هجده سالگی

    آنقدر دپرس بودم که با دیوار حرف میزدم، صدای زنگ خوردن گوشیم بلند شد ،حال نداشتم حتی دنبالش بگردم چه برسه به اینکه جواب بدم.به هر زحمتی بود دستمو به میز رسوندم و گوشی رو برداشتم.مهسا بود...مثل همیشه...(مکالمه): سلام چطوری؟ کجایی بابا نیم ساعته دارم زنگ میزنم....-حال نداشتم جواب بدم.-ولش کن، فردا با بچه ها میریم شمال چند روز خوش بگذرونیم. میای تو؟...همین جمله پرسشی کافی بود تا بزنم زیر گریه...چجوری بیام آخه...کافیه از مادرم اجازه بخوام تا بگه نه و دوباره سن کم منو بکوبه تو سرم و بگه هنوز 18 سالت نشده،نمیتونی بدون ما مسافرت بری...گریه م که تموم شد هنذفری زدم تو گوشم و رفتم تو دنیای خیالی خودم ،همون دنیایی که 18 سالمه،هر وقتی،هرجایی،با هرکسی که بخوام میتونم برم...این همون دنیاییه که من دوسش دارم...
    (صحنه بعدی،تولد 18 سالگی):
    بالاخره امشب میشه 18 سالم ، همون سنی که براش لحظه شماری میکردم، برای من 18 سالگی فقط یه عدد نبود ، بلکه جواز ورود به دنیای آرزوهامه، همون دنیایی که تا الان فقط تو رویا داشتمش... شمع هارو فوت کردم و کادو هارو باز میکردم،هیچ کدومشون برام مهم و جذاب نبود،برای من فقط اون دوتا شمع که عدد 18 رو نشونم میدادن مهم بود...مهمونی تولد تموم شد و رفتم تو اتاقم، از فردا دنیا مال منه ،هر کاری میکنم، زنگ زدم به مهسا و گفتم نزدیکترین سفر که رسید به منم بگو ،منم میام. خیلی تعجب کرد،گفت باشه. چند روزی گذشت و مهسا زنگ زد و قرار شد با بچه ها برای آخر هفته بریم کویر و شب اونجا بمونیم. با این که قانع کردن مادرم سخت بود اما چون 18 سالم شده بود ،قولش رو زیر پا نذاشت و قبول کرد که برم.
    (صحنه بعدی،شب در کویر):
    خیلی داره خوش میگذره ، همه چی عالیه ، بین این همه آدمی که اینجان جوری راه میرم که انگار صاحب تمام این کویر منم ، حالا دیگه آزادم مثل اسمم ، هوا داره تاریک میشه ، چند جا آتیش روشن کردن ، من و دوستام که همه دختریم و آتیش درست کردن بلد نبودیم رفتیم کنار یه جمع دیگه که حدود 20 نفری جمع بودن دور آتیش، صدای ساز گیتار چند تا پسر همه رو ساکت کرده بود ، تو فکر بودم ، به خودم که اومدم خیلی خلوت شده بود ، مهسا کنارم نبود ، همه رفته بودن تا تو تاریکی هوا از آسمون کویر لذت ببرن. نگاه یه پسر چشمامو به خودش جلب کرد ، خیلی مستقیم داشت نگاه میکرد ، با موهایی که از پشت بسته بود و اون تتوی روی صورتش برام جذاب بود. یه پسر دیگه اومد نزدیکش و یه بطری بهش داد و رفت ، هنوز داشتم نگاش میکردم. رو به من نگاه کرد و بطری رو نشونم داد، با سر تکون دادن تعارفش رد کردم و گفتم تشنه نیستم. یه پوزخند زد و بلند شد اومد کنارم نشست و گفت که آب نیست. همون لحظه منظورش فهمیدم و گفتم که اهلش نیستم. اصرار کرد و نمیدونم چیشد که بطری تو دست های من بود. قبلا چند باری یواشکی با مهسا امتحان کرده بودم ، اما این یه موقعیت جدید بود. بطری رو بردم بالا و اولین پیک که رسید به زبونم از شدت تلخیش پرید تو گلوم و سرفه کردم. خندید و گفت معلوم شد که این کاره نیستی... بهم برخورد در واقع به من که 18 سالم شده بود برخورد... از روی لجبازی چند تا پیک دیگه به هر زحمتی بود خوردم.
    (صحنه بعدی،داخل ماشین):
    به خودم که اومدم تو ماشین بودیم. گفت که بعد خوردن مشروب داشتم هزیون میگفتم و حالم خوب نبوده و منو آورده داخل ماشین ، لیوان آبی که دستم بود رو سر کشیدم تا حالم بهتر شه. برگشتم تا ازش تشکر کنم ولی چشمم که به نگاهش افتاد همه چی عوض شد... نگاهش فرق داشت...نگاهش یه چیزی میخواست...گلوم خشک شد و آب دهنم قورت دادم...تو مغزم کلنجار میرفتم که نگاهش رو قبول کنم یا نه؟.... تو همین حالت بودم که گرمی دستش روی صورتم که نوازش می کرد حس کردم... انقدر خوب نوازش داد که دیگه جاس سوالی برام نموند و چشم هام بستم و به سمتش رفتم. لب هام روی لب هاش بود.منو کشید به سمت خودش و حالا روی پاهاش نشسته بودم.
    نگاهم به تتوی روی سینش افتاد،واضح نبود ، دکمه های بالای پیرهنش باز کردم تا کامل معلوم شه.اونم از فرصت استفاده کرد و دکمه های مانتوم باز کرد.. زیر مانتو یه آستین حلقه ای داشتم که در آورد و حالا دوتامون لخت بودیم.
    چسبیدم به بدنش،دستامو دور سرش حلقه کردم و لب هام روی لب هاش گذاشتم. تماس نوک سینه هام با بدنش برام لذت بخش بود.توی فضا بودم که فشار دست هاش روی سینه هام لذت رو برام چند برابر کرد. حالا دیگه واقعا حشری بود . سراسیمه با دست هام کمربند و دکمه های شلوارش رو باز کردم و کیر داغش رو تو دستم گرفتم....منو هول داد روی صندلی و شلوار و شرتمو خیلی سریع در آورد... دوباره نشستم روی پاش با این تفاوت که این دفعه تمام کیرش توی کصم بود...بالا پایین میشدم و دیگه داشتم لب هاشو گاز میگرفتم...گرمای نفس هاش روی صورتم حس میکردم...صدای نفس نفس زدنمون تمام فضا رو پر کرده بود... نگاهم از شیشه پشت ماشین به آسمون افتاد...ستاره ها چقدر درخشان بودن...شمردمشون....18 تا بودن.


    نوشته: sina7525

  • 4

  • 16




  • نظرات:
    •   .Goodnight.
    • 1 ماه
      • 3

    • تا اونجا که گفتی تو ماشین بودین داشتم باور میکردم آبت اومد یه چرتی و پرتی سرهم کردی


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 12

    • اون خارجه که هرکی به 18 سالگی میرسه ازاده ایران دختر تا ازدواج نکرده معمولا مادرش ولش نمیکنه با یه مشت نره خر بره وسط بیابون اونم دختری که اینقدر راحت کسو کون میده. حالا همه اینا به کنار دختری بعد اسمت سیناست؟؟ ;) :(


    •   Ajakh
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی بریده بودی ، معلومه سروتهشو بهم آوردی در هر صورت خوشمان نیامد :(


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 3

    • توصیفاتت از کویر باعث شد فک کنم تو کلوپای لاس وگاسی که دو به دو لب تو لب تو فاز خودشونن.. کاش این قسمتش رو بهتر مینوشتی.. ی جا گفتی آزادی مثل اسمت ولی اسمی ک پای داستان اومده سیناس حالا یا از زبون یکی دیگه نوشتی ک هیچ در غیر اینصورت این ی تناقض بود


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 2

    • توصیفاتت از کویر باعث شد فک کنم تو کلوپای لاس وگاسی که دو به دو لب تو لب تو فاز خودشونن.. کاش این قسمتش رو بهتر مینوشتی.. ی جا گفتی آزادی مثل اسمت ولی اسمی ک پای داستان اومده سیناس حالا یا از زبون یکی دیگه نوشتی ک هیچ در غیر اینصورت این ی تناقض بود


    •   Different man
    • 1 ماه
      • 2

    • مصنوعی بود خیلی


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 4

    • اگه واقعا سینا هستی خب طبیعیه که نتونی از زبون یه دختر صحنه های سکسی رو بنویسی. ولی اگه دختر بودی میگفتم دست و دلت نیومده.
      همین سر بزنگاه سر و تهشو هم آوردی چرا؟
      چون بد نبود از لحاظ داستانی لایک کردم تا اگه خواستی باز مرتکب نوشتن داستان بشی سکسشو فراموش نکنی.


    •   Sherwinzx2
    • 1 ماه
      • 0

    • Koskholia


    •   m...h...a...
    • 1 ماه
      • 2

    • پدر و مادری که به بچه گیر بدن زیاد براشون فرقی نداره که بچه توی چه سنی باشه...در مورد خودتم فک کنم واقعا حق داشتن.‌.بابا آخه اولین قرار کص رو به باد دادی..لااقل میزاشتی ۲۰ سالت بشه.. (dash) (dash)


    •   Man.to.ok
    • 1 ماه
      • 0

    • نتیجه اخلاقی بچتون ۱۸سالش شد بزن توگوشش که جنده نشه


    •   boy.wolf
    • 1 ماه
      • 0

    • آخرش دختری یا پسر؟؟؟؟


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 3

    • (صحنه بعدی،بالا کشیدن شورت مامان دوز )
      (صحنه بعدی،پاک کردن کیبورد و مانیتور )
      (صحنه ی آخر،رفتن به دستشویی و خوابیدن )
      کون گشاد برای یه کس کهکشان راه شیری رو بگا داد


    •   hari.chobin
    • 1 ماه
      • 0

    • جنده


    •   parto_banoo
    • 1 ماه
      • 2

    • والا من نهایت استفادم از سنم اینه ک بیام شهوانی بعد شما کویر و مشروب و .......


    •   Ginglz
    • 1 ماه
      • 0

    • نمایشنامه هملته..


    •   lezatbebarim
    • 1 ماه
      • 0

    • جناب نویسنده خیلی لطف کردند و از زبان یک دختر هجده ساله نوشته که به هیچ عنوان نمیتوانسته از نگاه یک دختر هجده ساله اینطور بنویسه حالا بماند که این یک تخیل بود و داستان ولی بر اساس آنچه که مربوط به کشورما میخواسته داستانی و روایت کنه میبایست بتواند تاحدودی به حقایق موجود و فرهنگ کشورمان هم توجه میکرد و از همه بدتر موضوع حضور در منطقه کویر حالا هر یک از مناطق کویری و از هر استان و هم که خواسته بنویسه غیر واقعی و غیر قابل باور نوشته چون من بدلیل شغلی که دارم یعنی محیط زیست و حضورم در تمام مناطق زیست بوم کشور دایما درحال تردد هستم تا به حال جز در چند مورد استثنا که مربوط به توریست های طبیعت گردی بودند ، تا امروز ندیده ام گروهای مختلف دختر یا دختر پسر اینطوری آمده باشند در کویر و اتش روشن کنند و دز کویر دور هم جمع شوند البته این میتونه اتفاقی رخ داده باشه ولی نه انگونه که در داستان قید شده بود رخ نمیداده . بهر حال از اساس این داستان احنمالا مربوط به کشودی غبر از کشور ایران بوده ولی بنام ایرانی منتشر شده است که است. برایتان ارزوی موفقیت میکنم و نوشتن داستانی مناسب با قلم خودتان که یتونید داستان خوبی بنویسید.


    •   omidario
    • 1 ماه
      • 0

    • احمق جان


    •   haji_kir_gonde
    • 1 ماه
      • 0

    • دقیقا دیشب یه فیلمی دیدم نمیدونم امریکن چی بود که دختری ۱۸ سالش شد و پارتی گرفت و این کس شعرا
      والا اونم تو فیلم امریکایی وقتی ۱۸ سالش شد کسش رو به گا نداد که این تو مملکت ما داد


    •   nadem74rozegar
    • 1 ماه
      • 0

    • مگه سینا پسر نیست ؟؟؟


    •   Scott12
    • 1 ماه
      • 0

    • صحنه بعد: صابون از دستتم لیز خورد افتاد. (biggrin)


    •   HYPERMAN98
    • 1 ماه
      • 0

    • مثل اینکه یه سری از دوستان فراموش کردند که این سایت اسمش شهوانیه، نه انجمن ادبی و مقاله نویسی،


      همچین میان راجب داستانهای اینجا نقد و بررسی راه میندازن که انگار دارن یه اثر فاخر ادبی رو به چالش میکشن


      من خودمم اکثرا نظر میدم، ولی به محتوای داستانا نظر میدم


      ببخشیدا، ولی بعضیا دیگه شورشو در آوردن


      آقاجوووون!!! بخون، حالشو ببر، جقتو بزن، (erection)


    •   mohamad704
    • 1 ماه
      • 0

    • راستی یادت رفت اینم بگی پردت ارتجاعی و حلقوی بوده


    •   Hardcoreman
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • ببین با کیا شدیم ۸۰ میلیون نفر؟‎:@‎‏ خدایا رحم کن


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو