نون و نمک (۱)

    نوشتن ادامه خاطره هام بستگی به نظرات و لایکای اولیشون داره . مجبورم به دلایلی یکسری جزییات و اسامی رو عوض کنم . لطفا ذهنتونم درگیر واقعی یا فیک بودنش نکنید چون خودمم اصرار به واقعی بودنش ندارم .ضمنا صحنه های سکسی هم زیاد نداره به درد دوستان ملجوق نمیخوره. وقت باارزشتون رو پس هدر نکنید!!!


    از در خونشون با حال زار بیرون اومدم . مثل دیوونه ها شروع کردم دویدن و از اونجا دور شدن . احساس میکردم که هر کس نگام می کنه با دیدن حال و قیافه زارم می فهمه چه غلطی کردم .خدایا من چه گوهی خوردم اخه ؟! چرا من ؟ !منی که انقدر ادعام میشد واسه خودم خط قرمز دارم . خدایا میخواستی منو امتحان کنی ؟! چرا الان آخه ؟! کار درستی کردم ؟!
    سوالا و حسای جورواجور مثل خوره افتاده بودن به جونم و روح و روانمو خراش میدادن . هرچقدر سعی میکردم خودمو توجیح کنم مگه می شد اخه ؟ لحظه ای به خودم اومدم که احساس کردم نفسم دیگه بالا نمیاد و سینم بشدت داشت میسوخت و قلبم انقدر تند میزد که احساس کردم هر لحظه ممکنه از سینم بزنه بیرون .فقط ایستادم سرگیجه شدیدی داشتم ,عرق سردی رو تموم تنم نشسته بود و با اتشفشانی که درونم در حال غل زدن بود بدجوری تضاد داشت . نمیدونستم کجام . فقط یه لحظه چشام سیاهی رفت و فقط دنبال یه جا می گشتم بشینم . نگاهم به پله های زنگ زده خونه ی قدیمی جلوی روم افتاد . خودمو ولو کردم که فقط نیافتم . هوا کاملا تاریک شده بود و کوچه ای که توش بودم کاملا خلوت بود . نمیدونستم چند ساعت گذشته . حتی یادم نمیومد ماشینمو کجا پارک کردم. دستمو بردم سمت کتم و سیگارمو برداشتم . الان بشدت بهش نیاز داشتم . اولین پک سنگینی که بهش زدم و دود غلیظی احاطه ام کرد و منو پرت کرد به گذشته . اصلا چی شدکه به اینا رسیدیم .......


    اونشب خونه خالم شام دعوت داشتیم . پویا پسر خاله ام قرار بود زن آیندشو بهمون معرفی کنه . خیلی عجیب بود . تازه یک ماه ام نشده بود که از انگلیس برای سالگردفوت برادرش برگشته بود. برای ههممون یه جورایی خیلی عجیب بود کیه که به این زودی حاظر شده با پویا ازدواج کنه . البته دلیلشو خوب میدونستم . پسرخالم متولد اونجا بود و پاسپورت خارجی داشت و سیتیزن محسوب میشد از طرف دیگه هم فامیل شوهر خالم توی شهر ما خیلی معروف هستن و پدربزرگشون خان یکی از شهرهای اطراف محسوب میشده و وضع مالی خوبی هم داشتن و خونشون که جه عرض کنم یه کاخ دو هزارمتری دوبلکس توی یکی از بهترین مناطق شهر بود. طبیعتا هر دختری بهش نه نمیگفت . ولی برعکس همه اینا خود پویا پسر خیلی با معرفت و مهربونی بود و رابطه بسیار خوبی با هم داشتیم با وجود اختلاف سنیمون . اما پویا هم بیکار بود و هنوز از خانوادش و دولت پول میگرفت و هر چی داشت خرج عیاشی و خوشگذرونی و اعتیادش می کرد. مشروب هم که میخورد کلا غیرقابل کنترل میشد . اخلاقاش صد درجه برمیگشت و به یه ادم کلا غیر قابل تحمل تبدیل میشد . کلا توی دختر پیدا کردن هم عرضه نداشت و همون یکی دوتایی ام که من براش جور کردم با کسخل بازیاش پرونده بود . با این وجود حتی از سوراخ در هم نمیگذشت . همین هفته پیشش بود که به من پیله کرد که جنده میخوام . اخلاق منو میدونست که خودم اصلا اهلش نیستم و سکس بدون احساس و از روی نارضایتی طرف و پول رو اصلا دوست ندارم. خلاصه با کلی التماس راضیم کرد که از دوستام براش پیدا کنم و منم با مصیبت براش پیدا کردم وقتی بردم برسونمش مکان طرف ,من با دیدنش گرخیدم و هرجور میخواستم پشیمونش کنم نشد که نشد اخر هم رفت اونشب . با همه اینا کارنامه یه ازدواج ناموفق هم داشت و از ازدواج قبلیش فقط دخترش براش مونده بود و زنش به محض اینکه پاش به اونجا رسیده بود با یکی دیگه روی هم ریخته بود و الفرار . یه جورایی دلم براش میسوخت . خیلی ساده و خاکی و بود خیلییا مخصوصا دخترا از این اخلاقش خیلی سو استفاده میکردن . برای همه اینا بود که حس فضولیم بدجوری قلقلکم میداد که بلاخره لحظه موود فرا رسید .من که زیاد انتظار نداشتم چون دوس دختراشو دیده بودم.
    اونشب توی خود باشگاه دوش گرفتم و زیاد به خودم نرسیدم و لباسامو همونجا عوض کردم و رفتم. وقتی که خالم دروباز کرد یه جفت کفشه پاشنه بلند شیک دیدم . فهمیدم که رسیدن .از راهرو وارد پذیرایی که شدم یک لحظه گرخیدم . اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم . قدش زیاد بلند نبود اما هیکلش مشخص بود که ورزش میکنه و پاهای عضلانی تو پر با باسن پهن و برجستگی کم ولی کمرش مثل ساعت شنی .با سینه های بزرگ ( تنها نقطه ضعف من ) موهی بلند خرمایی چشای روشن و لبای قلوه ای .یه کت و شلوار زنونه قرمز با پیرهن یقه هفت مشکی و ارایشی که با لباسش همخونی داشت کلا کپ کرده بودم و داشتم اسکنش می کردم و توی دلم به شانس تخمیم و شانس پویا لعنت می فرستادم که از جاش بلند شد و به سمتم اومد و با یه لبخند دلنشین خودشو معرفی کرد
    : سلام ندا هستم از اشناییتون خوشوقتم
    سلام منم دانیال هستم پسر خاله پویا از اشناییتون خیلی خوشوقتم
    بعدش به سمت اشپزحونه رفتم که با خواهرم سلام احوالپرسی کنم که پویا ام پاشد دنبال من به سمت اشپزخونه اومد و دقیقا پشت سرم وارد شد و از اونجا که با خواهر کوچیکمم مثل من رابطه خوبی داره رو به ما کرد
    پویا : خوب بچه ها به نظرتون چطوره ؟
    خواهرم : عزیزززمم ماشالله خیلی ناز و خانومه مبارکت باشه ایشالله به پای هم پیر بشین
    سرشو به سمت من چزخوند و منتظر جواب من بود....
    من : پویا پدرسگ سگ زرد و برادرش شغال توی این شانس من برینن همچین تیکه ای رو از کجا با چه توری صیدش کردی بیشرف ؟
    پویا شروع کرد بلند بلند خندیدن . و ما داشتیم همراهیش میردیم که ندا وارد اشپزخونه شد
    ندا : به چی میخندین دخترخاله ای و پسرخاله ها ؟
    من : به هیچی بخدا به این شانسه شخمی من
    پویا : هیچی دنی میگه همچین تیکه ایرو از کجا تور کردی ؟!!!!
    با این که اصلا خجالتی نیستم اما یک لحظه عرق سرد نشست رو تنم . با این که کلا ادم بسیار شوخ و اجتماعی ای هستم و زود با دیگران سر شوخیو باز می کنم اما دیگه انتظار همچین حرفیو اونم به این زودی که کلا چهار کلمه بیشتر با ندا حرف نزده بودم نداشتم . منو توی بد جور موقعیتی انداخته بود این پویای لعنتی ! دلو زدم به دریا به شوخی رومو کردم سمت پویا گفتم :
    اره دیگه خربزه خوب معمولا نصیب خر میشه همیشه ....!
    ندا هم که انتظار همچین جوابی نداشت داشت کپ نگام میکرد که خواهرمو پویا ترکیدن از خنده و ندا که اونا رو دید اونم شروع کرد به خندیدن. اینجوری بود که کلا سر شوخی با ندا باز شد
    واقعا هیچ حس خاصی به ندا نداشتم و اون به چشم زن اینده پسرخالم میدیدم از طرفی میدونستم دختری مثل ندا پویارو براچی میخواد اما همین که میدیدم پویا خوشحاله و از ته دل میخنده و دیگه تنها نیست براش خوشحال بودم . کلا ما اینجوری بزرگ شدیم . روابط دختر و پسر تو خانواده ما کلا عادیه و اکثر پسر خاله هام یا دخترخاله هام با دوستاشون ازدواج کردن برخلاف خانواده بابام . ما هم همه از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و همدیگرو کس و کون لخت دیده ایم بی اینکه حس بدی بهم داشته باشیم . حتی من با خواهرام مخصوصا خواهر کوچیکترم مثل برادر بودیم انقدر با هم نزدیک و راحت هستیم . همدیگرو کلا توی روابط عاطفی و جنسی ازاد گذاشته بودیم و به تصمیمای همدیگه احترام میذاشتیم . حتی من با خواهر کوچکترم انقدر راحت ام که از کوچکترین جزییات روابطم خبر داشت و معمولا با دوست دخترام روابط خوبی داره. بی اینکه هیچ حس بدی بهم داشته باشیم . شاید خیلی بگن بی غیرت اما خواهرام هر موقع بهم نیاز داشتن مثل کوه پشتشون بودم اما به تصمیماتشون احترام میزام همینجور که از اونا انتظار دارم . بی غیرتیا اینه که رو خواهر خودت نظر داشته باشی بگذریم ....
    شب خوبی بود . کلی گفتیم و خندیدیو و با هم متچ شدیم .فرداش امیر بهم زنگ زد و کلی ازم تشکر کرد و گفت ندا از تو خیلی خوشش اومده گفته دوس دارم با پسرخالت و دخترخالت بیشتر رفت و امد کنم .مخصوصا اینکه میگه پسرخالت خیلی خوشتیپه این بود که رفت و امد ما شروع شد ......
    تعریفش یکم قلقلکم داد بدون اینکه فکر بدی بکنم هرکس قیافمو ببینه فکر میکنه از اون کیونده های عالمم ولی همیشه خط قرمزای خودمو داشتم . هیچ وقت به فامیل یا حتی دوستای خواهرام که میومدن خونمون حتی به چشم بد نگاه نکردم . از نظرم این چیزا حرمت داره . کلا حتی توی روابط ام هم تک پر بودم و هستم و از خیانت متنفرم . زن شوهردار که اصلا حتی بهش فکر هم نمی کردم دو سه مورد بعد از فهمیدن متاهل بودن طرف بهم زدم .اونروزا توی رابطه بودم . طرفمو دوسش داشتم . حتی یک بارم خاستگاریش رفتم که خوب خوب پیش نرفت . مادرم مخالف بود مخصوصا بعد اینکه فهمید رها دختر نیست . اما خوب فکر میکرد پردشو خودم زدم که نزده بودم . برام مهم ام نبود که قبل من سکس داشته یا نه چون خودم داشتم و اینکه بخوام بگم طرفم باید افتاب مهتاب ندیده باشه بشدت مسخرس. رها از لحظ سکسی اصلا برام کم نمیذاشت مخصوصا که همه چیش همونجور که می خوام بود سینه های بزرگ 85 خوش فرم که زیاد اویزون نبود پاها و رونای توپر و قد کوتاه ترش سبزه و هات بودنش و از همه مهم تر خوشگلیش بود . از طرفی مثل خودم حشری بود و همه جوره سکس داشتیم باهم .تنها نقطه ضعف هیکلش باسنش بود که با وجود پهنی اصلا برجستگی نداشت . که خوب برا من زیاد مهم نبود چون کلا مشتری کیون نبودم و نیستم فقط از پشت بهم نمیداد . خودمم زیاد خاطره خوبی از کون کردن نداشتم .
    سالهای قبلش که بچه تر و بی تجربه بودم یکی از دوستای دخترمو که دخترم بود از قضا و تنها کاری باهاش کرده بودم چند بار مالیدن سینه و لب گرفتن و اونم دوباری تو ماشین برام جق زده بود به هزار زحمت و خایه مالی راضیش کردم که از پشت بهم بده . منم که تنها مرجعم تا اونموقع فیلمای سوپر بود سکسمون تبدیل به گندکاری قرن شد که باعث شد تا همین الان قید کیون رو بزنم . این که اصلا بعد یک ساعت زور زدن توش نرفت هیچی بعد کلی اه و زاری کردن اون بدبخت و با زور و زحمت کاندوم و لوب بلاخره کردم توش من که هیچی نخورده بودم فک می کردم کاندومشم تاخیریه به 10 تا تلنبه نشد ابم اومد توی کاندوم . چشتون روز بد نبینه کاندومو که کشیدم بیرون بوی گوه اتاقو ورداشت کله کاندوم گهی بود و اون اسکلم قبل سکس خودشو تخلیه نکرده بود.


    خلاصه بگذریم مدتی بود که رابطم با رها بشدت سرد شده بود . اون که مقصر مامانمو میدید دق و دلیشو سر من خالی میکرد و کارمون شده بود فقط دعوا و قهرای طولانی,جفتمونم به شدت مغرور و کله شغ بودیم سکسم که کلا هیچی رومون خیلی بهم باز شده بود و موقع دعوا همه جور فحش و بد و بیراهی نثار هم می کردیم و دو سه باریم کتک کاری کرده بودیم راستش حتی به ادامه رابطه هم مردد بودم. از طرفی ما هم که سکس زیاد داشتیم خیلی بهم فشار میومد و تقریبا هر شب یا شب درمیون خودمو خالی می کردم مخصوصا مکملا و ویتامینایی که برای باشگاه میخوردم اسپرممو زیاد می کرد باعث میشدتند تند کمرم پر شه و حشری باشم. رفت و امدای ما هم ادامه داشت تا اینکه یک شب موقع برگشت از بیرون با ندا و پویا خواهرم چیزی بهم گفت که باعث شد ذهنم بدجوری درگیر شه و قلقلکم بده...


    ادامشو همونجور که گفتم بستگی به نظرات اکثریت داره . لطفا تا انتهای داستان قضاوت نکنید داستان پستی و بلندی زیادی داره از طرفی برای خسته نشدن شما عزیزان و طولانی نشدن هر قسمت تصمیم گرفتم چند قسمتش کنم . پیشاپیش از نظرات محترمانه شما ممنونم


    نوشته: میرزا.ابوقمبل.ابن.سولاخ

  • 8

  • 4




  • نظرات:
    •   Ani_man
    • 6 روز،14 ساعت
      • 0

    • رمانه ؟


    •   Zari.kontala
    • 6 روز،13 ساعت
      • 4

    • بیش از حد حالات روحی رو توصیف کردی تقریبا گاییدی مون حوصله خواننده به گای سگ میره!!! نمیدونم متوجه میشی انگار با چول موش بخوان ارضات کنن
      توی پاراگراف اول این قدر که نوشته بودی "ای خدا " دیگه خود پیامبر هم زمانی که تو شعب ابوطالب گیر کرده بود این قدر مخلصانه خدا رو نساییده بود
      به نظر من ننویسی بهتره بازم صلاح کشور خویش را کسخلان دانند


    •   سعید تبریزی
    • 6 روز،13 ساعت
      • 0

    • Hosalam nakeshid bekhunam


    •   hot1734
    • 6 روز،13 ساعت
      • 0

    • زوج ها و خانومایی که دنبال یه نفر مورد اعتماد میگردن برای سکی همین اسم شهوانی تو تلگرام پی ام بدن یا تو همین شهوانی پیام بدن مهرداد هستم ۳۲ سبزوار


    •   lovely_grl
    • 6 روز،13 ساعت
      • 2

    • کل داستان ی طرف من هنو تو کف اسمتم دارم رمز گشایش میکنم


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 6 روز،13 ساعت
      • 3

    • خب به کیرم اگه دیگه کسشر ننویسی
      یه جور میگه ادامش بهتون بستگی داره انگار فیلمنامه انتقام جویان داره تحویل میده


    •   khabzadeh
    • 6 روز،12 ساعت
      • 0

    • منتظر ادامه هستیم


    •   Shamim.20
    • 6 روز،12 ساعت
      • 0

    • قسمت بعد رو بخونيم ببينيم چي ميشه
      ادامه بده دوست عزيز


    •   H66666666
    • 6 روز
      • 0

    • چقد حاشیه میری بابا.
      خسته کننده شد


    •   qasem66
    • 5 روز،22 ساعت
      • 1

    • کردیمون


    •   ali80xx
    • 5 روز،21 ساعت
      • 0

    • ایی بدک نبود.حشریمونم که نکرد


    •   405ELX00
    • 5 روز،20 ساعت
      • 3

    • خوبیش این بود خسته کننده نبود
      و
      بدیش اینه که زیاد حاشیه رفتی
      و درضمن ما اینقدر که فک می کنی محتاج داستانت نیستیم که منت نوشتنتو می زاری سرمون کص کش
      فعلن نظری ندارم.


    •   mamadkaraji
    • 5 روز،19 ساعت
      • 1

    • دیسلایک چون داستانت خیلی خیلی کوتاه بود
      حداقل یکم مینوشتی بعد میزدی قسمت بعد


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو