نیکی و هانی (۱)

    1396/3/27

    سلام. من نیکان هستم.22 ساله قدم 173و وزنم 65 هستش.تیپم خوبه ولی خب تا قبل از سال دوم دبیرستان(17سالگی)نمیدونستم که خوشگلم.خخخخخخ!!!اینو دوستام و اطرافیان میگفتن البته همیشه فکر میکردم مسخرم میکنن ولی وقتی چندتا دخترخانوم هم سن و سالم تو محله مون یا بیرون تو پیاده روبهم شماره دادن نظرم عوض شد.البته اونم ماجرایی داره واسه خودش به خاطراینکه خب منم خداییش خیلی به خودم و قیافم و تیپم اهمیت میدم و همیشه کلی به خودم میرسم.ماجرا از اون جایی شروع شد که اون موقع(حدود4سال پیش)که هنوز این مسنجر های واتساپ و تلگرام مد نبود یه مسنجر بود که اسمش Nimbuzz بود.من همیشه به رابطه با یه دختر فکر میکردم ولی هیچوقت دلم نمیخواست دوس دخترم از دخترای محل یا فامیل باشه چون باخودم میگفتم اگه اتفاقی بیوفته شر میشه یا اگرم نشه آدم یه عمر با هم چش تو چشه اون وقت دیگه خعلی ضایس! دخترایی هم که بیرون بهم شماره میدادن هیچکدوم در حد من نبودن ،اصلا چون من خوشگل تر از خودشون بودم بهم شماره میدادن.خلاصه اینکه من همیشه تو چت رومای نیمباز دنبال دوست دختر میگشتم و خب هیچوقتم پیدا نکردم. یه روز که همین جوری داشتم تو نیمباز چرخ میزدم یهوفکر کردم به جایی اینکه برم تو چت روم دنبال دوس دختر بگردم برم تو دایرکتوری نیمباز اسم سرچ کنم.(دایرکتوری یعنی همون جایی که اسم همه اعضا هست و میتونی سرچ کنی و درخواست بفرستی) شروع کردم به سرچ کردن یادمه 2روز بود که سرچ میکردم و درخواست میدادم تا اینکه سرچ کردم Haniye16***(بقیه آیدی رو نمیگم دلتون بسوزه خخخخخخ) روز بعد که ON شدم دیدم که یه نفرکه نمیشناسمش آنلاین هست.یهو یادم اومد که ازهموناست که درخواست دادم.سلام کردم و اسم و سن و... رو گفتم و یه کم آشنا شدیم. البته اون موقع هانیه بدجور از دست یه پسره به اسم بهزاد شاکی بود و جواب منم به زور میداد. میگفتش که آره،همه پسرا مثل همن و از اینجور حرفا.منم اتفاقا از همین استفاده کردم و پس از کلی تلاش(بعد از یه ماه) راضی اش کردم که شمارشو بهم بده.خلاصه زنگ زدم و اولین چیزی که توجه منو جلب کرد صدای نازش بود نزدیک نیم ساعت باهم حرف زدیم و هانی فقط از اون پسره میگفت که حالمو بهم زد. ولی خب اصلا راضی نمیشد که قرار بزاریم میگفت مامانش خیلی حساسه.منم چون تجربه اولم بود خیلی دلم میخواست برم ببینمش.سرتون رو درد نیارم که بعد 1 سال راضی شد بیاد سر قرار.قبلش همش با تلفن حرف میزدیم و برام کافی بود. آخه خیلی حساس بود و منم خیلی مستقیم راجع به سکس و از این جور حرفا صحبت نمیکردم. وقتی داشتم میرفتم ببینمش خیلی خیلی استرس داشتم.اصلا باورم نمیشد.من که اینقد دوس داشتم هانی روببینم الان دارم از استرس حالت تهوع میگیرم.خلاصه به هر بدبختی بود و مشورت با چندتا از دوستام که قبلا دوس دختر داشتن آماده شدم و رفتم. وقتی رسیدم بهش زنگ زدم و گفتم که کجاست و چه لباسی پوشیده.گفت مانتو سبزپوشیده پرسید من چه لباسی پوشیدم .بهش گفتم ولی من هرچی نگاه کردم اون جا کسی با مشخصات اون با مانتو سبز ندیدم.داشتم دنبالش میگشتم و گوشی دستم بود بهش گفتم کجایی پس؟یهو دیدم یکی زد رو شونم و گفت پشت سرت.برگشتم دیدم که بعله...!یه دخترخانوم خوشگل با یه مانتو تنگ زرد و آرایش سبک و یه شال کرمی روشن جلوم واستاده. گفتم شیطون تو که گفتی مانتو سبز تنته،گفتش که میخواستم اول من تو رو ببینم و اگه خوشم نیومد برم.خداییش کف کردم. گفتم نه بابا. چه فکر باحالی ببینم حالا خوشت اومد؟گفتش که آره بد نیست.هردومون خندیدیم.ورفتیم سمت مرکزخریدی که جلوش قرار گذاشته بودیم.گفتم دستتو بده دیگه .یه نگاه بهم کرد و دستشو بهم داد.وای، نمیدونید چه حس خوبی داشت.دستای لطیف و گرمی داشت که خیلی احساس خوبی به آدم میداد.(آها راستی نگفتم که هانیه قدش تقریبا اندازه خودم بود و لاغرم بود بعدا که ازش پرسیدم بهم گفت54 کیلو هست پوست سفید و یه صورت ناز و خیلی خعلی خوشگل که چشاش و لباش توجه منوبیشتر جلب میکرد.مخصوصا لباش که خیلی ناز بودن.اندامشم که کلا سکسی بود و سینه هاشم فک کنم 75 بودن.) خلاصه رفتیم داخل و کلی چرخیدیم و کلی با هم حرف زدیم.هر چی من بهش اصرار کردم که یه چیزی بگیره به حساب من اصلا قبول نکرد فقط گفت اکه دوس داری بریم طبقه آخرکه پارک بازی داره اونجا تو حساب کن.گفتم چه فکر خوبی و باهم رفتیم و هرچی بازی داشت رو رفتیم وکلی خوش گذشت.یهویی نگاه کردیم دیدیم دو 3ساعت اونجا بودیم وداشتیم خوش میگذروندیم واصلا حواسمون به ساعت نیست و هانیه یهو زد توسرش وگفت بدبخت شدم حالاچی به مامانم بگم،گفتم بابا هنوز که خیلی دیر نشده تازه ساعت هشته تازه اگه اینقدم که میگی حساس بود حد اقل تا الان دوسه بار زنگ میزد که اصلا زنگ نزد خب بگو خونه دوستت بودی یایه همچین چیزی... خلاصه به هربدبختی بود آرومش کردم و گفتم حالایه زنگ بهش بزن وبگوبا فلان دوستت رفتی مرکز خرید که براش نظر بدی بعدشم از یه دخترخانوم خواهش کردیم که پشت تلفن نقش دوست هانی رو بازی کنه و با کلی بدبختی مامان هانی رو راضی کردیم (که البته بعدا هانی بهم گفت فهمیده بوده مامانش) بعدشم با هانی خدافظی کردم و وقتی داشت میرفت من فقط باهاش دست دادم ولی اون دستمو کشید سمت خودشو باهام روبوسی کرد. کلی جاخوردم ولی اصلا به روم نیاوردم.گذشت تا شب شد و اس دادم که کجایی رسیدی؟ گفتش آره ببخشید یادم رفت بهت بگم.من کلی توفکر اون روز بودم گفتم چه خبر چیکار میکنی گفتش هیچی روتختم دارم به امروز فکر میکنم.گفتم خوش گذشت؟گفت آره خیلی.مرسی گفتم خواهش میکنم خلاصه کلی بهم اس دادیم و گذشت تا هفته بعد بهش گفتم بیاد بریم بیرون گفت که نمیتونم مثل اینکه دفعه قبلم مامانش یه کم فهمیده بود و کلی بهش گیر داده بود. خلاصه تو این مدت که نمی دیدمش یه کم بیشتر باهم راحت شدیم و SMS هامون بیشتر راجع به خودمون و مسئله های جنسی همدیگه بود و از همدیگه سوال های سکسی میکردیم و دیدم که هانی هم همچین بی علاقه نیست و خلاصه تو نیمباز شبا چرت وپرت های سکسی میگفتم مثلا چمیدونم میگفتم بیا بغلم بخوابیم یا هانی میگفت لباتو بده ببوسم واز این جور حرفا.از اون لحاظ که با هم راحت شده بودیم خیلی خوب بود ولی دیگه دوس داشتم ببینمش آخه از آخرین باری که دیده بودمش نزدیک دوهفته میگذشت. تایه روز بهم زنگ زد دیدم داره گریه میکنه گفتم چیه عزیزم،چته؟ گفتش هیچی با آبجیم دعوام شده آخرشم گفت نیکی گفتم جونم.گفت دلم خعلی واست تنگ شده گفتم ای جانم عزیزم خب منم همینطور من که هرچی میگم بیا بیرون ببینمت قبول نمیکنی خب چیکار کنم. خلاصه قرار شد فردا یا پس فردا قرار بزاریم تو یه پارک و همدیگه رو ببینیم.دیدم اینجوری خیلی بده و اگه بخوایم همو ببوسیم یا بغل کنیم خب تو پارک که نمیشه این بود که به هر بدبختی بود ماشین رو از بابام گرفتم و گفتم که قراره برم با بچه های دانشگاه بیرون.خلاصه ماشینو برداشتم و رفتم دنبال هانی ماشینو که دید جا خورد وگفت شیطون نگفتی بچه پولداری ها(ماشینمون Lexus Rx350 بود) گفتم نه بابا همچین هم پولدار نیستیم پورشه که نیست. خلاصه خندیدیم و راه افتادیم.من ماشین گذاشتم رو manual و هر از گاهی که دنده میدادم به ماشین دستشو میگرفتم میذاشتم رو دنده و نوازشش میکردم.گفتم خیلی خب کجا بریم.گفتش نمیدونم هرجا دوس داری،گفتم پس بریم یه جایی که بتونم ببوسمت انگار که یه کم خجالت کشیده باشه یه لبخند کوچولو زد و یه کم سرخ شد و چیزی نگفت.گفتم چی شدی،خجالتی نبودی که تو؟گفت آخه تا حالا این کارو نکردم گفتم خب منم همینطور اشکالی نداره حالا آشنا میشی من خندیدم و هانی هم با اون لپای قرمزش لبخند زد. خلاصه رفتم یه جایی تو قصرالدشت(شیراز)تو کوچه 95فک کنم بود یه کوچه خلوت پیدا کردم و واستادم ساعت حدودا 6عصر بود آفتاب هنوز بودش ولی خب خیلی واسم مهم نبود چون رفلکس شیشه ها زیاد بود و داخل خیلی پیدا نبود.به هانی نگاه کردم و گفتم اینجا خوبه؟داشت به کف ماشین نگاه میکرد،چیزی نگفت. گفتم چته تو؟بازم چیزی نگفت.دستمو گذاشتم روپاش و گفتم ای بابا مارو باش به خاطر کی اومدیم بیرون.سرشو آورد بالا و زل زد تو چشام منم نگاش کردم یه چند لحظه چیزی نگفتیم و بعد من دستمو دور گردنش انداختم و کشیدمش سمت خودم.چشامو بستم و بعد لباشو روی لبام حس کردم خب همیشه همچین لحضه ای رو تصور میکردم ولی فکرمیکردم حالم به هم بخوره ولی اصلا اونجوری نشد و خیلی حس خوبی داشت.هانی با لباش لب پایین منو گرفته بود ومنم لب بالاشو داشتم.زبونمو بردم داخل دهنش و با زبونش بازی میکردم خیلی حس خوبی داشت اصلا باورم نمیشد که اون منم.من دستامو دورش حلقه کرده بودم و هانی هم دستاشو کرده بود تو موهام و سرمو به سمت خودش فشار میداد.نفس هاشو روی صورتم حس میکردم.آروم آروم نفساش تندتر شد همین طور مشغول لبای هم بودیم که من دست راستمو آوردم جلو و سینه های هانی رو گرفتم و فشارشون دادم.یهو بین اون نفسای تندش یه نفس نسبتا عمیق کشید دیدم خوشش میاد ادامه دادم یهو لباشو از لبام جدا کرد و آه کوچولو کشید دستامو گرفت و محکم فشار داد رو سینه هاش چشاشو بسته بود دوباره لباشو گذاشت رو لبام منم محکم سینه هاشو میمالوندم.نفسای گرم وتندش رو صورتم خیلی حس خوبی داشت دست راستمو بردم سمت پاهاش و گذاشتم روی رونش و پاشو نوازش میکردم یهو لباشو جدا کرد فک کردم ناراحت شده دیدم نه،داره دکمه های مانتوشو باز میکنه. دکمه های مانتوشو تا پایین سینه هاش باز کرد و تی شرت شو آورد بالای سینه هاش.یه سوتین قرمز پوشیده بود دستامو گذاشت رو سینه هاش زل زد توچشام و گفتش بیا نیکی جونم مال تو ان،خندیدم وگفتم ای جانم چه خوش فرمن. لباشو گرفتم و دستمو بردم پشتش تا سوتین شو باز کنم بعد با خودم گفتم اگه مجبور شیم یه دفعه ای بریم خب بد میشه و نمیتونه ببندتش،لبامو از لباش کندم و سینه هاشو گرفتم و آروم سوتین شو کشوندم زیر سینه هاش.وایییییییییی.نمیدونید چی دیدم دو تا سینه بزرگ سفید با نوک قهوه ای که البته نوکشون یه کمم صورتی بود.گفتم وای چه خوشگلن گفتش مال توه عشقم.گفتم بیا بریم عقب اینجا کمرم درد گرفت اینقد که خم شدم گفتش باشه از همون وسط ماشین اول من رفتم وبعدشم هانی اومد من نشستم و هانی که اومد نشوندمش روی پام. یهو حس کردم صدای یه ماشین از پشت میاد که هانی گفت وای یه ماشین داره میاد.گفتم سرتو بیار پایین ماشین ازما رد شد و در یه خونه باز شد و ماشین رفت داخل .هانی گفت نیکی این جا یهو یکی میاد بد میشه بیا بریم. چیزی نگفتم.سینه هاش روبه روم بود منم چنگ زدم بهشون و سینه چپشو کردم تو دهنم یه آه بلند کشید ادامه دادم داشتم سینه چپشو میخوردم خیلی خوشمزه بود نمیتونم کامل حسشو توضیح بدم خیلی خوب بود(شما میدونستین که سینه راست یه خورده کوچولو تره؟!!!!!!!!) بعدش نوک سینشو یه گاز کوچولو گرفتم و با لبام گرفتمش و محکم مکیدمش هانی یه آخ کوچولو گفت فک کردم دردش اومده بعدش دیدم نه همون موقع آه کشیدنش دوباره شروع شد.خیلی قشنگ آه میکشید چندتا نفس تند با دهنش میکشید و وسطش چندتا آه میگفت،فهمیدم دوس داره این کارو منم هی تکرارش میکردم بعدش دستشو برد پشت سرشو گذاشت روی پاهام و آروم جوجو رو گرفت(هانی به آلت من میگفت جوجو)گفت وایییی،اینجا رو. ببین جوجو داره خودشو میکشه... خندیدم.گفتم آره فک کنم خیلی درد داره بیچاره.یه کم خودشو هل داد عقب روی پاهام و دکمه شلوارمو آروم باز کرد.منم دستامو گذاشته بودم روی پاهاش و داشتم به دستاش نگاه میکردم.یه کم جلوی شلوارمو کشید پایین و جوجو رو آورد بیرون یهویی گفت واییییی،گفتم چیه،گفتش هیچی ببین خودشو خیس کرده. چون یه کم آب ازش اومده بود و روی شرت خاکستری من خیلی تابلو بود یه ذره خجالت کشیدم ولی به روم نیاوردم و خندیدم.بعد دست کرد زیر شورتم و جوجو رو گرفت گفت جووووووون چقد داغه گفتم دوسش داری گفت آره چه جورم. گفتم پس میخوای بوسش کنی؟گفتش آره میخوام بخورمش،گفتم یعنی بدت نمیاد؟گفت نه دیوونه، من از فیلم سوپر از همین قسمتش بیشتر خوشم میاد.گفتم ای شیطون پس فیلم پورن هم میبینی؟خندید گفتم مال خودته هر کاری دوس داری بکن.رفت سمت چپم نشست گفت یه کم خودتو بلند کن.شلوارمو آورد پایین تر بعدشم شرتمو آورد پایین دوباره گفت ای جان نگاش کن چقدم بزرگه این جوجوی من (سایزش نزدیک15سانت طول و 4یا5سانت هم قطرش هست) خندیدم . یه تف کرد رو سر جوجو و آروم کردش تو دهنش وای خیلی حس خوبی داشت یه کم دندوناش میخورد بهش و اذیتم میکرد ولی خب بازم خیلی حس خوبی داشت بعد آروم سرشو آورد پایین تر و تقریبا تا نصفه های جوجو رفت تو دهنش سرشو آورد بالا یه نفس کشید و خندید گفت فکر میکردم راحت تراز این باشه خندیدم گفتم اگه اذیت میشی خب ولش کن گفتش نه.دوباره جوجو رو کرد تو دهنش با دستش دستمو گرفت و گذاشت پشت سرش و فشار داد. فهمیدم چی میخواد آروم سرشو فشار دادم این دفعه بیشتر آلتم تو دهنش بود واییی. خیلی خوب بود.یه 3 چهار ثانیه ای همون جوری موند که یهو اوق زد و سرشو فوری کشید عقب و یه نفس عمیق کشید.بعدش خندید و من صورتمو آوردم جلو و لباشو گرفتم و محکم میمکیدم.دستشو گرفتم گذاشتم روجوجو هانی هم گرفت چی میخوام و شروع کرد جوجو رو تو دستش بالا پایین کردن.هانی هم دست منو گرفت و گذاشت روی کسش.منم از روی شلوارش کسشو میمالوندم دیدم نفساش داره تند تر میشه بعدش آروم دستمو کردم توی شلوارش و گذاشتم رو کسش یه کم خیس بود و خیلی داغ یهو لباشو کند و یه آه کوچولو کشید.من دوباره لباشو گرفتم .دست راستم رو سینه هاش بود و دست چپم رو کسش. هانی هم یه دستشو انداخته بود دور گردنم و با یه دستش داشت برام جق میزد.من حس کردم آبم داره میاد دست راستمو گذاشتم رو دست هانی و حرکتشو تند تر کردم هانی هم فهمید واسم تند تر جق میزد یهویی لباشو ول کردم و یه آه کشیدم و آبم پاشید پشت صندلی راننده یه کم هم ریخت کف ماشین و روی شرتم.هانی با تعجب نگام کرد و گفتش که چقد زود اومد!!! گفتم خب بار اولم بود دیگه،ببخشید حالا دفعه بعد جبران میکنم.هر دوتامون خندیدیم.بعد یه طوری انگاربچه های 5ساله با اون چشای خوشگلش نگام کردوخیلی مظلومانه گفتش پس من چی؟گفتم شما اون جعبه دستمال کاغذی رو پشت سرت به من بده تا بگم.دستمال کاغذی رو گرفتم و گند کاریمو از پشت صندلی و کف ماشین پاک کردم.بعدش صورتمو بردم جلو و لباشو گرفتم و آروم دستمو بردم زیر شرتش و دست گذاشتم روی کسش و شروع کردم به مالوندن.یهویی به فکرم رسید که شلوارشو یکم بکشم پایین.دستمو در آوردم و با دوتا دستام شلوارشو گرفتم و کشیدم هانی هم یه کم خودشو بلند کرد. اینقده لاغر بود که با دکمه بسته شلوارش اومد پایین البته شورتشم کشیده شد پایین.لباشو ول کردم و پایینو نگاه کردم.واییییییی یه کس استخونی خوشگل و تمیز که یه کم باد کرده بود.گفتم چه نازه عشقم.خندید وچیزی نگفت.شلوارشو کشیدم پایین تر یه کم با دستم با کسش بازی کردم هانی هم یه بند آه وناله میکرد.خواستم کسشو بخورم دیدم شلوارش تو دست وپاس.پاهاشو صاف کردم و کفشاشو در آوردم. گفت چیکار میکنی نیکی گفتم میخوام شلوارتو در آرم. گفت یه موقع کسی میاد بد میشه تا منم بخوام شلوارمو بپوشم طول میکشه ها. گفتم اشکالی نداره.راست میگفت ولی من تو اون لحضات اصلا این چیزا واسم مهم نبود.انگار به هیچی به جز بدن هانی نمیتونستم فکر کنم.خلاصه خودشم کمک کرد و شلوارشو در آوردیم.الان پایین تنش لخت لخت بود.گفتم بشین وسط و نشوندمش وسط صندلی عقب.خودمم نشستم کف ماشین روبروش.پاهاشو بازکردم و سرمو بردم نزدیک کسش یهو گفت نیکی.گفتم جونم.گفت پردمو نزنی.نگاش کردم و با حالت تمسخرگفتم زبون که پرده نمیزنه بابا.گفتش مطمئنی؟گفتم آره.دیگه چیزی نگفت.پاهاشو یه کم بیشتر باز کردم. وایی الان تازه کسش داشت خودشو نشون میداد. سرمو چسبوندم رو کسش و زبونمو آروم یه کم کردم توش آخه ترسیدم یه موقع واقعا چیزیش شه.واییی.توش خیلی داغ بود دلم میخواست جوجو رو میکردم توش…زبونمو داخل کس هانی میچرخوندمو اونم بلند آه می کشید.سرمو یه کم آوردم عقب و گفتم یه کم آروم تر عزیزم تو ماشینیم ها،لباشو گاز گرفت و با اشاره سرش گفت باشه.منم دوباره مشغول شدم.ایندفعه یکم بیشتر زبونمو کردم تو کسش هانی انگار اصلا این جا نبود چشاشو بسته بود و آه و ناله میکرد.دیدم جوجو دوباره بیدار شده و اینطوری من گناه دارم خب(خخخخخ)گفتم هانی بلند شو.گفت واسه چی گفتم بلند شو بهت میگم.کفشامو در آوردمو دراز کشیدم رو صندلی و هانی رو نشوندم رو خودم.گفت شیش و نه؟؟!!! با تعجب گفتم دختر تو اینا رو از کجا میدونی؟ خندید و برعکس خوابید روم و کسشو گذاشت جلو دهنم. خودشم خم شد و جوجو رو کرد تو دهنش این دفعه انگار یه کم راحت تر بود واسش هرچند بازم دندوناش میخورد به جوجو.منم زبونمو کردم تو کسش و میچرخوندم.یکم سرعت زبونمو بیشتر کردم دیدم جوجو رو ول کرد و یه آه تقریباطولانی کشید منم دیدم خوشش میاد سرعت زبونمو بیشتر کردم هانی هم مدام آه میکشید .بعدش با دستم سرشو هل دادم سمت جوجو هانی هم دوباره جوجو رو کرد تو دهنش حس کردم آبم دوباره داره میاد . تند تر کس هانی رو لیس میزدم می خواستم اونم ارضا شه.یهویی حس کردم آبم اومد و ریخت تو دهن هانی هانی هم همشو تف کرد کف ماشین و چند تا سرفه کرد من بازم کسشو لیس زدم و زبونمو توش چرخوندم سرفش که تموم شد دوباره آه کشیدنش شروع شد . یه کم که گذشت حس کردم پاهاش داره یه کم میلرزه بعدش یهو یه چیز گرم ریخت رو صورتم و هانی یهویی جیغ کشید که قبل از اینکه من چیزی بگم خودش فوری ساکت شد بعدشم ولو شد روم.گفتم الانه که دیگه همه بریزن بگن چه خبره تو این ماشین...خیلی ترسیده بودم ولی خب کوچه واقعا خلوت بود و هیچ خبری نشد.جعبه دستمال افتاده بود کف ماشین من چند تا دستمال برداشتم و صورتمو تمیز کردم .به هانی هم دادم و گفتم خودتو تمیز کن.هانی همون طور که افتاده بود رو من با یه صدای بی حال گفت گندت بزنن نیکان نمیتونی قبل از اینکه آبت بیاد یه چیزی بگی حالم بهم خورد.منم گفتم تو چرا نگفتی؟دوتایی خندیدیم.گفتم بلند شو اینوری بخواب.بلندش کردم و سرشو آوردم سمت خودم یه کوچولو لب گرفتیم که هانی یه کم رفت پایین و سرشو گذاشت رو سینم گفت نیکی خیلی خسته ام.گفتم منم همینطور.هردوتامون واقعا خسته بودیم ولی من میدونستم اگه اینجا خوابمون ببره دیگه فردا صبح بیدار میشیم.صورتشو نوازش کردم سرشو بلند کرد زل زد تو چشام،همین طور داشت نگام میکرد گفتم چیه؟ لبخند زد و گفت هیچی، خیلی دوست دارم گفتم منم همینطور عزیزدلم و لباشو محکم گرفتم و بوسیدم.داشتیم ازهم لب میگرفتیم که صدای گوشیم اومد.هانی لبامو ول کرد و از روی صندلی جلو گوشیمو برداشت،گفت وایییی.گفتم چیه؟گفت باباته. با خودم گفتم بدبخت شدم.حالا چی به بابام بگم.گفتم بدش من. گوشی رو گرفتم و صداشو قطع کردم.جواب ندادم.گفت چرا جواب ندادی؟گفتم خب بردارم چی بگم؟بگم داشتیم با عشقم حال میکردیم تا الان.خندید .چیزی نگفت،گفتم پاشو لباساتو درست کن که باید بریم فکر کنم بابام فهمیده با دوستام بیرون نرفتم.ساعتمو نگاه کردم.یه دفعه بلند گفتم چی!!! چطوری اینقد اینجا بودیم فک میکردم نهایتا نیم ساعت یا یه ساعت اینجا بودیم هانی گفت مگه ساعت چنده گفتم هفت ونیم.وای نمیدونم چطور این قدر زود زمان رفته بود. بعد یهویی مثل برق بلندشد و باهمه وزنش محکم نشست رو شکمم. گفتم آخ دلم .گفت ببخشید گفتم حتما مامانت دوباره گیر میده نه؟ گفت آره ولی خب خداروشکر این دفعه بهش گفتم که ساعت 8 میام.فقط خداکنه نفهمیده باشه با دوستام نرفتم بیرون.گفتم فک نکنم فهمیده باشه احتمالا به خاطر همینم تا الان زنگ نزده حالا پاشو شلوارتو بپوش لباستم درست کن که بریم.منم بلند شدم و بهش کمک کردم و لباسای خودمم مرتب کردم که بریم .رفتیم جلو گفتم هانی عزیزم ببخشید اگه اذیت شدی گفتش چی میگی دیوونه امروز بهترین روز زندگیم بود ولی خب راست میگی واسه همین دفعه بعد دعوتم کن خونتون یا اصلا تو بیا خونمون و خندید.اصلا مونده بودم که از همین الان به فکر دفعه بعد بود.گفتم شیطون چیه از همین الان فکر دفعه بعدی؟حالا کو تا دفعه بعد،یهویی با اون چشای خوشگلش نگام کرد و گفت یعنی میخوای دوباره بری و دوهفته دیگه برگردی و یه جوری نگام کرد که دلم واسش سوخت انگار اشک تو چشاش جمع شده بود. گفتم خب معلومه که نه بعدشم دست انداختم دور گردنشو محکم لباشو بوسیدم.گفتم از این به بعد هرموقع شما دستور بدید میریم بیرون.خوبه؟ لبخند زد و گفت مرسی عشقم.منم خندیدم و دوباره بوسیدمش. خلاصه روشن کردم و رفتم هانی رو تا سر کوچشون رسوندم.خدافظی کردیم و درو باز کرد که بره یهو درو بست و برگشت لبامو گرفت وبوس کرد گفت نیکی خیلی دوست دارم. گفتم منم همین طور عزیزم. خدافظی کردیم و رفت و منم رفتم سمت خونه و مونده بودم که حالا باید جواب پدر گرامی رو چی بدم...
    ادامه دارد...


    نوشته: نیکی

  • 1

  • 4




نظرات:
  •   Boob_lover6
  • 6 روز،11 ساعت
    • 1

  • 1.کیرم تو داستانت زیاده
    2.مرسی که گفتی دایرکتوری چیه گوساله مارو مث خودت فرض نکن
    3.کونت بسوزه پفیوز ایدیشو نمیگی چون وجود نداره اگه هم بر فرض محال باشه کسی نمیره اون عنیو که بتو داده بکنه


  •   shadow69
  • 6 روز،11 ساعت
    • 2

  • ﺩﻓﻌﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﺑﻨﻮﻳﺴﻲ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﻴﺮﻱ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻧﻜﻦ ﺑﺎ ﺗﺸﻜﺮ ﺑﻮﺱ ﺑﻮﺱ


  •   .clover.
  • 6 روز،11 ساعت
    • 0

  • اگه استکبار جهانی بدونه چنین ماشین کس گویی تو ایران وجود داره فرار کسمغز ها هم مد میشه


  •   _salt_less
  • 6 روز،9 ساعت
    • 0

  • بدک نبود...یه جاهایی به نظر واقعی و یه جاهاییم غیرواقعی بود.....من لایک میکنم ولی واسه نوشته‌ی بعدیت بیشتر تلاش کن (rose)


  •   kii_m_iia
  • 6 روز،8 ساعت
    • 0

  • چند سالته خاله جون؟
    ١٦؟ :/
    سوي چشمات ميره كه اينطوري :)
    راستي عزيزم واسه جق زدن ليدوكائين لازم نيستا دفه ي ديگه از اين كارا نكن :)


  •   sami_sh
  • 5 روز،23 ساعت
    • 0

  • نیکی و هانی؟
    فک کردم هانی خودمون داستانشو با نیکان نوشته (inlove) آخ آخ آخ چه داستان گی ای میشد!!!که دیدم ی داستان استریت مسخره اس :(


  •   marvincitadel
  • 5 روز،21 ساعت
    • 0

  • از همون اسمش فهمیدم به درد خوندن نمیخوره


  •   Randle
  • 5 روز،18 ساعت
    • 2

  • تا اونجا خوندم که دخترا میومدن بهت شماره میدادن داداش احینا تو برد پیتی تام کروزی چیزی نیستی تو اینجا تو شهوانی چی کار میکنی خوشگل مگه نمیدونی ما اینجا بچه خوشگلا رو حامله میکنیم


  •   pastrick
  • 5 روز،16 ساعت
    • 0

  • تخم خرما رو غلاااااااااااااااااااف کن.بچه چونی


  •   sima.sto
  • 5 روز،12 ساعت
    • 0

  • چقدرررر زیاد بود
    دیگه وسطاش حالم بهم خورد
    چهه اعتماد به سقفی داری
    عن اعتماد به نفس تورو داشت الان شکلات بود. __.


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو