون میگفتم کی زورش زیاده . از عمد هی یکی از پامو میاورد بالا یا پامو مینداختم رو هم یا یک جوری مینشستم که کیرم قشنگ بیرن باشه و الناز بتونه قشنگ دیدش بزنه .اونم نامردی نمیکرد و حساب نگاهش میکرد و ازش خوشش اومده بود .یکهو گفت: یکم افتاده بیرون منم خودمو زدم به اون راه گفتم چی؟ با اشاره دست کیرمو نشون دادگفتم: ببخشید! یکم دامنو کشیدم روش ولی از وسط پاهام آویزون بود هنوز سرش معلوم بود گفتم: تقصیر این دامنه هست کوتاهه گفت: شایدم اون بزرگه و قاه قاه خندید گفتم: نه زیادم بزرگ نیست ولی چون ضربه خورده باد کرده و دوباره یکم دامنو دادم روش گفتم: خوب شد حالا دیگه معلوم نیست گفت: نه هنوز یکم معلومه گفتم : کو کجا معلومه خوب تو نگاهش نکن و چشماتو درویش کن گفت: من نگاه نمیکنم ولی خودش اینقدر بزرگه که هی تو چشم میزنه چند سانت هست مگه؟ گفتم: نمیدونم مترش نکردم گفت: مگه میشه گفتم: اره نکردم خوب ولی اگه میخای بدونی برو تو اتاق متر خیاطی سارا رو بیار تا بگم چقدره اونم رفت مترو اورد داد بهم و رو مبل روبروییم نشست.منم دیگه بهش نگفتم روتو برگردون همونجوری که داشت نگاهم میکرد دامنو دادم بالا و کیرمو اندازه زدم بهش گفتم 22 سانت هست اونم هیچ اعتراضی نکرد و قشنگ کیرمو نگاه میکرد .گفت: اوه چقدر خوب. من که دوست داشتم النازو تحریک کنم وتو کف بزارمش و از طرفی هم با اون ضربه دوست نداشتم اون شب کاری کنم گفتم دیگه خستمه اگه اجازه بدی بخابم .اونم که حسابی ضد حال خورده بود .گفت باشه و رفت تو اتاق یک پتو برام اورد و چراغها رو خاموش کرد و خوابیدیم.صبح حس کردم یکی داره با کیرم بازی میکنه .اخه الناز که زود بیدار شده بود اومده بود تو سالن و دیده بود پتو از رو پاهام رفته کنار و دامن هم زیر پتو گیر کرده و کیرم بیرون بوده وسوسه شده بود فکر میکرد من خواب خوابم داشت برندازش میکرد و هی باهاش ور میرفت .یک 5 دقیقه ای که با کیرم ور رفت دیگه شروع کرد به ورزش و دوباره اومد منو بیدار کردو به زور پتو رو از روم کشید کنار هر چی هم التماسش کردم گوش نکرد منم بلند که شدم دوباره یک ویشکون محکم از باسنش گرفتم ولی اینبار بجای اینکه خودشو عقب بکشه خودشو بیشتر هل داد تو بغلم جوری که قشنگ کیرم رفت وسط باسنش و همون لحظه هم یک لرزش کوچیکی تو تنش حس کردم و فهمیدم اونم قشنگ کیرمو رو کونش حس کرده . یک چند لحظه تو همون حالت نگهش داشتم بعدش رفتم دستشویی و صورتمو شستم اومدیم با هم صبحونه خوردیم.ولی دیگه الناز میگفت و میخندید مثل قبل خشک و بی روح نبود .بعد رفتم سر کار عصرم رفتم دنبالش با هم رفتیم بیمارستان و بعد از چند ساعت اینبار نوبت مرجان بود که بیاد خونه .
    مرجان از همون اول که سوار ماشین شد معلوم بود دلش سکس میخاد هی به شوخی به کیرم دست میزد .بهش گفتم بابا چته چرا تابلو بازی در میاری چرا وقتی الناز خونه بود اینجوری میکردی بخدا دیگه من با تو کاری ندارم تو ابرومو میبری. گفت اخه دوست دارم دلم میخاد باهات باشم دوست دارم این حس رو .بهش گفتم ولی من با تو سکس نمیکنم همون یکبارم اشتباه کردم الان پشیمونم.گفت ترو خدا با من اینکارو نکن من دیشبب همش تو فکر تو بودم تازه الان میخام از عقب بهت بدم.گفتم ببین مرجان من بهت گفتم فقط نگاه وهر از گاهی هم اجازه میدم باهاش بازی کن ،فکر اینکه من از عقب بکنمت رو از سرت بکن بیرون گفت :یعنی من اینقدر بدم؟ گفتم نه خیلی هم خوب و سکسی هستی ولی خواهر زنم هستی من عذاب وجدان دارم من حاضرم هر کس رو بکنم ولی با تو نمیتونم شرمنده.قهر کرد و یک مدتی باهام حرف نمیزد به خونه هم که رسیدیم رفت تو اتاق درو رو خودش بست.بعد اومد بیرون گفت: من میخام برم خونه دوستم اصلا شبم میخام اونجا بمونم فکر کردم منظورش دوست پسرشه گفتم نه نمیزارم بری فکرشو از سرت بکن بیرون وجلو در وایسادم نزاشتم بره. دوباره رفت تو اتاق و درو بست.از پشت در صداشو میومد با یکی تلفنی صحبت میکنه. بعد از چند دقیقه اومد بیرون ولی اینبار اروم شده بود اومد دستمو گرفت گفت: امیر ترو خدا من دارم میمیرم دوست دارم یکبار هم که شده کیرتو تو وجودم حس کنم قبول کن!!؟ گفتم نه! من حرفم همینه من با هر کی سکس بکنم با تو نمیکنم گفت: یعنی هر کی رو میکنی جز من دیگه؟ گفتم: من اینکاره نیستم که هر روز رو یکی باشم منظورم این بود که سکس با تو رو خیات میدونم .گفت پس بزار سکس تو رو ببینم گفتم:چی؟ سکس با کی؟یک لحظه فکر کردم جریان منو زهرهو فهمیده . گفت: نمیدونم با هر کی فقط میخام ببینم تو چطور یکی رو میکنی گفتم: چرت نگو گفت: اون موقع ها که عقد بودین و رو تخت سارا رو از عقب میکردی من صداتونو میشنیدم خیلی لذت میبردم الانم همون کارو بکن .فکر کردم داره اذیت میکنه میخاد یک دستی بزنه که من به سکس با خودش راضی بشم گفتم: باشه حالا اگه سارا از بیمارستان اومد میگم بیا نگاه کن.گفت: من اگه یکی از دوستامو بگم بیاد اینجا چی؟باهاش سکس میکنی ؟ شوکه شدم گفتم: یعنی تو به دوستت گفتی با من رابطه داری؟ گفت یکی از دوستام هست که مثل منه خیلی با هم راحتیم ،هر وقت هم میرم خونشون برا هم کل بدنمونو موم میندازیم بهش درباره تو گفتم و اینه حاضری هر کس رو بکنی بجز من و برا من عذاب وجدان داری،اونم خیلی دلش سکس میخاد ولی میترسه با کسی باشه بهش گفتم که تو چطور خیلی تو سکس کنترل داری و با محبت با ادم برخورد میکنی گفت اگه تو هم راضی باشی بیاد اینجا با هم باشین اونوقت من هم میتونم سکستونو تماشا کنم.دیگه مطمئن شدم داره دروغ میگه اخه مگه میشه یکی راضی به تماشای سکس یکی دیگه بشه البته تو فیلم سکسیا دیده بودم ولی گفتم مرجان الکی میگه که من بگم نه بعد بگه حالا که حاضر نیستی اینکارو بکنی پس باید منو بکنی پس بهش گفتم: اگه دوستت قشنگ باشه و مثل تو باشه و مطمئن باشه قبول. رفت تو اتاق و درو رو دوباره بست .پیش خودم گفتم فکر کرده میتونه منو گول بزنه و تو دلم به خودم تبریک گفتم به این زرنگیم.ولی لامصب چه فکری انداخت تو سرم هی داشتم تو ذهنم تصورش میکردم که با 2 تا دختر سکس میکنم ! خیلی لذت داشت.تقریبا یک ساعت بعد یکی ایفونن خونه رو زد دیدم مرجان پرید بیرون و در رو زد فکر کردم باباش یا مادر زنمه رفت دم در وقتی برگشت دیدم یکی از دوستاشه وای چه دختر نازی بود چقدرم خوشکل بود.اومد جلو باهام دست داد ولی دستاش میرزید اسمش بهناز بود اونوقت بود که فهمیدم مرجان راست میگفته و من بدبخت شدم.بهناز و مرجان رفتن تو اتاق بعد مرجان اومد پیشم تا اومدم اعتراض کنم گفت: قول دادیا دیگه نمیتونی بزنی زیر حرفت حالا ه برو حموم یک دوش بگیر اینم حوله و لباس .گفتم: مرجان غلط کردم من یک حرفی زدم تو چرا جدی گرفتی گفت: دیگه کار از کار گذشته حرف زدی باید پاشم وایسی دختره بیچاره الان به امید تو اینجاست.و دست منو گرفت و به زور هلم داد تو حموم. تو حموم همش داشتم به این موضوع فکر میکردم چیکار کنم چطور از زیرش در برم .دوش گرفتم همونجا تو حموم هم خودمو خشک کردم و لباسامو پوشیدم اومدم بیرون.تا اومدم بیرون مرجان پرید تو بغلم گفت: افیت باشه ماه شدی و دستمو گرفت کشون کشون برد تو اتاق و گفت: بهناز خانم این شازده داماد امیر هستن ،آقا امیر این هم بهنازه .مرجان دوباره پرید تو بغلم و شروع کرد به خوردن لبام اصلا فرصت اعتراض نداشتم از خودم به زور جداش کردم که بگم این کارو نکن رفت پشت سرم و تا اومدم به خودم بجنبم شلوار و شرتمو با هم کشید پایین! هنک کردم .بعدم رو کرد به بهناز گفت: اینم امیر کوچولو هست که کلی ازش برات تعریف کردم ببین چه بچه خوبیه اگه بدونی چه نازه و جلوم زانو زد و سر کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن وقتی که گرمای دهنشو رو کیرم حس کردم دیگه مخالفتی نکردم دوست داشتم ادامه بده اصلا هم به این موضوع فکر نکردم که بهناز اونجاست اخه خیلی خوب برام ساک میزد.بعد از چند دقیقه دیگه کیرم سیخ سیخ بود و داشت پوست خودشو پاره میکرد مرجان خوب که مطمئن شد من حشری شدم و دیگه هیچ اعتراضی نمیکنم دستمو گرفت برد نشوند رو تخت کنار بهناز و خودش جلو تخت زانو زد . رو کرد به بهناز گفت: دیدی گفتم 22 سنته گفتی باورت نمیشه بفرما و دست بهنازو گرفت گذاشت رو کیرم بهناز اولش یک نگاه به صورت من کرد و چون دید من اعتراضی نکردم شروع به مالیدن کیرم شد و هی اروم بالا و پایینش میکرد. مرجان بلند شد و جاشو داد به بهناز .الان بهناز درست روبروی من کنار تخت زانو زده بود و داشت با کیرم بازی میکرد منم پاهامو باز کردم تا اون بتونه قشنگ وسط پاهام جا بشه .بهناز سرشو اورد نزدیک و با زبونش با کیرم بازی کرد و یواش یواش یکم سرشو مکید و بعدم سرشو کامل کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن معلوم بود تازه کاره و بار اولشه اخه هر از گاهی دندوناش میخورد به کیرم.مرجانم اونور داشت کار خودشو میکرد و کامل لخت شده بود و اومد سراغ بهناز و شروع کرد به لخت کردنش بهناز حاضر نبود حتی یک لحضه دستشو از رو کیرم برداره و همینجوری که دستش به کیرم بود کامل لخت شد و فقط یک شرت مشکی تور پاهش بود که تو اون بدن سفیدش حسابی جلوه میکرد و دوباره افتاد به جون کیرم . اینقد کیرمو خورد که سرش قرمز قرمز شد .یک کاری که بهناز میکرد این بود که تخمام هم میخورد و با زبونش حسابی اونها رو لیس میزد که خیلی حال میداد. دست بهنازو گرفتم و خابوندمش رو تخت و شروع کردم به خوردن سینه هاش البته نمیشد گفت سینه داره از سینه های مرجانم کوچیکتر بود و مرجانم از پشت منو بغل کرده بود و با کیرم بازی میکرد .رفتم سراغ شرت بهناز و بوش کردم وای چه بو خوبی میداد یواش یواش درش اوردم و با زبونم کشیدم رو چاک کسش ، وقتی این کارو کردم بهناز یک جیغی کشید بهش گفتم : چیه درد گرفت؟ گفت: نه هیجان زده شدم و من دوباره شروع کردم به خوردن کسش مرجانم اومد و شروع کرد به بازی با سوراخ کونش.بلند شدم و رو تخت دراز کشیدم و به بهناز گفتم بیاد بشینه روی من تا من بتونم کسشو بخورم و اونم بتونه با کیرم بازی کنه، این کارو کرد و اون و مرجان مشغول خوردن و بازی با کیرم شدن منم مشغول خوردن کس بهناز و همزمان هم سوراخ کونشه براش انگشت میکردم تا باز بشه .مرجان و بهناز به ترتیب کیرمو میخوردن و اون یکی سیر میشد میداد به یکی دیگه بعضی وقت ها هم همزمان که سر کیرم تو دهن بهناز بود مرجانم تخمامو لیس میزد . بهشون گفتم بسه دیگه اگه یکم دیگه ادامه بدین ابم میاد بهناز از رومم بلند شد و مرجان گفت: پس بریم سراغ اصل کاری؟ با خنده گفتم: اصل کاری چیه دیگه؟ گفت: میخاییم کون بهناز خانم رو باز کنیم رو کردم به بهناز گفتم: راست میگه ؟ مگه بسته هست که میخای بازش کنی؟ که مرجان جواب داد اره تا الان بسته بوده و حالا قراره به کمک امیر کوچوله بازش کنیم . بهنازو دولا کرد و قنبلشو داد بالا و به من اشاره کرد بیام جلو و اول یکم کیرمو خورد و تفی کرد و بعدم یکم تف به کون بهناز زد و سر کیرمو گذاشت دم سوراخ کون بهنازو گفت: اقا امیر بفرما این شما واینم کون بهناز جونم فقط جون خودت و جون این کون بهناز ،یک جوری باهاش برخورد کنید که دردش نیادا. روی بهناز دولا شدم و از پشت یکم سینه هاشو لمس کردم و در گوشش گفتم: اخی بهناز خانم کونتون مریض شده ولی نگران نباشین من خودم یک امپول دارم بهش میزنم که سریع خوب بشه ولی باید یکم تحمل کنی!! اونم که فکر کنم چنان تو حس بود که نمیتونست حرف بزنه فقط سرشو به علامت تایید تکون داد.به کون بهناز نگاه کردم و یک لمبه هاشو ماساژ دادم تا باسنشو شل کنه و بعد سر کیرمو که تف داشت ازش میچکید با سوراخ کونش مماس کردم و یواش هلش دادم جلو و همزمانم لمبه هاشو با دستهام گرفته بودم و ماساژ میدادم و دوباره یکم دیگه کیرمو میدادم جلو و میایستادم وباسنشو میمالیدم این کارو ادامه دادم تا سرش کامل وارد کونش شد بهش گفتم: بهناز خوبی درد نداری گفت: نه فقط نفسم در نمیاد از بس لذت داره و دوباره کیرمو هل دادم جلو تر تا یکم از گردنشم رفت تو که بهناز گفت: نکن! دیگه نکن ! یکم درد گرفت گفتمک باشه و لمبه هاشو با دستام گرفتم و ماساژ دادم و هر از چند گاهی هم یک ضربه میزدم به لمبه هاش که صداش تو اتاق میپیچید و بهنازم میگفت: اویی!! مرجانم داشت از دیدن این صحنه کیف میکرد و از زیر تخمامو گرفته بود و باهاشون بازی میکرد گفت: امیر خیلی خوب میکنی بعدش نوبت منه ها باید منم بکنی .ولی من اصلا نمیشنیدم چی میگه فقط داشتم لذت میبردم آخه کونش خیلی تنگ بود و ماهیچه هاش به دیواره کیرم فشار میاورد و بهم لذت میدا یکم گذاشتم تا کون بهناز با بودن کیر توش عادت کنه و بعد شروع کردم به تلمبه زدن البته خیلی اروم بهناز داشت ناله میکرد و هرچی سرعتم بیشتر میشد صدای ناله های اونم بلند تر میشد .بهناز دستشو از زیر اورده بود رو کسش و داشت چوچولشو میمالید و هی وای وای میکرد، مرجانم لمبه های بهنازو گرفته بود و از هم باز کرده بود و داشت از دیدن کون دادن بهناز به من لذت میبرد که یکهو بهناز لرزید و یک ناله بلند کرد. منم سریع کیرمو در اوردم تا بعدش احساس درد نکنه . و رفتم تو حموم و کیرمو حسابی با صابون شستم و اومدم بیرون داشتم شرتمو میپوشیدم که مرجان گفت: پس من چی ؟منم میخام گفتم مرجان جون جر نزن قرارمون این نبود گفت: پس من الان چیکار کنم ،دیدم حالش واقعا بده داره از حشر میمیره گفتم: بخاب تا برات بخورم تا ارضا بشی اونم کنار بهناز که بیهوش رو تخت افتاده بود دراز کشید و من رفتم وسط پاهاش و شروع کردم به خوردن کسش اونم دستشو گذاشته بود بالای کسش و همزمان میمالیدش یکم که گذشت از صدا و لرزشش فهمیدم اونم ارضا شده . بلند شدم رفتم شلوارمو پوشیدم یک پتو برداشتم رفتم تو حال خابیدم اخه اون روز دیگه واقعا خسته شده بودم .یک ساعت بعد دیدم بهناز و مرجان با هم رفتن حموم و یک دوشی گرفتن و بعدش اومدن بیرون رفتن تو اتاق و تا ساعت 2 شب هی از سکسشون و کیر منو و اینکه چقدر بهشون حال داد تعریف میکردن .صبح که بیدار شدم رفتم دیدم هر دوشون رو تخت خوابن یا بهتر بگک بیهوشن، بیدارشون نکردم رفتم یک چیزی تو اشپز خونه خوردم و اماده شدم و رفتم سر کار. ساعت 12 بود یکی بهم اس ام اس داد " سلام وقت نشد بابت دیشب ازتون تشکر کنم .مرسی خیلی بهمم خوش گذشت " فهمیدم بهنازه و سکس دیشب خیلی بهش چسبیده که پیام داده و تشکر کرده شمارشو سیو کردم و پیامو پاک کردم.
    اونروز نوبت الناز بود که استراحت کنه و زهره جاشو بگیره موقع برگشت هم الناز گفت میخاد بره خونه خودشون ،فکر کنم دیروز که حشریش کرده بودم کار خودشو کرده بود و میخواست بره خونه تا شوهرش یک حالی بهش بده). رسوندمش خونشون و برگشتم وقتی وارد خونه شدم مرجان خونه بود اومد سلام کرد ازش درباره بهناز پرسیدم گفت: رفته خونه خودشون کلی هم ازت تشکر کرده .گفت امیر چرا منو نمیکنی مرجان که از سکسش تعریف میکرد قند تو دلم اب میشد خوب من با اون چه فرقی دارم تازه باسن بهترم هست نیست؟گفتم چرا خیلی بهتره ولی منو تو فامیل هستیم مشکلش اینه و اومدم برم حموم که گفت: منم میام گفتم کجا؟ گفتک حموم ،دوست دارم باهات بیام حموم گفتم: باشه بیا و با هم رفتیم حموم من لخت لخت نشدم و اول شامپو زدم و رفتم صابونو برداشتم که لیف بزنم که مرجان که تازه خودشو خیس کرده بود گفت: چرا شرتتو در نمیاری گفتم: همینجوری گفت بزار خودم برات در بیارم و اومد طرفم و شرتمو از پام در اورد و یکمم کیرمو مالید ، اعتراضی نکردم دیگه به این کاراش عادت کرده بودم بهم گفت بزار من اول بدنتو لیف بزنم و لیفو برداشت و افتار به جونم و حسابی کفیم کرد و بیشتر کیرمو لیف میکشید بهش گفتم : چرا فقط کیرمو بیشتر لیف میکشی ؟ گفت: این از همه جا مهمتره و خندید رفتم زیر دوش و خودمو شستم مرجان گفت: امیر تو ارضا نمیشی اخه تا حالا ندیدم ارضا بشی؟ گفتم: من کنترلم زیاده وبه این راحتیا ارضا نمیشم گفت: میخام برات بخورم و زانو زد و کیرمو کرد تو دهنش مرجان هر کار میخواست بکنه چنان سریع انجام میداد که فرصت عکس العمل به آدم نمیداد منم گذاشتم بخوره تا حسابی سیر بشه. دیگه حسابی کیرم سیخ شده بود و حشری شده بودم .خسته که شد بلند شد گفت: حالا نوبت تو هست تا برام لیف بزنی .منم لیفو برداشتم و حسابی صابونیش کردمو اول جلو و سینه هاشو براش لیف زدم شده بود مثل ماهی سینه هاش تو دستهام لیز میخورد اومد جلو تو بغلم و شروع به لب گرفتن ازم کرد منم حسابی لبهاشو خوردم کیرمم که سیخ بود رفت وسط پاش که خیلی بهم لذت میداد فکر کنم اونم کیف میکرد از اینکه کیرمو رو کسش حس میکرد و بعدم برگشت و پشتشو براش لیف زدم ،لامصب چنان باسنی رو فرم و نرمی داشت که از رو لیفم ادم لذت میبرد دولا شد و گفت: قشنگ وسط پاهشم برام لیف بزن منم حسابی کسشو لیف زدم براش ،تموم که شد بلند شد عقب عقب اومد تا دیگه کامل رفت تو بغلم یکم کونشو رو کیرم کشید و بالا و چایین کرد که خیلی لذت بردم اخهه لیز لیز بود و کیرم هی سر میخورد میرفت وسط باسنش منم سینه هاشو تو دستهام گرفته بودم و صورتشو بر گردوندم و تا میتونستم لباشو میخوردم صحنه شاعرانه ای بود حموم پر از بخار شده بود منم به دیوار تکیه داده بودم و اونم دولا شد و هی عقب و جلو میشد و با کونش به کیرم ضربه میزد دیگه تحمل نداشتم اون باسن قشنگو رو فرمو فقط نگاه کنم اونم که این حال منو دید گفت: حالا چی هنوز نمیخای بکنیم؟ گفتم: مرجان ترو خدا نکن دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم اونم که دید من یواش یواش دارم کوتاه میام بیشتر ادامه میداد و گفت: باشه میخای فقط سرشو بکن تو نه همشو من که دیگه کنترل خودمو از دست داده بودم بلندش کردم و همونجا تو حموم خابوندمش جوری که قنبل کنه اونم نامردی نکرد جوریی قنبلشو داده بود بالا که سوراخ کونشو قشنگ ببینم اول براش انگشت کردم یکم که باز شد بهش گفتم اماده ای؟ گفت: اره خیلی وقته منتظر این لحظه هستم و اروم سر کیرمو با سوراخش اشنا کردم و خیلی اروه هی هلش میدادم جلو و جون صابونی بود خیلی راحت میرفت تو سرش که وارد کون مرجان شد گفتم: الان سرش رفت تو درد نداری ؟ گفت: یکم بنابر این یک چند دقیقه گداشتم تا کونش به کیرم که داخلش بود عادت کنه و همزمان هم لمبه هاشو ماساژ میدادم ،یواش یواش نصف کیرمو کردم داخل و دوباره یکم منتظر شدم تا عادت کنه و بعدش شروع به عقب و جلو کردن کردم مرجانم لباشو گاز گرفته بود و ناله میکرد .از کون بهناز و زنم سارا که قبلا کرده بودم خیلی بیشتر بهم حال میداد و دیگه شروع کردم یواش تلمبه زدن خوب که جا باز کرد سرعتو بیشتر کردم اونم کمک میکرد و با من همراهی میکرد و هی خودشو عقب هل میداد جوری که تقریبا تمام کیرم میرفت تو کونش، صدای تلمبه زدن هم تو حموم پیچیده بود و ادمو بیشتر حشری میکرد یک 5 دقیقه ای که تلمبه زدم احساس کردم ابم داره میاد به مرجان گفتم: دارم ارضا میشم میخام درش بیارم گفت: ترو خدا در نیار منم الان حسم میاد و همون آن بود که ارضا شدم و آبمو با تمام فشار ریختم تو کون مرجان اینقدر ابم زیاد بود که از کناره های کیرم زده بود بیرون ولی کیرمو در نیاوردم تا وقتی که مرجانم ارضا شد بعد درش اوردم و با بدبختی بلند شدم و خودمو شستم ولی الناز هنوز کف حموم نشسته بود و فقط نگاهم میکرد و جون اینکه بلند بشه رو نداشت کمکش کردم بلند بشه کفت: ابت ریت داخلم؟ گفتم: اره گفت میبینم باسنم لزج شده خطر نداره برام؟ گفتم: نه پشت هست جلو که نیست فقط خودتو بشور و ذولا شو تا یکم تمیزت کنم لیفو برداشتم دولاش کردم و با کنگشت هر چی اب تو کونش جا مونده بود در اوردم ، حسابی سوراخ کونش باز شده بود دیگه بعدم براش لیف زدم و شستم بهش گفتم: بفرما دیگه خطر نداره و با هم از حموم اومدیم بیرون و شام خوردیم با هم رفتیم تو تخت مرجان اومد تو بغلم و گفت امیر دستت درد نکنه خیلی بهم خوش گذشت ولی احساس میکنم باسنم یکم درد داره ،همینجوری که تو بغلم بود دست کردم تو شرتش و باسنشو براش ماساژ دادم هر از گاهی هم انگشتمو میداشتم رو سوراخ کونش و به صورت دایره ای براش ماساژ میدادم تا یکم آروم بشه اونم هی ازم تشکر میکرد .یکوقت چشم باز کردم دیدم صبح شده دیشب از بس خسته بودیم 2 تامون نفهمیدیم چطوری تو بغل هم خوابیدیم. بلند شدم رفتم دستو و صورتمو شستم و صبحانهرو آماده کردم مشغول خوردن بودم که دیدم مرجان لنگان لنگان داره میاد گفتم: چیه؟ گفت: هنوز درد !گفتم تقصیر خودته چقدر گفتم من دوست ندارم از عقب بکنمت بفرما اینم نتیجش گفت: اشکال نداره به لذتش می ارزید تازه دردشم لذت نداره فقط نمیتونم درست راه برم اونم بیشتر تقصیر کیر بزرگ تو هست فکر کنم کوچیکتر بود این جور نمیشدم گفتم اگه کوچیک بود که تو اینقدر حال نمیکردی گفت: راست میگیا ؟
    صبحانه رو که خوردم از مرجان خداحافظی کردم و راه افتادم رفتم سر کار عصر هم رفتم بیمارستان .اونروز نوبت شیفت مرجان بود که اخر وقت اومد ولی معلوم بود هنوز راحت نمیتونه راه بره طفلک. زهرهو سوار کردم بهم گفت: باید بره خونه چون اون شب شب جمعه هست و شوهرش گفته باید خونه باشی بهش گفتم: حق داره دیگه طفلک شب جمعه ای دلش کشیده ! من چیکار کنم که شب جمعه تنهام خندیدو گفت: نگران نباش اون دفعه که بهت بد نگذشت گفتم: اره ولی جبران 3 ماه تنهایی رو نمیکرد خندیدو گفت: حالا هفته دیگه یک سر میام برات جبران میکنم .زهرهو که رسوندم برگشتم خونه دیدم الناز خونه هست گفتم: چیه مگه قرار نبود پیش شوهرت باشی؟ گفت: بره گم بشه آشغال لیاقت نداره پیشش باشم فهمیدم بیچاره دیشب شوهرش بهش ضد حال زده و باهاش سکس نکرده برا همین اینقد عصبانیه دیگه سر به سرش نگذاشتم رفتم تو اتاق وقتی میخاستم برم با خنده بهش گفتم: میخام برم تو اتاق لباس عوض کنم یک وقت نپری تو؟!! خندیدو گفت: احمق! باشه. همینکه تونسته بودم بخندونمش خوب بود مگرنه همینجوری هم الناز اخمو بود بخصوص که امروز با شوهرشم بحثش شده بود. رفتم لباس که عوض کردم حوله رو برداشتم تا برم دوش بگیرم دوباره رفتم تو اشپزخونه و به الناز گفتم میخام برم حموم دوش بگیرم گفت: برو به من چه؟ گفتم: هیچ ربطی نداره گفتم تا یک وقت اشتباهی نیای تو حموم دوباره خندید و گفت: من که قبلا تو حموم نیومده بودم گفتم محض اطمینان گفتم و رفتم حموم و یک دوش گرفتم و خودمو خشک کردم و حوله رو پوشیدم اومدم بیرون گفتم: الناز میخام برم لباس بپوشم تو اتاق نیای تو!! گفت: تو هم شورشو در آوردی حالا فکر کردی کی هستی ؟گفتم: چرا ناراحت میشی خودت گفتی بگو!! اصلا دیگه نمیگم بعد از دستم ناراحت نشیا ؟ و رفتم لباس پوشیدم اومدم تو اشپزخونه دیدم الناز بغض کرده گفتم: چیه ؟ گفت: هیچی بابا و رفت تو اتاق درم بست و صداش میومد که با تلفن صحبت میکرد فکر کنم با شوهرش بود . یک نیم ساعتی که گذشت دیدم صداش نمیاد رفتم در زدم گفت: بیا تو ولی صداش گرفته بود وقتی رفتم تو اتاق دیدم داره اشکاشو پاک میکنه گفتم: اخی چی شده خانم خشکله گریه میکنی؟ گفت:کو؟ گریه نمیکردم رفتم لبه تخت کنارش نشستم گفتم: از چشمای قرمزت معلومه ! چیه دوباره با سعید دعوات شده؟ یک نگاه کرد تو چشمهام و بغضش ترکید اروم دست کشیدم رو صورتش گفتم : اخی! خانم کوچولوی ما دلش برا شوهرش تنگ شده خودشو انداخت تو بغلم و های های گریه میکرد یکم که اروم تر شد گفتم : حالا تعریف میکنی چی شده ؟البته اگه منو قابل بدونی و بخوای درد دل کنی؟گفت: دیروز رفتم با سعید اشتی کنم و بهش میگم یکم بغلم کن میگه سفتی دوست ندارم وقتی بغلت میکنم حالم بد میشه فکر میکنم یک مردو بغل کردم اخه این حرفه بهم میزنه؟من زنم دوست دارم بغلم کنه منو تو اغوشش بگیره ازم تعریف کنه و نوازشم کنه . دیگه حرف که میزد کامل تو بغلم بود منم اروم داشتم بازو هاشو نوازش میکردم تا اروم بشه.گفتم اشکال نداره درست میشه گفت: چطوری؟اخه گفتم : تو که میدونی اینجوریه خوب ورزشو کم کن تا بدنت ظریفتر بشه گفت: من عاشق ورزشم الان 10 ساله دارم ورزش میکنم نمیخام بین ورزش و شوهرم مجبور بشم یکی رو انتخاب کنم کاش میشد راه دیگه باشه.بهش گفتم راه دیگه هست از تو بغلم پرید و گفت:چه راهی؟گفتم: ببین این همه ورزشکار زن هست ولی ایا همشون بدنشون سفته؟ نه خوب اونا بعد از ورزش میرن سالنهای ماساژ بدناشونو ماساژ میدن تا نرم بشه .یک روش دیگه هم هست برا نرم شدن باسن که نمیتونم بگم.گفت : چرا بگو دیگه اذیت نکن گفتم اخه نمیشه سخته یعنی روم نمیشه بگم گفت: حالا بگو گفتم: میترسم از دستم ناراحت بشی ؟گفت: قول میدم نشم گفتم: یک روش خیلی خوب که باسن زنا رو نرم میکنه استفاده از اب مردا هست اینو که گفتم فکر کردم الان میزنه تو گوشم دیدم اصلا ناراحت نشد تازه از من پرسید یعنی اب مردا رو میخورن باسنشون نرم میشه؟ گفتم:نه نمیخورن، مردا باید ابشونو بریزن داخل عقب زنا تا باسنشون نرم نرم و خوش فرم بشه گفت: اهان و دوباره اومد توبغلم و منم موهاشو نوازش کردم گفت: کاش سعید ماساژم میداد بدنم نرم میشد. گفتم میخای من ماساژت بدم؟ گفت: جدی مگه بلدی؟ گفتم اره که بلدم تازه دوره شم رفتم یکبار ماساژت میدم اگه خوشت اومد تاوقتی سارا بیمارستانه خودم هر روز ماساژت میدم، بدنت نرم نرم میشه .از اغوشم در اومد و خوابید رو تخت و گفت: ببینیم و تعریف کنیم پس الان ماساژم بده گفتم: باشه پس برگرد تا اول کمرتو ماساژ بدم.برگشت و منم شروع کردم به ماساژ دادنش از گردنو و کتفاش شروع کردم و بعدم کمرشو و ستون فقراتشو ماساژ دادم البته چون لباس تنش بود سخت بود بهش گفتم: اجازه هست لباستو بدم بالا اخه از رو لباس نمیشه گفت: باشه و منم یواش تیشرتشو کامل دادم بالا الان دیگه بند سوتینش زیر دستام بود ، دوباره از اول شروع کردم به ماساژ یک ربع که ماساژ دادم دیدم خمار خمار شده منم اروم رفتم نشستم رو پاهاش و باسنشو از رو دامن ماساژ دادم و اروم اروم اومدم پایین و دامنشو تا رو زانوهاش بالا دادم و از کف پاهاش شروع کردم و دستمو هم اروم میبردم زیر دامن تا روی رونهاشم ماساژ دادم نگاهش که کردم دیدم چشاشو بسته و داره لذت میبره و لبشم هی داره گاز میگیره فهمیدم که شهوتی شده اخه چند روزه سکس دلش میخاسته و شوهرشم بهش دست نزده الان با ماساژ من شهوتش زده بالا با خودم گفتم: الان وقتشه بایدببینم راضی میشه یا نه .بهش گفتم دامنت تو دستو پا هست میخام درش بیارم بدون اینکه جوابی بده یا چشمهاشو باز کنه باسنشو داد بالا منم نامردی نکردم دست کردم دوطرف دامنش و دامنو و شرتشو با هم کشیدم پایین اونم همراهی کرد تا درش اوردم.وای چه باسن خوش فرمی داشت دستمو گذاشتم روش دیدم لرزید فهمیدم داره لذت میبره. منم یواش یواش از ران هاش شروع کردم تا باسنش و یکمم دست میکشیدم وسط خط باسنش که انگشتم بخوره به سوراخ کونش دیدم هیچ عکس العملی نشون نمیده رفتم سراغ اون یکی پاش دوباره از ران هاش شروع کردم اینبار بالای رونهاشم ماساژ دادم که دستم بخوره به کسش دیدم یکم لای پاششو باز کرد وای سوراخ کونش دیگه کامل معلوم بود صورتی صورتی بود فکر کنم تا الان به خودش کیر ندیده باشه .کسشم کاملا مشخص بود و منم هی بیشتر دستمو میکشیدم به کسش که احساس کردم خیس شده لبهاشم بد جوری داشت گاز میگرفت دوباره رفتم نشستم روی رونهاش و پشت شونه هاشو ماساژ دادم یکهو همونجور که چشمهاش بسته بود گفت: امیر منو بکن !! گفتم چی؟ گفت منو بکن ابتو بریز تو باسنم تا نرم بشه بهش گفتم: تو الان حالت خوب نیس بعدا پشیمون میشی گفت: نمیشم منو بکن گفتم: مطمئنی ؟ یک ساعت دیگه نیای یقه منو بگیریا ؟ گفت : باشه منم رفتم کنار نشستم و اروم پاهاشو تا میتونستم از هم باز کردم وای په کسی داشت خیلی ابدار بود منم یکم چوچولشو مالش دادم دادم دیدم داره ناله میکنه منم انگشتمو اروم کردم تو کسش که جیغش رفت بالا همش میگفت کیرتو بکن تو زود باش دارم میمیرم سعید که قدر کس منو نمیدونه پس حقشه تو بکنی توش بهش گفتم: مال من خیلی کلفته دردت میادا گفت: اشکال نداره من دوست دارم .منم نامردی نکردم شلوارمو در اوردم و کیرمو که حالا سیخ سیخ بود گذاشتم دم سوراخ کسش و بهش گفتم : پشیمون نمیشی؟ گفت: نمیشم و اروم خودشو هل داد عقب که یکم از سر کیرم رفت تو کسش منم نامردی نکردم و یواش یواش که دردش نیاد کیرمو تا نصف کردم تو کس الناز بعدم خوابیم روش تا کسش عادت کنه به کیرم و تو گوشش همش از کونش و کسش تعریف کردم ، دیگه الان وقت تلمبه زدن بود همنجوری که رو تخت خوابیده بود و پاهاش باز بود شروع کردم به تلمبه زدن چنان میزدم که لمبه هاش میلرزید گفتم: اهان همینه دیدی لمبه هات دارن نرم میشه ببین چه میلرزه ، کسش خیلی تنگ بود وداشت ابم میومد برا همین برش گردوندم و دوباره کیرمو کردم تو کسش اینبار راحت تر رفت داخل ، سینه هاشو از زیر سوتین در اوردم و شروع کردم به خوردن براش و همزمانم تلمبه میزدم یک 10 دقیقه ای که گذشت گفتم مثل اینکه دیر ارضا میشی ؟ گفت: اره بخاطر ورزشه که دیر ارضا میشم . گفتم الان وقت کونته دیگه میخام کیرمو بکنم توش اماده ای؟ گفت: اره و برگشت و برام قنبل کرد منم اول یکم با انگشت براش کردم تا جا باز کنه بعد یواش سرکیرمو کردم تو کونش یکم گذاشتم تا کونش عادت کنه بعد بقیشو کردم توش ، میگفت: یواشتر درد داره گفتم: اشکال نداره بزار باشه یکم صبر کنی درست میشه اونم برا اینکه دردش کمتر بشه از زیر کسشو میمالید منم یواش یواش شروع کردم به عقب و جلوکردن کیم تو کونش و چون از جلو هم کرده بودم و اینکه کونش تنگ و عضله ای بود و به کیرم فشار میومد ابم میخاست بیاد بهش گفتم دارم ارضا میشم گفت: یکم تحمل کن تا منم ارضا بشم برای همین من خیلی اروم تلمبه میزدم تا اونم به ارگاسم برسه گفت: بکن تا ته بکنش تو کونم دارم ارضا میشم منم تلمبه زدن رو تند کردم تقریبا با هم ارضا شدیم و من ابمو کامل و تا قطره اخر ریختم تو کونش و اخرشم خیلی اروم کیرمو کشیدم بیرون و با دستمال تمیز کردم یک دستمالم گذاشتم دم سوراخ کون الناز که یکهو ابم نریزه رو تخت و اونو کثیف کنه .الناز یکم دراز کشید و بعد بلند شد گفت: وای پاهام خشک شد بهش گفتم: ماشاالله چه کمری داری تو ؟گفت: کمر تو هم خوبه خیلی دیر ارضا میشی و گفت: میخام برم حموم خودمو بشورم منم رفتم دستشویی و کیرمو با صابون شستم و رفتم تو اشپزخونه و تا الناز از حموم اومد سفره رو پهن کردم اونم بعد از حموم رفت لباس پوشید و اومد با هم شام خوردیم .البته یک شلوار تنگ پوشیده بود که حسابی کونشو تابلو میکرد و معلوم هم بود زیرش هم شرت نپوشیده.سفره رو که جمع کردیم حوصله تلوزیون رو نداشتیم بنابر این با هم رفتیم تو تخت و اون خودشو تو اغوش من جا کرد و تا ساعت 1 شب با هم حرف زدیم البته من دستم تو شلوارش بود و داشتم با سوراخ کونش بازی میکردم و گاهی هم تا نصف انگشتمو میکردم تو کونش اونم شلوارمو داده بود پایین و با کیرم بازی میکرد .من از کونش و سینه هاش تعریف میکردم اونم از کیرم همینجوری تو بغل هم خوابیدیم .صبح که شد الناز بلند شد تا ورزش کنه که بهش گفتم: الناز اگه نزاری تا ساعت 8 بخابم میام و مثل دیشب دوباره میکنمتا ؟ اونم گفت: من که از خدا میخام از این به بعد هر روز باید منو بکنی فهمیدی؟ گفتم باشه فقط بزار بخوابم و اونم رفت تو سالن تا مزاحم من نباشه.

    این ماجرا ها ادامه داشت و من توی این یک ماه با هر سه تا خواهر سکس میکردم زهره روتقریبا هفته ای یکبار میکردم ،مرجان و الناز رو یکروز در میان میکردم با این تفاوت که مرجان رو همش از کون میکردم و گاهی هم برا هم اونقدر میخوریم تا ارضا بشیم ولی الناز رو هر بار هم از کس میکردم هم از کون و در اخر هم ابمو کامل خالی میکردم تو کونش .


    نوشته: عالمی

  • 19

  • 15




  • نظرات:
    •   niceboy4xxx
    • 1 سال،12 ماه
      • 1

    • من فقط یه تکه اش رو خوندم که نوشته بود
      لخت اومد تو اصپزخونه و دیدم خواهر زنم نگاه میکنه گفتم چیه اشاره کرد به زیر تنه ام
      دیدم که لختم اب پرید تو گلوم....
      بابا عجب اراجیفی پیدا میشه


    •   Kabirik
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • خدایی خودت خنده‌ت نمی‌گیره؟! چقدر همه چی بر وفق مراد تو پیش میره!!! خ‌خ‌خ‌خ‌ اینا که دروغ محضه ، اما اگه به فرض واقعیت هم باشه مطمئن باش باجناق‌های محترم جلو و عقب زنتو یکی می‌کنند .


    •   Asdollakhan
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • شما شاهنامه نیسی؟!!!


    •   Asdollakhan
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • اینهمه حموم چی بود ساعتی صد دفه!دیگه هیچ کاری دیگه نداشتید؟تا میگوزیدید حموم دوش همش در مسیر حموم گاییدیمون بابا ماهم چه نشسیم خوندن کردن کل فامیل


    •   myous
    • 1 سال،12 ماه
      • 1

    • خوش غیرت با نظرت خیلی حال کردم. نیم ساعت فقط خندیدم .. دمت گرم (rolling)


    •   Amin22_Amin
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • اخه ملعون پلشت میخم تو فیها خالدونت اراجیفی که نوشتی رو خودت یبار بخون ببین دس نوشته خودت باورت میشه میخم تو کیون زنت حمال فک کنم مصرف موادم داری یکمم اسپری میزنی که جقت اینهمه طولانی میشه بس ک شیشه کشیده مخت اوت داده میل خودته ها هرچقد می کشی بکش به میخم منتها بعد مصرف اینجا اراجیف ننویس دیسلایکم هدیه من به داستان زاده ذهن نعشه ات


    •   rezasex20
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • کسی تونست این رو تا انتها بخونه! من به این داستان لایک میدم فقط به خاطر این که این همه تایپ کرده، در ضمن عالمی عزیز آیا می انستی که زن تو هم تون زیر کباب هستش!!!


    •   Amin22_Amin
    • 1 سال،12 ماه
      • 1

    • نمیشه به جون زنت نمیشه هرچی خودمو مدیریت می کنم فحشت ندم نمی تونم اخه دیوث اجتماعی با این همه توهمات تو ذهنت چطوری وقت می کنی به زندگی واقعیت برسی ک.و.س کش ک.ی.رم تو اون مغز معیوبت قرمساق


    •   PayamSE
    • 1 سال،12 ماه
      • 1

    • پاراگراف اول رو خوندم
      استدلالت منو کشته،هنگام ختنه پوستشو زیاد نبریدند واسه همین جا واسه رشد داشته (biggrin) (biggrin) (biggrin)

      ینی هیشکی به این خوبی نمیتونه گوز رو به شقیقه ربط بده.


    •   Da_em_o_shagh
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • قشنگ معلومه پای این کسشرت هفت هشت دست زدی


    •   shahx-1
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • خوش غیرت دوست داریم خیلی باحالی!! (biggrin)


      اخه مرتیکه نفهم چیدن پوست دور الت چه ربطی به رشدش از نظر طولی داره؟؟ ساختمون نظام پزشکی تو ........ ادم خالیبند


    •   FOXBAT25
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • اصلا تو جانی سینس .مثنوی از عرض تو کونت.شاهنامه تو کونت. اصلا کل قفسه های بخش زبان و ادبیات فارسی تو کونت که دیگه ننویسی


    •   Arman_R
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • اخه دیوس، س روز اول ک اصلا ابت نیومد،
      موقع جق زدن دستتم باز تر کن، اثر اسپری، بیشتر اثر کنه


    •   darkking
    • 1 سال،12 ماه
      • 1

    • دیروز تا حالا دو بار باهاش ارضا شدم هنوز به ته داستان نرسیدم


    •   arminlove2000
    • 1 سال،12 ماه
      • 1

    • chera tamomo nemishe mardareto gayidam 4 saate daram mikhonam hano tamom nashode (dash) (dash) (dash) (dash) (dash) (dash) (dash)


    •   สic
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • تابلوعه از اون دستمال به دستایی
      چقدر هم که ناز داری،از خجالت سرخ
      هم میشدی!!!
      یارو مجرد بود دلت نمیومد بکنیش
      اونوقت زن شوهر دار بکنی طوری نیس نه؟


      شما بری تاریخ هم بخونی،
      در طول تاریخ می بینی که
      همیشه خایه مالــــــــــــــــــــو
      سگ گایید


    •   arminlove2000
    • 1 سال،12 ماه
      • 1

    • این حجم از کسشر بی سابقس (sick)


    •   Sina_boy
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • دیوس بگو چطور حوصله ات گذاشت اینقدر تایپ کنی حق هم همراهش میزدی


    •   karen2
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • ماچقدر بدبختيم ؛


    •   PayamSE
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • eyval123412341234
      بمیره هم چیزی نمیشه،خواهر زنهاشم میرن سراغ چیزهای عزیز و مهربان ;-)


    •   mori.k2
    • 1 سال،12 ماه
      • 1

    • همه نکات رو گفتن باز دیر رسیدم کس کش خودت حال داری بخونی که من بخونم (dash) (dash) (dash) (erection) (erection) (erection)


    •   Sia.33
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • جقی ی کتاب نوشتی (dash)


    •   Thebigguy
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • وجدانا کدوم کسخلی پیدا میشه این قصه هزارو یک شبتو بخونه. من ک اولش دیدم نوشته 3تا خواهرزنتو کردی حدس زدم کسشعره. اومدم پایین دیدم انقد طولانیه مطمئن شدم. شاید از جنده خونه زن گرفتی رفیق.


    •   parsabaharrad
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • اولا که دهنم گاییده شد تا تمومش کردم دوما آرمین 2000از کامنتی گذاشتی جرخوردم از خنده(این حجم از کسشر بی سابقست)سوما انصافا خیلی زحمت کشیده بود اینهمه تایپ کرده بود بخاطراین من بهش لایک میدم و میرم


    •   shahvani_1988
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • یعنی فقط بخاطر تویه ک.س.ک.ش وارد شدم تا بهت بگم ک.ی.ر. تو ک.س. مادر زنت و ک.و.ن پدر زنت که اینقد جنده پرورش دادن


    •   shahvani_1988
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • ک.س.ک.ش از صبح اول وقت تا الان طول کشید تا همشو بخونم
      همینجا هم از خوش غیرت تشکر میکنم برای کامنت زیباش


    •   PayamSE
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • eyval123412341234
      فعلا که بعضیا رکورد جابجا میکنند (biggrin)

      لک پیس و جوش صورت یادت رفت( اون کرم مشهور آقایان،میگن معجزه میکنه) :)


    •   kamran792860
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • خیلی طولانی بود
      اگه واقعی باشه خوش بحالش خدا قسمت بقیه هم کنه چه شانسی داره


    •   Tehran.12
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • چقد موقع نوشتن جق زدی دیوث همرم کرده الی پدر زنش برو کونتو بده بابا ۲۲ سانتی


    •   Fazelzeinali99
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • گاییدمتون (rolling) (rolling) پاره شدم از بس به کامنتای کصشرتون خندیدم (rolling) (rolling)


    •   Amir.Azadi.1919
    • 1 سال،11 ماه
      • 0

    • خوب بود. من شروع کردم دوم بود الان پنجمه ماهه.
      هههههههه


    •   Aidin.fakhri
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • حاجی من نصفشو خوندم حقیقتا باید بگم ساقیتو عوض نکن جنسش خوبه قشنگ کوسخلت کرده
      دیگه حال ندارم بقیشو بخونم فک کنم پدرزنتم بکنی جلو تر????


    •   amiramir4444amir
    • 1 سال
      • 0

    • رمان نوشتی آقای آلن دلون.اینطور که پیداس یکم دیگه همت کنی کل ژنهای خاندانت واسه دادن به تو صف میکشن.خخخ


    •   Mehrann18
    • 1 سال
      • 0

    • من فقط همون اولش که گفتی سکس با سه تا خواهر زنت خوندم بقیشو نخوندم.
      ولی فهمیدم اون سه تا تورو دیدن التماس کردن تورو خدا مارو بکن اونارو کردی بعد شوهراشونم اومدن گفتن مارو بکن اونارم کردی بقیه فامیلاشونم خواستن ولی تو حال نداشتی.
      ناموسا کسشعر ننویسین.
      کم تر هم بزن که پول صابون زیاد ندی. (dash)
      اها داشت یادم میرف کیرمم دهنت‌‌.


    •   ebrahimiarash
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • بابا مختو گاییدم بشر


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو