نیمرخ سوخته

1400/02/14

اسم من نجیبه.اونطور که شنیدم وقتی به دنیا اومدم مامانو بابام تا شیش سال سر اینکه اسممو چی بزارن با هم بحث میکردن اخرشم بابام از لجش يواشکی رفت ثبت احوالو اسممو گذاشت نجیب .
زندگی من به نسبت خوب بود پدرم کابینت سازی میکرد، اون موقع من ده سالم بود که تو جاده هراز سر یه سبقت بی جا با تریلی تصادف کرد و مرد.
از اون موقع به بعد منو مامانم با دیه بابام ساختیم.
شهرستانمون خیلی کوچیک بود همه همو میشناختیم من یه دوست دختر خوشگل داشتم که اسمش یاسمن بود یه دختر سفید و کردنی. کل دوستامم روش كراش داشتن، همیشه دو تایی با موتور میرفتیم کنار رودخونه و با هم حال میکردیم.
با اینکه سنم کمه اما این اخرا تصمیم داشتم برم خواستگاريش. يه بارم بهم كون داده بود و خلاصه زمین گیرم کرده بود، یاسمن از اون دخترا بود که زیادی عاشق چشم و هم چشمیه ولی چون خیلی داف بود باهاش حال میکردم.
زدو دوستام همه رفتن سربازی. منم چون بابام مرده بود مشمول کفالت سربازی شدم و خوش خوشانم شد، یه مدت و به بیکاری گذروندم و تو خونه تلپ شدم تا اینکه یه بعد از ظهر مزخرف وقتی با یاس رفته بودیم پاتوق. بهم گفت که دانشگاه قزوین قبول شده و میخواد از داهاتمون بره.همونجا باهام کات کرد .خیلی باهم بحث کردیم، گفتم مشکلی با دانشگاه رفتنت ندارم بعد از اینکه نامزد شدیم برو ! ولی یاسمن فکر میکرد الان برد پیت تو کالیفرنیا منتظرشه.بعد از اون روز خیلی دپرس شدم ولی غرورم اجازه نداد اویزونش بشم، مامانم که دید روزام به بطالت مثل ابر میگذره گفت «پاشو برو یه جا کار کن».هر کاری که میرفتم بعد یه مدت زده میشدم.خیلی وضعم خراب بود.مامانمم واسه ی انگیزه، پول تو جیبیمو قطع کرد .منم حوصله هیچی نداشتم حس میکردم بعد یاسمن دلم نمیخواد با هیچ دختر دیگه ای حرف بزنم واسه همین خیلی خورد تو ذوقم .
روی سکوی حلقه ای که نقش تنها میدون داهاتمون رو داشت نشسته بودم، داشتم به زندگی بی معنیم فکر میکردم که (ثریا پیرزن). بیکار گیرم اورد زنبیل به دست راهیم کرد نونوایی. سره راه کل محله دیدن زنبیل نون (ثریا پیرزن )دستمه همشون پول دادن برم براشون نون بخرم در اخر تبدیل شدم به یه حمال رقت انگیز .
تو کل شهرستانمون یه نونوایی بیشتر نبود که اونم. هم سنگک و هم لواش میپخت .عباس شاطر. نونوا و اقای محله بود. یه مرد ابرو دار و چرخ داهات /: یعنی اگه نباشه کار درست پیش نمیره .تنها چیزی که دربارش خاصه غیبت های پشت گوشی خاله خانباجی ها درباره نوه اش بود قبلا کل محله ازش تا جای ممکن دوری میکردن و بهش میگفتن شوم. چون نصف صورتش به طرز وحشتناکی سوخته بود.این طوری که بعد ها از داییم شنیدم،
ده سال پیش عباس شاطر رفت تهران و با یه پسر بچه هفت ساله سوخته برگشت اوایل وقتی میومد تو کوچه بازی کنه همه میترسیدنو بهش سنگ پرت میکردن تا جایی که با سنگ سرشو شکستنو کارش به بهداری کشید از اون روز عباس شاطر خیلی عصبانی شد و نوه اش رو برداشت اورد وردست خودش تو نونوایی کرد.برگشت به کل داهات گفت «هرکسی که گفت این طفلک شومه پس نونشم از جای شومه» مردمم که دیدن اینجوریه سعی کردن نادیدش بگیرن مثل اینکه از اول وجود نداشته.


همه داهات تو حسینیه مشغول عزاداری بودن.
مامان منم رفته بود به عالیه خانوم تو پختن آش رشتش یه دستی برسونه، خودمم اینور و اونور عین زیگیل ول معطل بودم تا اینکه چند تا از رفیقامو دیدم، بچه ها همه از خاطرات سربازیشون حرف میزدن که همینجوری حرف از شر بازی های سربازی رسید به حمید پسر داییم.این پسر داییم برعکس داداشش حامد. پسره خیلی شریه که کل محل از دستش عاصیه یه بار چهارشنبه سوری زده بود خونه اقا باقر رو ترکونده بود همین باعث شد اسمش بد در بره .
کامیار با هیجان برگشت گفت:« طرفای غروب وقتی از فومن برمیگشتم سر کوچه نونوایی حمیدو دیدم که پسر سوخته نونوایی رو با چوب میزد منم رامو کج کردم .واسه همین نفهمیدم چیشده بود؟ به نظرتون برم به عباس اقا بگم؟ نجیب تو نمیدونی داستان چیه؟»
هرکسی اظهار نظر میکرد منم برای اینکه نره به عباس شاطر بگه تا واسه حمید دردسر بشه. با شوخی خنده بحثو جمع کردم:«فکر کردید فقط حمیده که اون سوخترو میزنه یادتون نیست قبلا ما هم میزدیمش حالا حتما یه چیزی شده من بعدا با حمید حرف میزنم شما نمیخواد چیزی پخش کنید»
خلاصه یجوری قضیه رو جمع کردم
بچه ها هم وقتی فهمیدن با یاس کات کردم ابراز تاسف کردن و گند زدن به شبم و رسما به شب عزاداری تبدیل شد.
اخر شب وقتی همه چیو برای مامان تعریف کردم چشمش ترسید و گفت:«زلیل بشه این بچه کی ادم میشه ؟ …فردا به زنداییت میگم،اخه چی بگم این عباس اقا هم اونقدر رو این سوخته حساسه که حتی نزاشت بره مدرسه، خدا کنه فقط كلاغ به گوشش نرسونه»


 يه مدت بود با نويد تو تعمیر گاه جاده ایه بابای علی کار میکردیم.با اینکه تو گرما هلاک میشدیم اما کم کم جا افتادیم  .میخواستم پولامو جمع کنم یه شیرینی پزی بزنم .رفیقام وقتی شنیدن خیلی مسخرم کردن ولی خودم از بچگی کیک درست کردنو دوست داشتم.

٩٢/٤/١٨ سه شنبه. دفترخاطرات -داغون-
امروز روز خیلی مزخرفی بود نوید تازگی ها یه هوآوی زیقی خریده بود .ما هم وقتی چشم اوستا رو دور میدیدم فیلمای پورن میدیدم گوشی انرجایزر عزیزم هفته پیش از جیبم افتاد تو چاه توالت و حسابی خورد تو پرم، چون اوستا رفته بود طرفای قلعه رودخان کار داشت ما هم داشتیم با خیال راحت پورن میدیدم که شانس تخمیمون اوستا رسید و مچمونو گرفت منو نوید رو کلنگی پرت کرد بیرون .تا شب داشتم به نوید فوش میدادم.
وقتی مامانم فهمید اونم منو فوش داد اخرشم گفت «با عباس اقا حرف میزنم برو نونوایی وردستش شو بلکم ادم شی. اون نتونه تورو ادم کنه خدا هم نمیتونه » عباس شاطر یه جورایی نقش پیر دانا رو تو داهات داشت.گفته بودم که اچار داهاته؟ .همه برای مامانم احترام قائل بودن چون در کل زن خوبی بود برای همین حرفش بین اهالی داهات برو داشت.بنابر قضيه چله تابستون پلاس شدم نونوايی.


عباس شاطر واسه خاطر احترام بابای خدا بیامرزم و اینکه زمین گیرم کنه، به قول معروف ادمم کنه :/شرط کرد اگه شیش سال بی مزد شاگردیشو کنم مغازشو به نامم کنه.منم وقتی اینو شنیدم اون خوی پول طلب جوانانم درونم غرید.رفیقام از هفت صبح تا دوازده ظهر و از شیش بعد از ظهر تا نه شب منو فقط تو نونوایی در حال حمالی میتونستن پیدا کنن.روزای اول وقتی اون صورت سوخته رو از نزدیک میدیدم حالم بهم میخورد، ولی رفتار سرد و جنازه مانندش باعث شد
اصلا سمتش نرم.خودم که اینطور فکر میکردم.
تو نونوایی یه جورایی نقش خمیر گیرو داشتم، اونور مغازه ارد خمیر میکردم اخر هفته ها هم با عباس شاطر نون محلی به تنور میزدیم.
نونوایی وحشتناک گرم بود نمیدونم سوخته چطور اون لباسای کلفت و گشادو تحمل میکرد من یکی که با زیبراهن بجای اون تو اتیش میسوختم.
…اردو الک و خمیر میکردم …اخر وقت پارو هارو خودم تمیز میکردم …حتی بعضی وقتا که سنگا رو جدا میکردم دستام تاول میزد همه این ها سختی های خودشو داشت ولی یه چیزی که واسم جالبه، ریتم و اهنگ (سوخته) وقتی که خمیر لواشو روی دوار پهن میکرد بود .یه بار اومدم این ریتمو الگو برداری کنم که چشمام از گرما سوخت اخرشم سوخته واسم قطره چشم انداخت.سعی میکردم تا جایی که میشه به صورت سوخته خیره نشم.یه بار پیرزن عباس شاطر (زنش)، برامون کوفته اورد تو نونوایی بخوریم، حواسم نشد خیره. به صورت سوختش نگاه کردم اونم خیلی معذب شد کلا خیلی کم حرف و سرد بود از اونورم عباس شاطر دید نوه عتیقش اذیت میشه قاشقشو سمتم پرت کرد.
شايد تنها چیزی که باعث شد مثل ملخ از یه شغل به شغل دیگه نپرم علاقم به شیرینی پزی بود یه جورایی نونوایی برام تداعی گر همین کار بود
دلم میخواست شیش سال بعد اینجا رو تبدیل به یه شیرینی پزی خوش بو کنم.


هوا که سرد شد تحمل گرمای نونوایی مطلوب تر شد.کم کم حس میکردم عباس شاطر و سوخته
واقعا ادمای خوبی هستن همیشه از اینکه چند بار در ماه نون مجانی برای اهالی درست کنیم لذت میبردم .
گاهی هم خورده نونا رو واسه خروس مرغا ميريختم. عباس شاطر سربه سرم میزاشتو پیرزنشم هر از گاهی تابستونا برامون شربت زنجبيل میاورد.
چیزی باعث حیرتم میشد علاوه بر صورت سوخته صدای سوخته بود اوایل برام سوال بود این بشر زبونش لاله؟ چرا با ایما اشاره رفتار میکنه یه بار که سر الک کردن ریدم تو ارد برگشت گفت:«اردش میچسبه، فلک نمیشه…بو کن ! بو میده…از کیسه اخریا استفاده نکن رطوبت زدن » همون اول کار پشمام فلک شد.
یه صدای شدیدا دخترونه یه لحظه فکر کردم از اون اوا خواهراس ولی با مرور یه سال معلوم شد مال خودشه .
پنجشنبه ۹۳/۱۱/١٦ دفتر خاطرات- یه پشم ریزون دیگه -
برعكس نونوايی های معمول عمو شاطر، اخر هفته ها تعطیل نمیکرد.به جاش نون محلی مخصوصشو میپختیم.
روپوشمو پوشیدم بعد از اينكه دستامو شستم نشستم کنار عمو شاطر و سوخته .
عمو شاطر داشت درباره شاليزار برنج احمدی با سوخته حرف میزد. مثل اینکه بعد از ظهر عمو شاطر میخواست با احمدی برن شالیزار، برگشتنی هم ارد جدید میخره با نیسانش بار میکنه .همینطور که حرف میزدن سوخته هم داشت زعفرون میکوبید.
منم نشستم خمیرایی که عمو شاطر درست کرده بودو از سلفون کشیدم بیرون تا تفت بدم، عمو شاطر گفت:«نجیب. من بعد از ظهر میرم شالیزار
شما دو تا هم نونارو اماده کنید شب مغازرو ببندید
شاید تا اخرهفته هم برنگشتم خودتون کارارو راست و ریست کنید نجیب برنگردم ببینم زدی نونواییو ترکوندی »
بعد از اینکه عمو شاطر رفت منم دیدم سوخته کارارو انجام میده انرجایزر جدیدمو از جیبم در اوردم به دوستام اس دادم مکان خالیه بریزید .
سوخته به دیدن بچه ها عادت کرده بود وقتایی که شاطر نبود پاتوق ما نونوایی بود.سوخته هم به چرت و پرتای رفیقام درباره صورت سوختش بی تفاوت بود فکر کنم اونقدر شنیده بود که پوست کلفت شده باشه .
تا اخر شب زر زدیم تا جایی که سوخته یکی از پارو ها رو برداشت مارو بیرون انداخت.در نونوایی رو که مثل در انباری بود، چفت کردش و با هم رفتیم سمت چهار راه علامه.
دیگه مثل اولا از صورت سوخته چندشم نمیشد.چون صورت سوختش واسم عادی شده بود.
همین طور اروم بی صدا کنار هم راه میرفتیم.
سوخته سبک راه میرفت انگار هیچی براش مهم نبود و با وجود چهره سوخته و زنندش ادم خوش بختیه.شاید اگر من جاش بودم از تمام داهات به خاطر تیکه هاشون کینه به دل میگرفتم ولی اون ظرفیتش بالاتر از اینا بود

جمعه ۹۳/۱۱/۱۷ یه دفتر خاطرات-يه پشم ریزون دیگه-

صبح سر راه سوخته اومد دنبالم و باهم رفتیم نونوایی
نشستیم نون کلن درست کردیم من خمیرشو شکل میدادم اون میپخت.هر ماه عمو سه چهار روزی میزد به کلندر. منو سوخته هم تنهایی اینجارو میگردوندیم. دیگه راه دستمون اومده بود .
بعد از ظهر سوخته گفت كه بريم خونه ننه بزرگش ناهار بخوريم منم بنده شكم پاشديم رفتيم خونه زن شاطر. اولین بار بود که میومدم خونه شاطر
واسه همین سره راه اول یه سر به مامانم زدم بعد رفتیم .
پیرزن یه مرغ ترش خوشمزه گذاشته بود.همینطور که انگشتامو لیس میزدم به سوخته نگاه کردم که یه هنسفری زد به گوششو دراز کشید.پیرزن غر زد که بعد غذا خوردن نباید دراز بکشی كه منم رفتم کنارش لش شدم یه گوش هنسفریشو زدم تو گوشم
همین که صدای استاد شجریان رو شنیدم چشمام قلمبه شد.یه نگاه چپی بهم انداخت و خودشو کشید کنار.با خنده حیرت انگیزی گفتم:«شجریان گوش میدی؟ فکر نمیکردم اهل اینجور اهنگا باشی!..ايول داری» متوجه سنگینی نگاه پیرزن شدم
نگاهش خیلی بد بود یه لحظه فکر کردم کار اشتباهی انجام دادم.هرچی سوخته فاصله میگرفت من نزدیک تر میشدم که هنسفری رو بزنم به گوشم. اخرش کلافه شدم گفتم:«چته؟…مگه میخوام بخورمت؟ حالا انگار خيليم قيافه داره!! بزار ببينم چی چهچهه میزنه » سعی کردم سنگینی نگاه پیرزن رو نادیده بگیرم.صدای استاد شجریان یه جادویی داره که ادمو از بند اطرافش جدا میکنه.
يه لحظه متوجه نيمرخ سالم سوخته شدم گذرا فکر کردم اگر صورتش نسوخته بود از اون پسرای ژیگول میشد.بعد متوجه شدم رنگش داره قرمز میشه.
تعجب کردم! یه دفعه چش شد؟

غروب بازم رفتیم نونوایی هرچند تا اخر شب اونقدر پیرزن خودشو گرفت که حرومم شد.
داشتيم كار ميكرديم كه نويد اومد نون بخره، اونقدر زر زدیم که صدای فاطمه پیشونی دراز در اومد اخرشم با هم رفتیم تو انبار به یاد قدیما با گوشیش پورن ببینیم.سوخته چشم غره رفت که که بتمرگ کار کن دست تنها سخته منم نگاه چپی انداختم که یعنی کون لقت ما رفتیم انباری .بدبخت نوید از این تلپورت چشمی ما پشماش ریخت .
نشسته بودیم پورن میدیدم، لعنتی هر وقت نویدو میدیدم یاد پورن میوفتادم تو کل محله همه میدونستن که نوید از درس خوندن زیاد عینکی نشده بلکه دلیلش جق بیش از حده که به این درجه از کوری رسیده.
محو کوص دادن زنه بودیم که صدای عصبانی و دخترونه ی سوخته کیرامونو خوابوند .
با شوک از جامون بلند شدیم .توی تاریکی انباری. سوخته با یه چهره ترسناک درحالی که یکی از پارو ها دستشه بالا سرمون میگفت:«دارید چه غلطی میکنید…کثافتا دستتونو از شلوارتون درارید گمشید بیرون»
توی نگاهش یه حالت وحشی گری نمایان شده بود واسم تازگی داشت. دست پیش گرفتم.اخم کردم خواستم بگم صدا تو بیار پایین بابا هنوز دهنمو باز نکردم که با پارو کوبوند به بازوم، از اونورم نوید اومد طی یه حرکت انتحاری هولش بده که با لگد کوبوند تو تخماش اوفففف.من که انتظار این واکنش دریده رو از سوخته نداشتم جدی جدی نگران وضع نوید شدم…نکنه عقیم بشه؟
یه دفعه حرصم گرفت اخه این چه وضعشه انگار تا حالا جق نزده خب هر کسی این کارو میکنه برگشتم نویدو بلندش کردم بهداری ببرمش …


کل هفته باهاش حرف نزدم.با خودم فکر کردم این سوخته غیر عادیه! تمام مدت مثل یه رباط رفتار میکنه حالا هم زده رفیقمو عقیم کرده (حالا چیز مهمی نبودش) ولی بازم اخرشم نفهمیدم چرا یه دفعه دیوونه شد .
وقتی عباس شاطر اومد متوجه جو سرد بینمون شد ولی چیزی نگفت همینطور روزامون گذشت چشم به هم زدیم عید رسید.عید شاطر به هر کدوممون یه میلیون مثلا عیدی داد و ردمون کرد پی کارمون.
کل عید درباره سوخته فکر میکردم انگار یه چیزی رفته بود تو مخم،هیجوره نمیفهمیدمش.


٩٤/١/٤.سه شنبه دفتر خاطرات -امکان نداره؟-
عید دیدنی رفته بودیم خونه داییم. چون داییم شغلش تهران بود زیاد نمیدیدمش .
انچنانم با پسرداییام در ارتباط نبودم .داشتيم با حامد بالا پشت بوم سیگار میکشیدیم و درباره کارو بار حرف میزدیم اونم هی به شوخی صدام میزد شاطر .
خونه های داهات یه حالت کوتاه و نقلی داره از اونا که اگه خودمونو از پشت بوم بندازیم فقط دست و پامون میشکنه.داشتیم میخندیدیم که صدای در اومد سریع سیگارمونو خاموش کردیم گذاشتیم زیر اجر.حامد با دستش هوا رو باد میزد که مثلا بو بره .همین که هیکل قناس حمید تو دیدرس قرار گرفت. درجا ترور شخصیت شد.حمیدم بهمون پیوست و شدیم سه تا بنگی.
یه دفعه یاد حرف کامیار افتادم نمیدونم چطور یادم اومد ولی اون لحظه حس میکردم رفته رو مخم یدفعه از حمید پرسیدم :«حمید، تو قبلا ها با سوخته درگیر شده بودی؟»
حمید اولش یکم گنگ نگاه کرد انگار نمیدونست سوخته کیه بعد یدفعه با یه حالت منزجر چهرشو کشید توی هم و گفت:«منظورت همون کونی شاطره؟ » با این حرفش تعجب کردم بعد انگار که درباره یه سگ حرف بزنه گفت:«با اون قیافه سوختش، حالا چیشده یاد اون اشغال افتادی؟»
دلم نمیخواست اینجوری دربارش حرف بزنه ولی کنجکاو تر از این حرفا بودم «چرا اینطوری میگی؟»
از اینطرف حامد با تعجب گفت:«عه. حمید نجیبم تو نونواییه کار میکنه»حمید سگرمه هاشو کشید تو هم«نمیدونستی پسر کونیه؟ دیگه اونجا کار نکن …خیلی وقت پیشا داشتم از کوچه نونوایی رد میشدم دیدم پشت شلوار يكی خونیه…اومدم متلک سوارش کنم که دیدم صورتش سوخته حالم بهم خورد بجاش فوشش دادم اونم یه دفعه وحشی شد منم تا میخورد زدمش …اون قضیه رو خیلی وقته فراموش کرده بودم»
حامد با انزجار پرسید:«اخه اون لاغر مردنی دراز، با اون قیافه سوختش کونی گریش دیگه چیه؟»
«چمیدونم دربارش حرف نزن حالم بهم میخوره»

دیگه نمیشنیدم چی میگن انگار مغزم قفلی زده بود
مسلمه که یه چیزی پشت قضیس
اما وقتی پازلو کنار هم میچیدم تنها به همین نتیجه میرسیدم یه احساس عجیبی داشتم هرجوری نگاه میکردم به نظرم چندش نميرسيد.
صدای سوخته، طرز راه رفتنش نگاه گریزونش یا نیمرخ سالمش همیشه از اینکه شوخی دستی کنم بدش میومد شاید حق با حمید باشه


دیگه نمیتونستم مثل قبل با سوخته رفتار کنم دوست داشتم اون غرور الکیشو یه جوری بشکونم
حمید به من دست اویزی داده بود تا عقده تمام قیافه گرفتنا و محل ندادناشو خالی کنم نمیدونم شاید همه اینا بهونه بود تا راست و دروغ حرف حمیدو بفهمم .ولی از یه طرف نمیتونستم مستقیم وارد عمل شم.

شنبه ۹۴/۱/۱۷ دفتر خاطرات -بهترین خاطره ها -
تو اين یه هفته حتی نمیتونستم بهش نگاه کنم.
هربار كه نگاش میکردم حرف های حمید تو ذهنم زنگ .همش منتظر یه فرصت بودم که خودش دستم داد .
نزدیکای ساعت هشت یه دفعه سوخته اومد سمتم
«مخواستم ازت به خاطر اون شب معذرت بخوام»
درجا برگام ریخت اخه از اون کوه غرور همچین توقعی بی جا بود.وقتی دید من فعلا ریختم ادامه داد«ممم، میخواستم …از اون دوستتم عذر بخوام» بعد از اینکه از شاطر یه ساعت مرخصی گرفتیم. سمت چهار راه علامه رفتیم.
مثلا خونه نوید میرفتیم. سعی میکردم از جاهای خلوت بریم که بحث و به جریان بندازم.
همزمان کم کم بحث حرف حمید و دعوایی که خیلی وقت پیشا توی کوچه نونوایی کرده وسط کشیدم.انگار که یه لحظه خشکش بزنه اما سریع خودشو جمع کرد و سرد گفت:«خب اصل مطلب؟» بیشتر جرئت گرفتم «پس یعنی کونی ای» نیشخند زد بعد یهو وقتی اون نگاه وحشی اشنا رو تو چشماش دیدم رو تنم عرق سرد نشست
«تا ببینیم» دستمو گرفت و گذاشت رو لباسش…اومدم دستمو بکشم که محکم تر فشرد انگار که میخواست حرفشو از بین لایه های زخیم لباسش اثبات کنه …با حس کردن برجستگی های واضح سینه هاش من بدتر شوکه شدم.نکنه دو جنسش!!
«میدونی تو باید قدم اول رو برمیداشتی، اون روز من پریود بودم پسردایی حرومزادت رو عصابم رفت
ولی خب اون نمیدونست من یه دخترم هیچکش نمیدونه »…
«میدونی همیشه از اینکه همه منو به چشم یه پسر ببینن متنفر بودم، ولی بابابزرگ میگفت …مردم فكر ميكنن تو پسری. که اینجوری میکنن بفهمن دختری دیگه حتی بهت رحمم نمیکنن چون عیب روی دختر بیشتر میدرخشه تا پسر. نيش زبان مردم ميشی و عذاب میکشی برای همین اون پيرمرد گفت اینطور به صلاحه اما گاهی فکر میکنم گور بابای حرف مردم. من خودم رو گم كردم»

خونه نوید نرفتیم ولی در عوض تا خونه بدون هيچ حرف ديگه ای راه رفتیم واقعیتش خودمم فکر میکردم كه یه دفعه از پشت درخت کامیار میاد و بیرون بلند عربده میکشه«کصکش دوربین مخفیه»
زندگیم شبیه این فیلمای خارجی شده بود
ولی یه حس ذوق و حيرت عجیبی داشتم


از وقتی فهمیدم سوخته دختره یه لحظه هم نشد که بهش فکر نکنم اونموقع که شمارشو ازش گرفتم
فکر کردم الان میزنه تو دهنم ولی خودشم راغب بود هرشب با هم رگباری چت میکردیم .دلم میخواست بیشتر باهاش وقت بگذرونم یه حس غلغلک زیر دلم حس میکردم میدونم قد بلند و لاغره میدونم اخلاقش تنده میدونم صورتش زشته اما وقتی به رگه های دخترونش موقع کار توی نونوایی فکر میکنم لذت میبرم .برام جالب بود که از بین همه ادما من یکی از اوناییم که وجه های دخترونشو کشف کرده.یه لحظه یه فکری زد به سرم رفتم یواشکی یکی از لاک های مامانمو از کشو برداشتم و گذاشتم توی جیبم حالا همه چی به نظر منطقی تر میومد .واقعیتش دلم ميخواست بكنمش
میخواستم ببینم این سرسختیش وقتی زیر منه چه طوریه؟ دلم میخواست صدای ناله هاشو بشنوم.
تصمیم گرفتم تا شق نکردم بگیرم بخوابم .


۹۴/۱/۲۸ صبح جمعه دفترخاطرات -بهترین خاطره ها-

صبح ساعت شیش با یه حس نشاط و خوشی از خواب پاشدم مثل تمام روز های این یه هفته زودتر رفتم نونوایی
عمو شاطر و سوخته وقتی دیدند جلوی نونوایی نشستم تعجب کردن شاطر گفت«زودتر از انتظارم داری ادم میشی» چشم سالم ( سوخته )چین خورد.
فکر کنم به جای اینکه ارد فلک کنم داشتم با نگاهم سوخته رو فلک میکردم.سوخته هم مثل همیشه اصلا ادم حسابم نمیکرد.موقع ناهار دست سوخته رو گرفتم و گفتم باهم بریم موتور سواری .
موقع رفتن شاطر تیز به سوخته نگاه کرد که اونم سریع دستشو از دستم ازاد کرد.اونقدر ذوق داشتم
که حتی نخواستم به دلیلش فکر کنم.وقتی لاکی که از مامانم کش رفته بودم رو به سوخته دادم تا چند لحظه خیره نگاهش کرد بع مثل یه شی گرانبها توی جیبش گذاشت.برعکس چیزی که برنامه ریخته بودم با سوخته رفتیم دوکون صباحی و به حساب من کیک و ابمیوه خوردیم.چون میدونستم مامانم خونه ناجیس رفتیم حیاط خونه ما که به کسی برنخوریم.
همينطور كه سوخته داشت اروم ابمیوه ميخورد.سرم رو کردم تو گردنش و عمیق بو کشیدم .سوخته بی حالت نگاهم کرد .منم بيشتر حريص شدم
شروع کردم به گاز گرفتن گردنش .
خواستم صورتشو ببوسم که یدفعه نیمرخ سوختش رو طرفم گرفت یه لحظه شوکه شدم ولی میدونستم اگه اینکارو نکنم دیگه نمیزاره نزدیکش بشم .
نمیدونم چطور شد که شروع کردم به لیس زدن زخم سوخته. مزه شوری اشکاش رو میچشیدم
دستامو دورش گره زدم و محکم به خودم می فشردمش و فشارش میدادم و دلم بیشتر میخواست این دختر استخونی پسر نما که الکی ادای رباط رو در میاورد این دختر ظریف و سرد با صورت سوخته و خوی وحشیگریش همشو میخواستم .
«اوخی داری گریه میکنی؟»
با ارنجش کوبوند تو شکمم که با درد خندیدم و بلافاصله لباشو شکار کردم یه طرفش نرم و صاف و طرفی دیگه ناهموار و زبر فکر کنم دیگه از بوسه گذشته بود داشتم میبلعیدم .بدنم داشت داغ میکرد .خودمو محکم چسبوندم بهش خواستم مثلا لاس بزنم« میدونی به قبلت حسودی میکنم»
منتظر بودم که بگه چرا ولی دیدم چیزی نمیگه
بیخیال ادامه دادم « چون اون توی تو تلمبه میزنه
چرا من نتونم؟»اینبار محکم با ارنج کوبوند کنار رون پام«دفعه بعد وسط تر میزنم» دستامو از بین اون لباسای کلفت به زور رسوندم به پوست کمرش
از پشت به دیوار تکیه داده بودم اونم روی من نشسته بود برخورد کوصش روی کیرم داشت بدنمو شل و کیرمو سفت تر میکرد چشام بسته بود روی گردن ظریفش کراش زده بودمو هی گاز میگرفتمش
با دستام بغلای شکمشو بشکون میگرفتم توی حس بودم که یهو صدای باز شدن در اومد تا به خودم بیام سوخته با یه حرکت انتحاری و حرفه ای تو دستشویی حیاط پرید اونقدر فرز که همه چی توی چند ثانیه به طور اسلوموشن از جلو چشام گذشت
مامانم اومد جلو تر و تازه متوجه من شد
سریع زانوهامو جمع کردم که متوجه کیر سیخ موندم نشه «چرا گوشه حیاط لش کردی؟»
منتظر نموند ببينه من چی میگم و رفت .
سوخته اروم از اونطرف دیوار بیرون اومد خیلی سرعتی هم بیرون رفت .منم عین بز دنبالش رفتم.
همونطور كه داشتيم تو كوچه دنبال بازی میکردیم یه دفعه وایستاد برگشت یه چک جانانه نسارم کرد اروم غرید«بی شرم»
من كه در صدد همين خوی وحشیگری بودم کاملا حق به جانب گفتم:«کی بود اونجا داشت خودشو میمالید به من؟» انگار که از عصبانیت زبونش گرفته باشه به جاش یه چک دیگه این طرف صورتم زد.
تا شب هر وقت با من چشم تو چشم میشد
به صورت تلپورتی یه حرومزاده میشنیدم


شب تو جام دراز کشیده بودم با سوخته چت میکردم
{به تو که خیلی خوش میگذشت😈}
{خفه شو}
{چیه خجالت کشیدی؟}
{خفه شو}
{میدونی الان دلم میخواست توی حیاط خونمون بودی؟}
{…}
{سوخته؟ دلت واسه من نمیسوزه نمیدونی من چقدر حماقت کردم }
{تو ٢١ سال حماقت كردی}
{سوخته خدایی من تا پنج دیقه نفهمیدم ننم اومده تو چطور پرش زدی تو توالت؟}
{میخوای بهت یاد بدم؟}
{😶اره}

{؟؟؟؟}

{كجا رفتی پس؟}

همینطور که تو گوشی منتظر سوخته بودم یه دفعه صدای پنجره پذیرایی اومد.اولش محل ندادم گفتم بادی چیزیه.
همینطور که تو تشک دراز کشیده بودم متوجه یه سایه اونطرف پنجره بالکن شدم. اومدم از تشک پاشم ولی پاهام اونقدر سست بود که دوباره نشستم .با خودم گفتم برم یه گوشه قایم شم دزده بیاد کارشو کنه بعد بره .
ديدم سايه هه رفت پايين.همینطور با استرس منتظر بودم که صفحه انرجایزرم روشن شد
{بیا بالکنو باز کن} دو تا شاخ رو سرم سبز شد
از یه طرف خندم گرفت حس میکردم جاهامون عوض شده
همین که بالکن و باز کردم دستشو انداخت به جرز دیوار و با یه پرش عین میمون خودشو از بالکون اویزون کرد منم دیدم نگیرمش میوفته کمکش کردم بالا بیاد. دیوار پوست دستش رو برده بود.
اول سریع رفتم در پذیرایی رو فقل کردم.
هول هولکی با سوخته رفتیم زیر پتو من همینطور که لباساشو در میاوردم لباسای خودمم در امان نموند هیجوره نمیتونستم چشمامو از چشمای سیاه و وحشی سوخته بگیرم دستم رو روی بدنش میکشیدم که برعکس بدن داغ من سرد بود.
واسم مهم نبود که کسی سوخته رو دیده یا نه
فقط میخواستم باهاش یکی شم .
محكم ازش لب ميگرفتم
حالا ميتونستم از زير اون همه لباس کلفت سینه های کوچیک و پرشو توی مشتام بگیرم و فشار بدم
اونم واسه اینکه دردشو تلافی کنه لبمو گاز گرفت که وسط بوسیدن خندم گرفت حس میکردم میخوام یه گربه وحشیو بکنم
کیرمو وسط پاش میمالیدم.دلم میخواست دردش بگیره دستمو بردم پایینو محکم روی کصش کشیدم
چشماشو محکم بهم فشار میدادو نمیزاشت ناله اش از بین دندونای چفت شدش درز پیدا کنه
با زبونم طرف سوخته صورتشو لیس میزدم و میبوسیدم کیرمو گزاشتم جلوی ورودی رحمش و روی کصش ضربه میزدم یه دفعه خیلی اروم بردم داخلش و یه جا که حس کردم یه مانعه فشار اوردم
محکم به بازو هام چنگ زد از بین فک چفت شدش
نالید «حرومزاده» نیشخند زدم و یکم صبر کردم ولی نتونستم تحمل کنم میخواستم بیشتر برم جلو
شروع کردم به جلو عقب کردن کیرم. دلم میخواست صدای ناله هاشو بشنوم ولی هیجوره صدا ازش در نمیومد هرچقدر لیز تر میشد سرعت منم بیشتر میشد همین که صدای ناله های من در اومد محکم با لباش دهنمو بست و مابین نفس کشیدن زمزمه کرد «مامانت میشنوه اروم تر»
تازه فهمیدم دردش چی بود .
سینه هاشو فشار می دادم و کیرمو تا عمق کصش فرو میکردم پاهاشو از وسط باز کرده بودم تا بیشتر فرو برم دلم میخواستم همه وجودشو توی خودم حل کنم نه زمان مفهومی داشت نه مکان .
ميخواستم تا ابد مال خودم باشه .

نوشته: كاست


👍 14
👎 1
3501 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

807565
2021-05-04 00:27:03 +0430 +0430

کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی پسره جلقی عقده ای

0 ❤️

807633
2021-05-04 02:51:11 +0430 +0430

از طرز بیانت خوشم اومد ، آفرین

3 ❤️

807649
2021-05-04 03:54:33 +0430 +0430

با حال بود

3 ❤️

807689
2021-05-04 08:18:33 +0430 +0430

چقدر قشنگ بود این آفرین بهت .
واقعا از خوندنش لذت بردم .
از عنوان داستان و خط‌به خطش مشخص‌ بود نویسندش با حس و تبحر نوشته 👌👌👌
هر چند از وسطاش یه جورایی میشد حدس زد که سوخته، دختره اما رسیدن به یقین جذاب بود .
لایک دوم
حیف از این داستان های قشنگ که لایکش انقدر کمه و داستان های مزخرف‌که لایک های نجومی میگیره 🎈

5 ❤️

807704
2021-05-04 09:15:10 +0430 +0430

خیلیییی خوب بود 😍😍😍

4 ❤️

807734
2021-05-04 12:16:19 +0430 +0430

داستان دارای ساختار محکم و فضاسازی ملموسی بود…
هرچند به طور کلی در داستان شخصیت‌پردازی خاصی صورت نگرفته بود، اما شخصیتهای روایت قابل باور بودن و در حد نقشهایی که داشتن، خوب ایفاگری کردن…
اگر اضافه‌گویی‌ها از داستان حذف می‌شد، قطعا با روایتی جذاب و کشش دار و خوش پرداخت روبه رو بودیم…
بیان روان و ساده هم جزو نکات خوب داستان بود…

قلمتون مانا…🍃🌹

3 ❤️

807746
2021-05-04 13:35:17 +0430 +0430

اووووف عالی بود پسر،دمت جیز👌👍

3 ❤️

807766
2021-05-04 15:52:49 +0430 +0430

آخی… چه عن قدم بودی… با ولادت با سعادتت… یه جنگ ۶ ساله انداختی بین بابا و مامانت… بعدم که شناسنامه دار شدی و پول لازم… به بابات شربت شهادت و نوشوندی که دیه بگیری… والا خانواده ت با وجود تو دیگه دشمن و نفرین ، لازم نداشتن…

0 ❤️

807787
2021-05-04 20:25:56 +0430 +0430

طولانی بود نخوندم

0 ❤️







Top Bottom